en
Feedback
خند و قند Khand_Va_Qand

خند و قند Khand_Va_Qand

Open in Telegram

✨بنام خدا✨ کانال رسمی خند و قند❤️🇦🇫 با بازیگران هراتی👌 در اینجا شما میتوانید تمامی #قسمت_های_برنامه پر هیجان خند و قند را دنبال کنید.💯 بر علاوه مطالب جالب و دیدنی دیگر👇 #ڄۅڪ. #عڪݭ. #ۅیڋیۅ. #مَتّن لینک عمومی‌کانال @Khand_Va_Qand مالک @Amir_Amirzad

Show more
7 935
Subscribers
-324 hours
-437 days
-18130 days
Posts Archive
Story

𖧷 هر چه دنیا سخت می‌گیرد تحمل میکنم بر خدای غیرممکن‌ها توکل میکنم. ⊱╌──᯽──┈⊰
𖧷 هر چه دنیا سخت می‌گیرد تحمل میکنم بر خدای غیرممکن‌ها توکل میکنم. ⊱╌──᯽──┈⊰

اگر ما پسرا نبودیم آی دخترا ارایش که هیچ سال یکبار حموم نمیرفتن😂😂

نمکدان‌های دنیا را به دست خود نمک کردم به چشم خویشتن دیدم که دستی بی‌نمک دارم ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ کانال رسمی خند و قند @Khand_Va_Qand

اللَّهُمَّ صَلِّ وَسَلِّمْ عَلَى نَبِيِّنَامُحَمَّدٍ

𔘓اللَّهُمَّ صَلِّ وَ سَلِّمْ عَلَى نَبِيِّنَا مُحَمَّد

Story

عجب کسی دارد فکر کن به دنیایی که ۴.۱ میلیارد دختر وجود دارد و مه دوست پسر هیچکدام شان نیوم😑😂

بازم جای شکره که ﻗَﺪ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻋﻤﻞ کنیم 😂 . . . . . . . . . ﻭﮔﺮﻧﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎ حالی ﻫﻤﻪ قد یونا 4 ﻣﺘﺮ ﺑﻮﺩ!!!😂😂😂

داستان آموزنده 𑁍 حاکمی هر شب در تخت خود به آینده دخترش می اندیشید ...که دخترش به چه کسی بدهد مناسب او باشد .. در یکی از شبها وزیرش را صدا زد و از خواست که شبانه به مسجد برود تا جوانی را مناسب دخترش پیدا کند که مناجات و نماز شب را بر خواب ترجیح دهد ... از قضا آن شب دزدی قصد دزدی در آن مسجد را کرده بود تا هرچه گیرش بیاید از آن مسجد بدزدد...پس قبل از وزیر و سربازانش به آنجا رسید ...در را بسته یافت واز دیوار مسجد بالا رفت و داخل مسجد شد .. هنگامی که بدنبال اشیاء بدرد بخورش می گشت وزیر و سربازانش داخل شدند و دزد صدای در راشنید که باز شد بنابراین راهی برای خود نیافت الا اینکه خود را به نماز خواندن مشغول کرد .. سربازان داخل شدند و اورا در حال نماز دیدند ، وزیر گفت : سبحان الله ! چه شوقی دارد این جوان برای نماز.... ودزد از شدت ترس هرنماز را که تمام می کرد نماز دیگری را شروع می کرد .. تا اینکه وزیر دستور داد که سربازان مراقب باشند از نماز که تمام شد نگذارند نماز دیگری را شروع کند و او را بیاورند ، و اینگونه شد که وزیر جوان را نزد حاکم برد . و حاکم که تعریف دعا ها ونمازها ی جوان را از وزیر شنید ، به او گفت : تو همان کسی هستی که مدتهاست دنبالش بودم و می خواستم دامادم باشد ، اکنون دخترم را به ازدواج تو در می آورم و تو امیر این مملکت خواهی بود ... جوان که این را شنید بهت زده شد و آنچه دیده و شنیده بود را باور نمی کرد ، سرش را از خجالت پایین آورد و با خود گفت : خدایا مرا امیر گرداندی و دختر حاکم را به ازدواجم در آوردی ،فقط با نماز شبی که ازترس آن را خواندم ! اگر این نماز از سر صداقت و خوف تو بود چه به من می دادی و هدیه ات چه بود اگر با اخلاص می خواندم ! •┈┈┈┈┈┈•✿❁✿•┈┈┈┈┈┈•

شب باش؛ در پوشیدن خطای دیگران ! زمین باش؛ در فروتنی ! خورشیدباش؛ در مهر و دوستی ! کوه باش؛ در هنگام خشم و غضب ! رودباش؛ در سخاوت و یاری به دیگران ! دریاباش؛ در کنار آمدن با دیگران ! خودت باش؛ همانگونه که می نمایی ...! ﻫﺮﮔﺰ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺭﺍ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻧﮑﻨﯿﺪ: ﺍﻭل ﺁﻧﭽﻪ نیستید، ﺩﻭﻡ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻫﺴﺘﯿﺪ ! همیشه یادمان باشد که نگفته ها را میتوان گفت ولی گفته ها را نمیتوان پس گرفت ! چه سنگ را به کوزه بزن چه کوزه را به سنگ بزنی ... همیشه شکست با کوزه است ! ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ کانال رسمی خند و قند @Khand_Va_Qand

شعری تکان‌دهنده درباره مرگ، غفلت و فرصتی که بازنمی‌گردد؛ بخوانیم و از آن عبرت بگیریم. خواب بودم نیمه شب در بسترم سایه ای افتاد ناگه بر سرم خواب بر چشمم هنوز تحمیل بود سر بلند کردم که عزرائیل بود رنگ از رخسار گلگونم پرید آب پیشانی به دامانم چکید دست و پایم سست، تن خیس از عرق خِس خسی در سینه، جانم بی رمق التماسش کردم و گفتم : امان گفت : امر است از خدای آسمان زندگانی بر سرت پایان گرفت از تو باید این دقیقه جان گرفت گفتمش : مال و منالم مال تو تا رها یابم من از چنگال تو گفت : نه هنگامه ی هجران توست آنچه داری سهم فرزندان توست سالها از عمر خود دادی هدر از گناهان کاش می‌کردی حذر آن همه فرصت چه کردی تا کنون حال فرصت از کفَت آمد برون کن وداع با خانمان و زندگی رَو به عُقبی با چنین شرمندگی گفتم أشهد ، جان من تسلیم شد. روح من دست ملَک تقدیم شد سخت جانم را برون آورد مَلَک ناله‌ام افتاد در گوش فلک لاشه ای  دیدم زمن در بستر است چشمهایش بسته و گوشش کر است صبح شد دیدم عیال و خانمان آمدند بر بسترم گریه کنان دخترم می زد به صورت : که ای پدر زود بستی از میان بار سفر آن طرف تر خواهرم خون می‌گریست داد می زد این مصیبت چیست؟ چیست؟ یک نفر آمد لباسم را درید. آن دگر گفتا که تابوت آورید غسل میّت دادنم خویشان من در کفن پیچیده کردند جان من سوی قبرستان روان کردند مرا اهل منزل صد فغان کردند مرا زین پس از آنان سرایم دور بود. بعد از این‌ها منزل من گور بود بردَنم در قبر نهادند در لحد قبر شد منزلگه من تا ابد خاک را بسیار بر من ریختند. خود دعایی کرده و بگریختند آن زمان من بودم و تنگی گور ظلمتی گسترده بی یک ذره نور ناگهان آمد صدای گفتگو دو مَلَک ، با گرز دیدم روبرو گفت برخیز ای فلان ابن فلان لحظه‌ی پرسش رسیده ست این زمان اولین پرسش : بگو ربّ تو کیست؟ دومین پرسش : بگو دین تو چیست؟ سومین پرسش : که بود پیغمبرت؟ کو نماز و روزه ، حجّ اکبرت؟ مانده بودم در جواب آن دو من مهر خاموشی مرا بُد بر دهن رَبّ؟ نمیشناسم نکردم طاعتش دین؟ نکردم پیروی یک ساعتش بی جوابم چون بدیدند آن زمان برسرم کوبید با گرزی گران آنچنان گرزی که آتش در گرفت شعله هایش گور من را بر گرفت وامصیبت این چه حال است ای خدا ناگهان آمد به گوشم این  ندا بنده ی من : حُبّ دنیا داشتی عمر جاویدان به خود پنداشتی حُبّ عیش و نوش و ثروت بود تورا پیروی از نفس و شهوت بود تورا بر نماز خویش کاهل می‌شدی روزه می‌آمد تو غافل می‌شدی دست یاری با شیاطین داشتی بی خیالی از برِ دین داشتی غافل از یاد خدا بودی کنون از عذاب سخت کی آیی برون در غل و زنجیر کردند پای من پس نشان دادند به من مأوای من یک در از دوزخ برایم باز شد. ناله و درد و فغان آغاز شد. ضجّه‌ها کردم خدایا الأمان شعله ای برخاست بند آمد زبان آه ، دیدم ناله ام بی حاصل است دیدم آنجا منزل این جاهل است آرزو کردم که : ای کاش این زمان بر بگردم ساعتی را در جهان تا تن از دوزخ دمی راحت کنم بی نهایت سجده و طاعت کنم آرزویم بود این ، اما چه سود راه برگشتی برای من نبود. ⊱╌──᯽──┈⊰

میان آن دو نفر در ظاهر دو متر فاصله‌ هست ولی در اصل ؛ هفتاد یا هشتاد سال فاصله وجود داره!!! انگار کودک به آینده‌اش نگاه می‌کن
میان آن دو نفر در ظاهر دو متر فاصله‌ هست ولی در اصل ؛ هفتاد یا هشتاد سال فاصله وجود داره!!! انگار کودک به آینده‌اش نگاه می‌کنه و مادر سالخورده به گذشته‌اش نگاه میکنه. زندگی چیزی جز شمارش چند عدد نیست.    "" چقدر زود میگذره..!🥀

میان آن دو نفر در ظاهر دو متر فاصله‌ هست ولی در اصل ؛ هفتاد یا هشتاد سال فاصله وجود داره!!! انگار کودک به آینده‌اش نگاه می‌کن
میان آن دو نفر در ظاهر دو متر فاصله‌ هست ولی در اصل ؛ هفتاد یا هشتاد سال فاصله وجود داره!!! انگار کودک به آینده‌اش نگاه می‌کنه و مادر سالخورده به گذشته‌اش نگاه میکنه. زندگی چیزی جز شمارش چند عدد نیست.    "" چقدر زود میگذره..!🥀

Story

⭅"مادر تنها کسی است که در غصه‌ات بیشتر از تو غم می‌خورد به همین دلیل حساب مادر از همه مردم این شهر جداست." •┈┈•✿✧✧✿•┈•

هیچوقت خودت را وابسته نکن !!! نه به این دنیا نه به آدم هایش همیشه برای خودت زندگی کن برایت مهم نباشد که چه کسی میبیند! چه کسی تو را تحسین می کند یا حتی چه کسی ناراحت می شود کاری را که فکر میکنی خوب است با خیال راحت انجام بده تو برای آرامش و آینده خودت زندگی میکنی نه برای حرف ها و اوقات بیکاری دیگران پس همیشه یادت باشد دیگران تا جایی کنارت می مانند که برای آنها مفید باشی پس به راهت با قدرت ادامه بده برای ثابت کردن خودت به خیلی از آدم ها ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ کانال رسمی خند و قند @Khand_Va_Qand

اپلیکیشن اذکار صبح و شام و ذکر های مختلف همراه با صوت و معنای فارسی و بیان فضایل لینک دانلود مستقیم 👇 http://play.google.com/store/apps/details?id=com.emadapp.dua

نمکدان را که پُر میکنی توجهی به ریختن نمکها نداری اما زعفران را که میسابی به دانه دانه اش توجه میکنی حال آنکه بدونِ نمک هیچ غذایی خوشمزه نیست، ولی بدون زعفران ماهها و سالها میتوان آشپزی کرد و غذا خورد. مراقب نمک های زندگیتان باشید... ساده و بی ریا و همیشه دم دستتان هستند. ولی روزی اگر نباشند وای بر سفره زندگی...! ♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲ ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ کانال رسمی خند و قند @Khand_Va_Qand

𖧷 یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت موسم گرما رسید و فصل سختی‌ها گذشت گفتم آری دیدم اما کاش می‌دیدی تو هم بین سرد و گرم این د
𖧷 یک نفر میگفت دیدی آخرش سرما گذشت موسم گرما رسید و فصل سختی‌ها گذشت گفتم آری دیدم اما کاش می‌دیدی تو هم بین سرد و گرم این دنیا چه‌ها بر ما گذشت ⊱╌──᯽──┈⊰