en
Feedback
568
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-3330 days
Posts Archive
هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن  مرگِ من، دل به طلوع شبِ جانکاه نده رو به این خنده یِ در گریهءِ گهگاه نده دل به تصویر بر آب آمدهءِ ماه نده بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده  به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن  از من و بودن با من بگذر هم بستیز پشت من منتظر خنجرِ تیز است عزیز صاف بنشین وسطِ کتف من ای خنجرِ تیز نفسی تازه کن و اَرّه بکش شاخه بریز ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن عاقبت تابِ مرا تاب نخواهی آورد دشنه گر دشنهءِ تو شهر به ما گوید مَرد دست بردار از این زیر و بمِ در پیگرد شک نکن بی تو از این وَرطه گذر خواهم کرد  به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن  فصلِ پاییز رسید و غزلی نشکفتم مثل بید از گذرِ باد بِهَم آشفتم مثل برگ از بغلِ شاخه زمین می اُفتم من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم ✨✨✨✨✨✨✨✨ به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن  گر چه بد رفتی و بد کردی و بد خواهم دید گرچه با خونِ خودم پشت دلم داغ زدید با توام ای خطِ ابرویِ کجِ در تهدید باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید  من همین نبشِ چنار و چمنم فکر نکن مثل سیگارترین لحظهءِ بی همنفسی مثل دیوارترین خاطره پژواکم کن قطره اشکی بچکان گونهءِ گُل خشک شده ست لقمه‌ای اَبر از اندازهءِ دریا کم کن افتضاحم،تَنِشَم، مثل دو شب مانده به عید مثل دستان پدر در افق فقر و سکوت ✨✨✨✨✨✨✨✨ مثل تُنگٍ عطشِ ماهی و اعصابِ سگی مثل خمیازهء مادر وسطِ سیب و سقوط نفس از دورترین مَنفذِ دنیا که رسید مرگ از آغاز خودت هم به تو نزدیک تر است  تویِ دالانِ رسیدن به چه میپیچی باز راه برگشتنت از رفت که باریک تر است  اولین مرحلهءِ عشق دگردیسی بود یعنی از من به تو رفتن، به تو محدود شدن یعنی از شاخه تبر، از تبر اَلوار سپس خُرده هیزم شدن و عاقبتش دود شدن مثل اندیشه‌ی کودک، پُرم از هر چه هوس حلقهءِ گم شدهءِ آدم و حیوان بودن ✨✨✨✨✨✨✨✨ آدمِ حیطهءِ بالا فقط آدم میشد لقمهءِ سیب کشانید به انسان بودن مثلِ یک جوجهءِ گنجشک دهن وا کردیم آسمان کِرم بریزد، شکمی سیر کنیم خواب دیدیم زمین مزرعه را میبلعد گیر کردیم که اینبار چه تعبیر کنیم سنگ اول همهءِ خاطره هایت مُردند سنگ دوم همهءِ حال، همین گودال است سنگ سوم که شروع همهءِ آینه هاست قصه تا قَطعهءِ آخر به همین منوال است

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست در سرش سورهءِ تکویر مُجَسَم میشد قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید رو به فقدان خودش کرد و تَهی دست پرید آنکه میدید نشستند خرابش بکنند خوب میدید به منظور، عزیزش کردند صفحه از پشت گرفتند کتابش بکنند آنکه از حلقهءِ مفقود، لبی باز نکرد آنکه از تو سَری و تهمتِ تاریخ گذشت ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ قدسیان را به لبِ منظرهءِ هیچ کشاند آنکه از خاج و صلیب و خطر و میخ گذشت آنکه نان خواست ولی دود فقط سهمش شد آنکه از گندمِ آغشته به خون، حیف گذشت او که دیوانهءِ دیوانگیِ پنجره بود آنکه از عافیتش محضِ جنون حیف گذشت آنکه دلتنگِ خودش بود، به جوهر که رسید نامه رو کرد و به پاهای کبوترها بست تشنه لب ساحلِ عریان، هوسش را میکرد گوش ماهی به سرِ گیسوی دخترها بست ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ آنکه نُه ماه در اندیشه‌یِ پرواز گریست آنکه بر معرکه ای داغ و مشخص افتاد نطفهءِ هیچکسی در شدنش دست نداشت آنکه زاییده نشد، از غزلی پس افتاد آنکه اندازهءِ یک عمر به مُردن چسبید زندگی کرد به امید شبِ پایانی انتهای همهءِ پنجره ها دیوار است آخرین پنجره را هم که خودت میدانی مستِ اندوهِ حماسی وسطِ لحن و بیان آخرین غمزهءِ اوزانِ مُتَنتَن بودم ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ پشت کمرنگ ترین فاجعه ها کشف شدم آنکه در سفسطه جان کَند، فقط من بودم چاره‌ای نیست از این راه گذر باید کرد باید از وادیِ مشکوک به پایان برسی این همه کوچه و پس کوچه که گَز کردی باز باید آخر به همین پیچِ خیابان برسی زندگی جایِ بدی بود، نمی فهمیدیم و تمام هیجاناتِ جهان گور شدند جبر از آغاز جهان مسئله ی تلخی بود اختیار آمد و مجبور به مجبور شدند ✨✨✨✨✨✨✨✨✨ دست و پا بسته، دهان بسته، جهان هم بسته ثانیه میرود و باز نمی گردد هیچ لحظه وقتی برود تا که به پایان برسد ته نشین می شود آغاز نمی گردد هیچ فرصت از دست رود، لحظه به آخر برسد بادِ مُردن بوَزد قائله پایان برسد دستِ قدّارِ زمان جام بچرخاند و بعد تیغهءِ تُندِ عجل باز به انسان برسد حق و ناحق شدنِ عمر مساوی بشود هی قدم در گذرِ معرکه کافیست عزیز ✨✨✨✨✨✨✨✨✨  هر چه کردی به خودت کردی و از خود بنویس ساعت تلخ شنی، وقت تلافیست نریز رو به رو حادثه مرگ مُجَسَم گردد دستت از خالیه عالم سبدی پُر باشد بی هوا سُر بخوری در تلهءِ خوف و رجا  وانگهی دور و برت حلقهءِ آجر باشد تبِ اندوه بگیرد بدنت را محکم  تک و تنها سفری رو به نهایت باشی  زیرِ دستان لَحَد غرق خجالت بشوی  تازه فکرِ قدغن های خدایت باشی ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ ما چه کردیم که در آینهءِ مرگ هنوز هوسِ حق کشی و حق خوری آینده ماست تا دَمِ مرگ خطرناک ترین حالِ جهان باعث رخوت و دلبستگی و خنده ماست بر حذر باش که این راهِ پُر از بیم و امید  دلِ پُر خواهد و پای سبک و دست تَهی بر حذر باش که فرقی نکند در صفِ حشر  قدِ رنجورِ علف با تنهء سروِ سهی با توام مرگِ پس از زنده به گوری و جنون ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ با توام گوش بده حرف زیاد است هنوز آخرین برگِ درختانِ لبِ جادهءِ پوچ سینه تو سینه‌یِ هوهو کشِ باد است هنوز آتش معرکه بالاست پِیِ دود برو هر کجا حضرت دادار که فرمود برو در پِیِ گنگ ترین حلقهءِ مفقود برو تو که رفتی پِیِ تاب و تپش رود برو به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن  من همین بیخِ گُذر چشم به خون میبندم و به هر دشنه که تهدید کند میخندم ✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨ من به هر زندهءِ ناچار نمی پیوندم من به دستانِ خودم گورِ خودم را کندم  به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن  گاهی آهنگِ زلیخاست در آشوبِ دهان با چه سمع و بصری شکوِه بگوید کنعان یوسفِ دورِ مرا از غمِ تهمت بِرَهان گرچه رو زخمی ام و دستْ کج و تُند زبان به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن  بعدِ صد مرتبه توبیخ غلط کردی باز؟ ما که هستیم تو دنبال چه میگردی باز؟ ماشه ات را بِچِکان مَرگ، اگر مَردی باز تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز 

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن  مرگِ من، دل به طلوع شبِ جانکاه نده رو به این خنده یِ در گریهءِ گهگاه نده دل به تصویر بر آب آمدهءِ ماه نده بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده  به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن  از من و بودن با من بگذر هم بستیز پشت من منتظر خنجرِ تیز است عزیز صاف بنشین وسطِ کتف من ای خنجرِ تیز نفسی تازه کن و اَرّه بکش شاخه بریز به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن عاقبت تابِ مرا تاب نخواهی آورد دشنه گر دشنهءِ تو شهر به ما گوید مَرد دست بردار از این زیر و بمِ در پیگرد شک نکن بی تو از این وَرطه گذر خواهم کرد  به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن  فصلِ پاییز رسید و غزلی نشکفتم مثل بید از گذرِ باد بِهَم آشفتم مثل برگ از بغلِ شاخه زمین می اُفتم من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن  گر چه بد رفتی و بد کردی و بد خواهم دید گرچه با خونِ خودم پشت دلم داغ زدید با توام ای خطِ ابرویِ کجِ در تهدید باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید  من همین نبشِ چنار و چمنم فکر نکن مثل سیگارترین لحظهءِ بی همنفسی مثل دیوارترین خاطره پژواکم کن قطره اشکی بچکان گونهءِ گُل خشک شده ست لقمه‌ای اَبر از اندازهءِ دریا کم کن افتضاحم،تَنِشَم، مثل دو شب مانده به عید مثل دستان پدر در افق فقر و سکوت مثل تُنگٍ عطشِ ماهی و اعصابِ سگی مثل خمیازهء مادر وسطِ سیب و سقوط نفس از دورترین مَنفذِ دنیا که رسید مرگ از آغاز خودت هم به تو نزدیک تر است  تویِ دالانِ رسیدن به چه میپیچی باز راه برگشتنت از رفت که باریک تر است  اولین مرحلهءِ عشق دگردیسی بود یعنی از من به تو رفتن، به تو محدود شدن یعنی از شاخه تبر، از تبر اَلوار سپس خُرده هیزم شدن و عاقبتش دود شدن مثل اندیشه‌ی کودک، پُرم از هر چه هوس حلقهءِ گم شدهءِ آدم و حیوان بودن آدمِ حیطهءِ بالا فقط آدم میشد لقمهءِ سیب کشانید به انسان بودن مثلِ یک جوجهءِ گنجشک دهن وا کردیم آسمان کِرم بریزد، شکمی سیر کنیم خواب دیدیم زمین مزرعه را میبلعد گیر کردیم که اینبار چه تعبیر کنیم سنگ اول همهءِ خاطره هایت مُردند سنگ دوم همهءِ حال، همین گودال است سنگ سوم که شروع همهءِ آینه هاست قصه تا قَطعهءِ آخر به همین منوال است

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست در سرش سورهءِ تکویر مُجَسَم میشد قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید رو به فقدان خودش کرد و تَهی دست پرید آنکه میدید نشستند خرابش بکنند خوب میدید به منظور، عزیزش کردند صفحه از پشت گرفتند کتابش بکنند آنکه از حلقهءِ مفقود، لبی باز نکرد آنکه از تو سَری و تهمتِ تاریخ گذشت قدسیان را به لبِ منظرهءِ هیچ کشاند آنکه از خاج و صلیب و خطر و میخ گذشت آنکه نان خواست ولی دود فقط سهمش شد آنکه از گندمِ آغشته به خون، حیف گذشت او که دیوانهءِ دیوانگیِ پنجره بود آنکه از عافیتش محضِ جنون حیف گذشت آنکه دلتنگِ خودش بود، به جوهر که رسید نامه رو کرد و به پاهای کبوترها بست تشنه لب ساحلِ عریان، هوسش را میکرد گوش ماهی به سرِ گیسوی دخترها بست آنکه نُه ماه در اندیشه‌یِ پرواز گریست آنکه بر معرکه ای داغ و مشخص افتاد نطفهءِ هیچکسی در شدنش دست نداشت آنکه زاییده نشد، از غزلی پس افتاد آنکه اندازهءِ یک عمر به مُردن چسبید زندگی کرد به امید شبِ پایانی انتهای همهءِ پنجره ها دیوار است آخرین پنجره را هم که خودت میدانی مستِ اندوهِ حماسی وسطِ لحن و بیان آخرین غمزهءِ اوزانِ مُتَنتَن بودم پشت کمرنگ ترین فاجعه ها کشف شدم آنکه در سفسطه جان کَند، فقط من بودم چاره‌ای نیست از این راه گذر باید کرد باید از وادیِ مشکوک به پایان برسی این همه کوچه و پس کوچه که گَز کردی باز باید آخر به همین پیچِ خیابان برسی زندگی جایِ بدی بود، نمی فهمیدیم و تمام هیجاناتِ جهان گور شدند جبر از آغاز جهان مسئله ی تلخی بود اختیار آمد و مجبور به مجبور شدند دست و پا بسته، دهان بسته، جهان هم بسته ثانیه میرود و باز نمی گردد هیچ لحظه وقتی برود تا که به پایان برسد ته نشین می شود آغاز نمی گردد هیچ فرصت از دست رود، لحظه به آخر برسد بادِ مُردن بوَزد قائله پایان برسد دستِ قدّارِ زمان جام بچرخاند و بعد تیغهءِ تُندِ عجل باز به انسان برسد حق و ناحق شدنِ عمر مساوی بشود هی قدم در گذرِ معرکه کافیست عزیز  هر چه کردی به خودت کردی و از خود بنویس ساعت تلخ شنی، وقت تلافیست نریز رو به رو حادثه مرگ مُجَسَم گردد دستت از خالیه عالم سبدی پُر باشد بی هوا سُر بخوری در تلهءِ خوف و رجا  وانگهی دور و برت حلقهءِ آجر باشد تبِ اندوه بگیرد بدنت را محکم  تک و تنها سفری رو به نهایت باشی  زیرِ دستان لَحَد غرق خجالت بشوی  تازه فکرِ قدغن های خدایت باشی ما چه کردیم که در آینهءِ مرگ هنوز هوسِ حق کشی و حق خوری آینده ماست تا دَمِ مرگ خطرناک ترین حالِ جهان باعث رخوت و دلبستگی و خنده ماست بر حذر باش که این راهِ پُر از بیم و امید  دلِ پُر خواهد و پای سبک و دست تَهی بر حذر باش که فرقی نکند در صفِ حشر  قدِ رنجورِ علف با تنهء سروِ سهی با توام مرگِ پس از زنده به گوری و جنون با توام گوش بده حرف زیاد است هنوز آخرین برگِ درختانِ لبِ جادهءِ پوچ سینه تو سینه‌یِ هوهو کشِ باد است هنوز آتش معرکه بالاست پِیِ دود برو هر کجا حضرت دادار که فرمود برو در پِیِ گنگ ترین حلقهءِ مفقود برو تو که رفتی پِیِ تاب و تپش رود برو به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن  من همین بیخِ گُذر چشم به خون میبندم و به هر دشنه که تهدید کند میخندم من به هر زندهءِ ناچار نمی پیوندم من به دستانِ خودم گورِ خودم را کندم  به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن  گاهی آهنگِ زلیخاست در آشوبِ دهان با چه سمع و بصری شکوِه بگوید کنعان یوسفِ دورِ مرا از غمِ تهمت بِرَهان گرچه رو زخمی ام و دستْ کج و تُند زبان به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن  بعدِ صد مرتبه توبیخ غلط کردی باز؟ ما که هستیم تو دنبال چه میگردی باز؟ ماشه ات را بِچِکان مَرگ، اگر مَردی باز تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز 

💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 باران که می‌بارد غروب کوچه‌ها زیباست #پاییز هر روزش برای عاشقی، شیداست #حمید_رضا_یگانه 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 ❤️سلام و احترام به شما سلاطین عزیزان و هنرمنـــدان و خوبان جان❤️ ࡅߺ߲ܝ‌ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܘ ✨ پنجمین جلسه آموزشی ✨ ⭐️با حضور مدرس بی نظیرمون : جناب سینا سوری عزیز⭐️ 🎙ویس کال       🎙 منتظر صدای گرم               🎙و حضور سبز شما                        🎙عزیزان هستیم     🫰 با حضور ارزشمند : ❤️ جناب سینا سوری عزیز❤️ @omre_razi      🫰لیدر تایم همراهی مهربانو ستاره @S_e_t_a_r_e_h_s   🇮🇷قرارمون امشب به وقت ایران 🇮🇷             ✾༆ 𝑇𝐼𝑀𝐸: 21:00 🫰شما خوبان گوهری زرین در محفلمون هستید                     🎙️منتـظر حضـور گرمـ         و محـفل صمیمـی شمـاهستیمـ ⭐️از صبر وبردباری شما صمیمانه سپاسگزاریم⭐️ 🥰خواهشمندیم گروه و ڪانال ما رو بہ دوستاتون معرفے ڪنید 🥰                                  ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎                    ‌‌‎‌‎‌                            ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎            https://t.me/seda_va_sokott

آدم حسابیا همه آخر قصه مشخص میشن اول قصه که همه خوش آب و رنگن....

💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 باران که می‌بارد غروب کوچه‌ها زیباست #پاییز هر روزش برای عاشقی، شیداست #حمید_رضا_یگانه 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕 ❤️سلام و احترام به شما سلاطین عزیزان و هنرمنـــدان و خوبان جان❤️ ࡅߺ߲ܝ‌ࡅ࣪ߺߊ‌‌ܩܘ ✨ چهارمین جلسه آموزشی ✨ ⭐️با حضور مدرس بی نظیرمون : جناب سینا سوری عزیز⭐️ 🎙ویس کال       🎙 منتظر صدای گرم               🎙و حضور سبز شما                        🎙عزیزان هستیم     🫰 با حضور ارزشمند : ❤️ استاد سینا سوری عزیز❤️ @omre_razi      🫰لیدر تایم همراهی مهربانو ستاره @S_e_t_a_r_e_h_s   🇮🇷قرارمون امشب به وقت ایران 🇮🇷             ✾༆ 𝑇𝐼𝑀𝐸: 21:00 🫰شما خوبان گوهری زرین در محفلمون هستید                     🎙️منتـظر حضـور گرمـ         و محـفل صمیمـی شمـاهستیمـ ⭐️از صبر وبردباری شما صمیمانه سپاسگزاریم⭐️ 🥰خواهشمندیم گروه و ڪانال ما رو بہ دوستاتون معرفے ڪنید 🥰                                  ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎                    ‌‌‎‌‎‌                            ‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‎‌‌‎‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‍‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‍‌‌‌‎            https://t.me/seda_va_sokott

✨ سلام سلامممم دوستان جان ✨ 🤝 دوستان عزیز همگی دست به دست هم بدین و با مشورت هم دیگه یه تصمیم بگیریم 🥰 در جریان شروع کلاس ها هستین حالا به نظر شما دوستان جان : ☑️ ادامه کلاس ها قبل از عید برگزار بشه یا ☑️ ادامه کلاس ها بعد از تعطیلات عید برگزار بشه ؟؟ 🔴 حالا به تظر شما چه کنیم؟! ⭐️ قبل از عید یا بعد از عید ؟ نظرات خودتون را بگید لطفا🥰

✍ #علی_صفری 🎤 #سینا_سوری #اینستا 👇👇 https://www.instagram.com/seda_0_sokout?utm_source=qr&igsh=cWV4MHNiMDlveWM=

فال من را بگیر و جانم را ...  من از این حال بی کسی سیرم دستِ فردای قصه را رو کن ...  روشنم کن چگونه می میرم حافظ از جام عشق خون می خورد ...  من هم از جام شوکران خوردم او جهاندارِ مست ها می شد ...  من جهان را به دوش می بردم مست و لایعقل از جهان بیزار ...  جامی از عشق و خون به دستانم او خداوند می پرستان شد ...  من امیر القشون مستانم حالِ خوبی نبود آدم ها ...  زیر رودِ کبود خوابیدم هرچه چشمش سرِ جهان آورد ...  همه را توی خواب می دیدم من فقط خواب عشق را دیدم ...  حس سرخورده ای که نفرین شد هر کسی تا رسید چیزی گفت ...  هر پدر مُرده ابن سیرین شد من به تعبیر خواب مشکوکم ...  هر کسی خواب عشق را دیده است صبح فردای غرق در کابوس ...  رو به دستان قبله خوابیده است مردم از رو به رو ،دَهن دیدند ...  مردم از پشت سر، سخن چیدند آسمان ریسمانمان کم بود ...  هی نشستند و رشته ریسیدند نانجیبیِ عشق در این است ...  مردِ مفلوک و مُرده می خواهد نانجیبیِ عشق در این است ...  دامنِ دست خورده می خواهد من به رفتار عشق مشکوکم ...  در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست رویِ رویش شکوهِ شیراز است ... پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست من به رفتار عشق مشکوکم ...  مضربی از نیاز در ناز است در نگاهش دو شاهِ تاتاری ...  پشتِ پلکش هزار سرباز است مردِ از خود گذشته ای هستم ...  پایِ ناچارِ مانده در راهم هم نمی دانم آنچه می خواهی ...  هم نمی دانم آنچه می خواهم ناگزیر از بلندِ کوهستان ...  ناگریز از عمیقِ دریایم اهل دنیای گیج در اما ...  گیجِ دنیای اهلِ آیایم سهروردی منم که در چشمت ...  شیخِ اشراق و نور ِ غم دیدم هم قلندر شدم که در کشفت ...  سر به راه تو سر تراشیدم خانِ والای خانه آبادم ...  زندگی کن مرا،خیابان را این چنین مردِ داستان باشی ...  می کُشی خوش نویسِ تهران را مرگِ شعبانِ جعفری هستم ...  امتدادِ هزاردستانم لشکرم یک جهان شش انگشتی ست ...  من امیر القشون مستانم قلبم اندازه ی جهانم شد ...  شهرِ افسرده ای درونم بود خونِ انگورهای تَفتیده ...  قطره قطره جای خونم بود شهرِ افسرده ای درونم بود ...  خالی از لحظه های ویرانی جاده ها از سکوت آبستن ...  شهرِ تنهای واقعا خالی توی تنهاییِ خودم بودم ...  یک نفر آمد و سلامی کرد توی این شهرِ خالی از مردم ...  یک نفر داشت کودتا می کرد یک نفر داشت زیر خاکستر ...  آتشی تازه دست و پا می کرد من به تنهاییِ خودم مومن ...  یک نفر داشت کودتا می کرد یک نفر مثل من پُر از خود شد ...  یک نفر مثل زن پُر از زن شد از همان جاده ای که آمد رفت ...  رفت و اندوهِ برنگشتن شد کار و بارِ غزل که راکد بود ...  کار و بارِ ترانه هم خونی ست آسمان در غزل که بارانی ست ...  آسمون تو ترانه بارونی ست دست و پاتو بکِش،برو گمشو ...  این پسر زندگی نمی فهمه واسه مردای گرگ دونه بریز ...  این خر از کُره گی نمی فهمه تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست ...  مُرده شورِ کتاب و شعراشو میگه دنیا همش غم انگیزه ...  گُه بگیرن تمومِ دنیاشو گُه بگیرن منو،برو بانو ...  واسه مردای زندگی زن شو واسه من لای جرز،اتاق خوابه ...  گاوِ مردای گاوآهن شو من کنار تو ریز می مانم ...  تو کنارم درشت خواهی شد من نجیبانه بوسه خواهم زد ...  نانجیبانه مشت خواهی شد اقتضای طبیعتت این است ...  به وجود آمدی که زن باشی به وجود آمدی بسوزانی ...  دوزخی پشتِ پیرهن باشی به وجود آمدم که داغت را ...  پشتِ دستان خود نگه دارم مثل دنیای بعد از اسکندر ...  تختِ جمشیدِ بعد از آوارم تختِ جمشیدِ بعد از آوارم ...  سر ستون های من ترَک خوردند بعدِ بارانِ تیر باریدن ...  هرچه بود و نبود را بردند شعرِ آتش به جان نفهمیدی ...  ماجرا مثل روز روشن بود قاتل روزهای سرسبزم ...  بدتر از این همه تبر،زن بود قبله ی تاک های مسمومم ...  ناخداوندِ مِی پرستانم لشکرم رو به خمره می رقصند ... من امیر القشون مستانم   ✍ #علیرضا_آذر 🎤 #سینا_سوری

✍🏻 #علیرضا_آذر ( #لحد ) 🎤 #سینا_سوری https://www.instagram.com/seda_0_sokout?utm_source=qr&igsh=cWV4MHNiMDlveWM=

من ابرهای بی شماری در گلو دارم مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم از هر چه در دنیا بدم آمد سرم آمد اینبار باید روی عشقت دست بگذارم هر شب خدایم را به چشمان تو می بازم باید خدایم را به چشمان تو بسپارم چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم روزی به این دیوانه خانه می کشد کارم تا چشم هایت اشتباه خوب من باشد من دست از این اشتباهم برنمی دارم جان کندنم دور از تو نامش زنده مانی بود من زندگانی را از آغوشت طلبکارم یک روز می بارم کنارت رنج هایم را من ابرهای بی شماری در گلو دارم ✍ #علی_صفری 🎤 #سینا_سوری

من ابرهای بی شماری در گلو دارم مغرورم آنقدری که بغضم را نمی بارم گفتند دلگیری چرا، گفتم نمی دانم آه ای نمی دانم ترینم! دوستت دارم ناگفته ها در سینه روی هم تلنبارند حرفش که می افتد به یک لبخند ناچارم از هر چه در دنیا بدم آمد سرم آمد اینبار باید روی عشقت دست بگذارم هر شب خدایم را به چشمان تو می بازم باید خدایم را به چشمان تو بسپارم چشم تو را وقتی که دیدم زیر لب گفتم روزی به این دیوانه خانه می کشد کارم تا چشم هایت اشتباه خوب من باشد من دست از این اشتباهم برنمی دارم جان کندنم دور از تو نامش زنده مانی بود من زندگانی را از آغوشت طلبکارم یک روز می بارم کنارت رنج هایم را من ابرهای بی شماری در گلو دارم ✍ #علی_صفری 🎤 #سینا_سوری

استاد صلاح عزیز استاد گرانقدر و مجرب آواز کشورمون ، حضورتون رو در کانال صدا و سکوت قدر میدانیم و قدمتون رو به دیده میذاریم🙏❤️

alireza_ghorbani_ft_homayoun_shajarian_afsaneye_chashmhayat320.mp315.87 MB

قبلِ هر چیز بگویم که من آنم که شبی تا لبِ پنجره رفت و به اتاقش برگشت گرچه استادِ هنر دست به رویش نکشید بالِ پروانه شد و نرم و مُنقَّش برگشت من همانم که شبی عشق، به تاراجش برد همچو حلّاج به خاکسترِ تشویش نشست در سرش سورهءِ تکویر مُجَسَم میشد قبلِ هر زلزله ای در خودش آرام شکست سیلِ غم بود که از گونه ی خشکش می ریخت و عزادارِ خودش بود که در خود می سوخت چشم بر وسوسه ها بست، و چیزی نشنید گفتنی بود ولی باز دهانش را دوخت آخرین مانده ی دورانِ اگر کشف و شهود آخرین مصرع خلقت، که به پایان نرسید اولین نامه ی تاریخ به امضایِ اَلَست آن که کوشید ولی حیف به انسان نرسید آنکه تصمیم گرفت آتشِ بَلوا باشد وسطِ مغلطه در مغلطه تنها باشد بین چین است و چُنان طرحِ معما باشد پاسخِ سوره چو شد، آیه ی آیا باشد آنکه لیچار شنید از همه و هیچ نگفت دوش و دوشاب به دوش از همگان دست کشید گله از هیچکسی هیچ نکرد و نبُرید تا تهِ حادثه ناخن پسِ بن بست کشید رو به فقدان خودش کرد و تَهی دست پرید آنکه میدید نشستند خرابش بکنند خوب میدید به منظور، عزیزش کردند صفحه از پشت گرفتند کتابش بکنند آنکه از حلقهءِ مفقود، لبی باز نکرد آنکه از تو سَری و تهمتِ تاریخ گذشت قدسیان را به لبِ منظرهءِ هیچ کشاند آنکه از خاج و صلیب و خطر و میخ گذشت آنکه نان خواست ولی دود فقط سهمش شد آنکه از گندمِ آغشته به خون، حیف گذشت او که دیوانهءِ دیوانگیِ پنجره بود آنکه از عافیتش محضِ جنون حیف گذشت آنکه دلتنگِ خودش بود، به جوهر که رسید نامه رو کرد و به پاهای کبوترها بست تشنه لب ساحلِ عریان، هوسش را میکرد گوش ماهی به سرِ گیسوی دخترها بست آنکه نُه ماه در اندیشه‌یِ پرواز گریست آنکه بر معرکه ای داغ و مشخص افتاد نطفهءِ هیچکسی در شدنش دست نداشت آنکه زاییده نشد، از غزلی پس افتاد آنکه اندازهءِ یک عمر به مُردن چسبید زندگی کرد به امید شبِ پایانی انتهای همهءِ پنجره ها دیوار است آخرین پنجره را هم که خودت میدانی مستِ اندوهِ حماسی وسطِ لحن و بیان آخرین غمزهءِ اوزانِ مُتَنتَن بودم پشت کمرنگ ترین فاجعه ها کشف شدم آنکه در سفسطه جان کَند، فقط من بودم چاره‌ای نیست از این راه گذر باید کرد باید از وادیِ مشکوک به پایان برسی این همه کوچه و پس کوچه که گَز کردی باز باید آخر به همین پیچِ خیابان برسی زندگی جایِ بدی بود، نمی فهمیدیم و تمام هیجاناتِ جهان گور شدند جبر از آغاز جهان مسئله ی تلخی بود اختیار آمد و مجبور به مجبور شدند دست و پا بسته، دهان بسته، جهان هم بسته ثانیه میرود و باز نمی گردد هیچ لحظه وقتی برود تا که به پایان برسد ته نشین می شود آغاز نمی گردد هیچ فرصت از دست رود، لحظه به آخر برسد بادِ مُردن بوَزد قائله پایان برسد دستِ قدّارِ زمان جام بچرخاند و بعد تیغهءِ تُندِ عجل باز به انسان برسد حق و ناحق شدنِ عمر مساوی بشود هی قدم در گذرِ معرکه کافیست عزیز  هر چه کردی به خودت کردی و از خود بنویس ساعت تلخ شنی، وقت تلافیست نریز رو به رو حادثه مرگ مُجَسَم گردد دستت از خالیه عالم سبدی پُر باشد بی هوا سُر بخوری در تلهءِ خوف و رجا  وانگهی دور و برت حلقهءِ آجر باشد تبِ اندوه بگیرد بدنت را محکم  تک و تنها سفری رو به نهایت باشی  زیرِ دستان لَحَد غرق خجالت بشوی  تازه فکرِ قدغن های خدایت باشی ما چه کردیم که در آینهءِ مرگ هنوز هوسِ حق کشی و حق خوری آینده ماست تا دَمِ مرگ خطرناک ترین حالِ جهان باعث رخوت و دلبستگی و خنده ماست بر حذر باش که این راهِ پُر از بیم و امید  دلِ پُر خواهد و پای سبک و دست تَهی بر حذر باش که فرقی نکند در صفِ حشر  قدِ رنجورِ علف با تنهء سروِ سهی با توام مرگِ پس از زنده به گوری و جنون با توام گوش بده حرف زیاد است هنوز آخرین برگِ درختانِ لبِ جادهءِ پوچ سینه تو سینه‌یِ هوهو کشِ باد است هنوز آتش معرکه بالاست پِیِ دود برو هر کجا حضرت دادار که فرمود برو در پِیِ گنگ ترین حلقهءِ مفقود برو تو که رفتی پِیِ تاب و تپش رود برو به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن  من همین بیخِ گُذر چشم به خون میبندم و به هر دشنه که تهدید کند میخندم من به هر زندهءِ ناچار نمی پیوندم من به دستانِ خودم گورِ خودم را کندم  به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن  گاهی آهنگِ زلیخاست در آشوبِ دهان با چه سمع و بصری شکوِه بگوید کنعان یوسفِ دورِ مرا از غمِ تهمت بِرَهان گرچه رو زخمی ام و دستْ کج و تُند زبان به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن  بعدِ صد مرتبه توبیخ غلط کردی باز؟ ما که هستیم تو دنبال چه میگردی باز؟ ماشه ات را بِچِکان مَرگ، اگر مَردی باز تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز