en
Feedback
رمان معشوقه شیطان

رمان معشوقه شیطان

Open in Telegram

رمان با ژانر :عاشقانه ،تخیلی روزی دو پارت https://t.me/romankhes 👈🏻لینک گپمون https://t.me/joinchat/VC6zsAiYHlXbAmoj

Show more
925
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
January '24
January '24
+11
in 0 channels
December '23
+27
in 0 channels
Get PRO
November '23
+16
in 0 channels
Get PRO
October '23
+42
in 0 channels
Get PRO
September '23
+41
in 0 channels
Get PRO
August '23
+51
in 0 channels
Get PRO
July '23
+56
in 0 channels
Get PRO
June '23
+32
in 0 channels
Get PRO
May '23
+45
in 0 channels
Get PRO
April '23
+27
in 0 channels
Get PRO
March '23
+36
in 0 channels
Get PRO
February '23
+31
in 0 channels
Get PRO
January '23
+64
in 0 channels
Get PRO
December '22
+60
in 0 channels
Get PRO
November '22
+48
in 0 channels
Get PRO
October '22
+32
in 0 channels
Get PRO
September '22
+58
in 0 channels
Get PRO
August '22
+64
in 0 channels
Get PRO
July '22
+61
in 0 channels
Get PRO
June '22
+39
in 0 channels
Get PRO
May '22
+59
in 0 channels
Get PRO
April '22
+52
in 0 channels
Get PRO
March '22
+65
in 0 channels
Get PRO
February '22
+55
in 0 channels
Get PRO
January '22
+66
in 0 channels
Get PRO
December '21
+60
in 0 channels
Get PRO
November '21
+41
in 0 channels
Get PRO
October '21
+58
in 0 channels
Get PRO
September '21
+35
in 0 channels
Get PRO
August '21
+49
in 0 channels
Get PRO
July '21
+622
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1 415
in 0 channels
Get PRO
May '21
+3 010
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
11 January+1
10 January+2
09 January+2
08 January+1
07 January+1
06 January+2
05 January0
04 January0
03 January0
02 January+1
01 January+1
Channel Posts
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_496 با تعجب پرسیدم. من :کی گردبند رو نابود کرده؟نصف دیگش کجاست؟ در حالی که قیافه غمگین و عصبی ای پیدا کرده بود گفت. اونیروس :لوسیفر،نمیدونم این گردبند چه ربطی به تو داره اما زمانی که بهش این خبر رسید این گردبند بخشی از توعه از من گرفتتش...به سختی تونستم همین تیکشو نگه دارم.خیلی دنبالت گشتم کم کم داشتم نا امید میشدم حقیقتش، فکر نمیکردم یه روز به همین سادگی پیدات کنم. وقتی این حرفو زد جمله ای که تو خواب شنیده بودم تو سرم تکرار شد : (بال زدن پروانه جای دیگر طوفان درست میکنه) من چقدر قبل میدونستم که قراره همچین اتفاقایی بیوفته چقدر قبل که قبل از ساختن جسم برای خودم این گردبند رو به اونیروس دادم... من :اگه بتونم کمکت میکنم ولی الان نزدیک شدن به لوسیفر برای من کمی سخته و زمان بیشتری برای به دست اوردن گردبند نیاز دارم اونیروس :امیدوارم وقتی به دستش اورده باشی دیر نشده باشه من :موجودات فضایی به ما کمک میکنن تا مدتی متوقفشون کنیم شاید بتونم نظر لوسیفرو برگردونم...میترسم وقتی سمتش برم زندانیم کنه اونیروس با اشاره کردن به سمت راست که ان شیشه قرار داشت یه تصویر ایجاد کرد. این من بودم تو ذهن لوسیفر....؟ میتونستم‌بگم تا حالا تو زندگیم انقدر خودمو زیبا ندیده بودم. خب حقیقتا زیبا نبودم نرمال و عادی بودم ولی این تصور لوسیفر از من فراتر از حتی خوده زیبایی بود. منو‌ وسط یه دشت پر از پروانه تصور میکرد. چه رویا های دلپذیری داشت.....من‌ مدام کابوس میدیدم. بلافاصله بعد از اینکه تو ذهنم اینو‌گفتم یکی از پروانه ها با بالش خراش خیلی کوچکی روی گونه ام ایجاد کرد. همان لحظه بود که آسمانی که تا ان زمان ابی بود به رنگ قرمز تبدیل شه و لوسیفر با دستان خود تمام ان پروانه هارو کشت. جالب بود که حتی در تصورش ام من ناراضیو ناراحت بودم. با این حال منو محکم در اغوش گرفته بود و میگفت. لوسیفر :تو ماله منی،اجازه نمیدم‌حتی خدا ام بهت اسیبی بزنه،الهه ی کوچیک من....همشونو میکشم اجازه نمیدم جایی بریی... اونیروس :از رویا هاشم مشخصه که اگه بری راه برگشتی نداری. من :لوسیفر همیشه یه راه برگشتی میزاره یه راهی که بتونی چندین انتخاب دیگه داشته باشی فقط باید پیداش کنی باید بشناسیش  و درونش دنبالش بگردی اون انقدرم ترسناک و بدجنس نیست تویی که با ذات کثیف جسم‌انسان اشنایی اینو میدونی اونیروس انسان ها از شیطان ام به شیطان نزدیک ترند. اونیروس :نمیخواستم بهش توهینی کنم... من :منم توهینی نشنیدم... اونیروس :باهات احساس صمیمیت میکنم شاید به خاطره اینکه چندین هزار بار تو رویا های لوسیفر دیدمت وقتی یکیو چندین هزار بار ببینی باهاش راحت تر حرف میزنی دیدنت از نزدیک حس عجیبی داره اما من بابت این احساس اشنایی که ازت دارم باهات راحت حرف میزنم و امیدوارم توهین تلقی نشه

2
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_495 اونیروس مکث کوتاهی کرد و در حالی که لبخند عمیقی رو صورتش بود به پشت سرش اشاره کرد و گفت اونیروس :اینجا سرزمین رویا هاست مگه میشه رویاهای لوسیفر به سادگی از ذهنم خارج بشه؟ پس منو تو رویا های لوسیفر میدید. صبر کن ببینم.....لوسیفر رویای منو میدید؟ من :چه رویایی؟ اونیروس :ازدواج کردن با تو،بچه دار شدن،نمیدونم هر چیزی که تو این دنیا میشه با کسی که دوستش داری انجام بدی...اون هیولای ترسناک فقط رویای تورو میبینه با خنده گفتم. من :اولین کاری که وقتی دیدمش میکنم اینکه بهش میگم رویاهاشو میبینی نیمچه خنده ای کرد گفت اونیروس :اونم میاد اینجارو اتیش میزنه و تبدیل به جهنم میکنه؟ مکث کرد. اونیروس :همین الانم هست. از اینجای صحبتش به بعد لحنش کمی تغیر کرد و احساس میکردم اندوه بزرگی پشت حرفش هست. لوسیفر.....دلم براش تنگ شده بود ای کاش میشد منم توی رویاهام ببینمش. مارو داشت به داخل قصر بزرگش میبرد. وقتی وارد داخل قصر شدیم،قصر پر از کتاب بود که داخل قفسه ها چیده شده بود. ستح و اپوفیس و جاناتان رو به وسط قصر برد جایی که یه شیشه ی دایره ای شکل بزرگ بود آنهارو نزدیکش برد. بعد از چند ثانیه نور طلایی و آبی ای شروع به وارد شدن به بدن آنها کرد و نور مشکی رنگ و لزجی شروع به بیرون رفتن از بدنشون کرد. بعد از اون بیهوش گوشه ای گذاشتتشون خواستم‌سمتشون برم تا صداشون کنم که گفت. اونیروس :من فقط به تو اجازه دادم اینجا بیای نمیخوام اون ها ام درمورد سرزمین من خبر دار بشن. سرمو‌ تکون دادم و قبول کردم. اونیروس :این اتفاق قراره بیوفته من :چه اتفاقی؟ اونیروس :اون انگل قراره فراگیر بشه و من نمیتونم مثله امروز مقابلش رفتار کنم من :چرا همچین حرفیو میزنی؟ اونیروس گردبندشو بالا اورد و گردبند شکسته بود. انیروس :این گردبند بدون نصفه دیگرش معنا نداره من پایداری اینجارو دارم از دست میدم. با دستش به سمت آن طرف قصر هدایتم کرد. وقتی از پنجره بیرونو نشونم داد چند لحظه قلبم از ترس نتپید. انسان هایی که مانند مجسمه های گلی دست روی صورتشون گذاشته بودند و پاهاشونو درون بدن خودشون جمع کرده بودند و ناله میکردند. اونیروس :این فقط بخشی ازش قراره باشه مطمعن نیستم چقدر قراره وحشناک باشه اما مطمعنم از چیزی که امروز دیدیم وحشناک تره بدون اون گردنبند تنها چیزی که برای نجات نسل بشر به ذهنم میرسه بردن ده تاشون به دنیای دیگس برای دنیای جدید....
0
3
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_494 در حالی که دستمو محکم رو سرم فشار میدادم بلند داد میزدم. من :این واقعی نیست این واقعی نیست... به کنارم نگاه کردم جاناتان و ستح و اپوفیس بیهوش افتاده بودند. خیلی برام سخت بود اون فشار رو روی سرم تحمل کنم ولی واقعا دلم نمیخواست در مقابل یه تصور حال بهم زن در مقابل این انگل کم بیارم. به سمتش رفتم و سعی کردم کنترل یخ رو به دست بگیریم. همین که موفق شدم به سختی کمی از قدرت یخ هام رو از دستم به سمتش پرتاب کنم. انگل با اون لبخند روی لبش در حالی که داشت با تمسخر بهم نگاه میکرد از بالای گوش راست تا پایین گوش چپ بریده شد و خون روی زمین‌ پاچیده شد و مغزش مانند ماست روی زمین میریخت. به پشت سرش نگاه کردم اونیروس بود، میشناختمش. چند ملیارد سال گذشته بود؟خاطرات گذشته رو تقریبا یادم بود اما اونیروس بخش پر رنگی ازش بود. سرزمینی که برای تمام موجودات بود و او از طریق او رویا های موجودات را میساخت. اما از زمانی که انسان متولد شد این سرزمین از موجودات دیگر گرفته شد. اما اونیروس اینجا چیکار میکرد... با صدا هایی که پشت سرم اومد نگاهم رو سریع از اونیروس گرفتم. باورم نمیشد که داشتن تلاش میکردند خودشونو بکشن. ستح یه چاقو دستش بود میخواست به خودش با اون اسیب بزنه. همین که این صحنه رو دیدم به سمتش رفتم و اون رو تلاش میکردم ازش بگیرم که باهم معلق شدن روی هوا و نور ابی ای دورشون رو گرفته بود. اونیروس گفت. اونیروس :همراهم بیا اورنیا... حتی فرصت سوال پرسیدن رو بهم نداد میدونستم میشناسمش اون پادشاه سرزمین رویا ها بود. اما نه در اون حدی که به این خونسردی دنبالش راه بیوفتم بدون اینکه سوالی درمورد اینجا اومدش داشته باشم. ستح و جاناتان و اپوفیس در ان حباب آبی در خوابی راحت بودند. به قدری با ارامش خوابیده بودند انگار نوزاد هایی هستند که درون شکم مادر در حال خوابیدن هستند. اونیروس شکافی ایجاد کرد که مانند همان حباب ابی رنگ بود و خودش و اپوفیس و ستح و جاناتان را با خود به انجا برد... نتونستم مکث کنم برای اینکه هر لحظه امکان داشت دریچه بسته شود. وقتی وارد دریچه شدم نگاهم به شکوه و عظمت سرزمین رویا ها ماند. ما بین مبهوت شدنم اونیروس گفت. اونیروس :چی صدات بزنم؟معشوقه شیطان یا اورنیا؟با کدوم راحت تری.... مطمعن نبودم او زمانی که آن گردند را بهش دادم به خاطر بیاره به این علت که من زمانی که طلسم را ایجاد کردم خودم را در ذهن همگی جز عده ای کم پاک کردم. برای همین گفتم. من :به اسم خودم صدا بزنی راحت ترم اما چطور منو میشناسی؟
0
4
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_493 اونیروس از قبل توسط آن دو ساخته شده بود اما زمانی قدرت خود را گرفت که آن دو از هم جدا شده بودند و هنوز جسمی برای خود نساخته بودند. اونیروس میخواست در خواست کند که موجودات بیشتری شبیه اون بسازند به خاطره اینکه او فقط محدوده کوچکی از مردم رو میتوانست کنترل کند. اورنیا از اونیروس خواست که دستش را روی موهایش بکشد. و وقتی اونیروس اینکارو کرد جسمی مانند الماس که به رنگ ابی بود در دستانش قرار گرفت. اونیروس با ان گردند میتوانست به تمام موجوداتی که میخواهد کنترل داشته باشد. تا زمانی این پایداری درون سرزمینش قرار داشت که ان اتفاق برای اورنیا و ستح و جاناتان و اپوفیس افتاد. گردنبندش شروع به چشمک زدن کرد درد عمیقی رو درون قفسه سینش حس میکرد. بخشی از رویا ها داشت از بین میرفت ولی برای چی؟ اونیروس به مکانی که این اتفاق داشت میوفتاد رفت... ستح و اپوفیس و جاناتان نتونستند فشار و سوت زیادی که سرشون میکشید رو تحمل کنن و روی زمین افتادن. *ستح* زمین نابود شده بود و همه چی به خاکستر تبدیل شده بود و رو به روی اون جسد انوبوس قرار داشت. دیگه قرار نبود باهم خوشحال باشند و لبخند انوبیس رو ببیند. کمی که گذشت کم کم دیگر احساس خواستن دیدن انوبیس و خوشحال بودن کنارش در وجودش داشت از بین میرفت. *اپوفیس* فردی با صورت مبهم جلوی رویش بود همان کسی بود که همیشه تصور میکرد در خیالش. فردی که واقعا دوستش داشت. اپوفیس تمام زندگیش دلش میخواست کسی صادقانه دوستش داشته باشد. صدای ان فرد چندین بار در سرش تکرار شد :(من هیچوقت دوستت نداشتم) *جاناتان* او همیشه دلش میخواست انسان باشه. از خفا و از تاریکی متنفر بود و دلش میخواست یک زندگی عادی داشته باشه. از اینکه جاودانه باشه متنفر بود معتقد بود تنها چیزی که میتونه به زندگی معنا بده مرگه. از اینکه مردم ببیننش و صداش بزنن هیولا متنفر بود نمیخواست  یه هیولای سرد و ترسناک باشه. حال انسان ها دور تا دورش را گرفته بودند و به اسم هیولا صداش میزدند. *از زبان اورنیا* فشار روی سرم به قدری بود که انگار جمجمه ام داره خورد میشه. چشمام تار میدید تصویر های محوی میدیدم اما انقدر واضح نبود که بتونم تشخیص بدم. هرچی فشار روی سرم بیشتر میشد اون تصویر برام واضح تر میشد. اون من بودم که یه لباس سفید پوشیده بودم... با عجله داشتم به سمت لوسیفر میرفتم میتونستم صدای التماس و گریه هامو بشنوم.(لطفا اینکارو نکن،لوسیفر....) و وقتی صداش زدم با ضربه ی داسی بدنم به دو نیم تقسیم شد.
0
5
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_496 با تعجب پرسیدم. من :کی گردبند رو نابود کرده؟نصف دیگش کجاست؟ در حالی که قیافه غمگین و عصبی ای پیدا کرده بود گفت. اونیروس :لوسیفر،نمیدونم این گردبند چه ربطی به تو داره اما زمانی که بهش این خبر رسید این گردبند بخشی از توعه از من گرفتتش...به سختی تونستم همین تیکشو نگه دارم.خیلی دنبالت گشتم کم کم داشتم نا امید میشدم حقیقتش، فکر نمیکردم یه روز به همین سادگی پیدات کنم. وقتی این حرفو زد جمله ای که تو خواب شنیده بودم تو سرم تکرار شد : (بال زدن پروانه جای دیگر طوفان درست میکنه) من چقدر قبل میدونستم که قراره همچین اتفاقایی بیوفته چقدر قبل که قبل از ساختن جسم برای خودم این گردبند رو به اونیروس دادم... من :اگه بتونم کمکت میکنم ولی الان نزدیک شدن به لوسیفر برای من کمی سخته و زمان بیشتری برای به دست اوردن گردبند نیاز دارم اونیروس :امیدوارم وقتی به دستش اورده باشی دیر نشده باشه من :موجودات فضایی به ما کمک میکنن تا مدتی متوقفشون کنیم شاید بتونم نظر لوسیفرو برگردونم...میترسم وقتی سمتش برم زندانیم کنه اونیروس با اشاره کردن به سمت راست که ان شیشه قرار داشت یه تصویر ایجاد کرد. این من بودم تو ذهن لوسیفر....؟ میتونستم‌بگم تا حالا تو زندگیم انقدر خودمو زیبا ندیده بودم. خب حقیقتا زیبا نبودم نرمال و عادی بودم ولی این تصور لوسیفر از من فراتر از حتی خوده زیبایی بود. منو‌ وسط یه دشت پر از پروانه تصور میکرد. چه رویا های دلپذیری داشت.....من‌ مدام کابوس میدیدم. بلافاصله بعد از اینکه تو ذهنم اینو‌گفتم یکی از پروانه ها با بالش خراش خیلی کوچکی روی گونه ام ایجاد کرد. همان لحظه بود که آسمانی که تا ان زمان ابی بود به رنگ قرمز تبدیل شه و لوسیفر با دستان خود تمام ان پروانه هارو کشت. جالب بود که حتی در تصورش ام من ناراضیو ناراحت بودم. با این حال منو محکم در اغوش گرفته بود و میگفت. لوسیفر :تو ماله منی،اجازه نمیدم‌حتی خدا ام بهت اسیبی بزنه،الهه ی کوچیک من....همشونو میکشم اجازه نمیدم جایی بریی... اونیروس :از رویا هاشم مشخصه که اگه بری راه برگشتی نداری. من :لوسیفر همیشه یه راه برگشتی میزاره یه راهی که بتونی چندین انتخاب دیگه داشته باشی فقط باید پیداش کنی باید بشناسیش  و درونش دنبالش بگردی اون انقدرم ترسناک و بدجنس نیست تویی که با ذات کثیف جسم‌انسان اشنایی اینو میدونی اونیروس انسان ها از شیطان ام به شیطان نزدیک ترند. اونیروس :نمیخواستم بهش توهینی کنم... من :منم توهینی نشنیدم... اونیروس :باهات احساس صمیمیت میکنم شاید به خاطره اینکه چندین هزار بار تو رویا های لوسیفر دیدمت وقتی یکیو چندین هزار بار ببینی باهاش راحت تر حرف میزنی دیدنت از نزدیک حس عجیبی داره اما من بابت این احساس اشنایی که ازت دارم باهات راحت حرف میزنم و امیدوارم توهین تلقی نشه
0
6
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_495 اونیروس مکث کوتاهی کرد و در حالی که لبخند عمیقی رو صورتش بود به پشت سرش اشاره کرد و گفت اونیروس :اینجا سرزمین رویا هاست مگه میشه رویاهای لوسیفر به سادگی از ذهنم خارج بشه؟ پس منو تو رویا های لوسیفر میدید. صبر کن ببینم.....لوسیفر رویای منو میدید؟ من :چه رویایی؟ اونیروس :ازدواج کردن با تو،بچه دار شدن،نمیدونم هر چیزی که تو این دنیا میشه با کسی که دوستش داری انجام بدی...اون هیولای ترسناک فقط رویای تورو میبینه با خنده گفتم. من :اولین کاری که وقتی دیدمش میکنم اینکه بهش میگم رویاهاشو میبینی نیمچه خنده ای کرد گفت اونیروس :اونم میاد اینجارو اتیش میزنه و تبدیل به جهنم میکنه؟ مکث کرد. اونیروس :همین الانم هست. از اینجای صحبتش به بعد لحنش کمی تغیر کرد و احساس میکردم اندوه بزرگی پشت حرفش هست. لوسیفر.....دلم براش تنگ شده بود ای کاش میشد منم توی رویاهام ببینمش. مارو داشت به داخل قصر بزرگش میبرد. وقتی وارد داخل قصر شدیم،قصر پر از کتاب بود که داخل قفسه ها چیده شده بود. ستح و اپوفیس و جاناتان رو به وسط قصر برد جایی که یه شیشه ی دایره ای شکل بزرگ بود آنهارو نزدیکش برد. بعد از چند ثانیه نور طلایی و آبی ای شروع به وارد شدن به بدن آنها کرد و نور مشکی رنگ و لزجی شروع به بیرون رفتن از بدنشون کرد. بعد از اون بیهوش گوشه ای گذاشتتشون خواستم‌سمتشون برم تا صداشون کنم که گفت. اونیروس :من فقط به تو اجازه دادم اینجا بیای نمیخوام اون ها ام درمورد سرزمین من خبر دار بشن. سرمو‌ تکون دادم و قبول کردم. اونیروس :این اتفاق قراره بیوفته من :چه اتفاقی؟ اونیروس :اون انگل قراره فراگیر بشه و من نمیتونم مثله امروز مقابلش رفتار کنم من :چرا همچین حرفیو میزنی؟ اونیروس گردبندشو بالا اورد و گردبند شکسته بود. انیروس :این گردبند بدون نصفه دیگرش معنا نداره من پایداری اینجارو دارم از دست میدم. با دستش به سمت آن طرف قصر هدایتم کرد. وقتی از پنجره بیرونو نشونم داد چند لحظه قلبم از ترس نتپید. انسان هایی که مانند مجسمه های گلی دست روی صورتشون گذاشته بودند و پاهاشونو درون بدن خودشون جمع کرده بودند و ناله میکردند. اونیروس :این فقط بخشی ازش قراره باشه مطمعن نیستم چقدر قراره وحشناک باشه اما مطمعنم از چیزی که امروز دیدیم وحشناک تره بدون اون گردنبند تنها چیزی که برای نجات نسل بشر به ذهنم میرسه بردن ده تاشون به دنیای دیگس برای دنیای جدید....
0
7
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_494 در حالی که دستمو محکم رو سرم فشار میدادم بلند داد میزدم. من :این واقعی نیست این واقعی نیست... به کنارم نگاه کردم جاناتان و ستح و اپوفیس بیهوش افتاده بودند. خیلی برام سخت بود اون فشار رو روی سرم تحمل کنم ولی واقعا دلم نمیخواست در مقابل یه تصور حال بهم زن در مقابل این انگل کم بیارم. به سمتش رفتم و سعی کردم کنترل یخ رو به دست بگیریم. همین که موفق شدم به سختی کمی از قدرت یخ هام رو از دستم به سمتش پرتاب کنم. انگل با اون لبخند روی لبش در حالی که داشت با تمسخر بهم نگاه میکرد از بالای گوش راست تا پایین گوش چپ بریده شد و خون روی زمین‌ پاچیده شد و مغزش مانند ماست روی زمین میریخت. به پشت سرش نگاه کردم اونیروس بود، میشناختمش. چند ملیارد سال گذشته بود؟خاطرات گذشته رو تقریبا یادم بود اما اونیروس بخش پر رنگی ازش بود. سرزمینی که برای تمام موجودات بود و او از طریق او رویا های موجودات را میساخت. اما از زمانی که انسان متولد شد این سرزمین از موجودات دیگر گرفته شد. اما اونیروس اینجا چیکار میکرد... با صدا هایی که پشت سرم اومد نگاهم رو سریع از اونیروس گرفتم. باورم نمیشد که داشتن تلاش میکردند خودشونو بکشن. ستح یه چاقو دستش بود میخواست به خودش با اون اسیب بزنه. همین که این صحنه رو دیدم به سمتش رفتم و اون رو تلاش میکردم ازش بگیرم که باهم معلق شدن روی هوا و نور ابی ای دورشون رو گرفته بود. اونیروس گفت. اونیروس :همراهم بیا اورنیا... حتی فرصت سوال پرسیدن رو بهم نداد میدونستم میشناسمش اون پادشاه سرزمین رویا ها بود. اما نه در اون حدی که به این خونسردی دنبالش راه بیوفتم بدون اینکه سوالی درمورد اینجا اومدش داشته باشم. ستح و جاناتان و اپوفیس در ان حباب آبی در خوابی راحت بودند. به قدری با ارامش خوابیده بودند انگار نوزاد هایی هستند که درون شکم مادر در حال خوابیدن هستند. اونیروس شکافی ایجاد کرد که مانند همان حباب ابی رنگ بود و خودش و اپوفیس و ستح و جاناتان را با خود به انجا برد... نتونستم مکث کنم برای اینکه هر لحظه امکان داشت دریچه بسته شود. وقتی وارد دریچه شدم نگاهم به شکوه و عظمت سرزمین رویا ها ماند. ما بین مبهوت شدنم اونیروس گفت. اونیروس :چی صدات بزنم؟معشوقه شیطان یا اورنیا؟با کدوم راحت تری.... مطمعن نبودم او زمانی که آن گردند را بهش دادم به خاطر بیاره به این علت که من زمانی که طلسم را ایجاد کردم خودم را در ذهن همگی جز عده ای کم پاک کردم. برای همین گفتم. من :به اسم خودم صدا بزنی راحت ترم اما چطور منو میشناسی؟
0
8
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_492 هشت نفری که اونجا بودند در حال کشتن خودشون بودن. *از زبان راوی* انگل ها میتونستن خودشون رو گسترش بدن این فقط محدود به جسمی که واردش میشدن نبود. درسته که فقط میتونستن تو یه جسم زندگی کنن اما میتونستن خودشون رو گسترش بدن و تا مدت کوتاهی ذهن دیگران رو دست کاری کنند. انگل ها از رویا تغذیه میکردند و قوی تر میشدند وقتی اینکار رو انجام میدادن سر انجام موجودات شروع به خودکشی میکردند. همین که وارد اونجا شدیم ک تونستیم اون انگل رو ببینیم انگل با لبخندی که به لب داشت بهمون نگاه میکرد. ناگهان فشاره زیادی رو روی ذهنم احساس کردم و متوجه شدم ستح و اپوفیس وجاناتان ام همین حال رو دارند. *بیشتر از دو میلون سال پیش،زمین* اولین موجودی که فرایند های اولیه ی زندگی رو طی کرده بود و به طور گروهی زنده مونده بود. اما چرا زمانی که هنوز روح در بدنشان وجود دارد خودکشی میکردند؟... این زمانی بود که از سرزمینی که اورنیا ساخته بود استفاده شد. سرزمین رویا ها.... جایی که دلیل زندگی را پیدا میکردند. انسان ها بدون رویا موجودات پست و ترسناکی میشدند و در حقیقت بدون رویا تازه ذات ترسناک انسان مشخص میشد. رویا ها باعث میشد روح انسان ارتباط با جسم پیدا کند. سرزمینی که توسط اونیروس کنترل میشد. اونیروس گردنبندی به گردن داشت که مانند الماس میدرخشید. گردنبند قدرت های زیادی رو در خود جا داده بود او میتوانست با کمک گردنبند رویاهای انسان رو کنترل کنه. علاوه بر اون قدرتی که از خود ساطع میکرد که رویا و ارزو های فراوانی به صورت پایدار در ذهنه همه ایجاد میکرد. وقتی انسان متولد میشد همراه او دو موجود متولد میشدند یکی رویا و دیگری کابوس نام داشت. انسان ها توسط آن دو وارد دنیای رویا ها میشد البته بخشی از اون. بخشی که توسط رویا و کابوس خود ساخته شده بودند. در اصل سرزمین رویا ها برای کابوس ها و رویا ها بود انها در انجا شروع به نوشتن میکردند. داستانی را مینوشتن که قرار بود اون روز انسان درونش زندگی کنه. وقتی داستان را مینوشتند باید انهارا وارد جسم انسان میکردند و بعد از ان روح وارد دنیایی میشد که کابوس و رویا نوشته بودند. جسم آن داستانی را قبول میکرد که خواهانش باشد برای همین انسان ها زمانی که درونشان پر از اشوب بود بیشتر کابوس میدیدند. بخشی از انسان ها تلاش میکردند روی دنیایی که قرار است واردش شوند تاثیر بگذارند. وارد دنیایی شوند که خودشان ساخته اند و میخواهند‌. ارتباط با پری های رویا سخت بود اما بعضی ها ذاتن استعدادش را داشتند و برخی با تلاش میتوانستند. اونیروس بر تمام رویا ها نظرات داشت و سرزمین رویا ها همیشه پاورجا بود. اونیروس ان گردبند رو از اورنیا گرفته بود. اما قبل از ان زمانی که اون و لوسیفر برای خود جسم بسازن.
0
9
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_491 *روز بعد* چند ساعتی بود که تو ماشیین در حال حرکت به مسیری بودیم که اون داشت میرفت. منتظر بودیم جایی به ایسته تا بتونیم منجمدش کنیم. در همین حال که داشتیم پشت سرش حرکت میکردیم از پنجره ی ماشیین رنگیو خالی کرد رو شیشه ماشیین و کنترل رانندگی از دست ستح خارج شد و مجبور شد ماشیین کنار بزنه. اپوفیس داشت با صدای اروم و حرصی به اون انگل فحش میداد. رنگ پاک نمیشد و مجبور بودیم اونجا به ایستیم تا ماشیینی پیدا کنیم. از دیدمون خارج شد نمیتونستیم اینجا از قدرت هامون استفاده کنیم باید یه محل کوچیک باشه که حتی اگه تعدادی ادم مارو دیدن بتونیم از حافظشون پاکش کنیم. ولی اگه تو دوربین هایی که تقریبا همه جای خیابون بود نمیتونستم اینکارو انجام بدم. فقط تلاش کردم به گونه ای بتونم مسیری که داره حرکت میکنرو حس کنم. ستح جلوی یکی از ماشیین هایی که داشت حرکت میکرد وایساد و فردی که تو ماشیین بود که یه مرد میانسال بود با عصبانیت از ماشیین پیاده شد که اپوفیس شروع کرد به هیپنوتیزم کردنش برای اینکه ماشیینو ازش بگیریم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که ستح با زدن تو سره اون مرد میانسال سوپرایزمون کرد و قیافه ی اپوفیس اینجوری بود که :(مرتیکه حیوان زحماتمو نابود کرد) صورتش جمع شده بود ک با یه حالت عصبی طور سوار ماشیین شد. ستح :ندیدم داری هیپنوتیزمش میکنی اپوفیس با این حال که هنوز دلش راضی نشده بود اما گفت. اپوفیس :اشکالی نداره ماشیینو راه بنداز بیشتر از این ازش عقب نیوفتیم. وقتی میان دو راهی قرار گرفتیم گفتم من :سمت راست رفت اپوفیس :از این فاصله دیدی که سمت راست رفت؟ من :یه جورایی دیدمش. ستح خطاب به اپوفیس گفت. ستح :میتونه در حالی که جسمش یه جای دیگست با ذهنش یه جای دیگرو ببینه. اپوفیس خیلی کوتاه گفت :(اها) ماشیینو کنار جاده ی سمت راست پیدا کردیم... ماشیینو عوض کرده حالا پیدا کردنش سخت تر میشد. من :فکر نکنم سوار ماشیین کسی شده باشه. ستح :نمیتونه پرواز کنه که ماشیین اینجاس پس باید سوار یه ماشیین دیگه شده باشه من :اگه سوار ماشیین یکی شده باشه  باید یه ادمی بیهوش جنازه اینجا افتاده باشه،حتی اگه به جای اینکه طرفو از ماشیین پیاده کنه خودش وارد جسمش شه جسمی که تا این لحظه داشتو باید اینجا ول کنه.من فکر میکنم این مسیرو پیاده رفته ستح :خب کجا؟ با انگشتم به کافه ای که تقریبا ۱۰ دقیقه با اینجا فاصله داشت اشاره کردم. راه افتادیم و به سمت کافه رفتیم،قبل از اینکه وارد شیم ستح تابلو ای که روش نوشته شده بود باز است رو برگردوند طرفی که نوشته بود بسته است‌. خودمون رو اماده کردیم تا بعد از ورودمون نابودش کنیم. اما همین که وارد شدیم با صحنه ی عجیبی رو به رو شدیم.
0
10
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_490 ژنرال :ما نمیتونیم بریم بین مردم اونم تا وقتی یه بدن قوی که بتونه  توش راحت زندگی کنه پیدا نکنه دوباره به اینجا نمیاد... اولین سوالی که به ذهنم رسید این بود که دنباله چه بدنیه و چرا...برای همین مکث نکردم و پرسیدم من :چرا دنباله یه بدنه قویه؟اصلا بدن قوی چه بدنیه؟ ژنرال :بدنی که بتونه وقتی واردش بشه زنده بمونه معمولا به خاطره ضعیف بودن بدن کسی که حامل انگل میشه میمیره و انگل فقط میتونه چند روز تو بدن اون حامل بمونه چون بدن شروع به گندیدن میکنه من :خب شما نمیتونید برید چون سریع از ظاهرتون متوجه میشن چی هستید اما ما که میتونیم! ستح وقتی اینو گفتم بهم زل زد و گفت. ستح :من و ستح و اپوفیس برای انجام اینکار کافی ایم. من :نمیتونم اجازه بدم تنهایی برید جز اونم من راحتی میتونم منجمدشون کنم اگه شماها نتونستید از اسلحه هاتون استفاده کنید ستح :همچین ریسکیو نمیتونیم بکنیم در ضمن لوسیفر اگه بریم زمین راحت تر پیدات میکنه من :اتفاقی نمیوفته تا وقتی من این کریستالو اطراف خودم دارم اون وجود منو جایی احساس نمیکنه در ضمن اون انگل ها به بدن من نمیتونن نفوذ کنن ستح :اگه فقط همون یه بار بود چی؟ من :به هر حال اگه شماها الوده به اون انگل شید من دیگه چیزی ندارم که بخوام به خاطرش رو زمین بمونم یکی از افرادی که داشت ویدیو رو میدید گفت. *:قدرت منجمد کردن بیشتری ام داره غیر منطقی نیست با خودتون نبریدش. ژنرال :بحث کردن فقط باعث میشه زمان کمتری داشته باشید باید زودتر از بین ببریمش...کشتی ای که باهاش داره به شهر میره مقصدشو پیدا کنید باید پیداش کنیم ستح :نیاز به مدارک شناسایی داریم تا بتونیم بریم بین مردم عادی فکر نکنم‌ پیدا کردنش انقدر سخت باشه اون نمیتونه به راحتی بین مردم خودشو جا بده ژنرال :ما میتونیم درمورد مدارک به سرعت اقدام کنیم اما درمورد سخت نبودنش اینو بگم که اون انگل با تکنولوژی پیشرفته تر از انسان ها سر و کار داشته و براش کاری نداره بین مردم قرار بگیره من :به هر حال ما تمام تلاشمونو میکنیم چند روز طول میکشه اون یه بدن مناسب پیدا کنه؟ ژنرال :شاید چند روز شاید چند هفته اما کمترین حالت ممکن سه چهار روز زمان میبره. من :باید زودتر اماده بشیم کنار ژنرال یه همگونه از خودش که مونث بود قرار داشت که یه صفحه ی نازک از رایانه دستش داشت. وقتی این حرفو زدم گفت *:اون داره به سرعت به سمت شهر های شلوغ میره چون میدونه تو جاهای پرت مثله اینجا گرفتنش راحته تا حرفش تموم شد یکی از اون افراد با صدای بلند تر گفت. *:مقصد کشتیو پیدا کردم.
0
11
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_489 ناخوداگاه استرس گرفتم و گفتم. من :پس ما اینجا چیکار میکنیم الان رسیدیم اینجا چند دقیقه دیگه قراره پیاده شن... اپوفیس :من اومدم دنبالت وقتی دیدم اینجوری ای صبر کردم حالت بهتر شه باهم بریم سریع از جام بلند شدم و گفتم من :نمیخوام بدون من برن زود باش بریم همراه اپوفیس با سرعت زیادی از اتاق خارج شدیم. اینجا راهرو های تو در تویی داشت برای همین مسیر زیادیو باید طی میکردی تا به مکانی که میخوای بری برسی. در ورودی از جایی که ما بودیم خیلی دور تر بود. سفینه به طرز عجیبی ساکت بود مثله اینکه بیشتر افرادی که بودن از اینجا خارج شدن. بلاخره رسیدم به در ورودی چند نفر از ادم فضایی ها اون اطراف بودن وقتی مارو دیدن دری که بسته بودن رو دوباره باز کردن. یکی از افراد اونجا محترمانه چند تا اسلحرو به سمتمون گرفت. آپوفیس از اونجایی که بسیار به خودش و قدرت هاش مغرور بود براش گرفتن اون اسلحه مثله فحش بود. اروم زمزمه کردم جوری که فقط اون بشنوه گفتم. من : اونا فقط با یخ از بین میرن تو قدرتت تو چیزای دیگس... اپوفیس با کلمه ی میدونم مکالممونو تموم کرد و در حالی که چندین متر سفینه از زمین فاصله داشت به پایین پریدیم. میتونستم از این فاصله موجودات فضایی رو ببینم که در حال منجمد کردن انسان های حامل انگل بودند. انگلی که درون انسان ها بود تلاش میکردند با خارج شدن جسم انسان وارد جسم موجودات فضایی شوند. ستح و جاناتان ام کنار موجودات فضایی بودند که با اسلحه هایی که بعد از برخورد به هرچیزی به سرعت منجمد میکرد در حال کشتن انگل بودند. وقتی یه بار از اون سلاح استفاده کردم تازه فهمیدم چه کار احمقانه ایه،وقتی خودم قدرت انجامشو داشتم! وقتی از قدرت خودم استفاده میکردم خیلی سریع تر میتونستم منجمدشون کنم. حدود سی نفر اونجا بود برای همین خیلی سریع تموم شد. وقتی تمام افرادی که الوده بودن رو از بین بردند دوربین هایی که اطراف اینجا کار گذاشته بودند چک کردن تا انگلی نتونه فرار کنه به خاطره اینکه انگل ها بسیار باهوش بودند. وقتی اینکارو کردن متوجه شدیم یکی از اون افراد موفق شده با کشتی هایی که اینجا بود همراه پژوهشگر ها فرار کنه. میتونستم استرس رو تو موجودات فضایی وقتی این اتفاق افتاد حس کنم. سریع وارد سفینه شدیم. ژنرال در حالی که داشت ویدیوی فرار کردن اون انگل رو میدید گفت ژنرال :انگل معمولی نیست یه مکث طولانی کرد و میشد گفت تقریبا هممون نگران بودیم. ژنرال :رهبرشونه،اون افرادی که ما در حال نابودیشون بودیم خودشون رو برای اینکه اون فرار کنه فدا کردن به شدت نگران شده بودم چون میدونستم انگله خیلی به سرعت میتونه از بدن خارج شه و به بدن دیگه بره. برای همین پرسیدم. من :الان باید چیکار کنیم؟
0
12
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_488 در ادامه ی حرفش بعد از یه مکث گفت. *:(حتی لوسیفرم برای تو اینکارو کرد اگه اون روز تو اون قصر زندانیت نمیکرد توسط مکائیل کشته میشدی...) من :مکائیل؟امکان نداره اون.... *:(اون قبلا ام اینکارو کرده) من :اما اون موجود خوبی به نظر میاد *:(خب هست اما فقط دستورات رو انجام میده) من :پس من نباید بهش اعتماد کنم؟ *:(به هر حال آینده عوض شده و تو به کمک اونم نیاز داری ولی خب میتونی محافظه کارانه تر رفتار کنی) خواستم باز ازش سوال بپرسم و حرف بزنم که گفت. *:(دیگه باید بریم...) همین که این حرفو زد از خواب پریدم. داشتم نفس نفس میزدم‌ وقتی دستمال خیسی از صورتم افتاد پایین متوجه حضور اپوفیس شدم. یه مایع که مانند ژله ی له شده ی بنفش بود سمتم گرفت گفت. اپوفیس :برا سر دردت خوبه... نمیدونستم چیه اما خب چیز بدی نمیتونست باشه کمی مزه مزه اش کردم. مزه ی شیرینه پاستیلی طوری داشت. کمی تو هپروت بودم اما سوال اپوفیس منو از فکر بیرون کشید. اپوفیس :همیشه اینجوری کابوس میبینی؟ من :بیشتر وقتا اپوفیس :مفهمومی برات دارن؟ من :تقریبا همشون باعث میشن کمی از موقعیتی که هستم سر در بیارم اپوفیس :فکر کنم این بار چیزی بوده که دوست نداشتی من :چطور؟ اپوفیس در حالی که داشت بی دلیل اطراف اتاق راه میرفت گفت اپوفیس :نمیتونم ذهنتو بخونم اما میتونم احساستو بفهمم من :چه باحال ای کاش میشد توشون تغیرم ایجاد کرد اپوفیس ابرو هاشو تو هم جمع کرد و گفت اپوفیس :اتفاقا میتونم اما اینکارو با افرادی که همراهمن نمیکنم من :چرا؟چیز بدی نیست که اپوفیس :وقتی ویروس یا باکتری تو بدنت میاد قبل از اینکه ویروس و باکتری از پا درت بیارن دردت میگیره و این باعث میشه بفهمی یه چیزی مشکل داره احساساتم همینه هر احساسی که داری باعث میشه حرکت کنی اگه تو از مرگ نترسی هیچوقت زندگی نمیکنی شاید بهم نیاد اما نسبت به همراهانم تعهد دارم باعث میشه دلم نخواد با انجام همچین کاری بهشون خیانت کنم منطقی بود،توقع این همه صداقت رو نداشتم. البته تا حدودی بابت اینکه گفته بود همراهانم بدم اومد چی میشد بگه دوستام؟مگه دوستش نبودم؟ بیخودی حساس شده بودم و دلم میخواست غر بزنم. با دیدن پنجره تعجب کردم  در حال حرکت بودیم و داشتیم به سمت زمین نزدیک میشدیم. از اپوفیس پرسیدم. من :داریم حرکت میکنیم؟ اپوفیس در حالی که مسیر نگاهمو دنبال کرد گفت. اپوفیس :مثله اینکه چندتا انسان دیدن که این انگل ها درونشون رخنه کردن و در حال حرکت به جاهای دیگه هستن. قراره بریم اونجاها‌....
0
13
رمان معشوقه ی شیطان🥀 #پارت_487 سرمو به نشانه ی مثبت تکون دادم و اون شروع به حرکت کردن کرد ک ناخوداگاه دنبالش میرفتم‌. با صدای ارومی داشت میگفت. *:(میدونی بدیه اینکه همه چیو بدونی چیه؟اینکه میدونی دقیقا تو این برنامه ی زندگی چه نقشی داریو میفهمی فقط یه مهره برای بازی هستی.) مکث کرد با غم عجیبی ادامه داد و گفت:(هیچوقت فکر نمیکردم روزی انقدر افسرده بشم و روزی انقدر حسود و خشمگین بشم و در اخر به اون شکل نابود بشم و این یه روند بود که همیشه تکرار میشد و تنها کسی که میدونست من بودم.) من :پس چرا کاری نکردی این روند بهم بخوره؟ *:(کردم،عزیز ترینم رو تبدیل به شیطان کردم و روز ها خودم شکنجه شدم این بهایی بود که بابت تغیر دادم ) من :پس قرار نیست دیگه بمیریم؟ *:نمیشه از سرنوشت فرار کرد این اتفاق میوفته اما فقط تو بعد های پایین نابود میشیم و برمیگردیم به جایی که از اول بودیم... من :همونجایی که از لوسیفر جدا شدیم و شخصیت های جدا ساختیم؟ *:(هوم...) من :بد به نظر نمیرسه لوسیفرم باهمون میاد *:(نه،این بهاییه که اون باید بابت آزادی ای که میخواد پرداخت کنه) من :این عادلانه نیست..... *:(اما با این اتفاق همه چی عادلانه میشه) در حالی که قطره های اشک از صورتم پایین میومد گفتم من :اما دلم براش تنگ میشه... *:(میدونم،اما ما تمام قدم هایی که میشد به سمتش برداشتیم بزار اون ام چند قدم به سمتمون بیاد) من :ممکنه اینبار همه چی فرق کنه؟ *:(فرق میکنه اما باید ببینیم نتیجه ی این فرق چیه...) من :مثله اینکه در اخر باید خلاف میل باطنیم صبور باشم. مدتی سکوت بینمون ایجاد شد که ازش پرسیدم. من :درمورد اتفاقایی که دیدم بهم توضیح میدی؟ *:(از اینکه تو اون اتفاقات رو دیدی خجالت میکشم هرکسه دیگه ای بود این حس بهم دست نمیداد ولی میدونی ادم پیش خودش شرمنده میشه که بهترین خودش نبوده) من :مطمعنم در جایگاه تو بودم بدتر میشدم نفسشو اه مانند بیرون داد انگار حرف زدن درموردش براش راحت نی. *:(اون زمان که حقیقتو فهمیدم درک حقیقت برام سخت بود حس های عجیبیو تجربه میکردم اول از عالم و ادم عصبی شدم و بعد از لوسیفر و در اخر به خودم رسیدم... ولی میدونی تهش فهمیدم هیچکس مقصر نی و در عین حال همه مقصرن) فضایی که در اون بودیم خالی بود و وقتی اون دستشو رو گوشه ای کشید اون فضا یه پروانرو نشون داد. *:(بال زدن این پروانه باعث میشه تو یه مکان طوفان ایجاد شه مقصر اون نیست ولی اون بخشی از دلایلیه که باعث این اتفاق شد.موجودات با کار های ساده ی روزمره روی زندگی هم تاثیر میزارن کار های کوچکی که نمیشه بابتشون مقصر دونست از طرفی تاثیر کارشون بیش از اندازه بود. برای همین تلاش کردم چیز های کوچیک رو عوض کنم)
0
14
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_486 دوباره رنگ ها عوض شد اینبار ترکیبی از رنگ سبز و زرد بود. بی قرار تر از قبل بود میتونستم ببینم که گوشه هایی از پوست انگشتانش را کنده و لبانش را با دندان پاره پاره کرده... خونی روی کمرش ریخته شده بود این جای همون زخمی بود که لوسیفر موقعی که بال هایم رو ازم گرفت ایجاد شد... داشتم با خودم چیکار میکردم؟چه اتفاقی داره میوفته؟این خوابه یا بخشی از گذشتس؟ در حالی که مدام قدم برمداشت با صدای بلند و عصبانی میگفت. (من از خودم گذشتم من تمام درد هایی که از روح بخشیدن به جسم های موجودات بهم وارد میشد رو پذیرفتم اما اون....اون کسیه که باید زنده باشه من اونو به اونجا رسوندم... من کسی بودم که بهش کمک کردم موجودات رو بسازه چرا باید اون کسی باشه که از من بهتره و باید در اخر انتخاب بشه؟... اما من چی؟منم دلم میخواد داشته باشمش از وقتایی که با غرور بهم خیره میشه متنفرم،ازش متنفرم....) دستشو روی صورتش گذاشت و با ناخن پوست صورتشو میکند و زخم های عمیقی ایجاد میکرد. در حالی که خون جاری شده بود از صورتش به من نگاه کرد و باز رنگ ها عوض شد. اینبار همه جا مشکی بود حتی موهاش،پوستش به خاکستری میزد. به درخت تکیه داده بود. اون طرف تر مردیو دیدم که اون داسی که دست من بود تو رنگ قرمز دستش بود و داشت تو خون فرو میبردتش. اون فرد کم کم از دیدم محو شد و حالا میتونستم صدای خودم رو بشنوم که میگفت... (همه چی تموم شد بازم کسی که قراره درد بکشه منم...چرا ازش متنفر بودم؟چرا باید بهای بی لیاقتیه من رو اون پس بده؟اون به سلطنتش رسید و همچی درست شد تنها موجود اضافه من بودم... چرا انقدر تنها بودم؟لوسیفر کجا بود؟مگه عاشقم نبود پس چرا تو این حال تنهایم گذاشته بود؟... منظورم از اون فردی که انتخاب شده و ازش متنفرم اون بود؟... دستشو از روی شکمش برداشت زخم عمیقی روی بدنش بود. و میتونستم ببینم که تیکه هایی ازش داره جدا میشه. اول جسمش شروع به تجزیه کرد و بعد همان فردی که تو دریاچه ی حقیقت دیدم مشخص شد. تیکه های نورانی ای ازش کنده میشد و نابود میشد... در حالی که فقط صورتش ازش مانده بود گفت (دلم میخواست حداقل برای اخرین بار بهش بگم دوستش دارم...) حال اون مه های غلیط برداشته شدند‌. رو به روم بود نفسم که تا الان حبس شده بود رها کردم. موهای سفید چشمای آبی و لباس طلایی این بیشتر شبیه من بود. در حالی که لبخند کوچیکی بهم زد گفت :(مگه نمیخواستی حقیقتو بدونی؟صدای کمک خواستنتو شنیدم) فکر کنم عجیب ترین اتفاق دنیا اینکه کسی خودشو ببینه...حس عجیبی داشتم. *:(نگران نباش،تو کسی هستی که این صحنرو تو ذهنت خلق کردی تا گذشترو یادت بیاد)
0
15
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_485 بعضی وقتا اون منی که درونم بود به کسی که الان بودم برتری میکرد و میتونست حرکت کنه و انتخاب کنه. و بعضی وقتا مثله الان داشت در گوشه هایی از سرم حرکت میکرد و نمیتونستم بفهمم چیزی که واقعا تو ذهنمه چیه! انگار چیزیو میدونستم که به خودمم اجازه یاد اوریشو نمیدادم،انقدر ترسناک بود؟انقدر قرار بود نگران و ناراحت شم که به خودمم اجازشو نمیدادم. کنجکاو بودم درمورد خودم،میخواستم بدونم چه چیزی درون ذهنم قرار داره اما چطور باید میفهمیدم؟ فکر کنم سخت ترین کار از فهمیدن افکار دیگران فهمیدن افکاره خودته که خودت نمیخوای بفهمی. چند روز بود اینجا بودم؟چند روز بود از دست لوسیفر فرار کرده بودم؟نمیدونم. انگار درون به تنگ شیشه ای خفه کننده گیر کرده بودم. احساس میکردم یه بازیگرم و اینم یه تیکه از فیلمیه که دارم بازی میکنم. همه چی غیر واقعی بود انگار قبلا فیلم نامه ی این مکان رو خونده بودم میدونستم قراره اینجا باشم میدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته. ای کاش یکی کمکم میکرد دلم میخواست فقط یکم بیشتر بدونم. با ستح حرف زده بودم اون با کمک اون موجودات فضایی برای اون موجودات نقشه کشیده بود و هممون امیدوار بودیم اتفاقی خارج از نقشه نیوفته. فعلا به استراحت نیاز داشتم یکم خواب میتونست ذهنمو مرتب کنه. در حالی که کریستالی که درست کرده بودم رو محکم تو دستم فشار داده بودم چشمامو بستم و خوابیدم. اینجا کجا بود؟همه جا مه و دود غلیظ بود که به رنگ های مختلف بودند.(بنفش،آبی،صورتی،زرد،قرمز) که مانند کلاف های نخ به هم دیگه پیچیده شده بودند و زیبایشان را به نمایش میذاشتند. زیبا بود ولی گیج کننده،باعث میشد احساس سنگینی کنم. از میان مه کسیو دیدم،اون من بودم درسته؟ همون دختری که روی زمین دراز کشیده بود و به اسمون نگاه میکرد و موهای نقره ای اطرافش را گرفته بودند. اما اینجا کجا بود؟چرا برعکس اون سیاره ای که با لوسیفر زندگی میکردند و بنفش بود اینجا آبی بود؟ همه جا ابی بود و اسمان خاکستری. داشت گریه میکرد اما چرا،خواستم به سمتش قدم ور دارم همون لحظه که مه ها و کلاف های دود دورم پیچیده شدند اون با چشم های گریون سمتم برگشت و حالا جای دیگه ای بودم. اینار اطراف منی که اون طرف ایستاده بود قرمز بود. عصبانی و خشمگین بود به قدری که میتونستم اینو از صورتش متوجه بشم. داس بزرگی دستش بود که در حالی که فریاد میزد اونو به زمین درختان و هرچی اطرافش بود میکوبید و میگفت. (چرا با من اینکارو میکنید،چرا من.....)
0
16
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_484 باید تعدالی ایجاد میشد که زندگی میان انها جریان پیدا کند. گونه ی اول انسان ها به سختی میتوانستند برای شکار و زندگی خود ابزار بسازند. و خیلی خشن و بودند. با این حال که گروهی زندگی میکردند میانشان تجاوز و قتل و جنگ بود در نهایت باعث شد منقرض شوند. گونه دوم‌ پیچیدگی بیشتری داشتند. انها سلاح میساختند و ابزاری برای پاکیزه کردن محله زندگی خود میساختند. با این حال بسیار اجتماعی بودند و نترس. به خاطره نبود حس ترس و کنجکاوی بی اندازه به صورت های گروهی توسط حیوانات گوشت خار دیگر به قتل میرسیدند. گونه ی دیگر به شدت منزوی و خانواده دوست بودند. آنها اجتماعی نبودند و همین باعث میشد امیزش کمتری داشته باشند و از طرف دیگر به علت خودخواه نبودن خانواده دوست بودن هنگام حمله فرار نمیکردند و باهم کشته میشدند. دسته ی دیگر باهوش بودند انها سازه های زیادی میساختند و در اوایل گروهی کار میکردن اما چون حریص بودند دست به هم نوع خاری میزدند. تا اینکه انسان های خردمند به زمین فرستاده شدند. انها از ابزار استفاده میکردند،اجتماعی بودند،خودخواه بودند،همدل بودند. اما مشکل این بود که عمر طولانی ای داشتند. زمین فقط یک امتحان بود که تمام امکانات حیاتی ان توسط شیاطین خلق شده بود. برای همین بعد از مدتی زندگی روح انها فرسوده میشد و جسم را ترک میکرد. عمر طولانی جسم انها باعث میشد تبدیل به موجودات عجیبی شوند. موجوداتی که روح نداشتند،شروع میکردند به خودکشی دست جمعی حتی قتل هم دیگه،موجودی که روح درون او وجود نداره و شروع به پیر تر شدن میکنه رویای نداره برای اون زندگی کنه‌. برای همین انها از هیچ نظر پیشرفتی نمیکردند و خداوند فهمید تا زمانی که انسان ها از نظر فیزیکی نمیرند در زمانی که روح از بدن جدا میشه در قدم اول انسان ها رفتار های عجیب نشان میدهد و در قدم دوم تا زمانی که نمیرند و باز متولد نشوند پیشرفتی نمیکنند. پس او تمام گونه های ساخته شده رو در زمین نابود کرد و انسان های خردمند که در سنین کوتاهی جانشان را از دست میداند را برای امتحان برگزید. به همین علت موجوداتی که پس از نیاکان و خانواده ی خود متولد میشدند به گونه ی دیگری بودند. انگار حجم اطلاعات بیشتری را داشتند و از  نسل قبلی خود اگاه تر و پیشرفته تر هستند که گاهی در جهت منفی حرکت میکرد. *از زبان اورنیا* حس عجیبی نیست؟وقتی احساس کنی همه چیو میدونی اما به خاطر نیاری اما باز بخشی از وجودت حقیقتو بدونه. انگار میدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته و چه اتفاقاتی افتاده که نتیجش شده این زمانی که الان هستم. اما یادم نمیومد.... هروقت بهش فکر میکردم باعث میشد سردرد بگیرم.
0
17
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_483 درست بود این با تصورات تمام فرشته ها فرق میکرد چون انها خیال میکردند کسی که به عنوان خدای حاصل خیزی انتخاب میشه یکی از انها بود. اما برعکس تفکرات انها طبیعت روی زمین به گونه ی دیگری بود. گیاهان و میوه هایی که در زمین پرورش پیدا میکرد باعث میشد میان انسان و انرژی ای که از دنیایی که ازش امده بود و برای او بود فاصله بیوفتد. به همین خاطر انسان ها چندین قدم از چیزی که واقعا بودند فاصله میگرفتند. طمع انسان باعث شد انها شروع کنن به خوردن روح حیوانات. و تمام کار هایشان باعث میشد فاصله های بیشتری میان انها و خودشان قرار بگیره. فقط به همین ختم نشد. بعل زمانی که شورش را شروع کرد و انسان را به زمین فرستادند. زمینی که توسط لوسیفر به همراه بعل ساخته شده بود. سیاره ای که برای آزمون خطای انسان ها ساخته شده بود. خداوند بسیار از ساختن موجودات دو پای خود مطمعن بود. او مطمعن بود که مانند اورنیا و لوسیفر قرار نیست از هم جدا شوند فقط کافی بود میان انها صلح را ایجاد کند صلحی که از عدالت می آمد. لوسیفر در فکر دنیا های دیگر بود او میخواست موجودات جدید با تفاوت های بسیار خلق کند و مطمعن بود از انسان ها بهترن. اما بعل هدفش این بود،بعل در فکر سیاره ای بود که موجودات ان مانند انسان باشند اما بدون عیب و نقص های انسان. بعل از زمانی که اورنیا قدرت های حاصل خیزی رو بهش داده بود صبور و باهوش و خردمند شده بود و البته همچنان صفات خود را کنار این ها داشته بود،بی رحم،خشن،خبیث. شاید او فقط نسبت به انسان ها خشن بود. از نظرش شیاطین و موجوداتی که او میتوانست با لوسیفر خلق کند خیلی لایق تر از انسان ها بودند. برایش عجیب بود که انسان های پست و حقیر که مانند انگل ها از حیاتی که برایشان اماده کرده بودند استفاده و نابود میکردند. و مانند انگل ها به سرعت در حال تاکثیر بودند. موجودات نیازمند و بی هدف موجوداتی که در چاله های پست دنیوی گیر میکنند و درگیر ان میشوند. همه ی موجودات به گونه های مختلف از انسان ها متنفر بودند نه به خاطره ذات و موجودیت انها به خاطره برتری که خداوند به انها داده بود. حتی فرشته هایی که به شدت پشت خداوند بودند نسبت به جریان برتری انسان وقتی به زمین فرستاده میشدند به سرعت نظرشان تغیر میکرد و در بیشتر مواقع به شیاطین میپیوستند. و همه یه سوال داشتند،چرا؟ چرا انسان ها ارزش این همه نابودی و ویرانی رو داشتند. چرا انها که رفتار بهتری دارند از انسان پایین ترند. حال زمین اماده ی ورود انسان ها بود و قرار بود انسان مراحل دنیوی شدن رو در حالی طی کند. خداوند گونه های مختلفی از انسان هارو به زمین فرستاد تا از گونه های انها یکی را به برازندگی انتخاب کند. به دین گونه شد که قرار شد برای ایجاد صلح میان انها تغیرات اخلاقی ای در ساختار انها ایجاد کنند.
0
18
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_482 بعل توجهش به انسان ها جذب شد. موجوداتی که بار ها تو مراحل دنیوی شدن شکست خورده بودند. بین انها صلح برقرار نمیشد برای همین مدام در حال کشتن یک دیگر بودند. بعل متوجه شده بود که دلیل این صلح بر قرار نشدن ها جدا شدن لوسیفر و اورنیا از همه. و وقتی برای اولین بار اون داس رو دید متوجه شد که قراره چه کسی کشته شه. میخواست جلوی کشته شدن اورنیارو بگیره اما نه به خاطره اینکه این روند رو دوست داشت. به خاطره اینکه از همان هنگامی که توسط اورنیا و لوسیفر ساخته شده بود فرشته ها اورو طرد میکردند در حالی که با موجودات دیگر اینگونه رفتار نمیکردن. فرشته ها مغرور و خودپرست بودند. شیاطین دنبال آزادی ای بودند که انها اسمش را نابودی گذاشته بودند. بعل اولین شیطانی بود که ساخته شده بود و قدرت اون توسط لوسیفر بار ها مورد تایید قرار گرفته بود. دور از انتظار نبود که بعل موجود تنفر انگیز اما وفادار به لوسیفر برای نجات دادن اورنیا کمک کنه. بهشت. جایی بود که هدف اصلی بعل شده بود. جایی که فقط فرشته ها میتوانستند وارد اونجا بشن. حال به انسان هایی داده شده بود که بهای ادامه دادن زندگیشان کشته شدن اورنیا بود. لوسیفر مانند خورشید میدرخشید و نور چشمی بهشت بود. برای بعل عجیب بود که اورنیا اون موجودی بود که قرار بود کشته شه. اورنیا مهربان تر و آرام تر بود و خشم هایی که بر علیهش بلند میشدو میپذیرفت و سکوت میکرد. اما لوسیفر اینگونه نبود اون خشمگین و بی رحم بود کوچیک ترین مخالفتی از طرف هرکسی باعث میشد لوسیفر بخواد اونو نابود کنه. پس چرا کسی که باید کشته میشد اون بود؟چرا در حالی که لوسیفر به راحتی به بهشت میره اورنیا اجاره ی ورود به اونجارو نداره؟... سوال هایی بود که بعل رو کنجکاو میکرد اما برعکس انتظار اون میخواست اورنیارو از این بازی نجات بده. احساس میکرد نجات پیدا کردن اون مساوی با اتفاقاتیه که برای بعل دل انگیز و دوست داشتنیه. وقتی بعل درمورد این اتفاقات به اورنیا هشدار داد و اورنیا فقط یه لبخند زد و گفت. اورنیا :من چند وقت بود که میخواستم به تو یه قدرتی بدم... بعل تعجب کرده بود اون توقع ناراحتی یا عصبانیت در کمترین امکان تعجب رو میداد. اون روز اورنیا به بعد قدرت حاصل خیزی رو داد. بخشی از قدرت خودش. اما اورنیا میدانست چه اتفاقاتی قرار است بیوفتد،او باید بخشی از قدرت هایش را به بعل میداد تا او خدای حاصل خیزی در زمین شود.
0
19
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_481 در زمانی که انسان ها به وجود نیومده بودند. در زمانی که هنوز دو نیمه ی اولین موجود خداوند کنار هم زندگی میکردن. موجودی ساخته شد به اسم هیرا اما نه توسط اولین نفر،توسط خداوند. قدرت او ساختن بود. قدرت او بی نهایت بود در قلمروی خودش او هرچیزی که فکر میکرد میتونست بسازه. خانه های متحرک ابزار هایی که ارتباط های پیچیده با مغز برقرار میکرد و داده هایش را جا به جا یا دسته بندی میکرد. که ناگهان صدای زنگوله ی کوچیکی بلند شد. هیرا از خداوند وحی ای گرفت. داسی که برای کشتن بود. او تا به حال اسلحه نساخته بود و علت آن هم این بود که هیرا و جهان در صلح بود. نیازی نبود موجودات بهم اسیبی بزنند که برای اسان کردنش از اسلحه استفاده کنند. هیرا شروع به ساختن کرد او بار ها و بار ها شکست خورد. چون آن سلاح انقدر کامل نبود تا اینکه شروع به تماشای اولین نفر کرد... جسم های ترسناکی که لوسیفر میساخت و روحی که اورنیا به قلب میبخشید. لوسیفر در سر منطق و تنفر و ترس و خودخواهی رو میسپرد. و اورنیا عشق و بخشش و شجاعت و همدلی رو به قلب میسپرد. لوسیفر قلب موجودات ساخته شده رو میشکافت تا نیرو های خودش به آن سرازیش بشند. و اورنیا ما بین ابرو های آنهارا میبوسید تا نیرو های خودش در آن جا بگیرن. هیچ احساسی در انها کامل نبود. حاصل عشق خشم و تنفر میشد و حاصل تنفر عشق. برای هیرا دیدنشون زیبا بود. او میتونست ببینه که توازن هیچ وقت برقرار نمیشه اما به گونه ی خاص خودش در حال اجرا بود. هیرا شروع به ساخت داس کرد. روی لبه های تیز اش رگ های نیستی رو گذاشت. رگه هایی که زمان را از بین میبردند و اون رو از هم میشکافتند. تیغه ی اون ساخته شدن از ضد زندگی. و میان تیغه ها نوار کوچکی بود که باید فقط یک قطره از خون لوسیفر درون اون قرار میگرفت. این داس میتونست به راحتی اورنیارو بکشه. بعل توسط لوسیفر ساخته شده بود. و شیطانی ترین موجودی بود که آن دو باهم ساخته بودند. بعل حاصل ساخته شدن روح توسط لوسیفر به کمک اورنیا بود. اورنیا میخواست به لوسیفر ساختن روح رو یاد بده. قرار دادن بخش بزرگی از هستی درون جسمی کوچک. لوسیفر نمیتونست با هستی ارتباط کامل بگیره. درون او نیستی قرار داشت برای همین تنها چیزی که او را به هستی متصل میکرد مرگ و تنفر بود. وقتی بعل ساخته شدن دقیقا چیزی شد که توقعش را داشتند بعل حریص بود. او ساعت ها را صرف تماشای مرگ موجودات دیگر میکرد. از دیدن اینکه موجودات برای موضوعات احمقانه هم دیگر را بکشند و بذر نفرتی که در دلشان میکاشت به اینجایشان میکشید لذت میبرد.
0
20
رمان معشوقه شیطان🥀 #پارت_480 از طرفی بابت لوسیفر نگران بودم که پیدام کنه از طرف دیگه نمیخواستم درموردم نگران باشه. ای کاش راهی بود که میشد باهاش ارتباط برقرار کنم بدون اینکه جامو پیدا کنه. دلم نمیومد بی خبر بزارمش یه جورایی دلم براش تنگ شده بود ولی راه دیگه ای نداشتم خودش منو مجبور کرد همچین انتخاب وحشناکیو کنم. تمام این مدتی که میشناختمش مخصوصا اوایل که دوست نداشتم پیشم باشه و ازش خوشم نمیومد باز تصمیم نگرفتم از پیشش فرار کنم یا کاری کنم کلا نتونه ببینتم. اما الان مجبور شدم با اینکه انقدر عاشقشم رهاش کنم. همه چیو درست میکردم،نیازی به نگرانی نبود. من همرو نجات میدادم. همه ی انسان هارو. خانوادمو. دوستامو. تمام افرادی که رو زمین بودن حتی افرادی که قاتل بودن متجاوز بودن و انسان های خوبی نبودن نسبت بهشون احساس دین میکردم. چرا انقدر میترسیدم و عذاب وجدان داشتم نسبت به مرگ حتی یه ادم. احساس میکردم مقصر همشون منم از ته دلم این احساس بهم دست میداد که اگه تو گذشته فقط یه انتخاب دیگه میکردم همه چی عوض میشد. اینکه تو این زندگیمم دلم میخواست جون انسان هارو نجات بدم رو نمیتونم نادیده بگیرم. دوست داشتم پزشک شم تا همینکارو انجام بدم. اما این عذاب وجدان یه شکل دیگه بود. اینکه حس کنی تمام موجودات زمین به تو وصلن و با مرگ هر کدومشون درد بکشی و سنگینی ای رو قلبت ایجاد شه. وقتی همچی درست شد چیکار میکردم؟ بچگانست ولی الان داشتم درمورد اون زمان رویا پردازی میکردم در حالی که ما بین کلی ادم فضایی با صورت های عجیب تو سفینه بودم در حالی که زمین در خطر از بین رفتن بود. اما فکر کردن بهش جون دوباره بهم میداد. یه سیاره که با لوسیفر ساخته بودیم و خانوادم اونجا بودن. جایی که لوسیفر دیگه نفرینی که خدا بهش اویزون کرده بود همراهش نبود. چشم های ابیش توسط اون لایه ی اتیشین تنفر پوشیده نبود. موهاش درخشانش توسط نسیم حرکت میکرد و ما برای همیشه باهم بودیم... *از زبان راوی* داس عزرائیل همراه با رازی بود که حتی خودش از اون بی خبر بود. اون نمیدونست اون داس توسط چه کسی ساخته شده حتی نمیدونست هدف از ساخته شدنش چیه. چون عزرائیل جان مردم رو با اون نمیگرفت. اون روح انسان هارو با خود به جایی میبرد که دوباره متولد شن و برخی دیگر رو به برزخ میبرد. جایی که روح ازاد از جسم در حال حرکت بود. او فقط گاهی وقت ها در خیلی شرایط خاص روح هایی که با روح شیاطین ترکیب شده بودند به مکانی میبرد زیر برزخ‌. جایی سرد و تاریک. این روح ها فرزندانی بودند که از رابطه های نا مطلوب شیاطین و انسان ها به دنیا اومده بودند. تاحالا از اون داس استفاده نکرده بود و برای استفاده از اون به اجازه ی خداوند نیاز داشت. این اولین بار بود که در یک روز لوسیفر و مکائیل درموردش ازش سوال پرسیده بودند. تا به حال هیچکس بهش اشاره نکرده بود و برای عزرائیل عجیب بود.
0