598
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-1130 days
Posts Archive
598
چهارشنبه، هشت مهر چهارصد و پنج، صبح
از ح خواهش کردم بچه را برساند. اینطور سرکار رفتنش حدود نیم ساعتی دیر میشد فلذا کمی درهم رفت ولی نپرسید چرا. الاهوکیلی اینکه هیچ کنجکاویای در مورد من ندارد در بعضی موارد میتواند حتا خوب هم محسوب شود. با همان لباس اتوکشیده روی مبل دراز کشید و موبایل را نگاه کرد تا بچه صبحانه بخورد و آمادهی مدرسه شود. بچه که داشت مسواک میزد، ضدآفتاب مالیش کردم و طبق معمول بهش توصیه کردم که ناهارش را با قاشق و چنگال آدمیزادیای که براش گذاشتهام بخورد و یکییکی میانوعدههایی را که براش در ظرف چیده بودم نشانش دادم. البته که به شخمش است و بعد که برگردد ظرف میانوعدهها دستنخورده خواهد بود و در ظرف غذاش دو سه قاشق و چنگال یک بار مصرف شکسته پیدا خواهم کرد. بچه کمی نق و نوق میزد که چرا من به مدرسه نمیبرمش و الخ. به روال همیشه خندهاش انداختم. در را که پشت سرش بستم و دویدم که از پشت پنجرهی آشپزخانه رفتنش را ببینم، فکر میکردم چه شوخیهام هم شبیه شوخیهای مامان شده. از چهار بچهی مامان سهتاشان میتوانند دلقک درجهی دو و سه محسوب شوند که تفصیر مستقیم خودش است، چون بابا اخموست و از سرهنگهای رضاشاه فقط سردوشی را کم دارد. مامان از خانوادهی پرخنده میآید. مامانبزرگ، بابابزرگ، دایی ک، خاله ک، دایی ق و خاله الف (اگر غم و غصههاش اجازه میدادند) همه خندهرو بودند. از این لیست خندهروها به جز مامان فقط یک نفر دیگر زنده ماند. عمر بختالنصرها و مجنونان خانواده از خندهرویان بلندتر است. خاله میم -که همه میگویند من شبیه او هستم- بسیار جدی و تلخ است و با وجودی که به عنوان خاله چنین وظیفهای ندارد و راضی به زحمتش نیستیم، حتا به ما هم متلکهای چغر آبنکشیده تحویل میدهد. ژن پاچهگیری خاله و ژن نخوت ننه و ژن جدیت بابا در من رزونانس ایجاد کردهاند و اگر جایی همینطور خالی بنشینم و لبخند نزنم از آبدارچی تا مدیرعامل ماستها را کیسه میکنند. و تجربهام نشان داده که اگر مردم از شما بترسند، تلخترین مصیبتها را از هرچه نه بدتر ابلیس و نوچههاش درمیآورند و به تارک پیشانیتان میچسبانند. برای همین است که عادت کردهام اغلب لبخندی بر صورت نصب کنم که معنای خاصی را در خود مستتر ندارد و فقط هست جهت سابانده نشدن. ایدهاش از کجا آمد مشخص نیست، فقط میدانم فرضیهی موفقی نبود و اتفاقا در ترکیب با چربیهای نرم و پفکردهی زمان چاقیام ترکیب بیخطرتری ساخته بود، مناسب برای جمعآوری فضولات سربارهی ارواح سرگردان. بار عظیمی بود. حالا که چربیها اغلب رفتهاند و مسیر کبود رگها و پیچخوردگی تند استخوانها از زیر پوست مهیاتر شدهاند، هروقت حواسم جمع شود لبخند بیمعنا را هم از صورتم میپرانم، جوری که انگار حشرهای باشد. و نتیجه رمیدن مردمان است! به هرحال، همین است که هست، قضیهی آن پدر و پسری است که با خرشان میرفتند و مردم با ارایهی مانیفستهای خود چوب در آستینشان کرده بودند. من هم دیگر همینطوریام، چه بکنم، به من چه، تا کی مسوول جمع کردن و درک کردن دیگران باشم. عمرم رفت.
598
دوشنبه شب، همان شش مهر چهارصد و پنج
دوش گرفتهام و بیشتر از دهدقیقه در حمام ماندم و طبق انتظار نفسم رفته و از گرما درحال ذوب شدنم. در گوشم همهمهی حشرات است. آنوقتها که جوان و جاهل و دایمالمیگرن بودم، وقت شدت گرفتن حملات چند روزهی میگرن شبیه همین صدا و البته بسیار شدیدتر در گوشم میپیچید. یکنواخت هم نبود، ملک مقرب مامور عذاب خیلی شل و ول نشسته بود پشت دستگاه پخش نویز مخصوص کلهی من و درحال چک کردن صفحهی موبایلش پیچ شدت صدا را به چپ و راست میچرخاند. حالا که یادم میآید گاهی یک هفته پشت هم سردرد فیلافکن داشتم و چه قهرمانانه هم تلاش میکردم به همان شکل زندگی کنم که آدمیان بی سردرد زندگی میکنند. چهم بود جدی؟ از چهل و دو و سه که عبور کردم، بین حملات میگرن نوع دیگری از سردرد هم به من مراجعه کرد که ضربان نداشت و صدا نداشت و در شقیقهها نبود. زیر چشم راست را میترکاند و با دراز کشیدن یا چشم را بستن شدیدتر میشد و کوچکترین تکان خوردن همان کوبیدن پتک بود در همهجای جمجمه. همینجوری سیخ و خیره مینشستی تا خودش خسته و خشک شود. هر دو نوع سردرد یک خصوصیت مشترک داشتند: در وقت گوزگوز کردن و رویش جوانهشان باید با خوردن دوز بالای مسکن خفهشان میکردی. اگر جایی بودی که نمیشد باید حداقل چند روز شبانهروز درد میکشیدی. اندک اندک حملات میگرنی کم شد و محو شد و به کل این سردرد دوم به جاش نشست و هذا من فضل ربی.
امشب هم ویزیت تلفنی با دکتر داشتم. مینرسیدم داروهام را کم کند و طاقت نیاورم و دوباره غم و خشمم بجهد بیرون، آن هم من که بچهی نازک و مهربان دارم. پشت تلفن کمی غلو کردم که حالم هنوز خوب نیست. داروهام را تکرار کرد. هربار که احساس میکنم فکرش دارد به سمت و سوی خوب شدنم میرود فریبش میدهم. تاکید زیادی دارد که دوز دارو کاهش پیدا کند و به مرور قطع شود. من نه آمادهام و نه اصولا دلم میخواهد. از کجا معلوم که بیدارو بتوانم مادر خوبی باشم؟ میترسم، پس زنده باد کمی پیازداغ را زیاد کردن.
همینها. راستش دوباره با خودم دست به یقهام. از صبح تا شب درحال دویدنام و هیچی هیچجا معلوم نیست. عادت ندارم به تلاشهای مستمر و شناور و باطلشونده. زنان خانهدار چطور اینهمه سال این فرسایش عظیم خالی را دوام میآورند و نمیزنند به کوه؟ آمدم اینجا چرند بنویسم تا فراموش کنم، این هم ماشالا مزید بر علت شد که اینهمه خزعبل چرا نوشتهام. گمانم بروم بخوابم بیشتر ثواب داشته باشد.
598
دوشنبه شب، همان شش مهر چهارصد و پنج
دوش گرفتهام و بیشتر از دهدقیقه در حمام ماندم و طبق انتظار نفسم رفته و از گرما درحال ذوب شدنم. در گوشم همهمهی حشرات است. آنوقتها که جوان و جاهل و دایمالمیگرن بودم، وقت شدت گرفتن حملات چند روزهی میگرن شبیه همین صدا و البته بسیار شدیدتر در گوشم میپیچید. یکنواخت هم نبود، ملک مقرب مامور عذاب خیلی شل و ول نشسته بود پشت دستگاه پخش نویز مخصوص کلهی من و درحال چک کردن صفحهی موبایلش پیچ شدت صدا را به چپ و راست میچرخاند. حالا که یادم میآید گاهی یک هفته پشت هم سردرد فیلافکن داشتم و چه قهرمانانه هم تلاش میکردم به همان شکل زندگی کنم که آدمیان بی سردرد زندگی میکنند. چهم بود جدی؟ از چهل و دو و سه که عبور کردم، بین حملات میگرن نوع دیگری از سردرد هم به من مراجعه کرد که ضربان نداشت و صدا نداشت و در شقیقهها نبود. و آیا گمان میبری بهتر بود؟ همانا که در گمراهی هستی. زیر چشم راست را میترکاند و با دراز کشیدن یا چشم را بستن شدیدتر میشد و کوچکترین تکان خوردن همان کوبیدن پتک بود در همهجای جمجمه. همینجوری سیخ و خیره مینشستی تا خودش خشک شود بیقتد. هر دو نوع سردرد یک خصوصیت مشترک داشتند: در وقت گوزگوز کردن و رویش جوانهشان باید با خوردن دوز بالای مسکن خفهشان میکردی. اگر جایی بودی که نمیشد باید حداقل چند روز شبانهروز درد میکشیدی. اندک اندک حملات میگرنی کم شد و محو شد و به کل این سردرد دوم به جاش نشست و هذا من فضل ربی.
صدای تیراندازی میآید، یا ترقه. هرچه هست کار دیوانگان است. امشب هم ویزیت تلفنی با دکتر داشتم. مینرسیدم داروهام را کم کند و طاقت نیاورم و دوباره خشمم بجهد بیرون، آن هم من که بچهی نازک و مهربان دارم. پشت تلفن کمی غلو کردم که حالم هنوز کامل نیست. داروهام را تکرار کرد. هربار احساس میکنم دارد به سمت و سوی فکر خوب شدنم میرود فریبش میدهم. تاکید زیادی دارد که دوز دارو کاهش پیدا کند و به مرور قطع شود. من نه آمادهام و نه دلم میخواهد. از کجا معلوم که بیدارو بتوانم مادر خوبی باشم؟ میترسم، پس زنده باد کمی پیازداغ را زیاد کردن.
598
دوشنبه، شش مهر چهارصد و پنج، بین صبح تا ظهر
صبح ممتد صافی است، با صدای فرتوت یک کولر دور. دارم بر نظم خانه و زندگی جهد میکنم، طبق معمول این یکی دو ساله در حالت انتظار، برای اتفاقی که شاید امروز باشد شاید سال بعد، شاید رخ بدهد شاید رخ ندهد. پیمودن راه بر یک دایرهی تکراری، روی لبهی دهانهی آتشفشان.
دارم ارمغان مور را میخوانم. هدیهی میم عزیز، نوشتهی مسکوب. مثل کتابهای پیشین مسکوب که میخواندم، دریافت کلماتش با افسوسی همراه است که چطور آن پیشینهی هزاران ساله و بار سنگین ادبیات و معماری و هنر را گرفتیم و در این ابتذالی که بیداد میکند رها کردیم.
598
چهارم مهر چهارصد و پنج، شنبه صبح
بر خلاف انتظارم بچه را سروقت رساندم. به توصیهی بابا ساعت گذاشتهام و زودتر بیدار میشوم و کارهام را جمع و جور میکنم و قبل از بیدار کردن بچه ربع ساعتی پیشش روی تخت میخوابم به بوس و کنار. امروز هزار کار دارم و تجربه نشان داده چون انسان بسیار شاهکار و خاصی هستم، هربار اینجا کارهام را لیست میکنم هیچکدام انجام نمیشوند. فلذا، اینبار نمینویسمشان و جهانیان در حسرت دانستنشان در افسوس خواهند سوخت. ببینم افاقه میکند و روح ننه از روی شانههام بلند میشود یا نه.
باغ بابا که بودم فقط یکبار خواهرم -آنهم تقریبا با توسری- من را بلند کرد که بروم درختهای باغ را ببینم. خودش روند بزرگشدن نهالها، شکوفه و میوه دادن و حتا قیافهی هر میوه را از حفظ است. یک شاهگلابی را نشانم داد که میان سه شاخه گیر کرده بود و شکم چاقش را از لابلای شاخهها ول داده بود بیرون. من فقط خیلی سرسری تودهی سبز همان درختانی را میدیدم که از ایوان خانه معلوم بود. دریغ از یک قدم زدن در باغ، چه برسد به هویت دادن به درختان و میوهها و زمین. خیلی صاحب ذوق و شور و کنجکاوی میباشم. فقط وقتی توی باغ میرفتم که با بابا کار داشتم: شلنگ آب را میگرفتم و به بابا میرسیدم که جایی داشت به درختی آب میداد یا پیوندی میزد. گفنگوم را میکردم و غرق در تفکرات بیمحتوای خودم برمیگشتم به خانه. الان که فکر میکنم حتا سرم را بلند نمیکردم ببینم از میان چه میوههایی میگذرم. این همه سال میگذرد و حتا طبقهی پایین باغ بابا را ندیدهام (باغ بابا بر دامنهی کوه است و دوطبقه است و چشماندازش میرسد به فینیقیه). فقط میدانم در طبقهی پایین باغ یک لاکپشت زندگی میکند که اسمش حشمت است. حشمت در تخم بوده که کلاغی به باغ بابا میآوردش و هرچه زور میزند نمیتواند لاکش را بشکافد. والا کلاغها هم از قوت رفتهاند. بابا پوست تخم و حشمت را پیدا میکند: طفلک اندازهی یک نارنگی کوچک بوده، با لاک ترک خورده و وحشت از مرگ. قسمت دوم را خودم تصور کردم، چون یکی از خصوصیات لاکپشت این است که بزرگوار از بدو تولد خودش را خوب حفظ میکند و وقتی شما به قیافهاش نگاه میکنید نمیفهمید آیا چیزی به غرورش برخورده، خوشحال شده، غمگین است، عصبانی شده یا چه. همینطور فقط مینگرد. بسیار مناسب برای نماینده شدن در سازمان ملل. حالا ماشالا به جانش بزرگ شده و از آن ترک یک خاطرهی جوش خوردهی کج و معوج مانده، تقریبا شبیه آنچه که ما سزارینیهای عزیز خط صافش را زیر شکم داریم. فقط هنوز خیلی متناقض است. با آن قیافهی صدمیلیون سالهی مهیب و چشمان خمار سرزنشگر، وقتی بچهها به طبقهی اول باغ میآورندش، ترسیده خودش را توی لاکش فرو میبرد. حالا لاکش هم آنقدرها اندازهاش نیست و همهچیزش بیرون میماند، اسباب دستمالی و بازی و تسخر زدن کودکان. با آن دک و پز میتواند آدمها را سحر کند و نمیفهمم این چه برخورد حقیرانهای است که دارد. خدایی قیافهاش از مثلا مار کبری با ابهتتر نیست؟ مار کبری حتا کمی مضحک هم هست، ولی چنان خودش را جا انداخته که مردم را نیش نزده درجا خشک میکند، اما این خودش را با آن توهم وقار دلقک کرده. روزهای آخر که داشتم جمع و جور میکردم که برگردم، بابا گفت حشمت رفته زیر خاک، به خواب زمستانی. جوری گفت که معنیاش این بود اگر حشمت وقت خداحافظی نیامد به دل نگیرم. من که اینبار فقط یکبار دیدمش و با این حافظهی درخشان در به یاد سپردن موجودات و غریزهی اکتشافی که به صفر میل میکند حتما یادم نمیماند که وجود دارد، ولی بابا کاری کرد که یادم بماند. حداقل تا الان.
اینها توصیفی بود از همبافتی مغز من و ننه، که یکیمان زندهایم و یکیمان مرده ولی درکنار هم به گذران زمان مشغولیم. تفاوت ننه با من این است که ننه حسرت نداشت و به خود مفتخر بود و خب، من نه.
598
پنجشنبه، دوم مهر چهارصد و پنج، صبح
بزنم به تخته تازه خوابم پریده، اندکی البته. ح پس از شیپور و سنج زدن صبحگاهی و بیدار کردن من و بچه، بقچهش را زده زیر بغل و رفته بانک. بین صدای جرخیدن خوابهای ملافههای در ماشین لباسشویی صدای کلاس آنلاین بچه هم میآید. بافتنیام کنارم است، چه کشی آمده. هم در زمانهای زیاد همراهم بوده و هم در جغرافیاهای گوناگون. همهچیز درحال تبدیل به نسخهی دمدستی خود است. خلاقیت به گرههای بافتنی تغییر ماهیت میدهد، خواندن به شنیدن پریشان کتابهای صوتی، نوشتن به جستارهای پراکنده در کانالی پرت، کل من به انسانی درحال تقلا در امور روزمره. یادم است کسانی در جوانی بهم میگفتند که در ابرهام:'باش تا پاهات برسن زمین...' کجا هستند که ببینند از پا گذشته، زانوهام خاکیاند.
اخبار مهوع است. و البته مهوعتر از وقایع سخنرانیها هستند، مخلوط مغرور بلاهت و وقاحت. آیا قبلا هم ریدمان اینهمه هویدا بود و ما نمیدیدیم یا الان اینطور شده که زیپها را پایین دادهاند و آلت به دست زندگی را نشانه میروند و ما تازه فهمیدهایم ساکن کدام سیارهایم؟ چه بدانم. اینها را که سهل است، خود پارسالم را هم به یاد نمیآورم و گاهی که بریدهبریده چیزی به یاد میآورم درکش نمیکنم.
حالا... برگردیم به همان موضع زانوزدهی خنگ خودمان. ح چندوقت پیش آبگوشت عظیمی درست کرد که تنها مشتریانش من و خودش بودیم. بچه نخورد، طبعا. من چه کردم؟ از آنجایی که از قدیمالایام رفیق بیکلک مادر است، گوشت کوبیدهاش را قسمتبندی و فریز کردم و هر از گاهی یک بستهاش را درمیآورم و تخممرغ میزنم و به اسم کتلت به بچهم میخورانم تا جان بگیرد. امروز هم چونین خوابی برای بچه دیدهام، چون واقعا حوصلهای برای آشپزی از نقطهی صفر نیست، چون هنوز قرصهام را نخوردهام و چون از لحظهی بیداری دندهی چپم بدجوری زقزق میکند. برای درمان گردوهایی را که از باغ بابا آوردهام شکستم و کمی سرچ کردم که با دو جعبه سیب بسیار خوشمزه باغ بابا چه باید بکنم که خراب نشوند. هرچه بهش گفتم ما سیبخور نیستیم قبول نکرد. مثل خودم است و تنها حریف من است. یکدنده به حرف هیچکسی گوش نمیدهد و اتفاقات -در حیطهی اختیاراتش- همان میشوند که میخواهد. وجه مشترک دیگری هم داریم: خشمی بسیار عمیق و سیاه و فراموشنشدنی، از آنهایی که باید. بابا برای نرم کردنشان روزی یک و نیم تا دو پاکت سیگار میکشد، من قرص میخورم. بابا باغ را پرورش میدهد و پدرِ مامان و گربهها و پرندگان هم هست، من بچهام را نگاه میکنم و به نقاشی و کلمات و کاموا آویزان میشوم و بالاخره به هر فلاکتی هست روزگارمان میگذرد.
598
دوشنبه، سیام شهریور ماه چهارصد و پنج، بعدازظهر
قبل از 'اتفاقات بزرگ' که گویا قرار است تا خرتناقمان 'ببینیم که چه خواهد شد'، افتادهام به یک قل دوقل کردن خاطرات پراکنده و نامربوط. اینیکی با کمی باد به غبغب انداختن همراه است، خواستم بنویسمش که بیمدال و کاپ درنگذرم.
این خاطره چون خیلی تحفه و خاص است، یک عکس هم دارد که بعدش میفرستم. حالا پس از اینهمه مقدمهچینی و خزعبلنویسی، قلم را بر کاغذ میرانم تا نگارش کنم: به نام خدا. همیشه کفشهای شبهباله را دوست داشتم. نصیبم نشده بود تا اینها که در عکساند، امسال. خیلی سال پیش یکبار نزدیک بود نصیبم شود: به عادت آنروزها - که در سفر و حضر هرچه برای خودم هوس میکردم برای مادر ح میخریدم که نصف هوس را فرو نشانده باشم- یک جفت کفش این شکلی براش خریدم. البته پاپیون نداشت و از پارچهی جین بود، با تقش گلهای ریز فاصلهدار. مادر ح خوشش نیامد، گفت که به درد نخور است و نخواهد پوشید و باید کسی را پیدا کند که بهش ببخشد. گفتم من امتحان کنم؟ شانه بالا انداخت. کفش کاملا اندازهام بود. کفش به پا دور اتاق رقصیدم و به ح گفتم که کفشم خیلی زیباست. با شادی گفتم من برش میدارم.
بعدش جایی دعوت بودیم که مادر ح با ما نیامد. وقتی برگشتیم به من گفت که کفش را از داخل چمدان من برداشته و به خواهرش خواهد داد. اعتراض به شکسته شدن مرزهای مالکیت خصوصی و پس گرفتن کفش که سهل است، حتا ابراز ناراحتی ملایم هم حرام و توهین به مقدسات بود. فلذا با صورت بیاحساس به دیوار روبروم نکاه کردم و آرزوی کفش شبه باله با سر به دیوار خورد. بعدش هم خریدن کفشی شبیه به آن نیشتر زدن به زخمی بود که خیلی گلدرشت لوگوی دورهی بندگی و ذوب در دیگریام بود. هربار که کفشی آن مدلی میدیدم، حال تهوع، اجبار، تحقیر و خشم داشتم.
تا این. دیدم میتوانم خیلی راحت قیمت کنم و بخرم و بابتش خیلی هم خوشحال باشم. انگار دیگر نه زخمیام، نه قربانی و نه تحت کنترل مردگان از دنیای سیاه زیرزمین. روی زخم و خراش، پوست تازه آمده و آدمی دیگر آفریده بود، حالا گیرم با رد کریه اتفاقات. خودم که فکر میکنم کفش قشنگی است. شما چطور؟ البته سوال بیخودی بود، یادم نبود کامنتدانی نداریم.
598
یکشنبه، بیست و نه شهریور ماه چهارصد و پنج، غروب
ترامپ گفته بین گزینههای 'محو ایران'، 'ساباندن ایران با فشار اقتصادی' و 'توافق' مخیر است. قرارگاه هم گفته از حملهی روزهای آینده به ایران خبردار شده، تا به حال هم نجابت به خرج داده ولی بعد از این هم چنان نخواهد ماند (نقل به مضمون). من دارم برای بچهم مرغ سوخاری و چیپس آماده میکنم و پاسخ پیامهای طولانی و طاق و جفت همسر برادرم را میدهم. به مثابهی روستاییان راستین از سکوت عنیق باغ بابا به شهر آمدهایم و فضا هنوز برام شلوغ است. بچه دارد کارتون میبیند. ح لنگ را هوا کرده و ویدئوهای پنج ثانیهای اینستاگرام را با صدایی مناسب کمشنوایان گرامی نگاه میکند. از کوچهی بغل صدای موتور میآید که نه شر را میکند و میرود و نه خاموش میکند و کپهی مرگش را میگذارد. مسجد سر خیابان دستش را به بناگوش تکیه داده و صدا را ول داده به اذان گفتن، به صورت لایو، احتمالا توسط بدصداترین همسایهی ممکن. دیروز که از روبروی مسجد عبور میکردیم چراغانی بود(چرا؟) و ریسهها هر ثانیه رنگ عوض میکردند. اینکه کسانی اطرافت حاکم باشند که در عید و عزای تو شریک نباشند و عیدشان را و عزاشان را ندانی و نفهمی و شریک نباشی تو را غیررسمی، غریبه و نامرئی میکند. اینکه هر روز که بیدار شوی به خودت یادآوری کنی که به یک مفهوم قدیمی رو به اضمحلال تعلق داری که سینه به سینه و خون به خون بهت رسیده و تو هر روز بایت آن مفهوم فقط تاوان پرداختهای فرسودهات میکند.
همینها. اگر از احوال ما عزیزان خواسته باشی.
598
یکشنبه، بیست و نه شهریورماه چهارصد و پنج، قبل از ظهر
چمدانها رو به سقف بازند. بچه را سیر دلم شستهام، کرم مالاندهام، شانه زدهام و رها کردهام تا با تبلت بازی کند. برای برقراری مجدد قانونهاش متوسل به تهدید شدهام. بس که زیر آفتاب بوده بینیاش دو قسمتی است: زیر عینک سفید است و آنچه از عینک بیرون مانده قهوهای کمرنگ. خانه صاف است و به جز آن خاکی که هر روز بر سر ماست و پشم فرشتگان الاهی که چه باشیم چه نباشیم در گوشههای خانه میریزد؛ عیب و علتی ندارد. ح فکر کرده بود که مامان با ما به تهران میآید (همهمان همین فکر را میکردیم تا مامان زد زیر قولش) و قبل از آنکه دنبال ما بیاید خانه را آب و جارو کرده بود. یک ساعت پیش به بابا تلفن زدم، میگفت خیلی بهش فشار آمده که بچه نیست. به یاد ندارم بابا جایی ابراز احساسی کرده باشد، این جمله یعنی به احتمال قوی گریه هم کرده. همینها. زندگی چه حالت خوب باشد، چه دلتنگ باشی، چه مشت خورده باشد توی صورتت و چه نباشی راه خودش را رفته. دارد میرود. اگر هستی بدو که بهش برسی.
یک روز عکسهای قدیمی را نگاه میکردیم. به طرز ترسناکی زندگی در خارگ را به یاد داشتم، در حالیکه در عکسها بسیار کوچک بودم. توسط آن بخش دانای ما که از داخل چشمانمان در حال نظاره است و همواره همینطور صامت و مسن بوده. این عکس جشن تولد دختری نوجوان بود که سمت راست کادر ایستاده. چندین سال بزرگتر از من بود و همبازی و همراه من بود و من دوستش داشتم. سمت چپ زنی با چادر سیاه و گردن باز کنار مامان هست. مامان اسمش را گفت، نه یادم بود و نه یادم ماند. من بق کردهام، لبهی گریه کردن. انگار مامان دارد آرامم میکند. در همهی عکسها من عزیزدردانه و لوس بودم، مامان در میان معلمان خوشپوش بسیار هویدا و زیبا بود و بابا خوش قد و بالا و جدی. بعد ناگهان خارگ تمام میشود و ردیف معلمانی دیگر با دوپیسهای شیک و موهای سشوار کشیده در اطراف مامان و بابا مسجدسلیمان و اندیکا تکرار میشوند. اینبار اغلب عکسها رنگیاند. بعد جنگ میاست و ما دربهدریم و از این عکس به بعدی وقفه میافتد و بعد ناگهان در عکسها ریشههای موهای مامان سفید است و مامان اغلب آرایش ندارد و بابا تکیده و اخمو شده و ما بینشان با لباسهای زشت و کهنه و لبخند معذب ایستادهایم. انفجار نور.
رها کنیم بابا. ته هر چیزی میرسد به قهقهرایی که به دقت و تاکید برای همهمان ساخته شده.
598
چهارشنبه، ۲۵ شهریور چهارصد و پنج، صبح
طبق معمول صبحهای اینجا، یک فلاسک چای را خالی کردهام و هنوز چشمانم از زور خواب خطی متورماند. دیروز قرار بود ح به سمت ما راه بیفتد که حالش بد شد. دوبار دکتر و بیمارستان رفت و یک شب خوابید تا بهتر شد. یک ساعتی است راه افتاده، حدود نه ساعت دیگر باید رانندگی کند تا به دستان سیاهشدهام از پوست گردوی تازه باغ بابا برسد. دستکشها گویا چاره نکردند، بدویت نفوذ کرد، انگشتانم کارکشته، تیرهشده و خشکاند.
خواهرم گفت:'آخه اینجوری سخته که. مطمئنید برای برگشتتون بلیت هواپیما نیست و باید با ماشین برگردین؟' یواش در گوشش گفتم که آنچه به صدای بلند میگویم مزخرف است، الان ما ته حسابها را روفتهایم و بلیت هواپیما گران است. آمدنی که با هواپیما آمدیم بچه غر میزد چرا اینقدر همهچیز در هواپیما داغان است. کاپیتان پرواز از استعداد تورگایدی خودش به وجد آمده بود و در این مه خاکستری چسبناکی که همهمان را گرفته، ادای آدمهای خوشبخت جنازهندیده را درمیآورد و زرت و زرت میکروفون را روشن میکرد به تفت دادن چُست و شعر:'اگر از سمت راست بیرون رو نگاه کنید، دریاچهی زیبای ... رو میبینین...' و چند دقیقه بعد:' مفتخرم که از پنجرههای سمت چپ کوه زیبای ... رو بهتون نشون بدم...' از اقصانقاط کابین هواپیما صدای قطار میآمد و صندلیها چنان چرک بود که دایم دست بچه را پاک میکردم. بچه هم به روال جاهای آلوده چسخاره گرفته بود و هی دستش را به چشم میبرد و گوشش را میمالاند و ازش غافل میشدم دست را تا مچ میکرد توی دهانش. مثلا یکی از ایرلاینهای معتبر مملکت. خرابی از حد گذشته اخوی.
گربهها یقه را رها کردهاند و رفتهاند به گردش. به بابا گفتم مادرشان را عقیم کند تا دوباره حامله به خانه برنگردد. بچهها هم چشمم کف پاشان، هرسه دخترند. سال بعد هرکدامشان سهتا بزایند، مامان و بابا برای چشمروشنی باید باغ را بزنند به اسمشان. گویا هزینهی عقیمسازی برای هر گربه بیست میلیون است. زیبا نیست؟ چرا امروز صبح سر در هر سوراخی میکنم به پول رایج مملکت برمیخورم و عصبانیتر میشوم؟ هرچه از گدابازی بدم میآید، آخرش انگار مجبورم.
یک خاطرهی دیگر هم بگویم و بحث تکدیگری و سقوط عزتنفس را ببندم. روز قبل از سفر به شهر کتاب رفتم، سه جامدادی شبیه به هم و مقداری خودکار و رواننویس و استیکر برای سه پسر کوچولوی خانواده خریدم. مثلا چشمروشنی حقیری برای شروع سال تحصیلی، از طرف من، خانم مهندس باسابقه و حرفهای و صاحبنام، که خالهی اولی و عمهی دومی و مادر سومی هستم. دم صندوق که کارت کشیدم، برای اولین بار بعد از شاید بیست و چندسال حسابم خالی شده بود و نفهمیده بودم. شش کارت توی کیفم بود. همه را کشیدم، خالی. صف پشت سرم بود، نیمچه خجالتی خوردم، اما به روی خودم نیاوردم. تلفن زدم به ح، او هم چندان پولی نداشت ولی افتاد به تکاپو که هرچه هست را بفرستد. ایستاده بودم که پول برسد. صف از من عبور میکرد. سعی کردم جوری رفتار کنم انگار اتفاقی بدبهی و روزمره برام رخ داده است. خودم را سرگرم حرفزدن با بچه کرده بودم که اگر کسی نگاهم کرد نبینم. دست مردم را میدیدم. اغلب مثل من در حد دو سه قلم در دست داشتند. فقط دو زن بلندبالا بودند که با هم بودند و شبیه هم بودند و چادرملی و آرایش تند داشتند و هر یک سبدی بزرگ به دست گرفته بودند، پر. هرچه میدیدند داخل سبد میانداختند. سعی کردم اصلا نگاهشان نکنم. کار آنها غیرعادی نبود. من غیر عادی بودم.
آخر داستان؟ اینترنتها مشکل داشت و پول به من نرسید. من بعد از تابلوشدن در شهرکتاب، وسایل را گذاشتم. یکی از صندوقدارها به آن یکی توضیح داد همهشان مرجوع شدند و آنیکی صندوقدار کمی طولانی نگاهم کرد. لازم نبود نگاهش کنم تا بفهمم. برگشتم. تا به ماشین برسیم باید برای بچه توضیحی میدادم که شبیه بچگی من تا آخر عمرش گوشهای از ذهنش را به ترس از فقر اختصاص ندهد. پشت فرمان که نشستم لحظهای مکث کردم. مطمئن بودم با شرمی که تجربه کردهام هرگز نمیگذارم دیگر چنین اتفاقی برام رخ دهد اما این کافی نبود. نمیدانم چه ازش مانده که وانکندهام، اما هنوز چیزی هست. باید روش فکر کنم.
598
شنبه، ۲۱ شهریور چهارصد و پنج، صبح
همه خوابند. رفتم دستشویی -که داخل حیاط است- گربهها دنبالم کردند. گرسنه بودند. وقتی برگشتم آمده بودند داخل خانه به پوزهکردن داخل همهچیز. بابا بدش میآید گربهها داخل خانه بیایند، مصیبتی کشیدم که بدون بیدار کردن مامان و بابا و بچه بتوانم از خانه بیرونشان کنم. انتظار داشتم زبان اشاره بفهمند: میرفتم در را باز میکردم و با پیشپیش کردن آهسته حیاط را با انگشت نشان میدادم. همزمان چشمهام را هم میدراندم یعنی عجب کاری کردید، الان بابا میآید سرتان داد میزند ها. متاسفانه بهرهی هوشیشان آنقدر نبود که این اداها را به جا آورند. هم گربههای بابا هستند و هم نیستند. هنوز درست متوجه نوع ارتباطشان نشدهام اما گمانم بابا فقط روزی یک وعده غذا برایشان میگذارد، ولی آنها انتظار دارند کلهم اینجا تغذیه شوند. بابا حواسش به تغذیهشان است، زنده نگهشان میدارد، وقت غذا خوردنشان مینشیند و نگاهشان میکند، گربههای ناخوانده و غریبه را میتاراند اما کافی نیست. مامان گاهی ناز و نوازششان میکند. بابا انتظار دارد گربه خود به خود و از ایتدا قانونها را بلد باشد و وقتی تخطی میکنند سرشان داد میزند. مامان کار خاصی ندارد، از قوانین بابا پیروی میکند. روابط خیلی شبیه آن چیزی است که در بچگی ما بود، بدوی، مشخص و بسیار پیچیده برای ناظر سوم.
دیدارها تازه شده. مامان از عکسهاش به مراتب پیرتر است، در جمعها بسیار ساکتتر. دیشب آخرشب که خودمان بودیم از هنگامهای که مامان با بازی با بچهام درست کرد تعجب کردم. چنان پا به پای بچه بازی کرد و بچه را خنداند، انگار نه انگار همان زن ساکت جمعهاست که فقط نگاه میکند. طفلکم. از خودم شرمنده شدم که فکر میکردم اینطور راحتتر است و در حرفزدنها بازیاش نمیدادم. لابد اعتماد به نفسش را از دست داده. آخرشبها بابا به پیامهای گروه حقوقیشان -متشکل از پیرمردانی یکدنده با نمرههای چشم بالا- گوش میدهد و بعد با ردیف کردن شمارههای قانون و تبصرهها برایشان وویس پاسخ میفرستد و زنجیرهی لجوج را ادامه میدهد. بابا پشتش کمی خمتر است، خواهرم کشیدهتر، برادرم عضلانیتر. بچهها یکی نیممتر قد کشیدهاند. سه روز است چنان باهم بازی کردهاند که شبها با چشمان نیمهباز میخوابند.
همه بیدارند. مامان دارد در باغ پیادهروی میکند. باد شدید است. بابا آب و دان پرندگان را داده، گربهها را ساکت کرده و دارد صبحانه میخورد. باغ بابا پیوند سخت میان انسان و حیوان و گیاه است. اما در این شور زندگی هم در گوشههای دور خانه، به روال هموارهی خانههای تسخیر شده توسط پیری تارعنکبوت است. در کمدهای آشپزخانه ظروف یک بار مصرف به دقت شسته شده تلنبارند. این مشخصههای انباشت سالیان است، بنویسم که اگر به پیری رسیدم، اگر آن موقع یادم ماند اینجا هست، اگر چشمم میدید، اگر ایران بودم و هنوز اینترنت داشت... بخوانم و از علایم زوال دوری کنم.
598
سهشنبه، هفدهم شهریور ماه چهارصد و پنج، صبح
بچه خواب است. دو کفتر در یکقدمیام بر نردهی تراس نشستهاند. فصل تخمگذاریشان که تمام شده دیگر بیخیال پراندنشان شدهام. از حمام بیرون آمدهام و هنوز کرم مالی نکردهام. موهام نامرتب و پیچپبچ شده بودند و وقت نداشتم به آرایشگاه بروم و فردا مسافر بودم و سر صبحی ح موهام را کوتاه کرد. نمیدانم چه شد اینقدر با اعتماد به نفس گفت بلد است و چه شد که فکر کردم چسمثقال مو را کوتاه کردن کاری ندارد. نتیجه؟ یک سرباز آلمان هیتلری متولد شد. نه تنها خیلی مبسوط بر جایجای کلهام ریده که جاهایی موزر را به پوست سرم رسانده. نشانش که دادم عینکش را زد و دقیق شد:«آها... راست میگیا. ولی پشت گوشه، خیلی معلوم نیست.» که ازقضا همچون گوهر شبچراغ میدرخشد. از بالای عینک نگاهم کرد:«خیلی خراب کردم، نه؟» شانه بالا انداختم. احتمالا آن قسمتها را باید با مداد قهوهای پر کنم که مشخص نباشد. نه که قیافه برام مهم نباشد، دیگر ریدمانی است که شده. اتفاقا صورت ظاهر بسیار مهم است و خانمها، آقایان! چه خوشتان بیاید چه نیاید، زیبایی مثل پول است، زندگی را روغنکاری میکند. قدرت است، شما را از مواجههی مستقیم با پستیها و کوچکیها میرهاند. از وقتی لاغر شدهام و تفاوت برخوردهای مردم بیگانه و حتا آشنا را با خودم دیدهام، این را دریافتهام. مردم بیشتر احترام میگذارند، راه باز میکنند، به حرفم بهتر گوش میدهند، روی عقایدم فکر میکنند، حتا بیشتر مراقب بچهم هستند، به شوخیهام بیشتر میخندند. دقیقا شبیه وقتی است که حکم ریاستم آمد و ناگهان در اتاقم باز شد و بچههای خدمات -که زندگی همهشان را با جزییات از بر بودم و از همهی بچههای شرکت بیشتر دوستشان داشتم- دو طرف دو میز بزرگ را گرفته بودند و هن و هون کنان داخل آوردند و شش صندلی برای کنفرانسهای داخل واحد دور یکیش چیدند و کامپیوترم جدیدم را روی آنیکی گذاشتند و صندلی غولآسایی* را زیر کانم جا دادند و یک گلدان بزرگ لیراتا هم گوشهی اتاقم رویید. من همان آدم قبلی بودم که بودم و اتاق همان اتاق بزرگ بود که قبل از آن خالی و درندشت و پرت بود، اما عجیب بود که تاریخ کار کردن به قبل و بعد از آن کاغذ شندره تقسیم شد و زندگی در شرکت به مراتب آسانتر شد و همان وظایف قبلی (که توی کارتابل بچهها زمانبندیاش را میفرستادم و شبیه مربی مهدکودک بهشان انگیزه میدادم که قربانت بروم، تو میتوانی و آفرین) خیلی راحت و تلفنی قابل انجام بود. دنیا ناگهان آسان و روان و بدیهی شد. نه که خودم معیارهای مردمان را قبول داشته باشم یا برای انسان زیباتر یا قویتر امتیاز بیشتری قایل باشم. این واقعیتی است که هست. وقتی عکسهای قدیمیام را نگاه میکنم که چهقدر زیبا بودهام، با بدنی که محکم و مغرور و زنانه بود، تازه میفهمم چرا مادر ح به شدت تلاش داشت به من ثابت کند که زیبا نیستم و کافی نیستم، چون حس میکرد قدرت من است و چه موفق هم بود. بسیار طول کشید تا با بدخواهی و رقابت و دروغ آشنا شوم و باور کنم آدمی که از مادرم مسنتر است و من او را شبیه مادر خودم دوست میدارم؛ میتواند چنان از من متتفر باشد و بترسد که واقعیت را وارونه جلوه دهد و آن را شبیه ذکری مقدس به صورت مداوم در گوشم تکرار کند و من هی بیشتر و بیشتر از شرم در خودم فرو بروم. این روند، چرخهای را ایجاد کرد، چون شرم انسان را سربهزیر و لاابالی میکند و آدم سربهزیر ترسیده نیاز دارد به چیزی تکیه کند که باور کند میتواند زنده بماند. من غذا را انتخاب کردم و آنقدر خوردم که لذت غذاخوردن دقیقهای من را از خودم جدا کند و بدنم بیحس شود و لایههای چربی من را بیشتر پنهان کنند.
از کجا به کجا رسیدم. با این موهای کاسهای واقعا هم صلاحیتش را دارم که در مورد زیبایی حرف برنم. هایل هیتلر.
598
یکشنبه، پانزده شهریور چهارصد و پنج، ظهر
از کار اداری به خانه برگشتهام. کارم گره خورده بود، درست نمیفهمیدم کارمندان ادارهی بازنشستگی چه میگویند، بچه دستم را گرفته بود و میکشید و همزمان ماچمالی و تفمالی میکرد و پشت هم صدام میزد، گرم بود، میان پیرزنان آنجا جنیفرلوپز بودم و پیرمردان فقط من را داشتند که بررسی کنند و هرجا میچرخیدم چشم و لبخندهای مهوع بود، کارت بانکیام را فراموش کردم تحویل بگیرم، گلدانها روی هرههای پنجرهها بلاتکلیف و نیمبسمل بودند، همانطور که ایستاده بودم و خزعبلات کارمند بازنشستگی را گوش میدادم و الکی سرم را تکان میدادم؛ لایههای عظیم خونابه ازم رها میشدند و با وحشیگری در سرازیری راه را باز میکردند، ... نفس کم آورده بودم. خفه شدم. بیرون که آمدیم برای بار دهم به بچه تذکر دادم که وقتی آدم کاری دارد یا دارد با کسی صحبت میکند یکی دو دقه زبان به دهن بگیرد که آدم بفهمد دارد چه گهی میخورد (البته طبعا با این ادبیات نگفتم ولی حقیقتا خیلی تمایل داشتم همینطوری بگویم). وقتی توی ماشین که زیر آفتاب کوره شده بود نشستیم تازه نفس کشیدم. چهطور خودشان از این رخوت و فرسودگی چسبناک محیط کارشان دلشان نمیگیرد؟ چهارتا گل یا رنگ یا دوتا خنده و شوخی که جایی را نمیترکاند.
این قسمت نژادپرستانه محسوب میشود و قبلش دارم اخطار میدهم که هر تصمیمی دوست دارید بگیرید: بمبئی که بودم، از اینهمه بیسلیقگی در ادارهی شهر تعجب کرده بودم. از کوههای آشغالهای انبوه شدهی وسط شهر و خانوادههای هزارسال حمام نرفته که در پیادهرو زندگی میکردند بگذریم. حتا گمان کنم شهرداریای هم وجود نداشت. گلکاری و باغچه داشتن -در آن خاک حاصلخیز و آب و هوای مرطوب که گاه درخت را از وسط دیوار کهنه میرویاند- درحد صفر بود. فقط کافی بود جایی را خطکشی کنند و بذر گل بریزند یا قلمهای را در خاکی فرو کنند. خودش به راحتی میرویید، مراقبت هم نمیخواست. لازمهاش فکری بود که قبلا خودش را از تعفنی که بهش عادت کرده بود رهاتده باشد و روشهای معمول زندگی در آن شهر براش غیر قابل قبول باشد. از این بیشتر تعجب میکردم که انسانهای لایق و بسیار درسخوانده و کاری هم میانشان کم نبود. برایشان عجیب یا قابل تغییر دادن نبود. عادت کرده بودند همه با هم میان بوقها و بوها و چرکها و شلوغی و گداهای طاق و جفت بروند، کار کنند، به خانه برگردند.
راستش خیلی میترسم شبیهشان شوم و نفهمم. نه لزوما در زمینهی بهداشت یا نگهداری محیط زندگی و الخ. مثلا میترسم به رفتاری عادت کنم که مخرب و آزاردهنده است. میترسم به جای اثر خوب از من آسیبی به کسی برسد. خیلی خودم را چک میکنم اما عادت لامصب آدم را کور میکند. آدم حالیش نمیشود. همینطور آنقدر سی خودش میرود و نمیفهمد که آخرش میشود شبیه کارمند ادارهی بازنشستگی و مراجعانش: وارفته، اتوماتیک، بیرنگ، سقوطکرده، تخت.
598
شنبه، چهاردهم شهریور ماه، بعد از ظهر
اضافهی گوشتکوبیدهی آبگوشت را در فریزر گذاشته بودم. بیرونش آوردم و تخممرغ زدم و سرخ کردم و با سس باربیکیو به عنوان کتلت به خورد بچه دادم. بچه آبگوشت و متعلقاتهٌ را دوست ندارد، پس این را با رویکردی شبهماکیاولیست به عنوان یکی از دستاوردان خود تلقی میکنم. به عنوان دستاورد دوم، صبح پس از حرف زدن با مامان موفق شدم متقاعدش کنم بعد از سفرمان با ما به تهران بیاید. البته این را هم طی دو عملیات به سرانجام رساندم: اول به خواهرم گفتم که دیروز کمی پی قضیهی را حفر کند. خواهرم کلنگش را زد و من پی را ریختم. به بچه که گفتم دور خانه سه دور دوید. البته با جیغ بسیار بلند. ترسیدم همسایهها پلیس خیر کنند و نیروی انتظامی خدمتگزار از وظایف اصلیاش بماند، پس بچه را گرفتم و چون وسط جیغهاش صدای من به جایی نمیرسید با میمیک صورت حالیش کردم گوشمان کر شده. خودم هم حالم بسیار خوب بود و ذوق داشتم. با آواز کارهام را انجام دادم و برای آماده کردن اتاق مهمان برنامه ریختم. خوب بودم تا آن بالا نوشتم نیروی انتظامی. بعد افتادم در دی ماه. بعد کشیده شدم به جنگ که کلانتری نزدیک خانه تخلیه کرده بود و کارمندان میزها و صندلیها را در پیادهرو گذاشته بودند. همان کارمندانی که تا هفت هشت ماه قبلش همان خیابان را میبستند و با رضایت شغلی حیرتآوری پلاکهای ماشین مردم را چک میکردند که اگر خلاف حجاب دارند بفرستندشان پارکینگ. یکبار زنی را گرفتند که جلوی من ایستاده بود. گویا در صندلی عقب بچهی نوپایی داشت. زن آشفته بود و پشت فرمان داشت داد میزد که بچه را صبح از مهدکودک برگرداندهاند چون بالا میآورده و او مرخصی ساعتی گرفته که بچه را ببرد دکتر. به پلیس نگاه میکردم که سر تکان میداد و به زن نگاه نمیکرد و چیزی مینوشت. چشمانش زیر نقاب کلاه بود و از صورتش فقط چانه و گونههاش را میدیدم. هنوز به آن سر تکان دادنش فکر میکنم و هربار معنای متفاوتی براش میآفرینم. معناش این بود که بله بله، این هم دروغ دیگری است؟ این بود که چشمت کور، میخواستی روسری سرت کنی؟ این بود که بله شرایط سختی است، ولی مامورم و معذور و تو یک خلافکاری و تشریف ببر پارکینگ؟ این بود که خب که چی، به من چه ارتباطی دارد؟ به هرحال... خانم خوشصدایی که مقنعهی سورمهای و بچهی کوچک و پاجروی قرمز نمره تهران داری، من آن روز در صف داشتم میترسیدم که نکند بعدیای که ماشینش توقیف میشود من باشم، برای همین در سکوت ماندم. خانم عزیز، من هربار که به یاد میآورم نمیدانم از خودم بدم بیاید که منتظر ماندم تا کنار بزنی و چک شوم و عبور کنم، یا نمیدانم باید برای تحقیری که شدهام دلم بسوزد.
همین است. بک جدال دایمی درونی است و چارهای به جز دوام آوردن نیست.
598
جمعه، سیزدهم شهریور چهارصد و پنج، شب
روز کشدار چسبانکی بود، مناسب ته چاه افتادن، بی برادران یوسف. پس برای اجتناب از همدیگر را جویدن به تنها موزهای که شنیده بودیم در شرایط جنگی کشور هم باز است رفتیم: نمایشگاه عکس موزهی هنرهای معاصر. عالی بود. یادگار از دوران شکوفایی هنر. بعد همان حوالی به رستورانی رفتیم که در اینستاگرام گوش فلک را کر کرده بود. نیمساعت نشستیم تا نوبتمان شد. غذا متوسط، غلغله، دکور داخلی بسیار مبتذل (یک مشت خنزرپنزر را از پارکینگ لاله گرفته بودند و با فرغون اطراف سالن خالی کرده بودند)، قیمت در حد رستورانهای خیلی خوب. فقط بچه خیلی راضی بود: هرجا میروی کباب ترشش را براش سفارش بده و رهاش کن تا به اندازهی دو مرد جنگی برات گوشت به نیش بکشد و ببلعد. برگشتیم خانه. اعدامیانی بودند. موشکهایی. مردمانی پشت تریبونها ایستاده بودند به توضیح مرگها در عروسی. کیوان خسروانی هم در هشتاد و هشت سالگی خودکشی کرده بود...
حدود دویست صفحه از یک رمان را خواندم. نسبتا خوب نوشته بود اما روحم از فرط نکبتی که در آن فضا بود خاکستر شد. نیمساعت پیش رهاش کردم. نیاز داشتم بروم بدوم تا از تصاویرش رها شوم. کو جایی که بشود دوید. کو نفس. کو حوصله. هدیههای قدیمی میم عزیز را هنوز درست و حسابی نخواندهام. از مسکوب و منسفیلد.
هوای شب پر از همهمه است. موسیقی زنده رستورانهای خیابان همان سیخ داغی است که قرار است در جهنم بهم فرو کنند. نمیدانم از صدای اینها بیشتر متنفرم یا از صدای کارناوالهای عرعریون. نمیدانم چیشان به هم گره خورده که هرکدام آنیکی را به یاد میآورند.
بروم بکپم. فردا هزار کار دارم. دیشب خواب میدیدم امریکا آمده کانالهای تلگرام را فتح کرده! 🙄 زیر پستهای کانالها یک نوشته ازسال کرده بودند که اخطار میداد حواسمان به محتویات کلهمان باشد، چه نویسندهایم چه خواننده. من کنار پنجرهی آشپزخانه نشسته بودم و دستم را از پنجره بیرون گذاشته بودم و گریه میکردم. در کوچه تانکها ایستاده بودند، با کبوتران، یاکریمها و کلاغان ردیف به ردیف بر لولههاشان.
598
سهشنبه، دهم شهریور ماه چهارصد و پنج، صبح
شش ماه است سند خانه را دادهایم تکبرگ کنند، بعنی بوای بوامان از توی قبر درآمده و چشم در چشم جلومان نشسته. هر راهی را باید دهبار برویم، هر کاری به احمقانهترین فرایند انجام میشود، اصل سند در ادارهی ثبت دو سه ماه گم شد و در کشوی خاک گرفتهی یک کارمند فسیل پیدا شد... چنان در بلاهت تبحر دارند که از یک نامه -که کلیتش را از قبل دارند و فقط قرار است اسم و فامیل داخلش وارد کنند- ده اشکال در میآید و دهبار باید برگردی شال و کلاه کنی و بروی ادارهی مربوطه و تصحیحش کنی، مدارک را یکییکی جور میکنی و برای نفر آخر میبری و بعد که بالاخره مدارک تکمیل شد و تو کانت را راحت میگذاری روی صندلی و فکر میکنی قرار است روش اقدام شود، نفر آخر ناگهان متوجه میشود نامهای را که ششماه پیش براش برده بودی چک نکرده بوده و نامه اشکال دارد و باید دوباره ببری ادارهی اولیه و نصحیح کنی و الخ. حماقت و لختی و آیکیوی پایین و بیشعوری بالا چنان جاافتاده است که حتا دیگر اعتراض هم نمیکنم. یک خاطره هم این وسط برام ماند. یکبار یکی از کارمندان به ح و باقی همکارانش نگاهی کرد و خندید و گفت بین همکاران بحث بوده که راز موفقیتم چه بوده که ح سهدنگ خانه را به اسم من زده. به اسم من زده! جوری که انگار ارث پدری ح باشد و او لطف کرده و قسمتی از آن را به من بخشیده است. پرسیدم به نظرش اگر کل خانه به اسم من باشد بیشتر موفقم؟ شرمگاه و شعر تفت داد که نه اتفاقا خوب است و مبارک باشد. در ظاهر نه نگاهش کردم و نه وقعی گذاشتم ولی همچنان عصبانی بودم. اینکه خودم یک عمر تا بوق سگ کار کردهام و پولش را دادهام در مخیله نمیگنجد یا به من روا نیست؟ راز موفقیت؟ چه پاسخی را انتظار داشت؟ شبها در رختخواب به سه مدل دادهام؟ زن خوب فرمانبر پارسایی هستم؟ شش پسر آوردهام که هیچ شبههای بر انقراض نسل نباشد؟ کدبانو و بساز و جمعکن و آقا حاجیکن هستم؟ سرم پایین است و کنیزی خانوادهشان را کردهام؟ نمیدانم این سوال کدام زخم من را نشانه گرفت که یادآوریاش هم دگرگونم میکند.
هفتهی بعد باید به سفر بروم و دوست دارم چند هدیهی کوچک برای خانوادهام بخرم و حسابم خالی است. از اینکه در این دو سال بازنشستگی تا ته حقوق و وامهایی که گرفتهام خرج خرید خانه و شهریهی بچه کردهام پشیمانم. حقوق بازنشستگی در حد شوخی است، باید هرماه چسمقدار برای احتیاط ذخیره میکردم که الان دست به دعا نمانم. بدم میآید از بیپولی حتا کوچکترین یادی کنم اما خب، انگار همین است که هست، چرتکهها را از گنجهها بکشیم بیرون و جانمازها را پهن کنیم برای طلب معجزه. به چه روزی افتادهایم.
