en
Feedback
𝙄𝙁𝘼𝙀𝙇.

𝙄𝙁𝘼𝙀𝙇.

Open in Telegram

پدر همه‌ی زرافه‌های دنیا. ارتباط: https://t.me/BiChatBot?start=sc-237508-n2WZTdG

Show more
398
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
البته در کلام همیشه اغراقی هست. ابعاد این تنهایی‌های ناگهانی هرچقدر هم عظیم باشد، باز آدم‌هایی این‌جا هستند که بودنشان نجات دهنده‌است و در توان من نیست انکار ارزش حضور تو.

البته در کلام همیشه اغراقی هست. ابعاد این تنهایی‌های ناگهانی هرچقدر هم عظیم باشد، باز آدم‌هایی این‌جا هستند که

photo content

این نسل، جسورتر، آگاه‌تر و دوست‌ داشتنی‌ترند.
این نسل، جسورتر، آگاه‌تر و دوست‌ داشتنی‌ترند.

ای بابا

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ با توجه به همه لحظاتی که با هر چیز حتی نا مرتبط میتونم یادت بیفتم، با این دوست عصبانیمون اعلام موافقت میکنم (سرفه و صاف کردن صدا)*

این دوستمون خیلی عصبانی شده🗿

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ جدی الان پرسیدی یادمون هست یا نه؟ ریکشن موز کافی نبود، باید شخصا خدمت می‌رسیدم vip موز تقدیمتون میکردم.

اصلا آیا کسی هنوز منو یادش هست؟ بعید می‌دونم.

هر از گاهی پروفایل اینجا رو عوض کنم تا نشون بدم هنوز زنده‌ام، هوم؟

You look so pretty Pretty like the wind.

شب‌ها، بیش‌تر آخر شب‌ها، یاد خنده‌هایش می‌افتادم و به این فکر می‌کردم که او اگر قرار است واژه‌ای باشد، بی‌شک هێز خواهد بود و این یعنی توان.

چطور شد که در آغاز بیست و یک سالگی، هنوز هم غرق در رویاهایی هستم که در عالم سر با رگ گردن فاصله‌ای ندارند و اما در عالم واگعیت، کیکی بیش نیستند.

چطور شد که عصر یک روز کذایی بهار به خانه برگشتم و دیدم تنها امید کوچک قهوه‌ای و پشمالویم را برده‌اند و این رنج نبودن را تا به امروز تحمل کردم؟ واقعا می‌خواهم بدانم آن روز چرا گریه نکردم و نرفتم پسش بگیرم، اما تمام روزهای بعد با فکر کردن به موجود زنده‌ای که نفس‌های کوچکش، مثل خون در رگ‌های من جریان می‌یافت گریه‌ام گرفت؟ اصلا چطور شد که گوشی را پرت کرد سمت دماغم و تنها نکته ی مثبت زندگی‌ام را هم مثل بقیه‌ی چیزهای کوچک و بزرگ موجودیت نحس من، نقص دار کرد و من چیزی نگفتم و حالا در آینه که به خود می‌نگرم از فرق سر تا نوک پا عیب می‌بینم و با تمام وجود نفرت می‌ورزم به این من مطرود غمگین که این روزها به زور زمان رنج به خورد خود می‌دهد تا به قول قصه‌ها قوی‌تر شود. چطور شد که در آغاز بیست و یک سالگی، هنوز هم غرق در رویاهایی هستم که با رگ گردن فاصله‌ای ندارند و اما در عالم واگعیت، کیکی بیش نیستند و هر بار، تفاوت کذایی و نکبت‌بار من با تمام این آدم‌ها که با آن‌ها مشغول به همزیستی‌ام انگشت می‌کند در چشمانم و آن‌ها را از بیخ و بن بیرون می‌کشد تا که رنج و درد این هیچ حامی قابل تکیه‌گاهی نداشتن را ببرد به مغز استخوانم و همان‌جا تنها بگذارد. مگر اصلا قرار نبود در آغاز بیست و یک سالگی، لم داده باشم روی کاناپه‌ی خانه‌ی ان متر مربعی‌ام و شرابم را بنوشم و سویچ ماشین گران قیمتم را در دست بچرخانم و به تو بگویم بیا هفته‌ی بعد را برویم پاریس زیر برج ایفل همدیگر را ببوسیم؟ یا اصلا مگر قرار نبود تیک آبی بنشیند کنار نام کاربری‌‌ام و هر روز سر فیلمبرداری و عکسبرداری و این مزخرفات باشم؟ پس به من بگو، چرا هنوز یک انسان مطرود و غمگین و زشتم با رنج از دست دادن امید پشمکی‌ام و قوز کوچک دماغ که نتیجه‌ی زحمات پدر است و جای لم دادن روی کاناپه، دراز کشید‌ام روی تخت سفت وسط اتاق دوازده نفره و از ترس جیر جیر تخت‌ها تخم تکان خوردن ندارم و جای بوسیدن تو، اشک می‌ریزم به پهنای صورت و جای تیک آبی و کار فیلمبرداری، ساختمان سه طبقه را بالا و پایین می‌کنم بلکه بالاخره کسی پیدا شود این نامه‌ی لعنتی را امضا کند بتوانم بروم مدرسه‌ی خراب شده‌ای و مشغول به کاری شوم که تا مغز مغز مغز استخوان، از آن بیزارم. و کیلومتر‌ها دورم از تمام آدم‌ها و چیزهایی که دوست می‌دارم و می‌توانم نام آن‌ها را خانه بگذارم و رنج، کاش از من بیرون بکشد بلکه لحظه‌ای بتوانم نفس بکشم.

Repost from N/a
گذر از "مرکز جهان بودنِ" نوجوونی، به این "هیچ‌جای جهان نبودنِ" جوونی واقعا دردناکه.

همیشه یاد تو می‌ندازتم.

#muz •°•°•°•°•°•°•°•° @I_FAEL

تقریبا هر روز بهش فکر می‌کنم و یه دور دیگه غمگین می‌شم. چقدر این رفتن عجیب و غریب تو توی این گذشته تاریک منو باید آزار بده؟ نمی‌تونم بگم چقدر به اون شب که سر و صداها بلند شد و ما رفتیم دم پنجره تا ببینیم چه خبره فکر می‌کنم، به وقتی که مادرم گفت می‌رم ببینم چی شده و وقتی اومد بالا گفت "پسر کوچیکه‌اس، پسر کوچیکه‌اس" و اون لحظه که ته دلم خالی شد فکر می‌کنم، به اون صبحی که یهو صدای گریه کردن زنی بلند شد و وقتی رفتم جلوی پنجره مادرتو دیدم که مقابل عکست وایساده بود و همزمان که زار می‌زد روی قلبش می‌زد فکر می‌کنم، به پدرت که بالشتو محکم بغل کرده بود، به تو که یه دیقه پرده رو می‌کشیدی، دیقه بعد کنار می‌زدی، یه دیقه تو هال بودی، دیقه بعد تو اتاقت، یه دیقه برقا روشن بود، دیقه بعد خاموش، به تو، به تنهاییت فکر می‌کنم. به تموم بچه‌های محله که نمی‌شناختنت ولی اون روز همه‌شون اشک می‌ریختن فکر می‌کنم و قلبم؟ قلبم بعد تو فرو ریخت.

مردنت هنوز واسم هضم نشده.

Cause every little thing is gonna be alright #muz •°•°•°•°•°•°•°•° @I_FAEL