en
Feedback
نسیم

نسیم

Closed channel
2 037
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ذلت. به قلم؛نسیم. #پارت_پایان هم رفیقم بودی هم همراهم هم عشقم.. هم همدمم.. هم پدرم هم مادرم هم خواهر و برادرم.. همه کسم تا ابد فقط قلبم تو سینه واسه تو میتیپه اگه غیر این باشه خودم رگهاشو قطع میکنم.. دستشو روی سرم کشید:خدانکنه خانومم مامان کوچولوم...وظیفه ام بوده...ولی بین خودمون بمونه خوب با دلبری هات به آرزوت رسیدیا... ازش فاصله گرفتم با شیطنت گفتم:ما اینیم دیگه.. _ ولی من بلیط مسافرت دو نفرمونو برای استانبول رزرو کرده بودم..اونو از دست دادی +بهتر...دلم میخواد اولین مسافرت سه نفری مون به مشهد باشه .. دلم هوای امام رضا رو کرده ... پلک روی هم گذاشت و با مهربونی گفت_ چشم اولین سفرمون اونجاست..دومین سفرمون یزد،زشته دیگه بیشتر از این مادربزگتم چشم انتظار بزاری..بعدش استانبول خوبه؟ دستمو بالا بردمو و به عادت همیشگیم ته ریششو لمس کردم.. +عالیه مرد من... دستمو گرفت و بوسه ای به پشتش زدو با همون صدای بم و گیراش شمرده شمرده درحالیکه همون جعبه ی مخملی قرمز رنگ رو توی دستم میزاشت لب زد_ دوستت دارم زندگیم.. زیباترین نگاهمو تقدیمش کردمو نجوا کردم دوستت دارم هاتو به کسی نگو باشه؟ نگه دار فقط برای خودم، ببین من جونمو برای شنیدنش کنار گذاشتم.... با ناز خندیدم و اون محو خنده هام شد... ... از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ، رویایی که میخواستم به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم... . اری من جنگیدم من برای رسیدن به این زندگی غرورمو له کردم... سختی هاشو به جون خریدم چندین بار بریدم چندین بار خواستم خودمو خلاص کنم ولی دوباره پا شدم انقدری که بالاخره خدا نگاهشو بهم انداخت و از ذلت منو به عزت رسوند دیگه حتی الان از گذشتمم شرمم نمیشه..فهمیدم همون گذشته بود که منو ساخت تلخی های اون روزام بودن که باعث شدن شیرینی های الانم عجیب به دلم بچسبه پایان دیدی زندگی منو یه روز خوش نداشتم چندین سال زجر ولی بالاخره به خوشبختی رسیدی پس دوست من تو هم ناامید نشو...روز روشن تو هم میرسه 💖💖

_نه تولد فاطمه نیس این کیک و بادکنکها واسه مامان شدن و بابا شدن خودمون... دستمو جلوی دهنم گذاشتم از خوشحالی خندیدمو گریه کردم وووااای خدای من باورم نمیشد جواب مثبت بود یعنی؟ اومد جلو و با دستاش صورتمو قاب گرفت و جلوی همه پیشونیمو بوسید.. بعد اروم گفت:صبح جواب رو گرفته بودم اما دلم میخواست اینبارو یکم غافلگیرت کنم مامان کوچولو... لبمو به دندون گرفتم.. +فکر قلب منو نکردی این از دیر کردنت که داشتم از دلشوره پس میوفتادم اینم از غافلگیری الانت نمیبخشمت بخدا... انگشتهای شصتشو دو طرف صورتم کشید و اشکامو پاک کرد.. از تو جیب کتش جعبه ی کوچیکی دراورد: اینم هدیتون حالت عفو میکنید؟ صدای خنده ی مامانشو که شنیدم تازه متوجه حضور جمع شدمو با خجالت دست بردم که جعبه مخمل ی قرمز رنگ رو بگیرم.. دستشو عقب کشید... نگاهی با خنده به مامانش انداختم.. _ احسان اذیت نکن دخترمو هدیشو بده ببینم اصلا قابلداره؟ _ نه نیس..قابل دارش بلیط یه مسافرت سه نفره هست به هر کجا که فاطمه بگه خاتون با ویلچرش اومد کنارم.. با صدای بلندی لب زد_ علاوه بر دست شوهرت باید دست مادر شوهرو پدرشوهرتم ببوسی..ببین این پسرو این پدر و مادر بزرگش کردن..و تا ابد این زندگی خوشتو بعد از خدا مدیون این دونفری.. اشکام از زور خوشی بند نمیومد.. خجالت کشیدم خودمو پرت کنم تو بغل احسان فقط به تشکری بسنده کردم ولی مادرشوهرمو بغل کردمو با تموم وجودم ازش تشکر کردم این مهمونی هم قشنگترین مهمونی عمرم بود انگار شب عید بود واسم..با همه بغل و روبوسی راه انداخته بودم گفتیم و خندیدیم شوخی کردیم تارا مدام چشم و ابرومیومد همراه خواهر تارا کیک رو بریدم نمیتونستم تاب بیارم بعد شام وقتی دیدم سر همه گرم خوردن به احسان اشاره کردم بعد پاشدم رفتم اتاق خواب یه دقیقه بعد اونم اومد سریع دستمو دور کمرش حلقه کردم +یه دنیا ممنونم ازت تو فقط برای من همسر نبودی احسان..

بریده بریده گفتم:گفتم شاید حمومت طول بکشه..عمه واسم فرستاده یلداییه... _ دستش درد نکنه چرا اخه زحمت کشیده به اندازه کافی شرمندش هستیم.. +باید زنگ بزنم ازش تشکر کنم _ به مامانم زنگ زدی؟ +اره گفتم بهش.. لباسامو دراوردم یکم با احسان روی تخت دراز کشیدم وقتی که ایران خانوم اومد پاشدم.. و کارایی که قرار بود و غذاهایی که برای امروز تو ذهن داشتمو بهش گفتمو.. خودمم کنارش به دور از چشم احسان کارای خورده ریزه رو کردم.. ساعت ۸ بود که احسان گفت میره بیرون اجیل اینا بخره..ایران خانومو فرستادم دیگه بره ... خونه تمیز شده بود و غذاهامم اماده بود رفتم حموم.. دوش گرفتم زیباترین لباسامو پوشیدم.. اول خاتون و مامان تارا و دختراش تارا و شوهرش و اومدن.. بعدشم مادرشوهر و پدرشوهرم اومدن احسان دیر کرده بود..بدجور دلشوره گرفته بودم ولی سعی میکردم به رو نیارم.. از همشون خودم پذیرایی کردم.. ولی مامان احسان متوجه دلنگرانیم شد.. لبخندی به روم زد ... خاتون از سلیقه و تمیزی خونم تعریف میکرد... و مامان تارا هم پیاز داغشو زیاد تر میکرد... زنگ در ورودی خونه به صدا که دراومد با ضرب از جام بلند شدم.. درو که باز کردم.. با دیدن بادکنکها و کیک توی دست احسان شوکه شدم... دستو پام میلرزید ولی اون با لبخند قشنگی بهم خیره مونده بود ... کفشاشو دراورد و اومد تو... مامانش اومد کنارم.. _ عه تولد فاطمه هست چرا بهمون نگفتی پس احسان جان؟ احسان کیک و و بادکنک رو به دست مامانش داد و برگه ای از تو جیب بغل کتش دراورد و یه نگاه به مادرش بعد به من انداخت.

یکم جا خوردم خوشگل و زیادی معصوم به نظر میومد دلم برای معصومیتش ریش شد بغلش کردم به سختی لرزش صدامو کنترل کردم کنار گوشش با تموم وجودم لب زدم:خوشبخت و سفید بخت بشی عزیزدلم حیف بود توی این چشماش غم مینشست دعوتشون زدم بیان بالا زری فوری گفت:نه باید بریم مرتضی تو ماشین منتظرمونه.. بعد برام چشم و ابرو اومد.. یعنی دوباره دردسر درست نکن فاطمه... دستمو نوازش وار روی بازوی نوشین کشیدم.. +عزیزم حتما برای ناهاری شامی چیزی با اقا مرتضی تشریف بیارید خونمون خوشحال میشم... بعد به دروغ ادامه دادم ببخشید من مسافرت بودم نشد به مراسمتون بیام... دختر ساکت و ارومی بود با خجالت ازم تشکر ساده ای کرد زری رو بهم کرد:برم سینی یلداییتو بیارم بدم ما بریم دیگه به اقا احسانم سلام مارو برسون.. پلک روی هم گذاشتم.. و نگاهم توی صورت دختره دوباره چرخید سرش پایین بود... تو دلم گفتم نشالله که خدا به دلت نگاه کنه و به مرتضی طول عمر بده وگرنه به محض اینکه شوهرت سرشو بزاره زمین اون خونواده تیکه تیکه ات میکنن حالا اگه شانس بیاری تا اون موقع هم بچه دار نشی اگه بشی که واویلا میشه زندگیت... باید فقط تا اخر عمرت بدویی دنبال بچه ات.. اون زن عمو دین و ایمونش مرتضی بوده و هست صد در صد بچشم واسش عزیزدردونه میشه چشمای پر شده ام رو سریع گرفتم زری سینی بزرگ به دست اومد... ازش گرفتم.. سنگینی نگاهی روم باعث شد نگاهمو به پشت سر زری بدوزم... سیگار بین انگشتاش تکیشو داده بود به ماشین و خیره بهم عمیق کام میگرفت و دودشو با حسرت بیرون میفرستاد.. لعنت به زن عمو که معلوم نیس با چه دوز و کلک و وعده وعیدی جواب بله رو از این دختره و خونوادش گرفته درحالیکه علاوه بر مریضی دل لامصب پسرشم با این دختر نیس.. سریع نگاهمو از مرتضی گرفتم از دختره و زری حداحافظی کردمو درو بستم.. خودمو با اسانسور به بالا رسوندم.. کلید انداختم که درو باز کنم..در باز شد اب دهنمو قورت دادمو رو به احسان شتاب زده گفتم:بگیرش که دستام افتادن.. _ چرا خودت اوردیش بالا ایفونو میزدی من میومدم پایین دیگه.. داخل خونه شدم..

_شدم دیگه.. بلندم کرد و رفتیم اتاق خواب به اصرار من تخت دونفره خریده بودیم ولی بازم یه قسمت بیشترش خالی میموند... منو خوابوند رو تخت لباساشو دراورد و رفت حموم... _ وایسا الان میام.. بلند شدم و رژ لب پخش شدمو از دور لبم پاک کردم... بعد هم به مامان احسان زنگ زدمو گفتم احسان میگه ایران خانومو بفرستید اینجا.. _ گفتم که امشبو تو خونه ما دور هم جمع بشیم دختر چرا خودتونو اذیت میکنید؟ +نه این چه حرفیه....خودم میخواستم کل کارا رو بکنم اما خب احسانو که میشناسید میگه نه ...یعنی نه دیگه.. خنده ی کوتاهی کرد و گفت الان خبرش میکنم.. همزمان صدای زنگ ایفونمون برخاست سریع با مامان احسان خداحافظی کردمو متعجب به سمت ایفون رفتمو برش داشتم +بله؟ _ فاطمه منم زری.. شاخ دراوردم.. زری این موقع اینجا چیکار میکرد... دکمه رو زدم و گفتم:بیا بالا عزیزم _ فاطمه جان نمیام..یلداییتو اوردم بی زحمت خودت بیا پایین عزیزم.. یلدایی؟ یه لحظه دست و پاهام شل شد از اینکه عمه حواسش بهم بود بغضم گرفت... باشه ای به زور از گلوم بیرون اومد پالتو و شلوارمو پوشیدم شالی رو ی سرم انداختم.. کلید خونه رو برداشتمو بدو رفتم بیرون.. در حیاط رو که باز کردم با دیدن زری محکم گرفتمش تو بغلم... کنارشم یه دختر محجبه ای وایستاده بودم.. متعجب بهش سلام دادم.. بعد از اینکه یه دل سیر با زری احوال پرسی کردم سوال ذهنیمو به زبون اوردم :زری معرفی نمیکنی این خوشگل خانومو؟ زری که انگار تازه متوجه اطرافش شده باشه لب زد:اوه ببین تروخدا یادم رفت بگم کیه...نوشین جان هست خانوم مرتضی... یه لحظه چشمام درشت شد و با دقت سر تا پاشو از نظر گذروندم واقعا زن مرتضی این بود

روی مبل سه نفره نشست همچنان منو تو بغلش سفت نگه داشته بود صورتشم نه یه سانت فاصله میداد و نه بوسم میکرد داشت دیوونم میکرد... از هیجان نفسهام تند شده بودن خودم طاقت نیاوردم فاصله رو پر کردم لبهاشو بوسیدم خواستم که کنار بکشم دیگه نزاشت لبهام به اسارت لبهای خیسش دراومد دست بردم و دکمه های بالایی پیراهنشو باز کردم و دستمو روی سینه ی داغش گذاشتم صدای تپش قلب هردومون فضای خونه رو پر کرده بود تو اغوشش بودم نفسهام تو نفسهاش حبس شده بود ولی بازم سیر نمی شدم از عطش خواستنش بازم دلتنگش بودم ای کاش میشدذوب میشدمو تو وجودش حل میشدم بلکه اندکی اروم میگرفتم تو اوج له له زدنام سرشو عقب کشید لبهای خیسم بی حرکت موندن... _ قربون تب چشمات برم +احسان؟ _ اذیت میشی دختر شبم مهمون داریم با اخم گفتم+نمیشم... _ یکاری نکن یجوری پدر دل و کمرتو دربیارم که تا دو روز نتونی از جات بلند بشی... با خجالت نگاهمو ازش گرفتم _ بریم یکم بخوابیم.. +ولی خیلی کار دارم.. _ بیخود میکنی که به تنهایی میخوایی همه کارارو خودت بکنی.. زنگ بزن به مامان بگو ایران خانومو بفرسته اینجا... +بابا دو تا غذا پختن که این حرفارو نداره.. _ داره...قرار شد فقط مهمون دعوت بزنی ولی قرارمون این نبود خودت همه کارارو بکنی درسته؟ ضربه ای به نوک بینیم زد اخ ریزی گفتم +اقا من تسلیم.. میشه فقط بعد از اینکه خوابیدی بلند شدی بری جواب ازمایشمو بگیری؟ _ نه نمیشه...امروز از کنارت جم نمیخورم +خب باهم بریم؟ _ اونم نمیشه.. +احسان تو که اینجوری لجباز نبودی؟

+جناب مهندس زندگی اینجوریه دیگه حالا برای شما از بدشانسیتون زیاد سر بالایی داره.. چشماشو ریز کرد و قدم جلو گذاشت از جام تکون نخوردم.. دستشو نزدیک صورتم اورد چشمام ناخوداگاه بسته شد پشت انگشت دستاشو از روی چشمام نوازش وار کشید و کشید تارسید به لبهام _ اینجوری سرخ میکنی اینارو ..به غارت شدنشونم فکر کردی؟ هنوزم که هنوز بود با حرفا و کاراش ضربان قلبم میرفت رو هزار... چشم باز کردم.. تو چشمای هم غرق شدیم با شیطنت گفتم +جواب ازمایش رو گرفتی؟ _ نه یادم رفت تو اسانسور یادم افتاد...نشد دیگه برگردم.. فردا صبح میگیرم.. صورتم اویزون شد: احسان؟ انگشتاش از روی لبهام پایینتر اومد گردنمو لمس کرد.. رسید به سینه هام.. گوشه لبمو گزیدم.. _ جانم؟ دستمو روی دستش گذاشتم +برو جوابو بگیر خواهش میکنم؟ دستشو انداخت دور شونموسفت و سخت تو اغوشش گرفت کنار گوشم نفس زد:مگه میتونم یه دقیقه دیگه هم ولت کنم خم شد و دست دیگشم پشت زانوهام انداخت و بلند کرد +عه بزارم زمین..کمر درد میگیری؟ لبهاشو نزدیک لبهام اورد.. حرارت نفسش بهم میخورد برمیگشت _ اخه توی فسقلی خیلی وزن داری که من کمر درد بگیرم.. +نمیترسی بولیزتو با لبهای سرخم به گند بکشم؟ ابرو بالاانداخت خنده ی کجی کرد:بکش...

چایی رو هم اون اورد.. از زندگی سختش برام حرف زد بغض کردم حس میکردم هنوزم دلش با مرتضی ست اما چند روزی میشد که از عقد و عروسی مرتضی هم میگذشت بالاخره زن عمو طاقت نیاورده و لباس دومادی به تنش کرده بود... ولی وقتی به سرانجام اون دختر فکر میکردم که بعد از مرتضی قراره چی به سرش بیاد گریم میگرفت... نه اون خوشبخت شد نه تارا منم زندگی اولم خوشبخت نبودم ولی حالا خداروشکر با گذروندن اون همه اتفاقات تلخ داشتم معنی زندگی رو میفهمیدم اون شب رو تارا پیشم موند شوهرشم مسافرت بود احسان پیام شب بخیرو فرستادمو درحالیکه به حرفهای ناتموم تارا گوش سپرده بودم چشمام گرم شد... صبح زود همراه تارا منم بیدارشدم چون سرکار میرفت.. صبحونه براش درست کردم باهم خوردیم اونو که بدرقه کردم.. خونه رو جمع و جور کردم.. تاپ دکلته و شلوارک جذب سفید رنگمو پوشیدمو موهامو بالای سرم بستم کاغذ و خودکاری برداشتم... همونطور که دلشوره جواب ازمایشو داشتم.. کارایی که قرار بود تا شب انجام بدمو واسه خودم یادداشت کردم که چی زیو از قلم نندازم... زنگ در ورودی که بلند شد .. با صدای بلندی گفتم:کیه؟ صدای اروم احسان اومد.. عادتش بود بی هوا کلید نمینداخت بیاد تو.. اول یه زنگ میزد اگه جوابی از من در نمیومد با کلیدش درو باز میکرد ... بدو رفتم ادوکلنشو روی گردن و سینه ام خالی کردمو رژی هم روی لبهام کشیدم و با یه نفس برگشتم درو اروم باز کردم ولی خودم پشت در سنگر گرفتم... داخل که شد همینکه نگاهش بهم افتاد.. دستامو تو هم قالب کردمو با یه لبخند گرم بهش سلام و خسته نباشید گفتم درو بست و دستشو به لبه ی کتش گرفت و ژست خاصی گرفت و با اخم ساختگی لب زد:علیک سلام انصاف نیستا اول صبحی شوهرت که خسته و کوفته میرسه خونه اینجوری دلبری کنی واسش خانوم خانوما... پاهامو ضرب دری گذاشتم و سینمو جلو دادم... و یه دستمو به کمر زدم.. با دست دیگم با طنازی دستی به موهام کشیدمو رها کردم..

دلم میخواست پیش خونوادش هنر نمایی هامو رو کنم میخواستم به مادرش ثابت کنم که چقدر کنار هم خوشبختیم با مامان بزرگمم هر از گاهی تلفنی حرف میزدم قول داده بود تابستون یه ماهی رو برم پیشش بمونم... یکی دوساعتی میشد که احسان رفته بود فرودگاه... خوشحال و سرحال حاضر و اماده شدم ده روزی عقب انداخته بودم به احسان پیام دادم بعد به اژانس زنگ زدمو کیف و کلید خونه رو برداشتمو با توکل برخدایی رفتم پایین... احسان تا حدودی بهم رانندگی یاد داده بود ولی تا زمانیکه گواهینامه نم یگرفتم جرات نشستن پشت فرمان رو نداشتم.. چند دقیقه ای تو حیاط وایستادم با شنیدن صدای بوق ماشین رفتم بیرون... تو ازمایشگاه نزدیکترین درمانگاه خونمون ازمایش بتا رو دادم.. گفتن فردا صبح اماده هست کلی واسه فردا برنامه داشتم از اونجا مستقیم رفتم خرید کردم خسته کوفته رسیدم خونه... احسان زنگ زد حالمو پرسید... زیاد نتونستم باهاش حرف بزنم فقط سپردم صبحی اومدنی جواب ازمایشمو بگیره... پاشدم.. کیک و ژله رو واسه فردا اماده کردم..شامم اماده کرده بودم که صدای زنگ ایفونم بلند شد تارا اغلب شبا میومد خونمون.. باز هم برداشتمو پرسیدم کیه.. _ منم فاطی.. درو باز کردم.. خریدامو جمع کردم.. برای شام کوکو سبزی پخته بودم تارا اومد تو.. شامو باهم خوردیم..

تو خونشون یا خونه خاتون اینا سر میکردم... دیگه الهام نیش و کنایه نمیزد خشک و مثل غریبه ها باهام رفتار میکرد منم دیگه کاری به کارش نداشتم افسون یکم رابطش باهام بهتر شده بود..اکثر روزا میومد خونشون.. حتی بعضی روزاییم که احسان نبود با ماشینش میومد دنبالم باهم میرفتیم خرید... و احتمال میدادم که مادرشم قضیه الهامو فهمیده...یا احسان چیزی بهشون گفته که یکم متواضعانه باهام رفتار میکرد.. هرچند باز هم مصر بود به ادامه تحصیل فکر کنم... منم الکی میگفتم چشم... بالاخره بعد از چند هفته دوندگی نزدیک خونه خاتون اینا یه اپارتمان تازه ساخت و شیک و نقلی خریدیم.. با هدیه های عروسیمونم که چند تیکه طلا و مقداری پول بودن وسایل ضروری داخل خونه رو خریدیم... خونمون خیلی ساده بود ولی توش عشق و محبت موج میزد لذت میبردم..رنگ دکور خونمون سیاه و سفید بود.. نماز خوندنامو از سر گرفته بودم یه ماهی میگذشت...توی این مدت خونواده احسان یبار اونم برای تبریک خرید خونه اومدن خونمون... به بهترین شکل ممکن ازشون پذیرایی کردم مامانش وقتی داشتن میرفتن کنار گوشم به شوخی گفت:افرین به تو که اینقدر بلدی... من تازه بعد از ۳۵ سال زندگی مشترک شوهرداری رو یاد گرفتم...همیشه همینطوری هوای پسرمو داشته باش ممنونم ازت... حالا یا کنایه بود یا تعریف ولی من به حرفش خندیدم.. پنجشنبه هایی که احسان خونه بود باهم میرفتیم بهشت زهرا... و هفته ای یکبارم شام میرفتیم خونه خودشون... بهتر از قبل تحویلم میگرفتن البته همه اینارو مدیون خود احسان بودم.. از همون اول تو هر جمعی که میرفتیم چه خونه خاتون اینا چه خونه خودش چه خونه خواهراش ارزش و احترام خاصی برام قائل میشد و همین باعث شده بود اطرافیان هم رفته رفته همونقدر ی که برای اون ارزش و احترام قائل هستن برای منم داشته باشن.. و منم تموم تلاشمو میکردم مثل خودش باشم... فردا شب شب یلدا بود... همه رو خونه خودمون دعوت کرده بودم...هر چند احسان مخالف بود .. ولی با ناز و غمزه قربون صدقه رفتناش بالاخره راضیش کرده بودم..

از من یه خورده دل چرکین .. چون برخلاف افسون که سر به راه بود این زیاد به جاده خاکی میزد و هر بارم مچشو تو بدترین شرایط زندگیش گرفتم.. و مسلما ممکنه دق و دلیلشو سر تو خالی کنه..هنوز خامی تو سرش هست.. بهتره یکم دوری بکنیم.. + اخه چطوری ؟از کجا میدونستن من قراره برم اون پاساژ و اون مغازه.. _ تو خودت با پای خودت رفتی اونجا.. کارشونو راحت کردی..وگرنه میگه.. پووفی کشید اروم ادامه داد: فقط شمارتو بهش داده بودم..و عکستو که بیوفته دنبالت و... +پسره رو دیدی؟ _ اره... +خب چی گفتین؟ _ اگه حرفهای مهمی گفته شده بود بهت میگفتم...پس ادامشو نگیر...براتم سیمتکارت خریدم.. فردا یادم بنداز گوشیتو راه بندازم..هر از گاهی به اون مادربزرگتم زنگ بزن... زمزمه کردم+چشم.. با بی حوصلگی گفت_ همه ی این اتفاقات می مونه تو همین شب...با الهامم خودم حرف زدم گوششو پیچوندم.. لازم نیس تو دیگه ری اکشنی از خودت نشون بدی...نشنیده بگیر... فقط دیگه هم نبینم برای مرد دیگه ای دلبری کنی.. یا حرفای دلتو واسه اینو اون ببری.. دفعه دیگه مچتو بگیرم..اینقدر ساده از کنارش نمیگذرما... واسه هر دومون گرون تموم میشه اوکی؟ قفسه ی سینشو بوسیدم.. +چشم..ولی تهدیداتم بدجور کشنده هست.. جوابمو نداد...دستشو نوازش وار لا به الی موهام کشید .. +حالا تخت دونفره میخریم واسه خونه جدیدمون؟یا همینو میبریم.. کوتاه خندید:دغدغه های تو هم منو کشته.. خندیدمو تو اغوشش شبمو صبح کردم... **** روزایی که خونه بود با هم میرفتیم دنبال خونه... روزاییم که خونه نبود..

+هیچی همینطوری پرسیدم _ لباساتو دربیار بخوابیم..صبح زود هم باید پاشم.. +لباسامو؟ دکمه های بولیزشو باز کرد..با همون اخم قشنگش نگام کرد... _ با لباس که نمیخوایی بخوابیم؟ در پس اون بغضی که ته گلوم سنگ شده بود خندم گرفت.. +اصلا از این به بعد همونجور که تو بخوایی من نفس میکشم.. چرا انتظار داشتم حتی بخواد امشب جا خوابشو ازم جدا کنه.. واقعا تو دست یه ملکه بزرگ شده بود.. غبطه خوردم به این تربیتش.. ای کاش میشد بچه های منم مادر این بزرگ میکرد.. من هیچ وقت نمیتونستم بچه هامو مثل احسان بار بیارم.. چون من میان خشم و زد و خورد و داد و بیداد بزرگ شده بودم... سریع لباس راحتی هامم دراوردمو خزیدم تو تخت.. دوش گرفت اونم اومد کنارم.. +سرما نخوری..ای کاش موهاتو با سشوار خشک میکردی بعد؟ _ نمیخواد.. سرمو روی سینه اش گذاشتم..و گوش سپردمو به نوای خوش ضربان قلبش.. +نگفتی چطور شد یکدفعه تصمیم گرفتی از اینجا بریم؟ _ به صلاح زندگیمونه .. +یکدفعه ای اخه؟ _ اون پسره برادر دوست الهام بود +الهام؟ _ اره خواهرم..فک میکرد تو بخاطر پول و قیافه اومدی سمتم خانوم به سرش زده بود امتحانت کنه.. دستام مشت شد.. عجب ادم کثافتی بود..فک نمیکردم دیگه تا این حد هم بخواد با زندگیم بازی کنه _بهش اولتیماتوم دادم..ولی خب..

+نمیخوابم ...تو عذاب بکشی من خوابم میگیره مگه.. _ نمیخوام دیگه صداتو بشنوم لال شدم ولی نمیتونستم تحمل کنم به نظرم اوناییکه برون گرا هستن کمتر درد میکشن حرصشونو حداقل سر اینو خالی میکنن ولی ادمای درونگرا مثل احسانم از درون ذره ذره نابود میشن.. با هر نفس سنگین احسان روح از جانم کنده میشد و برمیگشت هرچی میگفت حق داشت بالاخره بعد از دقیقه ها تکونی به خودش داد.. سریع دستامو دور کمرش حلقه کردم +احسان من راحت بدستت نیاوردم که راحتم از دستت بدم.. کل جهانم شده بخاطرت خط میزدم.. خودمو شده تا ابد تو خونه زندونی کنه اینکارو میکنم ولی نمیزارم دیگه خم به این ابروهات بیاد.. _ خیلی خب دختر .. سرمو بلند کردم..چشما ی خیسمو مهمان مردمکها ی لرزانش کردم دستشو گرفتمو انگشتاشو بوسیدم +احسان هر چقدر میخوایی بزن منو.. اگه اینجوری اروم میشی اگه اینجوری سردردت بهتر میشه.. من حتی کتک خوردن از دستای توروهم دوست دارم.. ولی اینجوری داغون نباش..توروخدا.. تو همه دارایی منی... تو همه امید منی تو این دنیا.. لبخند خسته ای به روم پاشید:بزنمت؟ چرا باید از کتک یا سیلی برای نشون دادن قدرتم به شریک زندگیم استفاده کنم؟ با ناباوری گفتم+یعنی تو بچگی هات کتک نخوردی؟ _ نه ..چطور؟ تلخ خندیدم خب چون کتک نخوردی کتک زدنم یاد نگرفتی ای کاش همه مامان باباها مثل مامان و بابای تو بودن.. اه حسرت باری کشیدم..رفتارا و حرفاش فراتر از حد تصوراتم بود.. و دلم برای خودم و اطرافیان خودم سوخت..که خشونت و کتک یه عمل عادی به حساب میومد..

با ضرب چرخید:تو خیلی بیخود کردی ..تو خیلی بیجا کرد ی..سرخود واسه خودت تصمیم میگیری سر خود از اینو و اون کمک میگیری...اونم از کی؟میفهمی داری چیکار میکنی؟ لبهام لرزید بعد از یه نفس عمیق دوباره ادامه داد: دخترجون بفهم اینو تا زمانیکه اسمت تو شناسنامه منه حق نداری حتی اسمی از مشکلات زندگیمون جلوی کسی ببری چه برسه کمک.. من شوهرتم... من؟میفهمی اینو کمک رو باید از من بخوایی نه از ...لا اله الا الله +چشم غلط کردم دیگه تکرار نمیشه _ نزار باور کنم دختری که واسه من دلبری میکرد واسه مردای دیگه هم دلبری میکنه ..نزار فاطمه... ذهنتیمو خراب نکن... +احسان بخدا اینطوری نیس.. به ولله من عاشقتم بگی برو بمیر بخدا جلوی چشمات خودمو دار میزنم.. تو فقط لب تر کن ببین که لاف نمیزنم.. خودت واسم مهمی ... اگرم حرفی بهت نمیزدم چون نمیخواستم ذهنتو مشوش کنم.. ولی چشم بخدا از این به بعد حتی دستشویی رفتنمم بهت میگم.. تو فقط اروم باش.. لبهاشو محکم بهم فشرد سکوتش مشتی شد توی دهانم تا خفه خون بگیرم.. رفت جلوی پنجره وایستاد..پرده رو کنار زد و با ژست خاصی به سیاه ی شب خیره شد دلم رفت براش.. اونقدری میخوامت که حد و اندازه خواستنم تو کلمات نمیگنجه..هر روزم بدتر از قبل میشم..هر روز عاشقتر..هر روز دیوانه تر..هر روز مجنون تر... رفتم کنارش.. با عجز گفتم+احسان دیگه چی اعصابتو خراب کرده؟ _ هیچی فقط برو بخواب... +پس تو چی؟ _ خوابم نمیاد.. +ولی از وقتی از سرکار برگشتی همینجوری سر پا هستی.. _ خودم قبول کردم پس همه ی این درداشم باید تحمل کنم.. دلم از حرفش لرزید دستمو روی بازوش گذاشتم +چیزی میخوری واست بیارم؟مسکن خوردی؟ _ هیسسسس.. سرمو چسبوندم به بازوش

تو اتاق با پسرعموت نبودی؟ با حرفش انگار به قلبم چنگ انداخت..نفسم تنگ شد اخه یه نفر چقدر میتونه تیز باشه اومد جلو و مچ دستمو گرفت:ببین منو؟ من با چشم باز انتخابت کردم فاطمه...تا حالا هم تو زندگیم پیش نیومده از تصمیمم برگردم...ولی امشب ... مکث کرد چشمام از وحشت داشت از حدقه میزد بیرون.. +احسان مگه من چیکار کردم؟چرا اینجوری میگی؟ _ تو که بهتر میدونستی اون چشمش دنبال توئه چرا پس ارایش کرده بودی؟ من باید میگفتم پاکش کن یعنی عقل خودت قد نمیداد؟ بعدشم.. نگاهم افتاد روی یقه پیراهنش مثل همیشه تمیز بود.. با دستش چونمو محکم گرفت و خم شد تو صورتم پر از غم میخ چشماش شدم _ وقتی باهات حرف میزنم سرتو پایین ننداز تو اتاق باهاش چیکار میکردی؟ +چرا از من میپرسی یقه اونو میگرفتی میپرسیدی ازش غرید:حرف اضافه و توضیح نمیخوام بشنوم.. همین عصری بهت گفتم بار اخرت باشه دروغ تحویلم میدی من برای جنگ نرفته بودم خونه عمه ات.. حرف بزن ببینم راست گفتنم بلدی؟ از لحن تندش دلم به سوزش افتاد اولین بارم بود اینجوری میدیدمش نالیدم:بهم شک داری؟ حداقل به دوست داشتنم شک نکن... بخاطر تو نفسم میره بی انصاف نباش... _ فاطمه میگم تو اتاق با پسرعموت چیکار میکردی؟چرا بحث رو عوض میکنی؟ دلمو زدم به دریا و بدون اینکه پلک بزنم گستاخانه تو چشماش لب زدم +بخاطر اون مزاحمه رفتم خونمون با تلفن خونه بهش زنگ زدم و گفتم کمکم کن که یه نفر داره زندگیمو بهم میزنه... مچ دستم با ضرب از دستش رها شد برگشت و دو تا دستاشو پشت گردنش گذاشت ادامه دادم+اونجا که رفتی سرویس گفت بیا اتاق .. میخواست بهم بگه کی بوده که نزاشتم ..همین.. ولی اشتباه کردم احسان بخدا اون لحظه

اروم گفتم:سرت درد میکنه؟ بدون اینکه نگاهی بهم بندازه لب زد:اره بدجورم.. بدون حرف اضافه ای راه افتاد...منم پشت سرش... داخل که شدیم کنار گوشم اروم گفت:تو برو بالا ... +قرصی چیزی نمیخوایی واست بیارم؟ چشماشو بهم فشرد با زبونش لبشو تر کرد:هیچی نگو فقط برو بالا.. غمگین باشه ای گفتم به پدر و مادرش شب بخیری گفته رفتم بالا خودمو انداختم تو اتاقش.. لبه ی تختش نشستمو سرمو بین دستام گرفتم شقیقه هام بدجور داشت نبض میزد حرف هیچ احدی واسم مهم نبود.. اِلا احسان ... طاقت یه ذره ناراحتی و عصبانیتشو نداشتم... از صبح اونجوری اواره اش کرده بودم اینم از امشب.. از خودم بیزار شدم.. راضی بودم خودم هر دردی رو بکشم ولی اون حتی اون سردرد ساده رو هم نکشه.. اشکام بی اختیار قطار وار از توی چشمام ریختن.. لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردم.. داشتم مانتومو اویزون میکردم که احسان اومد تو..درو بست همونجا تکیمو دادم به کمد و خیره شدم بهش... نگاههامون قفل هم بود.. پشت دستمو روی گونه هام کشیدم +چرا ناراحتی احسان؟ کتشو دراورد و روی تخت انداخت دستاشو تو جیب شلوار کتانش فرو برد و گفت:نباشم؟ +من کاری کردم؟

چرخوندم عمه گفت:واسه مرتضی و راضیه هم بی زحمت تو اتاق ببر... به تته پته افتادم دیگه نمیخواستم چشم تو چشمش بشم زری به دادم رسید سینی رو از دستم گرفت شل و وارفته برگشتم کنار احسان نشستم نگاهی بهم انداخت _ خوردی پاشو اماده شو.. لحنش یجوری بود.. ترسیده لب زدم:چشم.. **** دیگه مرتضی رو ندیدم.. احسان خودش تنهایی رفت اتاق و از مرتضی و زن عمو خداحافظی کرد ... مزخرف ترین و دردناکترین مهمونی عمرم بود.. هوا بارونی بود سرمو به شیشه ماشین چسبونده بودم.. و خیره به قطره های جمع شده ی بارون روی شیشه بودم.. مامان و بابای احسان درمورد مرتضی و مهمونی حرف میزدن... فقط منو احسان بودیم که ساکت و تو خودمون غرق شده بودیم درکش میکردم..دستش درد نکنه.. بازم مثل همیشه توی جمع خودداری کرده بود.. هضم اون نگاه مرتضی واسش مطمعنا اینقدرام راحت نبود.. بغض داشت گلومو زخم و زیلی میکرد.. مقصر باز هم من بودم که اون روز به مرتضی زنگ زدم.. هنوزم که هنوز بود اشتباهاتم تمومی نداشت... اگه احسان یکی هم میکوبید تو گوشم حق داشت...بخدا که حق داشت... تو پارکینگ پیاده شدیم.. وایستادم مادر و پدرش جلوتر راه بیافتین.. نگاهی به احسان انداختم...انگشتشو بین دو ابروهاش محکم کشید تنم لرزید

اومد کنارم _ تو چرا اینجا وایستادی؟ +میشه شامتو بخوری زودتر بریم _ برو بشین...واسه چی عجله داری برا رفتن؟ نفسمو سنگین بیرون فرستادم تو دلم به غلط کردن افتادم +هیچی همینطوری میگم یه وقت مامان و باباتم اذیت نشن... نگاه تند و تیزی بهم انداخت و دستمو گرفت و برگشتیم سرجامون نشستیم. تو بشقاب همه غذاها نصفه و نیمه رها شده بود با کمک زری سفره رو سریع جمع و جور کردیم مامان احسان اشاره زد پاشیم.. عمه نزاشت.. طفلک نمیدونست حرص و جوش منو بخوره یا مرتضی رو... زن عمو هم تو اتاق پیش مرتصی مونده بود عمو هم هر از گاهی میرفت سر میزد و برمیگشت.. دیگه سکوت تو فضا حاکم شده بود.. تلویزیون رو باز کردن تا بلکه حرفی برای گفتن پیدا شه.. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.. زری که از اتاق مرتضی اومد بیرون.. و رفت اشپزخونه به بهونه چایی منم خودمو انداختم تواشپزخونه درحالیکه استکانارو توی سینی میچیدم اهسته رو به زری پرسیدم:چش شده؟ _ مثل همیشه ...گفتم که حالش خیلی بده قطره اشکی روی گونم غلطید... _ چرا عمو و زن عمو اینقدر اذیتش میکنن؟ سینی رو محکم از دستم گرفت با تحکم گفت:نیا دیگه اینجا فاطمه... نیا ... خواهش میکنم..اگه دلت واسه مرتضی میسوزه نیا..بیا خونه من .. به مامان هم میگم میاد همو میبینیم...ولی اینجا اینجوری هم این پسر زجر میکشه هم ممکنه برای زندگیت خطرناک باشه بالاخره اونم شوهرته..خنگ که نیس با اون نگاه زوم مرتضی من تنم لرزید پشت دستمو روی صورتم کشید:دیگه نمیام.. هیچ وقت هیچ وقت...پامو قلم میکنم میشینم تو خونم... دستشو روی شونم گذاشت و اهی کشید استکانارو پر کرد و من بردم

با آب داغ هم رفته دوش گرفته.. شوهر زری پسرشو بغل کرد درحالیکه سعی میکرد ارومش کنه بردش اشپزخونه عمو با غیض نگام کرد رو گرفتم عمه هم بلند شد و رفت کنار زن عمو.. مدام داشتن از پشت در حال مرتضی رو میپرسیدن... اون شام قشنگ زهر مارمون شد بخصوص که خون ریخته شده توی بشقاب مرتضی جلوی چشمام بود.. محتویات معده ام داشت بهم پیچ میخورد.. احسان غذاشو نصفه نیمه رها کرد و از جاش بلند شد.. مات و مبهوت بهش خیره موندم سفره رو دور زد.. شوهر عمه ام گفت:اقا احسان چیزی لازم دارید؟ _ نه ممنون.. هراسون منم پشت سرش راه افتادم به عمه و زن عمو گفت:شما برید شامتونو بخورید اقا مرتضی بامن .. عمه صورتشو با گوشه روسریش پاک کرد:نه خواهش میکنم بفرمایید شما.. ببخشید اوقات شماروهم تلخ کردیم..چیزی نیس عادیه تروخدا بفرمایید.. شرمندتون شدم.. _ این چه حرفیه...مرتضی هم داداش من.. زن عمو بی حال کنار دیوار افتاده بود و دستشو روی سرش گذاشته بود..و اروم اروم گریه میکرد... مرتضی اومد بیرون.. سریع عقب کشیدم.. تا چشمش بهم نیوفته و بیشتر از این ضایع بازی در نیاره.. صداشو شنیدم:بفرمایید چرا اینجا وایستادین.. خون دماغ ساده ی همیشگی بود.. احسان گفت:شاید هوای خونه زیادی گرمه اذیت شدی بیا بریم تو حیاط .. _ نه بفرما بشین اقا احسان یکم تو اتاق دراز بکشم رو به راه میشم... عمه هم حرف مرتضی رو تایید کرد احسان برگشت و همینکه پاشو تو پذیرایی گذاشت نگاهش بهم خورد و وایستاد

حوله ای هم روی شونش _ ببخشید حموم بودم...سرم داشت میترکید...مجبور شدم برم.. فیس زن عمو خوابید یه نفس راحتی کشیدم عمه با نگرانی پرسید:ولی اخه شیر اب سرد حموم خراب بود چرا با اب داغ حموم کردی خدایی نکرده برات کنار عمو نشست.. و نزاشت عمه حرفشو کامل کنه:نه هیچ مشکلی نداره... نگاه احسان به مرتصی مشکوک بود خودمو بی تفاوت نشون دادمو مشغول خوردن شدم.. احسان تو لیوانم دوغ ریخت سر سفره حواسش پی من بود و مدام اشاره میکرد بخورم.. نگاهی به دوغ داخل پارچ انداختم رو به زری گفتم:زری جون نعناع خشک دارین احسان جان دوغ رو ساده نمیخوره.. عمه سریع پاشد _ ای واای ببخشید حواسم نبود الان میارم.. الان میارم عمه تموم نشده بود که با ضرب افتادن قاشق مرتضی روی بشقابش ناخوداگاهها نگاهها رو به سمتش کشوند... درحالیکه چشمای سرخ و متلهبش کاملا واضح روی من بود .. دستشو روی دماغش گرفت.. داشت خون با شدت از دماغش چکه میکرد با دیدن این صحنه بی اختیار لبخند روی لبم ماسید و صورتم از درد مچاله شد دستاش مشت شده بود و صورتش به کبودی میزد زن عمو رو سرش کوبید و یا زهرا گویان به سمت مرتضی رفت صدای جیغ و گریه پسر زری بلند شد مرتضی سریع از جاش بلند شد سرمو به زیر انداختم داشتم از حال میرفتم بلند شد رفت سرویس... عمه با نگرانی توام با خجالت لب زد:ببخشید شما بفرمایید.. یکم مریض احواله..واسه خاطر اونه..بی عقلی کرده