en
Feedback
Mehran Khedri Poetry

Mehran Khedri Poetry

Open in Telegram

سلسله در سلسله شاهدان‌اند شاعران @khedrimehran

Show more
221
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
از کامِ نهنگ آه درآور سرِ خود را زین وحشت عظمی بِرهان کشور خود را این سلسله بردار ز پا مادر خود را بنمای همان بازوی زورآور خود را وقت است برآری تبرِ آخر خود را وز بیخ کَنی ریشه‌ی این ننگ ز گلزار t.me/khedripoetry

بیا بیرون! t.me/khedripoetry

Repost from بوطیقا
بگو به شحنه‌ٔ اِفلیج: ای فرومانده! که خونِ خلقِ خدایت نشسته بر دامان به‌‌جز تو - ای ز تبارِ یزیدها - چه‌کسی به تازیانه دهد تع
بگو به شحنه‌ٔ اِفلیج: ای فرومانده! که خونِ خلقِ خدایت نشسته بر دامان به‌‌جز تو - ای ز تبارِ یزیدها - چه‌کسی به تازیانه دهد تعزیت به سوختگان؟ به دست بستن این ماده‌شیرِ پرسه‌نشین چه یاوه می‌کنی ای سفله خیلِ خوک روان؟ به درشکستن این حزن‌کوهه‌ٔ بشکوه عبث چه می‌دهی آخر به تیشه‌ها فرمان؟ مبین به گریه‌ٔ خاموش او که خواهد کرد به آه نیم‌شبی خانهٔ ستم ویران صلابت است جنیبت‌کشِ قدم‌هایش رکاب‌گیرِ خروشِ زنانه‌اش طوفان زنی، چه زن؟ جگرِ مردِ جنگی‌اش در دل زنی، چه زن؟ دو نگاهش، دو شرزه‌شیرِ دمان دو مه‌گرفته‌ی الماس‌ریزِ باران‌خیز دو داغ‌دیده‌ی ضحاک‌سوز آتش‌سان نهالِ نفرتِ ما بود، آن‌که پروردی‌ش به خون «نیکا»ها و «حدیث‌»ها و «کیان» کنون شرار ببین، رُسته روی شاخه‌ٔ بغض کنون طناب نگر، از درخت آویزان بود که بینمت ای شیخ، رویِ دار آونگ بود که یابمت ای خواجه زیرِ پا به‌فغان مُعَمّر عاقبتا! بِن‌علی سرانجاما! حذر ز خون جوان کن، حذر ز خون جوان @Meem_Ra

بر تخت خلافت ننشیند پسرش تردید مکن شکست خواهد کمرش سگ رید به ریش هرچه ملای پلشت از جمله به ریش مجتبی و پدرش #مهران_خدری t.me/
بر تخت خلافت ننشیند پسرش تردید مکن شکست خواهد کمرش سگ رید به ریش هرچه ملای پلشت از جمله به ریش مجتبی و پدرش #مهران_خدری t.me/khedripoetry

آه ای وطنم ای وطنم ای وطنم مهرت ز ازل سرشته با جان و تنم هم گفته و هم نوشته‌ام بعد از مرگ تا پرچم زیبای تو باشد کفنم #مهران_خ
آه ای وطنم ای وطنم ای وطنم مهرت ز ازل سرشته با جان و تنم هم گفته و هم نوشته‌ام بعد از مرگ تا پرچم زیبای تو باشد کفنم #مهران_خدری t.me/khedripoetry

دلها همه نفرت است و یکسر کین است کین است برادران! و کین سنگین است تا آخر پاییز نمانَد آخوند آن «وعده‌ی صادق» که شنیدی این است #مهران_خدری #انقلاب_ایران t.me/khedripoetry

‏روشن شده آرایش میدان کم‌کم هر کس به سپاهِ خود برآورده عَلَم چون فتنه‌ی پیش، باز یک سو ایران یک سو چپ و ملا و مجاهد با هم #مهران_خدری #انقلاب_ایران t.me/khedripoetry

‏دارد تمام می‌شود این «وحشت بزرگ» دارد تمام می‌شود این دوره‌ی سیاه بر مُلک مهر، این شب تاری دراز بود اما بر او گذشت و رسیدش ز
‏دارد تمام می‌شود این «وحشت بزرگ» دارد تمام می‌شود این دوره‌ی سیاه بر مُلک مهر، این شب تاری دراز بود اما بر او گذشت و رسیدش ز نو پگاه در این جهان دو چیز تصور‌نکردنی‌ست؛ خورشید، بی‌حرارت و ایران بدون شاه #مهران_خدری #نظم_نو @khedripoetry

«دیگر تمام شد» ای بدمقامران، بسر آمد حساب‌تان طی شد زمان‌تان، بهم آمد کتاب‌تان «چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبت» بینم که دوغ از آب درآمد شراب‌تان رفته‌ست شورتِ دولتِ جاویدتان به باد یعنی رسیده بر لب بام آفتاب‌تان گشتید گردِ حجله‌ی قدرت هزار سال تا آن زمان نحس که شد فتح‌باب‌تان لعنت به ناخجسته‌زمانی که نطفه بست در بطنِ مامِ پیرِ زمانْ انقلاب‌تان لعنت به گشتِ چرخ، که اینجا فکندتان تا آن دعای دیر، شود مستجاب‌تان تا روضه‌های پیش، فراموش‌تان شود و افتد ز پیشِ چشمِ خلایق نقاب‌تان انسان از آشنایی‌تان شرم می‌کند ابلیس هم حذر کند از انتساب‌تان لعنت به شکل و شیوه و آئین و دین‌تان لعنت به ایدئال و خدا و کتاب‌تان از جمعِ ظلمِ ترک و مغول ضرب‌در عرب بر ما نرفت آنچه که رفت از جناب‌تان «هر نوبتی نظر به یکی می‌کند سپهر» باری به خون گذشت و گذشت آسیاب‌تان این قولِ «سیف»، بهرِ شما بوده بی‌گمان آنجا که ساخته‌ست بدین‌سان خطاب‌تان: «این عوعو سگان شما هم گذشت و رفت» خود یالِ شیر را چه گزند از ذُباب‌تان؟ یک روز اگر عروسِ امارت نگاه کرد آخر یقین بدان نکند کامیاب‌تان وقتی به داریوش نپاییده سلطنت یعنی نیاید آبِ حیات از سراب‌تان این لقمه گنده بود برای دهان‌تان چاهی نبود این که رسانَد به آب‌تان آزادگان کجا و گدازادگان کجا! با نیزه‌های مهر، چه سازد حباب‌تان؟ چرخ کبود، عرصه‌ی شاهین فخر ماست آخر چکار می‌کند آنجا غراب‌تان؟ اندرزهای ما که بنگرفت در شما شاید کند چماقِ فقیران مجاب‌تان زین‌پس میان ما و شما دشنه داور است حالا که حرفِ خوش ننیوشد زَباب‌تان زودا که هرچه هست ز دربار و قصر و بیت مردم کنند یکسره بر سر خراب‌تان زودا که خیلِ خلقِ خروشانِ خشمگین داخل شوند سرزده بر رختخواب‌تان بوی حلیمِ سلطنت آمد شتافتید وآخر به دیگِ مرگ فکند این شتاب‌تان دوران عیش‌و‌نوش سرآمد برادران! نک مژده می‌دهم به زمان عذاب‌تان ای راندگان دنیا وی ماندگان دین در دادگاهِ خلق، چه باشد جواب‌تان؟ الحق که دیدنی‌ست خدا را چه دیدنی‌ست! با پیچ‌و‌تابِ دارِ جزا پیچ‌و‌تاب‌تان من زنده مانده‌ام که گلوگیرتان شوم وین بیت‌های بافته دارم طناب‌تان: لعنت به شیرِ مادر و نسل‌و‌نتاج‌تان خورشید را شکست نیارد سراج‌تان #مهران_خدری ای غوک‌ها که موج برآشفته خوابتان وافکنده در تلاطمِ شطّ شتابتان استاد شفیعی کدکنی t.me/khedripoetry

به بی‌زبانی برگی که روی آب افتاد هزار دایره از دست زندگی فریاد #عفیف_باختری

Repost from سخنشاهی
مگر ز جوهر خون‌های شسته گلگون است بریده باد سرانگشتتان که در خون است #سیدحامد_‌احمدی @sokhanshahi

Repost from سخنشاهی
دروغ و دغل با فریب و فسون دمادم دمد گرچه در بوقشان تو تسلیم این صحنه‌سازی مشو مینداز تف هم به صندوقشان #سید‌حامد_احمدی @sokha
دروغ و دغل با فریب و فسون دمادم دمد گرچه در بوقشان تو تسلیم این صحنه‌سازی مشو مینداز تف هم به صندوقشان #سید‌حامد_احمدی @sokhanshahi

‏وطنی بود و ملتی بودیم قومِ بی‌عیب‌ و علتی بودیم دل به نعلین و تن به سُم دادیم وطنِ خویش را به قم دادیم #محمد_جلالی_چیمه t.me/khedripoetry

Repost from سخنشاهی
بیهوده به دیوار چدن مشت مزن یاد آر ز خون و خنجر از پشت مزن با ضارب خواهران خود دست مده در خون برادرانت انگشت مزن #سیدحامد_احم
+3
بیهوده به دیوار چدن مشت مزن یاد آر ز خون و خنجر از پشت مزن با ضارب خواهران خود دست مده در خون برادرانت انگشت مزن #سیدحامد_احمدی @sokhanshahi

کشت جمهوری اسلامی ایران ما را #شعر #قصیده ایران نامه @SedaSetan

▪«سال‌های سرد و سیاه» شرح این سال‌های سرد و سیاه خامه در خون من بزن بنویس با سر کلک خود به دیده‌ٔ من شرح ویرانی وطن بنویس از زمین اشک و خون همی‌جوشد آتش از آسمان همی‌ریزد بر سر خلق بی‌پناه بلا از زمین و زمان همی‌ریزد از خزر تا خلیج فارس همه خاک خسرو چو فرق فرهاد است راه شیری به رنگ دیده‌ٔ شیر چنگ زهره به راه بیداد است دامن مادر وطن گل‌گون گشت از خون پاک فرزندان مادران گل ز خون دل ریزند دسته‌دسته به خاک فرزندان هر کجا بنگری ز تیغ ستم کوه و صحرا و دشت در خون است جای آب آگنیده از خوناب جای ترخون پر از تبرخون است مادران موکنان و مویه‌کنان پدران رود رود می‌گویند ندبه جای سرود می‌خوانند نوحه جای درود می‌گویند ظلم آژی‌دهاک مار به دوش کهنه شد ظلم تازیان بنویس کهنه شد داستان خان مغول حال ضحّاک این زمان بنویس در عزای دلاوران وطن زنده‌رود است رودرودکنان ناله از ظلم و جور جنگ‌افروز آب آتش گرفته دودکنان کینه‌ها ماند سینه‌ها افروخت خانه‌ها ریخت سوخت خرمن‌ها پیرهن‌ها قبا شد از حسرت شد پر از خون دیده دامن‌ها هر کجا آب پر ز آتش شد هر کجا خاک غرق خون بس نیست از تو پر فتنه شد ری و بغداد پیشگیر تو در جهان کس نیست سایه‌ٔ خلق آفتاب‌سوار نشدی سوختیش شرمت باد کین دیرینه‌ات فرو ننشست چند کین توختیش شرمت باد ای دریغا که از یکی ضحّاک سد فریدون تباه می‌گردد از یکی ابرپاره‌ی خون‌بار روی گردون سیاه می‌گردد دین‌به‌دنیافروش‌تر ز تو کیست ای گریبان به نام دین زده چاک خاک خاور ز تُست پرفتنه پاک باد از تو دامن این خاک #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

▪«ایران من» امروز امیر مُلک سخن بی‌سخن منم وین خود حقیقتی است که همتای من منم بعد از هزار سال ز دوران رودکی اکنون هزار مرد سخن بی‌سخن منم شیرین شعر شور و شعور و شرف مراست در بیستون صعب سخن کوهکن منم هرجا ستارگان سخن انجمن کنند خورشید روی انجم آن انجمن منم چشم و چراغ چین صور در فنون شعر آیینه‌ساز روم دل و جان و تن منم سور و سرور و سروری و سروقامتی سودایی همیشه‌ی خاک وطن منم خونین‌دلی که در غم ویرانی وطن خونین ز خون دیده کند پیرهن منم مظلوم ظلمِ دیو و ددِ مردمی‌ستیز محکوم حکم بی‌وطنان کهن منم ایران من به شعر من امروز خرّم است فخر و شکوهمندی ایران من منم #مظاهر_مصفا ▪دکتر مظاهر مصفّا ▪@mazahermosaffa

«جرس» مرغ دلم هوای سفر دارد ای کاروان سحر شده برخیزید چرخ کبود، دور دگر دارد ای کاروان سحر شده برخیزید هرکس ز بانگ قافله غافل شد گر شد به گرد قافله واصل شد از رهگذار خواب چه حاصل شد؟ ای کاروان سحر شده برخیزید تا دیده‌ها ز کام بگردانی درمانده‌ای به وادی حیرانی واحسرتا ز صبح پشیمانی ای کاروان سحر شده برخیزید در راه کوی دوست خطر باید از جان و مال خویش گذر باید هم دفع و رفع فتنه و شر باید ای کاروان سحر شده برخیزید هاتف رسید دوش و چنانم گفت از چشم جمله خلق، نهانم گفت وان را که دیده‌ام نتوانم گفت ای کاروان سحر شده برخیزید #مهران_خدری t.me/khedripoetry

Repost from بوطیقا
#موقت کوریِ شادی‌هراسان، رغمِ زیبایی‌ستیزان از لجِ شحنه، خلافِ میلِ فرماندارِ گرگان عکسِ آن چیزی که گه خورده است یارو در صفاه
#موقت کوریِ شادی‌هراسان، رغمِ زیبایی‌ستیزان از لجِ شحنه، خلافِ میلِ فرماندارِ گرگان عکسِ آن چیزی که گه خورده است یارو در صفاهان ضدِ آن فرمان که صادر کرده والیِ خراسان در تضادی برملا با منویاتِ پوچِ «عظما» در «به تخمم» گفتنی واضح به تهدیداتِ رادان هم‌قدم با مخملِ خیسِ علف‌زاران، به رقص آ در مسیرِ بادِ صبحِ فرودین، گیسو بیفشان هم گره در سبزه می‌زن، هم به جانِ شیخ، آتش هم به آوازی ستونِ منبرِ واعظ بلرزان دشت را از خنده‌ات پر کن که از رونق بیفتد کاسبیِ انکرالاصوات‌هایِ تعزیت‌خوان پاک خواهد ساخت عطرِ دست‌پختی مادرانه شهر را از عفنِ مُشتی مُفتیِ ناپاک‌تنبان روزِ عیشِ ماست، روزِ غیظ‍ِ هرکس بود، گو باش جاودان نوروز و جشنِ سیزده، پاینده ایران @Meem_Ra

«ناگهان» افتاده بُدم خسته‌دل از زحمت تن ناگه ز دهان عشق، برخاست سخن ای دوست به چار واژه‌ی معمولی دیدی چه شرر فتاد در خرمن من؟ «هینِ» تو ز خوابِ مرگ، بیدارم کرد غافل بودم «هین» تو هشیارم کرد من توده‌ی خاکستر سردی بودم «هین» تو دگرباره شرربارم کرد می‌خواهمت ای از همه نیکویان سر می‌خواهمت ای از همه خوبان بهتر می‌خواهمت ای بر همه یاران اولی می‌خواهمت ای خواستنی‌تر ز بشر از بس‌که سخن‌گستر و شکرشکنی از بس‌که زبان‌آور و شیرین‌دهنی از بس‌که به میدان سخن تهمتنی از بس‌که درست و راست، دلخواه منی بشکن! صنم تبر‌به‌دستم بشکن! بشکن! صنم باده‌پرستم بشکن! بت‌خانه‌ی دل بر همه غیر از تو حرام! بشکن همه را دلبر مستم بشکن! موی تو همان حال پریشان من است چشم تو همان رهزن ایمان من است روی تو چنان بختِ سعادتمندان خوب است بدا که دشمن جان من است دلتنگِ تو با این ره دورت چه کند؟ جز صبر، گرفتارِ صبورت چه کند؟ از دور که می‌بینمت این حال من است با من نگرانم که حضورت چه کند وقت است ز دشت عشق، آهو گیرم سوی تو شوم ز مردمان رو گیرم آسان گذرم ز هفت دریای فراق در بندر چشمان تو پهلو گیرم #مهران_خدری t.me/khedripoetry