en
Feedback
کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

Open in Telegram

🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit

Show more
329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
و گفت: «ما مبتلا شدیم به روزگاری که نیست اندرو آداب اسلام، و نه اخلاق جاهلیت، و نه احکام خداوندان مروت» #تذکرةالاولیا #عطار 📚✍ @Sher_nit

خشم مثل یه ادویهٔ قویه کمش سرحالت میاره، زیادش حواست رو ضعیف می‌کنه. -🎥 The Queens Gambit- #دیالوگ 📚✍ @Sher_nit

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد چو روزی ز آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد تو دریای من بودی آغوش وا کن که می‌خواهد این قوی زیبا بمیرد #حمیدی_شیرازی 📚✍ @Sher_nit

غم گرد دل پر هنران می‌گردد شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد زنهار! که قطب فلک دایره‌وار در دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گردد #عراقی #علیرضا_قربانی 📚✍ @Sher_nit

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟ دل خسته لرزید و گفتا دریغ   به دل گفتم از عشق چیزیت هست؟ بگفتا که هست آری اما دریغ   بلی از من و عمر ناپایدار نمانده ست بر جای الا دریغ   شب و روزها و مه و سالها گذشتند و ماندند برجا دریغ   رسیدند هر روز و شب با فسوس گذشتند هر سال و مه با دریغ   رسیدند و گفتم فسوسا فسوس گذشتند و گفتم دریغا دریغ #مظاهر_مصفا 📚✍ @Sher_nit

به کجا چنین شتابان؟ گَوَن از نسیم پرسید دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم… به کجا چنین شتابان؟ به هر آن کجا که باشد به‌جز این سرا سرایم سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلامِ ما را #محمدرضا_شفیعی_کدکنی 📚✍ @Sher_nit

به کجا چنین شتابان؟ گَوَن از نسیم پرسید دلِ من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم… به کجا چنین شتابان؟ به هر آن کجا که باشد به‌جز این سرا سرایم سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را چو ازین کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلامِ ما را #محمدرضا_شفیعی_کدکنی @Sher_nit

سرنوشت دنیا را در آینده می‌بینم ولی حقیقت را در گذشته می‌پندارم. #محمدعلی_جمالزاده 📚✍ @Sher_nit

چو آتشست به گرمی هوای تابستان بده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان هوای عشق و هوای می و هوای تموز سه آتشند، که خواری کنند با مستان بیار شیره و پرکن شراب و نقل بنه بریز سوسن و گل بر در سرا بستان ز هر حدیث به آواز مطربی کن گوش که عندلیب ز مرغول او برد دستان ز دست لاله جبینی شراب گیر به دست که عقل سر بنهد، چون برون کند دستان من و محبت خوبان ز عهد مهد ازل دو کودکیم که خوردیم شیر یک پستان در آن زمان که زما دادها ستانی باز نشاط عشق، خدایا، ز اوحدی مستان #اوحدی 📚✍ @Sher_nit

سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست که نکردیم حساب کم و بسیاری چند زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود باید این مسئله پرسید ز بیداری چند گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم چه کند راحله و مرکب رهواری چند دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما داروی درد نهفتیم ز بیماری چند سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد آه از آن لحظه که آیند خریداری چند چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا چه بود بهره‌ات از کیسهٔ طراری چند جامهٔ عقل ز بس در گرو حرص بماند پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند چه روی از پی نان بر در ناهاری چند دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم بنمودند بما خانهٔ خماری چند دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند، نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک گر نپویند براه تو سبکساری چند به که از خندهٔ ابلیس ترش داری روی تا نخندند بکار تو نکوکاری چند چو گشودند بروی تو در طاعت و علم چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق کرم نخل چه دانند سپیداری چند هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند مستی ما چو بگویند به هشیاری چند تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند روز روشن نسپردیم ره معنی را چه توان یافت در این ره بشب تاری چند بسکه در مزرع جان دانهٔ آز افکندیم عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشت خرد این تخم پراکند به گلزاری چند تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری هنر و علم بدست تو چو افزاری چند تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه سر منه تا نزنندت بسر افساری چند دیبهٔ معرفت و علم چنان باید بافت که توانیم فرستاد ببازاری چند گفتهٔ آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند اگرت موعظهٔ عقل بماند در گوش نبرندت ز ره راست بگفتاری چند چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند #پروین_اعتصامی 📚✍ @Sher_nit

پارسا مردی بود و در جوار او بازارگانی بود که شهد و روغن فروختی، و هر روز بامداد قدری از بضاعت خویش برای قوت او بفرستادی. چیزی ازان بکار بردی و باقی در سبویی می‌کردی و در طرفی از خانه می‌آویخت. بآهستگی سبوی پر شد. یک روزی دران می‌نگریست. اندیشید که: «اگر این شهد و روغن بده درم بتوانم فروخت، ازان پنج سرگوسپند خرم، هرماهی پنج بزایند و از نتایج ایشان رمها سازم و مرا بدان استظهاری تمام باشد، اسباب خویش ساخته گردانم و زنی از خاندان بخواهم؛ لاشک پسری آید، نام نیکوش نهم و علم و ادب درآموزم، چون یال برکشد اگر تمردی نماید بدین عصا ادب فرمایم. این فکرت چنان قوی شد و این اندیشه چنان مستولی گشت که ناگاه عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی زد، درحال بشکست و شهد و روغن تمام بروی او فرو دوید. و این مثل بدان آوردم تا بدانی که افتتاح سخن بی اتقان تمام و یقین صادق از عیبی خالی نماند و خاتمت آن بندامت کشد. #نصرالله_منشی #کلیله_و_دمنه 📚✍ @Sher_nit

آرام تــو رفــتــار بــه ســرو چــمــن آمــوخــت تـمـکـیـن تو شـوخـی به غـزال خـتن آمـوخـت علمی که به مـکـتب دلت آموخته سـهـل است آن علم شـریف اسـت کـه در انـجـمـن آموخت رنگین چو گل از می به شبستان شدی و شمع از شــعـلـهٔ رخـســار تـو افـروخـتـن آمـــوخـت افــروخــتــن و ســوخـتـن و جــامــه دریــدن پـروانـه ز مـن، شمـع زمـن، گل ز مـن آمـوخت طـوطـی به زمین بــوس مـن از باغچه قـدس بــا مـهـر زبـان آمـد و طـرز ســخــن آمــوخـت لـطـف تـو و قــهــر تـو بـه مـعـنی دو خلیل‌اند کـز سـاخـتـن کـعـبـه و آن سـوخـتـن آمـوخـت طـالـب هــوس غـربـت و انـداز سـفــر داشــت سـودای تـو اش نـکـتـهٔ حـب الـوطـن آمـوخت #طالب_آملی 📚✍ @Sher_nit

taleb.mp39.23 MB

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم مـاه اگـر حـلقـه بـه در کوفـت جـوابش کـردم دیـدی آن تُـرکِ خَــتـا دشــمــن جـان بـود مـرا گـرچـه عـمری به خطا دوسـت خطابش کردم مـنـزلِ مـردمِ بـیـگـانـه چـو شــد خانـهٔ چـشـم آنــقـدر گــریـه نــمــودم کـــه خـرابــش کــردم شــرحِ داغِ دلِ پـروانـه چــو گـفـتـم بـا شـمــع آتـــشــی در دلــش افــکــنـــدم و آبــش کـردم غـرقِ خـون بـود و نـمـی‌مـرد ز حـسرت فرهاد خـوانـدم افـسـانهٔ شـیرین و به خوابش کردم دل کـه خـونـابـهٔ غـم بـود و جـگـرگـوشـهٔ درد بــر ســـر آتــشِ جـــورِ تـــو کـــبــابــش کــردم زنــدگــی کــردن مــن مــردن تــدریــجــی بـود آنـچـه جـان کَـنـد تـنـم، عـمـر حـسـابـش کردم #فرخی_یزدی #همایون_خرم #مجید_نجاحی #محمدرضا_شجریان 📚✍ @Sher_nit

شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردم مـاه اگـر حـلقـه بـه در کوفـت جـوابش کـردم دیـدی آن تُـرکِ خَــتـا دشــمــن جـان بـود مـرا گـرچـه عـمری به خطا دوسـت خطابش کردم مـنـزلِ مـردمِ بـیـگـانـه چـو شــد خانـهٔ چـشـم آنــقـدر گــریـه نــمــودم کـــه خـرابــش کــردم شــرحِ داغِ دلِ پـروانـه چــو گـفـتـم بـا شـمــع آتـــشــی در دلــش افــکــنـــدم و آبــش کـردم غـرقِ خـون بـود و نـمـی‌مـرد ز حـسرت فرهاد خـوانـدم افـسـانهٔ شـیرین و به خوابش کردم دل کـه خـونـابـهٔ غـم بـود و جـگـرگـوشـهٔ درد بــر ســـر آتــشِ جـــورِ تـــو کـــبــابــش کــردم زنــدگــی کــردن مــن مــردن تــدریــجــی بـود آنـچـه جـان کَـنـد تـنـم، عـمـر حـسـابـش کردم #فرخی_یزدی #همایون_خرم #مجید_نجاحی #محمدرضا_شجریان 📚✍ @Sher_nit

Afsanehe Shirin [Dastgah Esfahan].mp325.48 MB

🍃فراخوان چاپ کتاب گروهی ویژه شاعران سراسر ایران🍃 🪴(چاپ کتاب مشترک) در دو کتاب مجزا (غزل و سپید ) در حال گردآوری است🪴   گرداورنده سرکارخانم سعیده اسماعیلی(شاعر و فرهنگی)که تاکنون چندین کتاب گرداوری و به چاپ رسانده اند علاقه مندان از هرنقطه کشور می توانند با شرایط زیر دراین مجموعه شرکت کنند: -هر شاعر حداقل دو  و حداکثر ۲۰ صفحه میتواند به خود اختصاص دهد که -یک صفحه  به  بیوگرافی و عکس اختصاص داده می شود. -هزینه هرصفحه ۶۰هزارتومان می باشد و درآخر به آنهایی که از ۵تا ۱۰ صفحه دارند یک کتاب اهدا می شود قابل توجه دوستان شرکت کننده:👇👇👇👇 ( زیر ۵ صفحه باید کتاب راخریداری کنند) 🍃🍃🍃🍃🍃 توجه:ضمنا بیوگرافی شاعرانی که در مجموعه گروهی شرکت می کنند در گلبانگ دل در اینترنت نشر داده می شود. ارسال آثار در واتساپ: 09132989187

از آن زمان که آرزو، چو نقشي از سـراب شـد، تمامِ جـسـتـجـوي دل، سـوالِ بـي جـواب شـد. نرفـته کامِ تشنه اي، به جـستجوي چـشمه ها، خطوطِ نقشِ زندگي، چو نقشه اي بر آب شد. چـه سـيـنه سـوز، آه هـا کـه خـفته بر لبـانِ ما، هـزار گـفـتـنـي بـه لـب، اسيرِ پيچ و تـاب شـد. نـه شـورِ عـارفـانـه اي، نـه شـوقِ شاعـرانه اي، قـرارِ عـاشـقــانه هـم، شـتـاب در شـتـاب شــد. نـه فـرصـتِ شـکـايـتـي، نـه قِــصِّـه و رَوايـتـي، تمامِ جلوه هاي جان، چو آرزو، به خـواب شـد. نگاهِ منتظر، به در، نشست و عمر، شـد به سـر. نـيـامـده بـه خـود دگـر، کـه دورۀ شـبـاب شــد.   #مهین_دخت_عمید #نگاه 📚✍ @Sher_nit

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من #مولانا 📚✍ @Sher_nit

او باد بود... رها، نترس، گذرا... کسی را نداشت و کسی را نمی‌خواست... 📚✍ @Sher_nit