en
Feedback
کلبه سبز

کلبه سبز

Open in Telegram

🌸خوش اومدین 🌸 🌺دوستان کانال معرفی کنیدهمکاری کنیدتا عضو جدید بیاد کانال سپاس🙏🏻 🌹 😎لفت ندین 😐😠ممنون میشیم🙏🏻 🌸ارتباط با ادمین رمان👇🏻👇🏻👇🏻 @Leila5674 @aminnn2625

Show more
Iran467 747The category is not specified
282
Subscribers
-124 hours
+717 days
+14830 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+167
in 161 channels
November '24
+260
in 146 channels
Get PRO
October '24
+458
in 2 channels
Get PRO
September '24
+303
in 3 channels
Get PRO
August '24
+405
in 142 channels
Get PRO
July '24
+612
in 148 channels
Get PRO
June '24
+559
in 155 channels
Get PRO
May '24
+784
in 283 channels
Get PRO
April '24
+901
in 440 channels
Get PRO
March '24
+192
in 474 channels
Get PRO
February '24
+76
in 573 channels
Get PRO
January '24
+1
in 501 channels
Get PRO
December '23
+2 517
in 548 channels
Get PRO
November '230
in 566 channels
Get PRO
October '230
in 412 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '220
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '220
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+301
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December+4
20 December+16
19 December+7
18 December+9
17 December+1
16 December+10
15 December+1
14 December+4
13 December+11
12 December0
11 December+22
10 December+6
09 December+10
08 December+4
07 December+16
06 December+1
05 December+16
04 December0
03 December+14
02 December+14
01 December+1
Channel Posts
دلم برایِ آدم هایِ مهربان ، می گیرد . آدم هایِ اصیلی که برایِ دنیایِ ما بیش از اندازه خوبند ! کسانی که هرگز نخواسته اند ، بد باشند ، و نمی توانند هیچ جوره همرنگِ این جماعت شوند . این روزها ولی این یکرنگی و خوب بودن ؛ تاوانِ سنگینی دارد ! خدایا خودمانیم ؛ تو ؛ یک دنیایِ خوب ، به آدم هایِ صاف و ساده ات بدهکاری ! این جهانِ هزار رنگ ؛ برایِ انسان هایِ مهربان و یکرنگ ، جایِ زندگی کردن نیست . @kolbh_sabzz🍃

2
هر آدمی باید در مخاطبین ِ تلفن همراه خود شماره ای داشته باشد که هر وقت دلش گرفت اسمش را مرتب نگاه کند و دلش بلرزد ... شماره اش را بگیرد حتی اگر جواب نمیدهد حتی اگر اپراتور بی انصاف بگوید "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است ، لطفا بعدا ..." و هی بعدا و بعدا شماره اش را بگیرد ... تلفن های همراه فقط به همین درد میخورند ... هر آدمی باید در تلفن همراه خود پیامکی داشته باشد که بعد از گذشتن مدتها از دریافت آن هر شب و هر شب آن را بخواند و جوابش را در دلش بدهد که "من هم دوستت دارم ... کاش باور کنی که دوستت دارم" حتی اگر خوب بداند که خیلی وقت است از تاریخ انقضای این دوست داشتن هایشان گذشته ... سخت ترین انتظارها انتظار تماس یا پیامک از کسی ست که گاه فراموش میکند این تلفن لعنتی به چه دردی میخورد ... @kolbh_sabzz🍃
0
3
@kolbh_sabzz🍃
0
4
رمان #دلریخته قسمت 218 دست بردم و انگشتم را روی آیکون تماس، لمس کردم. دوست عزیزم، آرکان، بود که ترتیب همه آن مهمانی و برو و بیا را داده بود. کسی نمی توانست با او دربیفتد. آنقدر که سیاستمداری قَدَر بود. هنوز نمی دانم چه نقشه ای برای آن مهمانی صوری ترتیب داده بود؛ اما به من قول داد که دست نجلا را صحیح و سالم در دستم بگذارد. محافظان با لباسهای شخصی در جای جای سالن، پخش بودند. از اتاقک بیرون رفتم و نفس تازه ای گرفتم. دلم می خواست انتقام شخصی ام را خودم از بابک خائن بگیرم، به همین خاطر عزمم را بیشتر جزم کرده و قبل از اینکه پی به نقشه آرکان، ببرم، خودم دست به کار شدم.از اتاقک بیرون رفتم و سریع خودم را به میز باری رساندم که جمعیت زیادی گرد تا گردش ایستاده و در حال پر کردن گیلاس های نوشیدنی شان بودند. در جایم مکثی کردم. کرم های ذهنم، شروع به خوردن لایه های از آن کرده بودند. هیچ چیزی آرامم نمی کرد." زنت الان تو بغل اون پفیوز عوضیه...معلوم نیس چه بلایی سرش آورده و تو نشستی که یکی دیگه بیاد و انتقامتو بگیره؟؟ باید خودت خونشو بِمِکی.باید سر به تنش نزاری....باید...باید...باید..." مغزم داشت منفجر می شد. احساس می کردم، چیزی میان زمین و آسمان معلق هستم. کدام کار درست بود؟ نمی دانم!! بهانه نیاوردم و اگر لحظه ای تعلّل می کردم، شاید در کارم خللی ایجاد می شد. شاید نمی توانستم انتقام سختم را درست و بجا بگیرم. مکث نکردم و از لابه لای جمعیتی که در آن سالن تقریباً بزرگ هر کدام در جایی ایستاده و در میان رقص نور و آهنگ ترکی که پخش می شد ، می لولیدند. راهی باز کردم و خودم را به بابک و نجلا نزدیک کردم. به روبرویم نگاه نمی کردم. خشمی عجیب، درونم را پر کرده و آرامش را از من سلب کرده بود. جمعیت جلویم را پس زده و بی وقفه، دست بردم و اسلحله را به روبرویم، جایی که بابک و نجلا ایستاده بودند، گرفتم. هنوز ضامن اسلحله را نکشیده بودم که، توجه بابک و نجلا به من جلب شد. بابک بازوان نجلا را چنگ زده و او را مماس خود قرار داده بود. چشم دیدن آن لحظه را هیچ نداشتم، بلکه روانی کننده بود، برایم! بهم ریختم و با تمام قوا داد زدم و ضامن را کشیدم. بابک تا مرا اسلحه بدست دید، بلافاصله نجلا را سِپَر خود کرده و خودش را پشت او قایم کرد.هنوز توی شوک مخفی بودم که بهم وارد شد... نجلا مقابل من و تیری قرار گرفت که شلیک کردم! همه اتفاقات بسیار سریع السیر اتفاق افتاد. در کمتر از چندثانیه، تیری را که شلیک کردم، به قلب عشقم اصابت کرد. نجلا با چشمانی از حدقه درآمده، مات من شد و روی دست بابک افتاد. شوک آن اتفاق ناگوار و آنی بودم که صدا و همهمه اطرافیانم، بلند شد. چیزی نمی شنیدم، فقط نگاهم میخ روبرویم شده بود و با ناباوری داشتم چشمان گشاد شده از حیرت و حسرتم را به نجلا می دوختم. نجلایی که روی دست بابک افتاده و هراسان مرا می نگریست. بابک نعره کشید: _ تو چیکار کردی؟؟ و دستش را از روی پهلوی نجلا بلند کرد، آن لحظه که دستانش، غرق در خون بود! جلوی چشمانم تار شد و بی هوا اسلحه از میان انگشتان شل شده ام، رها شد و روی زمین افتاد. پلک بستم و نقش بر زمین شدم. ** اکسیژنی که بهم وصل بود را چنگ زدم و سریع پلک هایم را باز کردم. کسی در آن اتاق خلوت که فقط تخت یک نفره من در آنجا بود، حضور نداشت. خاطرم نبود، چه بلایی سرم آمده، وقتی دکتر بر بالینم آمد، آن شب شوم را یادم آمد. نجلا!! با صدای بلند صدایش کردم: _ نجلاااااا دکتر که داشت کارش را انجام می داد با خونسردی، فشارم را چک کرد و لب باز کرد: _ آروم...آروم... لهجه ترکی اش، داشت زار می زد. سرم را چند بار به متکای زیر سرم، محکم تکان دادم. اشکی گرم از چشمانم جاری شد. توی زندگی ام فقط دو بار با صدای بلند گریه کرده بودم، مرگ پدرم بعد از آتش زدن عمارت و آن لحظه! ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
5
رمان #دلریخته قسمت 217 از اینکه می خواست باب صحبت را باز کرده و فاز را عوض کند خوشم نیامد. نگاه ازش گرفتم. پشت به من شورتش را پوشید و حوله اش را روی تخت انداخت. _ تو که به فکر خودت نیستی که! فردا پس فردا سینه هات شل و افتاده می شن، اونوقته که دیگه کاریش نمی شه کرد. از طعنه اش، هیچ خوشم نیامد. نگاهی گذرا بهش انداختم. اندامش ورزیده تر از قبل شده بود. خودش هم کلی باجربزه بود.آن بابک بی دست و پایِ حرف گوش کن، جای خودش را به بابکی قاطع و مدبر داده بود. بی اهمیت به حرفهایش، از جایم بلند شدم و به سمت، حمام رفتم. صدایش را فقط شنیدم که داشت می گفت: _ خیلی خب تا دوش می گیری خودم می رم واست لباس می گیرم. حرفی نزدم و وارد حمام که شدم، بازهم صدایش را بلند کرد: _ در رو کلید می کنم و کلیدم با خودم می برم، حواست به همه چی باشه. آه سردی کشیدم و دانه دانه لباس های گشادم را از تنم خارج کردم. توی آینه قدی که به در حمام وصل بود، سرتاپای برهنه ام را دید زدم. دستی روی بالاتنه ام کشیدم و به خودم قول دادم که نگذارم، دست هیچ غریبه ای به آن بخورد. زیر دوش حمام ایستادم و وقتی، آب گرم روی بدنم می ریخت، پلک بسته و با خود تکرار می کردم که به زندگی ایدئالم می رسم. *** مخالفت با، بابک هیچ فایده ایی برایم نداشت. چند دست لباس راحت و یک لباس مجلسی بلند گرفته بود. آن را پوشیدم و خودم را برای رفتن با او آماده کردم. آنطور که بابک دلش می خواست، باید حاضر می شدم. موهایم را شنیون کرده و بالای سرم جمع کردم‌. لباسم بلند وپوشیده و جمع و جور بود. اما خودم بی میل و کلافه بودم. حرفی نمی زدم و بی رغبت شانه به شانه بابک سوار تاکسی شده و به مکان و محل مورد نظر رفتم. تا آن لحظه که از تاکسی پیاده شدیم و بابک تقاضا کرد که دست در دستش بگذارم، او و لباسی را که به تن داشت، ندیده بودم، یعنی بهش توجه نکرده بودم. او هم کت و شلوار مرتب و مجلسی به تن داشت. آرام بازویش را گرفتم. نگاه خریدارانه ای به من کرد و راهش را پیش گرفت و مرا به سمت کاباره ای هدایت کرد. گویا همان مهمانی که ازش حرف می زد، آنجا برپا می شد. دسته دسته زن و مرد جوان وارد می شدند. آرام لب گوشش زمزمه کردم: _ کی مارو به این مهمونی دعوت کرده؟ بدون اینکه نگاهم کند و تیپ و قیافه خاصش را بهم بریزد، لب باز کرد: _ این مهمونی، ویژه مسافران قاچاقه، تا زمانیکه به سفر و مقصد بعدی برین، این مهمونی رو برامون ترتیب دادن که حالمون سر جاش بیاد...این عالی نیست؟؟! _ آخه کی می تونه به فکر این مسافرایِ بدبخت باشه؟ _ بعد از این مهمونی عازم می شیم. _ می ریم ایران؟ _ نه... دلم هرُّی ریخت! قرار بود به کجا برویم؟ شاکی نگاهش کردم و حین ادامه راهی که می رفتیم، لب زدم: _ کجا می خوای منو ببری؟ اگه قصدت رفتن به اروپا بود دیگه چرا راهو برگشتی؟ می تونستی از همونجا بری. لحظه ای مکث کرد. غرق چشمانم شد، سپس هیچ حرفی نزد و دستش را جلو آورد. محکم انگشتانم را فشرد و مرا با خود به سمت در ورودیِ دیسکو هدایت کرد. با خوش آمدگویی دو مرد روبرو گشتیم. زن و مردان زیادی آنجا بودند و جمعیت کثیری که به نظرم، همگی مثل ما مسافر بودند. همه در حال خوردن نوشیدنی و رقص بودند. من و بابک هم پذیرایی شدیم و پشت میزی نشستیم. دلم پر از آشوب بود، فضای تاریک و هولناک آن مهمانی، پالس مثبتی برایم نمی فرستاد! " دنیس" وقتی از دور نجلا را در کنار آن مردک عوضی دیدم، قلبم در سینه ام بدجور بالا و پایین کرد. دست و بالم ترسید و به رعشه افتاد! باور نمی کنم نجلا به من خیانت کرده باشد؟ خدای من! پشت کردم و فی الفور به سمت اتاقکی رفتم که محل استراحت بود. در را محکم پشت سرم بستم و سرم را میان دستهایم گرفتم و محکم شقیقه هایم را فشردم. حال گندی داشتم. از طرفی دیدن و یافتن نجلا خوشحالم می کرد و از طرفی او را دیدن، کنار آن مردک عوضی، بدجور سیستم دفاعی بدنم را ضعیف کرد. دانه های عرق روی صورتم جمع شده و عصب تمام اندام های حسی ام، داشت واکنش نشان داد. هیچ راه فراری نبود. من این دوئل را راه انداخته بودم و باید تا آخرش می رفتم. دستم را روی اسلحه ای کشیدم که به کمرم بسته بودم. گوشی موبایلم که زنگ خورد، مرا از عالم گرفتن آن انتقام سخت بیرون کشید. ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
6
رمان #دلریخته قسمت 216 در آن مهمانی که افراد مختلفی بودند، درست بود که من شلیک کنم؟...اگر شلیک نمی کردم چه؟ می توانستم به هدفم برسم؟ می توانستم نجلا را بی هیچ صدمه ای، پیش خودم بیاورم؟! " نجلا" داد زدم: _ به من دست نمی زنیاااا. کمی عقب رفت و خیره خیره در چشمانم، نگاهش را پس نمی گرفت. قلبم پر از درد بود، آن مدت و در آن چند روز که کنار بابک به سر می بردم، کارم فقط گریه و فین فین کردن بود. چند بار خواستم فرار کنم؛ اما آنچنان حواس جمع بود که نمی گذاشت از کنارش جم بخورم. روبرویم ایستاده و کلافه و عصبی لب زد: _ نجلا تو چرا با گذشته ات اینقدر فرق کردی! نمی تونم این نجلا رو تحمل کنم... سریع و شتابزده، در نگاهش مات شدم. _ خب بزار برم...من که بهت گفته بودم من و تو دیگه مال هم نیستیم. سری به معنای تاسف تکان داد: _ نه...هیچوقت نمی خوام لاشه گندیده ات هم پیش اون آدم عوضی باشه. _ ولی همون آدم عوضی که می گی شوهر منه...من دوسِش دارم، چرا این تو مُخت نمی ره؟؟ حمام که رفت، یکبار دیگر زیر تخت و روی آن را گشتم؛ اما کلید نبود. خسته و درمانده، همانجا روی زمین دراز کشیدم. در آن مدت خیلی کم خوابیده بودم، مدام می ترسیدم، بخوابم و دستی به سمتم بیاید. از بابک می ترسیدم، از مردانگی اش خوف داشتم، از آنکه دستش سمت کمربند شلوارش می رفت، هُرّی دلم می ریخت! من به زندگی و عشقم متعهد شده بودم. از تصور سختی هایِ آن چند روز کشیده ام، پاهایم سست شده و آهی سر دادم. ایکاش همه آن اتفاقات، خواب بود، ایکاش تمامش مثل کابوسهایِ شبانه ام بود و وقتی چشم باز می کردم، خودم را در تنگ آغوش دنیس می دیدم. صدایِ تقه در حمام که آمد، از عالمم بیرون کشیده شدم. نگاهم به آنجا کشیده شد. بابک، حوله اش را به تن کرده و با چشمان سرخش، نگاهش به سمت من کشیده شد. خودم را جمع کردم. چرا ازش می ترسیدم؟ مگر این مرد، همانی نبود که خودم به او پیشنهاد رابطه و ماندن کنارش را دادم! گلویم به گزگز افتاد. این چه گذشته شومی بود که مرا دنبال می کرد! هر دو خیره خیره همدیگر را نگاه می کردیم. بابک چندقدمی نزدیکم شد و با صدایی که هنوز، رگ مستی در آن وجود داشت، به حرف آمد. _ پاشو برو دوش بگیر...باید خودمونو حاضر کنیم. می دانستم، رفتن به مهمانی، را می گوید؛ اما چون دلم می خواست، ساز مخالف را کوک کنم، پلکی نازک کردم. _ من مهمونی نمی یام...اصلاً هیچ جا نمی یام. _ اِ...تلخ نشو لطفاً... به سمت ساکش رفت و ضمن باز کردن آن، اسپری و کرم نرم کننده ای بیرون آورد. _ پاشو بریم واست لباس بگیرم...می خوام امشبو خوش باشیم و کلی باهات برقصم. بیشتر لج کردم و جسورانه لب باز کردم: _ من هیچ جا نمی یام... کرم را به صورتش مالید و روی سر من قرار گرفت. _ نجلا... نگاه گرفتم‌. _ وا بده نجلا...تروخدا منو ببین! مغرورانه، نگاهش نکردم. دستم را محکم گرفت و تکانم داد. _ منو ببین...عشقمو باور کن...لَنتی! از شدت درد و غصه به خودم پیچیدم. _ دست از سرم بردار بابک...خواهش می کنم بزار برم دنبال اون زندگی که خودم می خوام. خیره خیره داشت نگاهم میکرد. قطرات اشک از چشمانم بارش گرفت. شاید دیدن اشکهایم باعث شد، رهایم کند و کنارم بنشیند. _ تو چرا به هیچ وجه راه نمی یای؟ پلک بستم و هق هقم که بلند شد، تقریباً داد زدم: _ این مدل دوست داشتن برای من قشنگ نیست، تو منو حبس کردی و می خوای به زور، مهرتو بکنی تو قلبم. _ بی انصاف نباش! _ نیستم...تو اینجوری می خوای. _ من فکر می کنم، من و تو مال همیم. یه مدت که بگذره همه چیو فراموش می کنی و می تونیم با هم باشیم. با دستم، آب دماغم را گرفتم. _ همه چی اونی نیست که تو فکر می کنی، دنیارو از دریچه دیگرانم نگاه کنی بد نیست! سکوت کرد، بعد از جایش بلند شد و خیلی خشک و قاطع لب برچید. _ پاشو لباس بپوش بریم بیرون، تا شب وقت زیادی نداریم. لجوجانه گفتم: _ من لباس نمی خوام... به سمتم برگشت و عاصی شده داد زد: _ پس می خوای چی بپوشی؟ الانم که لباس من تنته و از اونا استفاده می کنی. نگاهی به خودم انداختم، پیراهن جین مردانه بابک تنم بود و حتی لباس زیر هم نداشتم. آنروز که بابک مرا با خود دزدید، مجال نداد و با همان لباس توری خوابم مرا بغل کرد و به سرعت از خانه بیرون کشید. چون لباس نداشتم، از پیراهن های بابک استفاده می کردم، شاید اینجوری راحت تر هم بودم. لباسها به تنم گشاد بود و نمی توانست بابک را تحریک کند... خنده ای کرد. _ می خوام برات لباس زیر بگیرم، خودت که اعتراضی نداری. ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
7
بهتره بعضی چیزها یه راز باقی بمونه و معما بشه...! این‌جوری جذاب‌تره،جاودانه‌تره... گاهی وقتا باید بعضی از خونه‌های جدول رو خالی گذاشت! یه جدول حل شده به دردِ کی می خوره. @kolbh_sabzz🍃
0
8
#میخواهم_زنده_بمانم... قسمت:چهاردهم 🎞 کیفیت 360p @kolbh_sabzz🍃
#میخواهم_زنده_بمانم... قسمت:چهاردهم 🎞 کیفیت 360p @kolbh_sabzz🍃
0
9
@kolbh_sabzz🍃
0
10
رمان #دلریخته قسمت 215 تمام ساعاتی را که سوار هواپیما بودم، فقط به اتفاقات بوجود آمده آن مدت می اندیشیدم. پلک بستم و آرامشی هرچند کوتاه را طلب کردم. فقط باید، به خودم مسلط می بودم که بتوانم آن روزها را با آرامش پشت سر بگذارم. دلم حال خوب می خواست، حالی که همیشه خوب باشد! یاد جمله ای افتادم که دکتر بهم گفتم. صدایش در مغزم اکو شد." باید درونتو آرام کنی که دنیای بیرونت هم تغییر کنه و آرام بشه." من برای بدست آوردن آرامش باید، خودم را کشف می کردم. پلک باز کردم و دنیای بیرونم را نگاه کردم. هر کسی به کاری مشغول بود. خدمه هواپیما در حال پذیرایی از مهمانان بودند و در کنار من دختر جوانی نشسته بود که داشت کتابی را مطالعه می کرد. دنیای عجیبی بود. آیا کسی وجود داشت که کاملاً احساس خوشبختی و آرامش را داشته باشد؟ نمی دانم...شاید هم باید آن یک نفر من باشم. چیزی درونم صدا می کرد، " چرا که نه؛ شاید تو همون شخصی باشی که باید به خوشبختی کامل برسی." از هواپیما که پیاده شدم، حس مثبت و خوبی داشتم. کلی انرژی به وجودم آمده بود و می توانستم، با دید خاصی، جهانم را ببینم. من باید به دنبال خوشبختی می گشتم و پیدایش می کردم. نجلا در چنگم بود و حتماً که جای نگرانی نبود. به هتلی رفتم و ساعتی را استراحت کردم. بنا به گفته آن شخص قاچاقچی، باید به اسکله ای می رفتم که ممکن بود بابک و نجلا آنجا باشند. دوش گرفتم و لباسی اسپرت پوشیدم که تشخیص و شناساییم کمتر باشد. سوار بر تاکسی به محل مورد نظر رفتم.‌کشتی ها می آمدند و لنگر می انداختند و مسافران را پیاده می کردند. چشمانم را تیز کرده و تک تکشان را با وسواس بررسی می کردم؛ اما اثری از آن دو نبود. آنروز تا آخر شب را همانجا روی اسلکه بودم. بی هدف و ناامیدتر از لحظات پیش، به هتل برگشتم. می دانم برای ساختن اتفاقات خوب، باید اول حالم را خوب و بهتر می کردم. روی تخت دراز کشیده و نگاه خیره ام را به سقف گرفتم. همه حوادث آن مدت و آن روز را در ذهنم بررسی کردم. یعنی همه آن اتفاقات، ناگهانی و آنی، پیش آمده بود؟ آنقدر موضوع را سبک و سنگین کردم که مغزم به سوت کشیدن، وادار شد. پلک هایم سنگین شده و پس از چند روز، خوابی عمیق چشمهایم را ربود. *** ترکیه و استانبول را دقیق می شناختم. سوراخ سنبه هایش، فرهنگ مردمانش. همه و همه را بلد بودم و ماندن در آنجا برایم سخت نبود. به چند آشنایی که در آنجا داشتم، چند وچونِ کارم را سپردم. دستشان بلند بود و می توانستند، به خوبی کمکم کنند. به تلفن اکتفا نکردم و به دیدارشان رفتم و با ملاقات با آنها، از گمشده ام نشانی دادم و قول دادند که بزودی، هردویشان را برایم پیدا می کنند. آرکان دوست صمیمی ام بود که همیشه مرا در کارهایم کمک می کرد و پست و مقام بلندی هم داشت. به دیدارش رفتم و تمام جریان را برایش گفتم. از من عکسی از نجلا می خواست برای شناسایی. عکسهایی را که در گوشی ام بود، نشانش دادم. تلاشم این بود، گوشزد کنم بلایی بر سر نجلا نیاوردند و آسیبی نبیند. بعد از سه روز ماندن در ترکیه، وقتی که داشتم کم کم، ناامید و هراسان می شدم، خبری خوش بدستم رسید. بابک و نجلا را پیدا کرده بودند و این خبر مسّرت بخش، ساعتها مرا به شور و هیجانی بالا رساند. دلم می خواست همان لحظه سراغشان بروم و ببینم اصل جریان چگونه است؛ اما نگذاشتند بی فکر کار کنم. در جایم نشستم و نگاهم میخ روبرویم شد." باید بیگدار به آب نزنم، باید با نقشه و پله به پله برم جلو." امیدی عظیم سراسر وجودم را دربرگرفت و نقشه ای خوب برای روبرویی ام با نجلا و بابک کشیدم. گرچه ضربان قلبم به شمارش معکوس افتاده بود؛ اما باید تا لحظه مقرر صبر می کردم. پیشنهادی که شد، این بود که برای مسافران قاچاق، مهمانی ترتیب داده شود. همه در اتاقهایی به سر می بردند که برایشان تهیه شده بود. مهمانی برپا شده و از همه آنها درخواست شد که شرکت کنند. می خواستم آنجا، دستم را رو کنم. آتش خشم‌ و حسادت مثل مار، تمام تنم را چمبره زده بود.چطور می توانستم بی خیال باشم، وقتی نجلا به مدت یک هفته از من دور شده و پیش عشق قدیمش بود....نمی دانم باید باورم می شد که نجلا به زور دزدیده شده؟ یا این با خواست خودش بوده؟ تا رسیدن وقت مقرر و برپایی آن مهمانی صوری، از طرف آرکان و مقاماتی که مرا در آن چند روز یاری کرده بودند، در هتل ماندم و سیگار پشت سیگار دود کردم. داشتم به عواقب کارم فکر می کردم، به اینکه تصمیمی که گرفته بودم، درست و به جا بود؟ نگاهی به اسلحه ام کرده و دستی رویش کشیدم. ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
11
رمان #دلریخته قسمت 214 چند بار تکرار کردم. پلک بستم و به عالم خواب و بیداری سفر کردم. نجلا در خواب صدایم می کرد و می گفت:" گفتی برگردیم ایران، معطل چی هستی؟ با من بیا." از خواب لحظه ایم پریدم. شبنم عرقی که روی صورتم نشسته بود را با دستمالی ستردم. صدای نجلا در ذهنم اکو می شد که می گفت برگردم ایران. در جایم جابه جا شدم و دستی روی صورتم کشیدم. این قضیه بوی گندی می داد. دنیل جواب نمی داد و بابک نجلا را با خودش برده بود! ماشین را با شتاب روشن کرده و پایم را روی پدال گاز فشردم. هر چه سریعتر به مکان و خانه دنیل رفتم، اما آنجا هم پیدایش نبود. کم کم از نبودنش، داشتم مطمئن می شدم. قبل از اینکه، اتفاق ناگواری بیفتد، به یکی از دوستانم در اداره پلیس زنگ زدم و جریان را گزارش دادم. گفتم اگر قرار است هوایی یا زمینی سفری به ایران انجام شود، با آن نام و نشانی کنترل کنند. مغزم دیگر به جایی قد نمی داد و دردی که در سر و بینی ام بود، نمی گذاشت آرام بگیرم. با همان حالم راهی خانه شدم. *** صدای زنگ گوشی ام از خوابم بیدارم کرد. دست بردم و آن را به سمت خودم کشیدم. شماره خسرو در ایران بود. حوصله حرف زدن، با خودم را هم نداشتم. عجب حس و حال مزخرفی بود. چرا این حجم از درد تمام شدن نداشت؟ چرا نمی توانستم با خیال راحت زندگی کنم؟ دستم به جایی بند نبود! از جایم پریدم و شماره مردی را گرفتم که کارش قاچاق آدم بود. اسم و نشانی نجلا و بابک را بهش دادم و پول هنگفتی هم برایش به جایزه گذاشتم که اگر از آن ها خبری دارد، برایم بیاورد. چند روز گذشت و من همچنان بی خبر بودم. مغزم داشت منجمد می شد. برای اولین بار، به پاکت سیگار نجلا پناه بردم و سیگار کشیدم. هر بار که دود می کردم، قطره اشکی از چشمانم بارش می گرفت. دردی عظیم در جانم بود. باید به کی پناه می بردم؟ دستم به جایی بند نمی شد! روی تخت دراز کشیده و سیگار پشت سیگار دود می کردم. چه ساده و آسان، نجلا از دستم پرید. چرا همه چیز توطئه است؟ یادم می آید، همان روزی که برای خرید صبحانه و رزرو آن میز لعنتی، خانه را به جا گذاشتم، دنیل در دسترس نبود که هشدار مراقبت از خانه را به او بدهم...شاید هم بلایی سرش آمده باشد؟! به خسرو سپردم که در ایران، کاملاً حواسش جمع باشد و اگر رفت و آمد مشکوکی در آن حوالی دید، مرا در جریان بگذارد.دست روی دست گذاشتن کار بزدلان بود، نه من! از آن لحظه که عزمم را جزم کردم، خودم سراغ همه راههای زمینی و دریایی رفتم که با آن، قاچاقچیان، افراد را به ایران و کشورهای دیگر، قاچاق می کردند. رشوه و وعده دادم، اگر کسی نام و نشانی از آن دو نفر دارد، به من نشان دهد. هنوز به طور قطع ناامید نشده بودم که کسی به موبایلم زنگ زد. از همان قاچاقچیان راه بود. به من گفت، دونفر به همین نام و نشان را به ترکیه فرستاده. آدرسش را گرفتم و هرچه سریعتر سراغش رفتم. پول هنگفتی می خواست که خبر و ردی از آنها به من بدهد. پول را در جیبش گذاشتم و اسلحه ام را روی گردنش. _ وای به حالت اگه یک کلمه از حرفات دروغ باشه! ترس به جانش افتاد و شانه هایش لرزید. _ باورکنید راستشو دارم‌ می گم... _ خیلی خب کسی توی ترکیه قراره تحویلشون بگیره؟ _ نمی دونم آقا...ولی اگرم باشه من نمی شناسم. _ خفه!! راستشو بگو...عوضی! اسلحه را روی گردنش فشار دادم‌. از شدت ترس، اسم و شماره تلفن طرف را فوراً برایم یادداشت کرد. اولین بلیط استانبول را اوکی کرده و هرچه سریعتر خودم را برای رفتن آماده کردم. شب قبل از رسیدن آنها به ترکیه، من آنجا بودم و می توانستم سریعتر خودم را به آن قاچاقچی برسانم. امیدی که وجودم را پر کرده بود، توانست هم لبخند را بر لبانم جاری کند و هم اینکه بتوانم، کارهای پروازم را انجام دهم. ایکاش می دانستم چه بر سر دنیل آمده!؟ ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
12
رمان #دلریخته قسمت 213 نگاه قاپیدم و یقه لباسم را محکمتر گرفت، وادارم کرد، نگاهش کنم. _ دنیس بهم بگو..دلم شور افتاده! دستش را از یقه ام جدا کرده و محکم به سمتی پرت کردم. هنوز دلخور بودم و نمی توانستم کاملاً ذهنم را آزاد کنم. _ کافیه...برو زود یه لباس تنت کن. پیراهنش کوتاه و توری بود و از پشت هم پاره شده بود و تمام آن لحظات، حس بدی را بهم منتقل می کرد. سگرمه هایش را درهم کرد و بی حرف سریع از اتاق بیرون رفت. من ماندم و بابک! به سمتش رفته و با خشم لب زدم: _ شیوا آدرس اینجارو بهت داده؟...فک کردی به همین آسونیاس؟ بیای و عشق قدیمتو برداری و فرار؟؟ تکانی به خودش داد و از جایش بلند شد. همچنان نگاهش را از من می گرفت. زیر لب زمزمه کرد: _به همین آسونیام نبود! من سختی زیادی کشیدم تا اومدم اینجا. رفتم جلوتر. _ ببین دو راه داری که انتخابش با خودته. یکی اینکه از همین راهی اومدی برگردی و برای همیشه اسم نجلا و خانمی به این نام و نشان رو از ذهنت دلیت می کنی. یا اینکه با من بمونی و منتظر اجرای نقشه ای که دارم. اونوقت باید هر لحظه آرزوی مرگ کنی که چرا نرفتی پی زندگیت! ذهنش فعال و بهم ریخته شد. حتی نگاهم نمی کرد. خیلی خوب می دانستم، نفرتی عظیم به من دارد که هیچ رقمه رهایش نمی کند. با اقتدار، جلویش ایستادم و دستانم را از زیر کتم به کمر، گرفتم. _خب! نگفتی؟ به من نگاهی افکند و یک آن، مشت محکمی حواله صورتم کرد و پایش را به فرار گذاشت. صورتم داغ کرد و خونی گرم از بینی ام چکید. تا به خودم جنبیدم، از در اتاق بیرون رفت و آن را به رویم بست. سریع به آن سمت، شتافتم و دستگیره را بالا و پایین کردم و فریاد زدم: _ باز کن این درو کُره بز!! داد کشیدن هایم بی فایده بود، هرچه نجلا را هم صدا می کردم، جواب نمی داد. شورشی عظیم در دلم برپا شد. دیوانه می شدم و مغزم داشت تیر می کشید. دستانم را روی شقیقه هایم گرفتم و محکم به داخل فشارش دادم. محکم پنجه در موهایم فرو بردم و سرم را چندبار به دیوار کوباندم و نعره کشیدم. آتشی در دلم شعله ور شد، آتش خشم و نفرت، که حسادت هم به آن اضافه می شد! درجه خشمم آنچنان بالا بود، که تماماً به هم ریختم و با صندلی که کنار میز آرایشی بود، به جان در افتادم. داد می کشیدم و محکم به در می کوبیدم. آنقدر کوبیدم و نعره زدم که دیگر نایی نداشتم. خون از دماغم می چکید و سردردی بد به سراغم آمده بود. آن در محکمتر از آنی بود که با ضربات آن صندلی بشکند. تنها تاثیری که داشت، خالی کردن عقده ها و خشم خودم بود. پشت دیواری سُر خوردم و روی زمین نشستم. گوشی ام را از جیبم درآوردم و با تمام دردی که داشتم، شماره دنیل را گرفتم. بوق می کشید و کسی جوابگو نبود. سرم را چندبار به دیوار پشتی ام ضربه زدم و بی هوا، با صدای بلند گریه کردم و زجه زدم. در جایم دراز کشیدم. داشتم بی حال می شدم، از طرفی دماغم ورم کرده و تیری که می کشید، آن را به سمت مغزم هدایت می کرد. دست بردم و گوشی ام را باز در دست گرفتم، اینبار شماره دنیل را نگرفتم. آتش نشانی باید می آمد و مرا از آن اتاق زندانی نجات می داد. ساعتی گذشت تا آتش نشانی آمد و من از آن موقعیت دردناک نجات پیدا کردم. از اتاق که بیرون آمدم، تمام خانه را گشتم و طبق حدس و گمانی که می زدم، از نجلا خبری نبود. نگاهی به میز صبحانه ای کردم که بیرون از ساختمان و روی تراس، چیده بودم. چه در سر داشتم و چی شد!! مطمئناً بابک او را با خودش برده بود. از حجم افکار منفی که به مغزم هجوم آورد، پلک بستم و خواستم، فکرم را منحرف کنم. نجلا که با خواست خودش نرفته بود! او مرا می خواست و دوستم داشت... بلافاصله سوار اتومبیلم شدم و دستمالی مچاله کرده و توی سوراخ بینی ام گرفتم و از آینه جلویی به خودم نظری افکندم. دردی که قلبم می کشید، هزاران بار بیشتر از دردی بود که در ناحیه صورتم احساس می کردم.سریع خودم را به مسافرخانه و اقامتگاه بابک، در آن روزها رساندم؛ اما از او خبر و نشانی نبود. بازهم به دنیل زنگ زدم، اما همچنان جواب نمی داد. قضیه برایم مشکوک بود. نمی شد باور کنم، دنیل نسبت به من و تلفن های گاه و بیگاهم، بی تفاوت باشد!! توی ماشین و پشت فرمان نشستم. می خواستم خودم را کنترل کنم، دنیسی که آنروز متولد شده بود، ترسو نبود، نباید فکر کنم نجلا را از من می گیرند. زیرلب با خودم تکرار کردم" من نجلا رو بازم بدست می ارم، نمیزام آسیب ببینه." ادامه دارد... @kolbh_sabzz🍃
0
13
‌ مظلومانه ترین سکوت هم وقتیه که میدونی حق با توه ولی چون دوستش داری سکوت میکنی... Amin @kolbh_sabzz 💔  
0
14
#دلتنگی...👌🏻💔 @kolbh_sabzz🍃
#دلتنگی...👌🏻💔 @kolbh_sabzz🍃
0
15
ﻫﻤﯿﺸﻪ "ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ" ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ. زیاد از حد دورِ آدم های قدرنشناس و اشتباهیِ زندگیتان پروانه وار نچ
ﻫﻤﯿﺸﻪ "ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ" ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﻧﯿﺴﺖ. زیاد از حد دورِ آدم های قدرنشناس و اشتباهیِ زندگیتان پروانه وار نچرخید! @kolbh_sabzz🍃 ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌
0
16
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما ، خوشبختی دیگران همیشه جلو دیدگان آنهاست به داشته های خود عمیق تر نگاه كنیم ...! @kolb
مردم هرگز خوشبختی خود را نمیشناسند اما ، خوشبختی دیگران همیشه جلو دیدگان آنهاست به داشته های خود عمیق تر نگاه كنیم ...! @kolbh_sabzz🍃
0
17
یه روزایی هست؛ آدم اینقدر حالش خوبه که هیچ اتفاقی نمیتونه حال خوبشو خراب ڪنه ! از این روزا واسه همتون آرزو میڪنم حال دلتون خو
یه روزایی هست؛ آدم اینقدر حالش خوبه که هیچ اتفاقی نمیتونه حال خوبشو خراب ڪنه ! از این روزا واسه همتون آرزو میڪنم حال دلتون خوب ❤️ @kolbh_sabzz🍃
0
18
‏من‌نباشم‌، چه‌کسی‌جایِ‌مرامیگیرد...؟!‏ ‏گاهی‌ازتلخیِ‌این‌فکر، به‌هم‌میریزم...!💭🌪 Amin @kolbh_sabzz
0
19
مثل هر شب مانده‌ام در حسرت یک شب‌بخیر گاهی آدم بیقرار چیزهای ساده است شبتون بخیر،برید بخابید،منتظرنمونیداون اگع میخاست بگع میگفت Amin @kolbh_sabzz
0
20
تو را نمی‌دانم امّا من دوستت‌دارم! حضورت را ندارم امّا به رسم عاشقی برایت شعر می‌خوانم... دلم پیش توست و خودم با هزاران فرسنگ فاصله جنون را تحمل می‌کنم. ظرافتِ انگشتانم بهانهٔ دستان تو را می‌گیرند و تارهای گیسوانم همچون قاصدکِ خسته در باد به دنبال تو می‌گردند. هر دو عاشق شدیم... امّا من بهای سنگین‌تری برای اعترافش پرداخته‌ام! Amin @kolbh_sanzz
0