en
Feedback
اضطراب | Angst

اضطراب | Angst

Open in Telegram

هنر؛ خروجی اضطراب ما.! پُستِ اول: https://t.me/voresangst/6

Show more
3 307
Subscribers
-4624 hours
-4307 days
-38930 days
Posts Archive
دلش اول غایت تلخکامی‌اش را نمی‌فهمد: بیش‌از آنکه هیجان‌زده باشد گیج است. اما همچنان که عقلش را باز می‌یابد متوجه عمق بدبختی‌اش می‌شود. همه‌ی خوشی‌های زندگی برایش نابود شده، فقط نیش تیز درماندگی را حس می‌کند که او را می‌دَرَد. اما چه سودی دارد از دردِ بدنی سخن گفتن؟ کدام دردی را، که فقط بدن حس کند می‌توان با این یکی مقایسه کرد؟ #ژان_پل https://t.me/voresangst

رمان آینه‌ای است که در جاده بزرگی در حرکت است. گاهی آبی آسمان‌ها را در نظرتان می‌آورد و گاهی گل و لجنِ چاله‌های راه را. و شما کسی را که آینه را به دوش می‌کشد به بی‌اخلاقی متهم می‌کنید! آینه‌اش لجن را نشان می‌دهد و شما آینه را متهم می‌دانید! اتهام را به جاده بزنید که چاله در آن است، و از آن‌ هم بیشتر به بازرس راهداری که می‌گذارد چاله تشکیل شود و آب در آن بماند و بگندد. کتاب: سرخ و سیاه اثری از #استاندال https://t.me/voresangst

"فقط به این دلیل که امروز حقوقی داری، به این معنا نیست که فردا هم آن حقوق را خواهی داشت." این جمله‌ای بود که شرل لی رالف هنگام دریافت جایزه‌ی کمپین حقوق بشر در سال 2024 گفت؛ جمله‌ای که، به‌زعم من، یکی از بهترین گزاره‌ها علیه توقف در میانه‌ی مبارزه است. تاریخ بارها نشان داده است که حقوق، حتی وقتی در مقطعی تثبیت‌شده به نظر می‌رسند، لزوماً برای همیشه تضمین‌شده نیستند. در جنگ جهانی اول، نزدیک به صد هزار یهودی در ارتش امپراتوری آلمان خدمت کردند. بسیاری از آنان خود را آلمانی و بخشی از جامعه‌ی آلمان می‌دانستند. اما حتی مشارکت و فداکاری آنان نیز نتوانست مانع از آن شود که چند دهه بعد، همان جامعه آنان را از بسیاری از حقوقشان محروم کند و در نهایت، حتی حق زیستن را از آنان بگیرد. شاید از همین‌جاست که حرف #دلوز و #گتاری درباره‌ی "شدنِ اقلیتی" برای من معنا پیدا می‌کند. دلوز می‌گوید: "همه‌ی شدن‌ها اقلیتی‌اند." اکثریت، نزد آن‌ها، صرفاً به معنای بیشتر بودن نیست؛ اکثریت یعنی معیاری که قدرت تعیین می‌کند چه چیزی طبیعی و چه کسی معمول است. و اقلیت، هر چیزی است که در برابر این معیار قرار می‌گیرد. پس مبارزه برای حقوق دیگری، صرفاً دفاع از "دیگری" نیست. دفاع از امکانی است که شاید فردا خودمان به آن نیاز داشته باشیم. مبارزه برای حقوق زنان و دیگر گروه‌هایی که در نسبت با معیارهای مسلط در موقعیت اقلیتی قرار می‌گیرند، مبارزه‌ای برای خودمان نیز هست. شاید معنای واقعی همبستگی همین باشد: امروز برای حقی بایستیم که شاید فردا، نوبتِ ایستادن برای حقِ خودمان باشد. من می‌گویم: انجامش بدهیم، برای آنان که نتوانستند؛ و برای آنان که هنوز نمی‌توانند. -اضطراب

تسلا گفته بود: قدرتِ جریان متناوب، قدرتِ آینده است. خب تسلا جان، آینده‌ای که گفتی رسید؛ فقط ظاهراً متناوب رو زیادی جدی گرفتیم. برق نوبتیه، ولی مشکل اینجاست که حتی توی نوبت خودمون هم نوبتمون نمی‌شه؛ خارج از نوبت می‌ره، سرِ نوبت که می‌رسه خبری ازش نیست. آخرش هم رسیدیم به مرحله‌ای که برنامه‌ریزی‌مون از برنامه‌های پنج‌ساله‌ی شوروی هم دقیق‌تره؛ فقط اینجا حتی برق هم از برنامه خبر نداره. “Electricity is at the top of my list, dear Commie.”

"بیچاره فاکنر. واقعاً فکر می‌کند احساسات بزرگ از کلمات بزرگ می‌آیند؟" این جملهٔ مشهور #همینگوی، پاسخ او بود به سخنی که سال‌ها پیش #فاکنر دربارهٔ شیوهٔ نوشتنش گفته بود. فاکنر، یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ادبیات آمریکا، در سال 1947 در دانشگاه می‌سی‌سی‌پی، در پاسخ به پرسش‌های یک کلاس نویسندگی، دربارهٔ همینگوی، دیگر ادیبِ نامدار آمریکایی گفت: "او هیچ جسارتی به خرج نمی‌دهد. هیچ‌وقت خودش را به خطر نمی‌اندازد. هرگز واژه‌ای به کار نمی‌برد که خواننده را وادار کند برای اطمینان از کاربرد درستش سراغ فرهنگ لغت برود." این سخن بعدها به گوش همینگوی رسید؛ نویسنده‌ای که خود از ستون‌های ادبیات قرن بیستم و برندهٔ نوبل ادبیات بود. او در پاسخ با طنزی سرد گفت: "بیچاره فاکنر. واقعاً فکر می‌کند احساسات بزرگ از کلمات بزرگ می‌آیند؟" این ماجرا سال‌ها بعد توسط A. E. Hotchner در کتاب Papa Hemingway: A Personal Memoir (1966) روایت شد؛ خاطرات شخصی #هاچنر از همینگوی. شاید جذابیت این ماجرا دقیقاً در همین باشد: این دو، نه دو نویسندهٔ معمولی، بلکه دو غول ادبیات آمریکا بودند؛ دو نویسنده با دو نگاه کاملاً متفاوت به روایت، زبان، و قدرت کلمات. فاکنر و همینگوی هر دو می‌دانستند کلمه چه قدرتی دارد؛ فقط راهشان برای به کار گرفتنش یکی نبود. یکی جهان را در جمله‌هایی پیچیده می‌ساخت و دیگری با کمترین کلمات، جهانی از معنا می‌ساخت. https://t.me/voresangst

گفته‌های پراکنده، برخوردهای اتفاقی، در نظر فرد اهل تخیل که آتشی به دل داشته باشد، به شواهدی انکارناپذیر بدل می‌شود. #شیلر https://t.me/voresangst

وه، که چه فاصلهٔ دردناکی است میان طرح بزرگی که اندیشیده شده و اجرای آن! چه هراس‌های بیهوده‌ای! چه تردیدهایی! سخن از زندگی است. — سخن از چیزی بسیار بیشتر است: آبرو! #شیلر https://t.me/voresangst

شاعر فقیر اثر #کارل_اشپیتسوگ می‌باشد. در این اثر، شاعری فقیر را می‌بینیم که در اتاقک کوچک و نمور زیرشیروانی، تقریبا روی تشکی فرسوده دراز کشیده و مشغول سرودن شعر است. سقف اتاق سوراخ است و او برای جلوگیری از چکه‌های آب، چتری بالای سرش باز کرده است. لباس‌های کهنه، فضای تنگ، وسایل اندک و نبود امکانات اولیه، وضعیت دشوار زندگی او را نشان می‌دهند. کنار شاعر کتاب‌های مختلفی دیده می‌شود که به دانش و سنت ادبی کلاسیک اشاره دارند. از جمله کتابی با عنوان Gradus ad Parnassum که به آموزش شعر و رسیدن نمادین شاعر به کوه پارناس، جایگاه موزها در اسطوره‌شناسی یونان، مربوط است. روی دیوار نیز اشاره‌ای به هگزامتر دیده می‌شود؛ وزنی مهم در شعر کلاسیک یونان و روم. این جزئیات نشان می‌دهند که شاعر خود را یک هنرمند جدی و فرهیخته می‌داند و حتی در این شرایط اسفبار، همچنان به قواعد پیچیده شعر و ادبیات کلاسیک فکر می‌کند. حرکت دست شاعر نیز یکی از جزئیات جالب نقاشی است. برخی می‌گویند او با انگشتانش وزن شعر را می‌شمارد؛ اما برخی می‌گویند او در حال تلاش برای گرفتن یا بررسی یک کک است. کنار بخاری نیز کاغذها و دست‌نوشته‌هایی دیده می‌شوند که می‌توانند اشاره‌ای تلخ به بی‌ارزش بودن اقتصادی آثار او باشند؛ گویی شعرهایی که برای خلقشان زحمت کشیده، حتی می‌توانند برای گرم کردن اتاق مصرف شوند. https://t.me/voresangst

The Poor Poet, 1839 #Carl_Spitzweg #German, 1808-1885 https://t.me/voresangst
The Poor Poet, 1839 #Carl_Spitzweg #German, 1808-1885 https://t.me/voresangst

-آیه‌های زمینی- آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمین‌ها رفت و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک پیوسته در تراکم و طغیان بود و راه‌ها ادامه خود را در تیرگی رها کردند دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زن‌های باردار نوزادهای بی‌سر زاییدند و گاهواره.ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان، نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود پبغمبران گرسنه و مفلوک از وعده‌گاه‌های الهی گریختند و بره‌های گمشده دیگر صدای هی هی چوپانی را در بهت دشت‌ها نشنیدند در دیدگان آینه‌ها گویی حرکات و رنگ‌ها و تصاویر وارونه منعکس می‌گشت و بر فراز سر دلقکان پست و چهره وقیح فواحش یک هاله مقدس نورانی مانند چتر مشتعلی می سوخت مرداب‌های الکل با آن بخارهای گس مسموم انبوه بی‌تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند و موش‌های موذی اوراق زرنگار کتب را در گنجه‌های کهنه جویدند خورشید مرده بود خورشید مرده بود و فردا در ذهن کودکان مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت آنها غرابت این لفظ کهنه را در مشق‌های خود با لکه درشت سیاهی تصویر می‌نمودند مردم گروه ساقط مردم دلمرده و تکیده و مبهوت در زیر بار شوم جسدهاشان از غربتی به غربت دیگر می رفتند و میل دردناک جنایت در دست‌هایشان متورم میشد گاهی جرقه‌ای جرقه ناچیزی این اجتماع ساکت بی‌جان را یکباره از درون متلاشی می‌کرد آن‌ها به هم هجوم می‌آوردند مردان گلوی یکدیگر را با کارد میدریدند و در میان بستری از خون با دختران نا‌بالغ همخوابه می‌شدند آن‌ها غریق وحشت خود بودند و حس ترسناک گنهکاری ارواح کور و کودنشان را مفلوج کرده بود پیوسته در مراسم اعدام وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت آن‌ها به خود فرو می‌رفتند و از تصور شهوتناکی اعصاب پیر و خسته‌شان تیر میکشید اما همیشه در حواشی میدان‌ها این جانیان کوچک را می‌دیدی که ایستاده‌اند و خیره گشته‌اند به ریزش مداوم فواره‌های آب شاید هنوز هم در پشت چشم‌های له شده در عمق انجماد یک چیز نیم‌زنده مغشوش بر جای مانده بود که در تلاش بی‌رمقش می‌خواست ایمان بیاورد به پاکی آواز آب‌ها شاید ولی چه خالی بی‌پایانی خورشید مرده بود و هیچ‌کس نمی‌دانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلب‌ها گریخته ایمانست آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها... #فروغ_فرخزاد https://t.me/voresangst

Woman with Dead Child, 1903 دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنها
Woman with Dead Child, 1903 دیگر کسی به عشق نیندیشد دیگر کسی به فتح نیندیشید و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زن‌های باردار نوزادهای بی‌سر زاییدند و گاهواره.ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی #فروغ_فرخزاد #Käthe_Kollwitz #German, 1867-1945 https://t.me/voresangst

#برتولت_برشت
#برتولت_برشت

آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ‌سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها.. #فروغ_فرخزاد #نه_به_اعدام https://t.me/voresangst

نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم صدای پایم از انکار راه برمیخاست و یأسم از صبوری روحم وسیع‌تر شده بود و آن بهار، و آن وهم سبزرنگ که بر دریچه گذر داشت با دلم می‌گفت: "نگاه کن تو هیچ‌گاه پیش نرفتی تو فرو رفتی." -بخشی از شعرِ "وهمِ سبز" اثری از #فروغ_فرخزاد https://t.me/voresangst

سال‌ها کسی نمی‌دانست چرا #برتولت_برشت، با آن جایگاهِ بلند در ادبیات و تئاتر و با وجود باورهای عمیق سوسیالیستی، هیچ‌گاه هنرمندی کاملا "خودی" برای دستگاه قدرت نبود. تا اینکه پس از سرکوب قیام کارگران آلمان شرقی در سال 1953، یکی از گزنده‌ترین شعرهای سیاسی خود را سرود: "راه‌حل". راه‌حل — Die Lösung Nach dem Aufstand des 17. Juni Ließ der Sekretär des Schriftstellerverbands In der Stalinallee Flugblätter verteilen Auf denen zu lesen war, daß das Volk Das Vertrauen der Regierung verscherzt habe Und es nur durch verdoppelte Arbeit zurückerobern könne. Wäre es da Nicht doch einfacher, die Regierung Löste das Volk auf und Wählte ein anderes? پس از قیام هفدهم ژوئن، دبیر اتحادیهٔ نویسندگان در خیابان استالین اعلامیه‌هایی پخش کرد که در آن نوشته بود ملت اعتماد دولت را از دست داده است و تنها با دو برابر کار کردن می‌تواند آن اعتماد را دوباره به دست آورد. آیا در این صورت ساده‌تر نبود که دولت ملت را منحل می‌کرد و ملت دیگری برای خود برمی‌گزید؟ https://t.me/voresangst

#مولیر یک نمایشنامه داشت به اسم "تارتوف" و شخصیتی در این نمایشنامه داشت به همین نام یعنی "تارتوف"؛ مردی که خودش را اهل فضیلت
#مولیر یک نمایشنامه داشت به اسم "تارتوف" و شخصیتی در این نمایشنامه داشت به همین نام یعنی "تارتوف"؛ مردی که خودش را اهل فضیلت جا می‌زد، در حالی که همه می‌دانستند پشت آن ظاهر چه خبر است. امروز اگر تارتوف زنده بود، احتمالا می‌گفت: "معیشت مردم را تعطیل نکنید؛ کاسب مسئول ارشاد مردم نیست." https://t.me/voresangst

مفیدترین فکر برای اهل استبداد، فکر خداست. کتاب: سرخ و سیاه اثری از #استاندال https://t.me/voresangst

یک فکرِ کمی زنده و پرحرارت در آنجا مستهجن جلوه می‌کند، بس‌که به کلماتِ بی‌رنگ و بو عادت دارند. وای به حال کسی که وقت حرف زدن چیزهای تازه‌ای بگوید. کتاب: عشق‌های شوالیه فوبلاس اثری از #لووه_دو_کورره https://t.me/voresangst

اینان دیگر نه آن دوستان‌اند پس چه بنامم‌شان؟ شبحی از دوستان؟ همین شبح است که شبانگاهان بر دل و پنجره‌ام انگشت می‌کوبد، که مرا می‌نگرد و می‌گوید: چه شد آن روزگار دوستی‌ها؟ کتاب: فراسوی نیک و بد اثری از #نیچه https://t.me/voresangst

#Alternative_Rock I was happy in the haze of a drunken hour But heaven knows I'm miserable now I was looking for a job and then I found a job And heaven knows I'm miserable now In my life, why do I give valuable time To people who don't care if I live or die? What she asked of me at the end of the day Caligula would have blushed "Oh, you've been in the house too long, " she said And I naturally fled In my life, why do I smile At people who I'd much rather kick in the eye? https://t.me/voresangst