249
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
گفتم: تا اینجای کار باید دستت آمده باشد که زندگی همین است.بالا و پایین و سخت و آسان.
سختیهایش بیش و آرامش و آسودگیاش مثل یک چاشنی است و خیلی زود تمام شدنیست.
این روزها هم میگذرد.تمام روزهای سخت و آسان.تنها سایهای از ما باقی میماند که یادآور جنگیدن است و ساختن.حتی اگر که در جنگها پیروز از میدان بیرون نیامده باشیم.حتی اگر که خشت به خشت دویدنها، آن سازهی نهایی را نساخته باشیم.به هرحال که میگذرد و زندگی هزار بار گم میشود و هزار بار دیگر پیدا…
حالا بیشتر از پیش پیداست که زندگی یک مبارزه است.هر لحظه.در تقابل با روزها و لحظه ها و آدم ها و اتفاق ها.چیزی که اهمیت دارد نقش آدمی در این رزم است.اینکه کجای میدان است و قرار است چه کار کند.
اما درست همانجا که احساس میکنی انتهای جملهها دیوار است، همانجا که سایهی سنگین یک دیوار بتنی را حس میکنی، همانجا که میخواهی دلیل و درک و نشانه و نور بیاوری که خاکستری هولناک جهان را کم کنی،درست همانجا که پاهایت جان ندارد فقط کافیست ملال را تاب بیاوری و به جنگیدن ادامه دهی.ادامه دهی و اجازه ندهی ترس از تاریکی وجودت را فرا بگیرد.اگر شکیبا باشی خواهی دید که نور شگرفش همسفرت می شود و در آن به راهت ادامه میدهی…
بالاخره روزی به نور ابدی خواهی رسید…
گویی که هیچ وقت و هیچ زمان و هیچ کجا، تاریکی ای وجود نداشته…
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم…
راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم…
سُوِیدا
چگونه کسی میتواند با خدا انس گیرد در حالی هنوز میان مخلوقات احساس تنهایی نمیکند.
-امیرالمومنین
Repost from [ سِدعلی ] 🇮🇷
امشب یک ساعت و نیم از نزدیکترین حالت ممکن به آقا زل زدم و الان آدم بهتریام.
صدای بارون رو میشنوی؟
داشتیم از روزهای سخت حرف میزدیم.از اینکه در دل هر سختی هزار هزار قصه نهفتهاست و بعد از یه سربالایی نفسگیر، مطمئنا دشت آرام مطلوبی انتظار آدم رو میکشه…
میشنوم و چقدر عجیب که امشب داره بارون میاد.درست همین امشب.گوش میدم.به بارون.به سکوت.به شب.به خودم که پر از قصهام و خیال.
دل او پر از غم است اما ارادهی او و همت او مطلقا کاستی نگرفته است…
غم هایی هست که کوه هارا میشکند اما انسان مومن را نمیتواند بشکند…
چند روزی میشود که بی وقفه این صوت را گوش میدهم.
زخم را التیام میبخشد و آشفتگی را آرام میکند.
نشانه ها حاکی از آن است که اسیر شده ام.اما از اسارت های گذشته چنین یاد گرفتم.از شهر غمی که در آن اسیر بودم همین یک سوغات را آوردم.گره زدن.
با خودم به تکرر میگویم: چه بخواهی و چه نخواهی، رنج، دواییست که باید به تکرارهای زیاد بچشی و اگر نخواهی به تو میچشانند.پس غمت را ببر بالا، گرهش بزن به یک یا به صد معنا.شاید این غم با ناخنهای تیزش روحت را میخراشد و کاسهی دلت را گود میکند اما میشود وجود سیاهش را به سفیدی و نور گرده زد.شاید یک امتحان است یا یک سکوی پرتاب که باید گرهش بزنی. به یک توکل برای آیندهای که از آن بی خبری.
من به گریههای بلند، به بغض های نانجیب فرو برده در گلو، یاد گرفتم غم میگذرد.هرچقدر دیرپا و سخت میگذرد.
هرچه که باشد میگذرد.
مهم این است که وقتی گذشت و به عقب نگاه میکنی سرت را بالا بگیری و بگویی از این زخم جز نور چیزی باقی نماند...
بگویی: غم داد، خوردمش.پر از معنا بود…
ما اهل دست و پا زدن های یواشکی و قلب های اشغال شده و دست های بسته از تقدیر و سکوت های نفرین شده، ما اهل غم های مضحک و درد های فراموش شده و حال های منفعل، ما اهل تنوع های رنج آور و لذت های تلخ و مستی های تاریک، ما اهل جهل های مرکب و خطابه های تو خالی و ارزش های بی پشتوانه، ما اهل دنیا ، غرق شدیم در خیالِ ماندن ، غافل از بحر عمیق حقیقت از سر چشمۀ بقاء، رها شو، ما اهل پروازیم...
خبری در دنیا نیست
خیری هم از آن ندیدهایم...
تنها دلخوشیمان؛
محبت اهل بیت است...
ما از این دنیا...
چیزی نخواستیم؛
جز روضه
و نَفَسکشیدن...
در هوایشان…
