en
Feedback
سِــرِّ سُـوِیــدا

سِــرِّ سُـوِیــدا

Open in Telegram
249
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
Monajat - Hajmahdirasuli - Sarallahzanjan.mp34.60 MB

خدایا! ته کیسه‌مان هنوز چند دانه نور امید است، امشب برای خاکم، زمینم، وطنم دعا می کنم. و برای هر آن کس که برای خاکش، زمینش، و
خدایا! ته کیسه‌مان هنوز چند دانه نور امید است، امشب برای خاکم، زمینم، وطنم دعا می کنم. و برای هر آن کس که برای خاکش، زمینش، وطنش تلاشی کرده، هر کس در هر کجای این عالَم که برای خاکش،زمینش، وطنش محبوس و مهجور و مغضوب و تنها مانده و یا حتی آنکه جان داده... خدایا، وطن ما را دریاب، از وطن دِل تا وطن جان تا وطنِ جسم...

خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم… راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم…
خُرَّم آن روز کز این منزلِ ویران بروم… راحتِ جان طلبم و از پِیِ جانان بروم…

راه رسیدن، به کجا رفتن است؟

علقه‌ی قلبت را به آن بهترین رفاقت‌ها گره بزن…
علقه‌ی قلبت را به آن بهترین رفاقت‌ها گره بزن…

MP3.mp32.62 MB

خوشا به حال آن‌هایی که نه برای خوش‌دلیِ الکی، بلکه حقیقتا و عمیقا با تمام وجود، با سلول به سلول‌شان امید دارند که روزی با شما
خوشا به حال آن‌هایی که نه برای خوش‌دلیِ الکی، بلکه حقیقتا و عمیقا با تمام وجود، با سلول به سلول‌شان امید دارند که روزی با شما ملاقات می‌کنند… امید که ما را هزار امید باشد و هر هزار شما باشید… #این_وصل_را_هجران_مکن

-چیزی از بهشت بگو که به آن مشتاق شوم +مولا علی آن جاست ...

Bogzarad-Shajarian(Mohammad Darabifar Rework).mp32.49 MB

Repost from N/a
سكرات موت، اضطرابي‌ست كه به خاطر قطع تعلق نفس از بدن مي‌افتد به جان آدمي. ما اما در حياتِ خود بارها به جان كندن افتاده‌ايم، به حال احتضار و اضطراب. اين سكرات حيات از براي قطع كدامين تعلق است كه باعث شده هربار ميان زمين و آسمان دست و پا بزنيم؟!…. بعدالتّحریر: و كاش به حقيقتْ قطع تعلقي باشد و رها شدني، كه امواج پرتلاطم اين سكرات را به آغوشِ ساحلي واسع و وسيع برساند….

دل.mp31.89 MB

که گاهی شرحِ حالِ آدمی ممکن نیست...
که گاهی شرحِ حالِ آدمی ممکن نیست...

خانه دلتنگِ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم...

ای دل اگر نخواندت ره نبری به کوی او… بی قدمش کجا توان ره ببری به کوی او…

داستان دلدادگی‌ام به نوشتن، به سال‌های دور بازمی‌گردد؛ به روزهای کودکی.روز‌هایی که نخستین جرقه‌های این عشق جاودانه در دل کوچکم افروخته شد. نوشتن را، عشق به کلمات را و شور جاری کردن احساس بر صفحه‌ی سپید کاغذ را از مادر آموخته‌ام. مادری که واژه‌ها در دستانش جان می‌گرفتند و هر نامه‌اش، قصه‌ای بود از مهر، اندرز، یا دلواپسی. او هرگاه می‌خواست از خطری آگاهم کند، هر زمان که از من رنجیده خاطر بود، یا زمانی که خستگی و کم امید شدن را از چشمانم می‌خواند قلم به دست می‌گرفت و برایم می‌نوشت. نامه‌هایش سرشار از امید و مهربانی و‌ نور بود و همچون فانوس، مسیرم را در تاریکی‌ها روشن می‌کرد…. آخر هر نامه‌اش، دعای همیشگی‌اش برایم جاری‌ست: ایمان به خدای مهربان علم بسیار اخلاق نیکو ثروت بسیار و حلال نوشتن، جریانی زنده از مهر و معنا که از مادرم به من رسید و در اعماق جانم ریشه دواند…. ممنونتم مامان روزت مبارک♥️

سفرِ طولانیِ از بودن به نبودن، از حضور به محوِ حضور، از من به او…