249
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
خدایا!
ته کیسهمان هنوز چند دانه نور امید است،
امشب برای
خاکم، زمینم، وطنم دعا می کنم.
و برای هر آن کس که برای
خاکش، زمینش، وطنش تلاشی کرده،
هر کس در هر کجای این عالَم که برای
خاکش،زمینش، وطنش
محبوس و مهجور و مغضوب و تنها مانده
و یا حتی آنکه جان داده...
خدایا، وطن ما را دریاب،
از وطن دِل تا وطن جان تا وطنِ جسم...
خوشا به حال آنهایی که
نه برای خوشدلیِ الکی،
بلکه حقیقتا و عمیقا
با تمام وجود،
با سلول به سلولشان
امید دارند
که روزی با شما ملاقات میکنند…
امید که ما را هزار امید باشد
و هر هزار شما باشید…
#این_وصل_را_هجران_مکن
Repost from N/a
سكرات موت، اضطرابيست كه به خاطر قطع تعلق نفس از بدن ميافتد به جان آدمي. ما اما در حياتِ خود بارها به جان كندن افتادهايم، به حال احتضار و اضطراب. اين سكرات حيات از براي قطع كدامين تعلق است كه باعث شده هربار ميان زمين و آسمان دست و پا بزنيم؟!….
بعدالتّحریر: و كاش به حقيقتْ قطع تعلقي باشد و رها شدني، كه امواج پرتلاطم اين سكرات را به آغوشِ ساحلي واسع و وسيع برساند….
داستان دلدادگیام به نوشتن، به سالهای دور بازمیگردد؛ به روزهای کودکی.روزهایی که نخستین جرقههای این عشق جاودانه در دل کوچکم افروخته شد. نوشتن را، عشق به کلمات را و شور جاری کردن احساس بر صفحهی سپید کاغذ را از مادر آموختهام.
مادری که واژهها در دستانش جان میگرفتند و هر نامهاش، قصهای بود از مهر، اندرز، یا دلواپسی. او هرگاه میخواست از خطری آگاهم کند، هر زمان که از من رنجیده خاطر بود، یا زمانی که خستگی و کم امید شدن را از چشمانم میخواند قلم به دست میگرفت و برایم مینوشت.
نامههایش
سرشار از امید و مهربانی و نور بود
و همچون فانوس،
مسیرم را در تاریکیها روشن میکرد….
آخر هر نامهاش، دعای همیشگیاش برایم جاریست:
ایمان به خدای مهربان
علم بسیار
اخلاق نیکو
ثروت بسیار و حلال
نوشتن،
جریانی زنده از مهر و معنا که از مادرم به من رسید و در اعماق جانم ریشه دواند….
ممنونتم مامان
روزت مبارک♥️
