برچیده (گزیده نثر)
Open in Telegram
کانالهای مربوط به ما @ghazalshermahdishabani @ghazalbidelhasanhoseyni @bidelpazhooh @arshadadab @phdadab @nasrha ادمین: @mahdishabani2323 تبلیغ نداریم ⛔️
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
301
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ما نیامدهایم که ...
روزی در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک میشناختید؟
گفتم: خیر، قربان! خویشِ دور بنده بود و به اصرار خانواده آمدهام تا متقابلاً در روز ختم من، خویشان ایشان به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید؛ چرا که میخواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی به هیچکس نزد. حرف تندی به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام میگذاشتند ... حقیقتاً چه خوب آمد و چه خوب رفت ...
گفتم: این بهراستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفاتِ خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان برشمردید، نمیآمد و نمیرفت خیلی آسودهتر بود، چرا که هفتاد سال بهناحق و بهحرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت میجنگند و زخم میزنند و زخم میخورند و درد میکشند و درد میآورند و میسوزانند و میسوزند و میرنجانند و رنج میکشند ... و این بیچارهها که با دشمن، دشمنی میکنند و با دوست، دوستی، دائماً گرسنهاند و تشنه، چرا که آب و نانشان را همین کسانی خوردهاند و میخورند که زندگی را «بیشرمانه مردن» تعریف میکنند. آخِر، آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیرکلِّ دزد خائن، به یک نخستوزیر آمریکایی منحرف، به یک شاه بدکار هرزه، به یک چاقوکش باجبگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوریست؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک ساواکی را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزدهاست، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاهبردار نرفته، پسِ گردن یک گرانفروش متقلب نزده و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباختهٔ وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق میکند و به چه درد این دنیا میخورد؟
آقای محترم! ما نیامدهایم که بود و نبودمان هیچ تأثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمدهایم که با دشمنانِ آزادی، دشمنی کنیم و برنجانیمشان و همدوش مردان باایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق، بجنگیم. ما آمدهایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامدهایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بیآزارتر بود و از گاو، مظلومتر؛ ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتنمان و نگاه کردنمان و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود ... ما نیامدهایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم _ که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند ...
#نادر_ابراهیمی
ابوالمشاغل، چاپ ۲، ۱۳۷۲، نشر روزبهان: صص ۲۳۰ _ ۲۳۲.
@nasrha
میگویم «تمدن متوحّش» و مگر غیر از این است؟
چند هزار سال از این بهاصطلاح آغاز تمدن بشر گذشتهاست؛ از پایان دورهای که قانون جنگل بر جوامع بشری حکومت میکرد (و انگار حالا دیگر نمیکند) از پایان دورهای که حق با قویتر بود (و انگار حالا دیگر نیست)؛ از پایان دورهای که جانورانی چون چنگیز معتقد بودند که کسی از فاتح نمیپرسد: چرا؟ (و انگار حالا دیگر میپرسند) ...
چند هزار سال از طلوع آفتاب تمدن میگذرد و هنوز حق با کسی است که بُرد توپخانهاش بیشتر است، در حالیکه توپچی بیحقتر کس است.
چندین هزار سال از تدوین تاریخ اعجابانگیز تمدن بشر میگذرد؛ کتابی که جلدی چنین زیبا و مُذَهب و کاغذی چنین گرانبها دارد اما لایش را که بازکنی تعفنش همه منظومه شمسی را به گند میکشد.
در این چند هزار سال تمدن، پنجاه سال پیاپی را نمییابی که جهان در صلح و آرامش و امنیت سر کرده باشد و پشت انسان از وحشت جنگی تازه نلرزیده باشد.
در این چند هزار سال تمدن، هنوز جامعهای به هم نرسیده که افتخارش به هنروران و سازندگان موزه و فرهنگ باشد و نوابغ جنگ را به جای آنکه در باغهای وحش به زنجیر بکشند بر سرنوشت گوسفندان خدای مهربان حاکم نکند.
#احمد_شاملو
۳۱ تیر ۱۳۵۰، از مهتابی به کوچه
@nasrha
هیچ مسلک و عقیدهای که از کتاب و مرکّب چاپ وحشت کند و به دست گزمگان قفل بر دهان گویندگان زند و پاسبان بر ماشینهای چاپ بگمارد نمیتواند ادعا کند که پاسدار آزادی انسانهاست و شرافت انسانی را اساس و قاعدهٔ نظم خویش قرار دادهاست.
#احمد_شاملو
مجله خوشه، ش ۴۸، بهمن ۱۳۴۶.
@nasrha
عزیز من!
باور کن که هیچ چیز بهقدر صدای خندۀ آرام و شادمانۀ تو بر قدرت کار کردن و سرسختانه کار کردن من نمیافزاید و هیچ چیز همچون افسردگی و درخودفروریختگیِ تو مرا تحلیل نمیبرد، ضعیف نمیکند و از پا نمیاندازد ...
این بزرگترین و پردوامترین خواهش من از توست: مگذار غم سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش درآورَد و جای کوچکی برای من نگذارد. من به شادی محتاجم و به شادیِ تو بیشک بیش از شادمانی خودم؛ حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را در چنین زمانهای ببخش!
بانوی من! بانوی بخشندۀ من!
#نادر_ابراهیمی
چهل نامۀ کوتاه به همسرم، نامۀ ۱۴
@nasrha
لزوماً هر کسی که زندگی خود را پای عقیدهاش بگذارد، مثلاً یک گاوپرست که جانش را فدای حماقت گاوپرستی بکند، برای من حرمتی ندارد.
#احمد_شاملو
گفتوگوی دفتر نشر زمانه با احمد شاملو، ش ۱، مهر ۱۳۷۰.
@nasrha
آوردهاند که در شهر کاشان دو شخص دکان خربزهفروشى داشتند، میخریدند و میفروختند. یکى همیشه در دکان بود و یکى در تردد و گردش، و آن شریک که در تردد بود از شریک دیگر پرسید که امروز چیزى فروختهاى؟ گفت نه و اللّه! گفت چیزى خوردهاى! گفت نه! گفت پس خربزه بزرگى که دیروز نشان کردهام کجا رفته که حالا معلوم و پیدا نیست؟! و من در فکر آنم که در وقت خوردن آن خربزه رفیق داشتهاى یا نه؟ و این گفتوگو را که میکنم میخواهم بدانم که رفیق تو که بوده است؟ شریک گفت اى مرد به واللّه العظیم سوگند که رفیقى نداشته و من نخوردهام! آن مرد به شریکش گفت من کسى را به این کجخلقى و تندخویى ندیدهام که بهرِ حرفى، از جاى درآید و قسم خورَد. من کى مضایقه در خوردن خربزه با تو کردهام؟ مطلب و غرض آن است میترسم این خربزه را اگر تنها خورده باشى آسیبى به تو رسد چرا که آن خربزه بسیار بزرگ بوده. آن رفیق به شریک خود گفت به خدا و رسول و به قرآن و دین و مذهب و ملت قسم که من نخوردهام! بعد آن مرد گفت حالا اینها را که تو میگویى اگر کسى بشنود گمان میکند که من در خوردن خربزه با تو مضایقه داشتهام، زینهار اى برادر از براى اینچنین چیز جزئى از جاى برآیى! اینقدر میخواهم که بگویی تخم آن خربزه چه شد واگرنه خربزه فداى سر تو، بگذار خورده باشى. آن مرد از شنیدن این گفتوگو بیتاب شد و به دنیا و آخرت و به مشرق و به مغرب و به عیسى و موسى قسم خورد که من ابدا نخوردهام. آن مرد گفت این قسمها را براى کسى بخور که تو را نشناخته باشد، با وجود این من قول تو را قبول و باور دارم که تو نخوردهاى اما کجخلقى تا به این حد خوب نمیباشد. الحاصل پس از گفتوگوى زیاد آن شریک بیچاره گفت اى برادر من! نگاه کن، ببین! تو چرا اینقدر بىاعتقادى؟ قسمى و سوگندى دیگر نمانده که یاد نمایم، پس از این، از من چه میخواهى؟ این خربزه را به هر قیمت که میدانى به فروش میرسد، از حصّه من کم نموده و حساب کن! آن مرد گفت اى یار من از آن گذشتم و قیمت هم نمیخواهم، بد کردم، اگر من بعد از این مقوله حرف زنم، مرد نباشم، میخواهم حالا بدانم که پوست آن خربزه به اسب دادى و یا به یابو و یا به دور انداختى؟ آن فقیر تاب نیاورد، گریبان خود را پاره پاره کرد و رو به صحرا نمود.
#موش_و_گربه (حکایت ۲۳)
#شیخ_بهایی
@nasrha
.
هنر با مردم است و حقیقت را تبلیغ میکند، حتی هنگامی که مردم آن را دشمن بدانند. فکر میکنم که بهخصوص روشنفکر مستقل در مقامی ماورای جریانات سیاسی و حزبی و اینقبیل بازیها است. من یک بار در مصاحبهای گفتهام که روشنفکر بهمجردی که در یک نظام سیاسی – حتی نظامی که خودش پیشنهاد کرده باشد – قبول مسئولیتی بکند، از همان لحظه، دیگر در جناح روشنفکران جایی ندارد، بلکه مدافع پیشپاافتادهٔ آن نظام است.
#احمد_شاملو
گفتوشنودی با احمد شاملو، جواد مجابی و غلامحسین نصیریپور، دنیای سخن، ش ۲۳، آذر ۱۳۶۷؛ بازنشر در نام همهٔ شعرهای تو، ۱۳۷۸، ج ۲: ۹۱۶.
@nasrha
آزادی از نظر من یعنی قبل از هر چیز عروج انسان از طریق رها شدن از خرافات؛ آدمیزاد خرافهپرست از بردگی و جهل خودش دفاع میکند و مرا هم با خودش به بردگی میکشاند.
#احمد_شاملو
بهای سنگین پیشرفت انسان، درباره هنر و ادبیات، گفتوشنودی با احمد شاملو، به کوشش ناصر حریری، تیر ۱۳۷۱.
@nasrha
... مدهوش هوای حیاتبخشِ این شهرم. شهر نیست: یکپارچه بهشت است. بدونشک برای سجع و قافیه نبوده است که «شیراز» را «جنّتطراز» گفتهاند.
شیراز زنان و دختران زیبا دارد؛ ولی خودش از زنان و دخترانش زیباتر است. نه فقط اردیبهشت شیراز آبروی بهشت را میبرد، بلکه همهٔ ماههایش چنین سودایی در سر دارند. شیراز فصلبندیهای متداول سالها را بر هم زده است. تقویمش با تقویمهای دیگر فرق دارد. زمستان و تابستان نمیشناسد. عمر بهارش پایدار است. پاییزش نیز جز بهاری نجیب و رنگپریده نیست.
آسمان شیراز به رنگهای گوناگون درمیآید: از نیلیِ سیر تا لاجوردی روشن، کبودِ شفاف و آبی کمرنگ. ستارههای این آسمان همان ستارههای آسمانِ دیگرند؛ ولی در این دیار، فروغ و دلبریِ دیگری دارند.
آبوهوای شیراز گل میپرورد، سرو آزاد میرویاند، گردو را در کنار لیمو مینشاند، یاس و نسترن را بر اندام نار و ناروَن میپیچد، بادامِ بن را در بهمنماه به شکوفه میکشد و از همهٔ اینها بالاتر آتشِ زبانهکشِ ذوق را دامن میزند و در خاطرها شعرِ تر میانگیزد.
بیهوده نیست که اینهمه شاعر نغمهپرداز از خاک دلاویز این خطه برمیخیزد و در میان آنان، دو تن تا اوج قلههای افسانهای صعود میکنند؛ دو تن که فقط با یکدیگر رقابتی دارند و رقیبِ دیگری را به جهان شعر و ادب راه نمیدهند. دو پهلوان نامدار که یکی زمین را با همهٔ پهناوری و دیگری آسمان را با همهٔ بلندی فتح میکنند.
یکی از این دو تن با غزلهای شورانگیز خود بر سَریرِ سلطنتِ مُلک سخن جای میگیرد. زبانی به نرمیِ حریر و نازکی خیال دارد. با چشمی پُراشک به سراغ برگهای پژمرده میرود. با لبی مشتاق، چهرهٔ درماندگان را میبوسد. با لحنی به مهربانی بوسهٔ مادر، احوال یتیمان را میپرسد، برای آزادیِ دربندان میکوشد. به زمین و دردمندانِ روی زمین وفادار میماند و در طریق تسکینِ آلام ستمدیدگان آنچنان سرگرم میشود که کمتر میتواند گریزی بزند و از مردم دنیا جدا شود... .
لیکن آن دیگر، بیپروا به این گرفتاریها، بالوپر میگیرد، با شَهپَر نیرومندش قلههای مهگرفته و ستارههای دوردست را پشت سر میگذارد، به اوج فلک میرسد و تازیانهٔ طعن و طنز را بر سرِ هرچه که پست و کوچک و تنگ و حقیر است، فرود میآورد. با مدعیان ظاهرپرست میستیزد، پردههای ریبوریا را میدرد، پشمینههای آلوده را به آتش میکشد و آنگاه با آهنگی دلنشین و فاخر نوای فرحبخشِ عشق را سر میدهد و درهای آسمان را میگشاید.
#محمد_بهمنبیگی
اگر قرهقاج نبود، نشر باغ آینه، چاپ دوم، ۱۳۷۷: ۹۱ _ ۹۲.
@nasrha
شاعر با سرودن هر شعر قیام میکند و اگر قصد یا وجوبی در کار نباشد، شعری ندارد که بگوید. قیام او با هر شعر علیه توحش است.
#احمد_شاملو
دربارۀ شعر امروز، جُنگ کتاب اَرک، ۱۳۴۹: ۸۱، بازنشر در تاریخ تحلیلی شعر نو، ۱۳۷۰، ۴: ۲۷.
@nasrha
چهقدر دلم میخواست فرصتی باشد تا بتوانم روی کلمه «شادی» تکیه کنم و با همه وجود به مدح آن بپردازم!
#احمد_شاملو
مجله آدینه، ش ۵۴، آذر ۶۹، بازنشر در احمد شاملو: شاعر شبانهها و عاشقانهها، ۱۳۸۱: ۳۸۷.
@nasrha
لیسخور کفش ظالمان به پهنای زبان کفشلیسها است و قدرتِ ظلم آنها با طاقت تحمل مظلومان برآورده میشود.
#احمد_شاملو
کدام ملاحظات، دوستان؟! (ظ. اسفند ۱۳۵۷)، منتشره در لالایی با شیپور (گزینگویههای احمد شاملو): ۲۲۴. این مقاله که در کتاب مذکور و سایت شاملو منتشر شدهاست مشخص نیست کجا چاپ شده بود.
@nasrha
متأسفانه ما مردم فقط هنگامی در برابر جور و بیداد و توهین، رگهای گردنمان ورم میکند که خود بهشخصه گرفتار آن شده باشیم.
#احمد_شاملو
از مهتابی به کوچه، ۱۳۵۷: ۱۶۱
@nasrha
آنکه سانسور میکند از خودش در وحشت است. از افشای حقیقت میترسد، چراکه خودش فریب و دروغی بیش نیست. سانسور سد مطمئنیست در برابر نفوذ اندیشههای سازنده.
#احمد_شاملو
انگلها به جهل و تعصب توده دامن میزنند، هفتهنامه تهران مصوّر، ش ۱۷، ۲۸ اردیبهشت ۵۸.
@nasrha
شاید شاعر جوان حساب میکند میبیند مدح این و آن کردن که اسباب خجالت است، ستایش معشوق که بیعفافی است و آرمانخواهی هم دستمال بستن به سری است که درد نمیکند؛ چه باقی میماند؟ همین بهاصطلاح تصویرهای رایجی که کوشش میکنند هدف نهایی شعر وانموده شود؛ اینجوری هم بیخطر است، هم راحتتر. وقتی همه قبول کردند که شعر همین است، ناچار یک گوشهٔ نمد هم جایی به ما میدهند!
#احمد_شاملو
گفتوشنود با فرج سرکوهی
مجله آدینه، شماره ۷۲، مرداد ۱۳۷۱
@nasrha
#چرا_ادبیات؟
در غیاب ادبیات، عشق و لذت بیمایه میشد. ادبیات عشق و تمنا را عرصهای برای آفرینش هنری کردهاست. در غیاب ادبیات، اروتیسم وجود نداشت و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بیبهره میماند.
بهراستی گزافه نیست، اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو، پترارک، گونگورا یا بودلر را خواندهاند، در قیاس با آدمهای بیسوادی که سریالهای بیمایه تلویزیونیْ آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده، قدر لذت را بیشتر میدانند. در دنیایی بیسواد و بیبهره از ادبیات، عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ارضای حیوانات میشود، نخواهد بود و هرگز نمیتواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.
ادبیات محرک ذهن انتقادی است. در غیاب ادبیات، ذهنی انتقادی که محرک اصلی تحولات تاریخی و بهترین مدافع آزادی است لطمهای جدی خواهد خورد. این از آنروست که ادبیات خوب سراسر رادیکال است و پرسشهایی اساسی درباره جهان زیستگاه ما پیش میکشد. ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جانهای ناخرسند و عاصی است، زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه میآورد تا ناشادمان و ناکامل نباشد.
با ادبیات، آدمهایی بیسرزمین، بیزمان و نامیرا میشویم. ادبیات تنها ناخشنودیها را به شکلی گذرا تسکین میدهد، اما در همین لحظات گذرای تعلیق حیات، توهم ادبی ما را از جا میکند و به جایی فراتر از تاریخ میبرد و ما بدل به شهروندان بیسرزمین و بیزمان میشویم، نامیرا میشویم. بدینسان غنیتر، پرمغزتر، پیچیدهتر، شادمانتر و روشنتر از زمانی میشویم که قید و بندهای زندگی روزمره دست و پایمان را بستهاست.
ادبیات به ما میآموزد که میتوان جهان را بهبود بخشید. ادبیات به ما یادآوری میکند که این دنیا دنیای بدی است و آنان که خلاف این را وانمود میکنند، یعنی قدرتمندان و بختیاران به ما دروغ میگویند؛ و نیز به یاد ما میآورد که دنیا را میتوان بهبود بخشید و آن را به دنیایی که تخیل ما و زبان ما میتواند بسازد، شبیهتر کرد.
جامعه آزاد و دموکراتیک باید شهروندانی مسئول و اهل نقد داشته باشد، شهروندانی که میدانند ما نیاز به آن داریم که پیوسته جهانی را که در آنیم، به سنجش درآوریم تا هرچه بیشتر شبیه دنیایی شود که دوست داریم در آن زندگی کنیم.
حال، بهجاست اگر پیش خود دنیایی خیالی بسازیم؛ دنیایی بدون ادبیات و انسانهایی که نه شعر میخوانند و نه رمان. در این جامعه خشک و افسرده، با آن واژگان کممایه و بیرمقش که خرخر و ناله و اداهایی میمونوار جای کلمات را میگیرد، بعضی از صفتها وجود نخواهد داشت. بیگمان تحقق این ناکجاآباد، هولانگیز و بسیار نامحتمل است؛ اما اگر میخواهیم از بیمایگی تخیل و از امحای ناخشنودیهای پرارزش خود که احساساتمان را میپالاید و به ما میآموزد به شیوایی و دقت سخن بگوییم و نیز از تضعیف آزادیمان بپرهیزیم، باید دست به عمل بزنیم، دقیقتر بگویم: باید بخوانیم.
#چرا_ادبیات؟
#ماریو_بارگاس_یوسا
ترجمه #عبداله_کوثری
نشر #لوح_فکر
@nasrha
#چرا_ادبیات؟
در زمانهٔ ما علم و تکنولوژی نمیتوانند نقشی وحدتبخش داشته باشند و این دقیقاً به سبب گستردگی بینهایت دانش و سرعت تحول آن است، اما ادبیات فصل مشترک تجربیات آدمی بوده و خواهد بود و به واسطه آن انسانها میتوانند یکدیگر را بازشناسند و با یکدیگر گفتوگو کنند.
ادبیات میآموزد چیستیم و چگونهایم.
هیچچیز بهتر از ادبیات به ما نمیآموزد که تفاوتهای قومی و فرهنگی را نشانه غنای میراث آدمی بشماریم. مطالعه ادبیات خوب، بیگمان لذتبخش است؛ اما درعینحال به ما میآموزد که چیستیم و چگونهایم، با وحدت انسانیمان و با نقصهای انسانیمان، با اعمالمان، رؤیاهایمان و اوهاممان، بهتنهایی و با روابطی که ما را به هم میپیوندد، در تصویر اجتماعیمان و در خلوت وجدانمان.
ادبیات و احساسِ اشتراک در تجربه جمعی انسانی در دنیای امروز؛ یگانه چیزی که ما را به شناخت کلیت انسانیمان رهنمون میشود، در ادبیات نهفتهاست. این نگرش وحدتبخش، این کلام کلیتبخش نه در فلسفه یافت میشود و نه در تاریخ، نه در هنر و نه بیگمان در علوم اجتماعی. ادبیات از طریق متونی که به دست ما رسیده، ما را به گذشته میبرد و پیوند میدهد با کسانی که در روزگاران سپریشده سوداها به سر پختهاند، لذتها بردهاند و رؤیاها پروراندهاند، و همین متون، امروز به ما امکان میدهند که لذت ببریم و رؤیاهای خودمان را بپرورانیم. این احساس اشتراک در تجربه جمعی انسانی در درازنای زمان و مکان والاترین دستاورد ادبیات است.
حرفهای جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد واضح نیست. یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق مییابد. جامعهای که ادبیات مکتوب ندارد، در قیاس با جامعهای که مهمترین ابزار ارتباطی آن، یعنی کلمات، در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته، حرفهایش را با دقت کمتر، غنای کمتر و وضوح کمتر بیان میکند. جامعهای بیخبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده، همچون جامعهای از کرولالها دچار زبانپریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتداییاش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی که نمیخواند یا کم میخواند یا فقط پرتوپلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد، این آدم بسیار حرف میزند، اما اندک میگوید؛ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.
#چرا_ادبیات؟
#ماریو_بارگاس_یوسا
ترجمه #عبداله_کوثری
نشر #لوح_فکر
@nasrha
میخواستم اين چشمهايی را که برای هميشه بسته شده بود، روی کاغذ بکشم و برای خودم نگه دارم ... بالأخره چراغ را که دود میکرد خاموش کردم، دو شمعدان آوردم و بالای سر او روشن کردم، جلوی نور لرزان شمع حالت صورتش آرامتر شد و در سايهروشن اطاق، حالت مرموز و اثيری به خودش گرفت. کاغذ و لوازم کارم را برداشتم، آمدم کنار تخت او، چون ديگر اين تخت مال او بود، میخواستم اين شکلی که خيلی آهسته و خردهخرده محکوم به تجزيه و نيستی بود، اين شکلی که ظاهراً بیحرکت و به يک حالت بود سر فارغ از رويش بکشم، روی کاغذ خطوط اصلی آن را ضبط بکنم، همان خطوطی که از اين صورت در من مؤثر بود انتخاب بکنم. نقاشی هرچند مختصر و ساده باشد ولی بايد تأثير بکند و روحی داشته باشد؛ اما من که عادت به نقاشی چاپی روی جلد قلمدان کرده بودم حالا بايد فکر خودم را به کار بيندازم و خيال خودم، يعنی آن موهومی که از صورت او در من تأثير داشت پيش خودم مجسم بکنم، يک نگاه به صورت او بيندازم، بعد چشمم را ببندم و خطهایی را که از صورت او انتخاب میکردم، روی کاغذ بياورم تا به اين وسيله با فکر خودم شايد ترياکی برای روح شکنجهشدهام پيدا بکنم.
بالأخره در زندگی بیحرکت خطها و اشکال پناه بردم. اين موضوع با شيوه نقاشیِ مرده من تناسب خاصی داشت. نقاشی از روی مرده، اصلاً من نقاش مردهها بودم. ولی چشمها، چشمهای بسته او، آيا لازم داشتم که دوباره آنها را ببينم؟ آيا به قدر کافی در فکر و مغز من مجسم نبودند؟ نمیدانم تا نزديک صبح چند بار از روی صورتِ او نقاشی کردم! ولی هيچ کدام موافق ميلم نمیشد. هرچه میکشيدم پاره میکردم. از اين کار نه خسته میشدم و نه گذشتِ زمان را حس میکردم. تاريکروشن بود، روشنایی کدری از پشتِ شيشههای پنجره، داخل اطاقم شده بود. من مشغول تصويری بودم که به نظرم از همه بهتر شده بود، ولی چشمها، آن چشمهایی که به حال سرزنش بود، مثل اينکه گناهان پوزشناپذيری از من سر زده باشد! آن چشمها را نمیتوانستم روی کاغذ بياورم. يک مرتبه همه زندگی و يادبودِ آن چشمها از خاطرم محو شد. کوشش من بيهوده بود.
#صادق_هدایت
#بوف_کور
@nasrha
این همان کسی بود که تمام زندگی مرا زهرآلود کرده بود و یا اصلاً زندگی من مستعد بود که زهرآلود بشود و من بهجز زندگی زهرآلود زندگی دیگری را نمیتوانستم داشته باشم، حالا اینجا در اتاقم تن و سایهاش را به من داد، روح شکننده و موقت او که هیچ رابطهای با دنیای زمینیان نداشت از میان لباس سیاه چینخوردهاش آهسته بیرون آمد، از میان جسمی که او را شکنجه میکرد و در دنیای سایههای سرگردان رفت، گویا سایهٔ مرا هم با خودش برد؛ ولی تنش بیحسوحرکت آنجا افتاده بود، عضلات نرم و لمس او، رگ و پی و استخوانهایش منتظر پوسیده شدن بودند و خوراک لذیذی برای کرمها و موشهای زیر زمین تهیه شده بود، من در این اتاق فقیر پر از نکبت و مسکنت، در اتاقی که مثل گور بود، در میان تاریکی شب جاودانی که مرا فراگرفتهبود و به بدنهٔ دیوارها فرورفته بود، بایستی یک شب بلند تاریک سرد و بیانتها در جوار مرده به سر ببرم _ با مردهٔ او _ به نظرم آمد که تا دنیا دنیا است، تا من بودهام، یک مرده، یک مردهٔ سرد و بیحسوحرکت در اتاق تاریک با من بودهاست.
در این لحظه افکارم منجمد شده بود، یک زندگی منحصربهفرد عجیب در من تولید شد. چون زندگیام مربوط به همهٔ هستیهایی میشد که دور من بودند، به همهٔ سایههایی که در اطرافم میلرزیدند و وابستگی عمیق و جداییناپذیر با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم و به وسیلهٔ رشتههای نامریی، جریان اضطرابی بین من و همهٔ عناصر طبیعت برقرار شده بود. هیچگونه فکر و خیالی به نظرم غیرطبیعی نمیآمد. من قادر بودم بهآسانی به رموز نقاشیهای قدیمی، به اسرار کتابهای مشکل فلسفه، به حماقت ازلی اشکال و انواع پی ببرم. زیرا در این لحظه من در گردش زمین و افلاک، در نشو و نمای رستنیها و جنبش جانوران شرکت داشتم، گذشته و آینده، دور و نزدیک با زندگی احساساتی من شریک و توأم شده بود.
#بوف_کور
#صادق_هدایت
@nasrha
.
اگرچه خون در بدن میایستد و بعد از یک شبانهروز بعضی از اعضاءِ بدن شروع به تجزیه شدن میکنند ولی تا مدتی بعد از مرگ، موی سر و ناخن میرویَد. آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین میروند؟ یا تا مدتی از باقیماندۀ خونی که در عروق کوچک هست، زندگی مبهمی را دنبال میکنند؟
حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به آنکه حس بکنند که مُردهاند! پیرهایی هستند که با لبخند میمیرند، مثل اینکه خواببهخواب میروند و یا پیهسوزی که خاموش میشود اما یک نفر جوان قوی که ناگهان میمیرد و همۀ قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ میجنگد چه احساساتی خواهد داشت؟
#بوف_کور
#صادق_هدایت
@nasrha
