en
Feedback
برچیده (گزیده نثر)

برچیده (گزیده نثر)

Open in Telegram

کانال‌های مربوط به ما @ghazalshermahdishabani @ghazalbidelhasanhoseyni @bidelpazhooh @arshadadab @phdadab @nasrha ادمین: @mahdishabani2323 تبلیغ نداریم ⛔️

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
301
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ابوریحان و سلطان محمود آورده‌اند که یمین‌الدوله سلطان محمود بن ناصرالدین به شهر غزنین بر بالای کوشکی در چهاردری نشسته بود به باغ هزاردرخت. روی به ابوریحان کرد و گفت: من از این چهار در از کدام در بیرون خواهم رفت؟ حکم کن و اختیار آن بر پاره‌ای کاغذ نویس و در زیر نهالىِ من نه. و این هر چهار در راه گذر داشت. ابوریحان اسطرلاب خواست و ارتفاع بگرفت و طالع درست کرد و ساعتی اندیشه نمود و بر پاره‌ای کاغد بنوشت و در زیر نهالی نهاد. محمود گفت: حکم کردی؟ گفت: کردم. محمود بفرمود تا کَننده و تیشه و بیل آوردند، بر دیواری که جانب مشرق است دری پنجمین بکندند و از آن در بیرون رفت و گفت آن کاغدپاره بیاوردند. بوریحان بر وی نوشته بود که از این چهار در هیچ بیرون نشود بر دیوار مشرق دری کَنند و از آن در بیرون شود. محمود چون بخواند طیره گشت و گفت او را به میان سرای فرواندازند. چنان کردند مگر با بام میانگین، دامی بسته بود. بوریحان بر آن دام آمد و دام بدرید و آهسته به زمین فرودآمد. چنان که بر وی افگار نشد. محمود گفت: او را برآرید. برآوردند. گفت: یا بوریحان! از این حال باری ندانسته بودی. گفت: ای خداوند دانسته بودم. گفت: دلیل کو؟ غلام را آواز داد و تقویم از غلام بستد و تحویل خویش از میان تقویم بیرون کرد. در احکام آن روز نوشته بود که مرا از جای بلند بیندازند ولیکن به‌سلامت به زمین آیم و تن‌درست برخیزم. این سخن نیز موافق رای محمود نیامد طیره‌تر گشت. گفت: او را به قلعه برید و بازدارید. او را به قلعهٔ غزنین بازداشتند و شش ماه در آن حبس بماند. #نظامی_عروضی_سمرقندی #چهارمقاله (مقالت سوم: در علم نجوم) @nasrha

خروجِ «تارابی» در شُهور سنهٔ ستّ و ثلثین و ستّمائة، قِران ِ نَحسَین بود در برج سرطان، منجمان حکم کرده بودند که فتنه‌ای ظاهر شود و یمکن مبتدِعی خروج کند. بر سه فرسنگی بخارا دیهی است که آن را تاراب گویند. مردی بود نام او محمود صانع غربال، چنان‌که در حق او گفته‌اند در حماقت و جهل عدیم‌المثل، به سالوس و زرق، زهد و عبادتی آغاز نهاد و دعوی پری‌داری کرد یعنی جنیان با او سخن می‌گویند و از غیبیّات او را خبر می‌دهند و در بلاد ماوراءالنهر و ترکستان بسیار کسان _ بیشتر عورتینه _ دعوی پری‌داری کنند و هر کس را که رنجی باشد یا بیمار شود ضیافت کنند و پری‌خوان را بخوانند و رقص‌ها کنند و امثال آن خرافات، و آن شیوه را جُهّال و عوامّْ التزام کنند، چون خواهر او به هر نوع از هذیانات پری‌داران با او سخنی می‌گفت تا او اشاعَت می‌کرد، عوام‌الناس را خود چه باید تا تبع جهل شوند، روی بدو نهادند و هر کجا مزمنی بود و مبتلائی، روی بدو آوردند و اتفاق را نیز در آن زمره بر یک دو شخص اثر صحتی یافته‌اند، اکثر ایشان روی بدو آوردند از خاص و عام اِلاّ مَن ْ اَتی ﷲ بقلب سلیم؛ و در بخارا از چند معتبر مقبولْ‌قول شنیدم که ایشان گفتند در حضور ما به فضله ٔ سگ یک دو نابینا را دارو در چشم دمید صحت یافتند، من جواب دادم که بینندگان نابینا بودند و الاّ این معجزه ٔ عیسی بن مریم بوده‌است و بس، قال ﷲ تعالی: تُبْرِی ُٔ الاکمة و الابرص؛ و اگر من این حالت به چشم خود مشاهده کنم به مداوای چشم مشغول شوم! #تاریخ_جهان‌گشا #عطاملک_جوینی تصحیح علامه قزوینی نشر ارغوان، جلد یک: ۸۵ _ ۸۶. @nasrha

... درهای اتاق بسته بود و بخاری در گوشه‌ای می‌سوخت. مردی در تخت‌خواب خود، پس از چهل سال زندگی، آخرین لحظات عمرش را می‌گذراند. او را _ وقتی کوچک بود _ پدر و مادرش «سلمان» صدا می‌زدند، اما در این هنگام کسی نمی‌دانست به او چه بگوید و او را چه بنامد، و یا بهتر بگوییم کسی احساس نمی‌کرد که نیازی هم به چنین کاری باشد. دور تا دور اتاق، خویشاوندانش ایستاده بودند، پدر پیرش کنار تخت‌خواب زانو زده بود و تنها موهای انبوه سپیدش به تمامی دیده می‌شد و چشم‌هایش در زیر ابروهای پرپشت و آویخته‌اش خفته بود. مادر در گوشه دیگری، چادرش را به خود پیچیده بود و سرش را در سینه پنهان می‌داشت. آرام بود، اما از حرکت نومیدانهٔ شانه‌هایش معلوم می‌شد که گریه می‌کند. دیگران ایستاده بودند، هر کدام به نحوی، ولی نگاهشان بر سلمان دوخته بود. دکتر که پشت به جمع داشت برگشت و آهسته به سخن آمد و گفت که به هر حال هنوز معلوم نیست چه بشود و امید هست که او چند روز دیگر هم زنده باشد. و آن‌گاه آهسته‌تر به سخنانش افزود که در این لحظه برای بیمارش، موهبتی بهتر از مرگ نیست چون او را از تحمل دردهایی شدید و طاقت‌فرسا آسوده خواهد کرد. #با_کمال_تأسف #بهرام_صادقی @nasrha

.. بايد قبول کرد که اين آب چه بخواهد مسير خودش را خودش پيدا کند و چه از پيش‌ معين ‌شده باشد لجن دارد، برگ خشک و آب دماغ دارد. اين کثافت‌ها کنار می‌روند. اگر نرفتند و اگر ماندند موج ديگری می‌آيد و اين‌ها را زير می‌گيرد. اين‌ها را در عظمت خودش حل می‌کند و از بين می‌برد. می‌پرسم: تو حزبی نيستی. نه؟ می‌گويد: نه. هنوز نه. نخواسته‌ام باشم. اختلاف‌هايشان خيلی زياد است. پرت و پلا هم می‌گويند. من فرياد زدن را وظيفه‌ خودم می‌دانم؛ اما هنوز درباره‌ اين‌که نوع خاصی فرياد بزنم خيلی فکر نکرده‌ام. می‌ترسم که آن نوع خاص بدترين نوع فرياد باشد. می‌پرسم: خيال می‌کنی همين‌طور ول و بی‌جهت فرياد زدن فايده‌ای هم دارد؟ می‌گويد: دارد. و توضيح می‌دهد: می‌دانی؟ ما يک عده آوازخوان مبتدی هستيم. يعنی آمده‌ايم که آواز خواندن را در يک کُر ملی بزرگ ياد بگيريم. آمده‌ايم ياد بگيريم که چه‌طور هزار نفر يا ده هزار نفر می‌توانند آواز بخوانند و به نظر برسد که فقط يک نفر با صدای بسيار رسا آواز می‌خواند. ما مبتدی هستيم، با اصواتی ناخوشايند، با اصوات جدا از هم. فقط تمايل به خواندن در ماست. تمايل به گروهی خواندن. ما ضمن خواندن، تربيت می‌شويم. ما در همان حال که می‌خوانيم و بد می‌خوانيم به‌تدريج به سوی يگانه خواندن و خوب خواندن رانده می‌شويم. اين زمان می‌خواهد. بيرون از گود نمی‌شود خواندن در جمع را آموخت؛ اما بعد از اين‌که با هم خواندن را ياد گرفتيم، شايد بتوانيم از ميان خود دسته‌ای را که افرادش بهترين صدا را دارند انتخاب کنيم. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکّی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافت‌هايی که در پيش می‌رانَد. ديده‌ای در جويی، تازه، آب انداخته‌اند. آب، می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافت‌ها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند؟ شايد آن کثافت‌ها، برگ‌های خشک، تف و آب‌دماغ‌هايی که توی جوی انداخته شده، اين‌طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين‌جور حرف‌ها، اما، کشک! خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... نه … نان و آزادی قرينه نيستند. درحقيقت این‌ها دو هدف هستند که پشت هم قرار دارند. و قضاوت ما مربوط است به اين‌که از کدام جهت نگاه کنيم. و روی يک ورق کاغذ دو دايره‌ توی هم می‌کشد. – از روبه‌رو و از پشت، اين دو دايره، دايره‌ نان و دايره‌ آزادی بر هم منطبق می‌شوند و تقريباً يک دايره را تشکيل می‌دهند. آن وقت تير تو مستقيماً از هر دوی آن‌ها عبور می‌کند، با اين تفاوت که اگر از روبه‌رو تير بيندازی، هدف نان را مقدم می‌بينی و هدف آزادی را پشت آن. اگر از پشت، تير بيندازی اول آزادی را می‌بينی و بعد نان را، اما اگر از پهلو نگاه کنی، البته، اين دو هدف شکل قرينه پيدا می‌کنند و يک تير به هر دوی آن‌ها نمی‌نشيند. صحيح؟ پس اين تويی که بايد آن‌قدر بچرخی تا اين دو هدف پشت سر هم قرار بگيرند. اگر حس کنی که نان برای جامعه‌ تو مقدم است، از روبه‌رو تير می‌اندازی و اگر حس کنی که جامعه‌ تو دل‌بسته و محتاج آزادی است، از پشت. خوب؟ گمانم حرف‌های اين يکی بيشتر به دلم نشسته است ... #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... اگر ما دو هدف متقارن داشته باشيم، دو هدف که در مقابل يکديگر قرار گرفته باشند، هرگز نمی‌توانيم تيری به سوی هر دوی اين هدف‌ها بيندازيم. يک تير، به سوی دو هدف متقارن، ممکن نيست. نان و آزادی در کنار هم نيستند، قرينه‌ همديگرند. هم‌اتاقی تازه‌ من اين حرف را تصديق می‌کند و مَثل‌هایی می‌زند. عيب کار هم همين است. این‌ها هميشه مثل‌هايشان را طوری می‌زنند که حق را به جانب آن‌ها می‌کشد. شايد هم حق داشته باشند؛ اما اين مثل‌ها آدم را کلافه می‌کند. به هر حال چيزی که تقريباً برايم مسلّم می‌شود اين است که نان و آزادی دو هدف متقارن‌اند. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... اگر تو از حداقل وسايل زندگی محروم باشی، می‌توانی درست فکر کنی؟ اگر تو نان نداشته باشی و گرسنگی بيخ حلقومت را چسبيده باشد، می‌توانی فرهنگت را پيش برانی و آن‌قدر سطح دانش بشری‌ات را بالا بياوری که به مفهوم عميق آزادی و عدالت فکر کنی؟می‌پرسم: نمی‌شود؟ پس هندی‌ها چرا با انگلیسی‌ها جنگيدند؟ هندی‌های گرسنه، هندی‌هایی که هيچ چيز نداشتند؟ می‌گويد: درست همين سؤال را بايد مطرح کرد و جواب را از شکمش بيرون کشيد. آن‌ها هم به خاطر همان حداقلی که می‌خواستند داشته باشند، جنگيدند. محرک آن‌ها گرسنگی بود نه آزادی‌خواهی. با اين وجود، من فکر می‌کنم خيلی ساده است که ما قبول کنيم انسان به خاطر نان و آزادی، مشترکاً، می‌جنگد، و اين هر دو به‌اتفاق، نيازمندی اوليه‌ انسان را تشکيل می‌دهند. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

... اگر کسی يا دستگاهی بيايد و به تو بگويد: «نانت را می‌دهم، آبت را می‌دهم، مسکن می‌خواهی؟ آن را هم می‌دهم، پوشاک می‌خواهی؟ بسيار خوب؛ اما در عوض، تو مطيع باش، مطيع من» تو قبول می‌کنی؟ جواب می‌دهم: چه مرضی دارم قبول نکنم؟ می‌پرسد: اگر تو را عليه عدالت واقعی برانگيخت چه؟ می‌گويم: قبول نمی‌کنم. می‌گويد: کسی مرض دارد که بيايد نان و آب و مسکن و پوشاکت را بدهد و چيزی هم خلاف عدالت از تو نخواهد؟ فکر می‌کنم. نمی‌دانم. – نه، ظاهراً ممکن نيست. – خوب پس ميان نان خواستن و آزادی‌خواهی، تضادی به وجود می‌آيد. چه، تنها در آزادی است که انسان می‌تواند عدالت را انتخاب کند. اين طور نيست؟ – چرا؛ گمانم همين‌طور باشد. – بسيار خوب! پس تو به خاطر نفْس آزادی می‌جنگی نه هيچ چيز ديگر. گرسنه اما آزاد. #نادر_ابراهیمی #باد_باد_مهرگان @nasrha

و احتیاط باید کردن نویسندگان را در هر چه نویسند؛ که از گفتار باز توان ایستاد و از نبشتن باز نتوان ایستاد و نبشته باز نتوان گردانید. #ابوالفضل_بیهقی #تاریخ_بیهقی @nasrha

یکی در باغ خود رفت. دزدی را پشتواره پیاز دربسته دید. گفت در این باغ چه کار داری؟ گفت بر راه می‌گذشتم، ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت چرا پیاز برکندی؟ گفت باد مرا می‌ربود. دست در بنه پیاز می‌زدم، از زمین برآمد. گفت این هم قبول، ولی چه کسی جمع کرد و پشتواره بست؟! گفت والله، من نیز در این فکر بودم که آمدی! #عبید_زاکانی #رساله_دل‌گشا @nasrha

. سلطان محمود را در حالت گرسنگی، بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد گفت بادنجان طعامی‌ است خوش؛ ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون [سلطان] سیر شد گفت بادنجان سخت‌مضر چیزی است. ندیم در مضرتِ بادنجان مبالغتی تمام کرد. [سلطان] گفت ای مردک! نه این زمان، مدحش می‌گفتی؟ گفت من ندیمِ توام، نه ندیم بادنجان. مرا چیزی می‌باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را! #عبید_زاکانی #رساله_دل‌گشا @nasrha

شخصی به نردبان در باغ دیگری می‌رفت تا میوه بدزدد. خداوند باغ برسید و گفت در باغ من چه کار داری؟ گفت نردبان می‌فروشم! گفت نردبان در باغ من می‌فروشی؟ گفت نردبان از آنِ من است، هر کجا که خواهم می‌فروشم. #عبید_زاکانی #رساله_دل‌گشا @nasrha

معركه‌گیری با پسر خود ماجرا می‌كرد كه: تو هیچ ‌كاری نمی‌كنی و عمر در بطالت به ‌سر می‌بری. چند با تو بگویم كه معلق ‌زدن بیاموز، سگ ز چنبر جهانیدن و رسن‌بازی تعلّم‌ کن تا از عمر خود برخوردار شوی؟ اگر از من نمی‌شنوی، به‌خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علمِ مرده‌ریگِ ایشان بیاموزی و دانشمند شوی و تا زنده باشی در مذلّت و فلاكت و اِدبار بمانی و یک‌جو از هیچ ‌جا حاصل نتوانی ‌کرد! #عبید_زاکانی #رساله‌_دل‌گشا @nasrha

نخستین روز سال ۱۳۲۵ بود. ما در تهران بودیم و با پدرم می‌رفتیم به دیدار نوروزی پیرترهای خانواده؛ روی بساط یک روزنامه‌فروش، تو روزنامه پولاد، چشمم افتاد به عکس نیما که رسام ارژنگی کشیده بود و تکه‌ای از شعر ناقوس او؛ یک‌قلم مسحور شدم، پس شعر این است!‌ حافظ را پیش از آن خیلی دوست داشتم و غزل‌هایش را به عنوان شعر، برگزیده بودم و ناگهان نیما تو ذهن من جرقه زد، یعنی استارت را او زد با شعر ناقوس. دو سال بعدش نیما را برای نخستین بار دیدار کردم، نشانی‌اش را پیدا کردم، رفتم درِ خانه‌اش را زدم، دیدم نیما با همان چهره که رسام ارژنگی کشیده بود، آمد دم در. به او گفتم: استاد، نام من فلان است، شما را بسیار دوست دارم و آمده‌ام به شاگردی‌تان. دیگر غالباً من مزاحم این مرد بودم، بدون این‌که فکر کنم دارم وقتش را تلف می‌کنم، تقریباً هر روز پیش نیما بودم. نخستین چاپ افسانه در روزنامه عشقی بود، بعد من آن را به صورت کتاب درآوردم. با مقدمه‌ای کوتاه که هرگز نمی‌دانم نیما چطور حاضر شد بپذیرد که من برایش مقدمه بنویسم، من یک الف ‌بچه بودم. آن‌موقع از کسانی که دور و بر نیما بودند، یکی دکتر مبشری بود، اسدالله مبشری … آن‌موقع وکیل دادگستری بود و درباره نیما آغاز کرده بود در روزنامه‌ای که فریدون توللی و منشعبین درمی‌آوردند به بررسی کارهای نیما. خیلی هم دوست داشتم او را. آن‌جا با او آشنا شدم. یکی دو بار هم گویا با جلال آل‌احمد رفتیم پیش نیما؛ با آدم‌های گوناگونی آن‌جا برخورد کردم، ولی برای من، آن آدم‌ها جالب نبودند، برای من فقط خود نیما جالب بود، خود او برایم مطرح بود، مثلاً دیدم انور خامه‌ای نوشته: یک بار رفتیم پیش نیما، دیدم شاملو خیلی با حرمت نشسته جلوی او. من هرگز یادم نیست که انور خامه‌ای را آن‌جا دیدم یا نه، یا آل‌احمد یادم نیست؛ نوشته که با شاملو رفتیم پیش نیما ولی من اصلاً یادم نیست، برای این‌که واقعاً من فقط حضور نیما را می‌دیدم. آشنایی من با نیما آن‌قدر بود که تقریباً جزء خانواده‌اش شده بودم. مثلاً یک بار شراگیم که تب شدید کرده بود و عالیه و نیما سخت نگرانش بودند، آن‌جور که یادم است، انگار پولی هم در بساط نبود، شمال کوچه پاریس، کوچه‌ای بود که می‌خورد به خیابان شاه و آن طرف خیابان، درمانگاه پزشک بابالیان بود، که از توی زندان روس‌ها با هم آشنا شده بودیم و مرا بسیار دوست می‌داشت. من شراگیم را به کول کشیدم و چهار نفری رفتیم به درمانگاه پزشک بابالیان. من به روسی به پزشک گفتم که این شاعر، استاد من است، بچه‌اش بیمار است و پولی هم نداریم، دواش را هم باید خودت بدهی … این‌جورها، جزء خانواده نیما شده بودم، گاهی هم نیما و عالیه به خانه ما می‌آمدند، شامی می‌زدیم و حتی شب هم می‌ماندند. #احمد_شاملو #نام_همه_شعرهای_تو [درباره شعر شاملو] ع. پاشایی، ج ۲: ص ۶۰۵ تا ۶۰۹. @nasrha

. ناصر خسرو وارد نیشابور شد، ناشناس به دکان پینه‌دوزی رفت تا وصله‌ای بر پای‌افزارش زند، سروصدایی از گوشه بازار برخاست. پینه‌دوز کارش را رها کرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت. ساعتی بعد بازآمد با لختی گوشت خونین بر سر درفش پینه‌دوزی‌اش. در پاسخِ ناصر خسرو که چه خبر بود، گفت: «در مدرسه انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو (البته فلان‌فلان‌شده) استناد کرده بود، علما فتوای قتلش دادند و خلایق تکه‌تکه‌اش کردند و هر کس به نیت کسب ثواب، زخمی زد و پاره‌ای از بدنش جدا کرد، دریغا که نصیب من همین قدر شده». ناصر خسرو کفش را از دست پینه‌دوز قاپید و به راه افتاد در حالی که می‌گفت: «برادر، کفشم را بده، من حاضر نیستم در شهری که نام ناصر خسروِ ملعون برده شده، لحظه‌ای درنگ کنم!» #سعیدی_سیرجانی ضحاک ماردوش، ۱۸ @nasrha

راست است که شما دروغ می‌گویید و این‌که بعد از این هم تا پایان دنیا دروغ خواهید گفت! بلی! من شیوه کارتان را خوب فهمیده‌ام؛ شما مردم را گرسنه نگاه داشته‌اید و آن‌ها را از هم جدا کرده‌اید تا عصیان و شورششان را از بین ببرید؛ آن‌ها را ضعیف و درمانده می‌کنید و سبعانه نیروی آن‌ها را می‌بلعید و اوقاتشان را مشغول می‌کنید تا از وحشت، نه جوششی بکنند و نه مجالی برای جوشش داشته باشند! آن‌ها در یک جای ایستاده‌اند و درجا می‌زنند، راضی باشید! علی‌رغم جمعیتی که دارند تنها هستند! من هم تنها هستم، همه ما تنها هستیم زیرا دیگران ترسو و ذلیل هستند. ولی با وجود تنهایی و اسارت، با وجود آن‌که مانند آن‌ها خوار و پست شده‌ام، به شما اعلام می‌کنم که شما هیچ نیستید و این قدرتی که تا چشم کار می‌کند گسترش دارد و تا اعماق آسمان را به سیاهی و تاریکی کشانده‌است چیزی نیست مگر سایه کوچکی که به روی قطعه خاکی سنگینی می‌کند و بر اثر بادی خشمگین نابود می‌شود. #آلبر_کامو حکومت نظامی (شهربندان)، ترجمه یحیی مروستی، نشر جامی، ۱۳۸۸. @nasrha

و گفت: اگر دوزخْ مرا بخشند، هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آن‌که عشقْ خودْ او را صد بار سوخته‌است. سائلی گفت: اگر آن عاشق را جرم بسیار بود، او را نسوزی؟ گفت: نی، که آن جرم به اختیار نبوده‌است، که کار عاشقان اضطراری بوَد نه اختیاری. #عطار تذکرة‌الاولیاء ذکر یحیی معاذ رازی @nasrha