Antovaan | آنتوان
Open in Telegram
7 436
Subscribers
-124 hours
-147 days
-2230 days
Posts Archive
7 436
بعضی از قطعهها هستند که جای کلمات، با تو حرف میزنند، گریه میکنند، میخندند، در آغوش میگیرند و تو را در پناه خود نگه میدارند. برای همین است که در همهی این سالها، شما را به موسیقیهای بیکلامی دعوت کردهام که صدای من بودهاند. قصههایی که هرگز نتوانستم به زبان بیاورم. و وجودم را با جنسی از سکوت همراه آنها حمل کردهام. سکوتی که نه از ناتوانیِ گفتن باشد. که از دشواریِ یافتن واژهها متولد میشد. درستترش را بگویم گاهی احساسها آنقدر عمیق هستند، که زبان آدمی پیش از رسیدن به آنها، خسته میشود. اما موسیقی، انگار بدون آنکه چیزی را توضیح بدهد، درست به همان نقطهای میرسد که کلمات از آن باز میگردند. و شاید برای همین است که هر بار قطعهای را با شما قسمت کردهام، در حقیقت تکهای از خودم را پیش شماها فرستادهام. نه برای آنکه شنیده شود. بلکه برای آنکه حس شود. هر نت بیکلامها، نامهای بوده برای همهی شماها. هیچوقت نوشته نشد، اما همیشه در دلهایتان به مقصد رسید...
@Antovaan
7 436
در بعضی از شبها، گاهی احساس میکنم در یکی از تاریکترین نقطههای این جهان ایستادهام. اعماق خستگیهایم اینقدر من را در خودشان دفن میکنند که حتی کلمه ای برایش پیدا نمیکنم. و به این فکر میکنم که آدمها را فقط یک چیز از پا میاندازد. بیدفاع شدن در مقابل خود. آنجایی که دستانت را در مقابل رنجهایت، خستگیهایت و سکوتهایت بالامیآوری. همهی ما شبی آن را تجربهاش کردهایم. و امشب من بی دفاع ترینم در مقابل خودم هستم...
@Antovaan
7 436
پرسید: از تنهاتر شدن نمیترسی؟
گفتم هرگز، چرا که وقتی چیزی در کمال خودش باشد، یعنی به بیشترین مقدار ممکن در آن رسیده است و بیش از آن در کار نیست. من به کمال تنهایی رسیدهام، پس هیچگاه تنهاتر نمیشوم.
@Antovaan
7 436
خواستی آغوشی و پناهی باشی برایش، مثل نیما به همسرش عالیه بگو: بیا! روی قلب من قرار بگیر ... ✨
@Antovaan
7 436
نامههای نیما را که میخوانم احساس میکنم، نیما عاشقانه نمینوشت تا کسی را شیفتهی قلمش کند. مینوشت چون دلش راهی جز واژه نداشت. تکتک کلمات این نامه انگار برایم تازه هستند. "به دستی دست بده که دستت را نگاه بدارد. به جایی پا بگذار که زیر پای تو نلغزد. موجهای دریا که در وقت طلوع ماه و خورشید این قدر قشنگ و برازنده است، کی توانسته است به آن اعتماد کند و روی آن بیفتد؟ و ولی کوه محکم، اگر چه به ظاهر خشن است، تمام گلها روی آن قرار گرفته اند. بیا! بیا! روی قلب من قرار بگیر" ...
@Antovaan
7 436
سلام بچهها. خوبین. میتونم یه کمکی ازتون بگیرم. شاید یه دقیقه بیشتر وقتتون رو نگیره. ولی کمک خیلی بزرگی به من میکنین. اگر براتون مقدوره برین اینجا و بعدش یه بات براتون میادش. روی Start بزنین و بعدش طبق عکسی که فرستادم، یه کد نشون میده توی یه تصویر که مطمین بشه شما ربات نیستین و انسان هستین. بعدش که کد رو زدین فقط باید روی اون دکمه پایین بزنین و توی چنل عضو بشین. همین. جوین شدن شما توی چنلش به من کمک هزینه استفاده از سرویسهای هوش مصنوعی رو میده که خب این روزها بسیار لازمش دارم. دمتون گرم 🤍🪴
7 436
گاهی دستانت را که از روی صورتت برمیداری، میبینی در یک گوشهای، چه قدر غریبانه خودت را در آغوش گرفتهای. هی بغض دارد از قد و قوارهات بالا میرود. ریشه میدواند تا بالاخره خفهات کند. حتی خودت هم نمیدانی چرا. انگار میشود نوعی از زیستن. به تنهایی. در منتهی الیه این دنیا...
@Antovaan
7 436
یکی از بچههای آنتوان پیام داده چه خبر. راستش بیشتر از ۹ شبه تا نزدیک صبح نخوابیدم و دارم کد میزنم. روزم که از صبح تا شب یه سره توی جلسه. الانم دارم چایی میخورم. سرم توی مانیتوره و موسیقی گوش میدم. دلمم برای اینجا تنگ شده. یه عزیز دیگه پرسیده شما نویسنده ای. راستش در حد تایپ کدهای برنامه نویسی شاید. بقیش نه حقیقتا. آها پریشبم یه عزیز دیگه هم پرسیده بود آخرین کتابی که خوندی. راستش من کلا خیلی کم کتاب خوندم. کمتر از تعداد انگشتان یه دست. خلاصه بیاین باهم قطعه رو گوش بدیم. سوالی هم داشتین توی کامنتا بپرسین. ایشالله که بتونم جواب بدم. سخت نباشه فقط. شرمندتون میشم 🫶🏻
7 436
گمانم گذشتن از گذشته مهارتی است که بعضیها هرگز به دست نمیآورند. من هم گاهی در گذشته پرسه میزنم. بعضی روزها را انگار دوباره زندگی میکنم. بعضی لحظهها را ساعتها در ذهنم میچرخانم. و بعضی آدمها را از فاصلهای نزدیکتر به یاد میآورم.
میدانم هیچکدام از اینها چیزی را در اکنون تغییر نمیدهد. میدانم باید مراقب باشم که وقتی خیام جامِ زیستن در لحظه را به دستم میدهد، از آن حفرهی کوچک زمان عبور کنم و به حال برگردم. اما دوست دارم همانجا، در حالی که به خیام لبخند میزنم، به او بگویم: «احتمالاً این شعر را نشنیدهای.» شعری که شاعری بعد از تو نوشته و این روزها مدام در سرم میچرخد. شعری که هر بار به یادش میافتم، این خیال را در من پررنگتر میکند که هنوز در رگهای زندگی، هزاران لحظه، تجربه و شگفتی زیستهنشده جریان دارد. برای همین فکر میکنم آینده هم گذشتهای حیرتانگیز خواهد بود.
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان / هزار بادهٔ ناخورده در رگ تاک است...
@Antovaan
7 436
امشب که داشتم حرفهایش را میشنیدم با خودم گفتم، چه قدر انسان در مواجه با غمها و رنجها و دردهایش یک گزینهی دمدستی اما مهم در مقابلش قرار میدهد. فرار به آینده. درحالی که میان درد ایستاده، همهچیزش را پرتاب میکند به سمت آینده. آیندهای که عاری از هر درد و رنجی است. فکر میکند دنیایی به این شکل وجود ندارد. یک دنیا که وضوح واقعیت را ندارد و پر از اتفاقات خوب است. چه قدر عجیب و زیباست انسان. در ذهنش زمان را با سرعت به جلو میبرد تا آنجا که بالاخره بتواند رنجها را به پایان برساند...
@Antovaan
7 436
یک جایی خواندم ما با رها کردنِ آن که نیستیم، آنکه هستیم را کشف میکنیم. با خودم فکر کردم که، رهایی چه قدر کلمهی زیباییست. آدم وقتی که شروع به رها کردن میکند، به ناچار با لایه های عمیقتر خود برخورد میکند. آنجاست که با یک خودِ جدید، ملاقات میکند. اما رها کردن سخت است. سخت است گاهی به خود واقعیمان سفر میکنیم. شاید این خودِ جدید پختگی بیاورد. ولی زخمهایی با خود میآورد که تو را به سفری دردناک میبرد...
@Antovaan
