Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 531
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-7230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
1 531
“نه، بذار بمونم”. ولی نمیگم. ویلچرم میچرخه، و حسین و دوستش یه “خداحافظ” ساده میگن. نگاهم بهشون میمونه تا وقتی از دیدم غیبشون میزنه، و بعد، فقط سکوت جنگل میمونه و این آتیش توی وجودم که خاموش نمیشه.
شب شده، جنگل دورمون ساکتتر از روزه، فقط صدای جیرجیرکها و گهگداری زوزهی باد توی شاخهها میاد. آتیش جلوی چادر هنوز روشنِ، شعلههاش کمجون شدن، ولی گرمای آرومش به صورتم میخوره. توی ویلچرم نشستم، پتو دورم پیچیده، و دست راستم زیرش بیقراره. رضا، لیلا و سارا دور آتیش جمع شدن، دارن با هم حرف میزنن و میخندن. صداشون توی شب گم میشه، ولی من گوشم به اونا نیست… توی سرم هنوز توی جنگلم، کنار جویبار، با حسین. اون لبخندش، اون بدنش، اون صداش که مثل یه موج گرم توی گوشم پیچیده بود. حس میکنم تنم داغ شده، نه از آتیش، بلکه از چیزی که توی خیالم داره اتفاق میافته.
لیلا صدام میزنه “حسام، نمیخوای بخوابی؟”، سرش رو کج میکنه و با یه لبخند شیطون نگاهم میکنه. “خستهای، نه؟” نمیدونم چی بگم. خستهام؟ آره، ولی نه از راه، نه از جنگل… از این حسرت، از این هوس که مثل یه سایه دنبالم میاد. زیر لب میگم “آره، فکر کنم”، و سعی میکنم صدام عادی باشه. رضا بلند میشه، دستاش رو به هم میماله و میگه “بیا، ببرمت توی چادر.”
وقتی من رو بلند میکنه، دوباره اون حس میاد… دستای قویش زیر بغلم، بدنش که بهم میچسبه، نفسش که نزدیک گوشم میپیچه. خدایا، چرا باید برادر خودم باشه؟ چرا نمیتونه یه غریبه باشه، یه مرد مثل حسین، که من رو اینجوری بغل کنه و نذاره زمین؟ توی چادر، من رو روی یه کیسهخواب میذاره، پتو رو روم میکشه بعد از رفتنش لیلا میاد و پوشک خیسم رو باز میکنه تا شب راحت تر بخوابم و میگه “اگه چیزی خواستی، صدام کن.” میره بیرون، و من تنهام، توی این فضای تنگ و تاریک که بوی پلاستیک و خاک میده.
چشمام رو میبندم، ولی خوابم نمیبره. ذهنم نمیذاره. به حسین فکر میکنم… به اون لحظه که دستش رو دراز کرد، به خط شونههاش که زیر تیشرتش معلوم بود، به اون رگهای برجستهی بازوش. توی خیالم، اون اینجاست، توی چادر، درست بالای سرم. تصور میکنم که خم میشه، نفسش داغه و به صورتم میخوره، دستاش رو دو طرفم میذاره و من رو محکم به زمین فشار میده. بدنم نمیتونه تکون بخوره، ولی اینبار نمیخوامم تکون بخوره… میخوام زیرش بمونم، حس کنم وزنش من رو له میکنه، حس کنم گرمای پوستش بهم میچسبه.
توی خیالم، لباش رو گردنم میاد، داغ و خیس، و یه آه بیصدا از دهنم در میاد. دستش رو تصور میکنم که میره زیر تیشرتم، انگشتای زبرش رو پوستم میکشن، و من فقط میتونم نفسنفس بزنم. بدنم بیحرکته، پاهام مثل همیشه مردهان، ولی حسش میکنم… هر لمس، هر فشار، هر تکون. توی ذهنم، شلوارکش رو در میاره، بدنش برهنه بالای من میدرخشه، عضلههاش سفت و خیسن، و بعد… بعد من رو میگیره، محکم، خشن، درست همونجوری که همیشه میخواستم. قلبم توی سینهم میکوبه، نفسم بند میاد، و برای یه لحظه، همهچیز محو میشه… واقعیت برمیگرده. تنهام. صدای خندهی لیلا از بیرون میاد، آتیش هنوز داره میسوزه، و من فقط یه پسر معلولم توی یه کیسهخواب، با یه رویای دستنیافتنی. دستم رو آروم میکشم بیرون، عرق رو پیشونیم نشسته، و یه حس خالی توی سینهم میپیچه. حسین اونجا نیست. هیچوقت نمیتونه باشه. اینجا ایرانه، و من… من فقط یه راز زندهام که نمیتونه نفس بکشه.
صدای پای رضا میاد، در چادر باز میشه. آروم میگه “خوابی؟”، صداش آروم و خستهست. جواب میدم “نه”، نمیخوام بگم چرا. میاد تو، کنارم دراز میکشه، و من حس میکنم بدنش نزدیکمه… گرم، قوی، درست چند سانت اونطرفتر. دلم میخواد دستم رو دراز کنم، فقط یه لحظه لمسش کنم، ولی نمیکنم. فقط چشمام رو میبندم و به صدای نفسش گوش میدم، سعی میکنم خودم رو گول بزنم که این کافیه… که این نزدیکی، حتی اگه فقط برادرمه، میتونه اون خلا رو پر کنه. ولی نمیکنه. هیچوقت نمیکنه…
صبح با صدای موجها بیدار میشم، یه ریتم آروم که توی گوشم میپیچه و من رو از خواب عمیقی که بالاخره بهش پناه برده بودم میکشه بیرون. نور آفتاب از درز چادر میزنه تو، خطهای زرد روی کیسهخوابم میندازه. رضا کنارم نیست، احتمالاً بیرونِ، داره آتیش رو دوباره روشن میکنه یا چیزی درست میکنه. دست راستم رو با زحمت میبرم سمت صورتم، عرق دیشب رو پاک میکنم. هنوز حسش میکنم… اون رویاهایی که دیشب توی سرم چرخیدن، اون خیالای داغ با حسین، اون لحظههایی که برای چند ثانیه، فقط چند ثانیه، حس کردم آزادم. ولی حالا، توی نور صبح، همهچیز سنگینتر به نظر میاد.
صدای لیلا از بیرون میاد، “حسام، بیداری؟” صداش شاده، پر از انرژی صبحگاهی. جواب میدم “آره”، صدام خشدار و ضعیفه. در چاد
1 531
، نه از اونا، نه از خودم.
هوا توی جنگل خنکه، یه نسیم مرطوب از بین شاخهها میپیچه و صورتم رو میلیسه. صدای برگها زیر چرخای ویلچرم خشخش میکنه، و رضا با قدمهای سنگین پشت سرم راه میره. دستای قویش دستههای ویلچر رو گرفته، هر از گاهی تکونش میده تا از سنگها و ریشههای بیرونزده رد بشیم. عرقش رو حس میکنم، یه بوی تند مردونه که از پشت گردنش میاد و توی سرم میپیچه. دلم میخواد سرم رو برگردونم، فقط یه لحظه بهش نگاه کنم، به اون خط فک محکمش، به رگهایی که زیر پوست گردنش میزنن بیرون. ولی نمیکنم. فقط چشمام رو میبندم و نفس عمیق میکشم، سعی میکنم اون حس رو نگه دارم… حس نزدیکیش، حس اینکه یه مرد بزرگ و قوی درست پشت سرمه.
صداش من رو از خیالم میکشه بیرون، “اینجا رو ببین، حسام”. چشمام رو باز میکنم و نگاهم میچرخه. درختای بلند، سبز و خیس، دورمون رو گرفتن، نور آفتاب از لای شاخهها میریزه پایین و زمین رو لکهلکه میکنه. یه جویبار کوچیک اونطرفتر صدا میده، آبش شفافه و تند میره. قشنگه، آرومم میکنه، ولی فقط برای یه لحظه. چون توی ذهنم، هنوز اون مردهای ساحلن… اون بدنای خیس، اون عضلههای سفت، اون خندههای بلند. انگار نمیتونم ازشون فرار کنم، حتی اینجا، توی این جنگل ساکت.
“قشنگه”، زیر لب میگم، صدام ضعیفه، مثل همیشه. رضا یه “هوم” کوتاه میگه و ویلچر رو جلوتر میبره. نمیدونم چرا، ولی حس میکنم یه جورایی ناراحتم. نه از جنگل، نه از رضا… از خودم. از این که نمیتونم از ویلچرم بلند شم، بدوم توی این مسیر باریک، خودم رو بندازم توی جویبار، یا حتی… یا حتی برم دنبال اون پسر مو بلند توی ساحل، بگم “من رو ببر، من رو مال خودت کن”. خندهم میگیره، یه خندهی تلخ توی دلم. مال خودت کن؟ با این بدن؟ با این پاهای بیحس، این دست چپ بیفایده، این پوشک لعنتی که الانم زیر شلوارم خیسه و داره اذیتم میکنه؟ کی من رو میخواد؟
رضا میگه “چیزی شده؟”، انگار حس کرده فکرم جای دیگهست. سرم رو تکون میدم، نمیخوام حرف بزنم. نمیتونم بگم که توی سرم چه خبره… نمیتونم بگم که دلم برای چیزی تنگ شده که هیچوقت نداشتمش. اون فقط ویلچر رو هل میده، و من ساکت میمونم، نگاهم به زمین، به رد چرخها روی خاک خیس.
یهو یه صدا میشنوم…. یه خندهی بلند، مردونه. سرم رو تند بلند میکنم، قلبم میره توی گلوم. اونطرفتر، نزدیک جویبار، دوتا مرد ایستادن. لباس های ساده تنشونن، ولی بدناشون… یکیشون قد بلنده، شونههاش پهنن، تیشرتش چسبیده به سینهش و خط عضلههاش معلومه. اون یکی کوتاهتره، ولی بازوهاش مثل تختهسنگن، و وقتی چوب دستش رو میشکنه، رگهاش میزنن بیرون. دارن حرف میزنن، میخندن، و من فقط خیره میشم. دست راستم بیاراده میلرزه، انگشتام رو دستهی ویلچر سفت میشن. دلم میخواد فریاد بزنم، بگم “بیاید اینجا، من رو ببینید#34;، ولی نمیتونم. فقط نگاه میکنم، نفسم تند میشه، و یه گرما توی تنم پخش میشه… یه گرمای آشنا، همون که هر شب توی اتاقم، زیر پتو، دنبالشم.
رضا میگه “دوست داری بریم نزدیکتر؟”، انگار فکر کرده منم میخوام با اونا حرف بزنم. یه لحظه وحشت میکنم… نزدیکتر؟ اگه اونا من رو ببینن، با این ویلچر، با این بدن خراب؟ ولی بعد، یه حس دیگه میاد… یه هوس شیطانی. شاید… شاید اگه نزدیکتر برم، بتونم یه لحظه حسشون کنم، حتی اگه فقط توی خیالم باشه. “آره”، میگم، صدام آرومتر از یه زمزمهست.
رضا ویلچر رو میبره سمتشون. قلبم تندتر میزنه، انگار قراره از سینهم بپره بیرون. وقتی نزدیکتر میشیم، یکیشون—همون قد بلنده—برمیگرده و نگاهم میکنه. چشماش قهوهای تیرهست، یه لبخند آروم میزنه و میگه “سلام”. صداش بمه، گرم، و من حس میکنم یه چیزی توی شلوارم تکون میخوره. زیر لب جواب میدم “سلام”، زبونم دوباره لکنتش میگیره. رضا کنارم وایمیسته، شروع میکنه با اونا حرف زدن… دربارهی جنگل، دربارهی هوا، چیزای معمولی. ولی من فقط به اون مرد نگاه میکنم، به خط گردنش که عرق روش نشسته، به سینهش که با هر نفس بالا و پایین میره. توی ذهنم، دستاش رو تصور میکنم… محکم، زبر، که من رو از ویلچر بلند میکنن، من رو میچسبونن به درخت، و بعد… بعد همهچیز تار میشه، داغ میشه، و من فقط میتونم نفسنفس بزنم.
میگه “اسمم حسینه”، و دستش رو دراز میکنه. رضا دستش رو میگیره، ولی من نمیتونم… دست چپم که هیچ، دست راستمم داره میلرزه. فقط لبخند میزنم، و اون انگار نمیذاره به روم بیاره. میگم “من حسامم”، و صدام یه جور خجالتی و ضعیف میاد. حسین دوباره لبخند میزنه، و من حس میکنم دارم غرق میشم… نه توی جویبار، بلکه توی اون چشمها، توی اون هیکل، توی چیزی که میدونم هیچوقت نمیتونم داشته باشمش.
رضا میگه “ما باید برگردیم”، و من یه لحظه دلم میخواد بگم
1 531
اونجاست… توی آب، توی بغل اون غریبهی خیس، توی رویاهایی که هیچوقت نمیتونم بهشون دست بزنم.
سیم دریا صورتم رو نوازش میکنه، موهام رو که همیشه با زحمت دست راستم شونه میکنم، به هم میریزه. خورشید تازه داره بالا میاد، نورش روی موجهای آروم دریا میرقصه و من هنوز توی همون نقطهام، نزدیک چادر، با ویلچرم که انگار به شنها چسبیده. رضا داره آتیش روشن میکنه، یه چوب خشک رو با دستای قویش میشکنه و توی گودال میندازه. هر تکون عضلهش، هر فشار انگشتاش روی چوب، من رو میبره به یه جای دیگه… یه جای تیرهتر، داغتر، جایی که اون دستا روی من باشن، نه روی چوب. سرم رو پایین میندازم، نمیخوام کسی ببینه که صورتم قرمز شده.
لیلا و سارا دارن صبحونه رو آماده میکنن… نان تازه، پنیر، یه کم سبزی که از خونه آوردیم. بوی دود آتیش با بوی نم دریا قاطی شده، و من فقط نگاه میکنم، دست راستم روی زانوم بیقراره. ولی چشمام، اونا خیانت میکنن. نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… دوباره میچرخن سمت ساحل، سمت اون مردهایی که حالا بیشتر شدن. چندتاشون دارن والیبال بازی میکنن، بدناشون خیس عرقه، شلوارکاشون چسبیده به پاهاشون، و با هر پرش، عضلههای شکمشون سفت میشه. یه پسر بلند قد، با موهای مشکی خیس که تا شونههاش میرسه، توپ رو محکم میزنه. سینهش پهنه، بازوهاش مثل ستونای سنگیان، و وقتی میخنده، دندونای سفیدش زیر آفتاب برق میزنن. دلم میخواد صداش کنم، بگم “بیا، من رو ببر توی بازیت”، ولی زبونم قفل شده، بدنم هم که هیچوقت گوش به حرفم نمیده.
سارا صدام میزنه “حسام، بیا یکم بخور”، و یه بشقاب جلوم میذاره. دست راستم با زحمت چنگال رو برمیداره، انگشتام میلرزن، ولی نمیخوام کمک بخوام. همیشه همینم… غرورم نمیذاره بگم “یکی بهم غذا بده”. یه لقمه نون و پنیر میذارم دهنم، ولی مزهش رو حس نمیکنم. همهی حواسم اونجاست، توی ساحل، توی اون بدنای برنزه و خیس که انگار دارن من رو مسخره میکنن… نزدیک، ولی دور، خیلی دور.
لیلا با خنده میگه “میخوای امروز شنا کنی؟”، انگار شوخی کرده. ولی من یه لحظه خشکم میزنه. شنا؟ با این پاها که مثل چوب خشک شدن؟ با این دست چپ که فقط بار اضافیه؟ میخندم، یه خندهی تلخ، و میگم “آره، فقط اگه یکی منو غرق کنه!” لیلا و سارا میخندن، رضا هم یه پوزخند میزنه، ولی نمیدونن که توی ذهنم، غرق شدن یه معنی دیگه داره… غرق شدن توی بغل یه مرد غریبه، زیر وزن بدنش، توی گرمای نفسش.
صبح میگذره، و من هنوز کنار چادر نشستم. رضا میگه “میرم یه دور بزنم، کسی چیزی نمیخواد؟” و قبل از اینکه جواب بدیم، راه میافته سمت جنگل. لیلا و سارا تصمیم میگیرن برن آبتنی، لباس عوض میکنن و با خنده میدون سمت دریا. من تنهام، فقط من و ویلچرم و این ساحل که داره دیوونم میکنه. نگاهم دوباره میچرخه سمت اون گروه والیبال. همون پسر مو بلند حالا داره آب میریزه رو سرش، یه بطری رو بالا میگیره و میذاره قطرهها از موهاش بریزن رو سینهش، رو شکمش، رو خط کمرش که شلوارکش اونجا گیر کرده. بدنش برق میزنه، خیس و داغ، و من نفسم تند میشه. دست راستم بیاراده میره سمت شلوارم، زیر پتو که سارا روم انداخته، و انگشتام یه لحظه لبهی پوشک رو لمس میکنن. خجالت میکشم، ولی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… تصور میکنم اون مرد میاد سمتم، من رو از ویلچر بلند میکنه، محکم بغلم میکنه، بدنش بهم میچسبه، و من فقط میتونم زیرش شل شم، بیحرکت، مثل همیشه، ولی اینبار به خواست خودم.
یه صدای آشنا من رو به خودم میاره. “حسام، خوبی؟” رضا از جنگل برگشته، یه دسته چوب دستشه. دستم رو سریع میکشم بیرون، صورتم داغ میشه. “آره، خوبم”، زیر لب میگم و نگاهم رو میدزدم. نمیفهمه، هیچوقت نمیفهمه که توی سرم چه خبره. اون فقط برادرمه، کسی که من رو بلند میکنه و میذاره زمین، نه چیزی بیشتر.
بعدازظهر میشه، و آفتاب تندتر میزنه. لیلا و سارا از آب برمیگردن، لباساشون خیسه و میخندن. سارا میگه “آب عالی بود، حیف که نمیتونی بیای!” و میره تو چادر که لباسش رو عوض کنه. نمیدونم چرا این حرفش من رو میسوزونه… حیف؟ آره، حیفه، ولی نه فقط برای آب. حیف که نمیتونم بدوم سمت اون مردها، حیف که نمیتونم خودم رو بندازم توی بغلشون، حیف که این بدن لعنتی من رو قفل کرده توی یه گوشه.
رضا پیشنهاد میده “حسام، میخوای بریم جنگل؟”، انگار حس کرده حالم خوب نیست. سرم رو تکون میدم، نمیخوام بیشتر از این اینجا بمونم و خودم رو عذاب بدم. ویلچرم رو میچرخونه و راه میافتیم سمت درختا. نسیم خنکتر میشه، بوی برگ و خاک خیس توی دماغم میپیچه، و برای یه لحظه، اون هوس داغ توی وجودم آروم میگیره. ولی میدونم که فقط یه لحظهست… اون مردها، اون بدنها، اونا توی ذهنم میمونن، و من نمیتونم فرار کنم
1 531
نده، چون دستشویی رفتن بیرون از خونه برام کابوسه. ازش متنفرم، از اون برآمدگی زیر شلوار، از اون شرم، ولی راه حل عملیه. لیلا لباسامو با حوصله و حساسیت زیاد در انتخاب استایل تنم میکنه، همیشه همینطوره چون میدونه چقدر مهمه برام تیپم مرتب باشه، تا اینجوری حداقل کمتر زشت بنظر بیام…
ساعت ۱۱ شب است، وقتی صدای غرغر موتور پراید رضا توی گوشم میپیچه. دست راستم روی دستهی ویلچرم سفت چسبیده، انگشتام عرق کردن. توی حیاط کوچیک خونهمون، رضا داره چمدونها و چادرها رو توی صندوق عقب ماشین جا میده، عضلههای بازوش با هر حرکت کش میاد و جمع میشه. لیلا و سارا با کیسههای غذا و یه گاز پیکنیکی از خونه میزنن بیرون، صورتشون از خستگی و شوق یه جور قاطیپاطی شده. من فقط نگاه میکنم، قلبم تند میزنه، مثل وقتی که توی اینستاگرام یه بدنساز جدید پیدا میکنم و عکسش رو زوم میکنم تا رگهای زیر پوستش رو ببینم.
رضا صدام میزنه “حسام آمادهای؟”، صداش یه جور حس خشن و گرم داره که دلم رو میلرزونه. سرم رو تکون میدم، نمیتونم زیاد حرف بزنم، زبونم همیشه توی دهنم میپیچه. میاد سمت ویلچرم، دستاش زیر زانو و پشت شونه هام میره و من رو بلند میکنه. بدنش داغه، عرق خستگی از جمع کردن وسایل ازش میچکه، و برای یه لحظه، وقتی صورتم نزدیک گردنش میشه، بوی مردونگیش توی دماغم میپیچه. خدایا، کاش میتونستم سرم رو اونجا فرو کنم، فقط یه لحظه نفس بکشم. ولی فقط یه آه بیصدا میکشم و خودم رو شل میکنم تا من رو بذاره توی صندلی جلوی ماشین.
“راحت باش، راه طولانیه”، میگه و کمربندم رو میبنده. دستش یه لحظه روی شکمم میمونه، و من نفسم رو حبس میکنم، صندلی رو کمی میخوابونه تا توی مسیر طولانی کمردرد نگیرم و راحت بخوابم. میره عقب، در رو میبنده، و من چشمام رو میبندم تا اون حس رو نگه دارم، حس دستای قویش، انگشتای زبرش که انگار میتونن من رو له کنن و دوباره بسازن.
لیلا و سارا عقب میشینن، کیسهها رو بین خودشون چپوندن. ماشین تکون میخوره و راه میافتیم. از پنجره، کوچههای خاکی و تنگ مشهد رو میبینم که کمکم دور میشن. دلم میخواد جیغ بزنم، از خوشحالی، از این حس رهایی. ولی فقط لبخند میزنم، دست راستم روی پام میلرزه. توی ذهنم، به دریا فکر میکنم، به موجها، به مردهایی که قراره ببینم، بدناشون خیس و براق زیر آفتاب. یه گرما توی تنم پخش میشه، از گردنم میره پایین، تا جایی که پوشکم تنگتر حس میشه. خجالت میکشم، ولی نمیتونم جلوی خیالم رو بگیرم.
ساعتها میگذره، جاده پیچ میخوره، و هوا کمکم خنکتر میشه. لیلا یه آهنگ قدیمی میخونه، سارا غر میزنه که صداش افتضاحه، و رضا فقط میخنده، دندوناش توی آینه برق میزنن. من ساکتم، نگاهم به بیرون، به کوهها و درختایی که هر لحظه سبزتر میشن. هنگام صبح، وقتی اولین نسیم دریا توی پنجره میاد، قلبم یهو میگیره. بوی نم و نمک، بوی زندگی. رضا ماشین رو کنار میزنه، یه جای خلوت نزدیک ساحل پیدا کرده.
میگه “رسیدیم، بچه ها”، و در رو باز میکنه. ویلچرم رو برمیداره و من رو بلند میکنه، اینبار محکمتر، انگار نمیخواد بذاره زمین. بغلم میکنه و میبره سمت ساحل، ویلچرم رو لیلا دنبالمون میاره. وقتی پاهاش توی شن فرو میره، من رو میذاره روی ویلچر و نفسش رو با یه “هوف” خالی میکنه. نگاهم میچرخه… دریا آبیه، موجهاش آروم میرقصن، و دورتر، چند تا مرد دارن شنا میکنن. بدناشون از دور برق میزنه، عضلههاشون با هر حرکت توی آب تکون میخوره. نفسم بند میاد.
سارا کنارم میشینه “قشنگه، نه؟”، دستش رو شونم میذاره. فقط سرم رو تکون میدم، نمیتونم حرف بزنم. قشنگه؟ نه، این دیگه قشنگ نیست…این زندگیه، این یه آتیشه که توی وجودم شعله میکشه. اون مردها، اون هیکلها، اون پوست های خیس. دلم میخواد از ویلچرم بپرم، خودم رو بندازم توی بغلشون، بذارم من رو بکشن زیر آب، دستاشون رو دورم حلقه کنن، محکم، خشن، تا جایی که نفس کم بیارم. ولی نمیتونم. فقط نگاه میکنم، دست راستم روی دستهی ویلچر سفت میشه، و توی دلم یه آه میکشم… یه آه پر از حسرت، پر از هوس.
رضا شروع میکنه چادر رو برپا کردن، لیلا و سارا وسایل رو میچینن. من کنار ساحل میمونم، چشمام به اون مردها قفله. یه پسر جوون، شاید ۳۰ ساله، از آب میاد بیرون. آب از موهاش میچکه، سینهش پهن و عضلانیه، شلوارکش چسبیده به رانای قویش. یه لحظه نگاهم میکنه، لبخند میزنه… یه لبخند ساده، معمولی. ولی برای من، انگار دنیا وایستاده. قلبم توی سینه میزنه، و یه گرمای تند توی شلوارم پخش میشه. خدایا، اگه فقط میتونستم بهش نزدیک شم، فقط یه بار لمسش کنم…
لیلا صدام میزنه “حسام بیا اینجا ببین جای چادر خوبه؟!”، و من به زور چشمام رو از اون مرد میگیرم. ویلچرم رو میچرخونم، ولی ذهنم هنوز
1 531
موج های ممنوعه: سفر به هوس و آزادی
#معلول #فانتزی #گی
سلام به دوستان عزیز شهوانی، این اولین داستانی هست که مینویسم، ترکیبی از اتفاقات واقعی و فانتزیه و پیشاپیش اگه مشکلی در نوشتن یا داستان کلی بود عذر خواهی میکنم. خوشحال میشم با نظراتتون بهم کمک کنید تا داستان ها یا پارت های بعدی رو بهتر بنویسم.
دراز کشیدهام روی تختم، صدای جیرجیر تشک زیرم بلند میشود وقتی با دست راستم وزنم را جابهجا میکنم. امروز پنجشنبه است و فردا، فردا همان روزی است که برادر و خواهرهایم هفتههاست دربارهاش پچپچ میکنند. سفر به شمال، مازندران، دریا، جنگلها، دنیایی که فقط از پشت صفحهی درخشان کامپیوترم دیدهام، تنها پنجرهام به هر چیزی که فراتر از این دیوارهای رنگپریده در مشهد است. قلبم تندتر از همیشه میزند، ریتمی که نمیتوانم کنترلش کنم، درست مثل بقیهی بدنم. فلج مغزی من را به این ویلچر زنجیر کرده، پاهایم بیحرکت آویزانند و دست چپم به مشتی سفت و لجباز تبدیل شده. اما دست راستم… آه، آن دست راست شگفتانگیز… مینویسد، کلیک میکند، تایپ میکند و رویاهام را میسازد. این دست، رگ حیات من است، شورشم علیه بدنی که از فرمانم سرپیچی میکند.
امشب خانه پر از جنبوجوش است. رضا، برادرم، با شانههای پهن و صدایی گرفته، توی اتاق نشیمن تنگمان راه میرود و وسایل کمپینگ را تلنبار میکند. لیلا و سارا، خواهرهام، توی آشپزخانه بالای سر قابلمهی برنج غرغر میکنند، صداهاشون مثل آهنگی بالا و پایین میرود. مامان روی صندلیش نشسته، دستهاش دیگه اونقدر میلرزند که نمیتونه کمک کنه، ولی لبخند میزنه، چشمهاش از غرور برق میزنند. بابا دوباره تا دیروقت بیرون است، شیفت سخت دیگری را کار میکند. ما فقیر هستیم، فقیرتر از بیشتر آدما توی این گوشهی خاکآلود مشهد، ولی فردا مثل هدیهای میمونه که با امید پیچیده شده. برادر و خواهرام تصمیم گرفتند که به این نیاز دارم، یه استراحت قبل از اینکه خودم رو توی کتابها برای امتحان ورودی ارشد غرق کنم. فرصتی برای نفس کشیدن توی هوایی که بوی رنگ پوستهپوسته و ناامیدی نمیده.
ویلچرم را به سمت نشیمن میبرم، دست راستم جویاستیک را بهآرامی فشار میده. رضا سرش را بلند میکند، عرق روی پیشونیش میدرخشه، بازوهاش زیر پیرهن کهنهاش برجسته شدن. ۳۲ سالشه، هیکلی مثل مردهایی که مخفیانه روی اینستاگرام براشون هوس میکنم عضلانی، محکم، بدنی که میتونه من رو به بهترین شکل له کنه. بهسختی آب دهنمو قورت میدم، فکرم رو پس میزنم. اون برادرمه. ولی خدایا، اون بازوها. تصور میکنم که من رو بلند میکنن، نه فقط به سمت ماشین، بلکه به جای دیگهای، جایی ممنوعه، جایی گرم و خشن و پر از تپش. صورتم میسوزه، امیدوارم نور کم این رو پنهون کنه.
“حسام، هیجان داری؟” رضا با صدای غرغرش میگه و کیسهخواب رو روی تپهی وسایل پرت میکنه. صداش عمیقه، توی وجودم میپیچه.
با زبونی که مثل همیشه دستوپاچلفتیه جواب میدم، “آره، اولین بار… دریا.”
لیلا سرش رو از آشپزخونه بیرون میاره، موهای سیاهش رو پشت سرش بسته. “عاشقش میشی، حسام. آبش اونقدر آبیه که فکر میکنی نقاشیه.” ۲۹ سالشه، تند زبون ولی مهربون. سارا، ۲۷ ساله، پشت سرش میاد و بشقاب نون داغ دستشه. “و جنگلا، خدایا، اون بو. بهتر از بوی گند این شهره.”
لبخند میزنم، دست راستم روی دستهی ویلچر تکون میخوره. همهچیز رو برنامهریزی کردن، چادر، غذا، یه هفته دور از اینجا. نه هتلی، نه چیزای گرون. فقط ما و ماشین پراید قراضهی رضا. برام مهم نیست. این فراره. آزادیه، حتی اگه هنوز به این صندلی بسته باشم، حتی اگه رضا مجبور باشه من رو مثل یه گونی آرد بلند کنه. از دستاش رو بدنم بدم نمیاد، هرچند. قویان، زبرن، از اونایی که توی تاریکی، موقع گشتن توی اکانتهای بدنسازای اینستاگرام یا چتهای مخفیانهام با گی ها، بهشون فکر میکنم.
چون یه چیزی هست که هیچکس نمیدونه: من همجنسگرام. از ۱۴ سالگی فهمیدم، وقتی جلوی کامپیوترم قوز کرده بودم و قلبم تند میزد، وقتی یه ویدیو از یه مرد غولپیکر و براق دیدم که عضلههاش رو به رخ میکشید. بدنم شاید معیوب باشه، ولی گرمایی که توی شلوارم جمع شد، خراب نبود. اون مردها رو میخواستم… بزرگ، عرقکرده، قدرتمند که من رو بغل کنن، بهم فشار بیارن، من رو تکهتکه کنن. میخواستم زیرشون باشم، بیچاره به بهترین شکل، وزنشون من رو زمینگیر کنه. زنها؟ هیچی. فقط یه جای خالی اونجا که باید هوس باشه. ولی توی مشهد، توی ایران، این هوس حکم اعدام داره. رازی که از ریشههای درخت هایی که فردا میبینم هم عمیقتر دفن کردم.
رضا دستش رو روی شونم میذاره و میگه " کم کم وقت رفتنه، حسام". محکمه، گرمه، و من لبم رو گاز میگیرم که نلرزم. “فردا روز بزرگیه.”
من رو به اتاقم میبره، با یه غرغر بلندم میکنه روی تخت. لیلا میاد پوشکم رو برام میب
1 531
داری درد میکشی ساناز همینطور که فشار سام روش بود گفت لطفا عزیزم… من هم رفتم و درو نیمه باز گذاشتم ولی پشت در نشستم و صدای ناله های رو به گریه ساناز رو میشنیدم حالا زن مغرور من زیر کیر سام کارش به اشک و التماس کشیده بود میدونستم زنم همیشه دوست داشت چنین شوهری داشته باشه. صدای بوس های محکم سام پشت گردن ساناز و بالاخره دادهای بلندش خبر از ارضا شدنش داشت فکر کنم یک ساعت طول کشید تا ارضا شد وقتی از لایه در نگاه کردم اینجا ساناز خودشو از زیر سام بیرون کشید و موهاش کاملا بهم ریخته بود خسته شده بود و پای چشماش گود افتاده بود مشخص بود خیلی خسته شده. نشست و سر و صورت سام رو تو سینه هاش گرفت و شروع کرد بوسیدن و سام تو بغل ساناز سرش رو سینه های ساناز گذاشت و خوابید و چشماشو بست و ساناز مدام صورت سام رو میبوسید در حالی که از لای کسش آب سام خارج میشد از درد پاره شدن اروم اروم داشت اشک میریخت ولی مدام صورت سام رو غرق بوسه میکرد و قربون صدقه سام میرفت و بهش ابراز علاقه میکرد سام گفت تا کی این لعنتی میخواد بیاد منو تو رو تماشا کنه ساناز هم اروم گفت تورو خدا میشنوه نمیدونم فقط میدونم من خیلی عاشقتم لطفا حرص نخور مهم منم که تحمل کنم عشقم ارضا بشه و دستشو روی موهای خیس سام میکشید و نوازشش میکرد و میبوسیدش کاری که هیچوقت با من نکرد…
من همونجا فهمیدم تو چه شرایطی هستم لباسمو پوشیدم و سیگارو سوییچ رو از روی میز برداشت مو از خونه زدم بیرون…
نوشته: احسان
1 531
ه من میگفت این زن منه. آغوش مالکانه ای بود.
ساناز برانگیخته بود شهوت رو از تمام وجودش حس میکردم. ساعت سه شب بود ساناز حالا به من خیره شده بود چه عجب توجه کردی؟ ساناز خودشو از سام جدا کرد اومد با انگشتش گذاشت رو لبم گفت خرابش نکن عزیزم آروم باش مگه قرار نبود این رفتارتو بزاری کنار تو قول دادی بهم مگه نه؟ لبمو بوسید انگار آب سردی بود روی منی که جوش آورده بودم. ساناز لبمو بوسید و در گوشم گفت فقط قراره لذت ببریم عشقم هوم؟ مگه خودت نمیخواستی منو با دیگری ببینی فقط تماشا کن این حسادتات کار دستمون میده… سامی گفت خب بنظر میرسه آقا احسان راضی نیست. ساناز دوباره برگشت و تمام حواس سام رو به خودش جلب کرد. سامی در گوش ساناز گفت شوهرت افسار پاره نکنه ساناز خندید گفت هیس میشنوه خیالت راحت اون الان بی آزاره.
سامی دستشو برد لای پای ساناز و شروع کردن لب گرفتن من رفتم روی کاناپه نشستم و فقط تماشا کردم. مثل یه روح شاید هم نبودم …
حسابی مشغول بودند. هیجان شهوت تو وجودم برانگیخته میشد. ساناز تو همون حالتی که دست سام پشت کمرش بود خودشو داد عقب و سام سرشو اورد روی سینه هاش و می بوسیدشون حالا دیگه سینه های زیبای ساناز مال سام بود بوسیدن براش کافی نبود لحظه به لحظه مثل یه گرگ گرسنه تبدیل شدنشو دیدم سینه های ساناز رو خیلی هات میخورد انقدر پرشور بود که ساناز خودشو تسلیم کامل سام کرد. حس لذت ساناز حس رضایت من بود. حالا نگاهم خیره بود به کیر سام که رونهای خیس ساناز رو عاشقانه تاچ میکرد. اقتدار کیرش ساناز رو به زانو درآورد ساناز همینطور که زبونش رو کامل بیرون آورده بود و تمام کیر سام رو از پایین به بالا لیس میزد هر از گاهی نیم نگاهی هم به من داشت و لبخندش بهم میفهموند که باید از سوپر سه بعدی زنم لذت ببرم. دلم میخواست برم نزدیکتر بشم برم لمسشون کنم ولی دلم نمی خواست ساناز حسش خراب بشه. بعد از اینکه چند دقیقه ای براش حسابی خورد سام ساناز رو بغل کرد و خوابوندمش رو کاناپه دقیقا روبروی من و حالا آماده بود تا زنم رو جلو چشمام بکنه… نه نه این گرگ وحشی به کمتر از گاییدن راضی نبود پاهای ساناز رو دو دستی گرفته بود و کیرش کامل میکرد تو کس ساناز و کامل درمیاورد جوری به کمرش پیچ و تاب میداد انگار سالها فیلم پورن بازی میکرده صدای ناله های حشر ساناز التماس میکرد که کیر میخواد کیر سامی جونش رو که از ته دلش داشت ساناز رو پاره میکرد و لذت میبرد اروم اروم در بغل ساناز فرو رفت و حالا داشتن لب و دهن همدیگرو میخورن و سام سینه های ساناز رو با فشار میمالید و کیرشو با فشار تا ته کس ساناز میکرد و با خیسی فراوون درمیاورد
خیلی دوست داشتم کمر قدرتمندی مثل سام داشتم… زنم داشت تو آسمونا حال میکرد انگار وسط ابرا بود درد لذت بخشی داشت چون داشت عشق میکرد اینو از لب گرفتنش می فهمیدم چیزی که با من با اکراه داشت… ولی حالا زبون سام داشت به دهن خودش میکشید. باورم نمیشد تو همین ده دقیقه یه ربع غرق نفس نفس زدن و عرق بودند ساناز خیس خیس بود و از موهای سام هم قطره قطره روی صورت ساناز چکه میکرد
سام بالاخره متوقف کرد و انگار.جلوی ارضا شدنشو بگیره خودشو بر خلاف تلاش ساناز که دوست داشت ادامه بده جدا کرد و دست ساناز رو گرفت و ساناز هم با حالت مطیع دنبالش رفت تو اتاق روی تخت من نمیخواستم صحنه ای رو از دست بدم رفتم کنار در اتاق ایستادم و دیدم سام ساناز رو داگی داره با شدت میکنه در حالی که خودشم روی کمر ساناز انداخته و سینه هاشو مشت کرده و شالاپ شالاپ مشغول بودند ساناز منو دم در دید با حالت نگران و کمی بغض به من خیره بود میدونستم که حالا اون به ارگاسم رسیده و حواسش به منه ولی لبخندشو تو هر شرایطی بهم میزد چون زن قوی بود بهش گفتم خوبی؟ با سرش تایید کرد در حالی که سام موهای ساناز رو از صورتش کنار میزد و از کنار صورتش اونو لیس میزد و میبوسید
نگاه های ساناز همراه شده بود با درد خیلی دوست داشتم تمومش کنم چون منم آبم روی کاناپه اومده یود ولی قرار منو ساناز این بود که پارتنرش ارضا بشه و من رفتم برای ساناز یه لیوان اب بیارم وقتی رسیدم دوباره دم در دیدم ساناز از حالت داگی به کامل درازکش در اومده و سام روش خوابیده و داره همچنان کمر میزنه و به واقع دست از گاییدن ساناز برنمیداره. من حالا آتش شهوتم خاموش شده بود ولی حسادتم داشت از کنترل خارجم میکرد با اینکه ساناز با دستش نشون داد که وارد اتاق نشم ولی رفتم نزدیک و لیوان رو گذاشتم روی میز کنار تخت گفتم سام نمیخوای آبتو بیاری؟ ساناز داره اذیت میشه سام توجهی نکرد وقتی دوباره تکرار کردم که لطفا ارومتر سام که خودش از ارضا نشدن خودش کلافه بود گفت اگه بری بیرون درو ببندی منم ارضا میشم ساناز همینطور که کیر سام کامل تو کسش بود بهم گفت عزیزم لطفا برو بیرون من خوبم گفتم ولی تو
1 531
عاقبت کاکولدی: خیانت!
#عاشقی #خیانت #بیغیرتی
سر شب بود و تو ترافیک ساناز آهنگهای گوشیشو که به بلوتوث ماشین وصل بود یکی یکی پلی میکرد و هر کدوم رو میل سامی نبود رد میکرد منم که ترافیک ریده بود تو اعصابم صدامو بردم بالا که بسه بابا یکیشو بزار بخونه دیگه ساناز گفت خب باشه چته تو. انگار نه انگار که از صبح شدم تاکسی مرسی زنمو دوست پسرش سامی جونش، تازه مقصرم بودم که چرا صدام در اومده. بالاخره رسیدیم به آپارتمانی که دو ماه نمیشد ساکنش شدیم طبقه پنجم آسانسور هم خراب وسایل خانوم رو باید از پله ها بالا می بردم
سامی تو و ساناز برید خودم میارم سامی هم تعارف زد و سریع پیچید رفت دنبال ساناز بالا من موندم و وسایل تا خدا رحم کرد و پیک همزمان رسید و پیتزاهارو اورد گفتم دستمزد تو میدم وسایل کمکم بیار بالا پیتزاها رو ازش گرفتمو دنبالم راه افتاد تو راه پله پسر بیچاره ای بود درست مثل خودم. رسیدیم در واحد صدای خنده ساناز و سامی تو کل آپارتمان میپیچید شماره کارتشو گفتو پولو زدم به کارتش وقتی رفتم داخل و درو بستم گفتم زود بیاید که شام از دهن نیفته. انقدر گرسنه بودم که میتونستم غذای اون دو نفرم بخورم ولی حواسشون بود. سریع اومدن پشت میز غذاخوری نشستن و سامی گفت زحمتت شد احسان جون. نوش جونت مهمون جیب خودتی سامی خندید ساناز یه نگاه زیر چشمی به من کرد که یعنی غذاتو بخور چیزی نگو .
از سر میز غذا حسادت داشت پارم میکرد نمیدونستم چطور اُپن مایند باشم شب رو تا صبح کنترل کنم البته میل و اشتیاقم به تماشای سکسشون باعث میشد فشاری که میخورم رو موقتا دایورت کنم. سامی مرد کاریزماتیک و خوش اندامی بود در این حد که تو مدلینگ مقام آورده بود. ولی حالا چهل سالش بود و دیگه دوران حرفه ایش تموم شده بود ولی برای ساناز بهترین مرد جهان بود. سامی مظهر اعتماد به نفس و مردانگی بود قد بلندش سینه های پهنش صدای رادیویی و همه چیزش باعث میشد حسادتم بهش پایان نداشته باشه. البته من در سی و پنج سالگی چیزی از اطرافیانم کم نداشتم من انقدر ضعیف نبودم که احساس حقارت کنم حتی بر خلاف تصور ساناز من قدرت طلب بودم البته که همه چیز تحت کنترل من بود… البته نمیدونم واقعا یا تو ذهنم! ساناز حالا دیگه تو مثلث عشق نبود سامی انقدر براش جذاب بود که من لحظه ای به چشمش نمیومدم شایدم چون سامی جدید بود یه تنوع نو و هوس برانگیز برای لای پاهای ساناز جون پلنگ من. چشمای وحشی پاهای بلند کشیده موهای بلند و روان پشت کمرش و سینه هایی که همیشه مثل یک انسان مغرور جلو میداد و راه میرفت جذابیتش با غرورش همیشه منو می شکست ولی من اسیرش بودم. . شام تموم شد و حالا نوبت خوردن مشروب بود. سامی پیپ گرون قیمتشو درآورد و روشن کرد گفت امشب به سلامتی چشمای ساناز جون می خوریم حالا ساناز باید برامون بخونه. ساناز همیشه دنبال رفتن بود ولی من تنها مانعش بودم ساناز میتونست یه خواننده سطح بالا باشه البته شاید یه روزی هم شد! صدای ساناز خودش موزیک داشت انقدر ملودی و حسش زیبا بود که برام مهم نبود چشم تو چشم سامی داره برای اون میخونه با عشوه ها و چشم تنگ کردناش از عشق میخوند منم پیک هارو پشت هم میزدم و محو تماشای اونا بودم نفهمیدم کی مست شدم ولی مطمئن بودم قبل تر از اونا مست شدم سامی برای ساناز جوکهای بیمزه میگفت و ساناز از ته دل میخندید. سامی به من گفت تو چنین همسر طناز و خوش ذوقی داری و نمیخندونیش واقعا تنبلی مرد چهار تا جوک بگو… میدونستید یه کاکولد کل عمرش باید تو صف باشه.… چرا نمی خندید؟ سامی گفت خیلی تنبلی اینجا رو با دفتر کارت اشتباه گرفتی! سامی و ساناز شروع به رقصیدن کردند رقصی که به لخت شدن ساناز منتهی می شد هر بار یه تکه از لباسش نبود خیلی تاب میخورد سرم گیج میره صدای خنده هاشون رو مخم بود شایدم اتاق دور سرم داره میچرخه ساناز شرت و سوتین مشکیشو پوشیده بود همون که سامی براش از ترکیه اورده بود . هی احسان زیاد خوردی بنظرم کافیه … نه هنوز جا دارم. چشمام رو باز کردم تو اتاق تاریک روی تختم بودم وقتی از اتاق بیرون اومدم تانگوی در هم تنیده سامی و ساناز رو دیدم هر دوشون لخت بودند برهنه تر از عریان مادرزاد. دست سامی روی کمر ساناز بود و پنجه های دست دیگه تو هم گره خورده بود پوستشون از عرق برق میزد درخشندگی پوست شان زیر نور لوستر واضح بود حتی قطره های عرق روی صورت ساناز مشخص بود صدای آهنگ رو کم کنید ساناز رو به من چی میگی احسان قرصاتو خوردی؟ گفتم کم کنید همسایه هااااااا سامی رفت آهنگ رو بست گفت اوکی داداش چرا عصبی تو برو استراحت کن. من سر جام ایستاده بودم انگار یخ زده بودم. خشم حسادت خیانت میل به کاکولدی غریزه غریب هرگز انقدر ساناز رو مهربان ندیده بودم البته با دیگری سامی داشت ساناز رو ازم میگرفت . نکنه من خواب بودم سکس کردند ؟ سامی دوباره رفت ساناز رو به آغوشش کشید انگار داشت ب
1 531
مهدی فقط کیرش و آورد بیرون کامل تفی کرد بعد دوست داشت من ببینمش قبل تفی کردنش منو برگردوند گفت نگاهش کن منم نگاه کردم (برام بزرگ بود البته و از سایزش تعجب کردم نمیدونستم این کیرش کوچولوه) بعد ازم خواست دست بزنم وقتی دست زدم دیدین پرس سینه سنگین تو باشگاه میزنن یه آحححححح بلند میگن وقتی دست زدم آه بلند کشید لبم و دلا شد مکید تو دهنش که دردآور بود از شدت مکش …
بعد میگفتم تفیش کرد منو بلند کرد خوابوند رو میز ولی پاهام پایین بود یعنی رو میز مثل حرف ال انگلیسی شدم، من سرم رو برگردوندم و صحنه واقعا وحشتناک شهوتناکی دیدم کونم خوشگل سفید جلوش قمبل شده و اون چشماش کاسه خونننننن.
گفتم آقا مهدی لطفا کاره بد نکنید (یعنی سوراخی نکن) گفت نگاه نکن میترسی و صورتم و کرد اونور خودش کامل ایستاده بود منم که ال روی میز خواب کونم کامل در اختیار ایشون.
کیرش و گذاشت رو سوراخم یخورده مالید. دوباره یه عالمه تف زد خیس خیس شد کونم اینقدر خیس که با کممترین نسیم که به کونم میخورد یخ میکردم.
کیرش و تنظیم کرد نامرد تو یک چشم بهم زدن کاممممل کردش تو سوراخم…
درسته کوچیک بود ولی من فقط ۱۶ سالم بود و سوراخم کوچولو بود و وقتی یدفعه کرد اولش هیچچچچی نمیتونستم بگم بعدش به چهار ثانیه پنج ثانیه یه جیغ آرومممممممم کشیدم، نمیتونستم بلند جیغ بکشم چون کیر تو کونم بود نفسم سخت و سنگین بود و بعد جیغ گریه کردم … آقا مهدی منو میکرد و صدای آب و خوردن گوشت به گوشت فضارو پر کرد من حتی لحظه ای از گریه دست نکشیدم چون واقعا سوراخم میسوخت خیلی سوزش بدی داشت …
بعدش دلداریم داد اکانتم و هزار دقیقه شارژ کرد و بالاخره راضی شدم که گریه نکنم و به کسی نگم …که البته بعد ها تا همین چهار ماه پیش منو میکرد که اگر خواستین تعریف میکنم کامل .
تمام
نوشته: حسن
1 531
بچه خوشگل که لات نمیشه
#خاطرات_نوجوانی #تجاوز
آقا من اسمم حسن خیلی خوشگلم.
موی خرمایی بدن عجیب غریب سکسی برای مردها یه کیر میشه گفت کوچیک که حتی مردها عاشق کیرم هستن کیرم رنگش قرمز بنفش کمی صورتی و سفیده لیته تنه اش یعنی از باقی اندامم سفید تر.
لبا قلوه موی خرمایی چشما درشت و قهوه ای مویی لخت که از بچگی عذابه چون همش میریزه تو صورتم و چشمم و اذیت میکنه.
همیشه ببینید همممممممیشه من اذیت شدم تو مدرسه تو خیابون مادرم اجازه نمیداد تو کوچه برم پسرخاله هام پسر عمه پسر عمو شوهر خاله همه اینا منو دست مالی کردن دولم و مالیدن حتی یک بار معلم ورزش کلاس سومم چون خوردم زمین بچه بودم گریه کنان رفتم سمتش با شرت ورزشی اینا بودم دیگه منو گرفت بین پاهام کشید جلو تا تونست تو زمان کم حسابی انگشتم کرد و منو مالید.
حتی مادرم وقتی منو حموم میکنه کونم و منکوش میگیره سینم و میچلونه، ببینید اینا عذابه که دارم تعریف میکنم … تو اتوبوس نونوایی هرجا فکرش و بکنید منو مالیدن یا دستم و گذاشتن رو کیرشون حق بازی نداشتم از خیلی چیزها منع شدم بخاطر اینجوری بودنم … که واقعا من کاره ای نبودم و خلقت خدا بود …
دیگه شده بودم ۱۶ ساله و پیش خودم میگفتم لاتم و بزرگ شدم در صورتی که اوج کون بودن من از همین ۱۶ سالگی تا ۲۴ سالگیم بود الان ۲۴ داره تموم میشه دیگه…
خلاصه دیگه به خودم میدیدم که من مردم و بزرگم و کسی نگاه کرد لفظ لاتی میام و کارو جمع میکنم…
آخه همیشه فقط میزاشتم کارشون و بکنن و فقط سعی میکردم دور بشم…
یروز بعد مدرسه رفتم گیم نت آقا مهدی تو شهرمون آقا قبلش بگم من اگر رو مبل نیمکت مدرسه یا صندلی مینشستم رون هام پهن میشد (نمیدونم چجوری متوجه تون کنم ولی نرم هستم پهن میشم اصلاااا چاق نیستم ها ولی نرمم) تو گیم نت من بودم و داداش صاحب گیم نت که از من کوچیکتر بود و آقا مهدی که اون زمان سی و شیش سالش بود.
آقا مهدی آمد بالا سرم فقط به رون من نگاه میکرد.
من گفتم که فاز داشتم دیگه…
سعی کردم لاتی بگم ولی خب اصلا بچه خوشگل نبااااید لاتی حرف بزنه و از اون به بعد فهمیدم که حسن جان خفه شو و فقط مودبانه و سنگین صحبت کن و این تنها راهی بود که تو این چند سال برای کمتر دادن تونستم پیدا کنم بعضی دوستان شاید بدردتون بخوره فقط سنگین باشین خیللللی سنگین بعضی ها بخاطرش نزدیک نمیشن اگر خیلی جریع نباشن …
آقا مهدی نگاه میکرد من بازی و ول کردم گفتم آقا مهدی نگاه داره ؟؟؟ آخه یکی نیست بگه احححمق لفظ لاتیت چیه آقا چیه؟ اونم آروم نشست بغلم با انگشتش کشید رو لبم گفت همچین گوشتی آره قربونت برم نگاه داره.
صدا زد مجید برو خونه برام شام بیار (ساعت حدود شیش و نیم بود ولی فرستادمش دنبال نخود سیاه) وقتی مجید داداشش خارج شد در و بست گفت بیا اینجا بغلم.
من کلا بادم خالی شد گفتم آقا مهدی منظوری نداشتم نگاه کنید ببخشید… که گفت نترس بیا کاریت ندارم.
منو کشید تو بغلش خودش نشسته بود رو زمین نه اینکه با کون رو زمین ها نه…
بعد منو گذاشت تو بغلش دکمه شلوار لیم و داشت باز میکرد قطره قطره اشک ریختم گفتم آقااااا مهدی نگاه کنید ببخشید دیگه نمیگم وایمیسم شما نگاه کنید حتی میچرخم کامل نگاه کنید.
آقا مهدی گفت گریه نکنی کاریت ندارم باشه؟
گفتم باشه و اشکم کم شد.
شلوار لیم و که دکمه هاشو باز کرد یه دو سانت داد پایین شرت سورمه ای پام بود دستش و کرد تو شورتم دولمو مالید یخورده خیلی اروم وبا طمانینه بعد دولم سیخ شد که طبیعیه کلا وقتی سیخ شد دست گذاشت زیر تخمم و کیرم و کش شرتم و گذاشت زیرش و بیرون بود تخم و دولم، آروم فقط کلاهک دولم و میمالید من از ترس و کمی شهوت نفسم سنگین شده بود و من کلا بخاطر اینکه خیلی لمس میشدم و اذیت میشدم به لمس کلا بدنم حساسیت نشون میداد سریع واکنش نشون میدادم مثل پرش یا سریع به تپش قلب افتادن و از این قبیل مسائل، آقا مهدی منو وایسوند بعد رومو کرد اونور شلوارم و تا زیر کونم کشید پایین، اون یکی دستشو آورد جلو و دولم و برام میمالید و این کارش تاثیر داشت اگر این نبود مطمئنم اینقدر راحت وا نمیدادم.
بعد با اون یکی دستش با یک دست لای کونم و باز کرد سوراخم و دید فقط میگفت ای جان ای جان.
دستش و تفی کرد رو سوراخم و میمالید من واقعیتش نمیدونم چرا ولی نفس های سنگینی میزدم عجججیب سنگین، شدت نفسام بسیار بالا بود و دولم شروع کرد بالا پایین شدن مثله اله کلنگ ولی تند تند.
آقا مهدی هیکلش از بابام بزرگتر بود قد صد و هشتاد و پنج اینا وزن راحت صد و سی و البته کیرش اونم کوچیک بود شاید باورتون نشه برای من اندازه انگشت کوچیکه بود زمانی که راست میشد آقا مهدی اندازه سه برابر و باریک با اون هیکل 😂 البته الان که ۲۴ داره تموم میشه من از اون بیشتر دارم ولی هنوز کوچیکه البته اینم بگم من مثل پیامبرا ختنه خدایی هستم و ختنه نشدم (بعضی افراد و میگن ختنه پیغمبری مثل من) آقا
1 531
رو تا ته حلقش رفتم و خودم رو انداختم روی شکمش، کیرم داشت تو حلقش نبض میزد و خودش به تکون خوردن افتاده بود و داشت تقلا میکرد برای آزادی، خودم رو که بالا کشیدم و از روش بلند شدم، به نفس زدن افتاد، همچنان از کیرم قطره های آب میومد و روی صورتش میچکید، تو بغلش دراز کشیدم و زبون کشیدم روی قطره های آب کیرم که روی صورتش ریخته بود، بعد یه لب گرفتن حسابی جعبه دستمال کاغذی رو برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن بدنش، از عرق تنش گرفته تا کیر و کونش که، بات پلاگ رو از تو کونش در آوردم و با دندون یه گاز از لپ کونش گرفتم و افتادم تو بغلش،
تو چشمام زل زده بود و میخندید، چشماش رو بوسیدم و سرش رو تو بغلم گرفتم، با انگشت اشاره کرد به سینهم تازه متوجه کبودی روی سینهم شدم، با خنده گفت که فردا مجبوری تیشرت بپوشی که بچه های باشگاه نبینن،
سرش رو روی سینهم گذاشتم و گفتم حالا که اینطور شد رکابی میپوشم که همه ببینن عشقم چیکار کرده، پیشونیش رو بوسیدم و سرش رو روی سینهم گذاشتم، پتو رو کشیدم رومون که سردش نشه، دلم طاقت نیاورد که یه امشب رو بهش نگم، سرم رو از تو موهاش در آوردم و گفتم پدرام میدونی چیه ؟
_چیه ؟
+من خرتم .
_عه خرتم چیه بیشعور
+بچه های باشگاه وقتی میخوان بگن یکیو خیلی میخوان بهش میگن من خرتم
_عه پس حالا که اینطوره من بیشتر خرتم که
+نه تو خر نباش اسب باش
خندید _حالا چرا اسب؟
+چون من اسب رو بیشتر از خر دوست دارم
_میدونی اگه من دختر بودم چی میشد ؟
+چی ؟
_یه یابو میزاییدم
وای این عالی بود ترکیدم از خنده، جلو دهنم رو گرفت که آروم تر بخندم، به خودم فشار دادم و چشمام رو بستم، اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد.
کاش این شب تموم نمیشد
کاش فردا هرگز نمیومد که اون اتفاق بیوفته
.
.
.
ادامه دارد
نوشته: Mili_vish
1 531
نصف بیشتر استکان رو پر کنه، با وجود اینکه آبم اومده بود ولی کیرم هنوز راست بود تو کونش، یه مقدار تو همون وضعیت تو کونش عقب جلو کردم و بیرون کشیدم.
برای من که حس فوقالعاده ای داشت، ولی پدرام هنوز ارضا نشده بود، بات پلاگی که باهم از یه کانال تلگرامی سفارش داده بودیم رو توی سوراخش گذاشتم، و به روی کمر درازش کردم، خودم رفتم بین پاهاش و کیرش تو دهنم بردم و شروع کردم به ساک زدن براش، کیرش تو شق ترین حالت ممکنش بود، با دستاش دو طرف صورتم رو گرفت و سمت خودش کشید، لباش رو بوسیدم، دوباره که میخواستم برم براش ساک بزنم تا ارضا شه نگهم داشت، ولی چیزی نگفت،
ازش پرسیدم که چیزی شده؟
با کلی خجالت گفت که دوست داره به من لاپایی بزنه که ارضا بشه،
چون تو این دوسال هیچ وقت همچین چیزی از من نخواسته بود خجالت میکشید از بیان کردنش،
میگفت که خوردن کونم باعث شده که دلش یه همچین چیزی بخواد،
لباش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم تو جون هم بخوای من برات میدم این که چیزی نیست،
به شکم روی تشک دراز کشیدم و منتظر شدم بیاد روم،
پاهام رو یه مقدار از هم فاصله داد و روی کمرم دراز کشید، از سر شونه هام شروع کرد به لیسیدن و اومد پایین، کیرش روی چاک کونم بود، خیلی نرم خودش رو عقب جلو میکرد و روی پشم های روی کمرم زبون میکشید،البته که من اکثر اوقات برای مسابقات مجبورم شیو میکنم، ولی خب چون پدرام هیری بودن منو خیلی دوست داره تو تایم هایی که مسابقه ای در کار نیست خودم رو پشمالو نگه میدارم براش، اگه میتونستم این صحنه رو از دور ببینم تصورم این بود زبون پدرام مثل قلمویی میمونه که رو تن من داره یه شاهکار نقاشی خلق میکنه، حرکات نرم بدنش برام خیلی جذاب بود، نکته جالبش این بود که پدرام وقتی مفعول بود علاقه شدیدی به این داشت که پارتنرش خشن باشه، ولی چیزی که از خودش میدیدم این بود که وقتی فاعل میشه خیلی ملایم و با احساس تر هست، بین این خشونت و ملایمت پدرام پارادوکس عجیبی بود که تو کمتر کسی میشد دید، خودش رو یه مقدار پایین کشید، کیرش سر خورد و لای پام افتاد، پاهاش رو به هم نزدیک کرد و کیرش بین ران پاهام گیر کرد، حس عجیبی بود برام، اینکه یه کیر بین پاهام در رفت و آمد هست، نا خواسته داشتم آه و ناله میکردم، دستام رو به آرنج روی تشک تکیه کرده بودم، پدرام تو همون حال که داشت تلمبه میزد سرش رو برد سمت زیر بغلم، ترکیب فوقالعاده ای بود، منو به پشت خوابوند و به جون سینه هام افتاد و شروع کرد به خوردنش، کیرامون کنار هم بود از روی پاتختی لوبریکانت رو برداشتم و روی دستم ریختم، کیر پدرام رو تو دستم گرفتم و میمالیدمش، حسابی که لیز شد، پاهام رو به هم چسبوندم و کیرش رو از زیر تخمم رد کردم، این سری خیلی روون تر از قبل داشت تلمبه میزد، سرش رو به سمت سینهم بردم که دوباره بخوره، انقدر حشری شده بودم که دوباره راست کردم، سرش رو بیشتر فشار میدادم که عمیق تر نوک سینه هام رو میک بزنه، سرش رو برداشت و یه مقدار بالاتر نوک سینهم رو شروع کرد به مکیدن، اونقدر عمیق که میشد حس کرد گوشت تنم رو داره جدا میکنه، یه لحظه هم دهنش رو جدا نمیکرد و مدام به مکیدنش ادامه میداد، تو همین حین هم تلمبه زدن هاش رو تا میتونست بیشتر کرده بود، از روی بدنم بلند شد و با دست شروع کرد به جق زدن و با یه آه بلند ارضا شد، شدت پاشیدن آبش تا روی سینه هام بود، حجم زیادی آب روی شکم سینه هام جمع شده بود، این سکس کوچکترین فایده ای که داشت دیدن حال خوب دوباره پدرام بود برای من، دیدن اون صحنه که پدرام آبش رو روم خالی کرد خیلی برام حشری کننده بود، به همین خاطر هنوز کیرم راست بود، پدرام خم شد و از سر سینه هام شروع کرد به زبون کشیدن و خوردن آبش، آخرین قطره های آبش کنار کیرم بود، با دستش کیرم رو گرفت و همه آب ها رو که خورد، دهنش رو برد سمت نوک کیرم، دهنش رو که باز کرد فهمیدم آب رو تو دهنش نگه داشته، همه رو خالی کرد روی کیرم و شروع کرد به خوردن دوباره کیرم، نه انگار که پدرام به قصد کمر خالی کردن اومده بود جلو، خیلی تند ساک میزد، دو طرف سرش رو گرفتم و کنترل ساک زدنش رو خودم دست گرفتم، یه مقدار که تو وضعیت بودیم، کشیدمش بالا و درازش کردم روی تخت، خودم هم پاهام رو دو طرف سرش گذاشتم و خم شدم روی شکمش، خیلی تند طوری که خیلی عمیق نباشه تو دهنش تلمبه میزدم، پدرام همیشه موقع هایی که آب کیرم رو تو کونش خالی میکنم برای تلافی سری بعدش مجبورم میکنه که دوبار آبم رو بیارم و همه رو بخوره ولی اینبار نگذاشت کار به سری بعد برسه، میخواست که همون لحظه آب بخوره، همون موقع که عطش سکس رو داشت، منم نمیخواستم این فرصت رو ازش بگیرم، تند بودن تلمبه هام و دهن گرم و نرم پدرام باعث شد که تو همون حدود ۱۰ دیقه به ارضا شدن نزدیک بشم، داشتم احساسش میکردم که الانه که بیام، آخرین ضربه
1 531
لطفا”.
دوباره انگشتم رو خیس کردم و این سری انگشت میانیم رو آروم آروم فرستادم توش، سوراخش تنگ شده بود، درست بود که عطش سکس داشت ولی باید خیلی مراعات میکردم که این عطش باعث نشه که تو سکس بلایی سرش بیاد یا باعث پارگی کونش بشه،
به همین خاطر باید زمان بیشتری رو صرفش کنم، انگشت اولم که خیلی روون شد انگشت دوم رو هم به آرومی اضافه کردم، درسته که منم هیجان این سکس رو داشتم ولی عجله ای برای انجامش نداشتم، تمام شب رو فرصت داشتم که این سکس رو کامل کنم، انگشت سوم رو که میخواستم وارد کنم یکم دردش اومد، نه میتونست مثل سکس هایی که تو باشگاه داشتیم با صدای بلند حسش رو بگه، نه میتونست از سکس دست بکشه، منم چاره ای نداشتم، برای اینکه بتونه سایزم رو تحمل کنه، باید حداقل اول سه تا انگشت رو تحمل کنه که بتونم دخول رو شروع کنم، پاهام رو از کنار پهلوهاش برداشتم و کنار صورتش گذاشتم، دوباره کیرم رو تو دهنش برد و شروع کرد به ساک زدن، به خیال خودش این کار بتونه حواسش رو پرت کنه، با هر درد کوچیکی که میکشید دندون هاش روی کیرم کشیده میشد، یکم برام عذاب آور بود، ولی میشد تحمل کرد، شاید نزدیک یک ربع طول کشید تا بتونم هر سه تا انگشتم رو جا بدم، پاهاش رو به سمت شکمش کشیدم که سوراخ کونش بیاد بالا، حجم آب دهنم رو جمع کردم و همه رو دقیقا روی سوراخش ریختم، تو همون حالت پاهاش رو نگه داشتم، از روی بدن پدرام بلند شدم، و به سمت کونش رفتم، پاهاش رو روی شونه هام انداختم و خیلی آروم فقط سر کیرم رو گذاشتم توش، با دستاش به تشک چنگ میزد، حتی سر کیر منم برای سوراخش عادی نبود الان، ازش خواستم که اگه اذیت میشه ادامه ندیم، ولی اصرار کرد که میخواد ادامه بده، خودم رو عقب کشیدم و مجدد واردش کردم، اینبار حدود یکی دو سانتی بیشتر از قبل، تو همون حالت نگه داشتم، روی بدنش خم شدم و لباش رو تو دهنم گرفتم، دستاش از زیر بغلم رد شده بود و محکم فشارم میداد به خودش، آروم با همون مقدار عقب جلو میکردم که براش عادی بشه، هر موقع که عادی میشد یکم بیشتر می اومدم توش، با هر سانت اضافه شدن کیرم، احساس میکردم داره پوست پشتم رو میکنه بخاطر فشار دادنشون، ولی برام مهم نبود، خوشحالی پدرام برام از همه چی با ارزش تر بود حتی خودم، وقتی که همهش رو تونستم جا بدم دیگه نایی برام نمونده بود که تلمبه بزنم، چند تا تلمبه آخر رو زدم و دراز کشیدم روی تخت که بقیه کار رو بسپرم بهش، پدرام به سمتم خیز برداشت و روی کیرم نشست و خودش رو بالا و پایین میکرد و از سوارکاری که میکرد لذت میبرد، من در حالی که دستام رو زیر سرم گذاشته بودم داشتم به بالا پایین شدنش نگاه میکردم و لذت میبردم، دستم رو به صورتش رسوندم و نوازشش کردم، از پشت سر دستم رو تو موهاش بردم و به سمت خودم کشیدمش، سرش رو بین سینه هام گذاشتم و تو بغلم گرفتمش، بقیه تلمبه زدن ها رو خودم شروع کردم به زدن، کیر راستش روی خط وسط سیکس پکم جابهجا میشد، نوک سینهم رو گرفته بود تو دهنش و با دستش عضلات بازوم رو فشار میداد، عاشق این بود، که براش فیگور بگیرم تو سکس، حرکت کردن کیرش روی شکمم رو دوست داشتم، شکمم رو سفت نگه داشته بودم، کیرش بین شکممون میچرخید، اگه یکم دیگه این وضعیت ادامه پیدا میکرد قطعا پدرام ارضا میشد و حال ادامه دادنی براش نمیموند، به همین خاطر کنار خودم کشیدمش که دراز بکشه، پشتش بودم و یه دستم رو زیر سرش گذاشتم، با دست دیگهم کیرم رو روی سوراخش تنظیم کردم، وقتی سر کیرم رفت تو دستم رو برداشتم و روی پهلوش گذاشتم تا تسلط بیشتری روی کنترل بدنش داشته باشم، صدای آه و ناله های خفه ای که از خودش در میآورد بیشتر از قبل حشریم میکرد، دستم رو که زیر سرش بود رو آورده بود جلو دهنش و مدام بوس میکرد یا میلیسید، اونقدر حشری بودم که همه جای بدن پدرام برام خوردنی بود، حتی گوشش، زبونم رو روی کل گوشش کشیدم و لاله گوشش رو تو دهنم گرفتم، پدرام روی گوشش خیلی حساس بود، یکی از نقطه های تحریک آمیز شدیدش بود، خوردن گوشش باعث شده بود که بی محابا آه و ناله کنه، ولی خب نباید صداش از اتاق بیرون میرفت، دستم که روی پهلوش بود رو از زیربغلش رد کردم و به دهنش رسوندم، دو تا از انگشتام رو تو دهنش بردم که بتونم صداش رو کنترل کنم، خوشبختانه صدای آه و ناله رو قطع کردم، چون یه جوری با ولع انگشتام رو میمکید و زبون میکشید که انگار تو دهن یه بچه پستونک گذاشته باشی، دو تا دیگه از انگشتام رو اضافه کردم و با خیال راحت به خوردن گوشش ادامه دادم، نفس های مداوم و سریعی که از سر شهوت میکشید به پشت دستم میخورد، تلمبه هام رو تا جایی که میتونستم محکم و سریع کردم همونطوری که پدرام همیشه دوست داشت، خیلی داغ کرده بودم، بدنش رو به خودم فشار دادم و آخرین تلمبه رو زدم، شاید اگه آب کیرم رو تو یه استکان خالی میکردم
1 531
اهای پدرام جا خوش کرده بود، پدرام رو روی تخت دراز کردم و خودم در حالی که به پهلو بودم با یه دستم شورت و شلوارکش رو از تنش کشیدم بیرون که هر دو بتونیم راحت تو بغل همدیگه باشیم. چون من عادت دارم شبا در اتاق رو کلید میکنم هیچ مزاحمت و نگرانی هم از بابت مهرداد و منصور نداریم. تا حالا انقدر دقت نکرده بودم که سایز کیر پدرام چند سایز بزرگتر شده، وکیومی که بهش کادو داده بودم انگار کار خودش رو کرده بود، اون موقع که بهش وکیوم رو دادم گفتم دوست دارم کیرش تا جایی که جا داره بزرگتر بشه که وقتی میخواد کسی رو بکنه حسابی جر بده طرف رو،
یه کاری که دوست داشتم بکنم این بود که پدرام جلوی من کسی رو بکنه، هیچوقت این صحنه رو ندیدم چون پدرام فقط با یه سری از مشتری هاش سکس میکنه و در غیر اون صورت سکس نمیکنه با کسی، ولی فکر اینکه پدرام با کیر تقریبا کلفتش ترتیب کسی رو جلوی خودم بده یه چیز دیگه ست، دستم رو به تخم هاش رسوندم و شروع کردم به مالیدنشون، پدرام هم در حالی که کیر منو تو دستش بالا و پایین میکرد نوک سینهم رو هم تو دهنش گرفته بود. با زبون خیس و مرطوبش کل سینه و شکمم رو هم نم دار کرد و رفت سراغ کیر شق کردهم و سرش رو هم تو دهنش گرفت، دستش رو از زیر پلهو هام رد کرد و با حرکت دادن دستش بهم فهموند که میخواد زیر باشه، منم خودم رو چرخوندم و دستم رو دو طرف پاهاش ستون کردم، پدرام که کیر منو تو دهنش گرفته بود هی سعی میکرد بیشتر تو دهنش جا بده، تلاشش برای جا شدن کیرم تو دهنش هرچند ناموفق بود مثل همیشه ولی ستودنی بود، دستاش رو روی باسنم انداخت و فشارشون داد به سمت خودش، تقریبا با اون فشار نصف کیرم کل دهنش رو پر کرد دستش رو محکم نگه داشته که نتونم کیرم رو عقب بکشم، منم که دیدم خیلی مشتاق برای ساک حلقی وزن خودم رو ول کردم و کیرم تا ته رفت توی حلقش چند ثانیه که گذشت خودش با فشار دادن پاهام نشون داد که دیگه نمیتونه تحمل کنه، سرش رو که آزاد کردم چند تا نفس عمیق کشید و دوباره تکرار کرد، این روند تا حدود پنج باری تکرار شد، از رفتارش توی ساک زدن میشد فهمید که بخاطر سکس نداشتن تو این چند وقته خیلی تشنه کیر هست، کنارش در جهت مخالف دراز کشیدم، سرش رو بالا آوردم و لبش رو بوسیدم، اشک هایی که از چشمش اومده بود رو پاک کردم و تو بغلم گرفتمش،
+اذیت شدی ببخشید
_میدونی که خودم اینو میخوام
+من هنوز متوجه نشدم چطور میتونی از ساک حلقی برای کیر من به این بزرگی لذت ببری
_من خودمم نمیدونم، ولی وقتی یه کیر از گلوم رد میشه و میره تو حلقم حس خوشایندی بهم میده، درسته که چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه ولی همین چند ثانیه میتونه ده برابر لذت یه سکس معمولی باشه برای من
+خب پدرام این حس رو وقتی هم کسی برات ساک بزنه داری ؟
_چطور ؟
+جواب منو بده
_آره خب
+یه کاری ازت بخوام برام میکنی ؟
_هر کاری که بگی میکنم
+میخوام قبل از سکس یکم جاهامون رو عوض کنیم ؟
_متوجه نشدم
+میخوام برات ساک بزنم مثل قبلا، ولی میخوام که تو هم سوراخ منو بخوری
_مطمئنی ؟
+آره، دوست دارم ببینم، وقتی کسی سوراخش خورده میشه چه حسی داره، و خوب چه کسی بهتر از تو ؟
_اگه این خواسته توعه باشه فقط باید قول بدی چه خوشت اومد چه نیومد سکس رو کامل کنیم
+باشه دلیل زندگی من
دوباره مثل روند قبل دراز کشیدیم با این تفاوت که این سری من پاهام رو به سمت شکمم تا کردم و کنار پلهو های پدرام گذاشته بودم، کونم درست روبه دهن پدرام بود و کیر کلفت پدرام تو دهنم. خوشحال بودم از اینکه کیر پدرام رو از اون کیر معمولی به این چیزی که هست رسونده بودم، کیر پدرام یه جذابیتی که داشت این بود که شبیه موز قوس روبه بالا داشت، و همین باعث میشد تو اون وضعیت کیرش رو راحت تر از همیشه بخورم، آخ که وقتی خیسی زبون پدرام روی سوراخم کشیده شد چه حالی داد، حس عجیبی بود، باورم نمیشد خورده شدن یه سوراخ بتونه انقدر فوقالعاده باشه، کثافت پدرام جدای از اینکه ماساژور خوبی بود، سکس خوبی هم داشت، ولی هیچوقت فکر نمیکردم انقدر خوب بتونه سوراخ کسی رو بخوره، شاید هم این حس من بخاطر این بود که برای اولین بار داشتم تجربهش میکردم، هر چی که بود محشر بود، زبونش رو روی سوراخم میکشید و تا میتونست فشارش میداد، داشتم حس میکردم که سوراخم داره باز میشه نوک زبون پدرام تو کونمه، دوباره کیرش رو تو دهنم گرفتم و پاهاش رو با دستام بالا نگه داشتم، دستم روی لپ های کونش بود و فشارشون میدادم، دستم رو جلوی دهنم آوردم و با آب دهنم انگشتام رو خیس و لزج کردم، با همون خیسی هم سوراخش رو ماساژ میدادم، دور تا دورش میچرخوندم ولی فرو نمیبردم، میخواستم به جایی برسه که خودش بخواد، بعد از چند دیقه که دیگه نتونست تحمل کنه و شروع کرده بود به آه و ناله کردن، با صدای لرزونی که پر بود از شهوت گفت “لطفا بکنش تو، میخوامش،
1 531
هم نمیزنم.
_خب اگه من بخوام چی ؟
دستش رو گرفتم و گذاشتم روی قفسه سینهم
+تو رئیس این خونه ای، هر دستوری بدی اطلاعت میشه عشق من.
_خجالتمون نده، خان داداش
+خان داداش به قربونت بره عشق من
_میگم تیرداد من یه چیزی رو متوجه شدم ولی مطمئن نیستم.
+چی شده ؟
_فکر کنم مهرداد مثل منو تو حس گی بودن داره، ولی داره قایمش میکنه
+مطمئنی؟
_آره یه روز که موبایلش رو داده بود به من که براش تنظیمات اینستاگرامش رو درست کنم دستم رفت روی پست گذاشتن و چند تا عکس آخر گالریش رو بالا آورد، عکسا مربوط به جشن ازدواج زوج های همجنسگرا بود.
+خب اینکه دلیل نمیشه
_به همین خاطر دارم میگم مطمئن نیستم. به نظرم هنوز داره با خودش کلنجار میره که این حس درسته یا نه
+نمیدونم چی بگم
_چیزی نگو قبولش کن، ازش حمایت کن، نزار فکر کنه تنهاست، بزار بدونه داداشش پشتش هست.
+قربونت برم من که به فکر همه هستی.
_بالاخره اونم داداشمه دیگه
+من به فدای این دو تا داداش کوچیکه
_تازه کجای کاری من میدونم روی کی هم قفلی زده
+رو کی؟
_رو تو
+کی من ؟ اشتباه میکنی
_نه تیرداد حسم اشتباه نمیکنه، مهرداد روزی هزار بار اینستاگرام تو رو چک میکنه، عکس ها رو زوم میکنه و با دقت میبینه، این کارا رو فقط مواقعی انجام میدن که از کسی خوششون بیاد
+یعنی میخوای بگی کسی که مهرداد ازش خوشش میاد منم ؟
_آره ولی به روی خودت نیار که میدونی، باشه ؟
+باشه ولی خب این درست نیست
_بخاطر اینکه داداشت هست درست نیست ؟
+نه بخاطر اینکه تو رو دارم، درست نیست.
_ببین تیرداد، مهرداد الان تو شرایطی نیست که بدونه چی درسته چی درست نیست، الانم تو وضعیتی نیست که بخوای بهش بگی با من تو رابطه ای، چون همین الانش هم مهرداد بخاطر اینکه من پیش تو میخوابم حسادت داره نسبت به این موضوع و من نمیخوام این تبدیل به یه عقده بشه.
+من به کل گیج شدم، تو میگی من چکار کنم؟
_اگه یه روزی پیش اومد که بهت ابراز علاقه کرد پسش نزن
+میفهمی چی میگی ؟
_آره تیرداد، دارم عشقم رو تقسیم میکنم.
+نه واقعا نمیفهمی چی داری میگی. فکر کردی تا الان هر چی که از دوست داشتنت گفتم الکی بوده که یه همچین حرفی میزنی .
_نه اتفاقا، میدونم که دوست داشتنت واقعیه، فقط
من نمیخوام مهرداد یه همچین عشقی رو از دست بده، نمیخوام مهرداد برای تجربه کردن یه رابطه سالم آسیبی ببینه و بخاطر حسی که داره مورد آزار و اذیت قرار بگیره
+کسی غلط میکنه نگاه چپ به مهرداد بکنه چه برسه به اینکه اذیتش کنه
_وقتی زمانی برسه که بخواد چیزی رو تجربه کنه تو نمیتونی جلوش رو بگیری، همه جا هم نمیتونی کنارش باشی
+الان حرف تو اینه که اگه یه روزی مهرداد گفت که گرایشش گی هست و از من خوشش میاد قبولش کنم و مثل تو باشم باهاش، ورای رابطه برادرانه ای که باهاش دارم.
_آره
+اون وقت تو مشکلی با این قضیه نداری ؟
_نه مشکلی ندارم، راستش رو بخوای من خیلی خودخواهم، هم میخوام عشقم نسبت به تو رو داشته باشم هم خانوادهم رو صحیح و سالم کنار هم داشته باشم.
+اگه این خواسته توئه من روی چشمم میگذارم، چون تو ازم خواستی فقط.
_همین حرفاته که منو اسیر خودش کرده دیگه.
+عشق منی که.
باز شیطنتش گل کرد و تو همون حین که بغلم بود یکی از پاهاش رو تا کرد و نوک پاش رو گذاشت روی کیر من، خودش بغل من اسیر بود، منم آلتم اسیر بود تو زندان چند لایه شلوارک و شورتم، پای زندانبان پدرام هم این قفس رو با بیدار کردن کیرم تنگتر تنگتر میکرد. با بیدار شدن کاملش تکون خوردن کونش هم شروع شد که تلاش میکرد خودش رو بهش برسونه، با آزاد کردن سرش از تو دستم خودش رو روی بدنم بالا کشید و دستش رو گذاشت روی سینه هام، خودش هم کامل نشست روی کیرم و خودش رو عقب و جلو میکرد، نگاهش پر از شهوت بود، شهوتی که بیشتر از دو ماه بود ارضا نشده بود، زبونش رو روی لبش کشید و یه چشمک نثارم کرد، چراغ سبزی بود که سکان کشتی رو دست بگیرم، دستم رو روی بدنش کشیدم و دستم رو فرو بردم زیر شورت و شلوارکش، با دو دستم لپ های کونش رو فشار میدادم و سرعت حرکتشون روی کیرم رو کنترل میکردم، خودش رو انداخت تو بغلم و خودش رو کمی بالاتر کشیده بود، منم فرصت رو غنیمت شمردم و سینه هاش رو چنگ و دندون کشیدم، حس شیرین مکیدن سینه های پدرام هیچوقت برام کهنه نمیشه، شیطنتم گل کرد و روی سینه هاش رو انقدر مکیدم که کبود شدن، آخ های ریز پدرام باعث میشد آتیش شهوت منم شعلهورتر بشه، زبونم رو که روی گلوش کشیدم، چنان آه طولانی کشید که شق درد همه این دو ماه رو یادم رفت، پاهاش رو از هم باز کرده بود و از دو طرف پهلوهام تاشون کرد، انگشت های شصت پاهاش رو زیر شورت و شلوارکم قفل کرد و از دو طرف با پاهاش هر دو رو تا زیر زانو ها کشید پایین، بقیه رو خودم با تکون دادن پاهام در آوردم، کیر من که الان در سیخ ترین حالت ممکن خودش بود بین پ
1 531
منصور خواست که یه مقدار با هم تنهایی صحبت کنن، تو اتاق بچگی های منصور صحبت کردن، همون اتاقی که بعد از ازدواج منصور اتاق منو و مهرداد شده بود برای روزایی که پیش آقا جون بودیم،
نیم ساعتی میشد که داشتن باهم دیگه صحبت میکردن، وقتی هم اومدن بیرون چیزی به کسی نگفتن که راجع به چی باهم صحبت کردن،
بعد از برگشتن از خونه آقاجون، هر کسی رفت تو اتاق خودش، منو پدرام هم رفتیم که بخوابیم، مثل همیشه تو بغلم کشیدمش که بهش بگم من همیشه دوسش دارم، پدرام به چشمام نگاه کرد، نگاهش عجیب بود، بوی دلتنگی میداد، پیشونیش رو بوسیدم و سرش رو روی سینهم گذاشتم
_این مدت خیلی اذیتت کردم میدونم
+قربونت برم ما همه یه خانوادهایم اگه غمی بوده برای همه بوده، تو یه نفر نباید تنهایی سنگینی این اتفاق رو به دوش بکشی
_دیگه مطمئن نیستم خانواده ای برام مونده یا نه ؟
+قربون شکلت بشم من پس ما اینجا چی هستیم؟
_الان چیزی که نمیفهمم اینه که من کیم؟ برادر خوانده ام یا پسر زن بابا یا یه بی اف؟
اصلا رابطهی ما درسته یا نه، اینکه عاشق برادرخوندم هستم درسته یا غلط ؟
من گیجم تیرداد
+واقعا میخوای بدونی تو کی هستی؟ تو عزیز ترین آدمی هستی که هیچ خونی ما رو به هم وصل نمیکنه، تو کسی هستی که منو از یه جهنم وارد بهشت کرد، بهم فهموند دنیا با همه بدی هاش میتونه آدمی مثل تو داشته باشه که زندگی رو برای تیرداد قشنگتر کنه،
_تیرداد …
+بزار من بگم: پدرام، من تیرداد سرمست، عاشقتم، تا زمانی که من زنده ام عاشقت هم میمونم اینو با تموم وجودم دارم بهت میگم
_چرا من نمیتونم کلمه ها رو مثل تو به زبون بیارم ؟
+همه عاشقا لازم نیست به زبون بیارن گاهی اوقات یه نشونه کوچیک لازمه
چشم هام رو بسته بودم، سبکی روی سینهم اینو گفت که سرش رو برداشته ولی وقتی خیسی لبش رو روی لبم که حس کردم، این نشونه ی عاشقاست اینکه از سر عشق پیشقدم بشی برای ابراز علاقه، سرش رو که جدا کرد، چشم هام رو باز کردم، لبخند روی صورتش خوشحالم کرد، تو بغلم گرفتمش و تا میتونستم بوییدمش، مثل گلی که تازه شکوفه زده، دستم لابه لای موهاش تاب میخورد، سرش روی شونهم بود و خودش رو روی بدنم کشیده بودم، خیسی زبونش لاله گوشم رو که لمس کرد اولین آه من در اومد، پدرام بهتر از هر کسی منو بلد بود، هم میدونست چی ناراحتم میکنه، هم میدونست چی خوشحالم میکنه، عادت همیشگی پدرام اینه که وقتی لاله گوشم رو میخوره یه گاز کوچولو بگیره، دستش رو از لبه رکابیم که یخورده بالا رفته بود برد روی بدنم، لمس دست گرمش روی شکم سردم، تضاد خیلی قشنگی بود، با اینکه خیلی حشری شده بودم و تو این ۴۰ شبی که با پدرام سکس نداشتم قدرت اینو داشتم که یه فیل رو هم بکنم، ولی اصلا نمیخواستم پدرام رو تحت فشار بگذارم برای سکس، میخواستم اگه قراره اتفاقی بیوفته خودش رقم بزنه، دستش رو روی شکمم میکشید و کم کم بالا میرفت، انگشتش رو روی خطوط سیکس پکم میکشید و به سمت سینه هام حرکت میکرد، به سینهم که رسیده بود دستش روش میکشید و محکم فشارشون میداد منو یاد خودم مینداخت که وقتی با دخترا سکس میکردم سینه هاشون رو فشار میدادم و کیرم رو با هزار تا عشوه و نازشون میکردم تو کصشون، اونم فقط به خاطر اینکه نمیخواستم تو اون اکیپ کوفتی که داشتیم و یه دختر میاوردن که به همه بده من کم نیارم برای سکس باهاشون، برای اینکه برام دست نگیرن که تیرداد کیرش برای دختر راست نمیکنه،
کیر من در حالت خوابیده هم اندازه راست شده اونا بود، کلفت ترین کیرشون به کلفتی مال من بود ولی با ۱۷ سانت اندازه، در مقابل مال من که ۲۳ سانت بود عملا هیچ بود، پدرام رو محکم تر تو بغلم کشیدم، دوست داشتم حتی اگه سکسی هم اتفاق نیوفته تو بغلم داشته باشمش همین که دارمش برام یه دنیاست، همین که تو این دو سال هنوز ذره ای از علاقه مون به همدیگه کم نشده، برای من بسه، من دیگه چی میخوام مگه؟
یکی از پاهاش رو دور کمرم پیچید، با این کارش برجستگی کیرم بین چاک کونش قرار گرفت، سرش رو یکم ازم دور کرد و رکابیم رو بالا برد که از تنم درش بیاره، منم با بالا آوردن بدنم همراهی کردم و خودم پیشقدم شدم برای در آوردن تیشرتش، تنش مثل همیشه گرم بود ب برعکس من که همیشه بدنم مثل یخ سرد بود، دستم رو دور گردنش پیچیدم و دوباره کشیدمش سمت خودم، سرش درست روی سینهم بود و هر چند لحظه یکبار بازوم رو که سمت صورتش بود می بوسید، بینیم رو توی موهاش فرو بردم و عمیق استشمامش کردم، یه جوری که که بوش همیشه همراهم باشه، نمیخوام حتی یه لحظه هم به نبودن یکی دیگه از اعضای خانوادهم فکر کنم، از ته قلبم میخوام که اگه قراره عضوی از خانوادهم رو از دست بدم اون روز زنده نباشم و من پیش مرگشون شده باشم.
صدای پدرام منو به خودم آورد
_تیرداد دوست داری امشب با هم سکس داشته باشیم ؟
+تا وقتی تو نخوای من حرفش رو
1 531
مسال خودمونی باشه
_دستاش رو دیدی موقع شمع روشن کردن داشت میلرزید ؟
+میدونم قربونت برم
_تیرداد من باید چیکار کنم که از دستش ندم ؟
بغضش ترکید و برای اینکه صدای گریه کردنش از اتاق بیرون نره سرش رو تو سینه من برد و شروع کرد به گریه کردن، با گریه های پدرام، اشک چشم منم شروع کرد به سرازیر شدن سرش رو میبوسیدم و اشک میریختم، انقدر گریه کرد که از گریه زیاد بغلم خوابش برد، پتو رو با دستم که آزاد بود رو هر دو مون کشیدم و من دستم رو دوش پیچیدم و خوابیدم.
…
سه ماه بعد،
مراسم چهلم نسرین رو گرفتیم، بابا و پدرام نسرین رو گذاشته بودن تو خاک، همون اوایل زندگی مشترک ما من رفتم از یه آخوند پرسیده بودم که اگه خدایی نکرده یه روز نسرین فوت کنه چطور باید خاکش کنیم، اونم گفت که باید دو نفر از محارم باشن، با توجه به اینکه نسرین کسی رو جز پدرام نداشت فقط یه محرم داشت، ولی یه نفر دیگه چی، وقتی قضیه رو با مهرداد در میون گذاشتم بهش گفتم که ما همیشه نسرین رو به چشم مادر میدیدیم، پس بهتره که اگه بابا راضی باشه با نسرین عقد کنن که فردا روزی اگه اتفاقی افتاد عذاب وجدان نداشته باشیم، با منصور هم که صحبت کردم، گفت که راضیه، ولی این مورد رو هم گفت که اگه پدرام و مادرش وقتی بفهمن که برای این موضوع داریم این کارو میکنیم احتمال زیاد راضی نمیشن،
بهش گفتم که خودم با پدرام صحبت میکنم، همراه مهرداد میریم با نسرین هم صحبت میکنیم،
طوری که پدرام نفهمه موضوع چیه به بهانه اینکه نسرین همیشه جای مادر ما رو داره و حالا هم که داریم مثل یه خانواده زندگی میکنیم ازش اجازه گرفتم که موضوع رو با مادرش در میون بزاریم و ازش خواستگاری کنیم.
نسرین وقتی بهش گفتیم قهر کرد و جمع کرد که برگرده خونه خودش، ولی خواهش های منو مهرداد بالاخره راضیش کرد.
منصور رو فرستادم با یه عاقد صحبت کنه یه روز رو مشخص کنن، و تو همون خونه یه جشن مختصری بگیریم، خودمون بودیم و عزیز جون و آقاجون و عمه ها، سر عقد وقتی حرف مهریه شد نسرین گفت که هیچی نمیخوام ولی عزیز جون گفت که شگون نداره باید یه چیزی گفته بشه، منصور رفت دم گوش عاقد یه چیزی گفت و برگشت،
مهریه نسرین شد سه دنگ باقیمونده از اون خونه که داشت توش زندگی میکرد که با شراکت منصور خریده بود.
هیچوقت یادم نمیره تو همون مراسم برای اولین بار منو مهرداد به نسرین به جای خاله گفتیم مامان نسرین،
وقتی شنید که با اسم مامان صداش کردیم اشک تو چشماش جمع شد و هر دو مون رو تو بغل گرفت و بوسید، روز تشییع وقتی که پدرام رو از تو قبر بیرون آوردیم چشمش که به سنگ لحد افتاد که منصور داشت میچید بیهوش شد، قطره های آبی که رو صورتش ریختم باعث شد بهوش بیاد و شروع کنه به گریه کردن، تو بغلم گرفتمش و هر دو گریه میکردیم، منصور هم روبه روی ما اون طرف قبر مهرداد رو بغل کرده بود و گریه میکردن.
تا ۴۰ روز خونه رنگ سیاه داشت، پرچم سیاه، پیرهن سیاه، قاب عکس با روبان سیاه، بنر های تسلیت و …
آقاجون و عزیزجون بعد مراسم چهلم همراه ما اومدن که بریم خونه ما، پیرهن رنگ روشن گرفته بودن که از عزا درمون بیارن، پدرام تو این ۴۰ شب ساکت ترین فردی شده بود که میشناختم، هر بار که خواستم باهاش صحبت کنم پسم زد، فکر اینکه یه جوری باید کمکش کنم ولی نمیدونستم چجوری داشت دیوونهم میکرد، نسرین برای ما کلمه مادر بود، ولی برای پدرام کلمه نبود تمام داراییش بود، فکر کردن به اینکه تمام دارایی که داشتی حالا دیگه نداریش آدم رو از پا میندازه، اینو میدونم، با پوست و استخون تجربهش کردم زمانی که مامان رفت، من برخلاف مهرداد خیلی به مامان وابسته بود، وقتی رفت یه خلاء تو تمام وجودم بود که هیچوقت پر نشد، به همین خاطر همیشه آدم عصبی بودم، روانپزشک میگفت این انرژی خشمی که دارم رو باید یه جای درست خالی کنم، ورزش پناهگاه من بود برای تخلیه انرژی واموندهم که آسیبی به کسی نزنم، سه برابر بقیه ورزش میکردم تا شاید این حس بی کسی از فکرم بره، ولی با اینکه بیشتر از ۱۵ سال از اون موقع گذشته ولی زخمش برای من هنوز تازه ست، ولی برای پدرام فرق میکنه، چیزی که پدرام باهاش داره میجنگه زخم نیست داغه، داغ از دست دادن تنها دارایی که داشته.
ولی نباید اینطور باشه نمیگذارم تنها بمونه باید برگرده با خانواده، کنار من کنار مهرداد کنار منصور، ما هیچ کدوممون تنهایی پدرام رو نمیخوایم.
اون روز فقط در حد چند کلمه صحبت کرد اونم برای تشکر از زحمات عزیز جون و آقاجون برای برگزاری مراسم و در آوردن رنگ سیاه از لباس و در و دیوار خونه. عزیز جون همه رو دعوت کرد که برای شام بریم خونهشون، چون میدونست اینجا با اینکه همه آشپزی بلدن ولی هیچکی دل و دماغ آشپزی رو نداره.
از آقاجون خواستم که با پدرام صحبت کنه بلکه یکم آروم بشه و برگرده به زندگی عادی که داره، بعد از شام پدرام از
1 531
چرخ گردون (۳)
#عاشقی #پدرخوانده #گی
...قسمت قبل
پارت سوم
راوی: تیرداد
مجموعه داستانی خانه ای بدون زن و چرخ گردون دو داستان کاملا مجزا از همدیگر هستند که شخصیت های مشترکی دارند، برای شناخت بیشتر شخصیت ها میتوانید مجموعه داستان خانه ای بدون زن را هم بخوانید.
کی فکرش رو میکرد که یه روزی بیاد که خاله نسرین مامان پدرام دیگه پیشمون نباشه، اواخر بهار بود که از منو مهرداد خواست که خونه رو آماده کنیم که برای پدرام تولد بگیریم، من به خاله اصرار کردم که میریم بیرون دور هم تو یه کافه براش تولد میگیریم، ولی خاله میگفت که میخواد امسال خودمون دور هم یه تولد جمع و جور براش بگیریم، نمیخواست شلوغ بازی راه بندازیم و دوست و رفیق دعوت کنیم، این حرفش همیشه تو گوشم موند که میگفت خانواده مهمتره گاهی اوقات شاید دیگه نباشیم.
با اصرار منو مهرداد خاله نسرین و پدرام یک سال رو با ما زندگی کردن که بتوانیم بهتر به خاله رسیدگی کنیم، همیشه تایم های کاری رو طوری می چیدیم که یکی از ما چهار نفر پیشش باشه که اگه یه وقت کاری پیش اومد خیلی سریع رسیدگی بشه، بیشتر از همه مهرداد پیشش بود، اکثرا که از مدرسه میومد دیگه جایی نمی رفت و تو همون خونه کاراش رو انجام میداد، اگه میخواست برای درس و مشق با هم گروهی هاش هماهنگ بشه سعی میکرد به صورت آنلاین باهاشون در ارتباط باشه تا حضوری، نبود مادر باعث شده بود که نسرین جای مادر رو تو خونه برامون پر کنه، برامون مهم نبود که هم خون نیستیم، مهم ارزش معنوی خود نسرین بود، زنی که با همه سختی های زندگی جنگید و داشت روز های آخر زندگیش رو سپری میکرد.
مهرداد مثل هر سال یکی از اون کیک های خوشمزه رو درست کرده بود همراه با روکش شکلات که نسرین عاشقش بود، با عصا اومد تو آشپز خونه و به شوخی گفت میخوام شمع تولد رو خودم روشن کنم براش، همه میخندیدیم ولی از تو داغون بودیم، نسرین درد که میکشید ولی خم به ابروی خودش نمیآورد، و همه ما که داشتیم ذره ذره آب شدن نسرین رو میدیدم، همون اوایل که بخاطر شیمی درمانی موهاش ریز پیدا کرد بیخبر از همه موزر رو برداشته بود رفته بود موهاش رو از ته زده بود، همهمون رو قسم داد که بخاطر اون ما دست به موهامون نزنیم، نمیدونم از کجا فهمیده بود که میخوایم موهامون رو بزنیم، میگفت قشنگی پسر به موهاش هست.
وقتی منصور با پدرام اومدن رو هیچوقت یادم نمیره، برق چشم های پدرام که مادرش رو ایستاده دید، برای چند دقیقه یادمون رفت که تو چه حالی هستیم، این تولد آخرین تولد پدرام کنار مادرش بود، و در عین حال غم انگیزترین جشن برای همه مون،
یبار دیگه داشتیم بی مادر میشدیم، من و مهرداد برای بار دوم و پدرام برای اولین بار، کاش میتونستم جلوی سرطان نسرین رو بگیرم، یا بتونم کاری کنم که حال پدرام بهتر بشه، ولی هیچ کدوم از دستم بر نمیاومد
تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که شبا تو بغلم بگیرمش که حداقل یکم آروم بگیره، یک سال و نیم از اون ماساژ و سکس اتفاقی تو باشگاه میگذره، ماساژی که باعث شد بمونم جرات پیدا کنم و به پدرام ابراز علاقه کنم، رابطه عاطفی ما از همون موقع ها شروع شد، خونه ما چون ۳ تا اتاق خواب داشت به درخواست من پدرام با من هم اتاق شد، چون اتاق من از مهرداد بزرگتر بود و چون تو خواب غلت میخوردم تختم بزرگتر بود، منو پدرام قبل این داستان ها همیشه چه تو باشگاه چه تو خونه من تو بغل هم بودیم، ولی بعد از این اتفاق و اومدن به خونه ما، همیشه پدرام رو تو بغلم داشتم این منو آروم میکرد که دارمش، ولی آیا وجود من تو زندگیش باعث میشد که حالش بهتر باشه یا نه؟
از همون اول که با هم وارد رابطه شدیم بهش گفتم که مشکلی با ماساژ ندارم حتی با سکس حین ماساژ هم مشکلی ندارم، ولی ازش قول گرفتم که این سکس های گه گاهی بین ماساژ تبدیل به فاصله و خیانت نشه، ازش خواستم که اگه سکسی داشت برای من تعریف نکنه، من با پدرام خیلی خوشحال بودم، زیبا ترین روزهای زندگیم رو باهاش گذروندم، گاهی اوقات که به گذشته نگاه میکنم خودم رو میبینم که قبل از ورود پدرام به زندگیم چقدر عصبی و داغون بودم، پدرام گوشه ای از قلبم رو لمس کرده بود که هیشکی حتی جرات نزدیک شدن به اون رو نداشت، زندگی من از دور ممکنه شاد به نظر میرسید ولی از تو یه حفره تاریک بود.
اون شب برای پدرام خیلی سخت گذشت، وقتی برای خواب رفتیم تو اتاق دستم رو دورش حلقه کرده بودم و از پشت تو بغلم گرفته بودمش، فکر کردم خوابیده، ولی صدای بینی بالا کشیدنش رو که شنیدم متوجه شدم که داره گریه میکنه، برش گردوندم سمت خودم و تو بغلم آوردمش، بازوم زیر سرش از اشک چشمش خیس شد، سرش رو بوسیدم که دلداریش بدم ولی نشد،
+گریه نکن قربونت برم، میدونم برات سخته دیدن مامان تو این وضعیت، ما همه کنارتونیم
بخاطر من از اتاق اومد بیرون، خودش اومد به استقبالم
+خودش به ما گفت که میخواد تولد ا
1 531
ونم فهمید سفت کرد منم هرکاری کردم نرفت توش گفتم از جلو بکنم یا عقب گفت جلو بکن فلان 20 دقیقه داشتم تلمبه میزدم یهو میخاست ابم بیاد وسط اتاق ب زور کنترل کردم ریختم رو کمرش دیگه از اون موقع هیچ کاری به خالم نداشتم آقا نکنید من مثل سگ پشیمونم بعد چند ماه رفتم پیشش گفتم ببخشید فلان پاشو بوسیدم اون میگفت مشکلی نیست ولی خودم داشتم از درون نابود میشدم واسه دو دقیقه شهوت نرین تو زندگیت ببخشید طولانی شد اگه غلط املایی بود ببخشید
نوشته: علی
1 531
حکایت علی و خاله
#خاله
سلام علی هستم 22
من یکبار داستان رو تند تند نوشتم داستان رو شهوانی گذاشت هیت خوردم چون بعد از اون اتفاق سریع نوشتم میخوام از اول بگم همه چیز رو
یروز چند سال پیش خالم با یکی لاس میزدن شوهرش مچشو گرفت از خونه پرتش کرد بیرون همه اومدن خونه ما حتی هون خالم و داشتن کل خانواده بهش فحش میدادن فلان دیدم خالم رفت داخل حیاط هوا بخوره رفتم پیشش داشت گریه میکرد فلان گفت جایی واسه رفتن ندارم هیچکس نمیزاره برم خونشون منظورش خانواده مادرم بود منم بهش گفتم بیا اتاق من فلان گذشت چند روز موند با اسرار خانوادع ؛ شوهرش ی شانس دوباره بهش داد بعد از چند سال رفتم خونه خالم میوه ببرم واسه خالم دیدم خونه نیست پسرش بود گفتم خاله کجاست گفت رفتم سوپر مارکت پسرش اون موقع ۷سالش بود
گوشی دست پسرش بود یهو ی حسی بهم گفت برم گوشیشو چک کنم رفتم همه چیز رو گشتم تا رسیدم ب تلگرام دیدم چند دقیقه پیش ی عکس فرستاد واسه مریم همسایه رفتم داخل چت همه پیام ها پاک شده بود آیدی رو نگاه کردم دیدم اسم طرف نشوته یعنی مرد بود منم سریع تلگرام خالمو زدم تو گوشیم با گوشی خودش ۲مرحله فعال کردم تلگرامشو پاک کردم بعد چند دقیقه اومد سلام احوال پرسی کردیم ب پسرش گفت گوشی رو بده لازم دارم من بهش گفتم برنامه هاتو پاک کرده میخاست بازی نصب کنه حافظه نداشت گوشی گوشی برداشت رفت داخل تلگرامش بودم دیدم از تلگرام کد داره میاد فهمیدم میخواد وارد تلگرام شه بعد چند دقیقه دیدم چند نفر پیام دادن عشقم فلان نشستم یکی یکی باهاشون لاس زدن بعد گفتم چند تا از عکس های منو داری فلان ب همه شون گفتم چند نفر گفتن ندارم یکی گفت دارم فرستاد عکس های عادی بود تا اینکه گفت عکس هارو میخوای چیکار فلان منم گفت میخام ی کلیپ واست درست کنم چند تا عکس جدید هم بزارم داخل کلیپ اونم گفت از اون عکسا هم بزار سریع فهمیدم منظورشو گفتم چند تا از اون عکس هامو داری فلان گفت همشو گفتم بفرست فرستاد دیدم از ی طرف حشری بودم از ی طرف عصبی روز بعدش رفتم خونه خالم چون شوهرش نبود رفته بود مسافرت خانواده ب من گفتن برو حالت تنها نباشه منم رفتم دیدم باز داره درخواست تلگرام میاد
اکانتشو یک مرحله ای کردم اومد داخل تلگرام با اون یکی خطم داخل تلگرام بهش پیام دارم مخشو زدم فلان چند تا عکس فرستاد نود نمیدادن چون تازه داشتیم چت میکردیم اون طبقه بالا بود من طبقه پایین بعد داخل چت گفت برم ببینم خواهر زاده چیکار میکنه اگه خوابیده بهت تصویری بزنم همین ک داشت از پله ها میومد پایین عکساشو نشونم دادم شوکه شد گفت غلت کردم فلان دیگه تکرار نمیکنم تلگرام پاک کرد رفت بخوابه از شانس من دخترش هم خونه رفیقش بود پسرش هم ک کوچیک بود بغل من خوابیده بود منم یهو حشریت زد ب سرم برم بکنمش فلان خودمو کنترل کردم ب زور گذشت بعد یکسال گوشی مو عوض کردم اون یکی رو فروختم تلگرامشو نداشتم با شماره مجازی تلگرامم مخشو زدم فلان بعد یک هفته تونستم نود بگیرم دیدم باز داره همون کارا رو میکنه زدم تصویری دست میزاشتم رو دوربین صفحه میرفت چراغا رو خاموش کردن منو نشناسه چون هی اسرار میکرد بیا تصویری چراغا خاموش کردم گفتم داخل چت من نمیتونم فلان رفیقام اینجام خابن گفت مشکلی نیست تو بیا دیدم وای داخل تصویری لخت شد گفتم بهترین موقعیته با شماره اصلیم پیام دادم گفتم باز داری این کارا رو میکنی فلان دیدم سین زد جواب نداد دوباره پیام دادم دیدم آف شده پیامک بهش دادم گفت تلگرام پاک کردم گفتم نصب کن بیا کارت دارم گفتم چرا این کارا رو میکنی گفت غلت کردم فلان گفت میشه یبار ممه هاتو ببینم گفت خجالت بکش فلان من خالتم گفتم تو ک واسه همه فرستادی واسه منم بفرست گفت همونارو نگاه کن اسرار کردم ی فیلم فرستاد فیس خودشو نشون نداد گفتم ن اینجوری نمیشه باید از نزدیک ببینم گفت ن شوهرم میاد فلاد آخر شب بود تقریباً صبح گفتم الان شوهرم از سرکار میاد فلان من اسرار کردم گفت باشه سری بیا قبول کرد رفتم دم در خونه رفتم داخل نشتیم رفت داخل آشپز داشت وقط تلفی میکرد منو بهش اشاره دادم گفتم برو طبقه بالا فلان گفت دخترم خابه منم اصلا حالیم نبود چون داییم هم اون روز خونه خالم بود هایش برده بود نمیتونسم طبقه پایین کاری کنم بهش پیامک دادم گفت برو داخل اتاق منم ب بهنونه دستشویی میام رد میشم تو لخت شو نگاه کنم برم اتاق خالم و شوهرش بغل در دستشویی بود اتاق دخترش قبل اتاق خودشون بود رفتم طبقه بالا دیدم لخت لخت سینه 85 گفتم میشه دست بزنم گفت بزن یکم دست مالیس کردم دیدم چیزی نمیگه انگشتم کردم تو کصش هیچی نگفت تف زدم سر کیر سرشو انداختم توش یهو لرزید یواش یواش داشتم میکردم گفت بسه دخترم بیدار. میشه شوهرش هم الان میاد من حالیم نبود گفتم بخواب اینجوری نمیشه خوابید منم خوابیدم روش میخواستم از پشت بکنم همین سر کیرمو فرستادم دم سوراخ ک
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
