Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 531
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-7230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
1 531
من و خواهرم و دختر همسایه
#دختر_همسایه
سلام دوستان این داستان بر اساس واقعیت هست هر کس هم باور نمیکنه نکنه هری کی هم دوست نداشت نخونه داستان از اونجا شروع میشه که من با خواهرم رابطه داشتیم من از دختر همسایه مون که اسمش محبوبه بود خوشم میومد و با خواهرم در میون گذاشتم بهش گفتم محبوبه رو راضی کنه بیاد با هم حال کنیم چون تجربه سکس گروهی رو با خواهرم داشتیم مشکلی نبود یه روز که قرار بود محبوبه بیاد پیش خواهرم با هم بازی کنم و درس بخونن به خواهرم گفتم با محبوبه صحبت کنه ببینه نظرش چی هست گفت آخه چجوری صحبت کنم چی بگم بهش گفتم اول از دوست پسر صحبت کن ببین چی میگه دوست پسر داره یا نه اگه داشته باشه راحت هست اگه گفت نداره در مورد سکس ولذت سکس باهاش حرف بزن از لحظه ارضا شدن حس ارضا شدن اگه راه داد باهاش ور برو تا ارضا بشه گفتش بعد تو رو چجوری بگم گفتم فعلا نمیخواد بگی من خودم میدونم چجوری وارد بازی بشم فعلا ببین چجوری هست خلاصه محبوبه آمد خونه ما از اینجا به بعد از زبون خواهرم بشنوید .
محبوبه آمد خونه ما رفتیم توی اتاق و مشغول درس خواندن شدیم بعد یک ساعت گفتم محبوبه خسته شدم بیا بازی کنیم گفت چی بازی کنیم گفتم یه چیز بپرسم راستش رو میگی گفت بگو گفتم دوست پسر داری گفت نه ندارم تو چی داری گفتم اره دارم خیلی هم باحال هست گفت کی هست گفتم فعلا بعد میگم بهت تو چی داری گفت بخدا ندارم میترسم گفتم از چی میترسی گفت از این که یکی ببینه یا کاری بکنه بی آبرو بشم گفتم نه بابا بی آبرو برای چی اگه حواس جفت تون باشه کار به بی آبرویی نمیرسه گفت تو که داری چکار میکنید گفتم هم دیگه رو بغل میکنیم میبوسیم هم رومیمالیم هم دیگه رو گفت خوب دیگه چی گفتم تو تا الان کوست رو مالیدی گفت یه چند بار مالیدم گفتم چه حالی شدی گفت حال داد لذت میبردم گفتم حالا فکر کن یه پسر بیاد کوست رو بماله یا یکی دیگه کوست رو بماله چقدر لذت میده گفت نمیدونم برای تو میماله گفتم آره خیلی حال میده گفت نمیترسی یهو پرده ات رو پاره کنه گفتم نه مراقب هست انگشتش رو توی کوسم نمیکنه گفت بعد تو براش چکار میکنی گفتم منم براش میمالم گفت بعد چکار میکنید گفتم بعد میخوابم میاد روم کیرش رو میزاره لای پام تلمبه میزنه گفت حال میده بهت گفتم آره اگه راز دار باشی بهت میگم دیگه چکار میکنه گفت بخدا به هیچ کس نمیگم گفتم تازه توی کونم هم میکنه گفت وای واقعا دردت نمیگیره چجوری میکنه گفتم آره اول چرب میکنه کونم رو بعد اروم با کونم بازی میکنه بعد کیرش رو میکنه توی کونم اولش یه زره درد داره اما کم کم عادت میکنی حال میده گفت نمیدونم چی بگم گفتم میخوای برات بمالم حال کنی گفت نه میترسم ، گفتم نترس ، ترس نداردحال میده بهت دیدم ارو داره نگاهم میکنه رفتم سمتش شروع کردم به بوسیدنش و مالوندن سینه هاش آروم رفتم سمت لبهاش اول مقاومت میکرد دید داره حال میده بهش اونم همراهی کرد و لب هام رومیبوسید شروع کردیم به لب گرفتن دستم رو بردم زیر لباسش و سینه هاش رو میمالیدم دیدم داره شل میشه درازش کردم و لباسش رو دادم بالا شروع کردم به خوردن و لیسیدن سینه اش خیلی داشت حال میکرد گفتم محبوبه چه سینه های خوشمزه ای داری فکر کن الان بجای من یه پسر سینه ات رو میخورد چه حالی میداد بهت همش توی حس بود و حرفی نمیزند سینه اش رو میخوردم ودستم رو بردم پایین از روی شلوار شروع کردم به مالیدن کوسش یه آهی کشید داشت حال میکرد دستم رو بردم توی شلوارش و شروع کردم به مالیدن کوسش کوسش خیس شده بود داشت لذت میبرد یه مقدار مالیدم که یه آه ریزی کشید و ارضا شد گفت بسه دیگه گفتم حال داد بهت لذت بردی گفت آره یه تجربه تازه ای بود خیلی حال داد گفتم دیدی بهت گفتم حال ببین یه پسر برات این کار رو بکنه چه حالی میده گفت میترسم گفتم نترس فقط فکر لذت بردنت باش با پسر هم مثل همینه نهایت یه لاپایی یا بکنه توی کونت که اونم حال خودش رو داره گفت آخه توی کون که درد داره خوب گفتم دردش هم لذت داره اول یه ذره درد میگیره بعد لذت میبری مخصوصا وقتی که آبش رو بریزه توی کونت گفت آبش رو خطر ناکه حامله نشه آدم گفتم نه دیوونه توی کون که حامله نمیشیم باید بریزه توی کوس تا حامله بشیم . خلاصه اون روز محبوبه رفت خونه شون و من رفتم پیش خواهرم و گفتم چی شد زینب گفت دوست پسر نداره فقط یکی دو بار خودش با خودش ور رفته بود گفتم خوب چکار کردی گفت هیچ یه حالی به خانم دادم و رفت خونشون بیا با هم حال کنیم که من خیلی توی کف هستم گفتم باشه ولی دفعه بعد بیشتر باهاش حال کن انگشتت روچرب کن بکن توی کونش گفت باشه بیا حالا که مردم رفتم و شروع کردیم به خوردن و بوسیدن همدیگر و بعد کردم توی کونش و آبم رو ریختم توش پاشدم گفت حسن میدونی وقتی آبت رو میریزی توی کونم خیلی حال میده انگاره تشنه هست کونم آبت میریزه توش سیر آب میشه
1 531
امین و خواهرزن خوشگل (۱)
#خواهرزن
این داستان که میگم کاملا واقعی هستش من از روز اول که خواهر زنم که سه سال از خانمم کوچیک هست دیدم هزار بار به خودم لعنت فرستادم چرا شیما را نگرفتم و مهتاب را گرفتم چون خسته شده بودم و دنبال دختری بودم که دوست پسر نداشته باشه اما وقتی شیما را دیدم ۱۹ ساله گفتم حالا من چیکار کنم . هر چقدر شیما پر از عشوه و ناز بود مهتاب اخمو و سرد بود شیما میخندید و ناز میکرد منم تا اونو میدیدم حالم خوب میشد خلاصه نمیتونم شرح بدم طی بیست سال چی کشیدم هر چند چون بعد عروسی شیما رفته بود شهر دیگه و ما هم تهران بودیم رابطه مون خیلی کم شده بود ولی باور کنید هیچ وقت یاد شیما از مغزم بیرون نمی رفت شاید منو درک نکنید ولی آدم دلش برای یکی وقتی به طپش میافته قضیه فرق میکنه والا دخترهای بسیار خوشگل دو و برمن بودند و بخاطر موقعیت اجتماعی من طالب بودند با من باشند و من همش بفکر شیما بودم گاهی که بخونه مون بخاطر خواهرش زنگ میزد صداش هم منو دیوانه میکرد و این حالات روحی ۲۵ سال ادامه پیدا کرد تا اینکه قسم خوردم باید هر طور شده با شیما بخوابم شاید از فکرم بیرون بره و راحت بشم خلاصه یک نفر را توی جلسه معرفی کردند خدای هک کردن بود و باهاش صحبت کردم و گفتم شماره تلفن بهت میدم حک بکن اما پیش خودم و کل اطلاعات را تو لپ تاپ من سیو بکن و اونم با مبلغی قبول کرد و قرار گذاشتم اومد دفتر کارم و در عرض دو سه ساعت اینیستاگرام و واتس اپ ش را حک کرد و معلوم شد که بله شیما خانم تو محل کارش با یه دکتر تهرانی روهم ریختن و کلی پی ام و مدرک بدستم رسید و درسته نامردی شاید بگید اما برای من خیلی ناراحت کننده بود که منکه ۲۵ سال در حسرتش سوختم و ساختم اما چیزی نکردم و چیزی نگفتم این بره به یه دکتر بده و اون دکتر ازش لب بگیره و ببره رختخواب و کلی عشق و حال بکنه نشستم خیلی فکر کردم و آخرش فردا در موقعی که میدونستم سرکار هست بهش زنگ زدم خیلی رسمی جواب داد و منم بهش گفتم شیما خانم نمیدونم کی ولی یک نفر عکس و مدارکی به من ارسال کرده که نشون میده تو با دکتر سالور در ارتباطی وووو خیلی زود وا رفت و گفت دروغه و تهمت میزنن منم گفتم میخوای واست بفرستم اونم گفت باور نمیکنم خلاصه فرستادم و نگاه کرد و دیدم داره گریه میکنه و که ترا خدا به کسی نگو و غلط کردم و ترا خدا به هیچ کس چیزی نگو و من هر کاری بگی میکنم و منم بهش گفتم ۲۵ ساله در حسرتت میسوزم و تو دریغ از یک نگاه مهربانانه و رفتی و بغل یه دکتر خوابیدی و حالا که اینطور شد باید با منم باشی و اونم گفت چاره ای ندارم و قرار گذاشتیم بیاد تهران و با هم باشیم اکه خوشتون اومد بقیه داستان را براتون بنویسم.
نوشته: امین
1 531
کوس و کونشونو یکی کردم
#خاطرات_نوجوانی
سلام کلاس دوم راهنمایی بودم ولی از کلاس چهارم به بعد ۳سالی یکبارقبول میشدم یعنی توی دوم راهنمایی ۱۹سالم بود مصوبش این بود که با دخترها توی یک کلاس بودیم زمان جنگ هم بود کسی پیگیری نمی شد که چرا اصلا ترک تحصیل نمیکنم.خدا بده برکت چه دخترایی که از زیر کیرم رد نشدن اونم با تعصب خوردن داداشی اگه داشتن هم خودشون هم داداششون تا ته کیرمو خوردن. از۱۲سالگی که فهمیدم دستگاه کار چطور باید عمل کنه هر روز ۲تا۴ تا دختروپسر رو میکردم.سال آخر درس خوندنم چندتا از مادرای دخترها فهمیدن که کونشون رو با کیرم گاز گرفتم اونا هم بجا شکایت یکی یکی بردنم خونشون بعضیاشون شوهراشون رفته بودن جنگ بعضیا هم کارگری توی شهرهای جنگ زده.اولین کسی که توی این مدت خواستم بکنم مامان با بدنی استخوانی کوس سیاه بدن سبزه.اول فکر کردم کوس هم مثل کون دختر پسرهایی که گائیدمشون باشه یعنی فشار زیاد،کلی توف، دیدم نه خودش سر خورد تا کون رفت داخل درجا آبمو کشید از۱۰شب تا صبح زنیکه کوس گشاد ده بار خودشو تخلیه کرد،نزدیک بود تمام قطع بشه.دومی با ۲۰۰کیلو وزن کوس صورتی بدن سفید برفی و تنگ تنگ ها تنگ انگار میکردم کونش نسبت به مامان اول چیز نشد چیزی بود.اینو الان بگم آخرین مامانی که کردمش خانم … مامان یکی از پسرهایی بود که مثل هلو بود ۷ مامان مونده که بکنمشون اگه تاحدودی داستانم خوبه با کوسهاتون هدایتم کنید،،،کاش بجا 👍، ، عکس کیرم یا کوس نشانه لایک بود،،،توی خیابون همه رو لایک میکردم…
نوشته: Zambe59
1 531
شاره مثبت دادم و دلبر جون گفت : ولی باید بین خودمون بمونه ، گفتم چشم و به خودم فشارش دادم و لبامون چسبید به هم . وااااای چقدر لبهای دلبر خوش طعم بودن ، تا به خودم بیام دیدم کف حموم دراز کشیدم و دلبر لخت نشسته رو کیرم و داره بالا پایین میشه ، کیرم تا ته تو کصش جا شده بود و دلبر آه و اوخ میکرد ، منم داشتم سینه های گنده شو حسابی میخوردم . تا اینکه رو کیرم حال اومد و خودشو نفس زنان انداخت روم . داشتم لباشو میخوردم تا یه کم آروم بگیره ، بعدش بلند شدم دستاشو گذاشت رو سکوی رختکن و برام قمبل کرد و منم از پشت کیرم گذاشتم تو کصش و شروع کردم شلاقی تلمبه زدن ، زیر کیرم داشت جیغ میزد و میگفت بی شرف پارم کردی ، آبتو بیار ، چه کمر سفتی داری ، عموت تو چند دقیقه خالی میشه … گفتم زن عمو اجازه میدی بزارم تو کونت ؟ گفت نه … مال تو بزرگه ، جر میخورم ، همینجوری بزن تا آبت بیاد ، چند دقیقه دیگه تلمبه زدم تا دیدم آبم میخواد بیاد ، گفتم زن عمو دارم میام ، گفت بریز توش ، خیلی وقته آب یه مرد رو تو کصم حس نکردم و من با شدت تو کس دلبر جونم خالی شدم . دلبر همونجا تو حموم نشست جیش کرد و پایین تنه رو شست و رفت ، منم دوش گرفتم رفتم پیشش . دیدم سامان هم از مدرسه اومده ، سلام داد و گفت : پسرعمو عافیت باشه ، ولی اینو یجور با کنایه و شیطنت گفت ، یه نگاه به زن عمو انداختم دیدم گوشه لبشو گاز گرفت و خواست یه چیزی به من بفهمونه … انگار زن عمو که تو حموم پیش من بوده سامان اومده خونه ولی متوجه نشده ما حموم بودیم ، زن عمو بهش گفته یه لحظه رفتم شیر آب گرم رو تنظیم کردم ، ولی سامان اونقدر بچه زبلی هست که انگار یه بویی از ماجرا برده ، بگذریم ، اون روز دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، منم بعد از ناهار چند ساعت عمیق خوابیدم . عصر هم پا شدم همه بودن ، دور هم گفتیم و خندیدم تا شب بعد از شام پاشدیم برای خواب بریم خونه سمانه ، مسعود دوباره بساط مشروب رو داشت میچید ولی اینبار همه میدونستیم قراره چه اتفاقی بیافته . دوستان خیلی طولانی شد ، ببخشید ، ماجرای خونه مسعود رو در یک بخش مستقل بعدا براتون تعریف میکنم .خلاصه اون سه روز عین گرگ گرسنه افتاده بودم تو گله و داشتم بهترین روزهای زندگیم رو تجربه میکردم . تجربه ای که هنوز هم آثارش ادامه داره . خوش باشید . در ضمن این خاطره کاملا حقیقت داره ، خواستید فحش هم بدید آزادید ، به کیرم 😁
نوشته: امیر
1 531
رو بکنه خوبه ؟
یهو دوزاری من افتاد ، موقع گاییدن منیش ، اونم یه همچین چیزی بهم گفته بود ، گفتم جنده ها شما دوتا با هم هماهنگ بودید نه ؟ هر دوشون زدن زیر خنده ، منیش گفت : بدم نمیاد زیر کیر مسعود بخوابم و تو هم کنارم زنشو جر بدی و به خنده ادامه دادن . راستش در مورد منیش از اولش حس بیغیرتی رو داشتم ، یه لحظه صحنه سکس چهارتایی رو تصور کردم ، دیدم کیرم سیخ شده ، منیش با خنده گفت : سمانه ببین ، کصکش تا شنید قراره خواهرش به یکی بده ، کیرش سیخ شد ، منم خندم گرفته بود . گفتم حالا کی قراره این اتفاق خوب بیفته ؟ سمانه گفت : امشب ، قراره بازم برای خواب بیایید خونه ما ، اشکان هم چند روزه گیر داده بره خونه مامانم اینا ، امشب اونم میفرستم بره راحت باشیم . گفتم حالا گناه من چیه که اینطور میخوایید کمر برام نزارید ؟ سمانه گفت : نترس ، امروز فقط تقویتت میکنم که حسابی بتونی کمر بزنی ، با لخت دیدن اون دوتا لوند سکسی و لخت و با این حرفا باز حشری شدم و گفتم حالا که قراره جفتتون جنده های من باشید ، بیایید ببینم چیکارا بلدین ، شرتمو کشیدم پایین و کیر کلفتم عین فنر پرید بیرون ، هردوشون با اوووووف و جوووون گفتم اومدن سمت منو ، منم سرپا ایستادم تا برام ساک بزنن ، تو خواب هم نمیدیدم یروزی اینجور برنامه خفن برام جور بشه ، به قول ما ترکا : با کون افتاده بودم تو ظرف عسل . سکس منو سمانه و آبجی منیش خودش یه داستان مفصله که بعدا باید جداگانه تعریفش کنم ، این دوتا همه هنر هاشون رو داشتن رو میکردن ، از ساک دونفره تا لز و خوردن کون و کس و ممه های هم که هر مردی رو به اوج جنون میرسونه ، سه تایی مست شهوت بودیم و حسابی آبشون رو زیر کیرم آوردم آخر سر هم با هم دیگه آبمو خوردن بدون اينکه بزارن یه قطره هم هدر بشه .
بعد اون سکس توپ و رویایی ، سمانه یکی دو قاشق معجون خونگی کمر سفت کن داد خوردم و رفتیم خونه عمو . عمو نادعلی رفته بود سر زمین و الهه و فرشته هم آماده شده بودند ناهارشو ببرن ، منیش گفت بیایید ما هم بریم ، باغ عمو خیلی با صفاست ، گفتم شما برید من یه دوش بگیرم ، خلاصه اونا رفتن و من از زن عمو یه حوله گرفتم رفتم سمت حمام که تو حیاط بود ، زن عمو دلبر گفت اگه چیزی لازم داشتی صدا کن بیام ، گفتم ممنون . تو رختکن لخت شدم رفتم زیر دوش ، یهو آب سرد شد ، کشیدم کنار هر چقدر صبر کردم دوباره گرم بشه ، نشد . ناچار در رختکن رو باز کردم و از حیاط زن عمو رو صدا زدم ، با عجله اومد ، گفت : چیزی میخواستی ؟ گفتم زن عمو آب سرد شده ، گفت این شیر آب گرم قلق داره بزار بیام تنظیمش کنم ، گفتم یه لحظه صبر کن یه چیزی بپوشم ، لختم ، زن عمو با خنده گفت : نمیخواد ، من نگاه نمیکنم و بی تفاوت اومد تو ، من پریدم تو حموم و وایستادم یه گوشه ، اومد یه کم با شیر آب ور رفت و زیر چشمی منو دید میزد ، باز این حشر لامصب بر من غلبه کرد و مخم مشغول برنامه نویسی شد که چطور از این موقعیت تکرار نشدنی استفاده کنم ، یه لحظه یادم افتاد که یبار زن عمو منو با سامان برده بود حموم ، اون موقع حدود ۱۰ سالم بود و سامان خیلی کوچیک بود ، گفتم زن عمو یادته یبار منو سامان رو بردی حموم ؟ زن عمو انگار منتظر فرصتی برا حرف زدن بود که یهو کامل برگش سمت منو گفت : آره، اون موقع ها بچه بودی ولی ماشالا الان مردی شدی برا خودت ، منم از روی تجربه گفتم : ولی ماشالا شما همون زن عموی چند سال پیش هستی ، اصلا عوض نشدی ، دلبر جون یهو نیشش باز شد و با لوندی گفت : واقعا ؟؟ ولی پیر شدم دیگه ، اون موقع جوون بودم ، ببین چند سال گذشته ؟ تو چقدر بزرگ شدی ! گفتم زن عمو اون موقع ۱۰ سالم بود خیلی هم نگذشته ، شما هم عین همون موقع جوون و خوشگل هستین ، زن عمو دلبر یه نگاهی به سرتاپای من لخت انداخت و گفت : چشات قشنگ میبینه عزیزم ، مرسی ، من دیگه خودمو نتونستم نگه دارم ، رفتم جلو و زن عمو رو بغل کردم و گفتم : زن عمو خیلی دوستت دارم ، همیشه با من مهربون بودی و از صورتش یه ماچ کوچولو کردم ، زن عمو هم دستاشو انداخت دور گردنم و صورت منو بوسید و گفت تو هم همیشه برام عزیز بودی امیرجان . قشنگ چسبیده بودیم به هم و کیرم داشت تکون میخورد و شکم دلبر جون رو لمس میکرد، زن عمو یه نگاه به پایین انداخت و با لبخند گفت : این برای من داره تکون میخوره ؟ منم با حالت خجالت گفتم ببخشید زن عمو دست خودم نبود ، یه زن خوشگل تو بغل آدم باشه ، طبیعیه دیگه … زن عمو با صدای بلند خندید و گفت : آی شیطون ، برای زن عموت سیخ میکنی ؟ و یهو کیرمو گرفت دستش و فشار داد ، گفت : وااااای چقدرم بزرگه ، از مال عموت بزرگتره … عمدا یه آه کشیدم و گفتم : زن عمو دستات چقدر نرمه ، زن عمو کم کم چشماش داشت خمار میشد و با حالت شهوتناک گفت : دلت میخواد برات بمالم ؟ منم که مثلا دارم خجالت میکشم : با سرم ا
1 531
و جای منم با کمی فاصله این طرف پهنه ، جامو کشیدم چسبوندم به تشک اون ، دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم ، آبجیم بیدار شد و گفت : اومدی ؟ بعد برگشت سمت من و منم چسبیدم به لباش ، اونم همراهی کرد ، بوی شهوت و عرق سگی اتاق رو پر کرده بود ، یهو منیش چشماشو باز کرد و با حالت تعجب پرسید : کجا بودی ؟ چیکار کردی ؟ راستشو بگو ! بوی سمانه ازت میاد … گفتم : کاری نکردیم ، اونا رفتن بخوابن ، منم اومدم پیشت ،
منیش : دیوث راستشو بگو ، من بچه نیستم ، کاری با هم کردید ؟
من : راستشو بگم عصبانی نمیشی ؟
منیش : نه عزیزم ، چرا بشم ؟ فقط میخوام بدونم .
من : اوهوم … مسعود حسابی خر مست بود ، رفت بخوابه ، منم سمانه رو حشری کردم ، رفتیم انبار کردمش .
یهو منیش دستشو گذاشت رو کیرم و دید کیرم نیم خیز شده ، گفت : یعنی این الان میتونه برا منم سیخ بشه ، منم با حالت شوخی گفتم : هر کی جای خودشو داره ، عمدا خالیش کردم بتونم تو رو تا صبح جر بدم ، با این کون و کسی که تو داری خواستم خیالم راحت بشه ، یهو آبم زود نیاد . منیش لبخندی زد و گفت : خیلی بی شرفی ، زن مردم رو کردی ، منتش رو سر من نذار ، حالا خوبه منم برم به مسعود بدم ؟
من : آبجی جنده من به هرکی بخواد میده ، مگه تا حالا این همه دادی ، چیزی گفتم ؟
منیش : اووووف قربون داداش دیوثم بشم که هوای آبجی جنده شو داره خخخخخ
من : تو هم بعد از این قراره هوای منو داشته باشی ، این دوسه روزه حسابی باید حال کنیم
منیش : تو منو سیراب کن ، من خودم هر کیو خواستی برات ردیف میکنم
این حرفا باعث شد دوباره سیخ کنم و بیفتم به جون آبجی منیش . بعد از لخت کردنش از بالا خوردم تا رسیدم به کصش . برای اینکه خاطره اولین سکسمون تو ذهنش بمونه ، حسابی کصشو خوردم تا اینکه با پاشیدن آبش تو دهنم ارضا شد . عین مار زخم خورده به خودش میپیچید و نفس نفس میزد ، رفتم رو لباش و یه کم نوازشش کردم تا آروم بشه .
منیش : واااای مردم ، خیلی حال داد ، مرسی امیرم ، بعد از این تند تند باید بهم حال بدی ، خودم میشم جنده ات
یه کم که نفسش جا اومد ، رفتم لای پاهاش و کیرمو چپوندم تو کصش ، یه صدای جیغ ریز از گلوش خارج شد ولی خودشو کنترل کرد .
منیش : کصکش یوااااش ، جر خوردم
منم بدون توجه به حرفاش شروع کردم به تلمبه زدن . یجوری میزدم که صدای برخورد بدن هامون تو اطاق میپیچید. چند پوزیشن مختلف کردم و تو این فاصله نمیدونم چند بار ارگاسم شد ، تا اینکه با شدت آبمو پاشیدم به اعماق کصش و بی جان و بی رمق افتادم روش . سرم رو سینه منیش بود و داشتم نفس نفس میزدم ، منیش هم نوازشم میکرد و میگفت: نوش جونت مرد من ، خلاصه بدون اینکه لباس بپوشیم با عشق بازی و مالیدن ممه و کس و کون آبجیم ، تو بغل هم خوابمون برد .
نمیدونم ساعت چند بود که احساس کردم یکی داره با کیرم بازی میکنه ، چشامو باز کردم دیدم سمانه و منیش ، لخت دو طرفم دراز کشیدن و دارن با من ور میرن . گفتم فعلا جونشو ندارم ، بذارید یه چیزی بخورم یه کم جون بگیرم
منیش : سمانه دادشم راس میگه ، دیشب دوبار کمرش خالی شده ، باید تقویت بشه تا از پس جفتمون بر بیاد ،
کم کم داشتم به خودم میومدم ، پرسیدم : بقیه کجان ؟
سمانه : کدوم بقیه ؟ مسعود که رفته سر کار ، اشکان هم مدرسه است . صبحی مامان سراغتون رو میگرفت: گفتم تا دیر وقت بیدار بودیم . الان خوابن ، هر موقع بیدار شدن یه صبحونه میدم ، بعدش میآییم اونجا .
یه آبی به دست و روم زدم و یه صبحانه خوردیم ، اون دوتا هم که لخت میچرخیدن ، با خنده گفتم : شما دوتا کی روتون به هم باز شد ؟
سمانه : صبح اشکان میخواست بیاد وسایلش رو واسه مدرسه از اتاق برداره ، گفتم تو نرو ، زشته ، خودم اومدم دیدم بله ، اطاق بوی آب کس و کیر گرفته ، شما دو تا هم لخت تو بغل هم ، بچه رو راه انداختم اومدم منیش رو به بهونه صبحونه بیدار کردم ، گفتم خوش گذشت دیشب ؟ اونم با خنده بهم گفت : قدر شما که نبوده ولی بدم نبود ، دیگه دیدم هر دومون از ماجرای هم خبر داریم ، گفتم منیش اینجور فرصتی پیش نمیاد ، امیر رو بیدار کنیم یه سکس سه تایی بریم .
منم با خنده گفتم : شوهرای دیوثتون کارشونو درست انجام نمیدن ، من باید جور اونارو بکشم . سمانه گفت : از قضا مسعود بکن خوبیه ، مدتیه فانتزی ضربدری افتاده تو مخمون ولی تا حالا کیس مناسب و مطمئن پیدا نکردیم ، تا اینکه دیروز بعد از ظهر که داشتم مسعود رو راه می انداختم ازش پرسیدم نظرت در مورد امیر و منیش چیه ؟ اونم گفت : اگه بشه که عالیه ، ولی ما همیشه به زن و شوهرا فکر کردیم ، نمیدونم با خواهر و برادر میشه یا نه ، بعید میدونم با هم راحت باشن ، این شد که نقشه بساط مشروب و شب خوابیدن تو خونه ما رو چیدیم و حتی مسعود عمدا زود رفت خوابید تا من بتونم روی تو کار کنم . حالا فهمیدی چرا تو انباری بهت میگفتم مسعود هم منیش
1 531
ز اقوام ازدواج کرده و تو روستا هستن . خلاصه به محض رسیدن ، عمو نادعلی قربونی رو زد زمین و بعد از سلام و احوال پرسی های اولیه ، عزت بعد از ناهار عذرخواهی و خداحافظی کرد که بار داره و عصر باید حرکت کنه ، زن و بچه اش با اصرار عمو موندن . شوهر سمانه هم کار داشت و تعارف زد خونه ما هم بیایید و بعدش رفت . وااااای افتاده بودم تو گله کس و یکی یکی زنها رو از نظر میگذروندم ببینم کدوم رو میتونم ترتیبشو بدم . خب تو این سن و سال واقعا بجز اینجور چیزا ، نمیشه به چیزای دیگه فکر کرد . تو راه آبجی منیش کلی تشرم زده بود که از الهه دور باشم . پدر مادرامون بدشون نمی اومد ما دو تا ازدواج کنیم ، ولی آبجیم ازش بدش میومد و تو راه فقط گفته این الهه زن زندگی نیست و سلیطه ایه برا خودش و کونش کلی کیر دیده ، دست بهش بزنی خودشو انداخته و دیگه راه برگشتی نیست ، آبجیم نگران آینده من بود و نمیدونست من تو ذهنم دارم همه اونایی که هستن رو یه دور از نظر میگذرونم ببینم با کدوم میشه حال کرد ، به خیالش چون دیگه پرده بین من و اون کنار رفته ، موضوع جنسی با دیگران منتفی شده ، ولی خبر نداره من تازه آتیشم تندتر هم شده . خلاصه یه کم با سمانه و زن عمو دلبر و بقیه بچه ها اختلاط کردیم و عصر هم سمانه رفت از خونه شون یه کم عرق سگی آورد و شب بساط کباب به راه بود و من و مسعود ( شوهر سمانه ) عرق میخوردیم و آبجی منیش و سمانه و الهه و سامان وروجک هم یواشکی یکی دو پیک می رفتن بالا . عمو نادعلی خودش نمیخوره ولی با اینجور چیزا مشکلی هم نداره ، خلاصه خوردیم و با کله های داغ وقت خواب رسید ، آبجی منیش بخاطر اینکه مبادا من با الهه کاری کنم از اولش برنامه رو طوری چید که وقت خوابیدن ما بریم خونه سمانه ، این وسط اینو هم بگم که زن عمو دلبر هم کم دلبری نکرد ، یه زن ۴۵ ساله ولی خوش هیکل و خوش بر و رو ، مخصوصا با اون کون حجیم و ممه های ۹۰ دیوونم کرده بود . شب من و آبجیم به همراه مسعود و سمانه و پسر ۱۰ ساله شون رفتیم خونه اونا که یه کوچه با خونه عموم اینا فاصله داشت . برای من و آبجی منیش تو اتاق پسرشون جا انداختن و بعد از یه پذیرایی مختصر چای و میوه ، آماده خواب شدیم که مسعود گفت : قبل از خواب یه دو پیک هم بزنیم راحت بخوابیم ، آبجی منیش خوابش میومد رفت تو اتاق و من و مسعود تو حال مشغول بساط شدیم و سمانه هم حسب پذیرایی و مهمون داری کنار ما نشست . تا ساعت ۲ نصف شب خوردیم و دیگه مسعود حتی خوب نمیتونست حرف بزنه و یهو پاشد رفت سمت اتاق خودشون بخوابه و به من گفت تو راحت باش ، بخور ، هر وقت هم خواستی برو بخواب . تا اون لحظه همش فکرم پیش این بود که نصف شبی میرم سراغ آبجی منیش و ترتیبش رو میدم ولی با وضعیت پیش اومده ، یه لحظه مغزم روی سمانه قفل کرد . یه زن قد بلند و چشم عسلی با اندام بی نظیر . مسعود که رفت به زور دو پیک هم دادم به سمانه که کمی شل بشه شاید بتونم به مرادم برسم ، خلاصه موقع جمع کردن بساط و ظرفا شد که بریم بخوابیم ، منم به بهانه کمک به سمانه جون پاشدم و تو آشپزخونه به بهانه های مختلف خودمو بهش میمالیدم ، تا اینکه دیدم وقت تنگه و اینجوری نمیشه کار رو گذاشت جاش ، واسه همین با جسارتی که مستی بهم داده بود سر ظرف شویی از پشت بغلش کردم و سینه هاشو گرفتم تو مشتم و لبم رو گذاشتم رو گردنش و کیر سیخ شده ۲۰ سانتی رو به کونش فشار دادم . اونم با صدای یواش و حالت عشوه ، بدون اینکه عکس العمل تندی نشون بده گفت : امییییر ، نکن ، یکی میاد میبینه بی آبرو میشیم ، این حرف برای من حکم چراغ سبز رو داشت ، دستام دیگه تو شلوارش روی کصش و داخل بولیزش ممه هاشو می مالیدن ، خلاصه حسابی حشریش کردم و گفت اینجا نمیشه ، یکی میاد یهو ، بریم انباری حیاط . پسرش همونجا وسط هال تو خواب عمیق بود ، من جلو رفتم ، سمانه هم گفت بزار یه سر به مسعود بزنم بیام . خلاصه سمانه اومد و بلافاصله لختش کردم و بدون مقدمه از پشت گذاشتم تو کصش ، حالا نزن کی بزن … هر دو مون تو اوج بودیم ، زیر کیرم سمانه جون آخ و ناله میکرد و میگفت: دیوث ، من شوهر دارم ، اگه راس میگی برو خواهر خودتو بکن که تو اون اتاق خوابیده ، منم میگفتم : اووووف نترس ، بعد از تو نوبته اونه ، قراره کص اونم جر بدم ، با این حرفای تحریک آمیز هر دومون حال اومدیم و سمانه در حال لرزش داشت نفس نفس میزد و منم کل آبمو ریختم تو کصش . خودمونو جمع و جور کردیم سمانه حسابی ازم لب گرفت و کیرمو تعریف میکرد و موقع رفتن پرسید : یعنی واقعا منیش رو هم میکنی ، گفتم : آره ، اومدنی تو راه حشریش کردم ، آماده دادنه ، سمانه لبشو گاز گرفت و گفت : اووووف کاش میشد منم بودم سه تایی حال می کردیم . گفتم فردا اگه موقعیت جور بشه میکنیم . خلاصه خسته و پاتیل رفتم اتاق دیدم آبجی منیش با کون گنده یه طرفی خوابیده
1 531
گرگ و گله
#تریسام #زن_شوهردار
سلام . من اسمم امیره ، یه جوان ۲۴ ساله دانشگاه دیده که تازه از خدمت وظیفه برگشته . قد ۱۹۰ ، هیکل درشت و استخوانی ، ژنتیکی همه خانواده و فامیل ما اینجوری هستن ، با چشمای رنگی ، پدربزرگم از مهاجران روس هستش . من و داداش ها و تنها خواهرم همگی چشم رنگی با موهای کم و بیش بور از مناطق شمال غرب کشور هستیم . پدر و عموها و پسرعموها و دختر عموهام همه چشم رنگی و بور با قد و بالای بلند و هیکل درشت هستن . یه جور تیپ و زیبایی ذاتی و خاص نژاد روس . بگذریم . با آبجی منیش ( منیژه ) تو ماشین داداش فرهادم دوتایی داریم میریم روستا ، خونه عمو نادعلی . عموم برای تموم شدن خدمت سربازی اصرار داره قربونی بکشه و شرایط جوری پیش اومد که هیشکی نتونست همراه من بیاد و آبجیم دید اینجوری دیگه خیلی ضایع بازاره ، شوهر و بچه هاشو گذاشت خونه و تو این سفر سه روزه منو همراهی کرد . من تا قبل سربازی و حتی در دوران دانشگاه ، خیلی سر به زیر و پاستوریزه بودم ، ولی سربازی و محیط خدمت و پادگان ، رسما منو تبدیل به یک دیوث سگ حشر کرده بود ، دیگه حسابی همه چیو یاد گرفته بودم و دسته کم بجز کون هم خدمتی ها ، فقط نزدیک ۲۰ تا جنده ، تو کارنامه سکس و الواطی ام داشتم . الان هم که دو هفته ای هست ترخیص شدم ، فرصت سکس و بکن بکن دست نداده و بدجور حشرم رفته بالا ، سگ ماده میبینم سیخ میکنم . حالا حساب کنید آبجی قشنگ و نازم که ۳۰ سالشه نشسته بغل دستم و با این هیکل سکسی و شلوار نازک چسبون بدن نما و تیشرت تنگ کمی یقه باز که حجم سینه هاشون میکنه تو چشم آدم ، داره دیوونم میکنه . تا روستا حدود ۲ ساعتی راه داریم و از لحظه حرکت بنای شوخی و خنده رو گذاشتم . البته خود آبجی منیش هم کم شیطون بلا نیست و شناگر ماهری تشریف داره و تو دوران مجردی ، کم خلاف نداشته که تعدادیش رو خودم محرم رازش بودم ، حتی چند بار تو پادگان به خودم فحش دادم که اسکول وقتی آبجیت راحت داشت به این و اون کون میداد ، تو چرا تو اون فرصتهای طلایی نکردیش ، اون موقع ها خیلی کم رو و ببو بودم ، ولی حالا واسه خودم اسم و رسمی در عالم گایش دارم ، خلاصه با پرسیدن از وضع زندگی و رابطه اش با شوهر خواهرم و مرور خاطرات گذشته ، رسیدم اینجا که آبجی اون موقع ها چقدر خر بودم ؟ کسی نبود بگه آخه گوسفند ، بجای اینکه این و اون با آبجی حال کنند ، خودت برو ترتیبش رو بده … و آبجی ما هم از خنده روده بر شده بود و وسط ها تیکه مینداخت ، بس که بچه ننه و بی غیرت بودی … منم با شوخی و خنده جواب میدادم : الان دیگه همون امیر سابق نیستم و مرد شدم ، جاش بیافته پارت میکنم و یه دستم روی رون پاش و پر و پاچش مشغول مالیدن بود ، البته مثلا شوخی میکردیم ، خلاصه با این حرف آبجیم که یعنی واقعا مرد شدی ؟ راستشو بگو ببینم پشت چند نفرو زدی زمین ، یعنی اونقدرا بزرگ شدی بتونی منو پاره کنی و … یهو دستشو گذاشت رو کیرم گفت : بزار ببینم داداش کوچیکم چی داره که اینقدر گنده گوزی میکنه ، منم که حشرم بالا بود و کیرم سیخ ، چشمای آبجی منیش از حدقه زد بیرون با حالت تعجب گفت : وااااای امیر ، کثافت این چیه ؟ تو برا من سیخ کردی ؟ چقدرم بزرگه ! منم با خنده: آبجی تو که خیلی دیدی ، اونقدرا هم که میگی بزرگ نیست .
آبجی منیش : خفه شو ، از مال احمد ( شوهرش ) هم بزرگتره !
جالب اینکه در حالیکه مثلا داریم شوخی میکنیم ، منیش دستشو بر نداشت و همچنان از روی شلوار داره کیر منو لمس میکنه و بعضی وقتا یه فشار کوچولو میده و منم دستم رسیده نزدیک کصش و آبجی خانم یه کم شل کرده و پاهاشو برام باز کرده … دیگه هر دو ساکت شده بودیم و اون فضای شوخی جاشو داده بود به که سکوت حشرناک و صدای نفسه های دوتامون . نمیدونم چطور شد که تا به خودمون اومدیم آبجی داشت برام ساک میزد و منم از پشت دستم تو شلوارش ، لپ های کونشو فشار میدادم و یه خط در میون ، انگشت فاکم تا ته میرفت تو سوراخ کونش . نزدیک ارضا شده بودم و هی میگفتم آبجی کصتو میخوام ، کونتو میخوام ، آبجی هم یه لحظه میگفت : بعدا ، الان جاش نیست ، بزار راحتت کنم ، بعدا حسابی بهت میدم ، تا اینکه همه آبمو کشید تو دهنش و قورت داد و تا برسیم روستا ، خودمون رو جمع و جور کردیم . این آغاز ماجرای من و آبجی منیش بود ، اما الان موضوع خاطره من به آبجیم مربوط نمیشه ، این ماجرا در مورد سه روزی است که در روستا و خونه عموم اتفاق افتاد و آبجی منیش هم به عنوان دستیار ، جاده رو برام صاف می کرد .
عمو نادعلی ما دو پسر داره و سه دختر . پسر بزرگش به اسم عزت ۲۸ سالشه ، بعدیش سمانه ۲۴ ساله ، بعد هم به ترتیب الهه ۲۲ ساله ، فرشته ۲۰ و ته تغاری سامان ۱۶ سالشه . عزت و سمانه رفتن سر خونه و زندگی خودشون . عزت راننده تریلی و کلا تو جاده ها ، خونه اش هم تو شهره ، که زنش نزدیک خانوادش باشه ، ولی سمانه با یکی ا
1 531
غ که من رو غرق میکنه. دست راستم با زحمت میره رو شونهش، عضلهش رو لمس میکنم… سفت، داغ، مثل سنگ زیر پوستم. زبونم رو دور زبونش میچرخونم، و یه آه بیصدا از دهنش درمیاد… خدایا، این صدا داره من رو میکشه. دستاش میرن دور کمرم، محکم بغلم میکنه… یه بغل مالکانه، گرم، که انگار میگه “تو مال منی”. همیشه نسخ این بغل بودم. بدنم بیحرکته، پاهام مردهان، ولی حسش میکنم… هر فشار، هر گرما، هر نفسش که توی گوشم میپیچه.
“میخوام ببینمت”، میگه و تیشرتم رو بالا میبره… آروم، ولی با یه جور عجله شهوتآمیز. دستاشو رو سینهم میکشه، انگشتاش نوک سینهم رو پیدا میکنن، و یه فشار آروم میدن. نفسم بند میاد، یه حس داغ توی تنم پخش میشه. و من فقط میتونم زیرش آه بکشم.
شلوارکش رو پایین میکشه، کیرش بیرون میپره… بزرگ، رگدار، با خایههای سنگین که زیرش آویزونن. یکم خیسه از عرق. نفسم تندتر میشه… میخوامش، میخوام حسش کنم. “بیا”، میگه و دستم رو میگیره، میذاره رو کیرش… داغه، سفت، و انگشتام دورش میپیچن. آروم بالا پایین میکنم، ناشیام، ولی اون آه میکشه… یه آه مردونه که من رو بیشتر میخواد. خم میشم، زبونم رو سر کیرش میکشم… شوره، یه کم تنده، و وقتی دهنم رو باز میکنم و میذارم تو، حس میکنم پر شدم. آماتورم، دندونام گهگداری بهش میخوره، ولی اون دستش رو توی موهام میذاره، “آروم، خوبه”، میگه و من شیرینتر ساک میزنم… کیرش رو میلیسم، خایههاش رو میبوسم، اونقدر که تموم خیالام واقعی بشن، و اون فقط نفسنفس میزنه.
من رو میخوابونه روی پتو، بیرون و چک میکنه تا کسی متوجه نشه… وقتی خیالش راحت میشه زیپ رو میکشه و میاد تو. شلوارم رو پایین میکشه… کونم لخته، بدون پوشک، و حس خنکی چادر رو پوستم میشینه. با ذوق میگه “خدایا، چه کونی، مال خودمه این کردنی”، و دستاش رو کونم میکشه… محکم، زبر، و بعد یه ضربه آروم میزنه رو کونم… یه صدای تیز که با یه حس داغ قاطی میشه. زیر لب میگه “میخوام بخورمش”، و خم میشه… من از لذت فقط میخندم و ناله میکنم، زبونشو رو سوراخ پلمپم میکشه، خیس و گرم، و من فقط میتونم زیرش لرز بیفتم. لیس میزنه، دور سوراخم میچرخه، و یه انگشت آروم فشار میده… نرمه، حرفهایه، و من حس میکنم دارم باز میشم. میلرزم و با تمام لذتم ناله میکنم “آخخخخخ، کامیار”. کامیار روی کونمو میبوسه و زمزمه میکنه “آروم باش”، و انگشتش رو بیشتر میبره تو… یه درد کوچیک، ولی با یه لذت داغ که من رو دیوونه میکنه. آروم آروم انگشتای دوم و سومشو خیس میکنه و فشار میده داخل… اشک توی چشمم حلقه میزنه اما دلم میخواد تجربه کنم…
کامیار دراز میکشه جلوم و بغلم میکنه، مثل یه حامی، مثل یه تکیه گاه، بغلم میکنه گرم و محکم، یه دستش دور شونم و انگشتای اون دستش داخل سوراخم… لباشو روی گردنم میذاره. گردن و گوشم رو لیس میزنه، آروم با صدای پر از شهوتش میگه “مواظبتم، تحمل کن کم مونده”… صداش و آغوشش دوباره آرومم میکنه، من میخوام، بیشتر از اون… لباشو میبوسم و میگم “من آمادهم، بهت اعتماد دارم”
کامیار با هیکل وحشیش از بغلم بلند میشه، کیرش رو با تف خیس میکنه… رگدار و بزرگ، و من فقط نگاهش میکنم. میگه “میخوام بهترین حس دنیا رو بهت بدم”، و بالای سرم میایسته. زیر شکمم چند تا بالش و متکا میذاره تا کونم رو بالا ببره، کیرش رو رو سوراخم میذاره… آروم فشار میده، و من حس میکنم دارم پاره میشم، ولی اون با لطافت میفرسته تو… حرفهای، محکم، و وقتی کامل تومه، یه آه بلند از دهنم درمیاد. میپرسه “خوبی؟”، و من فقط سرم رو تکون میدم… نمیتونم حرف بزنم، فقط حسش میکنم. شروع میکنه، آروم ضربه میزنه… کیرش توی سوراخم میره و میاد، خایههاش به کونم میخورن، و هر ضربه یه حس داغتر میسازه. بعد تندتر میشه، خشنتر، و من فقط زیرش آه میکشم… سوراخ کونم میسوزه، ولی لذتش من رو غرق کرده.
از پشت خم میشه روم و دستاش سینهم رو میگیرن، نوک سینهم رو فشار میدن، و زبونش دوباره رو گردنم میاد… میلیسه، میبوسه، و دندوناش آروم پوستم رو میگیرن. زیر لب میگه “تو مال منی”، و من حس میکنم دارم میشکنم… یه بغل مالکانه دیگه، گرم و سنگین، که من رو له میکنه. ضربههاش تندتر میشن، کیرش توی سوراخم میلرزه، و یهو با یه آه بلند ارضا میشه… گرماش توی کونم پخش میشه، داغ و غلیظ. منم با یه لرزش، با فشار دست کامیار، روی پتو و بدن نحیف خودم ارضا میشم… یه حس سفید، وحشی، که همهچیز رو محو میکنه.
آروم بلند میشه، کیرش رو بیرون میکشه… یه حس خالی توی سوراخم میمونه، ولی گرماش هنوز اونجاست. من رو دوباره بغل میکنه، بدنش خیس عرق بهم میچسبه… عضلههاش داغن، سینهش زیر دستم میلرزه، و بوی تنش من رو پر میکنه. با شیطنت و لبخندش میپرسه “خوب بود؟”، صداش آروم
1 531
خوابن. ولی من بیدارم.… قلبم تند میزنه، و توی سرم فقط یه چیز میچرخه: اون لحظهی غروب، اون حرف کامیار—“تو فرق داری”—و اون حس داغ آغوشش توی جنگل که هنوز رو تنمه. فردا برمیگردیم مشهد، و این فکر داره من رو میکشه… نمیتونم بذارم همینجوری تموم شه.
گوشیم رو آروم از جیبم بیرون میکشم، انگشتام میلرزن، ولی صفحه رو روشن میکنم. نور کمش صورتم رو روشن میکنه، و میرم توی اینستای کامیار… Kamyar_fit. آخرین پستش یه عکس از امروز توی جنگله، بدنش خیس عرق، و زیرش نوشته “آخرین روز شمال”. نفسم تند میشه… باید چیزی بگم، باید یه جوری این حس رو نگه دارم. دایرکتش رو باز میکنم، و با زحمت تایپ میکنم: “سلام کامیار، فقط خواستم بگم این چند روز خیلی خوب بود. اون بغلت توی جنگل… مرسی که آرومم کردی. حس خوبی بهم دادی.” انگشتام میلرزن، ولی میفرستم… یه تشکر ساده، ولی پر از چیزی که نمیتونم به زبون بیارم.
چند دقیقه میگذره، و من فقط به صفحه نگاه میکنم… شاید جواب نده، شاید خواب باشه. ولی بعد، نوتیفیکیشن میاد… Kamyar_fit. قلبم میره توی گلوم. پیامش رو باز میکنم: “سلام حسام، خوشحالم که حس خوبی داشتی. اون بغل… خودمم نمیدونم چرا، ولی حس کردم باید خودم آرومت کنم. تو واقعاً فرق داری.” صورتم داغ میشه… دوباره گفت “فرق داری”، و اینبار توی پیام، مستقیم به من. دستام میلرزن، نمیدونم چی بگم… فقط میدونم نمیخوام این حرف آخرش باشه.
یه نفس عمیق میکشم، و تایپ میکنم: “مرسی کامیار. کاش بیشتر میموندم.” میفرستم، و منتظر میمونم. جوابش سریع میاد: “ما هم فردا میریم.” چند ثانیه بعد، یه پیام دیگه: “فردا چند ساعت دیرتر راه بیفتید. بیا چادرم، اون لوگویی که گفتم رو با هم طراحی کنیم. میخوام قبل از رفتن ببینمت.” قلبم میایسته… داره ازم میخواد بمونم؟ داره من رو دعوت میکنه؟
توی پیامش یه دو دلی حس میکنم… انگار غرورش نمیذاشت بگه، ولی بالاخره گفت. انگشتام میلرزن، و تایپ میکنم: “اگه بتونم راضیشون کنم، میام. کجا پیدات کنم؟” جوابش میاد: “نزدیک همون قایق کوچیک ساحل، چادر سبزه. صبح بیا، منتظرم.” صورتم میسوزه… یه شانس دیگه، یه لحظه دیگه با اون بدن وحشی، با اون دستای محکم.
گوشیم رو میذارم زیر پتو، و چشمام رو میبندم… نفسم تنده، ولی یه لبخند روی لبم. فردا صبح باید رضا رو راضی کنم، باید یه بهونه پیدا کنم که چند ساعت بمونیم. نمیدونم چطور، ولی میدونم باید برم… باید برم توی اون چادر، کنار کامیار، و اون لوگو رو بکشم. شاید فقط کار باشه، شاید فقط یه خداحافظی ساده، ولی توی دلم، یه امید داغ دارم… شاید اون بغل دوباره تکرار شه، شاید یه لحظه حس کنم که واقعاً “فرق دارم”.
صبح آفتاب هنوز کامل بالا نیومده، نورش آروم از لای درختا و چادرای ساحل میریزه پایین. دیشب لیلا مثل همیشه قبل از خواب پوشکم رو باز کرد—یه عادت قدیمی که توی این سفرم ادامه داشت—و حالا صبح بدون اون حس خیسی و سنگینی از کیسهخواب بلند شدم. رضا رو راضی کردم چند ساعت دیرتر بریم، به بهونهی کار گرافیکی کامیار، و اونم با یه “باشه” کوتاه قبول کرد. قلبم تند میزنه، نه فقط از هیجان، بلکه از یه هوس داغ که از دیشب توی وجودم شعله کشیده… کامیار، چادرش، و اون دعوتش که هنوز توی گوشم میپیچه: “صبح بیا، منتظرم.”
رضا من رو با ویلچر میبره نزدیک قایق کوچیکی که کامیار گفته بود، چادر سبز رنگش اونجاست… یه گوشهی خلوت، دور از شلوغی ساحل. رضا میپرسه “مطمئنی تنهایی میتونی؟”، صداش یه جور نگرانه. میگم “آره، فقط یکم طول میکشه”، و سعی میکنم صدام نلرزه. میره، و من تنهام… فقط من و این لحظه که داره من رو میکشه. به کامیار پیام میدم، در چادر باز میشه، و کامیار سرش رو میاره بیرون… تیشرت تنش نیست، بدنش لخته، عضلههاش زیر نور صبح برق میزنن، و یه شلوارک تنگ پاشه که خط کیرش رو معلوم میکنه. “سلام، اومدی”، صداش بم و گرمِ، و یه لبخند تیز میزنه. جواب میدم “آره”، و نفسم تند میشه.
دستش رو دراز میکنه، من رو از ویلچر بلند میکنه… محکم، مثل توی جنگل، ولی اینبار با یه نرمی که دلم رو میلرزونه. من رو میبره توی چادر، در رو میبنده، و حالا فقط من و اونیم—توی یه فضای تنگ و گرم، پر از بوی تنش—عرق، نمک دریا، و یه جور مردونگی که داره ذهنم رو پر میکنه. روی یه پتوی نرم من رو میذاره، و خودش کنارم زانو میزنه. “لوگو رو بکشیم؟ ایدهای داری؟” میگه، ولی توی چشماش یه چیزی دیگهست… یه هوس، یه کشش که نمیتونه پنهونش کنه. “آره… ولی…” صدام میلرزه، نمیتونم ادامه بدم. خم میشه، صورتش نزدیکتر میاد، و نفسش داغ رو صورتم میخوره. زیر لب میگه “ولی چی؟”، و قبل از اینکه جواب بدم، لباش رو لبام میشینه.
لباش خیسن، گرم و خشن، و زبونش آروم میره توی دهنم… میچشمش، یه طعم شور و دا
1 531
کامیار من رو آروم به حالت اول برمیگردونه، دستش یه لحظه روی شونهم میمونه. با مهربونی تمام میپرسه “خوبی حالا؟”، و من فقط سرم رو تکون میدم، نمیتونم حرف بزنم، نه وقتی هنوز حس دستاش رو تنمه. آرش میخنده، “کامی همیشه اینجوریه، ناجی همهست.” کامیار شونهش رو بالا میندازه، “این یکی گرافیستمه، باید حالشو خوب کنم.” به من نگاه میکنه، و یه حس داغ توی تنم پخش میشه… گرافیستش؟
رضا میگه “خب، بریم؟” و آرش راه رو نشون میده. کامیار کنارم راه میره، گهگداری نگاهم میکنه، و من فقط میتونم به اون آغوش فکر کنم… محکم، داغ، واقعی. جنگل دیگه وحشی نیست، چون اون اینجاست، و من… من یه لحظه حس کردم زندهم، نه فقط توی خیالم، بلکه توی این دنیای واقعی.
غروب داره آروم آروم ساحل رو نارنجی میکنه، آفتاب توی دریا غرق میشه و یه نسیم خنکتر از جنگل میاد سمت ما. بعد از اون گم شدن توی جنگل و برگشتن با آرش و کامیار، حالا کنار چادریم… رضا ویلچرم رو نزدیک آتیش نگه داشته، و لیلا و سارا دارن وسایل رو جمع میکنن. فردا صبح برمیگردیم مشهد، و این فکر مثل یه سنگ توی سینهم میشینه… این سفر، این شانس، داره تموم میشه. ولی هنوز حس اون آغوش کامیار رو تنمه… محکم، داغ، و واقعی، و نمیتونم بذارم همینجوری تموم شه.
آرش و کامیار هنوز اینجان، چند متر اونطرفتر، دارن با دوستاشون حرف میزنن و میخندن. کامیار یه تیشرت تنش کرده، ولی عضلههاش زیرش معلومن، و هر از گاهی سرش رو برمیگردونه و نگاهم میکنه… یه نگاه کوتاه، ولی پر از یه چیزی که نمیتونم اسمش رو بذارم. آرش هم یه لحظه دستش رو تکون میده، و من حس میکنم قلبم تندتر میزنه. انگشتام میلرزن. میخوام یه چیزی بگم، یه کاری کنم، قبل از اینکه همهچیز تموم شه.
رضا کنارم نشسته، داره چوب توی آتیش تکون میده. با صدای آروم میپرسم “فردا زود میریم؟”. جواب میده “آره”، ولی من حواسم جای دیگهست. باید یه بهونه پیدا کنم، یه راه که دوباره به کامیار و آرش نزدیک شم. صدا میکنم "رضا؟ "، “میشه بری از اون دوستام خداحافظی کنی؟ فردا شاید نبینمشون.” رضا یه لحظه نگاهم میکنه، ابروهاش بالا میره… شاید شک کرده، ولی چیزی نمیگه. “باشه”، میگه و بلند میشه، راه میافته سمت اونا.
از دور میبینم که با آرش و کامیار حرف میزنه، دستش رو تکون میده، و بعد اشاره میکنه به من. آرش لبخند میزنه، و کامیار… کامیار یه قدم جلو میاد، انگار میخواد چیزی بگه. بعد هر دوشون راه میافتن سمتم، و قلبم تندتر میزنه… دارن میان اینجا، پیش من، یه بار دیگه. رضا برمیگرده، میگه “گفتن میان با خودت خداحافظی کنن”، میگه و میشینه. نمیدونم چی بگم… فقط منتظرم.
آرش وقتی میرسه با لبخند میگه “سلامِ آخر”، صداش گرمه. کامیار کنارش وایمیسته، دستش رو توی جیبش میذاره، و یه لبخند کوچیک میزنه. “فردا میرید؟” صداش بمِ، مثل همیشه دلم رو میلرزونه. جواب میدم “آره”، و سعی میکنم صدام نلرزه. آرش میگه “حیف شد، فکر کردم بیشتر بمونی.” کامیار سرش رو تکون میده، “گرافیستمو دارن میبرن”، و به من نگاه میکنه… یه نگاه عمیق که نفسم رو بند میاره.
کامیار میپرسه “طرح های لوگو تموم شد برام میفرستی، نه؟”، و یه قدم نزدیکتر میاد. از این فاصله، بوی تنش—عرق و جنگل—دوباره توی دماغم میپیچه. “آره”، میگم، و صدام یه ذره محکمتر میشه. “حتما.” آرش میخنده، “تو اینستا باهات در ارتباطیم، نگران نباش.” ولی کامیار یه لحظه ساکت میمونه، بعد خم میشه… خیلی نزدیکتر از قبل. زیر لب میگه “تو فرق داری”، طوری که فقط من بشنوم. قلبم میایسته، چی گفت؟ فرق دارم؟
دستش رو روی شونهم میذاره، مثل توی جنگل، ولی اینبار آرومتر، انگار میخواد چیزی بگه که نمیتونه. “موفق باشی”، میگه و دستش رو برمیداره. حس گرمای انگشتاش روی پوستم میمونه، و من فقط میتونم نگاهش کنم… به اون بدنش، به اون چشماش، به اون لبخندی که داره من رو دیوونه میکنه. آرش میگه “خداحافظ”، و هر دوشون برمیگردن، قدمهاشون توی شنها گم میشن. نگاهم بهشون قفل شده، تا وقتی دیگه نمیبینمشون.
رضا یه “خب” کوتاه میگه و بلند میشه، “بریم بخوابیم؟” سرم رو تکون میدم، ولی توی دلم یه طوفانه… اون لحظه، اون حرف کامیار، “تو فرق داری”. نمیدونم منظورش چی بود، ولی یه حس جدید توی وجودم روشن شده… یه حس که میگه این پایان نیست، فقط یه شروعه. توی اینستا باهاشون میمونم، کار میکنم، و شاید… شاید یه روز دوباره ببینمشون. این سفر داره تموم میشه، ولی من هنوز زندهم… با این حسرت، با این هوس، با این امید.
شب آخر توی ساحل ساکته، آتیش جلوی چادر کمجون شده و فقط صدای موجها و زوزهی آروم باد توی گوشم میپیچه. توی کیسهخوابم دراز کشیدم، رضا کنارم خوابیده، نفسهاش منظمن، و لیلا و سارا توی چادر دیگه غرق
1 531
کشن سمت خودشون… داغ، خشن، پر از یه حس که نمیتونم به زبون بیارم.
ولی توی واقعیت، فقط لبخند میزنن و میرن. کامیار میگه “بعدا میبینمت”، و با آرش راه میافتن سمت دوستاشون. نگاهم بهشون قفل شده، به بدن کامیار که با هر قدم عضلههاش تکون میخورن، به آرش که یه لحظه سرش رو برمیگردونه و دوباره دستش رو تکون میده. رضا برمیگرده پیشم، میپرسه “چی گفتن؟”. میگم “سفارش طراحی لوگو داشتن”، و سرم رو پایین میندازم. توی دلم، یه حس داغ دارم، یه لحظه نزدیکتر شدم، و حالا، با این دعوت، شاید فردا نزدیکتر شم.
صبح روز ششم با یه نسیم خنک شروع میشه، آفتاب هنوز کامل بالا نیومده و جنگل دور ساحل یه جور ساکت و مرموز به نظر میاد. دیشب به رضا گفتم میخوام دوباره بریم جنگل… “آخرین بار قبل از برگشتن به مشهد”، اینو بهونه کردم. نمیدونم باور کرد یا نه، ولی سرش رو تکون داد و گفت “باشه”. توی دلم، فقط به یه چیز فکر میکردم… آرش و کامیار، اون دعوتشون، و اون شانس برای نزدیکتر شدن. حالا توی ویلچرمم، رضا من رو هل میده، و لیلا و سارا جلوترن، دارن حرف میزنن و مشغول عکس گرفتنن. ولی من فقط دنبال یه نشونهام… دنبال اونا.
به رضا میگم “فکر کنم اونطرفتر یه جویبار باشه”، و به یه مسیر باریک اشاره میکنم. الکی میگم… نمیدونم اونجا چیه، ولی حسم میگه آرش و کامیار اونطرفن. رضا شونههاش رو بالا میندازه، “باشه، بریم ببینیم.” ویلچر رو میچرخونه، و راه میافتیم توی مسیر تنگتر. درختا بلندتر میشن، نور آفتاب کمتر میاد پایین، و یهو حس میکنم یه چیزی عوض شده… لیلا و سارا دیگه جلومون نیستن، صداشون گم شده. رضا صداشون میکنه “لیلا؟”، ولی جوابی نمیاد. قلبم تندتر میزنه… گم شدیم؟
رضا میگه “فکر کنم اشتباه اومدیم”، صداش یه جور نگرانه. ویلچر رو میچرخونه، ولی مسیر پشت سرمون انگار عوض شده… درختا همه شبیه همن، و هیچ راه مشخصی نیست. “صبر کن”، میگم، ولی خودمم نمیدونم چرا؟… شاید چون نمیخوام برگردیم، شاید چون هنوز امید دارم آرش و کامیار رو پیدا کنم. رضا یه نفس عمیق میکشه، “باید راه رو پیدا کنیم.” دوباره راه میافته، ولی هر قدمش انگار ما رو بیشتر گم میکنه. جنگل وحشیتر میشه، شاخهها به ویلچرم گیر میکنن، و یه حس ترس توی وجودم میپیچه. نزدیک یک ساعت سردرگم میچرخیم و من حسابی سردم شده از ترس.
یهو یه صدا میشنوم… یه خندهی بلند، مردونه. سرم رو تند بلند میکنم، و رضا هم میایسته. بلند و با اضطراب میگه “اونجا کسیه”، و ویلچر رو سمت صدا میبره. قلبم تندتر میزنه… میشناسمش، اون صدای کامیاره. وقتی از پشت یه درخت بزرگ رد میشیم، میبینمشون… آرش و کامیار، کنار یه گودال کوچیک، دارن چوب جمع میکنن. کامیار تیشرت تنش نیست، بدنش خیس عرقه، و عضلههاش زیر نور کم جنگل میدرخشن. آرش کنارشه، یه بطری آب دستشه، و وقتی ما رو میبینه، لبخند میزنه.
آرش با خنده و تعجب میگه “شماها اینجایید؟” و میاد سمتمون. رضا نفسش رو با یه “هوف” خالی میکنه، “فکر کنم گم شدیم.” کامیار سرش رو بلند میکنه، نگاهش بهم میافته… چشماش تیز و عمیقن، و یه لبخند کوچیک گوشهی لبش میشینه. “جنگل اینجوریه، اگه راه رو بلد نباشی میخورتت”، صداش بمِ، یه جور خشن و گرم که دلم رو میلرزونه.
رضا میپرسه “میتونید بهمون کمک کنید؟”، و آرش سرش رو تکون میده. “آره، ما داریم برمیگردیم ساحل. دنبالمون بیاید.” ولی یه لحظه، کامیار میاد نزدیکتر… خیلی نزدیکتر. به من میگه “تو خوبی؟”، صداش آرومتره. سرم رو تکون میدم، ولی صدام نمیاد… ترس جنگل، هیجان دیدنش، و این بدن معیوب من رو قفل کرده. نگاهش روم میمونه، انگار چیزی حس کرده. آروم میگه “یه کم رنگت پریده”، و خم میشه، دستش رو روی شونهم میذاره.
تماس دستش—داغ، محکم، زبر—من رو به هم میریزه. نفسم تند میشه، و یه لحظه حس میکنم دارم میلرزم. زیر لب میگم “خو… خوبم”، ولی صدام خیانت میکنه. کامیار یه لبخند آروم میزنه، “نترس، جنگل منو نمیخوره، تو رو هم نمیذارم بخوره.” بعد، یه حرکت غیرمنتظره… روبروم زانو میزنه تا هم سطحم بشه، دستاش رو دو طرفم میبره، من رو کمی از ویلچر جدا میکنه میکنه، و محکم بغلم میکنه. بدنش بهم میچسبه… عضلههاش داغن، خیس عرق، و بوی تنش توی دماغم میپیچه. قلبم تندتر میزنه، نفسم بند میاد… این واقعیه؟
نجوا میکنه “آروم باش، من پیشتم”، صداش نزدیک گوشمِ، و من حس میکنم دارم غرق میشم، نه توی جنگل، بلکه توی این آغوش. دستاش محکمن، انگار میتونن من رو خرد کنن، ولی فقط نگهم میدارن، آرومم میکنن. توی خیالم، این لحظه بیشتر میشه… لباش رو گردنم میاد، نفسش داغتر میشه، و من فقط زیرش شل میشم، غرق توی اون گرما. ولی توی واقعیت، فقط بغلم کرده، و رضا و آرش دارن نگاه میکنن. زیر لب میگم “مرسی” صدام ضعیفه.
1 531
و ویلچر رو میچرخونه.
وقتی نزدیکتر میشیم، آرش من رو میبینه، دستش رو تکون میده. کامیار هم سرش رو برمیگردونه، یه لبخند میزنه… یه لبخند مردونه، تیز و مطمئن. قلبم توی سینهم میکوبه. آرش سلام میکنه و میاد سمتم. “فکر نمیکردم امروزم ببینمت.” کامیار پشت سرش میاد، بدنش هنوز خیسه، و مایو سفیدش چسبیده به روناش. “تو همونی که اینستا پیام دادی؟” صداش بمه، یه جور خشن و گرم. جواب میدم “آره”، صدام میلرزه. جواب میده “کارات رو دیدم، خیلی خوبن”، و یه قدم نزدیکتر میاد. از این فاصله، بوی عرق و نمک شن روی عضلاتش رو حس میکنم.
رضا کنارم وایمیسته، میپرسه “مگه شما با هم کار میکنید؟”. کامیار میخنده، “شاید، اگه بخواد.” به من نگاه میکنه، و من فقط سرم رو تکون میدم… نمیتونم حرف بزنم، نه جلوی این بدن، نه جلوی این چشمها. آرش میگه “ما تا فردا اینجاییم، اگه خواستی بیا پیشمون.” قلبم میره توی گلوم… یه دعوت، یه شانس واقعی. باشه ای زیر لب میگم، و توی دلم یه حس پیروزی دارم… توی دنیای مجازی شروع شد، و حالا داره به دنیای واقعی میرسه.
بعدازظهر شده و آفتاب حالا تندتر میزنه، نورش روی ساحل میدرخشه و شنها رو داغ میکنه. ما نزدیکتر به جایی که آرش و کامیار هستن اومدیم، رضا ویلچرم رو کنار یه سایهبان کوچیک نگه داشته، و لیلا و سارا رفتن یه کم آبتنی کنن. من توی ویلچرم نشستم، پتوی نازکی رومه، و قلبم تند میزنه، نه فقط از گرما، بلکه از اون دعوتی که آرش کرد، از اون نگاه کامیار که هنوز توی ذهنم میچرخه. کامیار گفت “اگه بخوای”، و من… من میخوام، بیشتر از هر چیزی که توی این سفر فکرش رو میکردم.
آرش و کامیار هنوز اونطرفترن، دارن بازی میکنن. کامیار با هر پرش بدنش رو نشون میده… عضلههاش سفت میشن، عرق از سینهش میچکه، و مایو سفیدش چسبیده به روناش، خط بدنش رو معلوم میکنه. آرش کنارشه، محکم و سریع، و با هر حرکتش بازوهاش تکون میخورن. نفسم تند میشه، چشمام بهشون قفل شده… دوتاشون، کنار هم، مثل یه رویا که داره جلوم زنده میشه. دلم میخواد از ویلچرم بپرم، خودم رو بندازم میونشون، ولی فقط میتونم نگاه کنم، نگاه کنم و توی خیالم غرق شم.
یهو بازیشون تموم میشه. آرش و کامیار میرن سمت یه حوله که روی شنها افتاده، عرقشون رو پاک میکنن. آرش سرش رو برمیگردونه، من رو میبینه، و دستش رو تکون میده. کامیار هم نگاهم میکنه، یه لبخند میزنه… یه لبخند تیز و مردونه که دلم رو میلرزونه. بعد راه میافتن سمتم، و قلبم تندتر میزنه… دارن میآن اینجا، پیش من. رضا بلند میشه، میگه “میرم پیش لیلا اینا”، و میره، انگار حس کرده باید تنهام بذاره.
آرش وقتی میرسه با انرژی میگه “سلام دوباره”، صداش گرمه. کامیار کنارش وایمیسته، حوله رو دور گردنش انداخته، و بدنش هنوز خیسه… عضلههاش زیر آفتاب میدرخشن، و بوی عرقش از این فاصله بهم میرسه. جواب میدم “سلام”، صدام ضعیفه، میلرزه. کامیار خم میشه، دستش رو روی زانوش میذاره، و از نزدیکتر نگاهم میکنه. “خوبی حسام؟ کارای تو پیجتو دیدم خیلی عالیه، این دستای ضعیفت انگار جادو میکنن”، صداش بمِ، یه جور خشن و گرم که توی استخونام میپیچه.
“مرسی”، میگم و سرم رو پایین میندازم… نمیتونم توی چشماش نگاه کنم، نه وقتی اینقدر نزدیکِ، نه وقتی بدنش درست جلومه. آرش میخنده، “کامی اینجوری با همه رفیق میشه.” کامیار شونهش رو بالا میندازه، “چیه مگه؟ کارش خوبه، فک کردم باید باهم یه کاری انجام بدیم.” به من نگاه میکنه، “نظرت چیه؟ یه لوگو برام طراحی کن، با الهام از اسمم و شغلم ببینم چطور میشه.” قلبم تندتر میزنه… یه بهونه، یه راه که بیشتر باهاش حرف بزنم، که بیشتر توی دنیای واقعی ببینمش.
سریع میگم “آره… میتونم”، و صدام یه ذره محکمتر میشه. کامیار لبخند میزنه، “حله. اینستا برام بفرست، هر وقت آماده شد.” یه لحظه ساکت میمونه، بعد به ویلچرم اشاره میکنه و میگه “تو همیشه اینجایی؟، منظورم…” و یه لحظه خشکم میزنه… میدونم منظورش روی ویلچره، نمیدونم چی بگم، نمیخوام بفهمه چقدر گیرم، چقدر این بدن من رو قفل کرده. “آره”، زیر لب میگم، و امیدوارم بیشتر نپرسه. آرش یه نگاه به کامیار میندازه، انگار میخواد موضوع رو عوض کنه. میگه “ما فردا میریم جنگل، اگه خواستی تو هم با همسفرات بیا”، و به من نگاه میکنه.
جواب میدم"مرسی، اگه شد… شاید بیام"، و توی دلم یه نقشه میچرخه… اگه بتونم رضا رو راضی کنم، اگه بتونم برم… کامیار بلند میشه، “خوبه، منتظرتیم.” حوله رو از گردنش برمیداره، یه کم آب از موهاش میچکه رو سینهش، و من حس میکنم نفسم بند اومده. توی خیالم، اون خم میشه، دستش صورتم رو میگیره، و لباش… خدایا، لباش، رو گردنم میچسبه. آرش کنارشه، دستش رو کمرم میذاره، و هر دوشون من رو می
1 531
، و کامیار با اون بدن وحشیش.
توی ذهنم، اونا اینجان، توی چادر. آرش در رو باز میکنه، میاد تو، و کامیار پشت سرشه. آرش خم میشه، دستش صورتم رو لمس میکنه، و لباش آروم رو لبام میشینن… نرم، خیس، گرم. کامیار کنارم میایسته، مایو زردش رو درمیاره، و بدنش… خدایا، اون بدن، بهم میچسبه. عضلههاش داغن، سفت و سنگین، و دستاش من رو از کیسهخواب بلند میکنن. آرش تیشرتش رو کنار میندازه، و هر دوشون من رو سفت بغل میکنن… آرش از جلو، کامیار از پشت. نفسشون توی گوشم میپیچه، دستاشون رو پوستم میکشن، و من فقط میتونم زیرشون غرق شم، توی اون گرما، توی اون فشار که من رو له میکنه، نفسم بند میاد، و برای یه لحظه، همهچیز محو میشه… تنهام، عرق رو پیشونیم نشسته، و رضا کنارم تکون میخوره. تند گوشیم رو میذارم زیر پتو، نفسم رو آروم میکنم.
ولی توی دلم، یه حس جدید دارم… آرش و کامیار حالا توی دنیای منن، توی اینستاگرامم. نمیدونم کامیار کیه، نمیدونم توی دنیای واقعی چی میشه، ولی اینجا، توی مجازی، میتونم باهاش رفیق شم. میتونم اون کسی باشم که حرف میزنه، که کارش رو نشون میده، که یه تیکه از رویاهاش رو واقعی میکنه. امشب، یه در باز کردم… و نمیذارم بسته شه.
صبح با صدای موجها و نسیمی که از درز چادر میاد بیدار میشم، نور آفتاب آروم روی صورتم میافته و من رو از اون خواب عمیق و داغ دیشب میکشه بیرون. رضا کنارم نیست، احتمالاً بیرونِ، داره آتیش رو روشن میکنه. دست راستم رو با زحمت میبرم سمت صورتم، عرق دیشب رو پاک میکنم… هنوز حسش میکنم، اون خیالای وحشی با آرش و کامیار، اون لحظههایی که توی دنیای ذهنم غرقشون شدم. قلبم تند میزنه، نه فقط از هوس، بلکه از یه حس جدید… یه حس قدرت. دیشب توی اینستا بهشون نزدیکتر شدم، و امروز قراره این راه رو ادامه بدم.
صدای لیلا از بیرون میاد، “حسام، بیداری؟” صداش شاده، مثل همیشه. جواب میدم “آره”، صدام خشداره. در چادر باز میشه، و رضا سرش رو میاره تو. “بیا بیرون، صبحونه آمادهست.” لیلا پوشکم رو میبنده و رضا من رو بلند میکنه، دستاش محکمن، و میذاره توی ویلچر. پتو رو روم میکشه، و یه نگاه کوتاه بهم میندازه… انگار چیزی حس کرده، ولی چیزی نمیگه.
ساحل دوباره زندهست، آدما دارن میرن و میان، و بوی دریا توی هوا پیچیده. لیلا و سارا یه بشقاب نون و پنیر جلوم میذارن، و من با زحمت لقمه رو به دهنم میبرم. ولی حواسم جای دیگهست… گوشیم توی جیبمه، و دلم میخواد ببینم آرش یا کامیار چیزی گفتن یا نه. وقتی رضا میره آب بیاره و لیلا و سارا مشغول حرف زدن میشن، گوشیم رو آروم بیرون میکشم. صفحه رو روشن میکنم، و یه نوتیفیکیشن میبینم… پیام از Kamyar_fit. قلبم میره توی گلوم.
پیام رو باز میکنم: “سلام داداش، صبحت بخیر. آرش گفت کارات رو ببینم، باحالن! خودت اینا رو ادیت و طراحی میکنی؟” نفسم تند میشه… کامیار، همون بدنساز وحشی با مایو زرد، داره باهام حرف میزنه. انگشتام میلرزن، ولی تایپ میکنم: “سلام کامیار جان، آره خودم انجام میدم. مرسی که نگاه کردی!” میفرستم، و یه لحظه منتظر میمونم. جوابش سریع میاد: “خواهش، خیلی خفنن. تو کجایی الان؟” صورتم داغ میشه… داره ازم میپرسه کجام؟ تو دنیای واقعی نمیتونم بگم “توی ویلچر کنار ساحل”، ولی اینجا فرق داره. مینویسم “هنوز شمالم، نزدیک ساحل دیروز”، و میفرستم.
چند ثانیه بعد، جواب میاد: “جدی؟ ما هم اینجاییم! آرش دیروز گفت گرافیست خفنی هستی، درسته؟” قلبم تندتر میزنه… آرش دربارهم بهش گفته. تایپ میکنم “آره، فکر کنم همونم”، و یه لبخند روی لبم میشینه. جوابش میاد: “عالیه! امروز اینجاییم، شاید ببینمت. کارات رو بیشتر بهم نشون بده، شاید باهم یه پروژه بزنیم.” پروژه؟ با کامیار؟ یه حس هیجان توی تنم پخش میشه… این بیشتر از چیزیه که فکرش رو میکردم.
گوشیم رو میذارم توی جیبم، رضا داره برمیگرده. نمیخوام ببینه، نمیخوام چیزی بپرسه. ولی توی دلم یه طوفانه… کامیار نه تنها جوابم رو داده، بلکه میخواد من رو ببینه، باهام کار کنه. انگار داره باهام رفیق میشه. نگاهم به ساحل میچرخه، دنبالش میگردم… و بعد، میبینمش. اون دورتر، با مایو سفید، داره با آرش و چند نفر دیگه والیبال بازی میکنه. بدنش خیسه، عضلههاش با هر پرش سفتتر میشن، و قلبم تندتر میزنه.
رضا میپره وسط افکارم و میگه “حسام، چیزی میخوای؟” و بطری آب رو جلوم میذاره. جواب میدم “نه”، ولی صدام یه جور هیجان داره که نمیتونم پنهونش کنم. توی ذهنم، یه نقشه جدید شکل میگیره… باید یه جوری بهشون نزدیکتر شم، نه فقط توی اینستا، بلکه اینجا، توی ساحل. صدا میکنم “رضا، میشه بریم اونطرف ساحل؟ اونجا قشنگتره.” اشاره میکنم به جایی که کامیار و آرش هستن. رضا یه لحظه نگاهم میکنه، “باشه”، میگه
1 531
کرارش میکنم… arsh_mznd. یه قدم، یه شانس. “حله”، میگه و لبخند میزنه. زیر لب میگم “مرسی” و سرم رو پایین میندازم.
رضا یه “خب” کوتاه میگه و میره سمت چادر، انگار حس کرده من و آرش یه لحظه تنهایی میخوایم. آرش کنارم میمونه، میپرسه “اونو میشناسی؟ نگاهت بهش بود دیدم”، و اشاره میکنه به اون بدنساز که حالا داره با یه نفر دیگه والیبال بازی میکنه. قلبم تندتر میزنه… این همون چیزیه که میخواستم. “آره”، دروغ میگم، “دیروز باهاش حرف زدم.” آرش سرش رو تکون میده، “اسمش کامیاره، همیشه با من میاد اینجا. دوستمه” میخنده، و من حس میکنم یه گرما توی تنم پخش میشه… کامیار. حالا اسمش رو دارم.
سعی میکنم صدام عادی باشه. “اونم اینستا داره؟” آرش یه لحظه نگاهم میکنه، انگار کنجکاو شده، ولی بعد میگه “آره، فکر کنم آیدیش kamyar_fit باشه. میخوای بگم فالوت کنه؟” نفسم بند میاد… این بیشتر از چیزیه که فکرش رو میکردم. میگم “اگه بشه… خوبه”، و صورتم میسوزه. آرش لبخند میزنه، “حله، بهش میگم.” بعد بلند میشه، “خب، من برم. بعدا توی اینستا حرف میزنیم.” دستش رو تکون میده و میره سمت کامیار.
نگاهم بهش قفل شده، به قدمهاش که توی شنها غرق میشن. وقتی به کامیار میرسه، یه چیزی میگه، و کامیار سرش رو برمیگردونه سمتم. یه لحظه نگاهم میکنه… چشماش تیرهست، تیز و عمیق… و بعد یه لبخند کوچیک میزنه. قلبم میره توی گلوم. رضا برمیگرده، میپرسه"چی میخواستی ازش؟”. دروغ میگم “برای کارای گرافیکی و ادیت عکساش آیدیشو گرفتم”، و سرم رو پایین میندازم. نمیدونم باور میکنه یا نه، ولی چیزی نمیگه.
توی دلم یه حس پیروزی دارم… آیدی آرش و کامیار رو دارم، و شاید، فقط شاید، بتونم توی اینستا بهشون نزدیکتر شم. میدونم توی دنیای واقعی دست و پام رو گم میکنم، ولی توی دنیای مجازی—اونجا که انگشتای نحیفم من رو میبره—شاید بتونم یه چیزی بسازم، یه رفاقت، یه لحظه که حس کنم زندهم.
شب دوباره ساحل رو تاریک کرده، فقط صدای موجها و یه نسیم سرد از بیرون چادر میاد تو. توی کیسهخوابم دراز کشیدم، رضا کنارم خوابیده، نفسهاش آروم و عمیقن. لیلا و سارا توی چادر دیگهان، صداشون قطع شده، و سکوت شب مثل یه دیوار دورم کشیده شده. ولی من بیدارم… قلبم تند میزنه، دستم زیر پتو بیقراره، و توی سرم فقط یه چیز میچرخه: Arsh_mznd و Kamyar_fit. امروز یه قدم بزرگ برداشتم، و حالا وقتشه که توی دنیای مجازی، جایی که من قویترم، اون قدم رو محکمتر کنم.
گوشیم رو آروم از جیبم بیرون میکشم، انگشتام میلرزن، ولی صفحه رو روشن میکنم. نور کمش صورتم رو روشن میکنه، و یه حس هیجان توی تنم پخش میشه. اول میرم سراغ اینستاگرام آرش… Arsh_mznd. پیداش میکنم، یه پیج ساده با عکسای ساحل و جنگل. توی بیوش نوشته “عاشق طبیعت”، و فالوئراش زیاد نیستن… حدود ۵۰۰ نفر. عکساش رو لایک میکنم، قلبم تندتر میزنه… یه عکس از دیروز توی جنگل، کنار جویبار، و یه عکس قدیمیتر از ساحل، با یه مرد دیگه. کامیاره؟ زوم میکنم، ولی از این زاویه معلوم نیست… فقط یه هیکل محکم با مایو تیره توی پسزمینهست.
دستم رو دکمهی فالو میبرم، یه لحظه مکث میکنم. فالو رو میزنم، و نفسم رو حبس میکنم. چند ثانیه بعد، نوتیفیکیشن میاد—Arsh_mznd شما را فالو کرد. قلبم میره توی گلوم. یه پیام میفرستم، ساده و کوتاه: “سلام، من همونم که ساحل دیدمت. مرسی بابت آیدی.” انگشتام میلرزن، ولی میفرستم.
حالا نوبت کامیاره. Kamyar_fit رو سرچ میکنم، و پیجش میاد بالا… یه صفحه پر از عکسای بدنسازی، عضلههای براق زیر نور، و ویدیوهای تمرین. فالوئراش بیشترن، حدود نفر، و توی بیوش نوشته “Fitness is life”. قلبم تندتر میزنه… این همونه، اون بدنساز وحشی با مایو زرد. عکساش رو میبینم و لایک میکنم، و توی یکی از پستای قدیمیتر، میبینمش… مایو زرد، کنار ساحل، داره پزش رو میده و عضلههاش زیر آفتاب میدرخشن. نفسم بند میاد. زوم میکنم، به شونههاش، به سینهش، به اون خط کمر که زیر مایوش گم میشه.
فالو رو میزنم، و توی دلم دعا میکنم آرش بهش گفته باشه. چند دقیقه میگذره، و بعد… Kamyar_fit شما را فالو کرد. یه حس پیروزی توی وجودم میپیچه. یه پیام میفرستم، با زحمت تایپ میکنم: “سلام، من دوست آرشم. پیجت و عکسات فوقالعادهست.” سادهست، ولی نمیخوام زیادی تند برم. چند لحظه بعد، جواب میاد: “سلام مرسی داداش، خوش اومدی.” صورتم داغ میشه… داداش؟ این یعنی شروع خوبیه، نه؟
پیجش رو بیشتر نگاه میکنم. توی یه پست، آرش رو تگ کرده… یه عکس دو نفره توی باشگاه، هر دو خیس عرق، و کامیار داره فیگور بازو میگیره. زیرش نوشته “با رفیقم”. پس واقعاً دوستن… این یعنی حدسم درست بوده. توی خیالم، هر دوشون رو تصور میکنم—آرش با اون لبخند گرمش
1 531
اره من رو میسوزونه. دست راستم با زحمت میره سمتش، انگشتام میلرزن، ولی بالاخره بیرونش میکشم. صفحه رو روشن میکنم، و اون عکسا جلوم باز میشن.
نفسم تند میشه. توی اولین عکس، اون بدنساز داره حوله رو روی سینهش میکشه، عضلههاش سفت و براقن. توی دومی، موهاش رو عقب برده، و خط گردنش معلومه… یه خط محکم و مردونه که دلم میخواد ببوسمش. توی سومی، یه کم خم شده، و مایو زردش چسبیده به راناش، خط کمرش رو نشون میده، و من… حس داغی توی تنم پخش میشه.
توی خیالم، اون اینجاست. تصور میکنم که در چادر باز میشه، اون میاد تو، بدنش هنوز خیسه از دریا. مایوش رو درمیاره، میندازه زمین، و خم میشه بالای سرم. نفسش داغه، به صورتم میخوره، و دستاش، اون دستای غولپیکر، من رو لمس میکنن… ولی در واقعیت. تنهام. عرق رو پیشونیم نشسته، دستم خیسه…
نمیتونم اینجوری ادامه بدم. نمیتونم فقط توی خیالم زندگی کنم، فقط عکس بگیرم و حسرت بخورم. اون مرد، آرش، حسین… اونا واقعیان، همینجا توی این ساحلن، و من… من باید یه کاری کنم. نمیدونم چطور، نمیدونم با این بدن، با این ویلچر، با این زندگی، ولی باید یه راه پیدا کنم. فردا، به هر قیمتی، باید دوباره ببینمشون… یکیشون، هر کدوم که باشه. باید یه لحظه حس کنم که زندهام، نه فقط توی سرم، بلکه توی واقعیت.
صدای پای رضا میاد، در چادر باز میشه. “خوابی؟” میگه، صداش آرومه. جواب میدم “نه”، و گوشیم رو تند میذارم زیر پتو. میاد تو، کنارم دراز میکشه، و من حس میکنم نفسش نزدیکمه. دلم میخواد بهش بگم، همهچیز رو بگم… که چی میخوام، که چقدر خستهم از این قفس. ولی نمیگم. فقط چشمام رو میبندم و به فردا فکر میکنم… به اون بدنساز، به اون مایو زرد، به یه شانس که شاید، فقط شاید، بتونم لمسش کنم.
صبح دوباره ساحل رو بیدار کرده، نور آفتاب روی موجها میرقصه و صدای خنده و شلپشلپ آب توی هوا میپیچه. ما بعد از صبحونه اومدیم اینجا، رضا ویلچرم رو نزدیک چادر نگه داشته، و لیلا و سارا رفتن سمت آب تا چند تا عکس بگیرن. من توی ویلچرم نشستم، پتو رومه، و دست راستم روی دستهی ویلچر بیقراره. توی سرم فقط یه فکر میچرخه… آرش، اون بدنساز با مایو زرد، و اون خیال داغ دیشب که هنوز توی تنم زندهست. امروز باید یه کاری کنم، باید یه قدم بزرگتر بردارم… حتی اگه فقط یه اسم باشه، یه راه ارتباطی، یه چیزی که من رو بهشون نزدیکتر کنه.
چشمام ساحل رو میگردن، دنبال آرش. رضا کنارم نشسته، داره یه بطری آب رو آروم میچرخونه توی دستش. میگه “دریا رو دوست داری، نه؟”، صداش آرومه. “آره”، جواب میدم، ولی حواسم جای دیگهست. و بعد، میبینمش… آرش، همون هیکل محکم، همون موهای قهوهای که با نسیم تکون میخورن. داره از دور میاد، یه تیشرت ساده تنشه و با یه نفر حرف میزنه. قلبم تند میزنه، اون نفر… اون بدنسازه؟ از این فاصله نمیتونم مطمئن شم، ولی یه لحظه، وقتی سرش رو برمیگردونه، خدایا، همونه.
نفسم تند میشه، دست راستم زیر پتو سفت میشه. باید یه جوری آرش رو بکشم اینطرف، باید باهاش حرف بزنم. صدا میکنم “رضا”، صدام یه جور عجله داره که نمیتونم پنهونش کنم. سرش رو بلند میکنه، “چی شده؟” با دستم به آرش اشاره کردم و گفتم “اون مرد… آرش، که دیروز دیدیمش. میشه صداش کنی؟” رضا یه لحظه نگاهم میکنه، ابروهاش بالا میره. “چرا؟” نمیدونم چی بگم… نمیتونم بگم که دلم میخواد باهاش رفیق شم، که میخوام اون بدنساز رو پیدا کنم. “فقط… میخوام یه چیزی بپرسم”، زیر لب میگم، و امیدوارم بیشتر نپرسه.
رضا شونههاش رو بالا میندازه، بلند میشه و میره سمت آرش. از دور میبینم که باهاش حرف میزنه، دستش رو تکون میده، و آرش سرش رو برمیگردونه سمتم. یه لبخند میزنه—همون لبخند گرمش—و بعد راه میافته سمت ما. اون بدنساز پشت سرش نمیاد، میمونه همونجا، و من یه لحظه حسرت میخورم… ولی الان آرش مهمتره. وقتی نزدیک میشه، صداش من رو به خودش میکشه. میگه “سلام خوبی؟”، و چشماش روم میمونه. جواب میدم “سلام”، صدام ضعیفه، ولی توی دلم یه طوفانه.
رضا کنارم وایمیسته، میگه “حسام یه چیزی میخواست بپرسه”، و یه نگاه بهم میندازه. آرش ابروهاش رو بالا میبره، “چی؟” یه نفس عمیق میکشم… باید این کار رو بکنم، باید یه راه پیدا کنم. صدام میلرزه “تو… اینستاگرام داری؟”، ولی سعی میکنم عادی به نظر بیام. آرش یه لحظه ساکت میمونه، بعد میخنده…یه خندهی نرم و مهربون. “آره، دارم. میخوای فالوت کنم؟” قلبم میره توی گلوم. “آره… یعنی، اگه اشکالی نداره، آیدیت رو میدی؟” میگم و صورتم داغ میشه.
آرش سرش رو تکون میده، “حتما.” از جیبش گوشیش رو درمیاره، یه چیزی تایپ میکنه، و میگه “arsh_mznd، این آیدیمه. مال تو چیه؟” تند جواب میدم “hesam_graphic”، و توی ذهنم ت
1 531
و مطمئنن، انگار میدونه همه دارن نگاهش میکنن…. منم دارم نگاهش میکنم، و نمیتونم چشمام رو ازش بردارم.
نفسم تند میشه، قلبم توی سینهم میکوبه. تنهام، هیچکس نیست که ببینه چی کار میکنم. دست راستم با زحمت میره سمت جیبم، گوشیم رو بیرون میکشم. انگشتام میلرزن، ولی دوربین رو باز میکنم. زوم میکنم، تا جایی که میتونم… تا جایی که اون بدن وحشی و عضلانی پر میکنه صفحه رو. مایو زردش چسبیده به راناش، خط کمرش معلومه، و وقتی حوله رو روی سینهش میکشه، عضلههاش تکون میخورن، مثل موجهای دریا. دلم میخواد فریاد بزنم، خودم رو بندازم سمتش، ولی فقط میتونم اینجا بشینم و نگاه کنم.
بیاختیار، انگشتم دکمهی شاتر رو میزنه. یه عکس، بعد یه عکس دیگه. نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… هر حرکتش، هر پیچش عضلههاش، من رو بیشتر میبره. توی یکی از عکسا، سرش رو بلند میکنه، موهای خیسش رو عقب میبره، و خط فکش زیر نور غروب تیزتر میشه. خدایا، اون صورت… مردونه، محکم، با یه تهریش کوتاه که دلم میخواد دستم رو روش بکشم. توی خیالم، اون اینجاست، درست جلوم. تصور میکنم که حوله رو میندازه زمین، میاد سمتم، من رو از روی آلاچیق بلند میکنه… دستاش محکم دور کمرم، بدنش داغ و خیس بهم میچسبه. لباش رو گردنم، نفسش که توی گوشم میپیچه، و بعد… بعد من رو میذاره روی شنها، مایوش رو درمیاره، و من فقط میتونم زیرش غرق شم، زیر اون عضلههای وحشی، زیر اون وزن که من رو له میکنه.
یه صدای آشنا من رو به خودم میاره. “حسام، ساندویچت!” لیلا صدام میزنه، داره با یه بشقاب میاد سمتم. تند گوشیم رو پایین میذارم، صورتم داغ شده، و حس میکنم قلبم داره از سینهم میزنه بیرون. زیر لب میگم “م… مرسی”، و سعی میکنم نگاهم رو از اون مرد بگیرم. ولی نمیتونم… چشمام دوباره میچرخن سمتش. حالا داره با یه نفر حرف میزنه، حوله رو دور گردنش انداخته، و مایو زردش هنوز داره من رو دیوونه میکنه. انگار یه طلسم شده، یه چیزی که نمیتونم ازش فرار کنم.
رضا و سارا هم میرسن، کنارم میشینن، و شروع میکنن به خوردن. رضا میگه “اینجا قشنگه، نه؟”، یه لقمه توی دهنش. جواب میدم “آره”، ولی حواسم جای دیگهست. اون بدنساز حالا داره دور میشه، قدمهاش توی شنها غرق میشن، و من فقط نگاهش میکنم تا وقتی که دیگه نمیبینمش. گوشیم هنوز توی دستمه، عکسا اونجان… یه راز کوچیک، یه تکه از اون رویاهایی که هیچوقت نمیتونم بهشون دست بزنم. نگاهم روی ویلچرم میلرزه، دلم میخواد دنبالش برم، ولی نمیتونم… نه به خاطر پاهام، بلکه به خاطر این زندگی، این خانواده، این کشور که من رو توی خودش قفل کرده.
سارا متوجه نگاهم میشه و میپرسه “حسام، چیزی میخوای؟”، نگاهش بهم میمونه. “نه”، میگم و سرم رو پایین میندازم. نمیتونم بگم چی میخوام… نمیتونم بگم که دلم اون مرد رو میخواد، اون بدن رو، اون حس رو. فقط ساندویچم رو با زحمت برمیدارم، یه لقمه میزنم، و توی دلم یه آه میکشم… یه آه پر از حسرت، پر از هوس، پر از چیزی که میدونم هیچوقت مال من نمیشه.
غروب رنگش رو به سیاهی شب داده، آفتاب دیگه غرق شده و فقط یه خط باریک نارنجی بالای دریا مونده. ما هنوز توی آلاچیق کافه ساحلی هستیم، ولی حالا هوا خنکتر شده و نسیم یه جور تیزتر صورتم رو میزنه. لیلا و سارا دارن بشقابها رو جمع میکنن، رضا کنارم نشسته و داره با یه چوب کوچیک توی شنها بازی میکنه. صدای موجها آرومتر شده، ولی توی سرم، هنوز همهچیز پر سر و صداست… اون بدنساز با مایو زرد، عضلههاش که زیر نور غروب میدرخشیدن، و اون عکسایی که توی گوشیم قایم شدن. دست راستم هنوز گرمای گوشی رو حس میکنه، انگشتام میلرزن از فکر اینکه دوباره نگاهشون کنم.
لیلا میگه “برگردیم چادر؟”، صداش خستهست ولی هنوز یه ذره شوق توش داره. رضا سرش رو تکون میده، “آره، شب سرد میشه.” من چیزی نمیگم، فقط نگاهم به ساحله، به اون نقطهای که اون مرد غیبش زده. دلم میخواد بمونم، بگردم دنبالش، ولی نمیتونم… نه تنهایی، نه با این ویلچر، نه با این خانواده که همیشه دورم هستن. رضا بلند میشه، ویلچرم رو میگیره و راه میافتیم سمت چادر. توی راه، شنها زیر چرخها خشخش میکنن، و من فقط به اون بدن فکر میکنم… به اون شونههای پهن، به اون بازوهای غولپیکر، به اون مایو زرد که انگار داره من رو مسخره میکنه.
توی چادر، دوباره همون روال همیشگیه. رضا من رو بلند میکنه، میذاره توی کیسهخواب، و لیلا میاد پوشکم رو باز میکنه و پتو رو روم میکشه. “خواب خوبی داشته باشی”، میگه و میره بیرون تا آتیش رو خاموش کنه. لیلا و سارا توی چادر دیگه میخوابن، صداشون آروم میاد، دارن دربارهی فردا حرف میزنن. من تنهام، توی این فضای تنگ و تاریک، و گوشیم هنوز توی جیبمه… مثل یه راز داغ که د
1 531
برمیگردونه، نگاهش دوباره بهم میافته. قلبم میره توی گلوم. اینبار لبخند نمیزنه… فقط نگاه میکنه، چشماش یه جور کنجکاو و عمیقن. بعد، یه چیزی میگه به دوستاش، و شروع میکنه راه اومدن سمت ما. سمت من. دست راستم بیاراده سفت میشه، انگشتام توی پتو فرو میرن. داره میاد اینجا؟ چرا؟ چی میخواد؟ توی سرم هزارتا فکر میچرخه، و یه گرما توی تنم پخش میشه… یه گرمای داغ، پر از هوس و ترس.
“سلام”، میگه وقتی نزدیک میشه. صداش بمه، یه جور نرم و محکم که توی گوشم میپیچه. رضا سرش رو بلند میکنه، یه سلام کوتاه جواب میده. من فقط نگاهش میکنم، زبونم قفل شده. از نزدیک، از چیزی که فکر میکردم هم بهتره… پوستش برنزهست، بدن و سینه هاش شیو شدهست بدون حتی یک تار مو، و بوی نمک و عرق ازش میاد. دلم میخواد دستم رو دراز کنم، فقط یه لحظه لمسش کنم، ولی نمیتونم… نه فقط به خاطر بدنم، بلکه به خاطر اینکه رضا اینجاست، و این… اینجا ایرانه.
“من اسمم آرشه”، میگه و یه لبخند آروم میزنه. “شما اینجا کمپ زدید؟” رضا جواب میده، “آره، چند روزی هستیم.” آرش سرش رو تکون میده، بعد نگاهش میافته به من. “تو هم اینجا شنا میکنی؟” صداش یه جور شوخ و مهربونه، ولی نمیدونه که این سوال مثل یه چاقو توی دلم میره. شنا؟ با این پاها؟ با این ویلچر؟ یه خندهی خشک میکنم و میگم “نه، فقط نگاه میکنم.” صدام ضعیفه، میلرزه، و حس میکنم صورتم داغ شده.
آرش یه لحظه ساکت میمونه، انگار نمیدونه چی بگه. بعد میگه “خب، نگاه کردنم خوبه. اینجا قشنگه.” لبخندش گرمتر میشه، و من حس میکنم یه چیزی توی سینهم تکون میخوره… یه حس که نمیتونم اسمش رو بذارم. رضا بلند میشه، “میرم یه کم آب بیارم”، و من رو با آرش تنها میذاره. تنهام با اون. قلبم تندتر میزنه، انگار قراره از جا دربیاد.
آرش کنارم میشینه، توی شنها، پاهاش رو دراز میکنه. میگه “اولین بارتونه اینجا میاین؟”، و من فقط سرم رو تکون میدم. نمیتونم حرف بزنم، نه درست. نگاهش بهم میمونه، و یه لحظه حس میکنم داره من رو میبینه… نه ویلچر رو، نه بدن معیوبم رو، فقط من رو. “من هر سال میام اینجا”، ادامه میده، “دریا آدم رو زنده میکنه.” صداش آرومه، مثل موجها، و من دلم میخواد بگم “تو من رو زنده میکنی”، ولی نمیگم. فقط نگاهش میکنم، به خط گردنش، به شونههاش که با هر نفس تکون میخورن.
دست راستم زیر پتو میلرزه، دلم میخواد یه کاری کنم، یه چیزی بگم، ولی ترس داره خفم میکنه. اگه بفهمه؟ اگه بفهمه که توی سرم چه خبره، که الان دارم تصور میکنم دستش رو صورتم، لباش رو گردنم، بدنش رو بدنم؟ توی ایران، این فکرا هم جرمه. ولی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… چشمام میرن پایین، به سینهش، به شکمش، به اون خطی که زیر شلوارکش گم میشه. نفسم تند میشه، و حس میکنم پوشکم دیگه داره من رو میکشه… خیس، داغ، پر از چیزی که نمیتونم بهش اعتراف کنم.
آرش میپرسه “خوبی؟”، ابروهاش بالا میره. صورتم میسوزه، تند میگم “آره”، ولی صدام خیانت میکنه… لرزون و شکستهست. رضا داره برمیگرده، بطری آب دستشه، و آرش بلند میشه. “خب، خوش بگذره بهتون”، میگه و یه لبخند دیگه میزنه. “شاید باز ببینمت.” میره، قدمهاش توی شنها غرق میشن، و من فقط نگاهش میکنم، قلبم توی سینهم میکوبه. شاید باز ببینمت. این جمله توی سرم میچرخه، و یه گرمای داغ توی تنم پخش میشه… یه امید، یه هوس، یه چیزی که میدونم نباید بهش دل ببندم.
بعدازظهر داره آروم آروم غروب میکنه، آفتاب کمکم توی دریا غرق میشه و نورش رو موجها نارنجی میشه. ما توی یه کافه ساحلی هستیم که رضا پیشنهاد داد و من از اینترنت لوکیشنش رو پیدا کردم، یه آلاچیق چوبی که بوی نمک و چوب خیس ازش میاد. رضا من رو با ویلچرم آورده اینجا، نزدیک میز، ولی نمیتونم مثل بقیه بشینم… پاهام کار نمیکنن، پس با کمک رضا داخل آلاچیق روی سینهم دراز میکشم، انگشتام بیقرارن، و نگاهم توی ساحل میچرخه. لیلا و سارا و رضا رفتن داخل کافه، گفتن ساندویچ میگیرن… یه چیز ساده، احتمالاً کتلت یا هات داگ، شایدم ماهی. من تنهام، فقط من و این نسیم که موهام رو تکون میده، و این حس داغی که هنوز از حرفای آرش توی وجودم مونده.
چشمام بیهدف میچرخن، دنبال چیزی که حواسم رو پرت کنه. و بعد… میبینمش. کمی دورتر، کنار ساحل، یه مرد ایستاده که انگار از رویاهام بیرون اومده. یه بدنساز، نه از اون معمولیها… یه هیولای عضلانی، با بدن برنزهای که زیر آفتاب غروب برق میزنه. مایوش به رنگ زرده، تنگ و چسبیده به بدنش، و خط هر عضلهش رو معلوم میکنه. شونههاش پهنن، مثل یه دیوار، و بازوهاش… خدایا، بازوهاش مثل تنهی درختن، رگهاش زیر پوستش پیچیدن و با هر حرکتش سفتتر میشن. داره با یه حوله خودش رو خشک میکنه، حرکاتش آروم
1 531
ر باز میشه، و لیلا سرش رو میاره تو. “بیا بیرون، هوا عالیه! میخوایم بریم ساحل یه دور بزنیم.” نمیتونم بگم نه، حتی اگه دلم بخواد توی این چادر بمونم و خودم رو گم کنم توی فکرام. سرم رو تکون میدم، لیلا میاد تو پوشکم رو میبنده و چند دقیقه بعد، رضا میاد تو. بدون حرف من رو بلند میکنه، دستاش مثل همیشه محکمن، و من رو میبره بیرون. وقتی من رو میذاره توی ویلچر، یه لحظه نگاهش بهم میمونه… انگار چیزی میخواد بگه، ولی نمیگه. فقط پتو رو روم میندازه و میگه “صبحونه آمادهست.”
ساحل دوباره زندهست. آدما بیشتر شدن، صدای خنده و شلپشلپ آب توی هوا میپیچه. لیلا و سارا یه ساندویچ ساده درست کردن—نان و تخممرغ—و یه بشقاب جلوم میذارن. دست راستم چنگال رو برمیداره، انگشتام میلرزن، ولی لقمه رو به دهنم میرسونم. نگاهم میچرخه، نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم… دنبال اون بدنام، اون مردای خیس و براق که دیروز دلم رو بردن. و بعد، میبینمش… نه حسین، ولی یکی دیگه. یه مرد جوون، شاید ساله، با موهای کوتاه قهوهای و پوستی که زیر آفتاب طلایی شده. داره از آب میاد بیرون، شلوارکش چسبیده به پاهاش، و آب از سینهش میچکه، از خط شکمش میره پایین، تا جایی که شلوارکش کمرش رو گرفته. عضلههاش سفتن، نه مثل بدنسازا، ولی محکم و طبیعی. نفسم تند میشه، دستم روی چنگال سفت میشه، و یه لحظه حس میکنم غذا توی گلوم گیر کرده.
سارا نگران میپرسه “حسام، چیزی شده؟”، ابروهاش بالا میره. تند میگم “نه” و سرم رو پایین میندازم. نمیخوام بفهمن، نمیخوام حتی یه لحظه شک کنن که توی سرم چه خبره. اون مرد حالا داره حولهش رو برمیداره، با دستش موهاش رو خشک میکنه، و عضلهی بازوش با هر حرکت کش میاد. دلم میخواد ویلچرم رو بکشم سمتش، خودم رو بندازم جلوش، بگم “من رو نگاه کن، من رو بخواه”. ولی نمیتونم. فقط نگاه میکنم، مثل یه تماشاچی که هیچوقت نمیتونه بازی کنه.
بعد از صبحونه میگم “میخوام برم قدم بزنم”، بیشتر برای اینکه از این لحظه فرار کنم. رضا سرش رو بلند میکنه، “تنهایی نمیتونی، میبرمت.” نمیخوام بگم نه، چون راست میگه… بدون اون، من هیچجا نمیتونم برم. ویلچرم رو میچرخونه، و راه میافتیم سمت ساحل، نزدیکتر به آب. نسیم نمکی صورتم رو میزنه، و من سعی میکنم به دریا نگاه کنم، نه به اون مرد. ولی چشمام دوباره خیانت میکنن… اون حالا داره با یه نفر دیگه حرف میزنه، میخنده، و صداش… خدایا، صداش یه جور بم و عمیقه که توی استخونام میپیچه.
رضا آروم راه میره، انگار میخواد بهم وقت بده که لذت ببرم. نمیدونه که این لذت داره من رو میکشه… اینکه اینقدر نزدیکم، ولی اینقدر دور. اون مرد یه لحظه سرش رو برمیگردونه، نگاهش بهم میافته. قلبم میایسته. لبخند میزنه، یه لبخند ساده، مثل همون که حسین دیروز زد. دستش رو آروم تکون میده، یه سلام بیصدا، و من حس میکنم دارم غرق میشم. دست راستم بیاراده میره بالا، انگشتام یه جواب ضعیف میدن، و بعد سرم رو پایین میندازم. خجالت میکشم، از خودم، از این بدن، از این زندگی.
رضا میپرسه “دوسش داری؟”، و من یه لحظه فکر میکنم منظورش اون مرده. قلبم میریزه، ولی بعد میفهمم منظورش دریاست. میگم “آره”، صدام میلرزه. نمیدونم به چی دارم جواب میدم… به دریا، یا به اون غریبهای که داره من رو دیوونه میکنه. رضا فقط میگه “خوبه” و ویلچر رو جلوتر میبره. اون مرد حالا داره دور میشه، سمت دوستاش میره، و من فقط نگاهش میکنم تا وقتی که دیگه نمیبینمش. یه حس خالی توی سینهم میمونه، مثل همیشه، ولی اینبار با یه تپش داغ قاطی شده… یه تپش که میگه هنوز زندهام، هنوز میخوام، حتی اگه هیچوقت بهش نرسم.
بعد از ظهر شده، آفتاب حالا بالای سرمونه، تند و داغ، انگار میخواد ساحل رو با نورش بسوزونه. نسیم دریا هنوز میاد، ولی گرما رو نمیبره… فقط عرق رو پیشونیم رو بیشتر میکنه. توی ویلچرم نشستم، نزدیک چادر، یه بشقاب نصفه از ناهار جلومه که دیگه نمیتونم بخورم. دست راستم خستهست، انگشتام از زور نگه داشتن قاشق میلرزن.
لیلا و سارا رفتن توی چادر، دارن یه کم استراحت میکنن. رضا کنارم نشسته، یه چوب دستشه و داره آروم توی شنها خط میکشه. ساکته، مثل همیشه، ولی یه جور آرامش ازش میاد که من رو نگه میداره. نگاهم دوباره میچرخه سمت ساحل… نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. اون مرد جوون، همونی که صبح دیدمش، هنوز اونجاست. حالا با چندتا از دوستاش داره یه توپ پلاستیکی رو پرت میکنه، میخندن، و بدنش با هر حرکت برق میزنه. عرق و آب دریا رو پوستش قاطی شده، سینهش بالا و پایین میره، و شلوارکش… خدایا، شلوارکش چسبیده به روناش، خط بدنش رو معلوم میکنه، و من حس میکنم نفسم توی سینهم گیر کرده.
یه لحظه، انگار حسم میکنه. سرش رو
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
