Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 531
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-7230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
1 531
ش یکم شیر بدم اخماشو باز کنه…
و در حالی که یه سینهاشو از لباسش درمیاور، اومد به سمت من تا مثلاً مثل بچه بغلم کنه.
تو پرانتز بگم که شیوا یه هیکلی داره مثل الناز حبیبی. یه دختر ریزه میزه و بغلی. با سینههای کوچک و پوست سفید و موهای مشکی صاف و بلند تا روی باسنش و خیلی هم خوش لباسه. البته دلیل خاصی نداره اسم الناز حبیبی رو آوردم. صرفا چون می شناسیدش گفتم شبیه اونه که یه تصوری از قد و هیکل خاله شیوای من داشته باشید.
به هر حال منم باهاش همراهی کردم و خوابیدم روی دستاشو سینهاشو گذاشت تو دهنم.
با یه سینه اش بازی میگردم و اون یکی سینه تو دهنم بود و میمکیدمش. اونم دستشو انداخته بود دور منو از زیر لباس بدنمو نوازش میکرد.
از اونجایی که نگران اومدن کسی نبودیم، شاید نیم ساعت همین روال ادامه داشت. تا اینکه شیوا با همون نقش گفت حالا بچهام سیر شده. ببرمش حمام خوشگلش کنم. (اون موقع من این چیزارو فکر میکردم روند بازی هستن و الان میدونم که مکیدن سینههاش اونم به مدت شاید نیم ساعت یا بیشتر اونو حشری کرده و میخواد منو ببره حمام که اونجا لخت باشیم و آزادی عمل بیشتری داشته باشه).
توی همون حالت شروع کرد لباسامو درآورد من تو اتاق لخت شدم، اما شیوا لباس داشت. یه شلوار گلگلی خونگی دخترونه و یه تیشرت . منو برد توی حمام و همینطور که توی نقش مامان بود دوش آب رو باز کرد و منو فرستاد زیر دوش.
خونه بابابزرگم خیلی بزرگ و قدیمی هست اما بازسازی شده، و از این وانهایی که اون زمان با کاشی درست میکردن تو حمامش داره. انگار بهش میگن خزینه. خیلی راحت نیست که بخوای توش دراز بکشی ولی خب بدک هم نیست. اون قسمت وان هم شیر آبش رو باز گذاشت تا پر بشه. و شروع کرد به شستن بدن من.
همیشه خودش هم لخت می شد ولی اینبار با لباس اومد تو حمام و همین باعث شده بود بخوره تو ذوقم. بخصوص که قبلش هم تو قیافه بودم و با همون حال و هوای بچگی انتظار داشتم اینبار بهتر از دفعات قبل باشه تا مثلا از دلم دربیاره.
به هرحال خوب بدن منو لیف کشید و وقتی آب کشید تا کف از روی بدنم بره، گفت بیا جلو تا شومبولت هم تمیز کنم و در تمام این مدت، به شکل باور پذیری رفته بود تو نقش مامان.
یه جاهایی از لباس خودش هم خیس شده بود. وقتی خواست بشینه روی زانو، گفتم خاله مگه خودتو نمیخوابشوری؟ همه لباسات که خیس شدن. درشون بیار دیگه.
با یه حالتی که مثلا قوانین بازیـمونو بهم یادآوری کرد، گفت، خاله نه. مگه من مامانت نیستم؟
منم حرفمو تصحیح کردم و گفتم مامان لباسات خیس شده …
گفت چرا پسرم. منم میخوام حمام کنم. و در حین حین لباساشو از تنش درآورد و همه لباس رو انداخت زمین که وقتی زانو میزنه، زیر زانوهاش نرم باشه. و کاملاً لخت نشست روی زانو و اون کیر کوچولوی منو کرد تو دهنش.
جدا از اینکه این بار دیدن بدن لختش یه جذابیت ویژهای برام داشت، ساک زدنش هم فراتر از قلقلک همیشگی بود و خیلی لذت بخش تر بود تا اینکه …
همیشه وقتی به قول خودش شومبولمو میکرد تو دهنش، شُل و کوچولو و نرم بود. اما اینبار بعد از اینکه تقریباً چند دقیقا مکیدش، برای اولین بار شق کردم و این باعث ترس من شد.من داشتم از ترس سکته میکردم اما شیوا ذوق کرده بود و دائم قربون صدقهام میرفت. و وقتی بالاخره تونست نگاهشو از کیرم برداره و صورتمو ببینه متوجه ترس تو چهرهام شد و بلند شد سرمو گذاشت روی سینهاش و محکم بغلم کرد.
همینطور که نوازشم میکرد گفت مامان جان این که ترس نداره. این یعنی مرد شدی.
منم بغلش کردم و پرسیدم که یعنی چی که خودش رفت توی وان و دستشو به سمت من دراز کرد که یعنی توام بیا. خودش نشست و منم نشستم تو بغلش. آب وان یکم داغ بود اما لذت بخش بود.
همینطور که نشسته بودم بین پاهای شیوا و تکیه داده بودم به سینهاش، اونم سرشو گذاشته بود روی شونهام و همینطور که نوازشم میکرد از بلوغ و تغییراتی که باید منتظرشون باشم و لذت های جنسی و اینا گفت که چون خودتون میتونید تصور کنید دیگه از این قسمت میگذرم. اما دیگه از نقش خارج شده بود و کاملاً جدی داشت برام توضیح میداد. طوری که عین یه کلاس درس بود برام.
خلاصه کلی سوال و جواب کردیم و آخرش هم برای اینکه بیضه درد نگیرم، همونطور که تو بغلش بود با کیرم بازی کرد تا آبم اومد و همینطوری بدون اینکه بپاشه، زیر آب از زیر کیرم سرازیر شد.
و این لذت بخش ترین و به یادماندنیترین ارضا شدن من در تمام دوران زندگیم بوده تا الان.
بعد از اینکه آبم اومد، بازم کلی قربون صدقهام رفت و لبامو بوسید و…
از حمام اومدیم بیرون. خودمونو خشک کردیم و لباس پوشیدیم. یعنی در واقع شیوا لباس پوشید و لباس منم اون پوشوند. من احساساتی شده بودم و دائم بغلش میکردم. اونم کلا فراموش کرده بود بخشی از این کارا از اول برای این بوده که خودش لذت ببره و بخشی از فانت
1 531
تجاوز، لذت یا تجربه؟ (۱)
#خاله #خاطرات_کودکی
سلام
من امیر هستم و این داستان یا به تعبیر دیگه این خاطره، واقعی و در رابطه با سکس من و خالهام شیوا هست.
الان 20 سالمه تک فرزند خانواده هستم و تابستان امسال اعزام شدم به خدمت سربازی و الان 8 ماه خدمت هستم. خاله شیوا هم 29 سالشه و هنوز هم مجرد هستش و با مادربزرگ و پدربزرگم زندگی میکنه. اگر حقیقتش رو بخوام بگم، ماجرای سکسهای من و خاله شیوا اولش به شکل تجاوز شروع شد. یعنی تجاوز خالهام به من وقتی که بچه بودم. شاید حدودا من 8-9 ساله بودم و شیوا تقریبا نوجوان بود ( ساله) و چون پدر و مادرم هر دوتاشون کارمند بودن، زیاد پیش میومد که منو میذاشتن خونه مادربزرگم. قبل از 6-7 سالگی که بیشتر اوقات اونجا بودم، بعدا هم که بچه مدرسهای شدم، بعد از مدرسه میرفتم اونجا تا مامانم اینا بعد از تعطیلی اداره بیان دنبالم و باهم بریم خونه. خیلی وقتا هم مشب میموندم اونجا و شب پیش خاله شیوا رو تختش میخوابیدم.
یادم نیست از کی شروع شد ولی خاطرات 8-9 سالگی به بعد برام واضح تر هستن. شیوا همیشه خیلی برای من وقت میذاشت و منم همیشه دوستش داشتم. تو درسها کمکم میکرد، باهم بازی میکردیم، منو میبرد حمام …
یادمه وقتهایی که تو خونه با شیوا تنها بودم، دکتربازی و خاله بازی و… مامان بازی پایه ثابت بازیامون بود. ولی شرط بازی این بود که راز بین من و خاله شیوا باشه. به بهانه همین بازیها از من که خواهرزادهاش باشم سوءاستفاده جنسی میکرد. چون اون موقع برای من که لذتی نداشت. مثلا مامان بازی اینطوری بود که منو میخوابوند بغلش و بهم شیر میداد، دکتر بازی هم که همه تون بلدید .
همیشه با خالهام میرفتم حمام و هرگز یادم نمیاد خونه خودمون حمام رفته باشم. شیوا هم تو حمام میگفت شومبولتو خودم باید تمیز کنم و خلاصه میذاشت دهنش و … و منم یاد گرفته بودم بین پاهای شیوا رو با زبون براش تمیز کنم. که الان که بهش فکر میکنم چه خنگولی بودم.
منم اصلا نمیفهمیدم این چیزا یعنی چی که. فقط اون موقع وقتی کیر کوچولومو میکرد تو دهنش ته دلم قلقلک میومد و خوشم میومد .
تا اینکه حدودای 12 سالگی بودم و قبل از دوران بلوغ که چون عادت کرده بودم فقط و فقط خونه مادربزرگم برم حمام، مامانم و مادربزرگم با هم تیم شده بودن که این عادت رو از سر من بندازن. کلی هم سر این حمام رفتن با خاله شیوا منو دعوا میکردن و یواش یواش مثل بچهای که میخوان از شیر بگیرنش، راهکارهای مختلف به ذهنشون میرسید و انجام میدادن که من تنها و توی خونه خودمون برم حمام. توی اون سن دیگه یه سری کارهارو با خاله شیوا آگاهانه انجام میدادم ولی خب هنوز انقدر عقلم نمیرسید. فقط میدونستم کارای یواشکی منو شیوا لذت بخشه و اگر بخوام ادامه داشته باشه باید پنهانی این کارارو انجام بدم. شیوا هم که از خداش بود.
هرچند فقط گاهی که من و شیوا تنها خونه بودیم، اونم به پیشنهاد من و طوریکه کسی نفهمه باهم میرفتیم حمام، ولی کلا حمام رفتن خونه مامان بزرگم کنسل شده بود. اگرچه بازیهای یواشکی من و خاله شیوا، در سکوت و پنهانی ادامه داشت. اما فرقش این بود که من بزرگتر شده بودم و بخشی از این کارارو آگاهانه انجام میدادم. مثلا وقتایی که تو اتاق بودیم و میومد تو درسام کمکم کنه یا اون حشری بود و منو دستمالی میکرد یا من به اسم بازی اونو دستمالی میکردم.
تا اینکه یک بار بابام که رفته بود ماموریت، تو جاده تصادف کرده بود و برده بودنش بیمارستان یه شهر دیگه. مامانم با عجله اومد مدرسه دنبال من و برد گذاشتم خونه مادربزرگم پیش خاله شیوا و با پدربزرگ و مادربزرگم راهی شدن برن پیش بابام. منم کلا خبر نداشتم از هیچی. یعنی به من چیزی نگفته بودن.
اون روز تا شب من هرچی با شیوا حرف میزدم،. درست جوابمو نمی داد و پریشون بود. الان میدونم دلیلش نگرانی برای بابام بوده ولی خب اون موقع نه، به مامانم اینا هم زنگ میزدم جواب نمیدادن، برای همین منم چندان حال خوشی نداشتم و مثلا قهر کرده بودم. که دیگه انگار مامانم اینا رسیده بودن و از سلامتی پدرم که خیالشون راحت شده بود، به ما هم زنگ زدن و حس و حال شیوا هم عوض شد.
ساعت 6 عصر بود، شیوا با مامانم تلفنی حرف میزدن و انگار خبر که داد و گفت بخیر گذشته، خالهام خوشحال شد، بعدش تلفن رو که قطع کرد. به من نگاه کردو گفت امشب من و تو خونه تنهاییم. نمیان خونه. بریم حمام؟
منم که قهر بودم، ناز کردم و رفتم تو اتاق.
شیوا اومد یکم نازمو کشید و گفت خاله قربونت بره چرا قهر کردی و … ( چند سال گذشته، درست یادم نیست ولی مکالمات بینمون همین چیزا بود تقریباً)
میگفت دوست داری باهم بازی کنیم؟ و هی پیشنهاد میداد که مثلاً از دلم دربیاره.
خاله بازی کنیم خاله؟
مامان بازی کنیم …
و در این بین منو نوازش میکرد و یهو خودش رفت تو نقش مامان.
بچم حتماً گرسنهاشه که قهر کرده! به
1 531
نه دوست ندارم. گفت الان گفتم حرف گوش کن باش بزار بریزم دهنت اگه طعمشو دوست داشتی قورتش بده نه که بریز بیرون دیدم بد نمیگه قبول کردم و دوباره شروع کردم ساک زدن یهو گفت اوکی وایسا شلوارشو کشید بالا با دست نگه داشت که نیفته درشو باز کرد پیاده شد اومد سمت در من باز کرد رو به روم وایستاد گفت رو به بیرون بشین نشستم کیرشو از لای شلوار درآورد گذاشت دهنم سرمو گرفت گفت دندون نزنیا و بلافاصله شروع کرد تلمبه زدن تو دهنم یه دقیقه نشد یهو کشید بیرون کیرشو گرفت دستش گفت دهنتو باز کن کونی جون شروع کرد جق زدن یهو آه و ناله کرد و سرشو گذاشت رو لبام آبش با قدرت پاشید دهنم یهو طعم شور و ترشی تو دهنم حس کردم داغ بود بد نبود نخواستم حالشو خراب کنم تا قطره ی آخرشو که ریخت توی دلم گفتم قورت بدم یکمشو که قورت دادم دیدم نه نمیتونم بقیشو تف کردم رو زمین کیره شل شدشو یکم مالید رو لبام دوباره بهم گفت آفرین حالا شدی کونی. یه کونی که دیگه نمیتونه از کیر خوردن دست بکشه نشست تو ماشین منو رسوند همونجایی که سوار شده بودم پیادم کرد و کلی از حالی که برده بود تشکر کرد گفت اینکه دفعه ی اولت بود و من تو رو تبدیل به یه کونی کردم خوشحالم و رفت
من تو راه رفتن به خونمون هم خوشحال بودم که بالاخره مزه ی کیرو چشیدم و بدون دردسر دارم میرم خونه.
هم اینکه پشیمون بودم یعنی کارم درست بود کاره درستی کردم که واسه یه مرد ساک زدم و آبشو ریخته دهنم ؟ ولی حرفی که زده بود درست بود من دیگه نتونستم از خوردن کیر دست بردارم و دیگه این شده بود کارمون موقع رفت و برگشتاش منو میبرد آبشو میخوردم🤤🤤
ببخشید طولانی شد اگه دوست داشته باشید ادامه ی کارامون و براتون تعریف میکنم چجوری شد که پلمپ را باز کرد
نوشته: Bot…qazvin
1 531
اولین ساک زدنم برای سن بالا
#سن_بالا #ساک_زدن #گی
سلام این خاطره ای که مینویسم واسه دوسال پیشه تقریبا
داستان برا ۲۵ سالگیمه فیس مردونه ای دارم تقریبا و بدنمم نه لاغره نه چاق متوسطم و و کون خوشگلی ام دارم(تعریف از خود نباشه😅)
من از دبیرستان که با فیلمای گی و داستان کون دادن پسرا آشنا شدم خیلی کنجکاو بودم که ببینم چه حسیه که یه پسر قبول میکنه که با یه همجنس و یه مرد دیگه بخوابه
سرتونو درد نیارم من اکثرا تو خونه تنها بودم بخاطر اینکه پدر مادرم اکثرا میرفتن محلمون بخاطر باغ و خونه ای که اونجا داشتن یه روز از این روزا تصمیم گرفتم بدنمو شیو کنم رفتم و پودر موبر گرفتم تو حموم مالیدم به بدنمو شیو که کردم از تمیزی و بی مو بودن خودم که انقدر سکسی شده شق کرده بودم
خودمو خشک کردم رفتم تو سرویس شلنگ رو دم سوراخم میزاشتم کم کم آب میرفت تو و بعد خالی میکردم چندبار که اینکارو کردم فقط آب تمیز میومد بیرون پاشدم رفتم رو تخت وازلین و برداشتم یه آینه بزرگم داشتیم گذاشتم رو به روم و شروع کردم به ور رفتن با خودم اولش وازلین و مالیدم به کونمو ماساژ دادم که کلی چرب و لیز شد انگشت کوچیکمو یکم فشار دادم خیلی درد داشت خیلیییییی. کم کم و با حوصله فرو کردم بعد کلی نگه داشتن و با عوض کردن انگشتام که کم کم کلفت تراشو تست میکردم و دیگه لذت بخش بود با اینکه میسوخت. این شده بود کار روزایی که تنها بودم انگشت میکردم بعد ها رفتم سراغ خیارو هویج و سوسیس و چیزایی که میشد جای کیرو برام بگیره چند سالی با این چیزا خودمو راضی نگه داشتم ولی دیگه سیرم نمیکرد تا اینکه تو این گروه های گی تو تلگرام بعد کلی استرس با یه سیم کارتی که کسی شمارشو نداشت پیام گذاشتم مفعولم ساکر دنبال فاعل سن بالام خیلیا پیام میدادن خیلیا فیک بودن خیلیا لاشی تا اینکه یکی و دیدم که بالاخره احساس کردم آدم درستیه
مدیر یه شرکته کوچیک تو شهرمون بود ۴۵ ساله و مجرد
بخاطر پدر مادرش که پیر بودن اینجا زندگی نمی کرد از شنبه تا چهارشنبه تو شرکت سوئیتش میوند آخر هفته برمیگشت تهران پیش اونا.
بعد یکی دو ماه راضیم کرد که براش بخورم منم بهش اعتماد کرده بودم و از طرفی ام چون تو شهر ما نبود خیالم راحت تر شده بود بهشم گفته بودم اولین باره که میخوام تجربه کنم
هفته ی بعد این صحبتا که داشت میومد بره شرکت قرار گذاشته بودیم قرارمون ساعت نه شب بود که باید از شهر ما رد میشد تو ماشینش براش بخورم.
ساعت قرارمون رسید و بالاخره دیدم یکی با مشخصات ماشینش وایستاد رفتم جلو زدم رو شیشه ماشین بعد اینکه اونم شناخت رفتم تو نشستم و بعد سلام و احوالپرسی راه افتاد سمت کمربندیه شهر که یه طرفش بیابون بود و طرف دیگه شهر ولی جاده از خونه های مسکونی فاصله داشت جایی که هم خلوت بود هم کسی کار نداشت و خیالم از اون جاده راحت بود تو مسیر هعی بدنمو میمالید دستشو میکشید رو رونامو دودول کوچیکم که تحریک شم منم فقط خجالت میکشیدم بالاخره رسیدیم و زد کنار دستمو گذاشت رو کیرش از رو شلوار سفته سفت شده بود معلوم بود خیلی تحریک شده با مالیدنم کمربند و دکمشو باز کرد تا زانوش شلوارو داد پایین گفت بقیش با تو ببینم چی میکنی.
شروع کردم مالیدن و بعد دستمو کردم تو شرتش داغیش دیوونم کرد یکم کیرشو از رو شورتش کشیدم بیرون دیدم کونشو از رو صندلی بلند کرد یعنی شورتمو کامل بکش پایین کشیدم دیدم همون کیره قلمیه تیره رنگ با پاهای پر مویی که داشت دقیقا مثل عکسش که جذبش شده بودم دور کیرشم کامل پشماشو زده بود معلوم بود تازه شیو کرده یهو دستش گذاشت رو سرمو گرفت برد سمت کیرش دستمو دور کیرش گرفتم لبامو گذاشتم رو سرش دهنم از استرس یه قطره آبم نداشت همونجوری کم کم زبون میزدم لبامو میکشیدم رو کیرش فهمید که دهنم خشکه گفت اروم ببر تو دهنت به گلوت که خورد یکم تحمل کن بزار خیس بشه همینجورم شد حس بالا آوردن داشتم وقتی به ته گلوم رسیده بود ولی کلی آب دهن ترشح کردو خیس شد یکم بالا پایین کردم لبامو رو کیرش لیز شده بود خیلی خوشم اومده بود اونم دستشو از پشت برد کونمو گرفت گفت آفرین پسر خوب حالا سعی کن بدون دندون زدن بخوریش منم با خیار خیلی تمرین ساک زدن کرده بودمو میدونستم چجوری دندون نزنم همینجوری که میخوردم دیدم کم کم به ناله کردن افتاد و شروع کرد به حرف زدن باهام همش میگفت آفرین پسر خوب بالاخره اولین قدمو برا کونی شدن برداشتی و اگه قول بدی حرف گوش کن باشی خودم ازت یه کونیه کامل میسازم دیگه رومون به هم باز شده بود من داشتم تند تند میخوردم کیرشو تخماشو با دستام میمالیدم اونم دستش تو شورتم پر جسارت تر شده بود و انگشتاشو تا سوراخم رسونده بود دااشتم از کاری که میکردم لذت میبردم از اینکه بالاخره به آرزوم رسیدم دارم طعم یه کیر واقعیو میچشم حال میکردم بعد ده دقیقه خوردن اون کیر داغ و تمیز گفت دیگه آخرامه ابشو میخوری؟
من اصلا قصدشو نداشتم گفتم
1 531
ده بود و بهترین لحظات تاریخ را در خود نشان میداد و چون خورشیدی تابان بر زشتی های جهان چیرگی می بخشید و بر خود میبالید ظهور میکرد. آری چون طلوع خورشید بود.
بانو گفت بهترین استفاده ای که از تو میشه کرد دستمال کاغذی بودنت هست. از الان وظایف و برات میگم امیدوارم اون حافظه و مغز گیجت بتونه همه وظایف ثبت کنه و مثل یک ربات بهت یادآوری کنه.
هر بار میرم دستشویی تا زمانی که کارم تموم شه بیرون توالت زبونت و با دستمال کاغذی پاک میکنی تا کامل زبونت خشکه خشک بشه و هر وقت صدات کردم وارد میشی از زبونت برای خشک کردن جلو و عقبم استفاده میکنی تا هم لذت ببرم و هم یک دستمال کاغذی گوشتالو داشته باشم و کامل خشکم کنه.
پیش بند همیشه تنت باشه و هر لحظه که هر ظرفی کثیف میشه میشوری کلا نه عادت دارم نه خوش دارم ظرف کثیفی تو سینک باشه و در ضمن اسکاچ ظرفشویی هم هر روز چک میکنم و حسابی باید برق بزنه وگرنه تنبیهت اینه با سیم ظرفشویی نیم ساعت جلو خودم آلتت و بشوری تا بمیری.
خب تپلم که هستی ، یک دست لباس کلفتی زنونه برات میزارم تو اتاق سر فرصت میپوشی و لباست هر روز باید تمیز باشه و قوز کمر ازت ببینم گردنت شکسته و مهم تر از هرچی زیر سینه هات یه کِش دور کمر میبندی و یه کش زیر گردنت که سینه هات برجسته بشه و هروقت دلم خواست دست بندازم جرش بدم.
خانومی بودن خودتو ثابت میکنی دیگه ، نظافت خونه هم که نگم همه چیو میدونی و باید از پیش تو مغز گچت تعریف شده باشه ، فقط حواست به اتاق کنار در ورودی باشه اتاق پسر کوچولومه.
الانم جیش دارم و میخوام برم بشاشم ، حالا به وقتش لایق بودی جیش خوریمم میکنی. فعلا میرم بشاشم و چند دقیقه کوتاه وقت داری همه لباساتو در بیاری و زبونت با اون دستمال کاغذی ها که رو میز هست آماده کنی ، ببینم اولین امتحانت و چجوری پس میدی.
دست و پام میلرزید استرس وجودم و گرفته بود که مبادا نتونم بانو و راضی کنم ، لخت شدم و با استرس شدیدی دستمال کاغذی هارو رو زبونم میکشیدم تا پرز هاش بلند شه و خشک بشه که هم بانو لذت ببرند و هم اونجاشون خشک بشه.
داشتم دیوونه میشدم ، هنوز یک ساعت از ورودم به خانه بانو نگذشته که باید به عنوان دستمال کاغذی بعد از سرویس نقش آفرینی کنم. هم خوشحال کننده بود هم نگران کننده ، باید در اولین قدم خودم و ثابت کنم. بعد از خشک کردن زبونم پشت درب دستشویی دراز کشیدم و زبونم و بیرون آوردم که بانو تا درب و باز کردن نشستن رو دهنم و زبونم و با همه توانم به جلو عقب ایشان میکشیدم با دستمال زبونم و مجدد خشک میکردم.
سفیدی واژن و بنفشی سوراخ پشت بانو به سختی معلوم بود اما عاشقانه میبوسیدم و میلیسیدم تا نهایت توانم بتوانم او را از خود راضی کنم.
محو صدای آه آه بانو بودم که خراش های ریزی روی سینه ام حس کردم ، کمی گذشت تا متوجه وجود ناخن های بانو روی سینه هایم شدم تا کمی بعد به سخن آمدن و گفتند چه ممه های تپل مپلی داری ، اتفاقا میخواستم برای پسر بچه ۳ ساله ام پستونک بخرم ، به نظرم میتونی یک پستونک خوب واسه پسرم باشی. دیگه لازم نیست واسه خرید پستونک چپ و راست به داروخونه و مغازه برم. پاشو پاشو بریم تو اتاق تا ببینم میتونم ازت یه پستونک بسازم و نظرم و جلب کنی.
وارد اتاق شدم و چهار زانو رو تخت دو نفره ای رو تختی کرم رنگ روشن داشت نشستم و بانو بچه رو بغل من گذاشتن و خودشون هم پشت من نشستن و دستاشون رو کتف من بود و منی که اصلا پیش بینی چنین واقعه ای رو نداشتم تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و یه سرگیجه ریز مثل سرگیجه های اول مستی داشتم که با اضطراب شدیدی همراه بود و یکدفعه که بانو دست انداخت از پشت ممه راستمو قلمبه کرد و گفت آروم ببر سمت دهن پسرم از استرس شدید داشتم خودمو خیس میکردم که یکدفعه نوک ممه ام تو دهن پسرش حس کردم اما وجود نگاه کردن به صورت پسرک و نداشتم و همین که عرق سرد رو تنم نشست متوجه میک زدن نیپلم از پسر بچه شدم که تپش قلبم میزد به مغزم.
صدای آه گفتن ریز بانو دم گوشمو شنیدم که گفت آه ، آفرین مثل اینکه خیلی هم بی مصرف نیستی و مرحله اول و خوب پاس کردی تا ببینم در ادامه چی کار میکنی پسرم از پستونک جدیدش خوشش میاد یا چی …
نوشته: spilinter08
1 531
پستونک
#میسترس #گی #فتیش
فردا آخرین روز کار من در شرکت بود و باید همه حساب ها رو تحویل میدادم. در این مدت پنج روزه که برای انجام کار های حسابداری شرکت استخدام بودم ، از جذبه و رفتار مدیریت گرای ایشان بسیار شگفت زده بودم و از آنجایی که سخت شخصیت و رفتار محکمی داشتند در عین حال مهربان و دست دلباز بودند و نمیدانم چرا بیشترین علاقه من به شخصیت ایشان زمانی بود که دستوری صادر میکردند و یا درخواستی میداشتند که بی اختیار زبانم میچرخید و چَشم گفتنم گل میکرد با آفرین گفتن بانو در جواب آلتم سیخ میشد و تن و بدنم میلرزید.
فردا که باید همه حساب ها را تحویل میدادم و میرفتم دلگیر از این بودم که بانویی به این زیبایی و مقتدری را دیگر نخواهم دید و از دستور دادنشان لذت نخواهم برد و عاشقانه و خالصانه و مطیعانه به دستوراتشان چَشم ، بلی بانو و اطاعت امر نخواهم گفت.
یکبار که فاکتور های شرکت و به اتاق ایشان بردم که تحویل دهم ، دستانشان را جلو آوردند که کاغذ ها را از دستم بگیرند در عین حال چشمانم به دست سفیدی که پوست لطیف و حساسی داشت ، طوری که انگار پوست دستش بر روی استخوان و گوشت دستشان شناور بود تکان میخورد.
تحریک شدم مخصوصا که چشمم به صورت زیبایشان که یک ابرو بالاتر از ابرو دیگر برده بودند افتاد و بی اختیار دل بر آن داشتم که زانو بزنم و زبان از دهان بیرون بیاورم و صدای له له و واق واق کردنم همه شرکت را فرا بگیرد.
بیرون اتاق روی صندلی انتظار نشسته بودم و غمگین از آنکه لحظاتی دیگر این بانوی زیبا برای آخرین بار به من دستور ورود به اتاق را میدهد و بابت زحمات من که از دید خودم خدمات و وظایفم به شمار می آمد و در قبالش جز چند تف و له شدن زیر پایشان و بوسیدن دستان و شستن پاهایشان انتظاری نداشتم و حتی حاضر به خدمت کردن بیشتر در منزلشان جهت شستشوی لباس و ظرف و گردگیری بودم صدا بزند و بخواهد پولی پرداخت بکند که برای من خنده دار بود.
دست و پایم می لرزید کاش اصلا به عنوان آبدارچی زیر دستان شما خدمتکار باشم و برای آخرین بار و اتمام آخرین خدمتم مرا فرا نخوانید.
دلم نمیخواست از شرکت خارج شوم و با ایشان خداحافظی کنم. فرصت کمی بود ، روی صندلی نشسته بودم پاهایم را تکان میدادم و مدام فکر میکردم تا راهی چاره ای برای ادامه همکاری یا ماندن زیر دستان این بانو و شنیدن روزی حداقل چند دستور از ایشان فکر میکردم. باید راهی برای ماندن زیر پای او باشد.
ناگهان مرا فراخواندند و وارد اتاق شدم ، به چشمانم نگاه نمی کردند اما در مورد انجام دقیق و بی نقص کارهایم سخن می گفتند ، من که جز حرکت دستان و سینه های برجسته ای که به اندامشان زیبایی داده بود و صدای رسا و خوش آوازه این بانو هیچ نمیفهمیدم و محو زیبایی او بودم و فقط از لحن سخن گفتن او میدانستم از کارم راضی بوده اما باز هم شخصیت حق به جانب او در لحن گفتارش هرگز پنهان نبود طوری که سخنان رضایت بخشش نشان از رضایت انجام وظیفه ام بوده.
همین که رو صندلی نشستم دستانم می لرزید و مو به تنم سیخ شده بود ، بانو که فرمودند وقت تسویه حساب هست با بغض گلویم و صدای لرزان و چشم های بی قراری که زیر امواج دردناک نگاه او تار میشد و در نهایت تسلیم بی اختیار ، چون خود را باخته و هیچ چیز برای از دست دادن نداشته میدانستم یک لحظه نور بر مغز کوچکم تاریکی رهانید و به بانو گفتم به خاطر مشکلات اقتصادی ممکن است در خانه شما خدمتکاری کنم و ساعت هایی در روز برای خدمت کردن به شما استخدام شوم؟
بانو گفت: شما که حسابدار هستی و با تجربه. حسابدار ها در آمد تقریبا خوبی دارن ، خدمتکاری و حمالی چرا؟
در جواب گفتم : اونقدر شیفته شخصیت و زیبایی شما هستم که بدون هیچ چشم داشتی وقت و نیروی خودم و برای خوشحال کردن و بهتر کردن حال شما بگذارم.
وارد خانه بانو شدم ، هنوز چشمم به وجود زیبایشان نیفتاده بود ، اما شوق آنکه برای اولین بار بر من نگاه مالکانه کند همه وجودم را مضطرب کرده بود ، اضطراب همراه با شوق رسیدن به لحظه حس حقارت زیر پای بانو. این سو و آن سو را با هیجانی وصف ناپذیر ، ترسی همراه با استرس در یک مثلث پر هیجان که هر سه سر مثلث را شوق اضطراب و ترس گرفته بود نگاه میکردم.
این چنین حسی ، وصف ناپذیر است و تجربه اش برای یک ساب آرزو خواهد بود. چند لحظه دیگر در چشمانی نگاه خواهم کرد که نگاه مالکانه ای به من خواهد داشت و این اوج حقارت شوقی هیجان انگیز بر وجودم تحمیل ساخته بود.
ناگهان ظاهر شدند و قبل از آنکه در میدان دیدم ظهور کنند بوی عطر زنانه و خنکی به مشامم رسید تا لباس بلند و سرتاسر مشکی که برجستگی باسن و سینه هایشان را دیدم بی اختیار سستی پاهایم مرا به زانو خواست و از پایین که بر اندامشان با تنی لرزان نگریستم میدیدم که او چون فرشته و الهه ای تاریخی گویا از زرینی کاغذ های تاریخ تمدن ویل دورانت استخراج ش
1 531
کون عمه حمیرا
#آنال #عمه
سلام اول از همه بگم که داستان واقعیه ولی اسما ساختگیه
من محمدم چند سال پیش که پدر بزرگم فوت کرده بود همه اقوام جمع شده بودن خونه پدر بزرگم منم واسه این که،شبا خونه خالی نباشه دزد بزنه به خونه من اونجا میخوابیدم چند شب اونجا تنها بودم یه شب چون خونه فاصلش تا به قبرستون نزدیک تر بود عمم گفت شبا همینجا میخوابم که صبح زود بتونم برم فاتحه بخونم یه دو شب انجا پیش هم تو یه اتاق خوابیده بودیم منم همش فکر کردن کونش میزد به سرم .شبا هوا گرم بود باید کولر میزدیم عمه حمیرا شب که شود دامن پوشید با یه لباس خنک منم رخت خوابا رو پهن کردم که بخوابیم هر کدوممون جا خودش دراز کشید منم از از تو فکر کونش بودم خوابم نمیبرد گذاشتم یه ساعت گذشت که مطمعا بشم خوابیده ، خیلی آروم خودمو کشوندم سمتش کونش سمت من بود آروم دست بردم زیر پتو یکم کمرشو مالیدم دیدم خبری نیس دست بردم زیر لباسش یه بدن نرمی داشت که در جا کیرم سیخ شد همینجوری میمالیدم دیگه با خودم گفتم دلو بزنم به دریا دستمو آروم بردم زیر دامنش دیدم شورت پاشه یکم شرتو کشیدم کنار دستمو لای کونش کشیم که دیگه کیرم داشت میترکید اما میترسیدم بکنمش یه نیم ساعت همینجور میمالیدم و دستمو رو سوراخش میکشیدم دیگه نتونستم تحمل کنم دستمو آوردم بیرون تف زدم بهش و یواش فشار دادم راحت رفت تو کونش عقبو جلو کردم ،دیدم کونش حسابی جا داره عمه هم همچنان خواب بود شایدم خودشو زده بود به خواب ،با خودم گفتم انگشتم بیدارش نکرد کیرمم بیدارش نمیکنه شلوارمو کشیدم پایین چسبیدم بهش و کیرمو لا کونش مالیدم و خیس کردم و آروم کردم توش ،همین که رفت تو کون عمه جونم انگار آتیش تو کونش بود یه چند بار عقبو جلو کردم که دیدم تکون خورد داد زد داری چه گوهی میخوری محمد منم از ترس نمیدونستم چیکار کنم بلند شد چند بار تو صورتم زد منم از ترس هیچی نگفتم یه ساعت نشست و تا تونست حرفم زد منم ساکت ،یکم که گذشت و آروم شد گفت عمه بین خودمون بمونه وگر نه آبرومون میره گفتم چشم گفت حالا بیا ببینم میخواستی چیکار کنی ،من که میترسیدم گفت عمه بیا حالا که شروع کردی تمومش کن . باورم نمیشد از خدا خواسته بلند شدم کیرمو که دید گفت هنوز خوب بزرگ نشده ولی کون عمه رو میتونه حال بده ،اینو که گفت خندم گرفت گفت زود باش دیگه صبح شد . زود قمبل کرد گفت بیا بکن توش ببینم بلدی ،منم بلند شدم تا خواست حرف بعدیشو بزنه تا ته کونش کردم تو گفت اخخ عمه یواش چه خبره ،همینجور داشتم تلمبه میزدم عمه حمیرا میگفت عمه محکم تر بک تو کونم میخوام حسابی گشاد بشه منم از خدا خواسته طوری ضربه میزدم که صدا ضربه خوردن کونش تا تو حیاط می رفت یه ربع ساعت که داشتم تلمبه میزدم گفتم عمه داره میاد گفت عمه بریز همونجا منم ریختم تو کونش و همونجا افتادم جون نداشتم دیگه عمه جون برگشت یکم با کیرم ور رفت و گفت عمه پستونامو میخوای گفتم آره گفت خو بیا بخور و بخواب . کشید منو تو بغلشو لباساشو در آورد لحظه عالی بود دوتامون لخت منم ممه هاش تو دهنم یه دستمم رو کس تپلش بود و میمالیدم . انقد ممه ۷وردم نفهمیدم کی خوابم برد وقتی بیدار شدم دیدم عمه داره لباس میپوشه بره بیرون گفتم عمه کجا گفت میرم یکم خرید بکنم .صدام کرد محمد گفتم جانم گفت عمه قضیه دیشب بین خودمون میمونه گفتم آره گفت آفرین پسر خوب عمه عاشقته یه لبخندی زد و خواست بره گفتم عمه اجازه هس یکم کصتو ببینم دیشب نتونستم قشنگ ببینم گفت باشه یکم کشید پایین کصش یکج تیره بود ولی تپل و گوشتی و گفت اگه بچه خوبی بودی بعدا میدم بخوریش و خندید و رفت . این بود داستان منو عمه حمیرا امیدوارم که دوست داشته باشین .
نوشته: محمد
1 531
و از صورتش کنار زد، لباش رو بوسید و آرومش کرد، نازنین نفسش رو جمع کرد، صورتش خیس عرق بود و یه لبخند خسته زد.
چند دقیقه بعد، وقتی دید نازنین نفسش رو جمع کرده و چشمای عسلیش دوباره برق زده، با یه لبخند شیطون گفت: “هاتداگی بشو، نازی، میخوام دیوونت کنم.” نازنین با زور خودش رو بلند کرد، بدنش هنوز از لذت میلرزید، امیر بالشت گرد زیر سرش رو که همیشه باهاش میخوابید و بوی تنش رو گرفته بود، برداشت و زیر پاهای نازنین گذاشت تا ارتفاع کسش درست بشه. دستاش رو گذاشت دو طرف کون گرد و خوشفرم نازنین، انگشتاش توی گوشت نرمش فرو رفت، کیرش رو آروم فرو کرد، گرمای کسش دورش پیچید و یه آه بلند از ته دلش کشید. توی این پوزیشن، نازنین سریع ارضا میشد، چون کیر امیر دیوارههای حساسترش رو لمس میکرد، یه نقطه جادویی که فقط امیر بلدش بود و با هر تلمبه انگار یه موج برق توی بدنش میفرستاد.
نازنین با هر حرکت یه ناله بلند میکشید، دستاش رو توی ملافه چنگ میزد، موهاش روی صورتش ریخته بود و میگفت: “امیر… دیگه بسه… داره میکشتم…” ولی امیر عاشق این پوزیشن بود، ریتمش رو آروم و دقیق کرد، کیرش رو تا ته میبرد و تا نزدیک بیرون اومدن میکشید، ولی کامل درنمیآورد، صدای نالههای نازنین مثل یه سمفونی وحشی توی گوشش میپیچید. نازنین دوباره ارضا شد، بدنش لرزید، آبش روی کیر امیر سرازیر شد و با صدایی که انگار از ته وجودش میاومد گفت: “امیر… دیگه نمیتونم…” امیر حس کرد دیگه وقتشه، کیرش شروع به نبض زدن کرد، آبش رو توی کس نازنین خالی کرد و همزمان تا آخرین لحظه ادامه داد تا نازنین برای بار آخر ارضا بشه، یه ارگاسم عمیق و شدید که بدنش رو به لرزه انداخت، انگار روحش از تنش جدا شده بود. وقتی تموم شد، کنارش دراز کشید، نفساش تند بود، نازنین رو توی بغلش کشید، موهاش رو نوازش کرد و گفت: “نازی، تو بهترینی، هیچکی مثل تو نیست.” نازنین نفسنفسزنان سرش رو گذاشت روی سینه امیر، صدای تپش قلبش رو گوش کرد، دستش رو روی شکم تختش کشید و گفت: “تو چرا اینقدر خوبی؟”
توی اون لحظه، انگار همه دنیا فقط همون کاناپه بود، بغل گرم امیر، بوی تنش که با عطر نازنین قاطی شده بود، و یه حس که میگفت این عشق تا ابد قراره بمونه. ولی نازنین نمیدونست که این شب، فقط یه توقف کوتاه توی مسیر پر پیچ و خمشونه.
ادامه دارد
نوشته: Mr_Rango
1 531
اش رو بلند کرد، انداخت رو شونههاش. خودش رو پایین کشید، دراز کشید جلوی کسش، صورتش رو نزدیک کرد، بوی تند و شیرین کس خیس نازنین رو با یه نفس عمیق کشید توی ریههاش، انگار یه عطر مستکننده بود که دیوونهش میکرد. زبونش رو آروم به کار انداخت، لبههای کسش رو با نوک زبونش لیسید، شیرهش رو با ولع بیرون کشید و زبون کلفتش رو داخلش چرخوند، نقاط حساسش رو که بعد این همه سال مثل یه نقشه توی ذهنش حک شده بود، پیدا کرد. نازنین پاهاش رو دور گردن امیر قفل کرد، دستاش رو توی موهای بههمریختهش فرو برد و ناله کرد: “امیر… دیوونم کردی…” امیر یه دستش رو برد بالا، سینه نازنین رو گرفت، نوکش رو بین انگشتاش آروم فشار داد، یه دستش رو روی کسش گذاشت و با ظرافت نوازشش کرد، انگشتش رو آروم داخل برد و با زبونش ترکیب کرد که نازنین رو به اوج ببره.
نازنین دیوونه این حرکاتش بود، وقتی امیر کنار رونش رو با دندوناش یه گاز ریز گرفت و بعد با لباش بوسید، بدنش از شدت لذت لرزید، یه ناله بلند کشید و گفت: “امیر… دیگه نمیتونم…” چند دقیقه نگذشته بود که ارضا شد، آبش مثل یه چشمه گرم روی صورت امیر سرازیر شد، امیر با لذت همش رو خورد، زبونش رو آروم روی کسش کشید و نازنین رو با یه ناله دیگه به آسمون برد. نازنین نفسنفسزنان موهای امیر رو کشید، با صدای گرفته گفت: “امیر، بکن توش، دیگه طاقت ندارم، دلم کیرتو میخواد.” امیر سرش رو بلند کرد، صورتش خیس بود، با یه لبخند شیطون آروم سینههاش رو بوسید، نوکش رو با زبونش خیس کرد و گفت: “نازی، الان میبرمت بهشت.” خیمه زد روش، کیر ۱۷ سانتیش رو که حالا مثل یه آهن داغ شده بود، آروم به لبه کس نازنین مالید، سرش رو یه کم فشار داد و با یه حرکت نرم فرو کرد.
کس نازنین، با اون جثه کوچیکش، همیشه تنگ بود، مثل یه معجزه که هیچوقت برای امیر عادی نمیشد، انگار هر بار اولین بار بود. نازنین سرش رو برد عقب، چشماش سفید شد، زبونش بند اومد و فقط ناخناش رو توی بازوهای ستونشده امیر فرو کرد، رد ناخنها روی پوستش موند و امیر از این درد لذت میبرد، یه حس غرور مردونه که میگفت نازنین هنوزم زیر کیرش دیوونه میشه. شروعش آروم بود، چون کس نازنین باید به سایزش عادت میکرد، هر تلمبه رو با حوصله میزد، صدای نفسای تند نازنین توی گوشش میپیچید، گرمای کسش دور کیرش پیچیده بود و ضربان قلبش رو حس میکرد. نازنین با هر حرکت یه آه میکشید، دستاش رو توی تخت چنگ میزد و میگفت: “امیر… آرومتر… داره دیوونم میکنه…”
بعد از چند دقیقه که دستای نازنین شل شد، امیر سرعتش رو بیشتر کرد، کیرش مثل یه پیستون توی کس داغ و خیس نازنین رفت و آمد میکرد، صدای تلقتلق بدناشون توی هال پیچید، انگار یه موسیقی وحشی بود که فقط اونا میشنیدن. نازنین جیغ میکشید، لبش رو گاز میگرفت تا صداش کمتر بشه، ولی فایده نداشت، یه جیغ خفه که از ته گلوش بلند شد، توی خونه پخش شد و اگه همسایهها بیدار بودن، حتماً میفهمیدن چی داره میگذره. سه چهار دقیقه بعد، نازنین دوباره ارضا شد، بدنش لرزید، آبش روی کیر امیر سرازیر شد، محکم امیر رو بغل کرد و نفسنفسزنان گفت: “صبر کن، بذار نفسم بالا بیاد.” امیر کیرش رو تا ته نگه داشت، گرمای کس نازنین دورش پیچیده بود، آروم کمرش رو مالید، با انگشتاش روی خط کمرش کشید و گفت: “نازی، عشقم، آروم باش.”
وقتی نازنین نفسش رو جمع کرد، امیر دستش رو زیر کمرش برد، بلندش کرد و خودش رو روی تخت انداخت. نازنین سوار کیر کلفتش شد، موهاش مثل یه پرده مشکی روی صورتش ریخت، با بالا پایین کردن، انگار خون تازه توی رگای امیر میریخت، سینههاش با هر حرکت بالا پایین میشد و امیر با ولع نگاهشون میکرد. گوشاش رو گرفت، زبونش رو توی گوشش چرخوند، با دندوناش آروم لاله گوشش رو کشید و با سرعت کیرش رو توی کسش کوبید. نازنین توی این پوزیشن دیوونه میشد، دو بار پشت سر هم ارضا شد، بدنش مثل یه موج زیر دستای امیر بالا پایین میرفت، پاهاش میلرزید و با صدای بریده گفت: “امیر…دیگه نمیتونم… غش میکنم.” ولی امیر میدونست هنوز جا داره، با یه لبخند شیطون گفت: “نازی، هنوز زوده، تازه شروع کردیم.”
نازنین رو به پهلو خوابوند، از پشت نزدیکش شد، بوی تنش رو نفس کشید، کیرش رو آروم توی کسش کرد، یه دستش سینهش رو گرفت، نوکش رو بین انگشتاش فشار داد و بازی داد، با دست دیگه صورتش رو چرخوند و لباش رو با ولع بوسید، زبونش رو توی دهنش چرخوند و طعم نازنین رو مزه کرد. ضرباتش سنگین بود، صدای برخورد بدنشون توی اتاق میپیچید، نازنین فقط ناله میکرد، انگار یه عروسک کوکی بود که با کیر امیر کوک میشد. یه بار دیگه ارضا شد، بدنش شل شد، آبش روی کیر امیر ریخت و امیر دلش به حالش سوخت، کیرش رو نگه داشت و با صدای گرم گفت: “نازی، عشقم، قربون این نالههات برم.” با انگشتاش موهاش ر
1 531
ی خونه پیچید، با چشمهای قرمز و موهای بههمریخته گفت: “چت؟ این چت نیست، نازنین!” دعوا بالا گرفت، نازنین گریه کرد ولی امیر نتونست بمونه و از خونه رفت بیرون، التماس کرد، زنگ زد و گفت: “به خدا دیگه تکرار نمیشه، برگرد.” امیر بعد از چند ساعت، با یه سیگار نیمسوخته توی دستش برگشت، ولی یه ترک روی دیوار قلبشون مونده بود که دیگه پر نمیشد ولی امیر تو سکس و رابطه کم نمیذاشت.
چند ماه بعد، نازنین دوباره شروع کرد. این بار چتها صمیمیتر شد، از حرفای ساده رفت به عکس و فیلم. یه شب که امیر از سر کار دیر اومد، خسته و با یه جفت کفش گلی که توی راهپله جا گذاشت، گوشی نازنین رو چک کرد. پیامها رو دید، عکسایی که نازنین برای یه غریبه فرستاده بود، فیلمایی که با خنده و عشوه رد و بدل کرده بود. این بار صبرش تموم شد، با صدایی که انگار از ته چاه میاومد گفت: “نازنین، این دیگه آخر خطه.” رفتن محضر، مهریهش رو محضری گرفت و گفت: “دیگه چیزی نداری که باهاش تهدیدم کنی.” نازنین ترسید، اشک ریخت، قول داد که تمومش کنه، و یه مدت جلوی خودش رو گرفت. زندگی ادامه داشت، تا اینکه سارا به دنیا اومد، یه فرشته کوچولو با چشمهای قهوهای مثل امیر و لبخند نازنین که انگار یه نور تازه توی خونهشون روشن کرد.
چند ماه بعد از تولد سارا، وقتی شبها با گریههای بچه تنها بود و امیر سرکار، نازنین دوباره به گوشی پناه برد. توی اتاق خواب، کنار گهواره سارا که با یه پتوی صورتی خوابیده بود، گوشی رو برداشت و یه پیام از یه غریبه جواب داد. حس تنوعطلبی مثل یه مار دور قلبش پیچیده بود و ولش نمیکرد. یه شب، توی خونه ساکت بود، سارا توی گهوارهش زود خوابش برده بود، صدای نفسای ریزش مثل یه لالایی نرم توی هوا پخش شده بود. نازنین با یه تاپ نازک مشکی و شلوارک توی هال روی کاناپه لم داده بود، موهاش باز بود و بوی عطر گلمریمش توی فضا پیچیده بود. امیر کنارش نشسته بود، یه تیشرت مشکی ساده تنش بود که عضلههای بازوهاش رو قشنگ نشون میداد، شونههاش هنوز از خستگی روز کمی افتاده بود. یه فیلم بیصدا توی تلویزیون پخش میشد، نورش روی صورتشون سایه مینداخت، و سکوت بینشون مثل یه مه غلیظ بود.
یهو امیر دستش رو آروم گذاشت روی شونه نازنین، انگشتاش رو روی پوست سبزهش کشید و یه لبخند ریز گوشه لبش نشست. نازنین برگشت، توی چشماش نگاه کرد و یه لحظه دلش لرزید. هنوزم همون امیر بود، همون مردی که با یه نگاه قلبش رو میبرد یه جای دور، همون که توی شبای اول ازدواجشون تا صبح بیدار میموندن و حرف میزدن. لباش رو آروم به لبای امیر نزدیک کرد، یه بوسه نرم که مثل یه جرقه آتیش رو روشن کرد. امیر دستش رو دور کمر نازنین حلقه کرد، انگشتاش رو آروم روی پوست نرم کمرش کشید، یه فشار ریز به سینهش داد و گفت: “نازی، دلم تنگ شده بود.” نازنین نفسش تند شد، حس کرد یه گرما توی تنش پخش میشه، یه حس که مدتها بود گمش کرده بود. از وقتی سارا به دنیا اومده بود، سکسشون کمتر شده بود، باید منتظر میموندن تا سارا بخوابه، گاهی شبها بود، گاهی صبحها، بستگی داشت کی دلشون بخواد، ولی وقتی شروع میشد، انگار زمان میایستاد و دنیا فقط مال اونا میشد.
امیر لباش رو از لبای نازنین کشید به گوشش، نفس گرمش رو آروم روی لاله گوشش فوت کرد، زبونش رو دورش چرخوند و یه گاز ریز گرفت که نازنین ناخودآگاه آه کشید، یه آه نرم که از ته دلش بلند شد و توی سکوت خونه پیچید. امیر میدونست چطور فقط با یه نفس و یه لمس ظریف، نازنین رو به آتیش بکشه، انگار نقشه بدنش رو از حفظ بود. از گوش رفت به گردن، لباش رو آروم روی خط گردنش فشار داد، زبونش رو روی پوستش کشید، بوی عطر گلمریم نازنین رو با ولع نفس کشید و زیر گوشش زمزمه کرد: “نازی، هنوزم دیوونم میکنی.” نازنین خندید، یه خنده حشری و شیطون که لپاش چال افتاد، دستش رو روی سینه امیر کشید و گفت: “تو هم هنوز بلدی دلمو بلرزونی.” امیر تاپ نازنین رو آروم بالا زد، سینههای سبزه و خوشفرمش زیر نور کم لامپ برق میزد، نوکای تیرهش که حالا سفت شده بود، مثل دو تا مروارید وسط یه صدف قشنگ بود. دستش رو زیر سینهش گذاشت، آروم بالا برد و با ولع نوکش رو توی دهنش گرفت، زبونش رو دورش چرخوند، مکید و با دندوناش یه گاز ریز گرفت که نازنین یه ناله بلند کشید، صداش توی خونه پیچید و بدنش زیر دستای امیر لرزید. همزمان دستش رو برد پایین، شلوارکش رو درآورد، کیر کلفتش که حالا شق شده بود و رگاش زیر پوستش مثل خطوط یه نقشه پیدا بود، رو به کس خیس نازنین مالید. نازنین چشماش رو بست، فقط آه و ناله بود که ازش درمیاومد، بدنش زیر دستای امیر مثل موم نرم شده بود، پاهاش رو باز کرد و با صدایی که از ته گلوش میاومد گفت: “امیر… بیا…”
امیر شلوارک نازنین رو آروم پایین کشید درازش کرد، بوی تنش رو نفس کشید و پاه
1 531
تابهای که بوش کل خونه رو پر کرده بود—و کنارش مینشست تا از روزش بگه. اون روزا، عشقشون تازه بود، مثل بوی عطر نوی یه لباس که هنوز از تنت نمیره، مثل یه آهنگ قدیمی که هر بار گوش میدی، دلت رو میلرزونه.
ولی پنج ماه که از ازدواجشون گذشت، یه چیزی توی دل نازنین تکون خورد. نه اینکه از امیر بدش بیاد، نه، هنوزم وقتی دستای گرمش رو روی کمرش حس میکرد، دلش میلرزید، هنوزم وقتی توی چشماش نگاه میکرد، یه حس عجیب توی وجودش بیدار میشد، ولی یه جای خالی، یه نیاز به هیجان جدید، یه حس تنوعطلبی مثل یه سایه دنبالش بود. زندگی تکراری شده بود؛ صبحها صدای زنگ ساعت که مثل یه سمفونی اعصابخردکن توی گوشش میپیچید و یه شبایی که امیر جلوی تلویزیون با کنترل توی دست خوابش میبرد یا نازنین توی خونه تنها میموند، با یه فنجون چای که توی دستش سرد میشد، پنجره رو باز میکرد و به صدای بچههای کوچه گوش میداد، به فکرایی که مثل موریانه توی ذهنش میچرخیدن و نمیدونست چطور ساکتشون کنه. از بچگی بهش گفته بودن “تو ضعیفی، یا بچه ی فلانی رو ببین، باید قویتر باشی”، این حرفا مثل یه زخم کهنه توی روحش مونده بود و حالا توی این زندگی که از بیرون همه حسرتش رو میخوردن، خودش رو ناکافی میدید، انگار باید به خودش ثابت میکرد که هنوز جذابه، هنوز میتونه دل یکی رو بلرزونه.
یه روز غروب، توی آشپزخونه بود، یه سوپ ساده درست میکرد، پیاز رو تفت داده بود و بوی سبزی تازه توی هوا پخش شده بود. بخار از قابلمه بالا میرفت و پنجره رو یه لایه نازک مه گرفته بود. گوشیش رو برداشت و بیهدف توی اینستاگرام اسکرول کرد، نور صفحه روی صورت سبزهش افتاده بود و چشمای عسلیش برق میزد. یهو یه پیام ساده اومد: “سلام نازی، چطوری؟” فرستنده کیوان بود، دوستپسر سابقش از روزای دانشگاه. همون کیوان قدبلند با موهای فرفری مشکی و لبخند شیطانی که یه روزی نازنین رو با یه نگاه و یه شوخی زیرپوستی دیوونه خودش کرده بود. قلبش یه تکون ریز خورد، انگشتاش روی صفحه لرزید، یه لحظه به قابلمه نگاه کرد که آروم قلقل میکرد، بعد به گوشی برگشت و جواب داد: “سلام، خوبم، تو چطوری؟” کیوان سریع نوشت: “منم خوبم. ازدواج کردم حالا، یه بچه دو ساله دارم. تو چی؟ هنوز همون نازنین خوشگله هستی؟” نازنین خندید، یه خنده ریز که تهش یه حس گناه داشت، انگشتش رو لای موهاش کشید، بوی پیاز و سبزی توی مشامش بود، و نوشت: “شایدم بهتر شدم، کی میدونه؟”
اون شب، وقتی امیر با صدای خرخرش توی اتاق خوابیده بود، یه تیشرت گشاد تنش و پاهاش زیر پتوی نازک جمع شده بود، نازنین زیر نور کم گوشی، با یه بالشت که زیر سرش گذاشته بود، تا ساعت دو صبح با کیوان چت کرد. حرفای معمولی، خاطرههای قدیمی از روزایی که توی کافه دانشگاه قهوه میخوردن و کیوان با یه جمله بامزه نازنین رو میخندوند، و کمکم شوخیهایی که یه تهمزه شیطنت داشت. “هنوزم وقتی میخندی لپات چال میافته؟” کیوان نوشته بود و نازنین حس کرد قلبش تندتر زد، یه گرمای ریز توی صورتش پخش شد، انگشتش رو روی لباش کشید و یه لبخند شیطون گوشه لبش نشست. به خودش گفت: “این که چیزی نیست، فقط چته، خیانت که نکردم.” ولی ته دلش میدونست این یه جرقهست، یه آتیش که داره زیر خاکستر شعلهور میشه.
چت با کیوان تموم شد، مثل یه نسیم که میوزه و میره، ولی این فقط شروع بود. چند هفته بعد، پیامای غریبهها توی اینستاگرام شروع شد: “چقدر عکسات قشنگن”، “چشمات آدمو میبره یه جای دیگه”، “با این اندام باید مدل باشی.” نازنین جواب میداد، نه با ولع، بلکه با یه حس کنجکاوی، فقط برای اینکه ببینه هنوزم میتونه دل یکی رو بلرزونه، هنوزم همون نازنین جذابه که توی مهمونی های دانشگاه همه نگاهش میکردن. شبایی که امیر نبود یا خواب بود، توی سکوت خونه، صدای تیکتاک ساعت قدیمی روی دیوار، صدای جیرجیر تخت وقتی جابهجا میشد، و نور آبی گوشی تنها همدمش بودن.
یه شب، وسط چت با یه پسر جدید که عکس پروفایلش یه موتور مشکی بود و اسمش “آرش”، یه پیام نوشت: “عشقم، امشب بیا به خوابم”، نازنین خندید، یه جواب کوتاه نوشت و یهو چشماش سنگین شد. گوشی از دستش افتاد روی تخت، صفحهش باز موند و نورش توی تاریکی اتاق مثل یه فانوس کوچیک پخش شد.
صبح، وقتی امیر از خواب پاشد و رفت دستشویی، با چشمهای خوابآلود برگشت و گوشی نازنین رو کنار تخت دید. صفحه رو روشن کرد و پیامها رو دید: “عشقم، کجایی؟”، “امشب دلم تنگته.” صداش آروم بود، ولی لرزشش نشون میداد داره خودش رو نگه میداره: “نازنین، این کیه؟ چرا بهت میگه عشقم؟” نازنین از خواب پرید، قلبش توی دهنش بود، پتو رو کشید رو خودش و با صدای لرزون گفت: “امیر، به خدا فقط چت بود، یه اشتباه شد، جدی نیست!” امیر فنجون قهوهش رو که تازه دم کرده بود، محکم گذاشت روی میز، صداش تو
1 531
خیانت برای اعتماد نفس (۱)
#همسر #عاشقی #خیانت
قسمت اول: زندگی با امیر و شب داغ رویاهاشون
نازنین توی اتاق خواب ایستاده بود، جلوی آینه قدی قدیمی که گوشههاش با چوب کندهکاریشده تزیین شده بود، یه یادگار از مادربزرگش که همیشه میگفت “این آینه صد تا قصه توش داره.” یه لباس خواب حریر مشکی تنش بود، نازک و لطیف، که مثل یه پوست دوم به بدنش چسبیده بود و خطوط اندامش رو مثل یه مجسمه زنده نشون میداد. ۳۲ سالش بود، ولی هنوز همون نازنینی بود که هشت سال پیش، توی یه عصر پاییزی خنک، با یه لباس عروس سفید که دنبالهش روی زمین کشیده میشد، توی سالن عقد با لبخندش قلب امیر رو لرزونده بود. قدش ۱۶۰ سانتیمتر، وزن ۴۵ کیلو و ممه های ۷۵ سربالا، نه از اون لاغرهای استخونی که انگار با یه نسیم میشکنن، نه پر که انحنای ظریف بدنش گم بشه؛ یه اندام خوشتراش و دلفریب که انگار با دقت و عشق تراشیده شده بود. پوست سبزهش زیر نور زرد و کمرنگ لامپ سقفی برق میزد، یه رنگ گرم و مخملی که انگار آفتاب غروب رو توی خودش حبس کرده بود. موهای مشکی بلندش تا کمرش میرسید، مثل یه موج نرم و براق که وقتی باد ملایم پنجره باز بهش میخورد، توی هوا میرقصید و بوی شامپو گلمریمش توی اتاق پخش میشد.
باسنش گرد و خوشاستایل بود، نه از اونایی که توی چشم میزنه و داد میزنه “نگام کن”، بلکه یه انحنای نرم و جذاب که وقتی شلوار جین تنگ میپوشید، خودش هم نمیتونست از ایستادن جلوی آینه و چرخیدن به چپ و راست دست بکشه. یه خط کمر باریک داشت که به شکمش میرسید، شکمی تخت و صاف، مثل یه بوم نقاشی بدون هیچ خط و خش، یادگار روزایی که توی خونه با یه زیرانداز کهنه و یه ویدیو یوگا از یوتیوب خودش رو سرگرم میکرد یا فقط به آینه زل میزد و به خودش میگفت “هنوزم قشنگم.” چشماش، قهوهای روشن با یه تهمایه عسلی، همیشه یه برق شیطنتآمیز داشت، و لباش، گوشتی و خوشفرم، وقتی میخندید، یه چال ریز روی لپ چپش میافتاد که امیر روزای اول عاشقش شده بود.
امیر اما یه دنیای دیگه بود، یه مرد که انگار از دل یه فیلم اکشن قدم گذاشته بود تو زندگی نازنین. قدش ۱۸۵ سانتیمتر، وزن ۹۵ کیلو، یه هیکل تنومند و مردونه که وقتی از در خونه میاومد تو، انگار حضورش کل فضا رو پر میکرد. موهای مشکی کم پشتش همیشه یه کم بههمریخته بود، انگار تازه از زیر دوش اومده باشه و با دستای خیس شونهشون کرده باشه، و یه تار سفید ریز گوشه شقیقهش پیدا شده بود که بهش میگفت “مدال کار زیاد.” چشماش قهوهای تیره، عمیق و نافذ، مثل یه دریاچه آروم که اگه زیاد نگاهشون میکردی، غرقشون میشدی. صورتش یه تهریش مرتب داشت، نه خیلی بلند که خشن بشه، نه خیلی کوتاه که بچگانه به نظر بیاد؛ یه حد وسط جذاب که وقتی میخندید، دندونای سفیدش یه برق میزد و نازنین رو یاد اولین قرارشون میانداخت. دستاش بزرگ و قوی بود، با انگشتایی کشیده که وقتی دور کمر نازنین حلقه میشد، یه حس عجیب از امنیت و هیجان بهش میداد، انگار میگفت “تو مال منی و هیچچیز نمیتونه اینو عوض کنه.”
توی رختخواب، امیر یه جادوگر واقعی بود. کیر ۱۷ سانتیش، کلفت و پرقدرت، با رگایی که زیر پوستش مثل خطوط یه نقشه پیدا بود، چیزی بود که نازنین اوایل ازدواج با خنده و شیطنت توی مهمونی های دوستانه زیر زبونش تعریف کرده بود. دوستاش با چشمهای گرد شده و یه لبخند کنجکاو گوش داده بودن و بعضیا با حسرت گفته بودن “عجب شانسی!” امیر همیشه توی سکس اولویتش نازنین بود، با حوصله و توجه، کاری میکرد که نازنین حداقل شش هفت بار، گاهی حتی تا ۱۵ بار، غرق لذت بشه. از نظر احساسی هم کم نمیذاشت؛ صبحها که با صدای زنگ ساعت از خواب میپرید، یه بوسه سریع روی پیشونی نازنین میزد و میگفت “برمیگردم، عشقم”، و شبها که خسته از سر کار میاومد، با یه لبخند خسته و یه دست دور شونه نازنین، خستگی روزش رو فراموش میکرد.
زندگیشون اوایل مثل یه رویای شیرین بود. خونه کوچیکشون توی یه محله متوسط شهر، با دیوارای کرمرنگ و یه فرش دستبافت که از مادر امیر بهشون رسیده بود، یه حس گرما و صمیمیت داشت.
یه بالکن کوچیک گوشه خونه بود که نازنین عصرها با یه فنجون چای و یه کتاب کهنه مینشست و به غروب آفتاب نگاه میکرد، به صدای ماشین هایی که از دور میاومد و میرفت گوش میداد و به خودش میگفت “این همون زندگیه که میخواستم.” امیر صبح زود با صدای زنگ گوشیش که یه آهنگ قدیمی بود از خواب میپرید، یه شلوار جین و یه تیشرت ساده میپوشید، یه قهوه تلخ میخورد و با یه بوسه سریع روی لبای نازنین میرفت سر کار. شب که برمیگشت، خسته بود، با شونههای افتاده و یه کولهپشتی که انگار یه کوه رو حمل کرده بود. ولی همیشه یه لبخند خسته گوشه لبش بود، مینشست پشت میز ناهارخوری چوبی که هنوز بوی رنگش نرفته بود، نازنین شام میذاشت جلوش—یه بشقاب قورمهسبزی یا کباب
1 531
دکتر کاربلد کونم گذاشت
#گی #دکتر
سلام وخسته نباشید
محمدم ۲۵سالمه این داستان مال ۲۰سالگیمه اونموقع من یک مشگلی داشتی که لبه های سولاخ کونم میسوخت بعضی وقت ها اولش به تخمم بود اما اخر دیگه اذیتم میکرد سرهمین مجبور شدم برم دکتر تو گوگل دنبال ی دکتر خوب بودم اما انگار به هر دری زدم نشد اخر رفتم سمت میدان انقلاب بلاخره ی کلینیک پوست پیدا کردم رفتم داخل و گفتم که برا معاینه امدم گفتن باید دفتر چه بیمه داشته باشی منم که نداشتم ناامید باکون درد اومدم خونه فرداش تو گوگل ی دکتر و پیدا کردم و فرداش رفتم سر ادرس که اون سمت غرب تهران بود رفتم داخل مطب و دکتر مردی باسن ۴۰تا۶۰بود که یکمم ته ریش داشت گفت بشین رو تخت منم که از خجالت داشتم اب میشدم گفتم چشم نشستم و گفت مشکل چی گفتم اقا دکتر من از ۵ماه قبل ی مشکل دارم که دارم اذیت میشم گفت مشکل چی گفتم از جایی که مدفوع میاد بعضی وقت ها میسوزه گفت زخمه گفتم ن گفت پس چی گفتم نمیدونم گفت شلوار و شرتتو درار دراوردم گفت بروی شکم بخواب و پاهاتو یکم باز کن من این کارو کردم و رفت ی دست کش دست کرد و اومد شروع کرد به دیدن و بعد لپ کونم و باز کرد و گفت از نظر من اوکی ولی سوزش سر اینکه خیلی باطیغ شیوه میکنی فقط ی پماد بهت میدم و بزن منم بلد شدم شلوار و شرتم و پوشیدم و داشتم که میرفتم گفت پماد وبزن باز هفته بعد بیا معاینه کنم شاید مشکل دیگه باشه من رفتم و خدایی پماد زدم خیلی راحت شدم همه چی اوکی بود هفته بعد دقیقا رفتم و دکتر گفت پماد تاثئری داشت گفتم بله خیلی خوب بود اوکی اوکی ام گفت حله حالا باز معاینه کنم من همونطوری رو تخت بودم که دیدم داره باسوراخم ور میره یکمم داشت خوشم میومد که کفتم اوکی من لباسمو بپوشم گفت ن باید یکم صبر کنی شاید ی مشکل تو کار باشه همین طوری داشت ور میرفت منم کم کم داشت خوشم میومد که اونم فهمید و گفت حالا بلد شو باز بشین من راست کرده بودم نمیدونستم چیکارکنم اخر دیگه بلد شدم و دید وگفت اوه اوه چوب شده ی لب خند زد و گفت بخواب باز خوابیدم و دیدم دگه داره انگشت میکنه گفتم میتونم برم گفت ن ی امپول گوشتی بزنم برو منم که ریده بودم هیچی نگفتم و دیدم داره شلوارشو درمیاره و اونم راست کرده بود کیرس ۱۶سانت بود و گفت ی ساکم بزنی دیگه اوکی شروع کردم ساک زدم اونم داشت عشق میکرد و گفت زود انزالم داره میاد میشه بکنم من که ریده بودم گفتم باشه رفت پشتم به دونه هیچ کار ی کاره کلشو کرد تو و شروع کرد تلمبه زدن من هی میگفتم بس بس ولی هیچ کاری نکرد و دیدم که گفت تموته ریختم توت منم ناراحت بلد شدم نمیدونستم باید چیکار کنم همون طوری شورت وشلوار و پوشیدم اومدم تا خونه هی کونم گز گز میکرد
نوشته: محمد
1 531
با ندا توی ماشین
#ساک_زدن #همکار
سلام دوستان
امین هستم سی سالمه پسر هات و خوشتیپ
بنده جایی کار میکردم که ندا متصدی بود کم کم با هم رابطه خوبی رو برقرار کردیم کارمو زود راه می انداخت منم هواشو داشتم براش نوشیدنی و صبحانه میخریدم و میدادم بهش شمارشو بهم داد که کارش داشته باشم بهش راحت تر بگم
منم فقط در حد کار بهش پیام میدادم و خیلی رسمی رفتار میکردم
دختر باحال و خوش خنده ای بود
همین باعث شد رابطمون صمیمی تر شه
یک بار بیرون دیدیم همو خیلی رسمی و شیک
هول نبودم اونم خوب رفتار میکرد
یادمه یبار کاری داشت بهم گفت منو میرسونی کارمو انجام بدم منم بردمش کارشو انجام داد موقع برگشت بود ک گفت واقعا لطف کردی جبران کنم خواست پیاده شه دست داد
از اون تایم ب بعد دست میدادیم
گذشت تولدم شد ندا رو هم دعوت کردم
چندتا دوستام و دوست دختراشون و منم سینگل بودم کسیو نداشتم
جمعا 8 نفر بودیم
اونشب مشروب خوردیم رقصیدیم کلی خوش گذشت
موقع خدافظی ندا دست داد و منو کشید تو بغلش بغل کردیم همو و جدا شدیم از هم
گذشت تا چند روز بعدش ندا زنگ زد ساعت 7 عصر
جواب دادم بعد از احوالپرسی گفت که ماشینم خراب شده برم بالا سرش
مشکل اساسی داشت که رهاش کردیم با ماشین من رفتیم کارشو انجام داد و گفت بریم شام قبلش پیشنهاد مشروب دادم قبول کرد رفتیم خوردیم و دور دور کردیم و دستمو گذاشتم روی رونش مالیدم
بهم گفت وایسا کنار خیابون ایستادم. اومد سمت لبام ، لب گرفت اینقدر حشری بود بعدش مالیدمش و شروع کرد برام ساک زدن
کلی ساک زد اونم پرتفو تا اخر میکرد دهنش آبم اومد ریختم دهنش تا آخر خورد
بعد از این ماجرا سکس هم کردیم که براتون تعریف میکنم
نوشته: امین
1 531
کن قربونه اون کیرت برم پارم کن جرم بده
دیگ ابی واسم نمونده بود که بیاد شروع کردم کسشو گایدن هرچی تلمبه میزدم اونم فقط آه و ناله میکرد قربون صدقه میرفت ابم اومد و تو کسش خالی کردم اومدیم جمع و جور کردیم بیایم داروخونه یه قرص اورژانسی گرفتم خورد رسوندمش قراره باز برنامشو بزاریم.امسدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: سجاد
1 531
بالاخره انتظار به پایان رسید
#دخترخاله
سلام خدمت دوستان عزیز.این داستان کاملا واقعیه باور کردن یا نکردنش پایه خودتون.
من سجادم ۲۶ سالمه قدمتقریبا۱۳ اینا میشه هیکلمم توپره.کیرمم تقریبا سانتی میشه.
دختر خالم رها ۲۳ سالشه فوق العاده حشری با سینه های۷۵ روفرم بدن سفید کون قلمبه ای من ک واقعا دیوونشم.اینم بگم که اولین نفری که سکس کردم باهاش من بودم که ۳بار خوب ازکون کردمش.که انقد دوس داشت که قسم خورد هر موقع ازدواج کنه بازم باهام سکس میکنه این داستانم برمیگرده به ۱هفته پیش.خب بریم سره اصل مطلب.
رها جانه من تقریبا ۱سالونیم پیش ازدواج کرد و برج ۷یا۸بود که توافقی جدا شدن من از اونجایی که با خانواده مادری رفت و آمد ندارم وقتی موضوع به گوشم رسید گفتم وقتشه به قولش عمل کنه وکرمش ول کن نبود.
خلاصه شمارشو از گوشی مادرم برداشتمو بهش زنگ زدم سلامو احوالپرسی این حرفا گفتم ک ببینیم همو این حرفا که برای فردا قرار گذاشتمو من صبحش رفتم حموم قشنگ تروتمیز اماده شدم رفتم دنبالش وای وقتی اومد داشتم دیوونه میشدم همون دیقه وسط خیابون تو ماشین بکنمش رفتیم دور زدیم یچیزی خوردیم تو این تایم من دستم رو رونش بود دستمو میگرفت که دیگ دلو زدم به دریا گفتم تو نمیخوایی به قولت عمل کنی گفت چرا انقدرم خودم دلم برات تنگ شده دیگ تعارف خجالت این مدتو گه همو ندیده بودیمو گذاشتیم کنار گفت بخدا هرموقع بااون شوهره گوه ام سکس میکردم قیافه تو جلوم بود تصور میکردم تویی ولی الان نمیشه یکی دو روز دیگ برنامشو میزاریم یواش یواش منو برسون گفتم چشم عشقم تو جون بخواه که یدفع دستشو گذاشت رو کیرمو داشت میمالید کیرم داشت منعجر میشد که تو راه خونش مسیر خلوت بود دستشو کرد تو شلوارمو گفت میخوام بخورمش گفتم جون واسه خودته دکمه و کمربندم بازکردم تا زانو شلوارو دادم پاین شروع کرد ساک زدن نزدیکه ۱۰ دیقه ساک زد نفسش بالا نمیومد(اینم بگم من با ساک ابم خیلی دیرمیاد)گفت چرا نمیاد گفتم بخور میاد تو همین تایم که داشت ساک میزد منم دستمو گذاشتمو شروع کردم کونه خشگلشو مالیدم که یکم دیگ خوردو ابم اومدو همرو تک دهنش خالی کردم تقریبا سره کوچشون پیادش کردم قراه پس فردا اوکی کردیم که برم دنبالش.)اینجا دیگ توضیح نمیدم بریم سره اصل سکس
هرکاری کردم خونه خودمون اوکی نشد از سایت دیوار یه سوییت اجاره کردم خودم زودتر رفتم کیلیدو گرفتمو رفتم دنبالش
اومدیم خونه نهار گرفته بودم زدیمو بغلش کردم و شروع کردیم لب بازی لباس در اوردن همونجوری ک داشتم لباشو میخوردم گفتم میدونی چند وقته منتظره این کستم که گفت واسه خودته دیگ هرچقدر دوست داری بکن با این حرفش من بدتر حشری شدم و شروع کردم از گردن تا ساقه پاشو لیس زدن صدای آهو نالش بلند شد رفتم سراغ کسش خیسه خیس بود شروع کردم خوردن یه کم که خوردم شروع کرد به لرزیدن فهمیدم ارضا شده گفت من میخوام بخورم برات حالت 69 خوابیدیم شروع کردیم به خوردن هم(هر چقدر از حشری بودن این بشر بگم باورتون نمیشه)
که گفتم خوردن بسه امروز میخوام کسو کونتو باهم جر بدم اول گفت عقب نه او از این حرفا ولی داشتون کونده تر ازین حرفاس راضیش کردم خوابوندمش زیرم کیرمو گذاشتم روکسشو شروع کردیم لب بازی گفت توروخدا بکن دیگه طاقت ندارم که کیرو فرستادم تو کسش آخ که چقدر تنگ بود یه ۵دیقه ایه تو کسه خوشگلش تلمبه زدم با صدای اه و ناله اش من محکم تر میزدم
گفتم نوبته کونته و که وازلین زدم به انگشتم رو اول کردم دونه دونه یکم که جا باز کرد کیرمو حسابی چرب کردمو گذاشتم دمه سوراخش یواش یکم دادم تو نگه داشتم جاباز کنه یواش یواش دادم رفت تو داشت تشکو چنگ میزد چشماشو نمیتونست باز کنه یکم توکونش تلمبه زدم در اوردم کردم تو کسش که ابم داشت میومد ارضاشدو کردم توکونش ابمو خالی کردم توکونشو شروع کردیم لب بازی گفتم برو خودتو بشور بیا رفت تو حموم خودشو شست اومد گفت دیگ جون ندارم ولی بازم میخوام یکم استراحت کردیم یه نخ سیگار کشیدمو یه دفع چشم اوفتاد به اون سینه هاش کیرم مثله فنر دوباره پرید دوباره شروع کردم به کس خوردن وای که دلتون نخواد تمیز و خوشگل یه جوری اهو ناله میکرد گفتم الان همسایه ها میان دمه در گفتم نوبته توئه بیا بخور دراز کشیدم پاهامو باز کردم تخمامو لیس میزد سره کیرم بوس میکرد قربون صدقش میرفت اومد رومو کیرو کردم توکسش لب بازیم میکردیم کونشو میمالیدم ارضا شد و پا شدم شروع کردم به کونشو کردن نزدیکه ۲۰ دیقه کونشک کردمو ابم داشت میومد گفتم پاشو ساک بزن همونجوری که داشت ساک میزد ابم داشت میومد ریختم تو دهنشو باهم رفتیم حموم.دیگ جونی برامون نمونده ولی باز تو حموم با چشایه مظلومو صدای حشری گفت بازم یه راند دیگ جا دارم تو حموم شروع کردم کسشو خوردنو پاشدم نرم کننده مو زدم به کیرمو شروع کردم توکونش تلمبه زدن که گفتم دیگ کون بسه حالا نوبته کسه خشگلت میگفت تروخدا ب
1 531
م مسخره شب حجله تموم شدو.حمومی رفتیم و خودمون رو تمیز کردیم…و الان دیگه بعد چند وقت خوب به هم عادت کردیم و سکسامون روال شده…وداریم زندگی میکنیم… اگه اشتباه تایپی بود خودتون ببخشید…
نوشته: جلیلک
1 531
جا رفتی چکار که برگشتی بهم ریختی، آخه چی شد که نمیخوای بیایی تولد…گفت بخدا بچه ها توی کافی شاپ منتظرت هستن…داد زد لعنتی بیا منو برسون خونه…حالم خرابه…پسره برگشت و رفتن…نیمساعت بعد…حمیده زنگ زد…لامصب چیکار کردی با کون سعیده…بردنش جراحی بشه…مامانم میدونه کاره توست…سعیده نمیزاره شکایت کنه…بخدا برو جایی خودتو گم و گور کن…مامانم پیدات کنه جرت میده.درضمن زنگ زد.پدرت همه چی رو گفت…
جیم رو بستم و خودمو از دست پدرم نه دیگران گم و گور کردم…با خط دیگه زنگ زدم.حمیده گفت.گفت احمقی بخدا…روده پوده بچه رو جر دادی،.جلیل بابام شکایت کرده دنبالت هستن…در رو…شماره پلاکت رو همه دارند.ماشین خودم رو گذاشتم پارکینگ رفیقم.ماشین اون رو گرفتم…جریان رو بهش گفتم…زدم رفتم کرمانشاه…خونه یک رفیق خوبم که دوران سربازی با هم بودیم…خواهرم برام توی حساب رفیقم پول میزد.شهاب میخندید حواسش بهم بود…بخدا حتی چندوقت هم قاچاقی رفتم ترکیه ولی دلم برای ایران تنگ شد برگشتم…دلم اینقدر برای سعیده تنگ شده بود فقط خدا میدونست…اخبار رو از جمیله میگرفتم…الان نزدیک یک سال بود فراری بودم.دوباره زنگ زدم.حاجی…بابام باهام قهر بود…مادرم گریه میکرد…ولی با خط دیگه بودم زود هم قطع میکردم…حتی چند بار از ترکیه زنگ زدم…دوماه عراق کار میکردم… مشکل پولی نداشتم…شهاب هوامو داشت.حمیده حامله بود…یک بار زنگ زدم.بهش گفت سعیده افسردگی گرفته…فقط میره سر کلاس و میاد دوست و رفیقی نداره…جلیل باهاش حرف بزن تماس بگیر…زنگ زدم سعیده.برنداشت…اس دادم سعیده منم جلیل بردار…تا زنگ زدم برداشت…گریه کرد. نزاشت حرف بزنم.من هم گریه کردم…دلم برای صداش تنگ شده بود.گفتم تو مقصر بودی چرا به من و به عشقمون خیانت کردی، فک کردی من نمیفهمم.مگه من کم دوستت داشتم.حرف بزن بگو چرا…پشت گوشی گفت جلیل بابام مجبورم کرد.وقتی فهمید منو تو هم رو دوست داریم.و تو دوباره نزاشتی که سعید با جمیله ازدواج کنه.بدتر قیضی و ناراحت شد…لج کرده بود…الان هم ازت شکایت کرده،،گفتم تو چی ازم شکایت داری،؟گفت نه بخدا…ولی برگرد بیا پیشم…بخدا دست هیچ پسری بغیر تو بهم نخورده…برگرد بیا اگه نه دق میکنم…جلیل گناه دارم.میخای آبروم بره…گفتم من میام.ولی تو شکایت نکن ازم.خودمو معرفی میکنم.تو سنت الان۲۵سالته…بابات نمیتونه کاری بکنه…ولی بهم دروغ نگی ها…پدرت میخاد انتقام زندان رفتن سعید رو از من بگیره.پدرم رو اذیت کنه…ولی من مدرکی دارم که نمیتونه…گفت باشه تو بیا…من ۲روز بعد کلانتری شهرمون خودمو معرفی کردم…بماند که دوستان مامور خوب اونشب ازم پذیرایی کردن.فقط خوبیش این بود که دوست آشنا زیاد داشتم و قبلش اول به شهاب و جمیله و خود سعیده گفتم…پدر سعیده ول کن نبود.گفتم حاجی مقصر پسرت بود که دوباره اومد سراغ خواهرم…با اجازه و بدبختی و پارتی بازی…هندزفری زدم گوش بابای سعید و تمام سکس اونشب رو براش پخش کردم.گفتم آقاجان پسرت غیرت نداشت تو بودی دختر میدادی،سرش رو تکون داد.همونجا به شرطی که دخترش رو عقد کنم رضایت داد…پدرم باهام قهر بود.از این خانواده بدش میومد…آزاد شدم.ولی هنوز نیومده بود دیدنم…رفتم دست بوسش…بغل گوشهاش موهاش سفید شده بودن.صورتش چروک افتاده بود.من و دید اولش چنان سیلی بهم زد.گوشم زنگ زد.بعدشم بغلم کرد…و چند روز بعد نازنین خودم رو عقدش کردم…و الان توی خونه خودمون هستیم…کونش رو یکجوری دوختن سوراخش بی ریخت شده.از پوست سمت کوسش کشیدن.تا رسوندن به سوراخ کونش تا دوختن…ولی هنوزم ناز و خوشگله…شب زفاف میترسید کوس بده.خندیدم گفتم دیگه این شرعی قانونی مال خودمه…پس فقط دندون روی جیگر بزار.اروم اشک قشنگش اومد روی چشماش…گفت جلیل بخدا میترسم…بوسش کردم.بهش قول دادم اصلا اذیتش نکنم…پاهای قشنگش بالا بود.کوسش خیلی کوچولو تپل بود…سوراخش پلمپ بود…مامانم و مامانش بیرون بودن…قبل ورود به اتاق مامانش جلوی مادرم گفت وحشی مواظب باش ها…نکشیش،خندیدم.گفتم خاله دیگه مال خودمه…مادرم گفت باشه آروم رفتار کن…حالا که مال خودته پس بیشتر مواظبش باش…که برات بچه های سالم بدنیا بیاره…هر دو بوسمون کردن…خیلی استرس داشت.میگفت امشب نکن بزار یک شب تنها باشیم بکن.گفتم بخدا اذیتت نمیکنم.نترس خب.فقط چشمای قشنگتو ببند.بسم الله گفت. چشماشو بست.کیر شق و خیسم رو آروم مالیدم روی کوسش.گفتم ببین گفتم۳میکنم توش.آماده باش.گفت باشه پس بشمار.خدایا خودمو به خودت سپردم…بشمار دیگه،،گفتم۳محکم کردم توش رفت داخلش جیغ زد.لبهای قشنگش و با لبهام گرفتم گفتم دیدی تموم شد.گفت خیلی بدی بهم دروغ گفتی. گفتم نه بهت گفتم باشماره۳میکنم داخل.دیدی۳گفتم فشار دادم توش…دیگه تموم شد.بقیه اش برات لذت بخش میشه.نترس خب.مث کونت نیست…کوس ورودیه،ولی کون خروجی،،این کوس خوشگلت کم کم بهش عادت میکنه…چندتا تلمبه زدم ولی خیلی آخ و اوخ بلند میکردمراس
1 531
ندوم بکشم روش.گفت نه دوست ندارم.گوشت روی گوشت…خندیدم…خیسش کردم دادم داخل کوسش آخ و ناله اش بلند شد…تنگ نبود ولی اصلا گشاد هم نبود.گفت وای جلیل این چه سری داره میمیشکافه میره جلو…کامل حسش میکنم…آروم خب آروم تکون تکونش بده.اوف وای مامان.پر شده رسید به رحمم.جانم به این کیر.دور کمر باریکش،جا دست قشنگی داشت محکم گرفته بودمش و ضربتی تلمبه میزدم و ناله میکرد.ابکوسش دور و اطراف،کیرمو پر کرده بود…برگشت گفت دراز بکش بشینم روش…خودم میخام سوارش بشم…چشم تو چشم بودیم.خیلی خوشگل بود.کیر رو میزون کرد و نشست روش…لب تو لب شدیم…سینه اش رو آورد جلو گفت بخورش جلیل.محکم بخور تا نوکش کنده بشه.دارم ارگاسم میشم…من هم همینجوری که گفته بود.یکی رو میمیچلوندم و یکی رو میمکیدم…روی کیرم نعره زیبایی زد و ارگاسم شد.و موهاش بهم ریخته بود چند بار بوسم کرد.همش میگفت مرسی عالی بود مرسی…گفتم پس من چی، گفت صبر کن عزیزم.بزار حال بیام.گفتم نه بچرخ فقط کونت.گفت نه جلیل بخدا جر میده…بیچاره ام میکنه احمد حتما میفهمه…وقتی کیر کلفت بره کونم…بواسیر و هموروئید کونم میزنه بیرون.دم سوراخم قلمبه میشه…احمد میفهمه…اون دفعه اون وحشی منو کرده بود.از درد نمیتونستم تکون بخورم رفتیم دکتر…دکتره لعنتی گفت آقا مقصر خودتونین که رابطه وحشیانه از پشت داشتین…خانوم آسیب دیدن…بخدا کم مونده بود طلاقم بده…زیر بار نرفتم…چندبار کتکم زد.ولی من انکار کردم…نه نمیدم اصلا…گفتم پس پاشو برو…نمیخام ببینمت…جنده بدون معطلی جمع کرد پوشید جیم زد رفت…فقط گفت دمتگرم.تاالان اینجوری حال نکرده بودم…تا رفت زنگ زدم.به سعیده فقط دلم کون میخواست…گفتم کجایی گفت تازه از خونه زدم بیرون کار دارم.گفتم تیز و بز بیا خونه جمیله ما…همونجا که همیشه میآییم عشق و حال میکنیم…گفت نمیتونم الان بیام.بخدا کار دارم.گفتم کارت از من واجبتره…گفت آخه نمیشه…قرار درسی دارم.گفتم باشه نیا.اشکالی نداره.خودم قطع کردم…خودش زنگ زد…باشه میام…فقط زود تمومش کن خب…جلیل جان عجله دارم.گفتم خودم میرسونمت…فقط بیا…ربع ساعتی بود که رسید…من از دوربین در باز کن دیدمش با۱پژو بود…جلو هم نشسته بود…زنگ زدم در رو زدم.اومد بالا.ولی بارو نرفت منتظر موند…طرف قدبلند و خوش تیپ بود.سیگار روشن کرد نشست روی کاپوتش…نمیدونم خبر نداشت این اومده بده.یا میدونست به خودش نمیآورد… حیاط خونه بزرگ بود تا رسید من داشتم یارو رو چک میکردمش…رفتم اتاق خواب…تا رسید گفت چته چیزی مصرف کردی…کیرتو به این بزرگی کردی،گفتم اره مشروب خوردم.ولی نخورده بود…گفت برات ساک میزنم زود باید برم عجله دارم.گفتم نه باید بکنمت کار ساک نیست… گفت نمیشه جلیل تا لباسامو در بیارم بپوشم دیر میشه.گفتم پاشو برو چرا اومدی سر کارم بزاری،گفت باشه ناراحت نشو…زودی لخت کرد.شیو کرده بود.باور کنید میخواست بره بده…گفتم بخواب دمر شو…بالش گذاشتم زیر شکمش…کونش قنبل شد…گفت زودی بکن برم…فک کرده بود میخام لایی بزارم لای کون و کوسش…من هم اول با پاهام پاهاشو کنترل کردم.و بعدش هم…گفتم باز کن لای کونتو.قشنگ با یکدست کونشو لپشو کشید کنار سوراخ باز شد…آب دهن زدم…با یک فشار کردم داخل کونش…جیغ بنفش که نه جیغ سیاه زد…در بیارش بیشعور گفتم نکن توش پاره شدم.محکم گرفتمش…چیزی نگفتم.هرچی جیغ میزد ولش نکردم…سرعتی تا ته کیر میدادم داخل کونش…خیسه خیس بود کونش…تند تند گاییدمش.مث بارون از چشماش اشک میومد…ابمو ریختم داخلش…وقتی کشیدم کنار.به جان مادرم کونش پر خون بود.خیسی خیسی خون.بود…گریه میکرد نمیتونست حرف بزنه…گفتم حالا بلند شو برو سوار پژو بشو بگو به جای سیگار بشینه شیشه بکشه…تا عشق مردم رو ندزده…بهش بگو.کونم با کلفت ترین کیر شهر پاره شد…ببینم دوباره میاد خواستگاریت یا نه…پاشد جنده بی شرف.چندوقته منو علاف خودت کردی.با این کونی ریختی روی هم…من بخاطر تو قید تموم لذتهامو و عشق و حالمو زدم.فقط با تو بودم.زشت بودم.فقیر بودم.کج و کوله بودم.چی بودم که منو فروختی به این لاشی، دیگه گریه هم نمیکرد.رفت توالت برگشت چندتا دستمال کاغذی برداشت جمع کرد گذاشت توی شورتش…هیچ حرفی نزد.اشک میریخت… اومد بره بیرون.فقط گفت.جلیل بخدا اونجوری که فک میکنی نیست…گفتم خر خودتی…میخواستم برات زندگی درست کنم توی این شهر مثل و مانندش نباشه…ولی لیاقتش رو نداشتی، حالا بگو بیاد باهم برین کونتو بخیه بزنید…خائن کثیف…متنفرم ازت…گفت جلیل بخدا بهت خیانت نکردم…گفتم ولی الان داشتی میرفتی بکنی…شیو کامل بودی و ست لباس زیر پوشیده بودی…دوساله خرج تیپ و تارت رو من میدم.برای یک کونی میپوشی…گریه کنان رفت بیرون…از توی دوربین دیدم.پسره در رو باز کرد.نشست توی ماشین…ولی حرکت نکردن…پسره اومد زنگ بزنه…سعیده داد زد نه نمیخوام به تو ربطی نداره.مشکل شخصیه…پسره گفت خب چت شده گریه میکنی.بگو بهم…این
1 531
شه نشونم بدی،خیلی بی حیا بود.گفتم دیوانه ای،ما خواهر برادریم…گفت داداشی نکنی میکنندم.تازه تو تا الان چندین بار لخت منو و سکسمو دیدی،پس کار من از کار گذشته،.الان حالم خرابه.سعید دول موشی بی شرف به جای اینکه تب زیردلمو بخوابونه بیشتر منو دیوانه کرد…دست انداخت روی کیرم گفت اوف.دمتگرم.عجبه ها…خودش اول لخت شد.من هم لخت شدم.کیرمو گرفت کرد توی دهنش.چی ساکی میزد.بدبختیم۱دقیقه،نشد آبم اومد و ریخت توی دهنش زیاد بود کم مونده بود خفه بشه.دویید توی سینک…برگشت گفت عه بد شد که…گفتم نترس بار دوم فقط میکنمت.چنان بکنم که جر بخوری.گفت سرش چقدر بزرگه.زود باش دیگه.گفتم بزار یککم بخورم برات.گفت داداش اون زیاد خورده میخام کیرت بره توش،دوباره ساک زد کیرم خواب بود.حرکتی زد دیوانه از شیر سینه هاش میریخت روش برام میمیمالوند…چرب میشد حال میکردم…گفتم پاشو داگی شو از نزدیک ببینم کون و کوس قشنگتو…بلند شد…داگی کرد.چه کوس گنده ای داشت…کونش هم معلوم بود کارکشته است…چند دقیقه خوردم…تا کیرم دوباره بلند شد…گفت نه بیا از جلو پاهامو بزن بالا محکم بکوب توی کوسم…گفتم چشم خوشگله من…خودش خیس کرد.من هم سر کیرمو گذاشتم دم
کوسش با یک فشار تا ته دادم داخلش.خودش از جیغ زیادش دهن خودشو با دست گرفت…گفتم چطوره گفت اصله اصل کیره…بخدا جر میده…کوسم داره خفه میشه…بکشش بیرون دوباره بکن.بذار عادت کنم به بزرگیش…اوف بکن داداش بکن…پاهاشو دورم قلاب کرده بود.و محکم گردنمو بغل کرده بود.من هم مث شیر تلمبه میزدم.گفت بکن تا آبت بیاد.بخدا توی این چند دقیقه چند بار آبم اومده…بکن لامصب بکن…داد میزد…من هم دیوانه وار میگاییدمش…گفت بریز توش نترس…هر چند اون بیغیرت ازش بچه نمیشه ولی به خاطر اون قرص خورده بودم.بریز نترس…ولی خوب بود آبم نمیومد…چقدر قربون صدقه من میشد.گفتم داگی شو.سریع برگشت… چنان کردم توش و تلمبه که زدم.تا کشیدم بیرون سر صدای گشادی کوسش در اومد.گفت وای کیربود ازین صداها ازش نشنیده بودم…گفتم بکنم کونت.گفت داداش امشب بزار کوسم.گناه دارم بعد توی کونم بکن…شلاقی میگاییدمش.تا آبم اومد…از خستگی افتادم کنارش…تا صبح خوابیدیم.صبح رفتیم حموم…ساعت۱۱پدرم زنگ زد.کجایی جلیل.گفتم پیش آبجی هستم…گفت این رفیقت خر پوله اسمش چیه…گفتم شهاب گفت آره… با گل و شیرینی اومده بود دفتر من خواستگاری جمیله…چی میگی… گفتم اون تضمینی منه خیالت جمع.گفت پس مبارکه باهاش حرف بزن…بزار بله بگه.زن بیوه تنها بده…مخصوصا مث این دختر پولدار هم باشه…خوب مخش رو تیلیت کن تا نه نگه…گفتم چشم حاجی، جمیله خندید…زنگ زدم به شهاب جریان رو گفتم خوشحال شد…گفتم بقیه کارها با حاجی…خواستی بیا با جمیله حرف بزن…گفت چشم.داشتم لباس میپوشیدم.جمیله گفت مرسی داداش…کاش بتونم برات جبران کنم…گفتم میتونی حمیده رو بیاری بکنمش…کف اونم.من که دیگه سعیده رو نمیخام…گفت وای داداش…مطمئنی؟؟گفتم شک نکن…ولی کف حمیده ام…برای اون و شوهرش کاری کردم گاییدنش حقمه.وتمام جریان رو گفتم…گفت راستش خودم همون موقع هم میدونستم.غصه نخور جورش میکنم…چنان بکنش تا از سعیده بدتر پاره بشه…گفتم فقط سعیده نفهمه…میخام بار دیگه چنان بکنمش که هر وقت شوهر کرد پسره بفهمه این کون قبلا بدجور جر خورده، خندید گفت باشه.خیالت جمع،،چند روز بعد واقعاشهاب با جمیله ازدواج کرد.و سعید توی کف موند.باتلفن بهش اخطار دادم این شوهر جمیله بفهمه دور رو برش میچرخی.تیکه بزرگت گوش چپته…خودت میدونی، جمیله چند روز بعد زنگ زد گفت امروز ساعت۵خونه خودم باش…یعنی خونه یادگاری شوهر قبلیش،،گفتم چرا…گفت حمیده منتظرته،،گفتم میدونه من میخام باهاش،،،، گفت از خداشه.بهم گفته من هم از اول دلم میخواستش،.ساعت۴ونیم رفتم اونجا…اولش خوب سفت و سخت دوپینگ کرده بودم…این حمیده خیلی جیگر بود…ساعت۵زنگ زد…باز کردم اومد داخل.خندید.گفت آخرش هم طاقت نیاوردی خواستی خواهر خانومت رو هم بکنیش…گفتم نمیشه از تو گذشت…خودش آروم آروم لخت شد…و بدن زیبا و سکسی عین باربی بود لاغر و ناز و زیبا…من هم لخت شدم.تاکیرمو دید.گفت.اوف لامصب اون بدبخت سعیده میگفت من باور نمیکردم…وای چقدره…برای جلو هم ظلمه چی برسه پشت…جرش دادی پسر…برای همینه میترسه زنت بشه…گفتم گوه میخوره بترسه…مگه من چم شده…نشست ساک زدن.خیلی حرفه ای بود.با وجود اینکه بعد از اسپری تاخیری با آب شسته بودم.ولی فهمید…گفت اسپری زدیش،گفتم اره ولی شستمش…گفت باشه هنوز تلخه…اشکال نداره خوب بکن تا عقده ای نشی، گفت عاشق خایه هاتم…چقدر بزرگن…گفت تو هم میخوری،؟گفتم میشه این ناز تو رو نخورد…گفت مرسی پسر خوب…همه چیش یکطرف سینه هاش یکطرف.چی بزرگ و ناز بودن…خیلی هم حساس بود.بهشون…داگی شد.کونش کمی لاغر بود.گفت اینجوری برای من بخور…از پشت دوست دارم…گفتم باشه عزیزم…براش لیسیدم…حموم رفته بود سازه دادن بود…بلندشدم کا
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
