Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 531
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-7230 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
1 531
پهلوانان نمیمیرند (۳)
#بیغیرتی
...قسمت قبل
دیری نگذشت که فاطمه با مجمع بزرگ که داخلش ساغر و سه پیاله و ماست وظرفی پسته و نمک و چند چیز دیگر بود وارد اتاق شد.
با همان لبخند شهوانی و نگاه نافذ .
فاطمه خم شد تا مجمع به زمین گذارد .از بالای یقه اش اندکی از اِنحنایِ سفید و چشم نواز بالای دو پستانش دیده میشد و
پهلوان سَربند حرفهای قباد ،این بار با چشمانش ،خیره به قصد لذت نگیریست این منطقه اغوا کننده زن را که به راستی برای زن سلاحیست کشنده ،که از برق این نقطه ی لطیف و دلفریب هیچ نگاهی جان سالم به در نمی برد .
فاطمه همان طور که خم بود و دستش به مجمع ،ناگه سر بالا آورد و دید که چشمان پهلوان در منطقه شکارگاهش میچَرد .پس خندید و هیچ نگفت.پهلوان هم نتوانست کلمه ای به زبان بیاورد.
پهلوان ناگهان در وجود خودش، به خودش نهیب زد:
تو را چه شده ای مرد.پس چرا باخته ای خودت را؟
تو کسی بودی که به غَمزه و قِرشمال یک زن دل ببازی و خودت را فراموش کنی؟این قدر سست عنصر؟
پس به فاطمه گفت: این مجمع را که گذاشتی،آن مجمع ناشتا را ببر و به اربابت بگو بیاید ،کاری دارم .
فاطمه روی برگرداند تا برود .هنوز فاطمه پا به پله اول نذاشته بود که سالار فریاد زد.:
تنها بیاید.
قباد در چشم به هم زدنی امد .انگار پشت در گوش ایستاده بود.
قباد همان طور که در چهار چوب در ایستاده بود گفت: جانم پهلوان.
سالار گفت: گیوه هایت را بکَن و بیا داخل آن در را هم پشت سرت ببند.
پس قباد دو زانو جلوی پهلوان نشست.نشستن قباد همانا و برجستن سالار همانا.
سالار دست برد و تفنگ از بیخ دیوار رو به قباد به دست گرفت و با خشمی افزون گفت:
همین حالا یا میگویی کیستی یا یک گلوله حرامت میکنم.
قباد تِته پِته کنان گفت: عَبد شمایم پهلوان .غلام شمایم چرا اینطور می کنید ؟مگر چه شده؟
سالار گفت: مردک تو خیال میکنی من خَرم؟
من دوستانی دارم که بزرگ یک منطقه اند.به دیدار آنها که میروم این طور مرا تحویل نمی گیرند که تو تحویل میگیری.
گوسفند میکُشی ،بساط عرق می چینی لابد میخوای شب آن زن را هم به بغلم بخوابانی .
تو کیستی؟چه کسی تو را اجیر کرده من را چیز خور کنی و اَنگ بیناموسی به نافم ببندی.
یالا بگو .وگرنه یک گلوله حرامت میکنم.
بخدا اگر بخواهی صغری و کبری بچینی ،رخصت نمیدهم .ماشه را میچکانم و کاسه سرت را سوراخ میکنم.
دِ بنال مرتیکه.
قباد که از هیبت بلند و شانه های پهن پهلوان و لوله تفنگ زبانش بند آمده بود ،به زحمت شروع کرد به حرف زدن:
بِبِببخدا ارباب ،ککککَسی من را اجیر نکرده .شما را هم نمیشناسم.
این فاطمه زن من است .کنیزم نیست .من اورا وقتی دو دختر صغیر داشت به زنی گرفتم .مال بلوک چمن دره بود.
شویَش سربند معرکه تیر در کردنِ عیاران کشته شد .شویَش خان منطقه بود .
بعد از کشته شدن شویش از آن بلوک به من پناه آورد.
نمیخواست در میان کَسان شویش بماند .دلِ خوشی از آنان نداشت .از دست پدرش به خاطر زیبایی اش به زور درش آورده بودند.
هم از شویش و هم از کسانی که بعد از کشته شدن او مانده بودند، بِلکل از چمن دره فراری بود.
من هم آن موقع زن داشتم .بچَمان نمیشد .زنم می گفت عیب از توست .طلاقش دادم .
این فاطمه را گرفتم ارباب.
به خدا قسم من آدم آبروداری ام ارباب .میخواستم این فاطمه بغل خوابتان بشود که شاید از شما تخم فرزندی به زِهدانش کاشته شود .چه کسی بهتر از شما که قوی پیکر و تنومند هستید.اگر پسر شود که نور علی نور است.
میخواهم حرف و حدیث های پَس سرم را که میگویند فلانی عقیم است را بخوابانم.
بخدا ارباب من آدم ناداریم.از مال دنیا دو گوسفند داشتم که یکی را دادم همسایه مان بکُشد که زیر دندانیان شود و عرق را خالی نخورید و قوّت بگیرید.
سالار داد زد: چرا میخواهی من را مست کنی.؟
قباد گفت :خواستم مست شوید که مبادا از گاییدن زنم صرف نظر کنید.تریاک هم گرفتم.
قباد همان لحظه دست به پر شالش برد و تکه ای تریاک بیرون آورد و رو به سالار گرفت و گفت:
ببین ارباب بخدا دروغ نمیگویم .ارباب حال که سینه ام را شکافتم و اسرار درونم را فهمیدی تو را جان کسانت قسم میدهم بمان و خواسته ام را اجابت کن.تا عمر دارم غلامیت را میکنم.
سالار این بار با صدای کمی آرام تر پرسید :
راستش را بگو .چه کسی میداند من در خانه توام؟
قباد گفت : به مرگ خودم و خانواده ام هیچکس .بخدا به هیچکس چیزی نگفتم.
سالار گفت: پس چه کسی را بردی شهر ؟تو که میگی زن نداری.
قباد جواب داد: به مرگ فاطمه رفتم تا این پسته ها و ماست را به نسیه از شهر بخرم.
سالار پس از شنیدن حرفهای قباد به آرامی ولی نه به اطمینان ،از سر ترحم ،لوله تفنگ را پایین آورد و به قباد گفت: زنت میداند؟
قباد گفت: راضیست.از شوهر حلال خودش هم راضی تر است.اگر او حامله باشد ،برادرهای شوهر مرحومش دیگر پا پی او نیستند .زن حامله را ننگ می دانند ببرند به بلوکشان.
سالار گفت :
1 531
خاطرات سینا و بابک (۴ و پایانی)
#رفیق #گی
...قسمت قبل
سلام با عرض پوزش بخاطر دیر شدن پخش بدلیل یکسری مسائل کاری نتونستم قسمت ۴ رو بنویسم و چند روزی دیر شد.
رفتم سرویس بهداشتی خودمو تمیز کردم و برگشتم، بابک و داریوش تو بغل همدیگه داشتن لب بازی میکردن و زبون همو میخوردن دستای بابک دور کیر داریوش بود و تخمای داریوش ورم کرده بود و قرمز بود، نشستم پایین پاشون و سرم رو خم کردم رو کیر داریوش بوسیدمش و آروم وارد دهنم کردم نفس داریوش بند اومد آروم آروم کیرشو تا ته کردم تو حلقم و نگه داشتم بعدش شروع کردم با سرعت زیاد ساک زدن و با دستام با کیر بابک ور میرفتم بیشتر از همه سنشون و هیکلشون منو حشری میکرد اینکه با دایی و دوستش که از خودم ۹ ، ۱۰ سال بزرگترن و بدنای هیری دارن هم رفیقم هم سکس دارم دیوونه ام میکرد بدن منم آروم آروم داشت هیری میشد و همین باعش شده بود داریوش با بدنم زیاد بازی کنه و دست بکشه، انقدر ساک زدم که همه دور دهنم و ته ریشم و کیر و تخم داریوش با آب دهنم خیس شده بود پاشدم رفتم رو مبل روی زانو نشستم یکم کونمو دادم عقب و به بابک گفتم بیا کیرتو بزار دهنم و به داریوش هم گفتم بکنم، داریوش گفت مطمئنی گفتم آره چند ساله که دوست دارم با شما باشم حالا که شما پوزتون آزاده منم پوزم با شما همینه
کیر بابک رو کردم تو دهنم و ساک میزدم با دستم تخماشو میمالیدم آه و ناله اش بالا بود بابک کونم رو با دستاش باز کرده بود و داریوش میخواست کاندوم بزاره که گفتم نزار میخوام آبتو بریزی تو کونم داریوش گوش کرد و یکم لوبریکانت زد و آروم آروم فشار داد خودم گفتم بدون بازی با سوراخم انجام بده میخواستم یبار دردشو بکشم و تموم بشه، ولی با اینحال داریوش هوامو داشت و با کیرش انقدر با سوراخم بازی کرد که درد زیادی حس نکردم وقتی شکمش به کونم خورد فهمیدم کیرشو که سایزش ۱۹ بود تا ته کرده تو کونم شروع کرد به تلنمبه زدن صدای آه و ناله سه تاییمون بالا بود هر سه نفرمونم ارضا شده بودیم قبلش و الان دیر ارضا میشدیم، با هر ضربه داریوش بیشتر عاشقش میشدم و دقیقا ۲۰ دقیقه ضربه زد که صدای آه و ناله اش به نعره تبدیل شد و ضرباتش و محکم تر میزد آخرین ضربه شو انقدر محکم زد که اگر بابک جلوم نبود از رو مبل میافتادم و نگه داشت ته کونم آبش رو با فشار زیاد ریخت ته کونم، تند تند منو میبوسید و میگفت ببخشید اگه اذیتت کردم اما من منتظر بابک بودم از رو مبل پاشدم دراز کشید پاهامو بالا گرفتم بهش گفتم سریع برو توام بکن بابک رفت پشتم و شروع کرد به تلنبه زدن و داریوش کیرمو کرد تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی طول نکشید که بابکم نفساش تند شد و منم گر گرفتم همون لحظه که بابک تو کونم ارضا شد منم تو دهن داریوش ارضا شدم سه تاییمون نا نداشتیم که از رو هم پاشیم
همونطور دراز کشیدیم آب بابک و داریوش از کونم راه گرفته بود ده دقیقه بعدش پاشدیم باهم رفتیم حموم و بدن همدیگه رو شستیم و اومدیم بیرون بعد اینکه بدنمونو خشک کردیم با یه شورت بودیم فقط، نشستیم یکم میوه خوردیم و فیلم دیدیم و پای تلویزیون تو بغل هم خوابمون برد
صبح پاشدم دیدم من سرم رو دست داریوشه و یه پتو رو جفتمونه سینه شو بوسیدم که دیدم بابک از تو آشپزخونه داره لبخند میزنه، سلام کردم یه چشمک زد گفت خوبی؟
گفتم: آره
بابک: درد نداری؟
من: نه زیاد
پاشدم رفتم تو آشپزخونه بابک صبحانه آماده کرده بود نشستیم خوردیم، بابک گفت داریوش عادتشه بعد سکس خیلی میخوابه، خندیدم گفتم اون که روتینه براش
با بابک رفتیم بیرون یکم خرید کردیم برگشتیم داریوش بیدار شده بود و داشت صبحانه میخورد ما رو که دید پاشد لب جفتمونو بوسید
داریوش: سینا چرا تا الان بهم نگفتی؟
من: چطور میگفتم؟ هر وقت بحث یکی که اینطوری بود تو خونه میشد همه داییا میگفتن باید طرفو میکشتن، از حس توام که مطمئن نبودم چی میگفتم؟
داریوش: یه آه بلند کشید و گفت ببخشید که این همه سال اذیت شدی
من: خندیدم و گفتم فدا سرت از الان به بعد مال خودمی و مال خودتم
داریوش بغلم کرد و شروع کردیم بوسیدن همدیگه
بابک گفت برید تو اتاق خواب یکم باهم تنها باشید
من و داریوشم قبول کردیم و رفتیم تو اتاق و این اتاق رفتن شروع عاشقیای خاص من و داریوش بود که تا الان ادامه داره.
دوستان عزیز خاطرات سینا و بابک تموم شد البته جزئیات زیادی از روابط خیلی زیادی که داشتیم هست که تو تک داستان می نویسم و این ۴ قسمت شروع رابطه قطعی ما بود
خاطرات بعدی که مربوط میشه به شروع رابطه من و داییم با اسم دایی داریوش نوشته میشه و بعدش تک داستان مینویسم
نوشته: سینا۳۳
1 531
اولین ستایش (۱)
#اروتیک #لزبین #ارباب_و_برده
قسمت اول:
در حالی که با دست راستش مچ دست چپم رو گرفته بود گفت خب مهتا خانوم. نظرت؟
بالاخره کی قراره بیفتی توی دام ما؟
کی میخوای بشی پیشی خوشگل خودم؟
بهش گفتم میخوای بزنی کنار، قدم بزنیم و حرف بزنیم؟ فضای بسته یه جوریه، اذیتم میکنه.
گفت آره، چرا که نه؟! شما جون بخواه اصلا. پیشنهاد خوبیه. فقط بدیش اینه که دیگه موزیکی زیر صدامون نیست که هر وقت شنیدمش یاد فتح تنت بیفتم.
حالا ضبط ماشینش داشت چی میخوند؟ صبر ایوب از جواد یساری!
زد کنار، از ماشین پیاده شد و در رو واسم باز کرد. تا پیاده شدم دوباره مچ دستم رو گرفت. این بار محکم تر از قبل و با فشار های گاه و بیگاه بیشتر.
راه افتادیم توی خیابون.
شروع کردیم به بازی کردن. حدس زدن شغلش آدم ها از روی نوع قدم برداشتن، حالت چهره و لباساشون.
بعد از طی کردن یه مسافت شاید ۵۰۰ متری و حدس زدن شغل ده، پانزده نفری از آدم ها با یه فشار به مچ دستم گفت خب مهتا خانوم.
ما در خدمت شماییم.
گوش میدیم، بفرمایین.
شروع کردم به تعریف کردن زندگیم، از دبیرستان و همکلاسی شدن با هوو جان و دوستی الانمون، از شرایط زندگیم، شرایط کاریم، از رابطه با کره خر، از رابطه با آهو خانومی که الان به اندازه چند تا قاره از هم دوریم، از خانوم کوچیکه که از اون سر دنیا واسه رسیدن عید و گاییدن من هر روز داره برنامه میریزه.
از دیت هایی که رفتم و هیچ کدوم به نتیجه نرسیدن.
از خواسته های زندگیم. از زندگی مطلوبم. از شما زندگی فعلیم و شلوغ بودنش.
از وقت نداشتن برای وارد کردن یه آدم جدید به زندگیم. از ترس خراب شدن همه چیز. آسیب رسوندن اول از همه به خودم و بقیه.
و…
گفتم و گفتم که یهو با سوزش مچ دستم به خودم اومدم.
صورتم داغ و خیس شده بود. اشک ریخته بودم.
تا اومدم شکایت کنم که چرا دستم رو فشار میدی گفت بزار منم صحبت کنم خب. چه قدر دل پری داری فدات شم.
(و این اولین جمله عاشقانه ای بود که من ازش تا الان شنیده بودم.)
از این گفت که بهش اعتماد کنم. بهش اجازه بدم پله پله به فتح تنم نزدیک شه.
از این گفت که نه تنها هیچ عجله ای واسه این که جلوش زانو بزنم نداره که چالش های این مسیر رو علاوه بر این که میشناسه دوست هم داره.
از این گفت که ذاتا شکارچیه و شکار های دم دستی رو دوست نداره و ترجیح میده با آدم های چموش سر و کله بزنه.
از این گفت که کار خودش رو بلده. نشون به اون نشون که تا چند وقت پیش وقت دیدنش رو هم نداشتم و الان ۲ ساعته که داریم قدم میزنیم فقط.
گفت همونطور که اون روز اومده خونم یا اون روز توی ویدئو کال برهنم کرده میتونه کارهای دیگه ای هم باهام بکنه اما هر چیزی جای خودش به اضافه این که صبر پدر حل مشکل هاست.
چند دقیقه ای بدون این که حرفی بزنیم فقط قدم زدیم…
گفت برگردیم سمت ماشین؟! دستات یخ کرده دختر.
گفتم اره، برگردیم.
توی راه برگشت یه میز فلزی خالی بود. گفت بشین همین جا تا یه چی بگیرم بخوری داری از دست میری.
بعد از دو دقیقه با ۲ تا شیر کاپوچینو و کیک اومد. شیر و کیک رو گرفت سمتم و همونطور که رو به روم ایستاده بود گفت بخور تا روی دستم نموندی.
با این حرف و این کارش یهویی تنم از درون گرم شد. این دقیقا همون چیزی بود که دنبالش بودم. گرفتن توجه. این که خودم مجبور نباشم همیشه و در همه حال هم خودم رو مدیریت کنم و هم بقیه رو. این که بتونم خودم رو رها کنم و مطمئن باشم که آسیب نمیبینم. این که یکی هست که در همه حال حواسش بهم هست.
بعد از این که یه قلپ از شیر خوردم ناخودآگاه یه لبخند سرد روی لبام اومد.
لبخندم رو دید، انگشت اشاره رو گذاشت زیر چونم و صورتم رو داد بالا. گفت آفرین، خوشم اومد. همیشه بخند!
گفتم چرا؟! خنده دوست داری؟
گفت اره، چون دختری که بهت میخنده به زودی پاهاش رو هم برات باز میکنه.
دوباره لبخند زدم. این بار بیشتر و ادامه دار تر.
با گفتن جووون تو فقط بخند نشست کنارم یک دستش رو گذاشت روی رون پام و با دست دیگش دوباره مچ دستم رو گرفت.
یکم که نشستیم و حالم جا اومد. مچ دستم رو فشار داد. صورتم رو که به سمتش چرخوندم گفت بریم؟
گفتم بریم!
گفت تشکر نمیکنی ازم؟
گفتم چرا. دستت درد نکنه، چسبید!
گفت همین؟! دستت درد نکنه؟ فقط؟
تا اومدم بگم پس چی؟ دستش رو از روی رون پاهام برداشت و آورد سمت دهنم و توی گوشم آروم ولی با تحکم گفت ببوسش!
دستش رو با اون دستم که آزاد بود گرفتم. یکم از دهنم دور کردمش تا بتونم خوب نگاهش کنم. انگشت های کشیده و لاک نزده ای داشت.
یه لحظه ناخودآگاه تصویر برخورد این انگشت ها با صورتم از ذهنم رد شد. خوشم اومد!
آروم دستش رو آوردم سمت دهنم. اول دستش رو بوییدم و بعد که بوی تازه لیمو به مشامم خورد ناخودآگاه بوسیدمش.
نوشته: مهتا
1 531
کرد و باهام خداحافظی کرد ولی من با اینکه فقط یه بوس ساده رو لپ بود همش داشتم بهش فکر میکردم. وقتی رفتم بالا و لباسامو عوض کردم دیدم از عرفان پیام دارم که بهم گفته بود خیلی امروز بهش خوش گذشت و خیالش راحت شد که من ریکشن بدی نداشتم نسبت به حرفاش.
بعد از اون قرارمون عرفان خیلی باهام راحت تر شده بود و بیشتر باهم راجع به خودمون حرف میزدیم تا اینکه فقط بخواد ازم عکس بخره. ولی منم کم نمیاوردم هرازگاهی اذیتش میکردم و ازش پول میگرفتم و اونم عادت کرده بود. مثلا با دوستام میرفتم لباس بخرم بهش پیام میدادم برام پول بزنه یا وقت مانیکور پدیکور میگرفتم و اون هزینشو میداد تا اینکه آخرین ترمم با آموزشگاه زبان رو هم گذروندم و از اونجا اومدم بیرون و عرفان خرجمو میداد. منم کم نمیذاشتم براش، میرفتم بیرون ست لباس زیر میخریدم یا عرفان بهم میگفت چه لباسایی حشریش میکنه منم اونارو سفارش میدادم و براش عکس میگرفتم. دیگه بابت عکسام پول نمیگرفتم ازش ولی در عوض هرچی میخواستم از کارت اون میخریدم. تااینکه یه شب که دیروقت بیدار بودیم و داشتیم حرف میزدیم بحث فانتزی هامون شد و اروم اروم داشت بهم میفهموند که فانتزی برده بودن و تحقیر شدنو داره. راستشو بگم یکم خیس شدم وقتی اینو گفت چون منم از اون بیبی گرلای صورتی نیستم که به دوست پسرم بگم چشم بابایی و خوشم میاد پارتنرم ازم حرف شنوی داشته باشه. ازش پرسیدم بیشتر از فانتزیاش برام بگه که این سری گفت به فیندام هم علاقه داره (فیندام یعنی سلطه مالی یعنی حشری میشه وقتی یه دختر پولشو بگیره و تحقیرش کنه) واقعا خیلی وقت بود منتظر بودم این حرفو بهم بزنه با اینکه تا الان خیلی ازش پول گرفته بودم ولی بازم میخواستم بیشتر برام خرج کنه. آخر شب بودش مامان بابام خواب بودن و منم تو اتاقم رو تختم بودم. یه عکس از میمی هام برای عرفان گرفتم و تایمردار براش فرستادم گفتم “دوست داشتی وقتی با پاهام کیرتو میمالیدم این ممه هارو بخوری توله سگ؟” بعد از این پیامم یکم طول کشید تا عرفان جوابمو بده میدونستم بدجور راست کرده واسم و جواب داد “اهوم” منم دلم براش سوخت و گفتم “الهی مامان. نکنه توله سگم خیلی حشریه واسه اینکه بتونه حرف بزنه؟”
عرفان: آره :)
میرا :دلت میخواد زیر پاهام خدمت کنی مگه نه؟؟؟
عرفان: آره مامی.
میرا: خفه شو حرومزاده. همین الان وویس میگیری و میگی عجب جنده ای هستی واسم.
خیلی سریع دیدم یه وویس برای فرستاد با اون صدای حشری لرزونش گفت:
عرفان: جنده بی ارزش شماام مامی.
میرا: آفرین پسر خوب. اون کیر گندتو واسم چرب کن و اروم باهاش ور برو
عرفان: چشم :)
میرا: به دستای قشنگ من دور کیرت فکر بکن حرومزاده. میدونم بدجور میخوای باهات ور برم توله
بذار مامان برات جق بزنه وقتی ممه هاشو میخوری. میخوام ببینم چقدر بی دفاعی پیش من.
میرا: میخوای صدامو بشنوی حرومی؟
عرفان: اره مامی :)
میرا: چقدر میخوای صدامو بشنوی الان؟چقدر میخوای با صدام جق بزنی؟
عرفان: خیلی زیاد.
میرا: اونقدری حاضر هستی که بابتش پول بدی؟
عرفان: آره. چقدر برات بزنم؟؟
میرا: 300 بزن و وقتی فیششو فرستادی میتونی بهم زنگ بزنی
اون شب من از عرفان و پشت گوشی اوردم و یذره هم اذیتش کردم و موقعی که داشت ارضا میشد بهش گفتم باید قبل ارضا شدن ازم اجازه بگیری. و چند بار بهش اجازه ندادم و گفتم حق نداری به کیرت دست بزنی. قشنگ بچه رو اِج کردم قربونش برم من.ولی آخر سر اجازه دادم با صدام ارضا بشه.
پایان قسمت اول
این داستان برای تابستون و پاییز بودش و خیلی کارا از اون موقع کردیم. اگه علاقمند بودین بیشتر براتون تعریف کنم لایک کنین این داستان رو.
خیلی ممنونم.
نوشته: ifouar
1 531
محصول روتین پوستی سفارش دادم و با خیال راحت گرفتم خوابیدم.
فردا صبحش که بیدار شدم میدونستم به امین چی بگم. بهش پیام دادم که “برات با فیس عکس میگیرم ولی قبلش باید چند تا بدون فیس بخری ازم که خیالم راحت باشه واسه خودت میخوای و جایی پخش نمیکنی” امینم که از خداش بود گفتش “اوکی الان سر کارم، مشتری دارم شب بهت پیام میدم” من در جواب بهش گفتم “فقط الان میتونم عکس بگیرم اگه میخوای بزن به کارتم اگه نمیخوای تا یه هفته دیگه نمیتونم عکس بگیرم برات” اینو که بهش گفتم سریع بهم پیام داد که اوکی هرجوری خودت دوست داری عکس بگیر و بگو چقدر میشه. منم پاشدم چندتا عکس ساده گرفتم و بهش پیام دادم که 600 بزن برام برات شیش تا عکس گرفتم. که چند دقیقه بعدش sms واریزش برام اومد و منم عکسارو براش فرستادم با اینکه میدونستم الان نمیتونه پیش مشتری عکسارو ببینه😂
خیلی داشت از امین خوشم میومد هم مودب بود و سنش پایین بود هم خرج میکرد برام واقعا به جای خیلیا که فقط حرفشو میزنن و عمل نمیکنن.
شبش امین بهم پیام داد که خیلی پدر سوخته ای مشتری رو علاف گذاشته بودم برم عکساتو ببینم😂منم گفتم من که میدونم تو خوشت میاد چرا غر میزنی پس که گفت اره الان خستگیم درمیرفت اگه این پاها الان رو شونه ها بودن. دیدم کم کم یخش داره آب میشه خوشحال شدم گفتم عه؟ دیگه چیکارا باید بکنم برات اقا؟ گفت برات زانو میزدم و از انگشتای پات لیس میزدم و میومدم تا برسم به کصت شروع کنم برات بخورم :)) خیلی دلم میخواست ادامه حرفاشو بزنه ولی میدونستم اگه میخوام این وابستم بشه و هر شب برام پول بزنه باید خمارش نگه دارم واسه همین بهش گفتم باشه دیگه من خیلی خستم میرم بخوابم که قشنگ معلوم بود خورد تو ذوقش.
فردا صبحش که بیدار شدم دیدم از طرف امین پیام دارم که چند تا عکس برام فرستاده. منم با پولی که دیشبش برام زده بود پاشدم رفتم کافه برای صبحونه پنینی سفارش دادم و یک ساعت بعدش پیامشو سین کردم گفتم هروقت بتونم برات میگیرم. که امین گفتش میشه سریع بگیری؟ فهمیدم هورنی شده و میخواد با عکس پاهام جق بزنه واسه همین بهش گفتم امروز کار دارم نمیتونم که امین در جواب گفتم واسه هر کدوم دو برابر برات میزنم تو فقط سریع بگیر عکسارو. منم با کمال میل قبول کردم و گفتم برسم خونه میگیرم. رفتم خونه عکسارو باز کردم دیدم بیشترشون عکسای نود و ممه و اینان. بهش پیام دادم اینا عکس پا نیستن هزینشون بیشتر میشه که امین پرسید چقدر؟ بهش گفتم دونه ای 500. سریع موافقت کرد و گفت باشه منم ذوققققق کرده بودم سریع عکسارو براش گرفتم دومیلیون برام زد منم عکسارو براش فرستادم.
عکسایی که میخواست واسش بگیرم خیلی لختی بودن براتون مدل هایی که برام فرستاده بود رو میزارم ببینین.
بعدش امین افلاین شد منم سریع رفتم برای خودم کیف و عطر موردعلاقمو سفارش دادم و منتظر بودم بازم بهم پیام بده.
بعد از اون شب روال همیشگیمون همین شده بود که شبا به من پیام میداد براش نود بگیرم منم سریع واسش میفرستادم تا یه روز که بهم پیام داد یه چیزی رو باید به من بگه. اولش خیلی استرس گرفتم که چی میخواد بگه و اومد یکم باهم حرف زدیم تا اینکه گفت من تورو از قبل اینکه بهت پیام بدم میشناختم. رنگم مثل گچ سفید شد دستام از استرس داشتن میلرزیدن که آبروم رفت و بدبخت میشم و تا اینکه امین گفت من عرفانم (عرفان از دوستای قدیمیم بود که دوسال همو میشناختیم و هرازگاهی صحبت می کردیم چند بار باهم رفته بودیم کافه ولی همیشه مثل دوست بهش نگاه میکردم) پرسیدم چرا تا الان بهم نگفته بودی که گفت “خیلی وقته همچین حسی دارم بهت ولی روم نمیشد مستقیم بهت بگم و میخواستم اول نظر تورو راجع بهش بدونم” منم دروغ نگم همیشه یذره کراش داشتم رو عرفان موهاش بلند و فر بود قدش بلند بود و بدن خیلی خوبیم داشت بدنسازی میرفت. یذره شوکه شدم و چند ساعت پیامشو سین نزدم تا اینکه اخرسر دیدم بهم پیام داده که میشه این هفته بریم کافه بهتر بتونیم حرف بزنیم؟ منم با دودلی قبول کردم و قرار شد آخر هفته قرار شد بریم یه کافه تو محل زندگی من. وقتی رفتم اونجا و عرفانو دیدم یه لحظه نفسم وایساد. خیلییی خوشگل شده بود یه tanktop مشکی پوشیده بود و روشم یه سویشرت مشکی داشت و چند تا گردنبند با یه شلوار بگ و بوت. وقتی منو دید پاشدم سلام کردیم بهم و سوی شرتشو دراورد و تتوهای خوشگل رو دستشو دیدم🫠 شروع کردیم به صحبت کردن (البته بیشتر اون داشت حرف میزد و من فقط داشتم نگاش میکردم) و گفتش که خیلی خجالت میکشید که از اول با اکانت خودش بهم پیام بده و واسه همین با اکانت فیک اومد که نرم ابروشو پیش دوستای مشترکمون ببرم. وقتی میدید که من نسبت بهش گارد ندارم خیالش راحت تر شد و راحت تر باهام حرف میزد.
بعد از اون رفتیم بیرون یکم با همدیگه راه رفتیم تا رسیدیم به خونه ما. اونجا بوسم
1 531
از فروختن عکس پاهام تا ارباب شدن (۱)
#ارباب_و_برده #فوت_فتیش
سلام بچه ها میرا هستم 17 این داستانی که براتون تعریف میکنم برای یک سال پیشه (اواسط ) و هنوز هم ادامه داره. محتوای اروتیکش از وسطش شروع میشه و اولشو صرف توضیح دادن زندگیم و و اتفاقاتی که برام افتاد کردم.
این داستان برای مخاطب فوت فتیش و اسلیو هستش پس اگه علاقه ندارین نیاین تو کامنتا توهین کنین.
خب من یه چنل دیلی توی تلگرام دارم صدو خورده ای ممبر داره و با دوستام هرازگاهی توش کص میگیم. من داخل چنل لینک ناشناسم رو گذاشتم و عکسامو معمولا تو چنل پست میکنم.
یه روز دیدم یه پیام ناشناس برام اومده رفتم ببینم چیه دیدم یه نفر پیام داده “عکس پاهاتو میفروشی؟” اولش خندیدم به طرف چون فکر کردم ی نفر میخواد ایسگام بکنه ولی کم کم وا دادم گفتم اره بیا پیوی. طرف بهم پیام داد اسمش امین بود. ازم پرسید هر دانه عکسو چند میفروشم منم گفتم نمیدونم 100 تومن اوکیه؟ امین گفت اره اوکیه و بعدش برام یه عکس از یه دختره فرستاد گفت عکستو اینجوری بگیر هر وقت گرفتی برام شماره کارت بفرست.عکسه رو واستون میذارم واسه منم سخت نبود بگیرمش خونه تنها بودم سریع یه شلوارک تنگ تنم کردم ناخنامو لاک زدم و عکسه رو گرفتم. به امین پیام دادم که عکست امادست و واقعا انتظار داشتم الان ایسگام کنه بلاکم کنه یا غیبش بزنه ولی ازم شماره کارت خواست، حالا من دوباره اینجا یکم شک کردم که نکنه کلاهبردار باشه و نمیخواستم شماره کارت بدم😂آخر دل به دریا زدم گفتم به جهنم اگه واقعی باشه پول مفت میگیرم دیگه. شماره کارت رو براش فرستادم چند دقیقه بعد sms واریز برام اومد. پشمام ریخته بود که یه آدمایی پیدا میشن که پول بدن برای عکس پا ولی از طرفی تو کونم عروسی بود چون شوگرددی پیدا کرده بودم😂عکسو براش فرستادم و انتظار داشتم از این منحرفای حال بهم زن باشه و بگه “جووون سوراختو بخورم” یا “عجب رونایی داری” ولی خیلی مودبانه رفتار کرد عکسمو که دید گفت "خیلی قشنگ شده واقعا خیلی خوشگلی#34; و باعث شد یکم ازش خوشم بیاد. بعد از اون برام دو سه تا عکس دیگه فرستاد که براتون میذارم و گفت “هر وقت فرصت کردی اینارو بگیر بگو پولشو برات بزنم” تا اینجا من کم کم داشتم کراش میزدم رو امین چون قبلا تجربه شوگر ددی داشتن رو داشتم. یه بار دوستم که با یه مرد سن بالا تو رابطه بود بهم گفت امروز باهاش میرم دیت توام همراهمون بیا اونم میخواد دوست شو بیاره باهم آشنا شین. وقتی رفتم یه مرد چاق، طاس تقریبا ساله خیلی خییییییلییییی حشری بود که کل تایمی که من پیشش بودم یا میخواست بهم دست بزنه یا میخواست بحث رو سکسی کنه. منم بعد از اون دیگه باهاش نرفتم بیرون چون واقعا حالم بهم خورده بود.
رفتار امین رو که دیدم دلم خواست بیشتر بشناسمش ببینم طرف کیه به من پیام داده اصلا واسه همین گفتم از خودت بگو. امینم شروع کرد بیوگرافی نوشتن واسه من😂گفتش که تتو ارتیسته و تو یه استان شمالی زندگی میکنه (من تهرانم) ازش پرسیدم چند سالشه که گفت 19 :)))))) واقعا پشمام ریخته بود یه نفر که سه سال از من بزرگتره اینجوری شوگر ددی من شده باشه. خواستم چندتا عکس ازش ببینم که گفت فعلا نه بذار بیشتر اشنا بشیم :( منم ناراحت رفتم سراغ عکس گرفتن و همش داشتم فکر میکردم نکنه خیلی زشت باشه که نمیخواد برام عکس بفرسته.
آخر سه تا عکسی که میخواست رو براش فرستادم. صورتمو از روم عکسا برش میزدم چون نمیخواستم واسم دردسر بشه و واسه همین فقط رونام تو عکس بود و پاهام، که همیشه لاک داشتن (از بدنم بخوام بگم لاغرم ولی رونای خیلی تپلی دارم و می می هامم 70 هستن) عکسارو برای امین فرستادم و 300 برام کارت به کارت کرد. تو کونم خیلی عروسی بود چون اون موقع من زبان تدریس میکردم به بچه هایی که سطحشون مبتدی بود و حقوق آن چنان خوبی نداشتم با دلار 50 تومن من ماهی 8 میلیون می گرفتم و الان تو یه شب تقریبا 500 دراورده بودم. عکسارو که امین دید دوباره ریکشن بدی نداشت دوباره بهم گفت “پاهای خیلی قشنگی داری” و دیگه حرفی نزد. اینجا من داشتم یکم شک میکردم بهش چون انتظار یه ریکشن بهتر داشتم ازش چون سکسی ترین لباسامو پوشیده بودم (یه شورتک لگ تنگ که باسنم رو خیلی خوب نشون میداد و نیم تنه که چاک میمی هام توش معلوم بود) و بازم چیز خاصی بهم نمیگفت. این سری امین سر صحبتو باز کرد و اومد بهم گفت “عکسی که فیست توش باشه هم میتونی بگیری؟ بیشتر پول میدم بابتش” منم در جواب بهش گفتم که هرکی خواستی رو همونجوری که خواستی گرفتم نترس فیک نیستم که امین گفت میدونم فیک نیستی فقط دلم میخواد صورتتم ببینم تو عکسا. من که یذره تعجب کرده بودم گفتم باید بهش فکر بکنم و امین هم گفت که متوجهم و هرچقدر دلت میخواد بهش فکر کن. رفتم تو تخت بخوابم که گذرم خورد به اینستا و این سری پول داشتم هر چیزی که چشمم گرفته بود بخرم😭واسه همین با ذوق نشستم چندتا
1 531
…اون طبقه خونه وماشین و همون مغازه رو سند زدم به نامت…رفت تمام مدارکش رو آورد… بخدا دستشو بوسیدم.اونم چندبار…گفتم باهام کاری کردی بیشتر شرمنده ات بشم…
دو روز بعد با پرواز رفتیم شیراز.خونه دختر خاله اش…خانومه چقدر خوشگل بود اما روی ویلچر بود.دخترش اومد…دیدمش.فهمیدم از تیپ و هیکلم خوشش اومده…رفتیم اتاقش حرف زدن.ازم ۴سالی کوچیک تر بود.گفت مامانم چی بغیر من کسی رو نداره…گفتم مامان من چی اون هم بغیر من کسی رو نداره…گفت مامانت کجاست…گفتم الان پیش مامانته.گفت وای خاله رو میگی.گفتم من بجز اون کسی رو ندارم…پس باید هر دو رو کنار هم نگه داریم.گناه دارند…میانسال و تنها هستن…بیا بریم با ما زندگی کنید…گفت خب شما بیایید اینجا…گفتم هرچی مادرم بگه…ماه پری گفت…برای من فرقی نداره…خودت میشی مرد خونه و خرج همه رو باید بدی…گفتم نوکر ۴تاتون هم هستم…همون جا عقدمون کرد.و شدیم ساده و بی آلایش زن و شوهر…خونه ویلایی و بزرگ…مادر دختره که سیمین خانوم منه…بعد دوماه رفت پیش پسرش خارج…من هم دست زنم رو گرفتم اومدیم خونه ماه پری…ولی این رو بگم هر چند روز یکبار خودش مست کیر بود بهم کوس میداد.مخصوصا دوران بارداری خانومم.کمبود کوس نداشتم.۷۰سالش بود کوسش عین۱۷ساله ها بود…هنوزم هست ولی پیره…و دوست داشتنی، عاشق ۳تا بچه امه…در ضمن یادم رفت بگم…هنوز پدر مادرم بچه هامو و زنم ندیدن…برادرم با موتور تصادف کرد و واقعا ضربه مغزی شد…هر چی مادرم زنگ زد…نرفتم دیدنش…ولی واقعا از روزی که ماه پری برام دعا کرد.گفت پسرم دستتو به خاک بزنی طلا بشه…همینطوری شد…ممنونشم
نوشته: آریایی
1 531
ون افتادگی…مهربون…خانوم دکتر…اصلا باورم نمیشد…مغازه ام خوب می چرخید و زندگی به کامم بود…چندتا دوست دختر داشتم با ماشین پری جون رفت و آمد میکردم.بی برو برگرد هرروز میمیاوردمش بیرون میچرخوندمش…حتی توی مغازه کنار دوست دخترام مینشست میگفت میخندید… همه فک میکردن مادرمه،مونا چندباری اومد اما تحویلش نگرفتم…تابستون بود.شکر خدا نه کمبود کوس داشتم نه مال و منال…خودش میفهمید بغیر پری هیچکس رو دوستش ندارم.بقیه تفننی هستن…یکبار گفت آریا من پیرم پابند من نشو دوست داشتی ازدواج کن…گفتم ماه پری قشنگم من بهت قول شرف میدم تا آخرین لحظه عمرت و عمرم ول کن تو نیستم…اولا برای سکس باهات بودم.بعدش برای پول و سکس…ولی خدا میدونه الان عین مادرمی نباشی میمیرم…مواظبتم…چاکرتم نوکرتم…گفت خدا نکنه… هرشب بغلش میکردم میخوابیدیم…اون همه فامیل و بچه داشت کسی سراغش نمیومد…فقط همون دختره بهاره.گه گداری بهش سر میزد…دلتنگ بود اما حرفی نمیزد…فقط یکبار گفت پسره سرم کلاه گذاشت مطب منو ازم گرفت خودش مطب زد…من خول خودمو خونه نشین کردم…تازه فهمیدم متخصص پوسته،.گفت باید مطب بزنی.حیف تو نیست…گفت ابزار میخواد همه دست پسرمه،.چند روز بعد پسرش آمد مغازه من…گفت ببین من همه چی رو میدونم…من و خواهرام همه چی رو فروختیم غیر ساختمون مطب که مال خود مامانمه،حالا که با توست…خوشحالیم مواظبشی…از اول هم میدونستیم…حالا که تنها نیست…ولی همه داریم میریم…گفتم گناه داشت کاش با خودتون میبردینش…گفت خودش میخواد بیاد اختلافمون هم سر همینه…حالا که تو هستی و شوگر مامیت…گفتم دکتر بقران عین مادرمه…اگه یک شب نبینمش دلم میترکه،گفت باشه دمت گرم مواظبش باش…گفتم مطبش رو بهش برگردون بزار مشغول بشه دلتنگ نشه.گفت اتفاقا اومدم همین رو بهت بگم…بهم زنگ زده مطبش رو میخواد…نمیدونه داریم میریم…نمیخوایم بهش بگیم…ولی وقتی رفتیم تو بگو.گفتم مگه میشه بهش نگین…گفت نمیزاره گریه زاری میکنه…دق میده همه رو…سوییچ ریموت همه چی بهم داد.گفت پسفردا پرواز داریم.این فلش رو هم بهش بده…گفتم چشم…اون رفت و چند روز بعد من صبح بهش سوییچ ریموت ساختمون رو دادم.فلش رو هم دادم بهش…من احمق عقلم نکشید یکبار ببینم چی توی فلش هست…رفتم سر کارم…ساعت۱۱بهش زنگ زدم تا بیام برم دنبالش ببرمش مطبش رو ببینه…هرچی زنگ میزدم جواب نمیداد… برگشتم خونه طفلکی سکته مغزی کرده بود.از جوش و فشار زیاد…نازنین زن چند روز تویICUبود…براش پرستار۲۴ساعته گرفتم…بعد چند روز به هوش اومد…لخته خونی توی سرش بود نمیتونست حرف بزنه فیلم رو که دیده بود غصه خورده بود فشارش زده بود بالا…هرچی زنگ زدم بچه هاش بر نمیداشتن… تا اینکه زنگ زدم بهاره…این جنده نرفته بود ایران بود…تیز وبز اومد…بیمارستان…ولی حوصله موندن نداشت…تمام آخر تابستون و تمام پاییز نوکریش رو کردم…خودم پوشکش رو عوض میکردم.هر روز ماساژش میدادم توی بغلم حموم میبردمش…بهش میرسیدم.غذا دهنش میدادم…شروع کرد حرف زدن…و دست وپاش تکون خوردن…درست یادمه…برف میومد…برج۱۱بود.قشنگ حرف میزد.گفت آریا اون واکر رو بیار میخام راه برم…خلاصه بلندشد راه رفتن.و فیزیوتراپی رفتن…شب عید عین آهو راه میرفت۹ماه مریض بود…بردمش ویلای خودش…خوب چرخوندمش،.تمام۱۴روز عید مسافرت بودیم…منو برد کیش…بهترین هتل…خیلی حالش خوب شد…چندماه بود در مغازهام نرفته بودم.خدا میدونست دائما مواظبش بودم…یکبار پرسید آریا یکساله علاف منی خسته نشدی،گفتم ماه پری میدونی اگه طوریت میشد از غصه میمردم…نمیدونم مادرمی عشقمی زنمی،چکاره منی،فقط میدونم بد عاشقتم.گفت خودم فهمیدم…نبودی مرده بودم…تابستون بودگفت برو پاسپورت بگیر…گفتم چرا.گفت…چندماهی باید بریم آلمان میخام خوب خودمو درمان کنم.گفتم من چرا بیام…گفت از این به بعد پسرمی،،هرچی گفتم بگو چشم…برگردیم برات زن میگیرم…خندیدم.گفتم زن نمیخام.تو رو دارم…گفت فقط بگو چشم…چندماه اروپا بودیم…ایتالیا همکار داشت رفیقش بودن…چندبار اونجا منو فرستاد دیسکو وبار و کازینو…خوب کوس هایی گاییدم…از پدر مادرم خبری نداشتم.دوسال بود قهر بودم…خوش گذشت.خودشم خوبه خوب شده بود.برگشتیم ایران…زمستون بود.گفت آریا میخای همون دوست دخترت رو واست بگیرم…گفتم نه…اون چیه،؟گفت بهاره منو میخای،گفتم نق نقوست،قیافه میگیره…گفت راست میگی تو حیفی…گفت بیا بریم میخام ببرمت جایی یک دخترواسه تو بگیرم تک باشه…عین خودته مهربونه…گفتم کیه؟گفت دختر دختر خاله منه…شیرازی هستن…تک و ناز و خوشگل…گفتم از کجا میدونی شوهر نکرده…گفت من با مادرش مراوده دارم…طفلکی فلجه نتونست بیاد دیدنم…تصادف کرد فلج شد…گفتم باشه…ولی نه…گفت چرا،؟نه؟گفتم پری جون.منه یک لا قبا که آه در بساطم نیست.بیام کجا…تو نباشی فردا بچه هات منو عین دستمال کاغذی میندازنم بیرون…اونوقت دختره حیف میشه…گفت اولا که خودت باعرضه ای، دوما
1 531
نجوری که این خرج میکرد و به اکبر جوجه غذا نمیگفت… کل درآمد یک ماهه من برای یک شب این بود…دختره رو برداشتیم و رفتیم رامسر.خدایا معلوم نبود
ویلا بود قصر شاه بود.چی بود…خالی بود.و ریموت زد در باز شد…رفتیم داخل.زنگ زد.مسئول نگهداری ویلا.اومد گفت چرا تمیز نیست…گفت خانم جان.شما همیشه قبل اینکه بیایید خبر میدادین…ولی امروز چیزی نگفتین…دوساعت بیشتر طول کشید یارو با زن وبچه ویلا رو کردن بهشت…لامپها روشن و زیبا.شهر شلوغ…رفتیم کلی خرید کردیم و گشتیم…چه باغی داشت توی رامسر…شب برگشتیم ویلا.گفت بچه ها بریم توی آب… من موندم چی بگم.دختره گفت عزیز جون آخه.گفت آخه نداره من میگم…کسی نمیفهمه… ۳نفری با مایو رفتیم توی استخر زیبای آبگرم و مرتب…همش فک میکردم توی خواب هستم…نمیدونستم به کدومشون نگاه کنم.اما بیشتر حواسم به ماه پری بود…نمیخواستم موقعیت خودمو خراب کنم…دوساعتی توی آب بودیم.این شورت بهاره چسبیده بود به بدنش…چی کوسی داشت ناز و پهن…معلوم بود مو هم داره…نوک سینه هاش موقعی که اومدیم بیرون سرد شد برجسته شد…دوتایی چشممون به هم افتاد.ولی زود نگاهمو ازش دزدیدم…بعد شام به سرایدارش دستور قلیون و مشروب داد.تا ساعت۲نصف شب۳نفری حال کردیم.بلند شد رفت توالت نوه اش گفت…شوگر مامی خوشگل پولدار جور کردی برای خودت ها…گفتم مسئله من پولش نیست خدا میدونه از ته دل دوستش دارم.خیلی خوبه…گفت یعنی اگه اولش منو میدیدی،،باز هم مادر بزرگم رو انتخاب میکردی.گفتم خداییش به قیافه این میخوره مامان بزرگ تو باشه.این که از تو هم خوشگلتره.خنده تلخی کرد گفت برای پول زبون بازی میکنی.خیلی بدبختی،خیلی خجالت کشیدم…شایدم راست میگفت… ولی من از اولش هدفم کردن ماه پری بود نه پولش،خیلی به هم ریختم…پا شدم رفتم توی اتاق خواب…وقتی از توی سرویس اومد بیرون منو ندید…متوجه شدم با نوه اش داره جر و بحث میکنه…گفت مامانی این کیه با خودت راه انداختی آوردی این طرف اون طرف…گفت این همونه که وقتی همه گی رفتین…کیش منو نبردین…اگه این میشد میبرد… این همونه که اگه اون شب که همه توی این ویلا که مال منه جشن۴شنبه سوری گرفتین ولی مامان بزرگتون رو دعوت نکردین…اگه میشد با این میومدم…دختره ساکت بود.فقط گفت مامانی ببخشید.بخدا دایی و مامان مقصر بودن…گفتن همه جوون هستن مامان بهشون گیر میده…پری گفت الان که با ما اومدی توی استخر الان که با ما مست کردی که بهت گیر دادم…منه خانوم دکتر بازنشسته به چی گیر میدم…تازه فهمیدم این نازنین دکتر بوده مطبش رو یکساله به حرف پسرش جمع کرده…وقتی اومد توی اتاق خودش لخت شد.گفت آریا میخوام جوری منو بکنی که این دختره که نه…تموم شمال بفهمند دارم کوس میدم.خندیدم.بغلش کردم…واقعا اون شب خوب کوسی کردم…حال داد.دو روز بیشتر نموندیم… برگشتیم…ولی من و بهاره کم کم باهم دوست شده بودیم…برگشتیم.گفتم پری جون نوه ات پیشت هست دیگه من میرم…اتاق خودم شرکت…گفت عمرا که بزارم بری.دیوونه نصف این برج مال منه…اونوقت تو رو بزارم بری توی اون انباری بخوابی…برو تسويه حساب کن برگرد اینجا…یک طبقه میدم بهت مبله است…بشین توش.فقط این که رفت شبها بیا پیش من…گفتم چشم…رفتم پیش سینا و تصفيه کردم.ولی قرار باشگاه گذاشتم که شبها بریم تمرین…تعجب کرده بود.از تیپوتارم و ساعت و جواهرات گردنم…ماشین رو که دید کپ کرد…عمدا رفتم همون کافی شاپی که با مونا همیشه قرار میزاشتم…اونجا رو دوست داشت…زیاد میرفت اونجا.واقعا با دوستاش اونجا بود…کنار بار نشستم.۱قهوه دوبل سفارش دادم اول منو نشناخت… ولی بعدش که منو دید تعجب کرد…اومد جلو گفت این بار این لباسها مال کیه…قرض گرفتی، گفتم مگه به تو مربوطه.لباسها رو قرض گرفتم.ساعت و انگشتر و گردن بند هم قرضیه.یا ماشین؟وقتی نگاه کرد کف کرد…گفت پی اون روز…گفتم اون روز داشتیم همه با هم فروشگاه خودمون رو تمیز میکردیم… گفتم به هر حال همه چی تموم شد…تو پی کار خودت و من هم پی کار خودم…گفت ولی تو به من قول داده بودی…گفتم اون مال قبل اون سیلی بود…رفیقش گفت حقته.تا تو باشی زود قضاوت نکنی،بلندشدم.۱تراول۵۰تومنی پول قهوه اون موقع شاید۱۰سال قبل گذاشتم روی میز و گفتم بقیه اش مال خودت.بیشتر کف کرد…اومدم بیام بیرون.گفت آریا.راستشو بگو.گفتم مونا دیگه بین ما همه چی تمومه…من الان خودم دوست دختر جدید دارم…گفت دروغ میگی…گفتم تو فک کن دروغه…چند بار زنگ زد برنداشتم.دلم آروم شد…۲۰روزی از عید گذشته بود.توی بهترین نقطه شهر ماه پری گلم بهم ۱مغازه داد و تازه راه انداخته بودمش…هر شب خونه خودش بودم…آخه مگه میشه۱زن که داره میانسالی رو رد میکنه اینقدر خوشگل و تپل و ناز باشه…بخدا باورتون نمیشه همه الان فک میکنند برای پولش بوده…هر جوری دوست دارید فکر کنید ولی خدا که میدونه من چرا جذبش شدم.کوس سفید تنگ بدون لکه…کون تنگ ناز سینه ها بد
1 531
اومد.گفتم تو که نمیدونی این چیه اینجا قایمش کردی،گفت پس بخورش…چنان کوس سفید و تپلش رو خوردم که…مث فواره قسم میخورم مث فواره
از کوسش آب تراوش میکرد.سینه هاش چقدر ناز بودن…هرچی میخوردم مگه سیر میشدم…بلند شدم کیرمو در آوردم.نگاهش کرد گرفت دستش چندتا بوس از کیرم کرد و به سبک حرفه ای خوشگل خوردش.گفت بزار آبت بیاد خب…بدم نمیاد…قربونش هم میشم…چقدر ناز میخورد.تا جایی که میتونست میداد توی حلقش…گفتم خوب واردی ها…گفت توی ایتالیا یک خارجی مجبورم کرد به زور کیرشو بخورم…توی دیسکو گولم زد برد خونه اش اونجا خفتم کرد…ولی خوب منو گایید…یاد گرفتم چطوری کیر بخورم…آبم اومد ریختم دهنش…گفت بقیه اش برای بعد ناهار.گفتم نه سنگین میشم نمیتونم خوب بکنمت…بچرخ کون قشنگتو باهاش بازی کنم زود شق میشه…گفت پس صبر کن…رفت از توی کشوی میز عسلی کنار تختش یک کیر مصنوعی کوچولو درآورد.گفت با این کونم و سیخ کن دوست دارم.گفتم جانم باشه…بهم ژل داد و مشغول شدم…اینقدری این رو کرده بود کونش نسبت بهش خیلی عادت کرده بود…ده دیقه ای دوباره شق کردم…کیره تا نصفه بیشتر توی کونش بود…بلندشدم کیرمو داگی بود گذاشتم توی کوسش گفت نه نمیشه دوتایی نه…گفتم تکون نخور شوهرت هرچی گفت باید بگی چشم…گفت شوهر عزیزم گشاد میشم ها…گفتم باشه دوست دارم…دوتایی داخل بود.کیرم قشنگ کیر مصنوعی که توی کونش بود رو حس میکرد… این هم نق و نوق میکرد…تلمبه میزدم.و کیره رو درش نمیاوردم…داشت التماس میکرد… تا کشیدم بیرون اولش گفت آخ خوب شد…پشت سرش چند تا گوز هم داد.گفت دیدی خودت مقصر بودی، گفتم هیس هیچی نگو اگه نه دوتایی میزارم کوست ها…گفت باشه ببخشید…کمر نازک و باریکش رو گرفتم چنان محکم و سرعتی توی کوسش تلمبه میزدم که شلق وشلق صدا میومد.دراز کشیدم نشوندمش روی کیرم و سینه هاشو گاز میگرفتم. میبوسیدم.توی بغلم یهو ولو شد.به جان خودم فک کردم مرد…دلم داشت میترکید… گفتم پری جان ماه پری عزيز جان چکارت شد.محکم بغلم کرد بوسم کرد…بلند شد از روی کیرم…انگار یک کاسه فرنی چپ کردی روی شیکمم پر آب کوس غلیظ و سفت بود.ولو شد کنار تخت.گفت پسر جان الهی خیر ببینی…الهی دستتو به خاک بزنی طلا بشه…چیکار کردی با من که یک عمر آرزوش رو داشتم…هیشکی نتونسته بود باهام این کارو بکنه…آخ خدا جونم.شکرت…پاشد پشتشو بهم کرد و کیر کلفتمو کرد توی کونش و تا ته نشست روی کیرم…گفت بزار باشه تکونش نده…تا آبت بیاد.گفتم اینجوری شاید یکروز طول بکشه گفت بزار بکشه.مگه کونم رو دوست نداری،گفتم عاشقشم…هر چند ثانیه یکبار درش میآورد دوباره میکرد توی خودش و آخ و اوخ بلند میکرد.تا اینکه تمام آبم اومد و ریختم داخلش…برگشت بوسم کرد.و منو برد توی حمومش.یک ساعت بیشتر توی وان توی بغلم خوابیده بود…اومدیم بیرون ناهار خوردیم.گفت رانندگی بلدی،گفتم اره گواهینامه هم دارم…گفت پس یک چرتی بزنیم بریم خرید بعدشم…بریم شمال ویلای خودم…گفتم ایوالله خوب شد مرخصی گرفتم…گفت فک کردی دوباره میزارم بری اونجا پادویی کنی…گفتم پس چکار کنم.گفت مگه بلد نیستی حرفه ای چیزی برای خودت راه بندازی،گفتم من مدرک تعمیرکاری موبایل دارم ابزارشم دارم اما بابام سرم کلاه گذاشت پول پیش مغازه ام رو ازم گرفت داد داداشم…الانم پول پیش و دکور مغازه ندارم اگه نه کارش رو خوب بلدم…گفت غصه خوردی عزیزم.به جای ۱مغازه دهدتا بهت میدم.حالا بریم چرتی بزنیم.بعد…توی کونم عروسی بود…ساعت۵غروب بیدار شدیم…منو برد خیابون…چنددستگی لباس شیک برام خرید…حتی دست بند،ساعت و گردن بند طلا با ۱انگشتر زیبا.گفت هرچی رو فروختی اینو نفروش حتی بعد مرگ من یادگاری نگهش دار…گفتم خدانکنه.طوریت بشه…برگشتیم خونه.گفتم صبح بریم.امشب میخام بغلت بخوابم.بوسم کرد.گفت هر وقت توبگی…تانزدیک صبح توی بغل هم درد و دل کردیم.زندگی نامه خودمو براش گفتم…گفت تو با من باش ولی کسی نفهمه.بقیه اش با من…گفتم خیالت جمع…فردا صبح رفتیم پارکینگ ایوالاه یک شاسی کیا خوشگل سفید داشت…گفت این چندماهه استارت هم نخورده. بیا مال خودت…سوییچ داد گفتم بزار اول ببرمش سرویس و چکش کنم بعد بریم…دوساعتی طول کشید…برگشتم و تمیز شسته بودمش…ماشین مثل عروس شده بود…تا اومدیم از در پارکینگ بریم بیرون۱پریزاد دیگه دم در بود.گفت صبر کن…نوه اش بود بهاره…مث خودش فنچ قد کوتاه زیبا…دیدم دختره داره گریه میکنه…آورد سوارش کرد…گفت آریا جون این نوه خوشگل منه…بهاره…با مامانش همیشه قهره…اومده چند روزی پیش من…گفتم پس مسافرت کنسله،گفت نه۳تایی میریم…بهاره گفت.عزیز جون این آقا کیه.گفت این خوش تیپ خان…راننده منه.نگهبان منه.پسر منه…دوست پسر منه…آقای منه…همه چی منه…تو هم شتر دیدی ندیدی،خندیدم…دختره هم بالاخره خندید…ماه پری توی کارتمو پر پول کرده بود که هر کجا هرچی لازمه خودم بخرم.و خودم کارت بکشم…البته خودمم داشتم ولی ای
1 531
و گرفتم…میخواست از ترس سکته کنه…گفتم ساکت باش اگه نه کشتمت…دیوونه شده بودم و زده،بودم به سیم آخر،نق و نوق میکرد.دستمو از روی دهنش برداشتم گفت اگه جیغ بزنی کلکت رو میکنم…گفت بخدا منو نکش بیا هرچی پول وطلا بخای بهت میدم حتی دلار بهت میدم.با من کاری نداشته باش…گفتم کی پول خواسته…گفت پس چی میخای؟با دستم از پشت گوشت تپل کوسش رو محکم گرفتم گفتم کار منو فقط این کوس و کون تپلت راه میندازه…تندی به زور برگشت منو نگاهم کرد.گفت داری شوخی میکنی،؟گفتم نه چه شوخی شهوت که شوخی سرش نمیشه.گفت خب مثل آدم بگو چرا اینجوری کردی.گفتم پس همینجوری دمر باش تکون نخور.گفت باشه.زودی بکن برو.گفتم زودی زودی نکن…باهات کار زیاد دارم…تا شلوارشو کشیدم پایین خدا میدونه یک کون تپل و ناز و سفید نمایان شد.عین دروازه بهشت…کونشو بوسیدم.سرمو بردم لای کونش و لیسیدن سوراخ کون و کوسش…این از من بدتر شهوتی بود.گفت وای فدای پسر بشم من…کیرت برای من بلند شده بود.دلت منو خواست…گفتم آره خیلی نازی تو…گفت عزیزم خب بگو چرا بهم حمله کردی، فدات بشم…بخور تموم نمیشه دوستش داری گفتم خیلی…گفت فدای پسر بشم من.اخ بخورش جان بخورش…زبونمو دادم توی کوسش آبش اومد قورتش دادم.گفتم جان مث عسل بود.برگشت محکم صورتمو گرفت چنان بوسی ازم میکرد که نگو.لبهامو ول نمیکرد.گفت عزیزم خب چرا مامانو ترسوندی،گفتم خب اگه بهت میگفتم که بهم نمیدادی…گفت آریا چندشنبه اونقدری دلم مرد میخواست وای نمیتونستم به کسی بگم…گفتم جانم من هم دلم کوس میخواست… امروز دوست دخترم فهمید فقیر و بی کس هستم ولم کرد رفت دنبال زندگیش…گفت ولش کن حالا درسته مث دخترها نیستم ولی کارت رو راه میندازم… گفتم چی میگی رنگ و بوی کوس تپل و سفید تو با این سینه های بزرگت میخره تموم جوونی و کوس سیاه و سینه های ریز بی ریختش رو…سینه هاش رو در آورد گفت میخوری نشون.گفتم نیمی و پرسش…گذاشتم دهنم اینقدری خوردم ناله اش در اومده بود.چقدر بازوها و سر و گردنش و لیسیدم…مست شده بود.بلند شدم شلوارم رو درش آوردم.تا قد و بالای کیر بلند و کلفتمو دید.گفت ماشالله آخ دورت بگردم تا الان کجا بودی…میخواست بخوره…گفتم نه الان بخوری آبم میاد بذار بکنمت دلم کوس میخواد.گفت جان چقدر تو خوبی پسر.بیا بکن عزیزم بکنش…تف زدم با یک فشار کردم داخلش هرچی داد زد و دست و پا زد ولش نکردم و زور گایی تندتند گاییدمش.محکم بغلم کرده بود کوسش خیس شده بود و روی کیر منم خیس کرده بود…آبم اومد ریختم داخلش…گفت آفرین پسر…من که دیگه حامله نمیشه…آفرین… چندتا بوس داد.گفت ولی بعد چندین سال جرم دادی…نمیتونم تکون بخورم.عجب کیری بود…خوب هم زیاد هم کردی.افرین…لباس پوشیدیم.بغلش کردم.گفتم اسمت چیه خوشگله.گفت ماه پری، گفتم واقعا هم ماهی هم پری، خندید.بغلم بود…باز هم کوسشو مالیدم.گفتم سیر نمیشم ازین کوس.گفت عزیزم امشب مهمون زیاد دارم هنوزم خرید دارم.گفتم بگو برات بخرم…گفت آجیل و شیرینی تموم کردم میوه هام کهنه شدن.این آسانسور هم خرابه.گفتم جوش نزن…از این به بعد فقط زنگ بزن خودم…میشم شوهرت…خندید…فقط ۱بسته تراول۵۰تومن ۵میلیون داد به خودم.گفت این هم عیدی تو…بزار مهمونام برن بعد تازه میگم بیا پیش من…خلاصه اون روز کلی براش خرید کردم…و خوش گذشت…چقدر هم مهمون داشت.پسر بزرگش ۴۵سالش بود خودش۶۵سالش بود.پسرش خیلی عیدی بهتری بهم داد.نمیدونست ننه اش رو گاییدم…خیلی پول دار بودن…دو روزی گذشته بود یک شماره ناشناس بهم زنگ زد.شیفت کاریم نبود و خوابم میومد.چند بار زنگ زد…برداشتم با اخم و خشن گفتم بله…گفت عزیزم منم ماه پری اولش یادم نبود بعدش گفتن جانم خوشگل پری،گفت تنهام میایی پیشم میخام ناهار پیش من باشی،گفتم پری جون شیفت کاریم از ساعت۱۲شروع میشه نمیتونم بیام…گفت بیا ولش کن اونجا رو…دیگه نمیخواد بری اونجا بیا پیش خودم.گفتم آخه…گفت آخه نداره بجنب بدو.خوشگل خوشتیپ بیا…رفتم دوش گرفتم همه جا رو صاف و صوف کردم.ورفتم پیش سینا.گفتم سینا جون یادت میاد اول عید۱۰روز مرخصی داشتم نرفتم فقط۲روز مرخصی بودم…میتونی ۱هفته بهم مرخصی بدی…گفت به شرطی که بعد تعطیلات باهم بریم باشگاه.گفتم اون هم بروی چشم…۱هفته مرخصی گرفتم رفتم پیش ماه پری خوشگلم.بوی ناهارش توی ساختمون پیچیده بود…رفتم داخل جنده با تاب و شلوارک بود.باور کنید تا رفتم داخل دیدمش کیرم دوباره شق شد…در رو بستم اومد جلو دوباره لب تو لب شدیم…تا دست زد به کیرم گفت فدات شم این دوباره برای من راست شده.گفتم اصلا شک نکن…گفتم بقران تو از صدتا دختر و زن جوون خوشگل تری.تکی بخدا…مستقیم رفتیم اتاق خوابش.اول از زیر بغلهاش گرفتم مث عروسها روی دستم تابش دادم می خندید.درازش کردم روی تخت.گفت آریا جون بازم برام میخوری،،گفتم پس فک کردی الان میخام چکار کنمت.از روی شلوارکش کوسشو گاز گرفتم جیغ زد خندید.گفت دردم
1 531
رضا و برادراش یکجوری زدمش که شب عید کارش به،بیمارستان کشید.فقط به پدرم گفتم انشالله که ضربه مغزی بشی تا دیگه دروغ نگی…اون هم منو از خونه انداخت بیرون…شب عیدی به هر چی بگی قسم چون داد وبیداد شد و مردم همه فهمیدن چه خبره…تا صبح خونه رضا شون بودم.پدرش گفت پسر جان پدر تو آدم دروغ گو و خرابیه…دعوای ما هم سر یکی از دروغهای پدرت اتفاق افتاد…صبحش برگشتم تهران…ورفتم سراغ گودرز…بدبختی پشت بدبختی…رفیق خوبم بدون اینکه به من بگه چون میدونست ناراحت میشم…کوچ کرده بود…اروپا…در خونه اونها از غصه زیاد اول سال فقط اشک میریختم…تمام لوازم شخصیش رو داده بود به من.و از پدرش خواهش کرده بود که تا وقتی من دوست دارم،اونجا کار کنم.درست۸عید بود کم کم همه چی رو فراموش کرده بودم و دلم برای مونا تنگ شده بود.فقط تلفنی حرف میزدیم…دل و دماغ نداشتم…سال کیری و بدی رو شروع کرده بودم…مشغول کار بودم.اول صبح تمام پرسنل باید حتما توی نظافت فروشگاه شرکت میکردن…شرط اول و بی قید و بند قرارداد شرکتمون بود.من هم با چند نفر دیگه مشغول تی کشیدن کف فروشگاه بودم…اگه نه در اصل شغلم تحویل دار و حتی حسابداری و کارهای درست درمون فروشگاه بود…شانس تخمی من مونا و رفیقاش چندتایی خوشحال و خندون اومدن داخل فروشگاه من متوجه نشدم.چون کف خیس بود تا گفتم خانومها لطفا از این طرف رد نشین…منو دید کپکرد.حتی بعضی دوستاش مات موندن.خودمم بشدت خجالت کشیدم. تااونموقع نمیدونست من کارگر ساده یک هایپر مارکتم…همش فک میکرد شغل دولتی چیزی دارم…گریه کنون دویید بیرون…من تی رو انداختم و دوییدم دنبالش…دم در ماشینش دستشو گرفتم.گفتم عشقم صبر کن خواهش میکنم…نامرد جلوی بقیه رفیقاش محکم زد زیر گوشم.گفت بیشعور دروغگو…باغبون خونه ما از تو هم وضعش بهتره.چیزی نگفتم همه سوار شدن و رفتن…رفیقام همینجوری بهم نگاه میکردن…اون روز نتونستم کار کنم.حالم خراب بود.توی اتاقک خودم بودم و به بدبختیبدبختیهام فکر میکردم…دو روز بود نقشه میکشیدم اقلا دوباره سوییچ پژو رو از سینا داداش گودرز بگیرم برم سراغ مونا تا عشق و حالی بکنیم…ولی کلا از دستش دادم…خیلی خراب بودم.سینا اومد سراغم پسر گلی بود.تا منو دید.گریه ام در اومد.گفت داداش آریا ناراحت نباش خدا بزرگه…گفتم امسال یک کله دارم بد میارم.و کل جریان رو گفتم براش…ناراحت شد…گفت آریا چند وقتی فقط بشین پشت سیستم داخلی کار نکن…در ضمن بیا شبها با من بریم تمرین.مربی خصوصی،دارم اما تنها نمی خوام برم.بیا خرجت با من.سوییچ پژو فعلا دستت باشه…بیا چندتا خرید مشتری ها هست برسون…همه تو رو خواستن عیده مهمون دارند…گفتم نمیشه نرم.گفت برو بخدا هوای خودتم عوض میشه خوبه…عید هم عیدی زیاد میدن خوبه برات…ظهر رد شده بود ساعت نزدیک۲بود.همه رو رسونده بودم و همینجور که سینا گفت خیلی پول خوبی عیدی گرفتم…آخرین آدرس مال خانم کوکبی بود.پیر زن خوشتیپ و ناز بسیار پولدار.۶۵ساله جیگر مهربون.ولی اون روز روز سرحالی من نبود.طبقه۱۲برج زندگی میکرد… زنگ زدم بهش…گفتم سفارش هاتون رو میزارم توی آسانسور بردارید…گفت پسرم فک کنم دارند آسانسورها رو سرویس میکنند۴تاشون الان خارج از سرویس هستن.گفتم من نمیتونم این بارها رو بیارمشون بالا.وظیفه من تا دم در آسانسوره خودتون میدونید…میدم نگهبانی نگه داره موقعی که آسانسور درست شد براتون بفرستن بالا.گفت پسرم آریا جون تو رو خدا شب مهمون دارم…بیارشون بالا دیگه.در ضمن سرایداری هم نیستن مهمونی هستن و مرخصی هستن…التماس کرد و خیلی هم خرید داشت.بار اول بردم بالا تموم نشدن…دوباره برگشتم ۱۲طبقه مگه شوخیه…وقتی رسیدم بالا اینبار چادر سرش نبود.بقران اول فک کردم کس دیگه خونه است.چه کونی داشت یک شلوار استرج تنگ کرمی نازک تنش بود که شورت قرمزش دیده میشد.تاپ تنش بود سوتینش دیده میشد.از لای در فک کردم دختری عروسی کسی از فامیلشه…وقتی برگشت گفت بیا داخل پسرم کسی خونه نیست…بقران فقط چون میدونستم که سن و سالش زیاده و بهم میگفت پسرم نگاهش نمیکردم.ولی مگه میشد نگاه نکرد…کوس داشت به چه قلمبه گی…سینه هاش بزرگ و سر بالا انگار نه انگار پیره…خوشگل آرایش شده…فقط قدش کوتاه بود.رفتم داخل بردم تا دم آشپزخونه اش…خیلی خونه بزرگ و مجللی داشت…گفتم حاج خانوم اگه امری نیست من برم دیگه.گفت نه بشین خستگی در کن.تا بیام.رفت اتاقش در باز بود خم شد.از توی کیفش پول در بیاره.خدا شاهده اینقدری کوسش قلمبه بود کیرم در جا شق شد…حتی برای مونای جوون هم اینجوری نشده بودم…سفید بود خیلی قشنگ…فقط از چین و چروک غبغبش و بازوهاش بود که میفهمیدی پیر شده سن و سال داره…خم بود کونش ناز کمرش باریک کوس قلمبه زده بود بیرون.به پیر به پیغمبر اصلا نفهمیدم چکار میکنم.حواسش نبود رفتم از پشت محکم کمرش رو بغل کردم.ترسید جیغ بدی کشید.دمر افتاد روی تخت…دهنش ر
1 531
ماه پری، ماه واقعی
#شوگرمامی
سلام دوستان آریا هستم.سن و سالم مهم نیست.داستان واقعی خودمه.البته اسامی مستعار هستن.ولی از اول دوست داشتم کاش اسمم آریا میبود رزمی کار هستم…و از وقتی که یادم میاد کنار درس خوندن کار هم کردم…و خودم خرج خودمو در آوردم.و همین کارم باعث شد پدر مادرم زیاد به فکر آینده من نباشند.و هر جا مینشستند میگفتن ماشالله آريا زرنگه خودش بلده خرج خودشو در بیاره…دیپلم گرفتم و بعدشم دانشگاه آزاد شهر خودمون لیسانس گرفتم کار میکردم و ورزش هم کنارش…بعد خدمت ۲۵سالگی مسابقات کشوری رشته…مقام اول آوردم و توی تهران برای انتخابی تیم ملی باید تهران اتاق میگرفتم…چون جانداشتم.با یکی از بچه پولدارهای تهرانی رفیق شدم و هایپر مارکت بزرگ داشتن…اسمش گودرز بود خیلی کمکم کرد.و بماند که فقط توی اردو بودم و نتونستم هزینه سفر رو جور کنم.و راستش یکجوری زد و بند کردیم و جام رو فروختم به همین گودرز و به جای من اعزام شد و رید به مسابقات.ولی بهم جا داد شغل داد درآمدم بد نبود.منو با خودش پارتی مهمونی میبرد.الحق من هم رفیق خوبی بودم…پولدار بود.هم سایز بودیم لباساشو و فقط یکی دوبار میپوشید و بعدش میدادبه من.مشکل خورد و خوراک و جا مکان و پوشاک نداشتم…فقط پول جمع میکردم و داشتم دوره تعمیرات موبایل رو میگذروندم…توی یک پارتی با مونا بچه پولدار تهرانی آشنا شدم.بیشتر عاشق تیپ وتارم شد نمیدونست همه بهم رحم و روز شده.خودم پول ندادم.همه جا با گودرز با هم بودیم…چندباری با ماشین گودرز رفتم دنبال مونا و توی ویلای خود مونا اینها تنها بودیم…نیمچه سکسی هم کردیم…بیشتر لیسیدن بود…لاغر بود و کوسش سیاه بود.ولی چهره قشنگی داشت.من کم کوس و کون نکرده بودم.اما چون دیگه داشت سن و سالم زیاد میشد.دوست داشتم کیس عشقی خودم رو داشته باشم…توی فروشگاه سمت خوبی داشتم…ولی بعضی وقتها یک کاری رو گودرز بهم سپرده بود.اون هم رسوندن سفارش اینترنتی مشتریانمان رو…چون هم ماشینش دستم بود.هم بهم اعتماد داشت هم انعام خوبی بهم میدادن…دیگه مدرک تعمیرات موبایلم رو گرفته بودم.و ابزارم رو میخریدم…دوستانی که موبایل تعمیر کردن یا دیدن ميدونند که ابزار تعمیراتش بسیار گرونه…بقیه پولم رو میخواستم پول پیش کرایه مغازه رو بدم…که دوماهی به عید مونده بود.مادرم زنگ زد و گریه کنون که پدرم سر کار ضربه خورده سرش و ضربه مغزی شده باید عملش کنند پول نداریم.گفتم باشه زود میام…گفت نمیخواد بیایی فقط برامون پول بزن.۲۵میلیون هزینه عملشه…گفتم چه خبره ندارم مامان…گفت نکنه میخوای بابات بمیره.گفتم ماشینش رو بفروش مامان من میخوام مغازه بزنم پول لازم دارم…مادر جان چند ساله دارم کار میکنم برای چه روزی…نه زن دارم نه زندگی، گفت پدرت مهمه یا زن گرفتن و مغازه تو…و گوشی رو قطعش کرد…یک ربع بعد دوباره زنگ زد.گفت با بقیه بچه ها صحبت کردیم برگشتی عید خونه ماشین بابا رو به نامت بزنیم…ولی الان برای کارها مون لازمش داریم…گفتم باشه…دوستان اون زمان صفر پراید۳۵تومن بود.که۲۵برای مادرم فرستادم…گفتم خودمم زوده زودی میام…گفت نه نمیخواد تو الان بهترین کمک رو بهمون کردی…همون عید بیا…خلاصه که درست شب عید با بدبختی کلی هم چیز میز برای خونه گرفته بودم و دست پر از تاکسی پیاده شدم…سر کوچه…خوشگل و خوشتیپ… رسیدم برم خونه…که پسرهای اوس قاسم بنا همکار بابام که رفیق هم بودیم جلوی منو گرفتن…فحش دادن…با رضا بیشتر رفیق بودم گفتم…رضا دیوانه شدی داداش چند وقته هم رو ندیدیم دلم برات تنگ شده…چی میگی؟داش کوچیکش گفت این بدبخت که از چیزی خبر نداره…این رو هم شنیدم۲۵میلیون گاییدنش…ننه اش به رباب خانوم گفته بود اگه آریا برگرده نمیدونم جوابشو چی بدم…مات مونده بودم.رضا گفت فقط شانس آوردی آریا.گفتم رضا رفیقمی…اگه نه میدونی که دست خالی۳تاتون رو جر میدم.بزار برم خونه شب عیدی…آب دهنش رو قورت داد میدونست من از دعوا ترسی ندارم ولی رفیقام رو دوست دارم…وقتی رسیدم خونه پدرم سرحال و سالم توی خونه بود مادرم و بقیه کنارش…ماشین بابام هم دم در نبود.بعد روبوسی و سلام و احوال پرسی…گفتم مامان راستش رو بگو و بگو جریان چیه…نگو داداش من با پسر بزرگه و داداش رضا درگیر میشن و برادر من چندتا چاقوی بد به برادر رضا میزنه و دستگیر میشه و فقط شانسی که میارند.پسره نمرده بود…پدرم ۵۰میلیون دادگاه نرفته پرداخت کرد که برای آزادی پسرش که پرونده نشه و آقا بتونه درسش رو ادامه بده …پول که نداشته…۲۵میلیون منو گاییده بودن.و بقیه دیه رو از فروش ماشینی که قرار بود به من جای پولم بدن رو پرداخت کرده بودن…گفتم مادر هیچوقت نمیبخشمت من شب و روز ندارم و مثل بدبختها زندگی میکنم و لباسهای جوونهای مردم رو میپوشم…تا پول جمع کنم اونوقت شما پول منو گرفتین دادین به این مفت خور که زندان نیفته…برادرم بلندشد قلدر بازی گفت مفت خور خودتی…به جای
1 531
ه مقداری از آب کصش که از شورت رد شده بود رو مزه مزه کردم.
فریبا دو دستی دوتا ساعد من رو گرفته بود و با دستهاش فشار میداد. من هم شروع کردم با لبها و زبونم از روی شورت کصش رو براش خوردم. تا اینکه بالاخره صبرم تموم شد و دست انداختم شورتش رو کامل از پاش درآوردم.
حالا من بودم و فریبا، که جلوم روی زمین دراز کشیده بود و بجز یه سوتین صورتی رنگ (که نوک سینه هاش ازش بیرون بود!) هیچ چیز دیگه ای تنش نبود.
فریبا با نگرانی نگاهم کرد و گفت فرهاد من نمیخوام الان اون اتفاق اینجا و در این حالت برام بیفته.
گفتم منظورت اینه که نکنم توش؟ از صراحت کلامم یه مقدار جا خورد و خیلی آروم لب پایینش رو گاز گرفت و گفت:آره!
گفتم نترس، نمی کنم توش.
پاشدم و تمام لباسهای خودم رو درآوردم و لخت مادرزاد رفتم به سمت فریبای عزیزم. پاهای خوشگلش رو از هم باز کردم و رفتم بین پاهاش. و دراز کشیدم روش و بغلش کردم.
عطر خوش تنش، به همراه گرمای و لطافت پوستش داشت دیوانه ام می کرد. کامل روش دراز کشیدم و بغلش کردم و کیرم رو گذاشتم روی کصش. وزن بدنم رو انداختم روش و شروع کردم به مالیدن کیرم روی کس و چوچولش.
دیگه از خودم بیخود شدم و داشتم با تمام سلولهای بدنم فریبا رو حس می کردم و عطر تنش رو استنشاق می کردم، که متوجه شدم جفتمون داریم می لرزیم. کیرم به شدت شروع کرد به نبض زدن و توی سه تا حرکت رفت و برگشتی بعدی، گرمای آبم که اومده بود رو، بین پوست زیر شکم خودم و فریبا حس کردم.
اصلاً نتونستم از جام تکون بخورم. همونجوری که فریبا رو بغل کرده بودم، سرم رو بردم سمت گردنش و لبام رو گذاشتم روی گردنش (که حالا خیس عرق بود) و پنج شیش دقیقه همونجوری توی همون حالت موندم.
بعد پاشدم و لبهام رو چسبوندم به لبهای فریبا و لبها و صورتش رو بوسیدم. فریبا (که حالا لبهاش گرم تر از قبل شده بود) می خندید و می گفت چیکار کردی پسر خوب؟ اینجوری کمک می کنن؟
بهش گفتم اگه هر روز همین دستمزد رو بهم بدی، کلاً میام اینجا پیش تو کار می کنم!
پا شدیم و لباسامونو پوشیدیم و کارهای باشگاه رو انجام دادیم و پیتزا هم خوردیم و اون روز پنجشنبه، شد بهترین و لذت بخش ترین و دلپذیر ترین روز عمر من!
نوشته: فرهاد
1 531
واسه همین سر حرفو باز کردم و پرسیدم امروز کسی نمیاد کمک؟ فلان؟ که فریبا گفت نه بابا کسی اینجا به من کمک نمی کنه و خودم باید تنهایی همه این کارها رو بکنم و فلان کار مونده و این چیزا.
بهش گفتم ببین من امروز کار خاصی ندارم. میخوای من بمونم اینجا کمکت کنم؟ گفت نه بابا زحمت میشه و شروع کرد به تعارف کردن. تا اینکه گفتم یه پیتزا بگیری بخوریم، من تا شب اینجا برات کار می کنم!
شروع کردیم به کار جابجایی و چیدمان وسایل باشگاه، و من هم به هر بهونه ای شده بود سعی می کردم در حین کار یه جوری دستمو بزنم به دستش یا بدنم رو بمالم بهش.
آروم آروم متوجه شدم که خودش هم داره توی این تماسها باهام همکاری های خفیفی می کنه! اما اینجوری دو هزار سال نوری طول میکشید تا بشه کاری انجام داد.
تا اینکه توی یکی از لحظاتی که داشت به یکی از شوخی های من می خندید، یهو دستش رو گرفتم و گفتم فریبا، امیدوارم از دستم ناراحت نشی، اما خیلی وقت بود که میخواستم بهت بگم دوستت دارم!
فریبا یهو یه مقدار جا خورد و یه خنده ای کرد و گفت حالا بعد از این همه وقت، الان یادت افتاده اینو بهم بگی؟ و سریع رفت یه وسیله رو برداشت تا ببره توی سالن اصلی.
بعد همینجوری که داشت میرفت، یهو وایساد، سرش رو برگردوند و با اون چشمهای دوست داشتنیش بهم خیره شد و خیلی آروم پرسید: حالا واقعاً دوستم داری؟
من هم دیدم فرصتی بهتر از این گیرم نمیاد، سریع رفتم جلو و وسیله ای که توی دستش بود رو گرفتم و گذاشتم زمین. بعد دوتا دستاشو گرفتم توی دستام و گفتم: جدی جدی خیلی دوستت دارم!
با گفتن این جمله، حالش یه مقدار تغییر کرد. زل زده بود بهم و با در حالی که لبهاش نیمه باز بود، داشت با دقت و جستجو، اجزای صورت من رو برانداز می کرد.
من هم آروم رفتم جلو و صورتم رو به صورتش نزدیک تر کردم . فریبا ناخودآگاه یه مقدار لبهاش رو بازتر کرد و زل زد به لبهای من.
و من در حالی که باورم نمی شد، چشمام رو بستم و لبهام رو گذاشتم روی لبهای فریبا. از شدت هیجان، لبهاش یخ کرده بود!
دیگه لبهاش رو ول نکردم و شروع کردم به بوسیدن و خوردن لبهاش. و دست انداختم پشتش و کامل بغلش کردم.
آروم آروم دستم رو بردم پایین تا رسیدم به کونش. کونش رو محکم به سمت خودم فشار دادم که بدنش بچسبه به کیرم. یه لحظه جا خورد و اومد یه چیزی بگه یا حرکتی بزنه که من لبهام رو قفل کردم روی لبهاش و فریبا هم خودش رو ول کرد توی بغل من.
یه مقدار همونجوری وایساده لبهاش رو خوردم و سفت بغلش کردم که از حالت تدافعی در بیاد بیرون.
بعد دستش رو گرفتم و بردم روی یکی از این کفپوش های فومی خوابوندمش روی زمین و خودم هم کنارش دراز کشیدم.
چشمهای خوشگل فریبا از شدت هیجان و شاید تعجب گرد شده بود و داشت تمام حرکات بدن من رو می پایید. همونجا روی زمین بغلش کردم و دوباره لبهام رو قفل کردم روی لبهاش و کیرم رو چسبوندم به رون پاش. (با دوتا شلوار فاصله!)
و دستم رو بردم سمت سینه اش و یکی از سینه هاش رو آروم گرفتم توی دستم (از روی لباس!) و وقتی دیدم اعتراضی نداره، دوتا دکمه بالایی مانتوش رو باز کردم و سرم رو گذاشتم بین دوتا سینه هاش. دوتا سینه ی نرم و سفید و خوشبو و به شدت زیبا. دست کردم و نوک سینه هاش رو از توی سوتینش آوردم بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش.
فریبا با یه حالتی که خودشم نمیدونست چیکار باید بکنه، انگار که باورش نشده بود ولی خوشش هم اومده بود، شروع کرد سر من رو به سمت عقب فشار دادن (که مثلاً نکن، ای وای چیکار داری می کنی!) اما من دیگه نوک سینه اش توی دهنم بود و مطمئن بودم که آره، تمومه! آره من راضیش کردم و الان واقعاً فرایند کردن فریبا شروع شده!
یخورده که به این وضع عادت کرد، دستم رو از روی شلوار بردم سمت کصش و آروم دستمو گذاشتم روی کصش و شروع کردم به مالیدن. و کیرم رو هم (همچنان با فاصله دو تا شلوار!) داشتم می مالیدم به رون پاش. کیرم داشت به شدت نبض میزد و کم مونده بود همونجوری آبم بیاد.
به همین خاطر کیرم رو کشیدم عقب و پاشدم نشستم و همه دکمه های مانتوش رو باز کردم. بدنش حتی از چیزی که توی تصوراتم بود هم زیباتر و خوشبو تر بود. ناف و شکمش رو بوسیدم و دست بردم که دکمه شلوارش رو باز کنم که فریبا دستمو گرفت!
گفت چیکار داری می کنی؟ گفتم کاری که تو نخوای رو نمی کنم عزیز دلم، خیالت راحت!
فریبا گفت: ببین من دخترم ها، مواظب باش کار دستمون ندی!
گفتم چشم، و دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو درآوردم. یه شورت نخی سفید با تصویر چاپی یه حلزون پاش بود!
حالا دیگه می تونستم بوی کصش رو احساس کنم. کصش قسمت پایینی شرتش رو کاملاً خیس کرده بود. معطلش نکردم و سرم رو بردم لای پاهاش. رون های نرم و سفیدش چسبیده بودن به دوطرف صورتم و بوی خوب کصش مشامم رو پر کرده بود. زبونم رو از روی شورت کشیدم روی کصش و ی
1 531
سکس با خوشگل ترین همکار دنیا
#رمانتیک #همکار
سلام
(اول از همه بگم که با توجه به قوانین سایت، همه اسامی این داستان مستعار هستن)
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم، داستان وارد شدن من به یکی از خوشگل ترین دخترهاییه که توی زندگیم باهاش برخورد داشتم.
میدونم براتون مهم نیست، اما من فرهادم و توی یه شرکت نرم افزاری کار میکنم!
قضیه از اونجایی شروع شد که فریبا اومد و توی شرکت ما استخدام شد و با من همکار شد.
فریبا یکی از اون دختر خوشگل های خوشتیپ و باحال و خوش اخلاقی بود که همیشه توی زندگی دلم میخواست با یکیشون دوست بشم. نه تنها خوشگل و خوش تیپ، بلکه اهل کتاب خوندن و یوگا و سفر و این جور چیزها هم بود.
روز اولی که من فریبا رو توی شرکت دیدم، با خودم گفتم این تا الان کجا بوده که من پیداش نکرده بودم؟
از شانس خوب من، مدیرمون فریبا رو که تازه استخدام شده بود، نشوند کنار من که من زیر و بم کار رو بهش یاد بدم و با نرم افزارمون آشناش کنم. من هم که این شانس خوب رو باورم نمیشد، از خدا خواسته نشستم پیش فریبا و دوستی و رفاقت و همکاری ما از همین روز شروع شد.
توی یک سال اولی که با هم همکار بودیم، میز هامون کنار هم بود و من با نهایت ادب و احترام و البته قلبی که برای فریبا می لرزید، باهاش برخورد می کردم. فریبا هم گرم و صمیمی با من برخورد می کرد و رابطه ی دوستانه و خوبی با هم داشتیم. البته این رابطه در ظاهر دوستانه و محترمانه بود، چون من توی ذهنم نمی تونستم از فکر نزدیک تر شدن به فریبا و تبدیل رابطه همکاری به رابطه خصوصی، بیرون بیام.
هر روز که با اون چشمهای عسلی براقش به من نگاه می کرد و سلام می کرد، دلم میخواست لبهام رو بذارم روی لبهاش و بغلش کنم و بچسبونمش به دیوار شرکت و تا میتونم لبها و گردن و بدنش رو بخورم. اما دریغ از آبروداری و همکارهای خاله زنک! از ترس آبرو و از ترس خاله زنک بازی های سایر همکاران، هیچوقت نذاشتم این علاقه و کشش من، خودش رو نشون بده.
حالا قشنگی قصه من و فریبا از اینجایی شروع میشه که فریبا بالاخره مدرک مربی گری یوگا رو گرفت و افتاد دنبال اینکه باشگاه یوگا تاسیس کنه.
فریبا طبقه پایین یک آپارتمان اداری رو اجاره کرد و شروع کرد به پول جمع کردن برای تجهیز اونجا. و هفته ای یکی دو روز رو نمی اومد شرکت و می رفت سراغ باشگاهش.
تا اینکه یه روز اومد و به من گفت فرهاد من میخوام توی باشگاه دوربین مداربسته و کمد با قفل برقی و این جور چیزها نصب کنم. کسی رو سراغ داری بیاد این کارها رو انجام بده؟
من با یکی از دوستان صحبت کردم و قرار شد من برم نقشه باشگاه، متراژ، تعداد دوربین های مورد نیاز و تعداد باقی تجهیزات رو محاسبه کنم و بهش اطلاع بدم، تا این دوستمون به ما قیمت بده.
باز برای اینکه بچه های شرکت توی کارمون فضولی نکنن، من باهاش قرار گذاشتم که یه روز پنجشنبه که شرکت تعطیله، من صبح برم باشگاه پیش فریبا.
حالا منه دیوونه مگه میتونم مثل آدم به این موقعیت فکر کنم؟ همش داشتم تصور می کردم که اولین باره که فریبا رو بیرون از شرکت ملاقات می کنم. ضمن اینکه این ملاقات توی یه محیط بسته و خصوصی هم هست! از فکر کردن به این موقعیت، ضربان قلبم شروع می کرد به تند تند زدن و کیرم هم تبدیل شده بود به برج میلاد!
اما عقل و منطق و آبرو حیثیتی که داشتم مانع از این می شد که به این موقعیت به چشم یک موقعیت واقعی نگاه کنم. و با خودم فکر می کردم که الان اگر برم اونجا، حتماً خواهر و برادرش، و یا کارگر و نصاب و یه کسی اونجا هست و من و فریبا عمراً اونجا تنها نخواهیم بود.
ضمن اینکه اگر تنها می شدیم هم، خب چی؟ یهو ممکن بود چه اتفاقی بیوفته؟ گیر کنه توی ماشین لباسشویی؟
به هر حال روز پنجشنبه موعود فرا رسید و منم خوشتیپ کردم و ادکلن زدم و شال و کلاه کردم و رفتم به آدرسی که فریبا داده بود. رفتم و زنگ زدم و در رو باز کرد و رفتم داخل.
باورتون نمیشه چی می دیدم. واقعاً انتظار داشتید چی ببینم؟ فریبا با یه مانتو و شلوار معمولی اونجا وایساده بود و دور و برش پر بود از مت یوگا و از این توپ بزرگ و دمبل زنونه و این خنزر پنزرها.
اما صورتش مثل همیشه، مثل ماه می درخشید و اون دوتا چشم عسلی خوشگلش توی پوست صاف و سفید صورتش، مثل دوتا تیکه مربای خوشمزه وسط ظرف خامه به نظر می رسیدن.
آستین های مانتو رو تا آرنج داده بود بالا و من برای اولین بار داشتم پوست سفید و حشری کننده ی دستش رو می دیدم.
سلام کردم و با یه لبخند گشاد جواب سلامم رو داد و خیلی دوستانه و صمیمی و عادی دعوتم کرد که برم قسمت های مختلف باشگاه رو ببینم و اندازه گیری کنم و این داستانها.
اما من به تنها چیزی که فکر نمی کردم اندازه گیری بود. دیگه یه عالمه افکار شیطانی اومده بود توی سرم! با خودم گفتم کمترین کاری که میشه کرد اینه که یه جوری بوسش کنم حداقل.
از طرفی هم نگران بودم که نکنه کسی سر برسه.
1 531
ش که کدوم رو بپوشم.
حقیقت به دلم بود پاچه دار رو بپوشم.
اما گفت جوونم بهت. اون اسلیپه رو بپوش. ولی قول نمیدم حامله نشی و خندید.
منم به هوای لمس بدنش ادای طلبکارا رو در آوردم و دویدم سمتش.
باهم سرشاخ شدیم و زورش بیشتر بود و خودش رو انداخت روم. پاهاش وسط پاهام بود و بدن لختش چسبیده روی من بود. گفت بگو غلط کردم. گفتم غلط کردی. گفت نه بگو غلط کردم و میدونستم تا وقتی نگم خودش رو میمالونه به من.
انگار کیرش داشت به خودش حجم میگرفت و منم بیشتر خودمو بهش فشار میدادم. نفسش تو صورتم بود و گوشم رو گاز گرفت. گفت دارم برات و ولم کرد و رفت سمت اتاقش.
نمیدونم ادامشو بگم یا نه.
اما میدونم که این واقعیت زندگی منه.
من حقیقت گی نیستم و حتی به خانواده رنگین کمونی ها هم خیلی اعتقاد ندارم.
علاقه ام ازدواج با یک دختر خوشگل و تشکیل زندگیه.
اما بخش مهمی از روزهای من اینطور گذشته و شکل گرفته. فعلا.
نوشته: دیار
1 531
منِ او
#همکلاسی #خاطرات_نوجوانی #گی
من مهدی ام. روحیات درونی من، باعث این میشه که خیلی با وجدان راحتی این متن رو ننویسم. اما حالا که مینویسم پس باید با خودم این رو همیشه به همراه داشته باشم که من یک داستان اروتیک نوشتم.
سال دهم انسانی بودم. وارد مدرسه ای شدم که هر جوری بهش نگاه میکردی دیواراش شبیه یک زندان بود! وقتی وارد شدم به خاطر امتیاز بندی و جابهجایی خونمون هیچکسی رو نمیشناختم. ولی رفتارها نشون میداد که قبل تر با همدیگه یک آشنایی داشتن و یا رفیق بودن.
از خودم میگم و واردش میشیم.
اون موقع قدم ۱۷۶ و وزنم تقریبا ۸۰ بود ، بدن پر مویی ندارم و پوستمم سفیده. البته پوست بدنم از چهره ام سفید تره.
سر کلاس افتادم اولین نیمکت و کنار یه پسری که صورتشو روی نیمکت گذاشته بود و خیلی خوشگل خوابیده بود، نشستم.
لبهای قلوه ای و مژه های بلند و زیادش با دماغ قلمیش اجزای صورت مثل ماهش بود و انگشتهای لطیف دستش نشون میداد. زبر و سفت نیست.
البته لبخندی که توی چهره اش داشت. دنیایی بود برای خودش.
چیزی نگفتم تا وقتی که بیدار شه اما احساس میکردم جای خوبی نشستم. انرژی و حسش واقعا مثبت بود.
نمیگم چطوری اما خیلی نگذشت که وقتی وارد مدرسه می شدیم با هم میومدیم و وقتی برمیگشتیم با هم برمیگشتیم. تا اینکه درونم احساس کرد امیر تو زندگی من، با همه رفیقام فرق داره. اون را به جای همه کسانی که دوست نمیداشتم، دوست داشتم. به جای همه کسانی که بهشون فکر نمیکردم، بهش فکر میکردم.
وقتی سر کلاس میرسیدیم توی نیمکتی که میشستیم اینقدر به هم نزدیک بودیم که از رونمون گرفته تا ساق پامون خیلی وقت ها به هم میچسبید. خیلی وقتها دستهای منو میگرفت و خیلی وقتها هم به هوای اینکه خسته ام، رون پامو مینداختم روی رون پاش و تا جایی که میشد خودمو جلو میدادم تا پاهاش به جاهای خوشگل و نیمه ممنوعه ام نزدیک تر بشه. اونم چیزی نمیگفت و گاها با تکون دادن پاش یه ریتمی به داستانمون میداد. یه وقتایی هم که روش میشد یا حوصله شو داشت رونم رو نوازش میکرد، خصوصا زنگ های ورزش و وقتهایی که کلی خودمو با ذوق شب قبلش لیف میکشیدم و شیو میکردم و با لباس ورزشی که شورت و ساق کوتاه بود کنارش می نشستم تا بهش بگم چه موهبتی کنارش نشسته. روزای اولی که میشستم از بقیه تیکه میخوردم و از اون چیزی نمی شنیدم اما اون هم خیلی دیر نشد که وارد بازی آروم بدون هیاهو خودش شد.
جون… اگه این رونه، پس کون چیه!
اگه این پسره پس دختر چیه! و رد انگشتاش روی پوست بلوریم میموند.
منم سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم اما اون ادامه میداد که شیو کردی یا همینجوری مو نداری. منم میگفتم نه مو ندارم.
و قربون صدقه ام میرفت. اما بیشتر از این ادامه نمیداد.
هفته بعدش هم با شورت ورزشی کوتاه تر و آزادتر اومدم و حین درآوردن شلوار سعی کردم پشتم به سمتش باشه و تعادلم رو به هم بزنم. وقتی خوردم زمین از قصد میگفتم خیلی درد دارم و زانوم درد گرفته. سر کلاس موندم و امیر رفت پایین. ضدحال بدی خوردم اما بعد چند دقیقه برگشت و گفت بهتری؟!
… نه اصلا … خیلی درد میکنه. نمیدونم چی شد آخه
… اوووم قربونت برم بیا ببینم
… امیر هم شروع کرد به مالوندن پام و شوخی میکرد و بعدش گفت پاتو بنداز روی پام که دردش کمتر بشه.
منم پامو انداختم روی پاشو سعی میکردم پاچه شورت ورزشیم بالاتر بره. اونم آروم میمالید و چیزی نمیگفت. فقط دستشو یکم میبرد زیر شورتمو و رونم رو میچلوند.
… میخوام برم استخر! برات خوبه. بچینم بریم؟!
… عاا استخر! بریم. کی؟
… همین امروز بعد از ظهر بریم مایو هارو برداریم و بریم.
… باشه ولی بذار بهت خبر میدم
… پس ۴ دم خونمون باش. باشه دیر نکنیا…
خودم رو سریع رسوندم خونه و رفتم حموم، هرچقدر میتونستم با لیف و صابون خودم رو شستم و توی آینه به خودم نگاه میکردم. یکمی شکم داشتم ولی چیزی نبود و انصافا از خودم لذت میبردم ولی نمیدونستم امیر چه بدنی داره. فقط میدونستم مثل بقیه پسرها یکمی ساق پاهاش مو داره که اونم کرکی بود و رنگ موهاش به قهوه ای میزد بیشتر.
دوتا مایو داشتم یکی اسلیپ و حرفه ای بود و اون یکی پاچه دار و معمولی. جفتش رو برداشتم و با یه شلوار و تیشرت پنبه ای رفتم دم خونشون.
… بیا بالا
… نه پایینم ، بیا بریم
… سانس پنج و نیمه ، بیا فعلا بالا تا بریم.
رفتم بالا. بلند گفت صبر کن دارم مایوم رو میپوشم.
… اسنپ بگیرم بریم؟
… نه صبر کن.
به فکرم افتاد که ازش بپرسم کدوم مایوم رو بپوشم که جفتشون رو درآوردم و صداش زدم. با همون مایویی که پوشیده بود، بدون تیشرت از اتاقش اومد بیرون و زیباییشو به رخم کشید. چیزی نتونستم بگم. زیر پوستش گوشت بود و استخونی نبود. شکم نداشت اما سیکس پک هم نداشت ، جز یه قدری ساق پاش موی دیگه ای نداشت که اونم قشنگ بود و نشون میداد مرد این داستانمون کیه. گندمی تر از من بود و صدام لرزید و گفتم به
1 531
زیهای سکسی خودش بوده و خیلی دلسوزانه فقط سعی داشت من حال خوبی داشته باشم.
وقتی شیوا دید اینطوری احساساتی شدم، منو برد توی اتاق و خوابیدیم روی تخت. منو محکم گرفت تو بغلش و منم سرمو گذاشتم روی سینهاش و خوابیدم.
فردا صبحش بیدار شدم. و طبق معمول قرار بود برم مدرسه ولی شیوا گفت نمیخواد امروز بری و خودم زنگ میزنم اجازهاتو میگیرم.
خلاصه اون روز موندم خونه پیش شیوا و تا ظهر همینطوری در مورد اتفاق دیشب سوال پیچش میکردم و داشتم دنیای جدید خودمو کشف میکردم.
تا نزدیک ظهر اینقدر، وقتی شیوا تو آشپزخانه مشغول آشپزی بود، اینقدر بغلش کردم و روی بدنش کنجکاوی کردم که کیرم دوباره راست شد. و همین باعث شد که خاله شیوا تصمیم بگیره قبل از اینکه مامان اینا برگردن، یه صحبت جدی باهام بکنه و این موضوع رو تحت کنترل خودش دربیاره. تا اون روز خیلی محتاط عمل کرده بود و هیچکس متوجه نشده بود. اما دیگه موضوع خودش نبود و باید مطمئن میشد یکی از اون کارایی که میکردم رو جلو کسی دیگه انجام ندم.
و راستش اگه بخوام بگم اولین سکس من کی بوده، میگم بعد از ظهر همون روز. که البته به خاطر اینکه این قسمت طولانی نشه، اگر بازدید زیاد داشت، تو قسمت بعد تعریف میکنم براتون. البته که رابطه من و شیوا ادامه داشته تا الان و هر فرصتی گیر بیاد، هرچند کوچک، باهم سکس میکنیم. پرده بکارتش هم خودم از بین بردم که ماجرای اونم جذابه.
دوستان، این ماجرا 98 درصد واقعی هست. اون دو درصد هم بخاطر اینکه ممکنه حافظه ام یاری نکنه و چیزی رو اشتباه تعریف کنم میگم. به هرحال از سر بیکاری تو پادگان تصمیم گرفتم براتون بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. اگر استقبال بشه قسمت بعدی زودتر میاد.
نوشته: merfun
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
