en
Feedback
𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 📝

𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 📝

Open in Telegram

•انجمن قلم سآزآن• اولین انجمن رمان bdsm , lgbt با تاریخچه‌ی ده سال🌻 •روشا https://t.me/harfmybot?start=5438242695 •نگاره https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-kAq63rdNMB •بانو https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-SGK6mcRPi5

Show more
4 165
Subscribers
-424 hours
+317 days
+12030 days
Posts Archive
با کابوس از خواب می پرم ، ساعت ۶ صبحه … بهش نگاه می کنم . چشمهاش رو برای لحظه ای باز می کنه . آروم می گم : اگه می خوای بری ، برو … من دیگه اصرار نمی کنم ، می دونم خسته شدی ، به خاطر من دیگه نمون . نفسی می کشه ، ساعت ۱۱ صبح روی مبل با اون نشستم . دستهاش سرد شده ، اون هست اما نیست . ( این قسمت در رمان پلاک ۱۳ نوشته نشده اما دلیل نوشتن رمان پلاک ۱۳ تا ابد به خاطر فیدو جان بوده و هست )

پیوند یافتگان ماه | آموس میان درخت‌ها پیدایش کردم. همان‌جا ایستادم. میلو چند قدم آن‌طرف‌تر بود؛ خیس از باران، گل تا زانوهایش نشسته بود و خون خشک‌شده‌ای گوشه‌ی لبش داشت. نگاهم کرد. ــ آموس... جواب ندادم. چند قدم به طرفش رفتم. آن‌قدر نزدیک شدم که مجبور شد سرش را بالا بگیرد. نگاهش کردم. ــ راه بیفت. بعد از کنارش رد شدم. چند ثانیه طول کشید تا صدای قدم‌هایش را پشت سرم بشنوم. ــ آموس، صبر کن... ایستادم. برگشتم. ــ تو فرار کردی ناامیدم کردی. این هفت روز کجا بودی؟ ــ من... ــ سؤال سختی نیست. ساکت ماند. نگاهم پایین رفت؛ لباس پاره، زانوی زخمی، دست‌هایی که هنوز می‌لرزیدند. دوباره به چشم‌هایش نگاه کردم. ــ با کی بودی؟ ــ هیچ‌کس. ــ دروغ نگو. صدایم بالا نرفت. لازم هم نبود. میلو لب‌هایش را روی هم فشار داد. ــ تنها بودم. چند لحظه نگاهش کردم. بعد خندیدم. کوتاه. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. میلو یک قدم عقب رفت. دستم در هوا ماند. چند ثانیه بعد پایین افتاد. انگار مه تمام سرم را پر کرده بود. پوچی و بلاتکلیفی. ــ برمیگردیم قصر. ــ نمی‌خوام برگردم. این بار مستقیم نگاهش کردم. ــ دیگه قرار نیست چیزی بخوای. سکوت. میلو نگاهش را دزدید. ــ نمیتونستم پیشت بمونم چشم‌هایم روی صورتش ماند. مکث کردم. ــ دیگه حوصله‌ی تکرار این هفت روز رو ندارم. رنگ از صورتش پرید. چرخیدم. ــ راه بیفت. چند قدم برداشتم. پشت سرم صدای آهسته‌ی قدم‌هایش آمد. کند. مردد. ایستادم. ــ سریع‌تر. صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد. وقتی کنارم رسید، بدون اینکه نگاهش کنم، شنالم را روی سرش انداختم. ــ سرت رو بپوشون. ــ خودت خیس می‌شی. ــ میلو. ساکت شد. سوار اسب شدم و دست میلو رو هم کشیدم و جلوی خودم نشوندم چند دقیقه بعد صدای خیلی آرامش را شنیدم. ــ فکر کردم دیگه دنبالم نمیای. ــ من هم همین فکر رو می‌کردم. وقتی به دروازه‌ی قصر رسیدیم، دستش را از شنلم جدا نکرد. من هم چیزی نگفتم. فقط دروازه که بسته شد، برای اولین بار برگشتم و به صورتش نگاه کردم. ــ اگه دفعه‌ی بعدی وجود داشته باشه... مکث کردم. نگاهم روی چشم‌هایش ماند. ــ قبل از اینکه ناپدید شی، مطمئن شو که من پیدات نمی‌کنم. میلو آهسته پرسید: ــ و اگه پیدا کردی؟ نگاهم سرد ماند. ــ اون‌وقت دیگه انتخاب با من نیست ✦ Melania ✦ Author of Moon-Bonded 🌙

درد و سوزشی که سمت چپ قفسه سینم حس میکنم عجیبه انگار با هر قطره خونی که ازم میره روحم از کالبدم بیشتر فاصله می‌گیره و آماده ی سفری طولانی میشه سفری که بازگشتی نداره پس چرا احساس پشیمونی نمیکنم؟ چرا دارم اینقدر مشتاقانه به استقبالش میرم ؟ چهره ی آغشته به لبخند ساکورا جلوی چشمم نقش می‌بنده همون لبخندی که همیشه با دیدن من بزرگتر میشد همون لبخندی که وقتی کف دستش با انگشتام می‌نوشتم دوستت دارم، کنار چشمهای براقش ظاهر میشد و ریتم تپش های قلبم رو تغییر میداد چطور این لحظه رو غنیمت نشمرم ؟ چطور نفسمو آسوده بیرون ندم ؟ وقتی بالاخره قراره این دوری تموم بشه بالاخره قراره به دیدار فرشته کوچیکم برم دخترک معصومم خیلی منتظرم مونده مثل همیشه صبوری کرده و دم نزده تنها و بدون هم صحبت با چشم هایی که از اضطراب دو دو میزنن چشم به راهم مونده میبینمش که داره بهم نزدیک میشه با همون لبخند زیبا با همون چشمهای نفس‌گیر تمام وجودم چشم میشه تا بهتر اونو ببینه دستشو به سمت دراز می‌کنه اسمم زیباترین اسم جهان میشه وقتی از لبهای اون بی صدا بیرون میاد: - جاستین با آخرین ذرهٔ نیرویی که تو تنم مونده دستهای ظریفشو تو دستهام میگیرم فرشتهٔ من به استقبالم اومده - جان؟ جانم دلبرم؟ منو به سمت خودش می‌کشه دخترکم عجیب قوی شده امروز لبهاش تکون میخوره : - بیا جاستین همراهم بیا به سمت آغوشش کشیده میشم پیشونیم رو به پیشونیش میچسبونم، دستهام رو دورش میپیچم و به خودم نزدیکش میکنم شکوفه های گیلاس حالا قشنگتر دیده میشن باد ملایم تر شده آسمون آبی تر شده چشم از لبخند زیباش برنمیدارم مجسمه ی فرشته ی خونی رو کنار شکوفه های گیلاس رها میکنم و باهاش همقدم میشم با همسفری که صاحب تمام احساسات پاک مردی با گذشتهٔ سیاهی مثل منه... -آرت آف بی دی اس ام -جاستین بلک_بری

اسم رمان: «που λείπει» شخصیت: «آوات» کلید رو دو بار توی قفل چرخوند ولی در باز نشد. ــ لعنتی... دوباره امتحان کرد. این بار در با یه صدای خشک باز شد. همین که وارد شد چشمش افتاد به کفش‌های مشکی کنار در. همونجا ایستاد. یکیشون جلوتر از اون یکی بود. مثل همیشه. لبخند خیلی کوچیکی زد. ــ بازم همینجوری ولشون کردی؟ سکوت. کفش‌ها رو با نوک پاش مرتب کرد. یکی رو کنار اون یکی گذاشت. بعد صاف ایستاد. ــ حالا بهتر شد. هیچکس جوابش رو نداد. نگاهش رو از کفش‌ها گرفت و رفت سمت پذیرایی. چند نفر روی مبل نشسته بودن. هیچکس حرف نمیزد. یکی تا چشمش به اون افتاد سرش رو پایین انداخت. ــ چرا همه اینجوری نگام میکنین؟ جوابی نیومد. ــ کجاست؟ مادرش لب‌هاش رو به هم فشار داد. ــ برو بشین بعدا... ــ مامان کجاست؟ زن نگاهش کرد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد خیلی آروم گفت: ــ تو اتاقه. لبخند زد. ــ خب پس چرا اینجا نشستین؟ هیچکس چیزی نگفت. راه افتاد سمت اتاق. ــ گفتین خوابیده؟ مادرش چیزی نگفت. ــ مامان؟ ــ نرو داخل. قدم‌هاش متوقف شد. برگشت. ــ چرا؟ زن جواب نداد. ــ مگه چی شده؟ باز هم سکوت. دستش رفت سمت دستگیره. ــ خودش گفت وقتی بیام بیدارش کنم. دستگیره رو پایین کشید. در باز شد. اتاق خالی نبود. ولی انگار هیچکس اونجا نبود. پیراهنش روی صندلی بود. کتابش باز مونده بود. عینکش کنار تخت. و روی بالش یه فرورفتگی کوچیک. چند ثانیه فقط نگاه کرد. بعد خندید. ــ این چه وضعیه؟ رفت جلو. کتاب رو برداشت. صفحه‌ای که باز بود رو نگاه کرد. ــ باز وسطش ول کردی... کتاب رو بست. گذاشت سر جاش. بعد نشست روی تخت. دستش رو گذاشت روی بالش. سریع برداشت. ــ هنوز گرمه. مادرش پشت در زد زیر گریه. سرش رو بلند کرد. ــ چرا گریه میکنی؟ زن چیزی نگفت. ــ مامان بیدارش کن. سکوت. ــ خودت گفتی خوابیده. چند لحظه گذشت. ــ بیدارش کن دیگه. صدایش این بار پایین‌تر بود. ــ بگو من اومدم. مادرش صورتش رو با دست پوشوند. اون اما هنوز به تخت نگاه می‌کرد. ــ می‌دونی چیه؟ لبخند زد. ــ قهر کرده. کسی جواب نداد. ــ همیشه همینجوریه. آروم با انگشتش به بالش زد. ــ چند ساعت دیگه پا میشه. مادرش جلو اومد و دستش رو گرفت. ــ پسرم... دستش رو کشید عقب. ــ نگو. ــ ... ــ فقط... نگو. بلند شد. پیراهنش رو از روی صندلی برداشت. چند لحظه نگاهش کرد. بعد خیلی مرتب تا زد و گذاشت روی تخت. ــ اینو میپوشی وقتی بیدار شدی. رفت سمت در. دستش روی دستگیره موند. بدون اینکه برگرده گفت: ــ من فردا دوباره میام. مادرش هق‌هق کرد. چند ثانیه صبر کرد. بعد آروم اضافه کرد: ــ این دفعه دیر نمیکنم. در رو بست. چند قدم توی راهرو برداشت. ایستاد. دستش رو توی جیبش کرد. گوشی رو درآورد. صفحه رو روشن کرد. آخرین پیام هنوز همونجا بود: «رسیدی زنگ بزن.» انگشتش رفت روی اسمش. مکث کرد. بعد گوشی رو خاموش کرد. ــ رسیدم... صداش توی راهروی خالی گم شد. ــ فقط دیگه کسی نیست جواب بده.

اسم رمان : کۆڤان اسم شخصیت : دیاکو :) سرگرد سکوت کرد. سکوتی که انگار نمی‌دونست چجوری حرفشو بزنه. ـ دیاکو، اون اثر انگشت متعلق به کومار بوده. مغزم سوت کشید. گوشام انگار میله‌ای داغ توشون فرو کرده باشی و چشمام در یک لحظه جوری پلک‌هاش به عقب پرید که فکر می‌کردم در لحظه قراره همین‌جا جونمو بدم. چیزی که شنیدم رو باور نمی‌کردم. بی‌نهایت بار پردازشش کردم. اسم کومار و اثر انگشت و قاتل تو مغزم چرخ می‌خورد. خون دانیال بیاتی... جنازه‌ی کومار... عدد نودونه... برادرم قاتل بود؟! صدا زدن های سرگرد رو میشنیدم ولی نمیتونستم جواب بدم ایوب محکم تکونم میداد ولی نمیتونستم چشمام رو بچرخونم و نگاش کنم در لحظه تنم خشک شده بود و چیزی که سرگرد با اطمینان بهم میگفت ازم یه کالبد بی روح باقی گذاشته بود برادر معصوم من که چشماش زندگی رو به همه هدیه میداد زندگی یه شخص ، شخصی که دوستش باشه رو گرفته ؟! دانیال بیاتی تو خونه خودش به دست کومار من زندگیش تموم شده بود ! و این یه انتقام بوده؟! #naghmeh💖

#پارانویا (شهریار و چکاد) نیم‌نگاهی به ساعت مچیم انداختم، نیم ساعت گذشته بود.  پس شهریار کجا مونده؟ چرا نمی‌اومد؟  چشمم برای بار هزارم به در ورودی کافه خیره شد، هیچ خبری نبود.  نفس عمیقی کشیدم و بالاخره تصمیمم رو گرفتم.  پیاده شدم و با قدم‌های تند سمت در کافه رفتم.  آروم بازش کردم، راهروی ورودیش نور خیلی کمی داشت و فقط با دوتا هالوژن زرد کم‌نور روشن می‌شد.  به محض اینکه در پشتم بسته شد صدای شهریار رو شنیدم.  آروم صحبت می‌کرد، خیلی آروم.  - فکر می‌کردم ترکیه ای.  با شنیدن صدا و جمله‌ش سر جام خشک شدم.  با کی بود؟!  صدای پسرونه‌ای جوابش رو داد. حتی از شهریار هم آروم‌تر حرف می‌زد جوری که انگار هر کلمه رو با درد به زبون می‌آورد.  - بودم. یکی دو ماهه برگشتم.  آخر جمله‌ش صداش یکم لرزید.  پاهام جوری به زمین چسبیده بودن که انگار به هرکدومشون صد تن وزنه بستن.  نمی‌خواستم نگاه کنم، نمی‌خواستم چیزی ببینم ولی... نتونستم.  چشم چرخوندم و در حد دو تا سایه دیدم.  رو به روی هم ایستاده بودن و... خیلی نزدیک...  - گفته بودم برنگرد سپهر...  همین اسم کافی بود تا مطمئن شم...  - فکر کردم.. حتماً آب‌ها از آسیاب افتاده. هفت سال گذشته... شهریار...  جوری اسمشو با صدای لرزون و نفس‌های به شماره افتاده به زبون آورد که قلبم فشرده شد.  حس کردم یه دست توی قفسه سینمه و اون ماهیچه‌ی پر از خون رو توی مشتش له می‌کنه.  نفس کشیدن هر لحظه سخت‌تر می‌شد، انگار که اکسیژن داشت ته می‌کشید.  شهریار هیچ جوابی نداد و دوباره صدای پر از لرز سپهر رو شنیدم.  - دلم براتون تنگ شده بود سینیور. چرا... چرا شهریار چیزی که انتظار داشتم رو نمی‌گفت؟ چرا؟  مکثش خیلی طولانی شد یا برای من زمان کش می‌اومد؟  بالاخره لب باز کرد اما.... چرا صداش انقدر ضعیف و تحلیل رفته بود؟!  - الان وقت این حرف‌ها نیست. - پس کی وقتشه؟ می‌دونین توی این سال‌ها بهم چی گذشت؟ هر لحظه نگرانتون بودم... سینیور لطفاً... بریم بشینیم؟ اصلاً... دوست دارین خودم یه ماکیاتو براتون درست کنم؟ همونجوری که دوست داشتین. شایان می‌ذاره برم توی بار.  جوری با التماس جمله‌هاش رو گفته بود که... یعنی شهریار چی می‌گفت؟ قبول می‌کرد؟!  - سپهر....  گفت و مکث کرد... مکث کرد...؟!  دستام، پاهام، لب‌هام و حتی نفس‌هام لرزیدن.  جوری لرز تمام وجودم رو گرفت که انگار توی آب یخ فرو رفتم. چیزی به گلوم فشار می‌آورد، مثل یه غده سرطانی راه نفسم رو از قبل هم تنگ‌تر می‌کرد.  چشم‌هام یه لحظه سیاهی رفتن و همه‌جا تار و محو شد، دنیا دور سرم چرخید.  بی‌اراده دستم رو به دیوار کوبیدم تا روی زمین سقوط نکنم.  صدای محکم و نسبتاً بلند شهریار رو شنیدم.  - چکاد!  نتونستم وایسم، نیاز به اکسیژن داشتم. اونجا هوا نبود!  با قدم‌های سست خودم رو از راهرو بیرون کشیدم.  صدای پای شهریار رو شنیدم که دنبالم دوید.  خودم رو با هر زوری بود به پیاده‌رو رسوندم و نفس عمیق کشیدم.  به دیوار آجری تکیه دادم و همونجوری سر خوردم و روی زمین وا رفتم.  داغی اولین قطره اشک رو روی گونه‌م حس کردم.  این من بودم؟ من چکاد افشار بودم که توی پیاده‌رو نشسته و گریه می‌کردم؟  از پشت پرده‌ی اشک شهریار رو دیدم که جلوم روی پا نشست.  حرکت لب‌هاش رو می‌دیدم ولی صدایی نداشت، اصلاً انگار دنیا روی حالت سکوت بود.  تماس دستش رو به گونه‌م حس کردم و... حرکتم ناخودآگاه بود.  صورتم رو کنار کشیدم.  دست شهریار روی هوا خشک شد... (بچه های پارانویا، اروم باشید، گریه نکنید و لطفا منو هم جر ندید. این پارت رمان نیست، فقط چالشه به خدا) #TiNa🖤

_ اینبار تو ثابتش کن اینبار تو یه کاری کن که باورت کنم و بهت اعتماد کنم...! اگر نمیخوای ،دنبال بهونه نباش منتظر بهونه نباش... یه بار که شده... فقط واسه یه بارم که شده دلم میخواد توام یه حرکتی بزنی... چون من دارم از هم میپاشم ! با لبهای بسته و نگاهی تهی و خیره فقط داشت به حرفهام گوش میکرد... یه قدم برداشتم اما وقتی دیدم ثابت ایستاده و قدمی به سمتم برنمیداره به عقب برگشتم…کمی منتظر موندم تا نشونه ای از تاثیر حرفام یا تلاش برای ارامشم ازش ببینم و چشمهای خالیش بهم فهموند که در اشتباهم… دوباره سمتش رفتم و در اغوش گرفتمش اما دریغ از حس کردن ریتم ضربان نامنظم قلبش… با خونسردی و بی حرف شاهد از هم پاشیدنم بود… _ اگر حضورم باعث ازارت شد... اگر زیادی عاشقت بودم متاسفم… همین الان همینجا تمومش میکنیم ! بدون لحظه ای صبر زدم بیرون؛ در اسانسور مرتب باز و بسته میشد اما من “ مثلا "منتظر اسانسور بودم... منتظر بودم بیاد و یه کلمه حرف بزنه یا جلومو‌ بگیره بگه که اشتباه میکنم و هفت سال درگیر رابطه و احساس یک طرفه نبودم ولی نیومد... _ویلی احمق ساده لوح... بیچاره ی بدبخت... احمق... ساده... احمق ! حتی دنبالت نیومد وقتی بهونه گرفتی... حتی یک کلمه حرف نزد وقتی گفتی تمومش میکنیم... حتی سایه اش هم از زیر در تکون نخورده بود… فقط ایستاد و رفتنم رو از زندگیش تماشا کرد… #دغل_بازی #خرگوش_دیوونه

شخصیت: سام(دالورن) پرونده رو بست و گذاشتش گوشه‌ی میز. ـجلسه ساعت نه‌ونیمه. منشی سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت. سام چند ثانیه به در بسته خیره موند. بعد ساعت مچی‌ش رو نگاه کرد؛ نه یک بار، نه دو بار. گوشی روی میز لرزید. صفحه رو روشن کرد. هیچ پیامی نبود. گوشی رو برگردوند و دوباره مشغول مرتب کردن پرونده‌ها شد. یک برگه رو برداشت، چند لحظه نگاهش کرد و گذاشت سر جاش. برداشت. دوباره گذاشت. آخر سر پرونده رو بست و با لحنی که حتی خودش هم نتونست لرزش خیلی ریزش رو پنهان کنه، گفت: عجب آدمی... گوشی دوباره لرزید. این بار قبل از اینکه صفحه کامل روشن بشه، گوشی رو برداشت. یک پیام کوتاه بود:«رسیدم.» فقط همین. سام چند ثانیه به دو کلمه خیره موند. انگشتش روی صفحه موند، اما چیزی ننویشت. گوشی رو کنار گذاشت، به پشتی صندلی تکیه داد و نفسش رو آهسته بیرون فرستاد. بعد از چند لحظه، گوشه‌ی لبش بالا رفت. و گفت؛بالاخره... پرونده رو برداشت و این بار بدون مکث شروع کرد به خوندنش Sami🌾

فیلم که تموم شد، چند ثانیه هر دومون ساکت بودیم. هوروش هنوز به صفحه‌ی گوشی نگاه می‌کرد. کنجکاو پرسیدم: خوشت اومد؟ سرش رو به معنای اره تکون داد، با صدای خماری گفت: اینکه آخرش نجاتش داد رو دوست داشتم. نگاهش کردم: چی رو؟ چشم‌هاش هنوز روی صفحه بود، آروم گفت: خودش رو. با حسرتی که توی صداش نشسته بود، گفت: کاش آدم می‌تونست خودش هم، خودش رو نجات بده... --- رمان: پناه غربت نویسنده: مانیا (من) #mani

(مرثیه سقوط خدایان) تارین / استارین دوباره شیرجه زدم، اون موهای نقره‌ای زیر تاریکی می‌درخشید و آروم غرق می‌شد. با شنا خودم رو بهش رسوندم، کمرش رو گرفتم و کشیدمش بالا، دوباره نفس گرفتم. صورتش خیس بود، موهاش توی صورتش پخش شده بود و چشم‌های سرخش بسته. ــ استارین؟! با حس بالا اومدن آفتاب، تندتند شنا کردم سمت ساحل. ــ لعنتی... لعنتی! به ساحل که رسیدم نور خورشید دیگه بالا اومده بود. سعی می‌کردم بدنش رو با بدنم بپوشونم.هر لحظه ممکن بودن بدن اون خوناشام مثل خاکستر پودر بشه ــ استارین! بیدار شو... شت... لعنت بهش! روی شن‌ها افتادم، آروم به صورتش می‌زدم و دوروبر رو نگاه می‌کردم. هیچ‌جا سایه‌ای نبود. مشتم رو توی شن‌ها فرو کردم و دوباره نگاش کردم. نور از روی شن‌ها بالا اومد و بالاخره به ما رسید. آروم از نوک انگشت‌های دست استارین بالا رفت، روی لباس‌های خیس‌مون خزید و گردنش رو پوشوند. اما اتفاقی براش نیفتاد. پوستش نسوخت. ــ چ... چی... #marceline

دانته شب از همیشه سردتر بود. برف ریزی می‌بارید و باد سرد از لای در نیمه‌باز سوله خودش رو داخل می‌کشید. زمین خیس بود و صدای چکه‌های آب، توی سکوت فضا می‌پیچید. سه نفر روبه‌روم بودن و هرسه وارونه آویزون . لباس‌های خیس به تنشون چسبیده بود و سرمای هوا کار خودش رو کرده بود؛ یکی‌شون بی‌وقفه می‌لرزید، اون یکی سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه و سومی از اول سرش رو پایین انداخته بود. چند قدم جلو رفتم ، نگاهم روی هر سه‌شون چرخید و چند ثانیه مکث کردم. هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زدن فقط ، صدای نفس‌هاشون بود و گاهی صدای زنجیر. دستم رو توی جیب کتم بردم و گوشی رو بیرون آوردم. نگاهی به ساعت انداختم ، دو و نیم شب رو نشون میداد . صفحه رو خاموش کردم و دوباره نگاهم بهشون افتاد. ـ هنوز وقت داریم. یکی‌شون سرش رو بلند کرد لب‌هاش از سرما می‌لرزید ولی بازم چیزی نگفت. نزدیک‌تر رفتم. ـ می‌خوای حرف بزنی؟ چند ثانیه سکوت کرد و بعد خیلی آروم سرش رو تکون داد. نه. نگاهم رو ازش گرفتم و برگشتم سمت میز. فنجون قهوه‌ای که چند ساعت قبل ریخته بودم، هنوز همون‌جا بود اما دیگه سرد شده بود و من دیگه میلی براش نداشتم . #کارانویس... #زهرشوکران

✨🪽چالش "متن بدون احساس" خب دوستان این دفعه یه چالش نسبتا سخت داریم!! به این صورت که قراره شما یه متن احساسی بنویسید؛ ولی اجازه ندارین مستقیم اون رو بیان کنید. بلکه باید به شکلی باشه که خوانندا تودش بفهمه شخصیت شما چه حسی داره☁️⚡️
برای مثال به جای اینکه بنویسید: «از رفتنش ناراحت بود.» می‌تونید اینطوری بنویسید: چمدونش رو محکم کشید و رفت سمت در... ــ مطمئنی؟ فقط سرش رو تکون داد و بدون نیم نگاهی به‌ راهش ادامه داد. دستش هنوز روی دستگیره بود که صدای عاجزش دوباره بلند شد: ــ یعنی واقعا پشیمون نمی‌شی؟! این بار حتی توجهی نکرد؛ دستگیره رو پایین کشید و صدای ممتد چرخ‌های چمدون روی سنگ فرش حیاط بود که داخل گوش‌هاش سوت می‌کشید. با صدای بسته شدن در حیاط انگار به یکباره تمام بدبختی‌هاش روی سرش آوار شدن...
دیدید؟ 👀 هیچ‌جا نگفتیم «ناراحت بود» یا «دلش نمی‌خواست بره»...ولی خودتون فهمیدید چه خبره قوانین چالش ساده‌ست: 🖋نویسنده‌ها: از شخصیت‌های داستان فعلیتون استفاده کنید و یه صحنه بنویسید که توش یه احساس پررنگ وجود داشته باشه؛ اما حق ندارید مستقیم اسم اون احساس رو بیارید. 📖خواننده‌ها: شما هم از شخصیت‌های داستان‌های محبوبتون استفاده کنید و همین کار رو باهاشون انجام بدید. ✨ اول یک صحنه‌ی احساسی انتخاب کنید؛ می‌تونه خداحافظی، دیدار دوباره، دعوا، اعتراف، دلتنگی، خیانت، مرگ یا هر چیزی باشه. ✨اما حق ندارید احساس شخصیت رو مستقیم بیان کنید. باید احساس رو از طریق رفتار، دیالوگ، سکوت، نگاه و جزئیات کوچیک نشون بدین. ✨فقط یه چیز مهم رو یادتون نره: اسم رمان + اسم شخصیت رو بنویسید 🐾 ایده از #آبان نویسنده قلب شورشی😍 ارسال متن‌هاتون به 👇😍 https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-kAq63rdNMB این چالش در انجمن قلم‌سازان اجرا میشه🫶🏻 https://t.me/romnbdsm #رمان #انجمن_نویسندگی #قلم‌سازان #چالش

داخل گپ انجمن اسمشو سرچ کن شاید پیدا کنی

کلاس عشق؟!!

سلااااممم راستش من قبلا یه رمان میخوندم که اسمشو یادم نیست😭 فقط یادمه اسم شخصیت ها"اروند، امیر، سپهر بود" و ددی لیتل.مدرسه ای هم بوددد میشه اگه اسم یا لینکش رو دارید راهنماییم کنید؟😭

بچه ها بحث و دیگه ولش کنین بیایین به این جواب بدین

من بهش ارتباط دارم ولی واقعا به من ربطی نداره سوال میکنم جواب داد میگم ❤️

https://t.me/romnbdsm/126173 خب عزیزم ما می‌گیم اتفاقیه که افتاده الان چی می‌شه؟! ما که راهی برای ارتباط با نویسنده نداریم شما نمی‌تونید باهاش ارتباط بگیرید و بپرسید که الان تکلیف ما چی می‌شه؟! حالا که چنلش رو فروخته قراره کلا رمان رو رها کنه یا چنل جدیدی براش می‌زنه؟!

من با این حرف شما موافقم گفتم ک حق دارید این دیگه وجدان کاریه واقعا