en
Feedback
Fluid

Fluid

Open in Telegram

Years ago I started calling myself Fluid. This is a collage of me through time. @iamfluid I cover songs here: @FluidCovers https://t.me/harfmanrobot?start=105459998 And we can share our little chats: @Shishtars

Show more
722
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
me while reading and writing about OCD and perfectionism: I'll hold my pee for the next 20 minutes when my two-hour study session is completely finished.🎯🏆

همین الان هایلات میوشکی و هایلایت خاکَت‌سری رو چک کن⚫️🩶✅
همین الان هایلات میوشکی و هایلایت خاکَت‌سری رو چک کن⚫️🩶✅

and here's a better idea: don't. have. heroes. چون بحث جالبیه حیفم اومد اضافه نکنم. از اساس، این صفر و صدی نگاه کردنه که کار رو خراب می‌کنه. گاهی اوقات وقتی از بیرون به همه‌چیز نگاه می‌کنم احساس می‌کنم همه‌مون توی خطاهای تموم‌نشدنی مغزامون گیر افتادیم و دلم برامون می‌سوزه. به نظر می‌رسه تو دنیای واقعی، در هر تاریخ و هر جغرافیایی، هیچوقت نه قهرمانی وجود داشته و نه اهریمنی. قهرمان و اهریمن مال قصه‌ست‌. مال اسطوره‌ست. و خیلی خوبه که ما انقدر قصه شنیدیم (و می‌دونم همه‌ی اون قصه‌ها این حجم تقابل دوتایی رو نداشته‌ن) ولی کاش اون لابه‌لا یکی بهمون می‌گفت ببین دنیای واقعی اینجوری نیستا. خوبیای تو ازت فرشته نمی‌سازه، بدی‌هات ازت دیو نمی‌سازه. اون آدمه رو می‌بینی؟ خیلی کارای باحالی کرده ولی این جاها هم نقص داشته. و این اوکیه. اینو بعنوان کسی میگم که توی ۲۲ سالگیش تازه شروع کرد به فهمیدن اینکه آدم‌ها قرار نیست بخاطر کوچکترین اشتباهش دیگه دوسش نداشته باشن. تازه فهمیدم میشه نقص رو توی خودت و آدما ببینی و دیوانه نشی. (الان تو ۲۵ سالگی هنوز خیلی توی عمل کردن بهش ناپخته‌م، ولی بهتر میشه.) مساله همین فرشته و دیو ساختنه. چه از فلان آدم مشهور، از فلان سیاستمدار، از فلان آرتیست، از معشوقه، از خودمون. چیزی که می‌دونم اینه که کم‌کم بیشتر پذیرفتن این ماجرا اضطراب منو نسبت به دنیا کمتر کرده. و همه می‌دونیم، اونی که مضطربه طبیعیه خطای ذهنش بیشتر باشه. و احساس می‌کنم هرچقدر این اضطراب کمتر میشه و در ازاش پذیرش بیشتر، دیدن و شنیدن این چیزها کمتر آشفته‌م می‌کنه. حتی می‌تونم ریز بهش بخندم. می‌تونم بهش فکر کنم. می‌تونم بررسیش کنم. می‌تونم به چراییش فکر کنم. تنها اتفاقی که افتاده اینه که تونستم احساس طبیعی‌تری نسبت به مسأله داشته باشم. همین چند دقیقه پیش یه جای دیگه هم گفتم، هنر و هنرمند همیشه یه هاله‌ی اسرارآمیز دورش داشته و می‌فهمم باعث میشه بخوایم بفهمیم این آدم‌های «باهوش‌تر» یا «خلاق‌تر» یا هرچیزی‌تر چجورین و چه فرقی با ما دارن (خودم دارم راجبش درس می‌خونم اصلا. موضوع تحصیلمه.) ولی در نهایت حقیقت اینه که همه‌مون آدمیم. دیوار آنچنان قطوری بین من و شما با میکل‌آنژ و بتهوون وجود نداره. همه در نوع خودمون چیزای عجیب، ناسالم، خوب، بد، زشت، و زیبا داریم. و این از اساس آیدل و قهرمان ساختن رو بی‌معنا می‌کنه. حداقل با اون تعریفی که ما از آیدل و قهرمان داریم. خلاصه‌ی تمام وراجی‌هام اینه: بهتره تلاش کنیم یکم شل کنیم. واقعی به دنیا نگاه کنیم. انقدر اغراق‌آمیز بابت اینهمه چیزهای ناپایدار و نامعلوم فشار نخوریم و تعصب نورزیم. کنجکاو باشیم. فکر کنیم. انقدر نقطه ته هر گزاره‌ای نذاریم. خودمون و آدم‌ها رو نگاه کنیم و اگه تو این نگاه کردن چیزی مغزمونو می‌خوره فکر کنیم چرا داره این اتفاق میفته و آیا دلیل کافی برای اینکه مغزمونو بخوره وجود داره یا نه. ببخشید انقدر پرحرفی کردم و امیدوارم شبیه نصیحت به نظر نرسیده باشه. چون درواقع دارم اینا رو می‌نویسم که برای خودم جایی منسجم کرده باشم و بتونم تمرینش کنم.

Art Studies is mad bro. One day you find out Emily Dickinson might've been gay for her sister-in-law and the other day you find out Edvard Munch was probably a huge narcissist. Michelangelo was a cranky God-fearing asshole who never bathed and supported a priest that was famous for saying "sodomites should be burned along with the vanities chessboard, playing cards, mirrors, fancy clothes and perfume bottles". Picasso ro ke khob we all know was a art thief and no no no, I'm not done yet, here's the best of 'em: Dali used to think he is his dead brother. I just love it.

photo content

گربه بودن در صبح روز عادی بهاری
+6
گربه بودن در صبح روز عادی بهاری

+1
پاهای حناییِ بوتویی، و چیزِ پرپشت و سبزِ همسایه

قشنگا، یه گروه زدیم که هرکی باید درس بخونه، کار کنه، پایان‌نامه‌ای چیزی داره، کلا هرچی که تمرکز می‌خواد، بیاد و گروهی با هم بازه‌های زمانی مشخص کنیم و هرکی تو هر بازه که می‌خواد و می‌تونه با بقیه به کاراش برسه که دسته‌جمعی تمرکز کرده باشیم و تنها نباشیم. اگه دوس دارین شما هم بیاین.🤍 https://t.me/+2VP0neDT2jE5OGY0

You ever get that feeling, like "I'm too sad to see beautiful things right now"? Like you check pinterest or tumblr, your usual safe and happy places, and you see pretty things and you kind of want to throw up cause it feels wrong. Like you shouldn't be watching them right now. Looking at them doesn't give you the usual passion or sedation and it feels like you're letting them rot and spoil. I honestly can't tell if it's mostly the way it bores me and passively infuriates me at that moment which causes me to step back, or the guilt that I feel towards that beauty. I kinda hope it's the prior.

Repost from LANIE VOLANT
Video message00:03

It's so fuckin beautiful that we get to miss people.

So yea. Meow.

Repost from N/a
Hey lovelies.🤍 As always, it's nowhere close to perfect, but I hope you enjoy it. :> * and it'd be great if you forward my cover and listen to it on SoundCloud and repost it and all of that stuff.👉👈

• Original Song: Mystery of Love (2017) by Sufjan Stevens You can also listen to my cover on SoundCloud. @FluidCovers

Masahisa Fukase: Sasuke!! Dear Cat (1979)
+8
Masahisa Fukase: Sasuke!! Dear Cat (1979)

Masahisa Fukase: Sasuke!! Dear Cat (1979)
+5
Masahisa Fukase: Sasuke!! Dear Cat (1979)

No one, not a single soul, can EVER make me as inspired (artistically) as Harry Styles. He makes those creative juices flow in me. It's crazy.

مادر و پدر بودن واقعا عجیبه. تا چند ساعت دیگه می‌رسه ایران. اومده بهمون سر بزنه. مامان و بابا از شنبه دلستر کلاسیک رو خریده‌ن و گذاشتن گوشه‌ی یخچال. نون تست دیروز یا پریروز خریده شد. مامان تمام دیروز رو به تمیز و مرتب کردن اتاق پسرش گذروند. امروز وقتی برگشتم خونه بابا بلافاصله بعد از جواب سلامم ازم پرسید کابل استند خنک‌کننده‌ی لپ‌تاپ برادرم کجاست. وقتی نبودم از اتاقم برش داشته بود و برگردونده بود اتاق برادرم و تقریبا سراسیمه بود که کابلش رو پیدا کنم. استند خنک‌کننده‌ی لپ‌تاپ آخرین چیزی بود که می‌تونستم تصور کنم بابا حواسش بهش باشه که قبل از رسیدن برادرم برگرده سر جاش. یه «چشم‌انتظاریِ» درست‌وحسابی. مادر و پدر بودن واقعا عجیب، جالب، غم‌انگیز، و حیرت‌انگیزه. خونواده اینطوره. والد بودن بیشتر. من تمام این مدت درگیر این بودم که بیدار بمونم تا برسه یا نه. به «اگه برسه و همه خواب باشیم خیلی ناراحت‌کننده‌ست»، «اگه صبح وقتی بیدار شدم تازه ببینمش خیلی آکوارده»، «نصفه‌شب وقتی برسه و در رو باز کنم قراره چه واکنشی داشته باشم و چه واکنشی رو باید داشته باشم» فکر کرده‌م. هنوز نمی‌دونم قراره چه تصمیمی بگیرم. تقریبا مثل شبی که داشت می‌رفت و‌ تا آخرین لحظات نمی‌دونستیم قراره تا فرودگاه همراهیش کنیم یا نه، و اگه قراره بکنیم کدوم‌هامون بریم. رفتیم؛ همه‌مون رفتیم. همزمان به این فکر می‌کنم که آیا روزی همه‌ی اینا قراره عادی بشه؟ از موقعیت‌های اینجوری بدم میاد و مضطربم می‌کنن. آیا قراره روزی «بعد از ماه‌ها و سال‌ها برگشتن» با یه خوشامدگویی معمولی جمع بشه؟ «بدرقه برای ماه‌ها و سال‌ها ندیدن» چی؟ تمام این‌ها باعث میشه بیشتر متوجه بشم که چقدر راجب خودم اشتباه فکر می‌کردم. همیشه خودم رو آدمی می‌دیدم که می‌دونه احساساتیه و احساساتش رو تجربه می‌کنه. حقیقت اینه که من از مواجه شدن با احساساتیم که حجم خیلی زیادی دارن مثل مرگ می‌ترسم. چون انقدر زیاد و بزرگن که شبیه سیل می‌بینمشون و همش نگرانم واقعا مثل سیل بیان و همه‌چیزو داغون کنن. از تجربه کردن احساساتم فرار می‌کنم که مضطرب نشم، و تجربه نکردن احساساتم مضطربم می‌کنن. دلقک‌واره. بهرحال، چیزی که می‌خواستم بگم این بود که والد بودن عجیبه. والد بودن یه چشم‌انتظاریِ درست‌وحسابیه.

امروز اینجا ۶ ساله شد. :)) اگه ۶، ۵، ۴، ۳، ۲، ۱ یا حتی کمتر از ۱ سال یا حتی کمتر از ۱ ماهه که اینجایین، بهرحال با تمام قلبم ازتون ممنونم. این چنل روزای خوب و بد منو دیده و شما هم باهاش شاهد خیلی از بخش‌های من بودید. بابت اینکه من رو لایق همراهی دونستید ازتون ممنونم. نمی‌دونم آینده چی تو راهه و چه اتفاقی برای من یا اینجا میفته. ولی می‌دونم همیشه همه‌ی اتفاق‌ها، تجربیات، و چیزهایی که اینجا بهم داد و برام ایجاد کرد رو به خاطر خواهم داشت. به شکل خودم، به اندازه‌ی خودم، جوری که ارتباط متفاوتی که اینجا داریم می‌طلبه دوستتون دارم و امیدوارم همه‌تون تا زنده‌اید امیدوار باشید و شاد و سرشار، بخندید و بسازید و ببینید و بشنوید و حس کنید و زندگی کنید.💛