FROMSOFTWARE
Open in Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Show more1 761
Subscribers
-324 hours
-137 days
-7030 days
Posts Archive
1 762
#هممممممممم...
اون مسئله که اوکی شد.
ولی کسایی که دنبال راهنمای بازیای دیگه مثه نیوه 1 بودن تو چنل یوتیوب ساب کنن. دیشب قسمت اولشو گذاشتم..
https://youtu.be/rL_lzqkOZOY
1 762
90
باوجود اینکه سکیرو حافظه اش را از دست داده بود، اما یادش نمیآمد که هیچ وقت با فردی در آن منطقه گفتگو و یا حرفی زده باشد. تنها فکر و ذکرش محافظت از اربابش بوده و خواهد بود ولی... آن شب چه اتفاقی افتاده بود که او دیر به معرکه رسیده بود؟ چه چیزی مهم تر از کورو وجود داشت که توانسته بود حواسش را پرت کند؟ اصلا شاید هم بخاطر اینکه تنها شینوبی بود که در آن ایالت وجود داشت همه با دیدن هر شینوبی که بر علیه راهزنان بود، تشخیص میدادند که سکیرو همان محافظ ارباب کورو ستم دیده است.
_ (دستش را آرام به سمت انتهای مسیر بلند میکند) برو و... تبر شینوبی گری میمون رو از داخل معبد بردار...
_ ... ؟!
آستین جنگجو از شدت پارگی شمشیر، تقریبا درحال کنده شدن از قسمت سرشانه بود و لباس آبی او را کمی به قرمزی متمایل کرده بود.
_ باهاش... سپرا و... اون کله های پوکشونو خورد و.... خاکشیر کن...
توان از وجودش خارج میشود. آن جنگجو دیگر نفس نمیکشید و همانجا جان میدهد.
سکیرو اهمیتی نمیداد. چرا باید زندگی یا مرگ او برایش مهم میبود. هرچند کمی که با خود فکر میکرد، او را به نحوی از نابودی نجات داده بود و اکنون هم نشانی یک ابزار جدید را به سکیرو داده بود.
هرچند او ابدا از سلاحی به غیر از کوزابیمارو استفاده نمیکرد، ولی با مشاهده کاری که یک تبر ساده با کلاه خود محکم و فلزی آنان میتوانست بکند، شک نداشت که این ابزار چیز بدی نخواهد بود.
سکیرو از کوچه تنگ بیرون میآید و اکنون وارد یک مسیر دیگر میشود که انتهای آن به دروازه ای چوبی و کوچک در نزدیکی او و آن سر دیگرش در پشت دیوار و درختان آخر مسیر - در طرف راستش - ناپیدا بود.
باوجود اینکه میدانست بهتر است به سمت راست برود اما طبق گفته آن سامورایی به سمت چپ و انتهای مسیر رفته و در طی پیشروی، به چند خانه و ملک در دو طرفش برمیخورد که علی رغم بسته بودن دروازه هایشان، سر و صداهای مختلفی از هر کدام از آنها شنیده میشد.
در طی مسیر چند ملک دیگر قرار داشت اما نمیدانست که در کدام یکی از آنان معبد مذکور قرار دارد. بنابراین تصمیم میگیرد تا با پریدن بروی دیوار های نه چندان بلند و ورود به هر ملک و بررسی آن، از وجود آن معبد مطلع شود.
دیوار اولین خانه روبرویش بود. بروی آن میپرد و کمی آن طرف تر در جهت چپش، حیاطی زیبا پر از درخت و گل و گیاه رنگارنگ را میبیند که با کمال تعجب هیچ راهزنی آنرا آتش نزده بود.
فردی جلوی درب خانه آن ملک ایستاده و پشتش به سکیرو بود. گویا میخواست وارد خانه شود. سکیرو پایین پریده و به سمت او میرود. شمشیرش را آماده میکند و ذره ای آن را از غلاف بیرون میآورد.
_ هی...
_ هی.. جناب!
تو دیگه کی هستی؟ نکنه یه راهزن دیگه؟
_ ...
خودش بود. آنایامای دست فروش. همانکه با او در نزدیکی معبد فرسوده و محدوده نظامی و مرزی آشینا روبرو شده بود. آنجا چکار میکرد؟
_ تو.. منو نمیشناسی؟
_ نه نه نه... من هیچکسو نمیشناسم. من وقتی بحث حق و حقوق میشه پدر مادرمم نمیشناسم! این خووونه رو من اول پیدا کردم و قرار نیست با کس دیگه ای شریک بشمش!!
از این بابت که خودش بود اطمینان داشت. قد بلند، جلیقه سبز و بلند. سربندی قرمز، چشم بند، آن لحن کشدار و جالب، همه اینها متعلق به خود شخص او بود. چطور او را یادش نمیآمد...
_ (هممم.. حق داره منو یادش نیاد. طبق اون چیزی که تو زمان حال بهم گفت، منو اولین بار سه سال پیش دیده، این ینی الان برای بار اوله که جلوش وایسادم... ولی چرا با یه همچین رفتار بدی...)
_ هی آقا ببین.. شاید بتونیم یجوری باهم کنار بیایم.
_ ... چجوری؟
آنایاما یکباره از چیزی درباره سکیرو ترسیده بود سعی در معامله با او را داشت. سکیرو هم فرصت را غنیمت شمرده و او را همراهی میکند.
_ ببین... تو راهی که داشتم میومدم اینجا، یه پاگودای خععععلی مخفی و اللبته بلندو دیدم. روی یه تپه بلند و بین درختای بامبو مخفی شده بود، خیلیم از اینجا دور نیست. بهت ميگما خععععلی پاگودای خوبی بود، مطمئن باش چیز بدی توش پیدا نمیکنی...
سکیرو که دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت. بدون گفتن هیچ حرفی از آنجا - و از دید و نظر پرسشگر و طلبکار آنایاما - خارج میشود.
اکنون فقط یک ملک دیگر باقی مانده و روبرویش بود. بعد از آن دیگر چیزی نبود و به دروازه چوبی بسته شده میرسید.
از همان بالای دیوار با پرشی بلند و سپس گیر دادن قلابش به یکی از شاخک های تزئینی و تیز بالای ورودی آن ملک، بروی دیوار آنجا میپرد. در آن محل در واقع دو حیاط بود که با یک ردیف از حصار های نه چندان بلند، از یکدیگر جدا شده بودند. در حیاط سمت چپی یک خانه محقر بود و در سمت راستی، یک معبد بسیار کوچک که بیشتر شبیه به محراب بود تا معبد...
@FromSoftware
1 762
کدوم؟؟؟
anonymous poll
Good Hoonter – 69
👍👍👍👍👍👍👍 68%
Feeble Cursed One! – 32
👍👍👍 32%
👥 101 people voted so far.
1 762
89
باوجود اینکه شاهد مبارزه دلیرانه آن فرد ناشناس بود، اما یقین داشت که او پیروز میدان نخواهد بود و سرش را به سمت دیگر برمیگرداند و چشمانش را میبندد.
_ (هیچ کدوم از ماها نتونستم کاری در برابرشون بکنیم... چطوری یک شینوبی میخواد در برابرشون مقاومت کنه... هیراتا دیگه از دست رفته.. )
...
سکیرو که در عین ناتوانی راه نجاتی برای خود بازکرده بود، کاهش فشار دست راهزن از روی مچش را حس کرده، دستش را میکشد و با شمشیر شکم روبرویی اش را پاره میکند و بلافاصله، از آن راهزن قل چماق - که با وجود اینکه تبر, کلاه خودش را نصف کرده و کمی در جمجمه اش فرو رفته بود، همچنان سرجایش ایستاده بود - با یک بار غلط زدن فاصله میگیرد.
نگاهش پر از خشم و کینه نامشخص بود که البته چندان چیز عجیبی برای یک راهزن ابله نیست که آنگونه از کوره در برود و افسار نبرد را از دست بدهد. سکیرو میدانست که در آن لحظه نه شوریکن جواب میداد و نه شمشیر چندان کارایی بروی او داشت. هرچند قیافه اش ابلهانه تر شده بود، ولی از همان صورت خشم آلودش معلوم بود که کار از کار برای سکیرو گذشته و او وارد حالت بی حسی شده بود.
حالت بی حسی، آشفتگی، دیوانگی از شدت خشم یا همان اصطلاح معمول و نام آشنا (Berserk)، نوعی حالت روانی شدید و غیر معمول است که فرد در آن، تمام اعصاب دفاعی و حسی اش - که شامل اعصاب پوستی و انتقال هرگونه احساس درد به مغز میشود - را موقتاً از دست داده و به تبع آن، قدرتش بسیار بیشتر شده و به چیزی غیر از نابودی دشمنش به هر قیمتی حتی نابودی خود، فکر نمیکند. اینگونه افراد یا موجودات فوق العاده خطرناک اند و حتی برای قدرتمند ترین و تکنیکی ترین جنگجویان هم، رویارویی با آنها مرگبار است.
_ (هیچی به ذهنم نمیرسه...
شاید بهتره بذارم منو بکشه، بعد که بلند شدم... یا نه.... این صورتش داره روی منم تاثیر میذاره....)
_ ...
گرگ سیاه که اکنون به اندازه ای معمولی یک گرگ ریز نقش درآمده بود، از میان آتش و دود حاصل از کمپ بیرون میآید.
_ << هه هه نگاش کن... شرم آوره!
تو به این قیافه رو میگی خشم آلود؟..>>
گرگ سیاه دائما اطراف سکیرو پرسه ميزد و با لبخند همیشگی اش سعی در وسوسه او داشت.
_ << خشششمتو بهش نشون بده، بذار بفهمه یک گرگ زخمی چیکار میتونه بکنه... >>
سکیرو حالت صورتش تغییر میکند. غم و خشم عجیب و کهنه ای در خود حس میکند که در دلش شروع به جرقه زدن میکرد.
_ << حتی اگه همشونم بریزن سرت بازم هیچی نیستن.. >>
_ سکیجووو... بزن لت و پارشون کن!!!
سکیرو به خودش میآید. راهزن تبرش را در دو دست خود جای میدهد، آن را بالای سرش میگیرد و با نعره ای بلند، شروع به دویدن به میکند. هیچ راهی به ذهنش نمیرسید. تمرکزش را بخاطر یک فریاد معمولی از دست نداده بود، تمرکزش به اسمی که فردی او را با آن صدا کرده پرت شده بود.
_ (سکی.. جو؟!)
چیزی نمانده بود راهزن برسد.
سکیرو نگاهی به اطرافش میکند. ظرف آتشین که راهزنان از آن بسیار خوششان آمده بود و از آن تعریف میکردند درست کنار پایش بود.
آن را با پایش به سمت او پرت میکند و او را آتش میزند.
بنظر میرسید که آن راهزن فقط ادای دیوانگی را در میآورد و شاید این یکی از تکنیک های روانی مبارزاتی اش بود، ولی چیزی که سکیرو را به تعجب واداشت آن ظرف آتشین بود. آتشش همچنان پابرجا بود و از شدت اشتعالش ذره ای کاسته نشده بود..
(( _ میدونی... درست نمیدونم ولی یادمه یه لوله ای بود که اگه به سرش آتیش میزدی، حسابی میگرفت و خاموش نمیشد! یا لااقل دیر به دیر میخواست مشتعلش کنی...))
حرف های آنایاما دوره گرد ناگهان به سرش زد. با چیز هایی که از حرف های او یادش میآمد و آن هارا با هم مطابقت میداد، یقین پیدا کرده بود که این همان ابزاری ست که از آن حرف میزد. سپس مشتی خاک را با پایش بروی آن میریزد و پس از خاموش کردنش، آن را با خود میبرد.
...
_ سکیجو.. امیدوارم که پیروز شده باشی..
آن جنگجو که نبش کوچه تنگ، کمی دورتر از محل مبارزه بخاطر زخم های عمیق روی بدنش بروی زمین ولو شده و به دیوار تکیه داده بود، نیمه دوم مبارزه را نفهمیده و ناامیدانه از انسان ترین شینوبی که در طول عمرش میشناخت، طلب پیروزی میکرد و سپس بعد از آن، صدای جیغی به گوشش رسیده و از نتیجه بطور کلی بیخبر مانده بود.
صدای پایی به گوشش میرسد. بوی خاکستر و دود نزدیک تر میشد. سرش را برمیگرداند و آن جنگجوی ناشناس را میبیند که از دور به او نزدیک میشد.
از طرز راه رفتنش معلوم بود که یک شینوبی بود.
_ سکی...!!!
(ولی نه.. این یکی قدش کوتاه تره و چشماش.. یه گرگ..)
هرچند آن محل تاریک بود و جنگجو نمیتوانست به خوبی ظاهر سکیرو را تشخیص دهد، اما چشمان براق و درخشان او در ظلمات آن کوچه شک و گمان او را برطرف کرد.
_ ...
_ تو... باید شینوبی ارباب کورو باشی..
_...
@FromSoftware
1 762
طبق بخشی از مشاهدات و تحقیقاتی که مدت هاست بروی باس (Guardian Ape) انجام دادم، امشب به مطلب جالبی توی ردیت برخوردم که منو واداشت تا این متنو بنویسم.
"هیچ (Ape) در ژاپن وجود نداره!
فقط و فقط میمون های ساده، قهوه ای رنگ و... با این قبیل ویژگی ها در ژاپن وجود دارند"
فکر میکنم منظورش همون میمون معمولی که خودمون میشناسیم، ینی نه اورانگوتان نه مندریل نه... باشه که البته من فکر میکنم منظورش از میمون ساده همون شامپانزه باشه حالا میگم چرا.
یکی این مطلب بود، و مطلب دیگه ای که یه نفر دیگه به فکت اون شخص، ریپلای میزدن این بود که املای ژاپنی گاردین ایپ، اصن یچیز دیگه میشه، یا لااقل هرچی که هست ایپ نیست و میمونه!
چیزی که ترجمه کردن یه همچین چیزی از آب دراومده (Lion Monkey) که میشه شیرْ میمون! (یه سرچ بکنین توی نت بهتون اطمینان میدم که اون حیوون، هرچی هست گاردین ایپ نیست)
با این اوصاف، بذارین یه تعریف کلی بهتون بدم از اونجایی که شاید ندونین.
میمون، یه جنس کلی برای حیوون های زیرشاخه با یک نوع ژن و ساختار جسمی و ویژگی های خاصه، مثه گربه سانان که به چند خانواده تقسیم میشن و...
حالا، میمون هم همینطوره. ینی وقتی ما میگیم به میمون دیدم فلان جا، منظورمون شامپانزه ست! چون عادی ترین نوعش که ما میشناسیم، همینه.
ایپ و گوریل و اورانگوتان و... اینا هر کدوم تو دسته های جداگانه ان و هر کدوم به نوبه خودشون میمونن.
حالا برمیگردیم سر بحثمون.
علاوه بر اینکه فهمیدیم به احتمال زیاد هیچ ایپی تو ژاپن زندگی نمیکنه (و نمیکرده)، میدونیم که یک نوع میمون هست که بومی ژاپنه. این میمون که موسوم به (Snowy Monkey) است، صرفا در مناطق کوهستانی و سرد زندگی میکنه و نکته خیلی جالب اینکه رنگ نر و ماده این میمون، درست مثل باس (Headless Ape) فرق میکنه. (و طبق تصویر بالا👆هستش)
ماده : قهوه ای
نر : سفید برفی (حالا نه در اون حد سفید ولی خب...)
این نکته رو گفتم چون خودم یه تئوری عجیب داشتم که گاردین ایپ، درواقع از اول انسان بوده و بعد میمون شده -_- (آقا هرچیزی توی بازیای میازاکی ممکنه و من هم هرچند دلایلم چندان مستدل نبود، ولی در عوض داستان زیبا میشد حالا بیشتر از این توضیح نمیدم، فقط بدونین که حتی بنظرم یه نفر خاص تبدیل به میمون شده بود که مفصله و شاید هم توی این داستان {گرگ تک دست} هم تئوریمو آوردم، شایدم نه و اصلا کلا داستانشو عوض کردم.. )
یه سری نکات عجیب و متناقض دیگه هم درباره گاردین ایپ هست که ممکنه از قبل به ذهن شما هم خطور کرده باشه ولی شایان به ذکره :
1_ این ایپ، از یه گل نگهبانی میده که ایپ های ماده رو جذب میکنه و خیلی از این گل خوششون میاد. هرچند، اون ایپ ماده خییییلی وقت پیش مرده ولی همچنان گاردین ایپ از اون گل نگهبانی میده تا یروز بده بهش. WTF
2 _ این گاردین ایپ یه لونه داره که گویا باید که طبیعتا باید برای خوابیدن و استراحت بره اونجا، هرچند، اگه بگیم مثلا شب که میشه میره اونجا میخوابه، پس کی قراره از اون گل نگهبانی بده -_-
خب تو این تایم اگه کسی قرار باشه بره اونجا گلو برداره میره دیگه!
مگه اینکه بگیم که دیگه اون لونه رو ول کرده و شب و روز دم در غار و حفره گل زندگی میکنه.
یه نکته دیگه اینکه یه میمون (شامپانزه) کوچیک تویه همون لونه، تویه یه نقطه دست نیافتنی عجیب و مخفی، بالای اسکلت یه میمون گنده،(که اندازه اسکلت از میمون عادی که حرفشو زدیم گنده تره و بیشتر به گوریل میخوره و همین هم جای بحث داره که آیا، لورش مثل لور انشنت دراگنه یا خیر) فقط نشسته و به یه گوشه ای زل زده. ¬_¬
3 _ آقا، خودتون قضاوت کنین.
به عکس نگاه کنین. گاردین ایپ بهش میخوره که شبیه یه پیرمرد، کچل، ریشو باشه که یچیز عجیب مثه قلاده دور گردنشه. بازم نمدونم...
حالا اطلاعات عجیب غریب دیگه ای دستم اومد باهاتون درمیون میذارم.
اینا خیلی رو مخم رفته بود گفتم بنویسم مکتوبشون کنم که یوقت یادم نره..
@FromSoftware
1 762
#هممممممممم....
ناموسا موافقم که میدیر سگ پدرترین اژدهاست...
ولی این وسط موندم کی اومده به (Stone Dragon) رای داده...
@FromSoftware
1 762
در اعماق کاخ اصلی هیراتا، در انتهای معبد مخفی...
مردی در میان شعله های آتش ایستاده بود...
مردی که با نامردی تمام، به تنها پسرش خیانت کرده بود...
#Art by : Drawslave
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
