کافه خاص
Open in Telegram
برترینهای مجازی و خصوصا گروه وزین کافه مهربونی در این کانال گردآوری میگردد .👍🏼❤️💜😍 امید است تلاشمان رضایت شما همراهان عزیز را جلب و با معرفی کانال به دوستان خود ، ما را مورد لطف و حمایت خود قرار دهید.🙏❤️💜 با تشکر ❤️💜
Show more1 934
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-6530 days
Posts Archive
1 934
🌸❤️💐💚🌷🧡🌼💚🌺🌾🧡🥀❤️🎋❤️🍃🍂💚🍁🍀💛☘️❤️🌿💐🍂🌷💚🍁💛🌼🌺🌸❤️🌼🌻💚🌹🌷💚💐🍂❤️🌿
رمان زیبای #یکقدمباتو
ب قلم زهرا غنی آبادی
هر روز در کانال #کافهخاص❤️💜
💞 #پارت۳۱۰ 💞
-ریحانه داري گریه می کنی؟
جا خورده بود ، دستم گوشه ي چشمم را پاك کرد و با نگاهی عاشق سمتش برگشتم و با همان لبخند و لبانی لرزان آرام گفتم
-خوشحالم، خیلی خوشحالم
چشمانش چیزي میان حیرت و خندان بود
گوشی را میان انگشتانم فشردم
-این گوشی نه بابت قیمتش و مارکش که براي لحظهای که نشون میده تو ذهنت ثبت شدم برام عزیزه... خندید
-اون لحظه ها ازت بدم میومد و حالا میفهمم اون تنفر بابت حس کشش عجیب و دیوانه واري بوده که بهت داشتم
خندیدم و نگاهم روي گوشی ماند، با تمام وجود این خاطرهی شیرین را دوست داشتم
استرس عجیبی داشتم، از دیروز خانه ي تمیزم را هزار باره تمیز کرده بودم ، با هر دستمالی که کشیده بودم و هر میوه و شیرینی که در ظرف چیده بودم به حرفهایم فکر کرده بودم
حتی تا صبح نمی دانستم بهار در بینمون حضور داشته باشد یا نه ،جو بینمان امروز حتما جدي بود و حرف هاي من نیاز به تمرکز و آرامش داشت چیزي که بهار با شیطنتهایش اجازه نمیداد. بالاخره حرف مریم را قبول کردم امروز را استثنا قائل شدم و بهار را راهی خانه ي مریم اینا کردم و قرار شد مریم قبل از تاریکی هوا با پدرش برش گرداند به ساعت نگاه کردم نزدیک 2 بود، با اینکه حسام گفته بود ناهار نمیان اما من باز هم با آخرين بسته ي
مرغم خورشتی درست کردم
صداي آیفون که آمد، قلبم در سینهام افتاد
بسم ا... گفتم و در را زدم و پشت در ایستادم و تا رسیدن آسانسور به طبقه ام دست روي قلبم گذاشتم و صلوات فرستادم
با زنگ در را باز کردم و نگاهم روي چهره ي آشنا و ملیح فروغ نشست تنها بود و کمی جا خوردم ، اما سریع با لحنی گرم با دست به داخل اشاره کردم
-سلام، بفرمائید خوش آمدین
لبخند زد آرام و گرم
-سلام عزیزم ، ممنون
او وارد شد و من دو به شک بستن در با انتظار براي آمدن حسام
-از حسام جان خواستم یک ساعت اجازه بده مادر شوهر و عروس با هم تنها باشن، اشکالی نداره؟
حرفهایش حس عجیبی داشت، سریع سرم را به حالت نفی تکان دادم.
-نه این چه حرفیه، شاید اینطور بهترم باشه
او با همان ظرافت و آرامش خاصش روي زمین نشست و چادرم را از سر درآوردم و روبه رویش نشستم نگاهش کمی دور خانه چرخید
-کوچولوي شیرینتون نیست؟
-بهار وقتی هست باید تمام حواسم دنبالش باشه و امروز براي صحبت با شما گفتم چند ساعتی پیش دوستم بگذارمش
لبخند مهربانش عمق گرفت، حال چهرهاش من را یاد حسام انداخت
-حسام برام از شیرین کاریاش تعریف کرده
-بله آخرین خرابکاریش دقیقا همین سه شب پیش بود
-اره حسام برام تعریف کرده
انگار این حسام خان تمام اتفاقات را براي مادرش تعریف کرده و این احساس را در من ایجاد میکرد که مادرش در جریان تمام اتفاقات هست ، این حرف زدن را براي من راحت تر میکرد به هواي آوردن چاي و پذیرایی هاي بعدش به آشپزخانه رفتم با سینی چاي و شیرینی کنارش برگشتم
تعارفات معمول را انجام دادم و دوباره سر جاي قبلیام نشستم ،
نگاهم بیاختیار روي فنجان چاي میان انگشتانش نشست
-خیلی دوست داشتم دوباره ببینمتون، اما دلم نمیخواست حسام فکر کنه میخواهم در ازن رابطه دخالت کنم
فنجان لب زدهام را کنار گذاشتم و با لبخندي مودب گفتم
-شما مادر حسام هستید و این حقتونه
نگاه مهربانش روي صورتم چرخ خورد
-درسته اما حسام براي خودش مردي شده و اون آنقدر به شما علاقه مند هست که میترسیدم حرفی از سمت من را بد برداشت کنه
مهر و محبتش به راحتی قابل لمس بود، لحن و نگاهش در کنار ادبش انقدر خودمانی بود که آن همه دلهره ي به جان افتاده ام را ازم دور می کرد
-درسته، البته امیدوارم لایق این محبت باشم
او هم فنجانش را پایین آورد
-از نظر من تمام آدم ها لایق عشق و دوست داشتن هستند
نظر مشابهی با من بود ،سرم را به حالت تائید تکان دادم و حرفی که روي زبانم بود را به لب آوردم
-حقیقت من می خواستم ببینمتون تا در مورد
همین محبت صحبت کنم
نگاهش با دقت خیره ام بود و من ادامه دادم:
-مشکلاتی که سر راه من و آقا حسام هست را میدونم و به خودشونم گفتم به شما حق میدم اگر مخالف این وصلت باشید
لبخندش یک لحظه از روي صورتش کنار نمیرفت، این زن بیاندازه آرام بود
-می خواستم با شما به عنوان مادر آقا حسام هم صحبت کنم هم اجازه بگیرم ، دلم میخواست خودم به طور مستقیم از مشکلاتم بهتون بگم، میدونم رابطه ي بین ما نماي خوبی نداره و بابت مشکلات مالی که دارم ، ممکنه این دید به وجود بیاد که من
بابت حل مشکلاتم به ایشون توجه نشون دادم ، البته که دید کاملا طبیعی است، اما من یکبار هم به این موضوع فکر نکردم
-می دونم دخترم.
#ارسالی_ساراخانوم💖
🌸❤️💐💚🌷🧡🌼💚🌺🌾🧡🥀❤️🎋❤️🍃🍂💚🍁🍀💛☘️❤️🌿💐🍂🌷💚🍁💛🌼🌺🌸❤️🌼🌻💚🌹🌷💚💐🍂❤️🌿
1 934
#جــانِ دلم..♡
دوست داشتن!
یه هدیه هست !
هر قلبی !
لایق این هدیه نیست !
من احساسم رو تمام وجودم رو دوست دارم
فقط به تو بدم💋
تـ🌼ـو خاصِ قلب منی ♥️
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
❤🕊💜@Coffee_khas
1 934
خدایادر این لحظات زیبا از تو میخواهم
دلهایمان را چون آب روشن
زندگیمان راچون باطراوت بهارخوشعطر،،
وجودمان را چون گل
و روزگارمان را چون نگاهت زیبا گردان
غروبتون زیبا
@coffee_khas❤️💜❄️
1 934
🌸❤️💐💚🌷🧡🌼💚🌺🌾🧡🥀❤️🎋❤️🍃🍂💚🍁🍀💛☘️❤️🌿💐🍂🌷💚🍁💛🌼🌺🌸❤️🌼🌻💚🌹🌷💚💐🍂❤️🌿
رمان زیبای #یکقدمباتو
ب قلم زهرا غنی آبادی
هر روز در کانال #کافهخاص❤️💜
💞 #پارت۳۰۹ 💞
نگاهش برق زد و لبخندي مانند گل روي صورتش شکفت
-منم عاشق بدون چتر قدم زدن زیر بارونم ، تو این دو روز هم کلی این حسو تجربه کردم
دستش ناگهان پشت سري صندلی ام قرار گرفت و تنش کوتاه سمتم چرخید
-اما هیچ کدوم اون چند دقیقه بودن با تو زیر چتر نمیشه.
طعم نگاهش شیرین و دلچسب بود اما محو شدن درونش را براي زمانی که او حلال ترین نگاه مردانه ام میشد گذاشتم اما نشد لبخندم را پنهان کنم قلبم زیر نگاه سنگینش بیتابانه و گنجشکوار میزد این حس عاشقی چه طعم دلانگیزی داشت که آدم هر بار میان گرگرفتگی و تته پته هاي قلب وسینه ي
بیقرارش مزه مزه اش میکرد و دلش پر میشد از حال خوب!
-میخوام امروز دوباره با هم ، کنار هم این حسو تجربه کنیم
چشمانم پر شرم سمتش بالا آمد
نگاهش مهر و محبت را برام آرام آرام هجی میکرد و من آهسته میخواندمش
انگار او میدانست من در این راه چه همسفر نابلدي هستم و نرم نرم من را با خودش هم قدم میکرد.
-قدم زدن با تو زیر بارون به یاد روزي که نهال
عشقتو درون خاك سرد سینه ام کاشت
میدانستم چشمانم شبیه انیمیشنها قلبی قلبی شده ، آخه چطور میتوانست اینطور با احساس و زیبا صحبت کند؟ دلم نیامد در مقابل این همه احساسات قشنگ ساکت بمانم.
-می دونید خیلی قشنگ حرف میزنید؟
لبهایش به لبخندي عمیق کش آمد و چینهاي
ریزي کنار چشمش افتاد
-تازه فکر میکنم نمیتونم حق این همه عشقی را که بهت دارم را با حرفام ادا کنم
نام حسام در ذهن و قلب من براي ابد ثبت شده بود.
-موافقی؟
-شرکت چی، کار شما و من!
ابروهایش را پر شیطنت دوبار بالا انداخت، بی.اختیار یاد مریم افتادم
-براتون مرخصی رد کردم ، آدم مادرشوهر آیندش قرار باشه بیاد خونش حسابی کار داره!
لحظه اي گیج و منگ فقط نگاهش کردم، زمان برد تا دوزاریم بیفتد و در مقابل نگاه پرشیطنت خندانش ، چشمانم گرد شد
-مادرتون قراره بیان خونه ي من؟
-مگه خودت نخواستی ببینیش؟
سرم را به نشانه تائید تکان دادم
-چرا ولی فکر میکردم کمی زمان ببره
نگاهش روي گونه هایم حرکت کرد، نوازش آرام چشمانش را به نرمی روي پوستم احساس کردم!
-من براي داشتنت بیشتر از ظرفیتم صبر کردم!
او حرف میزد و من قلبم میان سینهام آب میشد. دستش را از پشتم برداشت و سر جایش درست نشست
-خب خانم امر کنید، کجا برم؟
نگاهم به خیابان بارانی رو به رویم خیره ماند
-من اینجاها را بلد نیستم ولی کمی میوه و شیرینی لازم دارم
چشمی گفت و ماشین حرکت کرد
خدایا ممنونم، نمیدانم و بلد نیستم به بزرگی این نعمتی که به من ارزانی داشتی ازت تشکر کنم خدایا حال دلم خوبه، حال روحم خوبه، با حسام به آیندهام امیدوارم ممنونم...ممنونم
بغض راه گلویم را بست و اشک شوق گوشه چشمم را نیش زد.
-داشبرد را باز میکنی؟
نگاهم کوتاه سمتش برگشت و بدون حرفی
خواسته اش را اطاعت کردم، دستم جلو رفت و داشبرد را باز کردم و جعبهای مشکی کوچکی با روبان طلایی جلوي چشمانم جلوه گري کرد
اجازه نداد بپرسم
-ماله شماست
متعجب دست جلو بردم و جعبه را برداشتم
-این چیه؟
-نمیخوام براي صحبت با همسر آینده ام مزاحم دیگران بشم، دلم می خواد وقتی شمارتو میگیرم صداي تو باشه که بله رو میگه
نگاه پرحیرتم سمتش برگشت، دلم نمیخواست کادویش را نادیده بگیرم اما نشد که نگویم
-ولی من گوشی دارم، دست علی آقاست فقط یادم رفته ازشون بگیرم
لبخندي شیرین زد و با ذوقی کودکانه گفت
-دلم میخواد دستمو رد نکنی، اون گوشی رو هم برات پس میگیرم
حال عجیبی داشتم دوباره بین دو حس متضاد گیر کرده بودم خوشی از کادویی از سمت معشوقمو حس منّیت و استقلالم
-نمیخواي بازش کنی؟
صداي پرخواهشش دلم را نرم کرد، دلم دست به دامن عقلم شد که کوتاه بیاید، این یک محبت عمیق از سمت همسر آینده ام هست!
شاید در فرصتی بهتر باید در مورد این موضوعات باهاش حرف میزدم، زمانی که اینگونه پاي احساسش وسط نباشد.
انگشتانم دست به کار شد، با احتیاط روبان را باز کردم و جعبه ي سفید و آرم آشناي سیبی رویش بی هوا از دهانم بیرون پرید
-این خیلی گرونه.
-این یه بار منو ببخش ، این کادو منو یاد دومین دیدارمون میندازه
آرام جعبه را باز کردم و گوشی مشکی را بیرون
کشیدم
-این همون گوشیه که صفحش شکست
دلم لرزید
-میشه دستت باشه؟ اون موقع که گذاشتمش تو کشوي کمدم فکر نمیکردم یه روز به خودت
کادوش بدم
حالا از همه آن حس هاي بد خبري نبود، درونم طوفان به پا شده بود دلم آغوشش را میخواست، این را با پوست و گوشتم
احساس می کردم با دلی که دیوانه وار برایش
میتپید و نفسی که برایش دم میشد و بازدم
نمیدانم آن قطره ناگهان از کجا آمد و روي صفحه ي موبایل بارید.
#ارسالی_ساراخانوم💖
🌸❤️💐💚🌷🧡🌼💚🌺🌾🧡🥀❤️🎋❤️🍃🍂💚🍁🍀💛☘️❤️🌿💐🍂🌷💚🍁💛🌼🌺🌸❤️🌼🌻💚🌹🌷💚💐🍂❤️🌿
💖💝💖@Coffee_khas
1 934
♥️الهی حال دلتون خوب باشه
🌹عصر زمستانی تون قشنگ
♥️زندگیتون پر از عطر خداوند
🌹و لحظه هاتون
♥️زیبا و پراز آرامش باشه
🌹تقدیم به دل های زلال و پاک شما
@coffee_khas❤️💜❄️
1 934
#شادمهر_عقیلی🎙
#قلبمن💞
وَ خیلی نزدیکی
سایه اَت
سایه اَت
همه جا هست
کنارِ موسیقی وُ باران وُ
جاده وُ نور وُ کلمه 🍂🔥💫
#ارسالی_مریمخانوم_کرمان ❤️
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
❤🕊💜@Coffee_khas
1 934
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
این بار آمدم که تو میهمانی ام کنی
یعنی درون سینه که زندانی ام کنی
هرچند خود بپای تو افتاد ه ام ولی
وقتش دگر رسیده که قربانی ام کنی
خواهم فراز پهنه ی دریایی دلم
چون باد صرصر آیی و طوفانی ام کنی
عمری کویر تشنه ام و در خیال خویش
چتری گشوده ام که تو بارانی ام کنی
دستم نمیرسد بگردنت ای کاج سبزمن
بر گردنت، بیا که شال زمستانیام کنی
کوچیده ام چو فصل ز تقویمِ زندگی
تا چهره ی بهاری ات ارزانی ام کنی
من بی تو دیگر از همه عالم بریده ام
آواره گشته ام که تو میهمانی ام کنی
#فریبا_قربان_کریمی
#ارسالی_مریمخانوم_کرمان ❤️
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
❤🕊💜@Coffee_khas
1 934
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
🌱 واقعیت این است که زندگی همیشه
مطابق خواستهها و تصورات ما پیش نرفت.
غم، نگرانی و دلتنگی
سهم بزرگی از زندگی مان شده است
شاید دنیا به ساز ما نرقصیده…
اما از ما رقصندگانی ساخته
که یاد گرفتهاند حتی میان ناهماهنگی،
تعادلشان را حفظ کنند.
ما میتوانیم بهترین رقصمان را
همین حالا آغاز کنیم؛
نه از سرِ شادی،
بلکه از دلِ آگاهی و صبوری.
همین حالا…
با همین ساز ناهماهنگ…
با همین ریتمِ عجیب و سختِ دنیا.
و همین کافیست:
ایستادگی کنیم،
انسان بمانیم،
و امید را — هرچند آرام — زمین نگذاریم. 🌱
#ارسالی_عادلهخانوم ❤️
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
❤🕊💜@Coffee_khas
1 934
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
و " دی "
تنها دو حرفی سال
میان دو جین ماه است
مثل " تو "
که دو حرفی ترین بیت
میان هزار غزلی.....
#تینا_سلیمانی_فر
#ارسالی_مریمخانوم_اهواز ❤️
💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜🌺💜
❤🕊💜@Coffee_khas
