en
Feedback
روز نامه

روز نامه

Open in Telegram

یادداشتهای دو متولد شصت و شش

Show more
293
Subscribers
-224 hours
-37 days
-1130 days
Posts Archive
دوتا پژوهشگر رفته اند سراغ مدرسه ای در نیوهَوِن و زوم کرده اند ببیند ریلِ راه آهنی که درست از بیخ گوش مدرسه رد میشود، چه تاثیری در عملکرد علمی دانش آموزانش دارد. این دو نفر بعد از بررسی و مداقه اعلام کرده اند عملکرد دانش آموزانی که در کلاسهای سمتِ مجاورِ راه آهن درس میخوانند به لحاظ رِنج سنی، یک سال عقب تر از دانش آموزانیست که در وجه مقابل و دورتر از راه آهنند! وقتی شهرداری در جریان این مطالعه قرار میگیرد بین مدرسه و ریل راه آهن عایق صوتی میکشد و دو پژوهشگر مطالعه را بر روی تاثیرگزاری عایق صوتی ادامه میدهند و متوجه جبران عقب ماندگی ناشی از سر و صدا و عدم تمرکز بچه ها میشوند. . چند تا پژوهشگر بلند شده اند رفته اند معبد بودا تا ببینند اینها چرا شنگول‌تر از بقیه‌ی مردمند. آنها محتویات روده‌ی نمازگزاران و مدیتیشن کنندگان را در روزهای مختلف آزموده اند و متوجه شده اند که میکروبهای روده‌ی نمازگزاران به مراتب بیشتر از مردمان عادیست. این میکروبها در تولید سرخوشی نقش بسزایی دارند و در واقع از آنجا که روده روانِ دوم انسان است و روده های اینها خوب کار میکند، روان سالمتری دارند. . در یک مطالعه پروفسور فلان از دانشگاه فلان پنجاه کودکِ یتیمِ دارای لکنت زبان را از نوانخانه ها قرض میگیرد تا تاثیر تشویق و تنبیه را در گفتار درمانی بیازماید. مطالعه بسیار وحشی و غیر انسانی بوده و دانشگاه غرامت این مطالعه را به سرپرست کودکانِ تحت تنبیه پرداخته و پروژه را متوقف کرده ولی بعد از مرگِ پرفسور فلان نتیجه را اعلام میکند؛ «۲۵ کودکی که در ازای اشتباه تلفظ و یا لکنت زبان تنبیهِ شدید لفظی میشدند ترجیح داده اند دیگر حرف نزنند!». . افتاده ام به خرمنِ آزمایشهای علوم انسانی و در اثر خواندنشان احساس میکنم در یک دنیایِ ظریف و دقیقِ چرخ دنده ای زندگی میکنم که کوچکترین چیزی بر چیز دیگری تاثیر میگذارد و هر تصمیمی به اندازه‌ی تعداد شعاع های یک دایره در پیرامونش علت و معلول دارد. . ولی بیشتر از این مساله متاثرم که برای فهمِ کوچکترین تأثیرات و علت ها و معلول ها، چه آزمایشهای قشنگی طراحی میکنند، چه مطالعات گسترده ای میکنند و چقدر برای تصمیم گیری ها به این علوم و نتایجِ تولید شده متکی اند. تازه بعضی وقت ها اثر چیزی بر چیز دیگر را میدانند، حالا میخواهند ببینند چقدر و چند درصد است! به کتابهای حوزه‌ی علوم انسانی و علی الخصوص گرایش معارف در کتابخانه نگاه میکنم و فکر میکنم سهمِ ما در این مطالعات چقدر است؟ @roozname66

چند وقت پیش کتابی میخواندم با عنوان «دون ژوان» از «پیتر هانتکه» کتاب جوری شروع شد که فهمیدم نمیتوانم زمین بگذارمش. زبان راوی اش در توصیف درختها، احساسات، خانه ها مالِ خود خود من بود ...جوری بود که من را میبرد به مسافرخانه‌ی توی داستان و دستور اقامت کردن و گوش دادن به قصه صادر میکرد. ولی نه هیچ اطلاعی راجع به پیتر هانتکه داشتم و نه دون ژوان. صرفا چون کتابش را در کتابخانه داشتم و چون قطع خوشایندی داشت، سبُک بود و دراز کش هم خوانده میشد رفتم سراغش. در همان اثنا، پای تلفن به سرور گفتم دارم این کتاب را میخوانم. گفت عه! راجع به چیه؟ گفتم صد صفحه رفته ام جلو ولی هنوز خبری از داستان نیست. توضیح داد که «دون ژوان» یک شخصیتِ افسانه ای داستانیِ مشهور است و در روانشناسی بیماری ای هست به نام سندروم «دون ژوان» که از این شخصیت داستانی مایه گرفته و خلاصه اش میشود؛ «مرض اغوا کردنِ زنان، کامخواهی و بعد ترک کردنشان آنطور که یک دستمال کاغذی را دور می اندازند» توی داستانی که من میخواندم دون ژوان آمده بود، در مسافرخانه مستقر شده بود ولی هنوز حرفی نزده بود. یواش یواش هانتکه شروع کرد به باز کردن زبانِ این مسافر و ماجراهاش را دانه دانه روایت کرد و باید بگویم اگر سرور به من نمیگفت این سندروم چیست، من تا پایان هم نمیفهمیدم دارم شرحِ یک مرض را میخوانم. دون ژوانِ کتاب یک آدم بود با یک ماجرا . الان نیامده ام کتاب معرفی کنم. دون ژوان هم جزو آثار قوی دنیا محسوب نمیشود و حتی در بین کارهای هانتکه کار خوبه اش نیست. فقط میخواهم بگویم لعنت به ذات داستان، به خاطر اینهمه خوب بودنش. داستان، علی الخصوص اگر نویسنده اش کاربلد باشد، پشت یخه شما را میگیرد، یکی دوبار توی هوا تکانتان میدهد تا همه‌ی قضاوتها و پیشفرضهایتان بریزد، لختتان میکند و بعد مینشاند توی سرنوشت یک مجرم، یک تبه کار، یک وارسته، یک قهرمان و ... پیشینه ها را و زمینه ها را به خوردتان میدهد تا آماده شوید، کفش او را به پایتان میکند و سقلمه میزند به تخت پشتتان که با همان کفش راه بروید و نهایتا بتوانید حتی دون ژوانها را هم درک کنید. . کتاب در کتابخانه سرو و سار هست و با اینکه مثلا معرفی نکردمش، امانت میدهم. @roozname66

photo content

اگر بخواهم صد کتاب را به عنوان نامزد ورود به ده کتابِ برتری که تا به حال خوانده ام اعلام کنم یکیش بی تردید اعترافات روسو ست. نه که فکر کنید این یک کتابِ قشنگ است! (که این هم هست) بلکه «این یک کتاب خیلی مهم است» روسو یک بچه زار و نحیفِ مادر مرده و پدر متواری ای بوده در سوییس که پیش عمه اش زندگی میکرده. (در سوییس هم یک همچو بچه هایی وجود دارد) در نوجوانی چون خیلی استعداد خاصی بروز نداده میگذارندش پیش کسی تا حکاکی یاد بگیرد، ولی او از دست صاحبکارَش عاصی میشود (و صاحبکارش هم از دست پخمگی او) و کولی طور و کلّه شق، بی پول و پله و با پای پیاده و بدون خداحافظی میزند به جاده و راه و ماجراهاش او را میبرد به فرانسه و تبدیلش میکند به یک فرانسوی و آرام آرام در مسیرِ شدن، یک متفکر، ادیب، فیلسوف و موسیقی دان از توی آن بچه‌ی نادان در میآید که از ارکان نظام تعلیم تربیتی و اجتماعی اروپاست. اما چرا این کتاب مهم است؟ چون؛ اول اینکه روسو یک آدمِ جمعِ نقیضین است و این صفت به خودی خود میرقصد؛ مثلا جالب است که او پنج تا بچه تولید میکند و هر پنج تاش را میگذارد پرورشگاه و بعد مینشیند کتاب تعلیم و تربیت فرزند مینویسد و خوشمزه اش اینکه کتابش یکی از مهمترین کتابهای تربیتی اروپاست. یک انسان «منزویِ» گوشه گیرِ به نظرِ من بدبین و سوء ظنی است ولی در عین حال یک صاحب نظر در مورد مسائل «اجتماعی» آنطور که خودش نوشته ضریب هوشی بسیار پایینی دارد و یادگیری برایش حکم والذاریات داشته ولی موسیقیدان و متفکر از کار درآمده و... دوم اینکه روسو از هیچ خلاف عفتی کوتاهی نکرده؛ دزدی کرده، به همراهی جمعِ دوستانِ مستش ترتیب یک دختر بچه را داده، تهمت زده، با سرپرستش که همزمان هم معشوقش بوده و هم «مامان» و تازه با مرد دیگری هم بوده، بوده! بچه هاش هم که آنجور ول داده به امان خدا، زن داشته ولی واله و شیدای زنِ صمیمی ترین دوستش بوده و ... ولی اگر تا همینجا قضاوتش کردید و یا دوست دارید بدانید چطور آدمی در معیت خلافهای زندگیش، همزمان میتواند یک آدم خوب باشد و خودش را دوست داشته باشد و معصومیت و نیکوسرشتی اش آسیب نبیند این اعترافات و سیرِ ابتلا به آنها و توجیهش را از زبان خودش بخوانید در واقع این چهره‌ی حقیقی یک انسان است و همه ما «روسو» ایم! همه پُریم از خرده جنایتهای ریز و درشتِ پنهان و آشکار که مانع از «آدمِ خوب» بودنمان نشده. فقط روسو جرأت داشته و با بیل زدن و خود افشایی، همه‌ی ابعادِ این انسان را تصویر کرده و برای نسل بشر به یادگار گذاشته این کتاب ما را از مرضِ دیدگاه صفر و صدی میکشد بیرون و شفا میدهد سوم اینکه مسائل ضمنی کتاب خیلی مهمند و اطلاعات بسیار جالب توجهی راجع به اتمسفر اروپا میدهند. ۱_زندگی کولی طور و پر از سفر و تجربه که برای ما محال است، یک زندگیِ شایع محسوب میشود. در طول کتاب، روسو مدام به کولیهایی مثل خودش برخورد میکند که مسافرند. این یکی از گنده ویژگی های اروپایی هاست که پیشرفتشان داده و دیدشان را گسترده. ۲_ در جا‌به‌جای کتاب یک رسم جالب اروپایی ها را خواهیم دید؛ «حمایتِ بی‌دریغ و شایع اشراف زاده ها از هنرمندان» هرکه دستش به دهنش میرسیده، حتی شده برای قمپز درکردن و «قاطی اشراف حساب شدن» این کار را میکرده. اشراف به هنرمندان خانه میدادند، حقوق میدادند، پرزنتشان میکردند، امکانات در اختیارشان میگذاشتند تا آنها به جایی برسند. از سیصد سال قبلِ اروپا حرف میزنیم! و از ویژگیِ شگفت انگیزی که هنر را در اروپا وسعت داده و سبز کرده. روسو از ده ها متفکر و هنرمند و موسیقی‌دانِ نامی اروپا در کتاب یاد میکند که همه تحت حمایت و جیره خوارِ یک اشراف زاده اند ۳_ سیطره‌ی نفوذ و حاکمیت کلیسا در تمام شئون و دعوای کاتولیک و پروتستان و نقش جامعه روحانیت در سیصد سال گذشته اروپا را تماشا میکنید و میخندید و عبرت میپذیرید ۴_کتاب نشانتان میدهد که دستگاه تفکر عمیق و جستجوگری و اکتشاف اروپای ها ریشه های قوی داشته و چطور آجر به آجر و لایه به لایه، با فرهنگ مکتوب و نه شفاهی، قوی و فعال جلو رفته و دویست سال پیش، آنها جامعه و دغدغه هایی داشته اند که پانصد سال از اکنون ما جلوتر بوده! (این به معنای خود زنی نیست.) سران را درد نیاورم کتاب ۷۸۰ صفحه دارد و من از خط به خط کتاب لذت بردم و شما را هم دعوت میکنم به این اسراف در خوشی

سال ۸۸ که تازه دانشجوی ارشد شده بودم، در مجموعه ای دولتی در شهر تهران، به صورت ساعتی مشغول به کار شدم. ساعتی ۴ هزار تومان قراردادم بود که به ازای ۱۶۰ ساعت کار ماهانه، ۶۴۰ هزار تومان حقوق می‌گرفتم. دلار ۹۸۰ تومان بود و حقوقِ کارِ ساعتیِ منِ دانشجو، به دلار میشد حدود ۷۰۰ دلار. چند روز پیش، فیش حقوقیِ دخترِ بیست ساله‌ی یکی از اعضای شورای شهر تهران که در شهرداری تهران مشغول به کار شده بود، لو رفت و‌ حقوق نجومی او، اعتراض همگان را برانگیخت. این اعتراضات باعث شد آن دختر خانم را از کار بیکار کنند و قرار شد حقوق نجومی را به خزانه باز گرداند. می‌دانید او چقدر حقوق می‌گرفت؟ ۳۳ میلیون تومان که با احتساب قیمت امروز دلار، می‌شود ۷۵۰ دلار! پیدا کنید ساعت حرکت قطار پیشرفت کشور را... @roozname66

در چهل سال گذشته، چهار تصمیم شاخص اقتصادی گرفته شده که عمده آنچه در اقتصاد کشور تجربه می‌کنیم تبعات اون چهار تصمیم شاخص هستند. در این پست، به تصمیم شاخص اول خواهیم پرداخت. ۵۶ دقیقه - ۲۴ مگ @Economics_and_Finance

ادارات بجنورد چند روزه که تعطیلن و دانشگاه ها هم از امروز تا دو هفته تعطیل شدن. چرا؟ چون گاز نداریم! اگه میخواهید بدونید که چطور میشه دومین دارنده منابع گازی دنیا، خودش برای روزهای سرد سال، گاز نداشته باشه، به پستی که در ادامه میذارم گوش بدید. تو این پست، پویا ناظرانِ اقتصاددان، توضیح میده که قیمت چه نقشی تو تنظیم همه چیز ایفا می‌کنه و قیمت گذاری دستوری در ایران، چطور داره همه چیز، همه چیز رو به فنا میده.

سید یاسر جبرائیلی گفته تو آمریکا ۳۱۸۰۰ نفر در سال گذشته تو تصادفات رانندگی مردن در صورتی که تو ایران فقط ۱۶۷۷۸ نفر مردن. ولی
سید یاسر جبرائیلی گفته تو آمریکا ۳۱۸۰۰ نفر در سال گذشته تو تصادفات رانندگی مردن در صورتی که تو ایران فقط ۱۶۷۷۸ نفر مردن. ولی سید یاسر نگفته که جمعیت آمریکا ۳۳۱ میلیون نفره و اگه بخوایم آمار دقیق تر به مخاطب بدیم، باید ۳۱۸۰۰ رو تقسیم بر ۳۳۱ کنیم تا تعداد مرگ و میر در هر میلیون نفر به دست بیاد که برای آمریکا میشه: ۹۶ نفر در هر میلیون نفر. و اگر تعداد کشته‌های جاده‌ای ایران یعنی ۱۶۷۷۸ رو تقسیم بر ۸۷ کنیم میشه ۱۹۲ که یعنی در ایران، به ازای هر یک میلیون نفر، ۱۹۲ نفر تو تصادفات رانندگی می‌میرن که این رقم، بیش از دو برابر تعداد مرگ و میر آمریکاست.

یادتان هست که قبلا گفتم تعداد کشته‌های بر اثر تصادفات در ایران ۱۷ هزار نفر است اما کشور آلمان با جمعیتی برابر با جمعیت ما و تعداد تصادفاتی برابر با تعداد تصادفات ما، تعداد کشته‌هایش فقط ۳ هزار نفر است؟ حالا امروز آمار عجیب‌تری منتشر شده. به نقل از خبرگزاری تسنیم، فرمانده پلیس راه کشور که علی‌القاعده باصلاحیت‌ترین فردی است که در این خصوص می‌تواند حرف بزند گفته: در عراق اصلا گواهینامه رانندگی وجود ندارد و هرکسی که رانندگی بلد باشد از خودرو استفاده می‌کند؛ تصادفات کشور عراق ۳ و نیم برابر ایران است اما کشته‌های تصادفات عراقی‌ها نصف ایرانی‌ها است و این موضوع تنها به دلیل خودروهای ایمنی است که دارند. @roozname66

من توی یک خانواده منطقی زندگی کردم، تا ده پانزده سالگی هم خیلی متوجه نبوده ام که جنسیتم مونث است یا حالا که مونث است چه معایبی دارد. تعالیم مذهبی آرام و امن به من منتقل شده. از دوران دبیراستان به بعد دوست پدرم بوده ام، در تصمیم گیری های خانواده رأی داشته ام و گاهاً حق وِتو. ازدواجم اختیاری بوده و باب میل. کارم هیچ وقت به دادگاه نکشیده، شوهرم من را کنترل نکرده، هیچ وقت با من دستوری برخورد نکرده، دعوا نکرده، هیچ وقت دنبال حضانت نبوده ام، هیچ وقت دنبال مهریه نبوده ام، سر و‌ کارم با دیه گرفتن و بگیر ببند آن نیافتاده. حجاب، به خاطر بنیانهای فکری، بارِ بزرگی برایم نبوده. مزاحم خیابانی نداشته ام، کسی از من سوء استفاده نکرده و اگر هم خواسته سوء استفاده بکند آنقدر قلدر بوده ام که حقم را بگیرم و مجموعا در مسیر زن بودنم هیچ و مطلقا هیچ عارضه‌ی دردناکی نچشیده ام و اتفاقا گاهی کمی بیشتر از حد معمول و متداول قدرت داشته ام. لذاست که وقتی کسی راجع به فمنیسم، یا اعاده حقوق زن با من گفتگو می‌کند شعورم از مبحث در حد یک بزغاله است. نه فوریتی در آن میبینم نه ضرورتی! بیکااااز دستم نرفته زیر ساطورش و دردش را نچشیده ام. . مقدار فهم ما از مسائل به قدر ابتلای ما و یا دست کم به قدر مجاورت و تهدیدیست که از جانب آن مساله حس میکنیم. . ساده زیست ترین مسئولین ما در پست های مختلف در رهن و اجاره خانه نمانده اند، در هزینه‌ی رفت و آمد نمانده اند، در عروس و داماد کردن بچه هایشان، در هزینه تحصیل، در خریدن یک مرغ یا یک کیلو گوشت، در هزینه تحصیل فرزندانشان نمانده اند. آنها نمیدانند مشاغلِ اینترنتی چجور چیزیست و کسی که پروژه برمیدارد دقیقا چه نیازی به اینترنت دارد چون خودشان «حقوق» دارند و از بیت المال تامینند. چون نمیدانند، پروژه پروژه جلو رفتن و پول گرفتن و تضمین نداشتن و زندگی را با همان پول چرخاندن چجور مختصاتی دارد. آنها نمیدانند دو سال پشت سر هم تورم ۴۰ درصد و رشد اقتصادی منفی دقیقا چه بلایی سر چه قشری می‌آورد و مزه اش چطور است. درکی از خط فقر ۱۸ میلیون و درصد مبتلایان به آن ندارند چون حتی در مجاورت آن هم قرار نگرفته اند. آنها هنوز خانه دارند هنوز غذا دارند و هنوز دارند بر دهان استکبار جهانی مشت میزنند... @roozname66

ذهن ما تصویر دقیقی از اعداد و آمارها ندارد. از یک جایی به بعد، ذهن نمی‌تواند تشخیص بدهد که مثلاً فرق سه هزار تا با ده هزار تا چقدر است؟ یا فرق سه هزار تا با هفده هزار تا؟! بعضی مواقع باید برای ذهن تصویر ایجاد کرد. مثلاً اینطور: مردی را فرض کنید که کارمند رسمی کارخانه سایپا ست. هر روز ساعت ۸ صبح کارش را شروع می‌کند و تا ساعت ۷ بعدازظهر، یعنی ۱۲ ساعت، در کارخانه مشغول به کار است. هر ۳۰ روز ماه را هم سر کار می‌رود و حتی یک روز هم مرخصی ندارد. کارش چیست؟ کار این کارمند فرضی سایپا، این است که رأس هر ساعت، کله‌ی یک آدم را با ساطور از بدنش جدا کند و این قربانی را تقدیم به پیشگاه کارگران و کارمندان کارخانه کند. قربانی‌ها همه از اقشار ضعیف و دهک‌های پایین جامعه انتخاب می‌شوند. زن و مرد، پیر و جوان و حتی کودک. روزی ۱۲ نفر، ماهی ۳۶۰ نفر، سالی ۴۳۲۰ نفر. عین همین پست سازمانی در کارخانه ایران‌خودرو هم تعریف شده. آنجا هم یک نفر هست که سالی ۴۵۰۰ نفر آدم مستضعف و کم‌درآمد را قربانی کارگران و کارمندان کارخانه می‌کند. ۹ هزار نفر قربانی برای حمایت از تولید داخلی. چطور؟ بدترین نرخ مرگ و میر در تصادفات جاده‌ای در اروپا متعلق به کشور رومانی است: ۹۳ مرگ در هر میلیون نفر. یعنی اگر ما مثل رومانی بودیم و در بین کشورهای اروپایی، بدترین جاده‌ها را داشتیم و بدترین ماشینها را سوار می‌شدیم، قاعدتا با جمعیت ۸۵ میلیون نفری، باید در بدترین حالت، سالی ۸ هزار نفر را در تصادفات از دست می‌دادیم. اما ما ۱۷ هزار نفر را از دست می‌دهیم. یعنی سالی ۹ هزار نفر بیشتر از بدترین حالت! یعنی روزی ۲۴ نفر. یعنی در هر ساعت شبانه‌روز، یک انسان بیگناه فدای سایپا و ایران‌خودرو می‌شود. سایپا و ایران‌خودرو ۱۰۰ هزار نفر کارمند و کارگر دارند و ما هر ۱۰ سال، به اندازه کل این کارکنان، تلفات بیش از حد معمول داریم. @roozname66

یک نگاه تنزیهی توجیهیِ عجیبی در بینِ قشر خاصی از مردم وجود دارد که گمان میکنند «اصل نظام» از «دولت» متفاوت است و تقریبا در مواجهه با هر نقصی مثلا دلار ۴۰ تومنی، با انداختن تقصیر بر دوش «دولت» و درست عمل نکردنش، ساحت «نظام» را از تیررس شائبه دور میکنند. گناه «دولت» هم تماما بر گُرده‌ی مردم است چون خودشان رای داده اند. در واقع ما با دو چیز کاملا جدا از هم مواجهیم، اگر گلی شکفت زیر لَوای «اصل نظام» بوده اما اگر بندی به آب داده شد باید یقه‌ی «دولت» را گرفت که اصلا درستش هم همین است. @roozname66

چند روز پیش، رئیس سازمان بهزیستی اعلام کرد که ما در سال، حدود ۳۰۰ هزار تصادف جرحی در کشور داریم که بر اثر این تصادفات، ۱۷ هزار نفر از دنیا می‌روند. برای مقایسه بد نیست بدانیم که در کشور آلمان که جمعیتی برابر با جمعیت ما دارد، همین تعداد تصادف جرحی و شدید اتفاق می‌افتد یعنی ۳۰۰ هزار. اما تعداد کسانی که به خاطر این تصادفات در آلمان از دنیا می‌روند، تنها ۳ هزار نفر است. هر چقدر فکر کردم که چرا ما در مقایسه با آلمان، با همان تعداد تصادفِ شدید، ۱۴ هزار نفر بیشتر فوتی داریم، چیزی به عقلم نرسید. الله اعلم! @roozname66

قبلا یادداشتی راجع به استعاره های بنیادی و نقش آن در ادراک ما از محیط و مفاهیم نوشته بودم. چند روز پیش توی کتابی یک استعاره جالب دیدم که در نگاه و عملکرد تفاوت قابل ملاحظه ای ایجاد میکند. نوشته بود تصویر شما از دینداری «سوار کشتی شدن» است یا «شنا» کردن؟ اگر تصور کنید سوار کشتی شده اید دیگر خیالتان راحت است و تضمینی در مقصد پیاده خواهید شد؛ همه‌ی اعمالتان علی السویه خواهد بود. خوابیدن، خوردن، در عرشه راه رفتن، تماشا کردن، هیچ کدامشان هیچ تفاوتی در سرنوشت شما ایجاد نخواهند کرد، هیچ کدامشان حیاتی نخواهند بود، شما با هر عملکردی اهل نجاتید و بقیه کسانی که سوار کشتی نشده اند بیچاره اند، هلاکند و قابل قضاوت. اما اگر تصویر ذهنی شما شنا کردن باشد هر لحظه غفلت، به قیمت نابودیتان تمام میشود و شما را غرق خواهد. ضمن اینکه دور و بر شما پر از شناگران دیگریست که قضاوت در موردشان صرفاً وابسته به تقلا و قدرت آنهاست و اساسا و اصلا وقتِ قضاوت نخواهید داشت! . در همه‌ی تشبیه ها و استعاره ها که گاهی ارکان فهم ما را تشکیل داده اند وجوهی از مشَبَه در مشبهٌ‌به صدق میکند و وجوهی هم مغایر است. برای همین میگویند در مثل مناقشه نیست و استفاده از مثالها و تشبیه ها گاهی تنها برای روشن شدن یکی از ویژگی های مفهوم مورد نظر ماست. ما در متون دینی تشبیه دین و حب به «کشتی» را داریم و من میتوانم میان این دو برداشت به ظاهر متناقض وفاق و آشتی ایجاد کنم و هر دو را بفهمم چون در هر کدامش کارکردی خاص مدنظر است. شما چطور؟ @roozname66

گوش کردن این پادکست پویا ناظران را پیشنهاد میکنم چون هم آسان است و خوش بیان هم کمک میکند به زبان آدمیزاد تصویری از وضعیت اقتصادی امروز و آینده ایران داشته باشیم. و هم کمک میکند به فهمِ چگونگی اثر گذاری ایدئولوژی بر اقتصاد. @roozname66

1_5041833710450639671.mp326.34 MB

ساعت سه بامداد یلدا، ایستاده بودم توی صفِ کنار ضریح امام رضا و بعد از بارها حرم رفتن فکر کرده بودم یک بار هم که شده بروم نزدیک و به قول بجنوردی ها صندوق را زیارت کنم. خلوت بود و آرام آرام میرفتم جلو، پشت سرم دختر هفده هجده ساله ای پشت من ایستاده بود و هفت نفر خادم، زمان دست زدنِ ما به ضریح را کنترل میکردند! وقتی رسیدیم و دستمان را گره کردیم به آن شبکه های فولادی، خانمِ کنترل کننده‌ی زیارات به من گفت بس! درحالی که چیزی جز پولهای توی ضریح و رقم هاش را ندیده بودم یک قدم عقب کشیدم که با کمی فاصله، ببینم بلاخره حواسم جمع میشود یا نه. خادم چوب پَرَش را زد به شانه دختری که کنارم بود و گفت؛ «دخترم میدونی این زیارتت اصلا درست نیست، میدونی تو الان به خاطر اون ناخونات (ناخن هاش را کاشته بود) نه غسل داری نه وضو، بعد ابروش را بالاتر انداخت، سرش را با اعتماد و تاکید بیشتری تکان داد و گفت: هیچ کدوم از کارات درست نیست ها، اینو میدونی؟ الانم زیارتت اشتباست» دختر نگاهش کرد، چیزی نگفت، زمانش هم که تمام شده بود. آمد عقب و آرام از زیر قبه بیرون رفت. ترسیدم گمش کنم، رفتم دنبالش، شانه به شانه کنارش راه رفتم و تمرین کردم که بگویم: آن خادم غلط کرد با جد و آبادش. که بگویم تو سه صبحِ طولانی ترین تاریکیِ سال بیا حرم، ناخن هم کاشته بودی گناهش پای من. که بگویم مبادا دلت از صاحبخانه بِبُرد، که بگویم بیا برویم آن گوشه بنشینیم با هم به جای زیارتنامه شعر موسی و شبان بخوانیم... همینجور کنارش راه رفتم، دوبار نگاهش کردم، آمد تا حنجره ام که حرف بزنم و باز با خودم فکر کردم نکند من هم اشتباه میکنم. نکند باید همینجور نهی از منکر کرد، نکند تلنگری به جانش اثر کرده باشد و من جلوش را بگیرم، نکند... در رواق بعد، خاموش، او از دری رفت و من از دری دیگر... هنوز چهره‌ی آن خادم توی سرم هست؛ نوع نگاهش، تُنِ صداش، شماتتی که از واژه هاش میریخت، تکان تکان های سرش و پشت پلک نازک کردن هاش... چطور بعضی ها میتوانند اینهمه مطمئن باشند؟ به کجا وصلند و از چه کسی تایید گرفته‌اند که اینجور یقین دارند به قضاوتشان، چطور خودشان اینهمه درستند و بقیه خطا

ساعت سه بامداد یلدا، ایستاده بودم توی صفِ کنار ضریح امام رضا و بعد از بارها حرم رفتن فکر کرده بودم یک بار هم که شده بروم نزدیک و به قول بجنوردی ها صندوق را زیارت کنم. خلوت بود و آرام آرام میرفتم جلو، پشت سرم دختر هفده هجده ساله ای پشت من ایستاده بود و هفت نفر خادم، زمان دست زدنِ ما به ضریح را کنترل میکردند! وقتی رسیدیم و دستمان را گره کردیم به آن شبکه های فولادی، خانمِ کنترل کننده‌ی زیارات به من گفت بس! درحالی که چیزی جز پولهای توی ضریح و رقم هاش را ندیده بودم یک قدم عقب کشیدم که با کمی فاصله، ببینم بلاخره حواسم جمع میشود یا نه. خادم چوب پَرَش را زد به شانه دختری که کنارم بود و گفت؛ «دخترم میدونی این زیارتت اصلا درست نیست، میدونی تو الان به خاطر اون ناخونات (ناخن هاش را کاشته بود) نه غسل داری نه وضو، بعد ابروش را بالاتر انداخت، سرش را با اعتماد و تاکید بیشتری تکان داد و گفت: هیچ کدوم از کارات درست نیست ها، اینو میدونی؟ الانم زیارتت اشتباست» دختر نگاهش کرد، چیزی نگفت، زمانش هم که تمام شده بود. آمد عقب و آرام از زیر قبه بیرون رفت. ترسیدم گمش کنم، رفتم دنبالش، شانه به شانه کنارش راه رفتم و تمرین کردم که بگویم: آن خادم غلط کرد با جد و آبادش. که بگویم تو سه صبحِ طولانی ترین تاریکیِ سال بیا حرم، ناخن هم کاشته بودی گناهش پای من. که بگویم مبادا دلت از صاحبخانه بِبُرد، که بگویم بیا برویم آن گوشه بنشینیم با هم به جای زیارتنامه شعر موسی و شبان بخوانیم... همینجور کنارش راه رفتم، دوبار نگاهش کردم، آمد تا حنجره ام که حرف بزنم و باز با خودم فکر کردم نکند من هم اشتباه میکنم. نکند باید همینجور نهی از منکر کرد، نکند تلنگری به جانش اثر کرده باشد و من جلوش را بگیرم، نکند... در رواق بعد، خاموش، او از دری رفت و من از دری دیگر... هنوز چهره‌ی آن خادم توی سرم هست؛ نوع نگاهش، تُنِ صداش، شماتتی که از واژه هاش میریخت، تکان تکان های سرش و پشت پلک نازک کردن هاش... چطور بعضی ها میتوانند اینهمه مطمئن باشند؟ به کجا وصلند و از چه کسی تایید گرفته‌اند که اینجور یقین دارند به قضاوتشان، چطور خودشان اینهمه درستند و بقیه خطا

ساعت سه بامداد یلدا، ایستاده بودم توی صفِ کنار ضریح امام رضا و بعد از بارها حرم رفتن فکر کرده بودم یک بار هم که شده بروم نزدیک و به قول بجنوردی ها صندوق را زیارت کنم. خلوت بود و آرام آرام میرفتم جلو، پشت سرم دختر هفده هجده ساله ای پشت من ایستاده بود و هفت نفر خادم، زمان دست زدنِ ما به ضریح را کنترل میکردند! وقتی رسیدیم و دستمان را گره کردیم به آن شبکه های فولادی، خانمِ کنترل کننده‌ی زیارات به من گفت بس! درحالی که چیزی جز پولهای توی ضریح و رقم هاش را ندیده بودم یک قدم عقب کشیدم که با کمی فاصله، ببینم بلاخره حواسم جمع میشود یا نه. خادم چوب پَرَش را زد به شانه دختری که کنارم بود و گفت؛ «دخترم میدونی این زیارتت اصلا درست نیست، میدونی تو الان به خاطر اون ناخونات (ناخن هاش را کاشته بود) نه غسل داری نه وضو، بعد ابروش را بالاتر انداخت، سرش را با اعتماد و تاکید بیشتری تکان داد و گفت: هیچ کدوم از کارات درست نیست ها، اینو میدونی؟ الانم زیارتت اشتباست» دختر نگاهش کرد، چیزی نگفت، زمانش هم که تمام شده بود. آمد عقب و آرام از زیر قبه بیرون رفت. ترسیدم گمش کنم، رفتم دنبالش، شانه به شانه کنارش راه رفتم و تمرین کردم که بگویم: آن خادم غلط کرد با جد و آبادش. که بگویم تو سه صبحِ طولانی ترین تاریکیِ سال بیا حرم، ناخن هم کاشته بودی گناهش پای من. که بگویم مبادا دلت از صاحبخانه بِبُرد، که بگویم بیا برویم آن گوشه بنشینیم با هم به جای زیارتنامه شعر موسی و شبان بخوانیم... همینجور کنارش راه رفتم، دوبار نگاهش کردم، آمد تا حنجره ام که حرف بزنم و باز با خودم فکر کردم نکند من هم اشتباه میکنم. نکند باید همینجور نهی از منکر کرد، نکند تلنگری به جانش اثر کرده باشد و من جلوش را بگیرم، نکند... در رواق بعد، خاموش، او از دری رفت و من از دری دیگر... هنوز چهره‌ی آن خادم توی سرم هست؛ نوع نگاهش، تُنِ صداش، شماتتی که از واژه هاش میریخت، تکان تکان های سرش و پشت پلک نازک کردن هاش... چطور بعضی ها میتوانند اینهمه مطمئن باشند؟ به کجا وصلند و از چه کسی تایید گرفته‌اند که اینجور یقین دارند به قضاوتشان، چطور خودشان اینهمه درستند و بقیه خطا

ساعت سه بامداد یلدا، ایستاده بودم توی صفِ کنار ضریح امام رضا و بعد از بارها حرم رفتن فکر کرده بودم یک بار هم که شده بروم نزدیک و به قول بجنوردی ها صندوق را زیارت کنم. خلوت بود و آرام آرام میرفتم جلو، پشت سرم دختر هفده هجده ساله ای پشت من ایستاده بود و هفت نفر خادم، زمان دست زدنِ ما به ضریح را کنترل میکردند! وقتی رسیدیم و دستمان را گره کردیم به آن شبکه های فولادی، خانمِ کنترل کننده‌ی زیارات به من گفت بس! درحالی که چیزی جز پولهای توی ضریح و رقم هاش را ندیده بودم یک قدم عقب کشیدم که با کمی فاصله، ببینم بلاخره حواسم جمع میشود یا نه؟ خادم چوب پَرَش را زد به شانه آن دختری که در صف پشت من بود و گفت؛ «دخترم میدونی این زیارتت اصلا درست نیست، میدونی تو الان به خاطر اون ناخونات (ناخن هاش را کاشته بود) نه غسل داری نه وضو، بعد ابروش را بالاتر انداخت، سرش را با اعتماد و تاکید بیشتری تکان داد و گفت: هیچ کدوم از کارات درست نیست ها، اینو میدونی؟ الانم زیارتت اشتباست» دختر نگاهش کرد، چیزی نگفت، زمانش هم که تمام شده بود. آمد عقب و آرام از زیر قبه بیرون رفت. ترسیدم گمش کنم، رفتم دنبالش، شانه به شانه کنارش راه رفتم و تمرین کردم که بگویم: آن خادم غلط کرد با جد و آبادش. که بگویم تو سه صبحِ طولانی ترین تاریکیِ سال بیا حرم، ناخن هم کاشته بودی گناهش پای من. که بگویم مبادا دلت از صاحبخانه بِبُرد، که بگویم بیا برویم آن گوشه بنشینیم با هم به جای زیارتنامه شعر موسی و شبان بخوانیم... همینجور کنارش راه رفتم، دوبار نگاهش کردم، آمد تا حنجره ام که حرف بزنم و باز با خودم فکر کردم نکند من هم اشتباه میکنم. نکند باید همینجور نهی از منکر کرد، نکند تلنگری به جانش اثر کرده باشد و من جلوش را بگیرم، نکند... در رواق بعد، خاموش، او از دری رفت و من از دری دیگر... این که ارشاد، زبانِ درست میخواهد، مکان درست میخواهد، مخاطب درست میخواهد را همه بلدیم، نمیخواهم از یادداشتم به اینجا برسم. فقط هنوز چهره‌ی آن خادم توی سرم هست؛ نوع نگاهش، تُنِ صداش، شماتتی که از واژه هاش میریخت، تکان تکان های سرش و پشت پلک نازک کردن هاش... چطور بعضی ها میتوانند اینهمه مطمئن باشند؟ در این آخر الزمان به کجا وصلند و از چه کسی تایید گرفته‌اند که در اینهمه قرائت و اینهمه تلقی از دین اینجور یقین دارند به قضاوتشان، چطور خودشان اینهمه درستند و بقیه خطا!؟ به اینجا میخواستم برسم. @roozname66