en
Feedback
کانال رسمی مژگان قاسمی

کانال رسمی مژگان قاسمی

Open in Telegram

دوستان عزیزم دقت کنید: تمامی رمانای منو فقط از اپلیکیشن باغ استور تهیه کنید، تنها جایی هست که با رضایت خودم منتشر میشه.هر سایت و گروه و کانالی جز این منبع رمانهای منو منتشر کنه راضی نیستم و حرامه! اینستاگرام من: https://instagram.com/ghasemi_roman

Show more
7 401
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
June '24
June '24
+4
in 1 channels
May '24
+9
in 0 channels
Get PRO
April '24
+11
in 0 channels
Get PRO
March '24
+18
in 0 channels
Get PRO
February '24
+19
in 2 channels
Get PRO
January '24
+8
in 0 channels
Get PRO
December '23
+9
in 0 channels
Get PRO
November '23
+9
in 0 channels
Get PRO
October '23
+11
in 0 channels
Get PRO
September '23
+13
in 0 channels
Get PRO
August '23
+58
in 0 channels
Get PRO
July '23
+81
in 0 channels
Get PRO
June '23
+78
in 0 channels
Get PRO
May '23
+90
in 0 channels
Get PRO
April '23
+42
in 0 channels
Get PRO
March '23
+159
in 0 channels
Get PRO
February '23
+157
in 0 channels
Get PRO
January '23
+132
in 0 channels
Get PRO
December '22
+68
in 0 channels
Get PRO
November '22
+108
in 0 channels
Get PRO
October '22
+47
in 0 channels
Get PRO
September '22
+132
in 0 channels
Get PRO
August '22
+560
in 0 channels
Get PRO
July '22
+263
in 0 channels
Get PRO
June '22
+618
in 0 channels
Get PRO
May '22
+1 471
in 0 channels
Get PRO
April '22
+671
in 0 channels
Get PRO
March '22
+887
in 0 channels
Get PRO
February '22
+722
in 0 channels
Get PRO
January '22
+1 680
in 0 channels
Get PRO
December '21
+1 829
in 0 channels
Get PRO
November '21
+1 746
in 0 channels
Get PRO
October '21
+989
in 0 channels
Get PRO
September '21
+2 841
in 0 channels
Get PRO
August '21
+1 190
in 0 channels
Get PRO
July '21
+566
in 0 channels
Get PRO
June '21
+908
in 0 channels
Get PRO
May '21
+1 992
in 0 channels
Get PRO
April '21
+3 754
in 0 channels
Get PRO
March '21
+5 433
in 0 channels
Get PRO
February '21
+10
in 0 channels
Get PRO
January '21
+13
in 0 channels
Get PRO
December '20
+3 921
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
19 June0
18 June0
17 June0
16 June0
15 June0
14 June+1
13 June0
12 June0
11 June+1
10 June0
09 June0
08 June0
07 June0
06 June+1
05 June0
04 June0
03 June0
02 June0
01 June+1
Channel Posts
تخفیفات بزرگ باغ استور 😍 ☘️25 درصد تخفیف روی تمامی رمان‌ها ⭕️مهلت فقط تا ۴ فروردین ماه نصب رایگان ios برای آیفون : https://baghstore.net/app/ نصب رایگان نسخه Android برای سامسونگ، شیائومی، هوآوی و ... : https://baghstore.net/app

2
رویداد بزرگ باغ استور 😍 29 اسفند ساعت ۲۳:۵۹ در اپلیکیشن باغ استور ☘ نصب رایگان ios برای آیفون : https://baghstore.net/app/ ن
رویداد بزرگ باغ استور 😍 29 اسفند ساعت ۲۳:۵۹ در اپلیکیشن باغ استور ☘ نصب رایگان ios برای آیفون : https://baghstore.net/app/ نصب رایگان نسخه Android برای سامسونگ، شیائومی، هوآوی و ... : https://baghstore.net/app
0
3
دوستان گلم وقت شما بخیر تعداد خیلی محدودی از رمان حکم بازی سرنوشت با همون حکم نظر بازی رو من با امضای شخصی و‌ بوک مارک شخصی خودم باقی مونده به قیمت 800 هزارتومن اگر هر کدوم از دوستان قشنگم می‌خوان تشریف بیارید پی وی..‌ @Mzh_gh69
0
4
دوستان گلم وقت شما بخیر تعداد خیلی محدودی از رمان حکم بازی سرنوشت با همون حکم نظر بازی رو من با امضای شخصی و‌ بوک مارک شخصی خودم باقی مونده به قیمت 800 هزارتومن اگر هر کدوم از دوستان قشنگم می‌خوان تشریف بیارید پی وی..‌ @Mzh_gh69
0
5
+5
No text...
0
6
خیابان انقلاب.خیابان 12 فروردین .خیابان روانمهر غربی پلاک 136 طبقه اول واحد 1
خیابان انقلاب.خیابان 12 فروردین .خیابان روانمهر غربی پلاک 136 طبقه اول واحد 1
0
7
⁠ ⁠ ⁠ ♨️اثری جذاب از نویسنده حکم نظر بازی♨️ ❤️‍🔥❤️‍🔥 ⭕️❌⭕️❌⭕️ پارت اصلی رمان _باورم نمیشه استاد دانشگاهی به اون جدیت بتونه چنین روح لطیفی داشته باشه که بخواد با دست بردن توی روح و روان بقیه ترکیب سازگار عطری که مناسبشون باشه رو با ترکیب چند تا بوی خاص بهشون تحویل بده‌. کج خند گوشه ی لبش را دیدم و دقیق به دستهایی که ماهرانه با شیشه های مختلف بازی میکرد خیره شدم. _روح لطیف نمی‌خواد، مهارت میخواد به همراه عشق به کاری که می‌کنی. تمایل عجیبی به ادامه ی بحث با مرد به شدت جنتلمن روبه روم داشتم. _یعنی چجوری؟ سرش رو آروم بالا آورد و نگاه خیره و پر جوریکششی به چشمام کرد. _یعنی من می‌دونم این چشم و ابروی کشیده با اون حجم فرفری موهای بلندی که به هرکسی نمیاد، وقتی با این پوست گندمگون ترکیب بشه، چجوری می‌تونه افکار یه مرد رو بازی بده. سکوت کرد و مرا با دنیایی از آتش درون به خودم واگذار کرد. _خ‍...خب این...این چه ربطی داشت؟ _داشتم از مهارت تصور میگفتم این بخش اولش بود اما بخش دوم عشق کاری هست که میشه تمام اون ترکیبات قبلی که داشت با دلم بازی میکرد رو تبدیل کنم به یه خط بو و به همون نحوی که اون ترکیب زیبا آسایش افکارم رو‌گرفته... شیشه را در دستش تکان داد و از پشت میز بیرون آمد و قدم به قدم نزدیکم شد. نگاه نافذش را به چشمانم داد و شیشه کوچک را مقابلم گرفت. _منم با این یادگاری کاری میکنم باهاش که تا چشماشو می‌بنده منو پشت پلکاش نقش بزنه‌. ♨️♨️♨️♨️ رمانی بر اساس واقعیت....📛 عشقی که به خیانت منجر شد...⛔️ سایه ی فردی ناشناس که یک راز قدیمی را با خود به همراه دارد🚫 عاشقانه ای ناب و زیبا با دلبری های خاص❤️‍🔥❤️‍🔥 https://t.me/kohnehdel https://t.me/kohnehdel https://t.me/kohnehdel
0
8
برای رمان کهنه دل تصمیم قطعی به گذاشتن کامل با نگذاشتن ندارم فعلا فقط می‌دونم که توی باغ استور گذاشته میشه و تو تلگرام و اینستا داره موقت پارت گذاری میشه...
0
9
عیار سنج رمان های من در کانال های زیر👇👇👇 شوک شیرین https://t.me/shokshirin سازناکوک https://t.me/sazenaakook کهنه دل https://t.me/kohnehdel وارد کانال های بالا بشید دوستای قشنگم🙏
0
10
عیار سنج رمان های من در کانال های زیر👇👇👇 شوک شیرین https://t.me/shokshirin سازناکوک https://t.me/sazenaakook کهنه دل https://t.me/kohnehdel وارد کانال های بالا بشید دوستای قشنگم🙏
0
11
همانگونه که نشسته بود و قرارها را چک می‌کرد با صدای سلام فرزاد از پشت کانتر منشی برخواست و صمیمانه جوابش را داد. _عجب شازده ما بالاخره شمارو دیدیم؟ فرزاد همچون همیشه پر انرژی جوابش را داد. _زیر سایتونیم رییس. این روزا سرگرم اومدن داداش فرزان بودیم. _چشمتون روشن. پس بالاخره مسافرتون اومد؟ فرزاد با لبخندی که نشانه ی اوج خوشحالیش از بازگشت برادرش بود، سرش را بالا و پایین کرد و گفت: _بله. الهی شکر دیشب رسید. مکث کوتاهی کرد و ادامه دادا: _امشب که میایید؟ _آره گل پسر. انشالله. فرزاد با گفتن"خیلیم عالی" کمی این پا و آن پا کرد تا جویای حال پگاه شود.
0
12
قسمت هفدهم ساز ناکوک از همان دوران نوجوانی اینگونه بود درست بر خلاف فرزین، آتش خشمش که شعله می‌کشید بد می سوزاند.خوب می‌دانست که بازگشت این دفعه اش با دفعات قبل فرق می‌کند. منتظر این رو در رو شدن بود اما نه اینقدر زود .با این حال اکنون که زمانش رسیده بود باید نشان می‌داد که همه چیز برایش تمام شده. حتی در ظاهر.او هیچ گاه یک بازنده نبود. تنها شریک آن لحظه هایش فرزین بود. سخت گذشته بود، اما گذشته بود. دلش شروعی دوباره می‌خواست. پس زنگ این تازگی فردا شب زده می‌شد. درست روز دوم بازگشتش . زودتر ازانتظارش بود ،اما بد هم نبود . لبخندی زد و بوسه ای هوایی برای آرام کردن دل بی‌تاب مادرش فرستاد. _لباستو فردا شب با من ست کن ترانه بانو. یه جورایی حریف میطلبم. نگاه عمیقی حواله اش کرد . از همانهایی که به او می‌فهماند تا ته حالش را خوانده اما کش ندادن موضوع از خصوصیات خوبی بود که همیشه اطرافیانش را مدیون خود می‌کرد. با این حال خوب می‌دانست که این آرامش قبل از طوفان است اما کی و کجا قابل پیش بینی نبود.خسته خندید و بوسه اش را جواب داد. _خودت چی فکر می‌کنی؟ به نظرت یار دیرینمو به پسرش می‌فروشم؟ صدای قهقه بلند فرزان که برخواست عقب گرد کرد و لبخند زنان به سمت در بازگشت. دستگیره را در دست گرفت .نگاه از حال خوش پسرش گرفت و با صدایی به زیر آمده و نامطمئن گفت: _عمو بهزاد و زنعمو فرداشب هستن. البته تنها. چراغ را خاموش کرد. دیگر نگاهی به آن سمت نیانداخت و به سرعت خارج شد. نیشخندی به حال نگران مادرش زد. در این شش سال هیچ گاه از حال او نپرسیده بود و نخواسته بود بداند که عاقبتش چه شده.فقط چرا هایی که در پس ذهنش مانده بود ،گاهی خودی نشان می‌دادند. در بازی جدیدی که از همان شش سال پیش راه افتاده بود جنس مونث جز بازی برایش حکم دیگری نداشت. چشمانش را با اطمینان خاطر بر روی هم گذاشت.از قدمهایی که بر میداشت لذت می‌برد هر چند مقطعی و کوتاه مدت. پس نیازی به تغییر مسیرش نمی‌دید.چه خوب که زمان زیادی به فردا نمانده بود. *** روز پر مشغله ای بود. سفارش پارچه ها و تحویلشان درست طبق قراری که با شرکت آتاش گذاشت به وقت و منظم بود و همین خیالش را راحت کرد.طرح تکمیلی طراحان سه روز پیش به دست خیاطان مجموعه رسیده و استارت کار زده شد.همه چیز مطابق میلش پیش می‌رفت. چیزی به برگذاری شو نمانده بود. تقریبا پنجاه درصد کاها انجام شده بود.در اتاق زده شد و صنم "با اجازه ای" گفت و وارد شد. _پناه جون فریده خانم اومدن برا پرو لباستون. _راهنماییشون کن داخل عزیزم.ممنون. همان روز بعد از بستن قرار داد، با فریده خیاط چندین ساله اشان قرار گذاشته بود. طرح انتخابیش که مدتها بود برای شو در نظر گرفته بود، به همراه پارچه بادمجانی رنگی که طرح های سه بعدی بنفش به رویش جلوه ویژه ای داشت به دستان ماهر او سپرده بود.صدای در که آمد، ایستاد و منتظر ورودش شد. _سلام عزیز دلم ببخشید دیر شد. به ترافیک سنگینی خوردم. _سلام گلم،آره خیلی دیر شد. زودتر شروع کنیم که من امروز هزارتا کار دارم. با اینکه هنوز لباس تکمیل نشده بود اما می‌شد تصور کرد که چه هنرمندانه طرح خورده و بی نقص دوخته شده. بعد از پرو و رفع نواقص مربوطه، نگاهش را به فریده دوخت که با حوصله لوازمش را جمع می‌کرد. _فریده جون؟ نگاه فریده به جانبش برگشت و "جانمی" گفت. _من هنوز سر پیشنهادم واسه کار اینجا هستم. نمی‌خوای یکم روش جدی تر فکر کنی؟ به سمتش آمد و روبرویش نشست. دستان پناه را در دست گرفت و لبخند مهربانی به رویش پاشید. _همیشه لطف خانوادتو خودت شامل حال منو رها بوده عزیزم.اگه اونموقع حمایت پدر خدا بیامرزت نبود همین یه سرپناه رو هم نداشتیم. من می‌موندم و یه بچه سه ساله یتیم. نگاهش پر از قدر دانی بود، دستش را فشرد و ادامه داد: _ولی الان واسه کار به این سنگینی نه توانشو دارم و نه می‌تونم رهارو تو این سن که اینقدر حساسه ولش کنم. سرش را به نشانه تایید تکان داد و دستش را به روی شانه او گذاشت. _می‌دونی که می‌تونی همیشه روم حساب کنی؟.. لبخند گرمی به روی لبان فریده نشست. _می‌دونم عزیزم. بابت لباستم یه پرو نهایی می‌مونه که باهات هماهنگ می‌کنم. لبخندش را با مهربانی پاسخ داد و گفت: _باشه عزیزم منتظرم. صمیمانه یکدیگر را در آغوش کشیده، خداحافظی کردند.بعد از خروج فریده به سمت میزش رفت و وسایلش را برداشت. امشب میهمانی منزل فرهمند بود.مادرش هر دو ساعت یکبار تماس می‌گرفت و یادآور قرار امروزشان می شد. بیرون رفت و مشغول صحبت با صنم و تنظیم برنامه های هفته بعد شد.
0
13
پیج اینستا گرام ما رو داشته باشید برای خوندن رمان کهنه دل https://instagram.com/ghasemi_roman?igshid=MzRlODBiNWFlZA==
0
14
از همان دوران نوجوانی اینگونه بود درست بر خلاف فرزین، آتش خشمش که شعله می‌کشید بد می سوزاند.خوب می‌دانست که بازگشت این دفعه اش با دفعات قبل فرق می‌کند. منتظر این رو در رو شدن بود اما نه اینقدر زود .با این حال اکنون که زمانش رسیده بود باید نشان می‌داد که همه چیز برایش تمام شده. حتی در ظاهر.او هیچ گاه یک بازنده نبود.
0
15
قسمت شانزدهم ساز ناکوک با خنده از آغوش مادر بیرون آمد. وبه سمت پدرش رفت. دلتنگ و مردانه  یکدیگر را در بر گرفتند. _تخفه، این سری حسابی دلتنگمون کردیا. _من به فدای دل تنگتون، ببخشید. عطر آغوش دلچسب پدر یادآور حمایت های دلگرم کننده ی روزهای سختش بود. *** برق تمیزی وسایل اتاق نشان از دلتنگی بیش از حد مادرش داشت.غربت غَرب حسابی روانش را پریشان کرده بود و دلتنگی خانواده هم مزید بر علت شده بود.دلش آرامشی درست از جنس قبل از آن شش سال را می‌خواست. تقه ای که به در خورد او را از افکار منگنه شده به سرش دور کرد.مادرش با رویی گشاده وارد شد. _مزاحمت نیستم مامان؟ می‌خواستم اگه خسته نیستی یکم دوتایی رفع دلتنگی کنیم. حس خوبی از مادرانه های زن مقابلش نصیبش شد.برای هزارمین بار خدا را در طول شبی که گذرانده بود درکنارشان شاکر شد. با دلی آکنده از محبت، مادرش را در آغوش کشید و بوسه ای بر موهای خوشرنگش کاشت. بوی رنگ که شامه اش را پر کرد انگشتانش را برای نوازش به روی آن حجم طلائی شده کشاند. _بانو شما هر دقیقه یه ترفند جدید و واسه دلبری از فرهمند بزرگ امتحان می کنی؟ نگاه متعجب ترانه بانو به چشمانش دوخته شد و سرش را به نشانه متوجه نشدن تکان داد. _هنوز یادمه اون روزایی که بایه رنگ جدید روی اون زلف پریشونت وارد عرصه می شدی و دل بابای مارو به بازی می گرفتی. تک خنده ای زد.مشت کم جانی حواله بازوان عضلانی پسرش کرد و قربان صدقه اینطور زبان ریختنش رفت. _ من فدای این هیکل خوش فرمت عزیز مامان.با اینجوری زبون ریختن دل دخترای مردمو می بری؟ خنده بلندی سر داد و سرخوشانه به چشمان پر مهر مادر نگاه دوخت. _آخ ..آخ .. اینارو جلو سه فرهمند دیگه بگی عاقبتم میشه عاقبت یوسف نبی .منتها مطمئن باش هیچی نشونی ازم بهت نمی‌دن که دلتو بهش خوش کنی. "خدا نکنه" پر خنده ای تحویلش داد.باز هم مشغول شمردن شباهتهای های بیش از حد او با پدرش شد‌. روز به روز بیشتر به فرهادش نزدیک می‌شد، هم ظاهر او و هم باطنش. نگاهش باز هم رنگ دلتنگی به خود گرفت.تن صدایش اما زنگ دلخوری می‌نواخت. _دلم برات خیلی تنگ شده بود. نرو. دیگه نرو. التماس نگاه مادرش از همان لحظه ورود در چشمانش زبانه می‌کشید. نه تنها او بلکه همه ی اعضای خانواده طلب ماندنش را می کردند و این خواسته را به الفاظ گوناگون و در هر شرایطی به رویش می‌زدند، چه در بدو وردش و چه در سر میز و هنگام خوردن فسنجان خوشمزه مادرش و یا حتی چای خوری لذت بخش میان جمع پنج نفره شان. اما برای هیچ کدام جوابی نداشت، درست مثل همین لحظه. تنها راه گریزش را در تغییر مسیر صحبتِ پیش آماده تکراری می دانست که به شدت از عاقبتش فراری بود.دستش را برو روی گونه سرخ شده از اشک مادر کشید. چشمکی حواله صورت اشک آلودش کرد. _شما که خوب جنس این پوست لطیفتو می‌شناسی واسه چی منو با بابا درگیر می‌کنی! اخمهای مادرش که از سر تعجب در هم گشت، خیالش راحت شد که او را تا حدی از بحث قبل دور کرده.بوسه کوتاهی بر روی گونه های ملتهبش کاشت و ادامه داد: _خودت می‌دونی بابا واسه یه قطره اشکت زمین و زمانو به هم می دوزه، اونوقت می‌خوای هنوز نیومده بیرونم کنه؟ ترانه که متوجه طفره رفتن پسرش شد. ادامه حرفهایش را برای فرصت بهتری گذاشت. لبخندی کسل شده به رویش پاشید.  دستانش را بر روی ته ریش صورت او کشید. در دل به خود اعتراف کرد که هر سه پسرش ارث جذابیت را از پدر گرفته اند. _بذار پای دل تنگم فدات بشم.  اما یادم می‌مونه که چطوری بحث و عوض کردی. او هم چشمکی حواله لبخند نیم بند فرزان کرد. _ولی مطمئن باش به همین راحتی ولت نمی کنم. ایندفعه باید واسه برگشتت دلیل موجه داشته باشی.  برخواست و عزم رفتن کرد. دستش برای خاموش کردن چراغ که پیش رفت نگاهی دوباره به جانبش انداخت. خیالش که از ماندن همیشگی فرزان کنارشان آسوده نشد، با خود اندیشید که نکند فرزان دلیل نماندنش هنوز هم همان روز های سخت گذشته باشد.با نگرانی به سمتش بازگشت و با اکراه گفت: _فردا شب . ی..یه دور همی فامیلی ترتیب دادم. بازدمش را سخت تر از همیشه بیرون فرستاد. مکثی کرد و منتظر عکس العمل از جانب او شد. لبخندی که پرکشید از لبانش و نگاهی که مات شد به رویش، مهر تایید به افکارش زد. او مادر بود و خط به خط حال پسرش را می‌خواند. پس هنوز هم درگیر بود. قدمی نگران به سمتش برداشت. _ اما اگه تو نخوا… به میان حرفش آمد و ناشیانه پرسید: _همه هستن؟ _ بابات خواست که باشن. مکثی چند ثانیه ای کرد. نگاهی غمگین به حال دگرگون شده فرزان که به سختی سعی در رو به راه نشان دادن خود داشت انداخت.لبخندی به اجبار بر لبانش نشاند و "خوبه ای " تحویل داد. اما ترانه به اخلاقیات پسرش واقف بود، می‌دانست که در پس این جواب کوتاه دنیایی فریاد مدفون شده و خوب‌تر می‌دانست که فریاد فرزانش منتظر جرقه ایست که دیر یا زود زده می‌شود.
0
16
sticker.webp
0
17
_خاله پریزاد بهت گفتم عمو بهزاد اون روزی مامانم رو بوسید؟ شوکه از حرفی که ماریا زده بود، مات و مبهوت بر جایم ماندم. بهزاد همسر من بود که چند ماه پس از مرگ برادرش حضانت ماریا، برادر زاده اش را بر عهده گرفت و از اینکه بهزاد برای کمک کردن به زن برادرش و برادر زاده اش خانه ای نزدیک خودمان برایشان پیدا کرده بود باخبر بودم اما.... _چی...چی گفتی خاله؟ یبار دیگه بگو! _عمو بهزاد وقتایی که با خوراکی میاد خونمون با من بازی میکنه ، برام قصه میگه... _خب؟ _بعدش بهم میگه باید چشم بزارم تا اون و مامان رویا قایم شن و من پیداشون کنم. قلبم از سینه درآمده بود و وای اگر آنچه نباید میشنیدم را می شنیدم... _یبار تو بالکن پیداشون کردم...عمو مامانم رو بغل کرده بود و اینجاشو می بوسید. سپس با انگشتانش گوشه لبش را نشان داد. یعنی حقیقت را می گفت!؟ ناتوان لب زدم: _خ...خب؟ دیگه چی دیدی؟ _آهان...یه شب که عمو پیشمون بود تا بخوابم، الکی چشمامو بستم و عمو بهزاد رو دیدم که رفت تو اتاق مامان رویا...بعدشم صدای جیغ مامانی اومد فک کنم تو اتاقش سوسک دیده بود که می ترسید و جیغ میزد. روح از بدنم پر کشید! وای بهزاد...تو با عشقمان چه کرده بودی؟! باورم نمیشد...محال بود.... _دروغ میگی ماریا مگه نه؟ قطره اشکم که پایین چکید، ماریا با دستان کوچکش صورتم را نوازش کرد: _بخدا دروغ نمیگم خاله...میخوای بریم خونمون؟ عمو همونجاست خودت ازش بپرس...تازه من قایمکی کلید رو هم از روی در برداشتم. او چه میدانست که بهزاد همسر من است... در رویاهایش بچگی میکرد و چه میدانست زن و شوهر چیست! خیال میکرد این چیزها عادی هستند.... سریع لباس پوشیدم و همراه دخترک به خانه ای که درحوالی منزلمان بود رفتیم. کلید را از ماریا گرفتم و او را در راهرو نگه داشتم. آرام و بی صدا در را باز کردم و وارد خانه شدم اما با دیدن صحنه‌ی مقابلم در پذیرایی رمق از جانم رفت و چشمانم..... https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk
0
18
- میخوای بری سرویس؟ رژ لبت پاک شده، با رژ جذاب تری! بحث نکردم. رفتم تو، رژ زدم و موهام رو مرتب کردم. رهام از جلو در نگاهم میک
- میخوای بری سرویس؟ رژ لبت پاک شده، با رژ جذاب تری! بحث نکردم. رفتم تو، رژ زدم و موهام رو مرتب کردم. رهام از جلو در نگاهم میکرد. نگاهش از رو من آروم پایین رفت و گفت - نیکو... تو چند کیلویی؟ برگشتم سمتش و گفتم - ۴۵! چطور!؟ خندید و گفت - اوه دقیقا وزنت نصف منه، چقدر جوجه ای ! دستش باز نشست رو کمرم و گفت - قدت فکر کنم ۱‌۵۰ باشه!؟ فقط گفتم هوم و از اون راهرو گذشتیم، داخل آسانسور رهام گفت - این ریزه میزه بودنت بد جور برام جذابه! دلم ریخت. تو سرم سریع اون لحظه دست زدنش به رون پام و حرکت دستش نزدیک لباس زیرم مرور شد. نفسم رو ناخوداگاه از ریه هام بیرون دادم و گفتم - اما من میترسم! سریع دستم رو گذاشتم جلو دهنم. لعنت بهت این چی بود که گفتی! رهام با ابرو بالا پریده نگاهم کرد اما من نگاهم رو دزدیدم و سرم رو انداختم پایین. در آسانسور باز شد و من قبل رهام خواستم برم بیرون. اما بازوم رو گرفت. منو کشید داخل و دکمه بسته شدن در آسانسور رو زد . شوکه و ترسیده از این حرکت رهام نگاهش کردم. لبخند محوی رو لبش بود و گفت - نترس! من حواسم هست! مکث کردو... پارت واقعی از رمان #انتهاج از بنفشه و رعنا https://t.me/+64PBQ8E075wwNmQ8
0
19
sticker.webp
0
20
_خاله پریزاد بهت گفتم عمو بهزاد اون روزی مامانم رو بوسید؟ شوکه از حرفی که ماریا زده بود، مات و مبهوت بر جایم ماندم. بهزاد همسر من بود که چند ماه پس از مرگ برادرش حضانت ماریا، برادر زاده اش را بر عهده گرفت و از اینکه بهزاد برای کمک کردن به زن برادرش و برادر زاده اش خانه ای نزدیک خودمان برایشان پیدا کرده بود باخبر بودم اما.... _چی...چی گفتی خاله؟ یبار دیگه بگو! _عمو بهزاد وقتایی که با خوراکی میاد خونمون با من بازی میکنه ، برام قصه میگه... _خب؟ _بعدش بهم میگه باید چشم بزارم تا اون و مامان رویا قایم شن و من پیداشون کنم. قلبم از سینه درآمده بود و وای اگر آنچه نباید میشنیدم را می شنیدم... _یبار تو بالکن پیداشون کردم...عمو مامانم رو بغل کرده بود و اینجاشو می بوسید. سپس با انگشتانش گوشه لبش را نشان داد. یعنی حقیقت را می گفت!؟ ناتوان لب زدم: _خ...خب؟ دیگه چی دیدی؟ _آهان...یه شب که عمو پیشمون بود تا بخوابم، الکی چشمامو بستم و عمو بهزاد رو دیدم که رفت تو اتاق مامان رویا...بعدشم صدای جیغ مامانی اومد فک کنم تو اتاقش سوسک دیده بود که می ترسید و جیغ میزد. روح از بدنم پر کشید! وای بهزاد...تو با عشقمان چه کرده بودی؟! باورم نمیشد...محال بود.... _دروغ میگی ماریا مگه نه؟ قطره اشکم که پایین چکید، ماریا با دستان کوچکش صورتم را نوازش کرد: _بخدا دروغ نمیگم خاله...میخوای بریم خونمون؟ عمو همونجاست خودت ازش بپرس...تازه من قایمکی کلید رو هم از روی در برداشتم. او چه میدانست که بهزاد همسر من است... در رویاهایش بچگی میکرد و چه میدانست زن و شوهر چیست! خیال میکرد این چیزها عادی هستند.... سریع لباس پوشیدم و همراه دخترک به خانه ای که درحوالی منزلمان بود رفتیم. کلید را از ماریا گرفتم و او را در راهرو نگه داشتم. آرام و بی صدا در را باز کردم و وارد خانه شدم اما با دیدن صحنه‌ی مقابلم در پذیرایی رمق از جانم رفت و چشمانم..... https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk https://t.me/+DDXfkNUyVRU2NjRk
0