□■|||بارکد|||■□
Open in Telegram
پرستار دانشجوی ارشد پرستاری اینجا بخشهایی از زندگیم جریان داره که انتخاب میکنم دربارهش حرف بزنم... بفرمایید تو دمدر بده! صندوق پستی بارکد؛ https://t.me/SendHarfBot?start=d863ae451f48
Show more212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
یه مسئلهی دیگه هم هست؛
من روایتهای زیادی درباره آدمهایی که جاودانه شدن خوندم، منظورم رفتن معمولی نیست، خوب میدونید «چگونه» رفتن خیلی مهمه...
دیدم اتفاقا اکثرشون پر از شوق زندگی بودن، آدمهای معمولیِ بیآزارِ پر از شوق زندگی و ادامهدهنده...
پس اگه از خود زندگی خسته شدی الیجون، بهتره دنبال یه راه دیگه واسه تمموم شدنش باشی، چیزی از مقتضیات این مسیر تو دستات نیست که بهش امید ببندی :)) همیشه اینه که «در مسلخ عشق جز نکو را نکشند»...
یه مسئلهی دیگه هم هست؛
من روایتهای زیادی درباره آدمهایی که جاودانه شدن خوندم، منظورم رفتن معمولی نیست، خوب میدونید «چگونه» رفتن خیلی مهمه...
دیدم اتفاقا اکثرشون پر از شوق زندگی بودن، آدمهای معمولیِ بیآزارِ پر از شوق زندگی و ادامهدهنده...
پس اگه از خود زندگی خسته شدی الیجون، بهتره دنبال یه راه دیگه واسه تمموم شدنش باشی، چیزی از مقتضیات این مسیر تو دستات نیست که بهش امید ببندی :))
خلاصه که در مسلخ عشق جز نکو را نکشند...
یه نظریهی نامحبوب دارم؛
احساس میکنم خدا به ازای هر آدم یا تعدادی از آدمهایی که بهطور ویژه میبره، یه نفرو نگهمیداره تا قصهشونو تعریف کنه، راوی بشه، خوب تعریف کنه، سنگ تموم بذاره... یه نفر که معمولا بیشتر و بهتر از بقیه حرف میزنه، اگه این مستندو هم تماشا کنید متوجه میشید چی میگم...
همه اینا رو گفتم که بگم برای اولین بار از نقش روایتکننده بودن میترسم! خلوص و بیآلایشی بعضی از رفقام رو که میبینم بیشتر میترسم...
میگفت؛
من رفیق ۱۵ ساله دارم الان، دو ساله ندیدمش، ایران نیست، کاری که سالار تو ۶ ماه رفاقت با من کرد، با رفتنش، رفیق ۱۵ سالهم وقتی که رفت با من نکرد!
دیشب واسه تایم خواب ریلیف شدم بخش کودکان، یعنی رفتم سه ساعت اونجا باشم که پرستارشون بتونه بخوابه و ساعت ۳تا۶ برگشتم بخش خودمون برای استراحت، واسه اون سهساعت تنهایی آخر شب کتاب و کلاس استاد غلامی و هیچکدوم از دورههایی که ازش عقب موندم جواب نبود، قسمت۴ «محفل ستارهها» رو نگاه کردم و بعد خیلی اتفاقی گذرم افتاد به یه مستند که برشهایی ازش رو تو اینستا دیده بودم؛ از گروه «جنبش ما»
دربارهی یکی از شهدای جنگ۱۲ روزه؛
سید سالار موسوینژاد
خوبیش اینه که این روزها عنوان خانوادهی شهدا به قشر خاصی تعلق نمیگیره، انگار همه با هر تفکری برای وطن شهید دادن، پس تو این مستند دنبال الگوهای ثابت نباشید...
همهچیز خیلی سادهست، دوتا رفیق و دوتا خاله دربارهی سالار صحبت میکنن و تو با خودت میگی ایبابا چقدر این ماجراها شبیه اتفاقات معمولی روزمرهست...
ولی تو فصل جدایی متوجه میشی زندگی آدمهایی که جنگ عزیزشون رو گرفته هیچوقت دیگه معمولی نمیشه، جنگ برای خیلی از ما، ماههاست که تموم شده ولی برای بعضی هنوز ادامه داره، پایانپذیر نیست...
شاید کسایی که سالار موسوینژاد رو میشناختن از دستهی اون بعضی باشن...
کل ماجرا اینه؛ وقتی سایهی جنگ روی سر کشور سنگینی کنه، براش فرقی نداره ما جز کدوم دسته و گروه و حزبیم، ما همه ملت ایرانیم با همهی تفاوتهامون
https://www.aparat.com/v/quf5loy
آدم هر شبی که میخوابه ممکنه دیگه بیدار نشه مگه نه؟! اگه اینطور باشه دیدم چقدر دوست دارم امشب قبل از خواب بگم؛
#خدایا_شکرت
بابت اتاقمون، یلدا و فاطمه
بابت صدای خندههایی که تو خوابگاه مبپیچه
بابت شغلی که اجازه دادی لباس مقدسش رو بپوشم
بابت مامانم، مامانم، مامانم
بابت بابام، بابام، بابام
بابت داداشام،
خانواده، خونهمون، شهرم
کشورمون با همهی سختیهای زیستن تو جغرافیاش،
رهبرم،
برای زندگی تو این برهه از زمان با همه چالشهاش،
شعر،
فرصتهایی که برای پخته شدن تو مسیرم قرار دادی،
همه خوراکیهایی که طعمش رو چشیدم،
همه آرزوهایی که حواسم نبود و منو بهشون رسوندی،
بابت رنگها،
همه دوستام، همکارام، استادام،
و صد البته بابت نعمت خواب
#یک_فنجان_شعر ☕
اگرچه آینهی خندهام، غمانگیزم
و گرچه غرق سکوتم، ز شعر لبریزم
به صلح با همه دنیا همیشه تا کردم
چه سود؟ با خود بیحاصلم گلاویزم
نه روشنایی خورشید، نه مهربانی باران
من آسمانِ پر از ابرهای پاییزم
زمانه ساز رسیدن نمیسُراید، نه
از این این همه «نرسیدن به عشق» سرریزم
ز کهکشان تو دوچشمت شبم شروع میشد
مریدِ لشکر عشقم، اگرچه ناچیزم
همیشه هرچه بخواهم نمیشود، باید
از اشتیاقِ به عشقِ شما بپرهیزم!
#الهه_افروزی
دقیقا وقتایی که به خودِ جدیِ درسخونِ تصمیمگیرندهی منطقیم احتیاج دارم خودِ احساسیِ عاشق کلماتِ شاعرم بازیش میگیره!
ولی خب باریتعالیجون!
برای منی که عمیقا بندهی سخن گفتنم؛ جداً باید ازت تشکر کنم بابت وجود آدمایی که میشه باهاشون حرف زد و سبک شد و گاهاً یاد گرفت...
#خدایا_شکرت
همراه بیمار داشت تجربیاتش رو باهام به اشتراک میذاشت و تاکید داشت که حواست باشه؛ پسر زیر ۳۰ سال باهات مثل پرنسس رفتار میکنه ولی پسر بالای ۳۰ سال جوریه که باید باهاش مثل پرنسس رفتار کنی! چی بگم والا، چیزی که ما دیدیم همهشون پرنسس بودن، از ۷ سال تا ۷۰ سال :)))
#بیمارستان
بارون اومده،
تعطیله و تهران خلوته
و هوا تمیزتر از همیشهست
ولی وقتی بعد از ۱۸ ساعت از بیمارستان میزنی بیرون، شاید بهتر باشه بهخاطر مهربونی با جسمت هم که شده خودتو بهدست استراحت بسپاری و از خیر نفس کشیدن تو این هوا بگذری...
#پرستاری_بدون_روتوش
بهترین تعریفی که میتونم از بزرگسالی بگم اینه؛ دلت میخواد گریه کنی، ولی نه وقتشو داری، نه موقعیتش...
بهترین تعریفی که میتونم از بزرگسالی بگم اینه؛ دلت میخواد گریه کنی،
ولی موقعیتش نیست،
ولی وقت نیست!
Repost from از دیار باکریها
ای نگین حلقه ی یکرنگها
رفتی ای فرمانده دلتنگها...💔
📱 @azdiarebakeriha
