□■|||بارکد|||■□
Open in Telegram
پرستار دانشجوی ارشد پرستاری اینجا بخشهایی از زندگیم جریان داره که انتخاب میکنم دربارهش حرف بزنم... بفرمایید تو دمدر بده! صندوق پستی بارکد؛ https://t.me/SendHarfBot?start=d863ae451f48
Show more212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
📍امروز؛ دانشکده هنر سوره
عصر شعر محفل سرو
تا اطلاع ثانوی شکنندهام!
الههای که به تعریف شنیدن عادت داشته، نقد شده و حتی بدتر، در سطح نقد حرفهای شدن نبوده و آزردهخاطره! احساس میکنم عنان نفسِ خودپسندمو کشیدن امروز🥲💔
خدا اگه بخواد منو درستوحسابی عذاب بده حتما میندازتم تو یه جهنمی که مجبور باشم ساعتها بشینم و از جام تکون نخورم ایضاً متشخص و خانوم هم باشم😪
از فیلمهای جشنواره فقط تونستم امسال «کافه سلطان» رو تماشا کنم، همون که آزیتا حاجیان براش سیمرغ بهترین بازیگر نقش اول زن رو گرفت... ولی به عنوان تنها فیلمی که از جشنواره نصیبم شد، چه انتخابی بود واقعا!
از اونجایی که با خستگی فراوان رفته بودم سینما و ریتم داستان اوایلش خیلی کند بود تا نیمههاش چندبار چرت زدم، یعنی قصهی خانواده خیلی برام کشش نداشت تا جاییکه حرف از جنگ دوازده روزه به میون اومد و زندگیهایی که دیگه مثل قبل نبود، برام تداعیگر اون روزها شد...
مهمترین خرده روایت این فیلمنامه هم برای من قصهی اون پدر و مادر جنوبی بود که واسه خبر گرفتن از پسرشون راهی تهران بودن ولی اون پزشک سرباز، قبل از رسیدن به خانوادهش تو حمله به اوین شهید شد...
منتهی بازی پدر و مادر قصه خیلی باورپذیر نبود برام...
در کل بهترین بازی برای خانم حاجیان بود که بهنظرم گاهی با چشماشم حرف میزد و این از کل ماجرای فیلم یه سروگردن بالاتر بود...
فیلم ایدههای خوبی داشت که به بلوغ نرسیده بود، مثلا تقابل مهربونی مادر خانواده و ملاحضهگر بودنش در مورد مردم تو شرایط جنگی دقیقا مقابل پسری که میخواست حقش رو از جامعه حالا که شرایط مهیاست بگیره...
قصه پتانسیل این رو داشت که خیلی روش کار بشه ولی در کل اونجوری که باید جذبم نکرد!
Repost from جام عقیق
تنها چیزی که الان میتونه حالمو خوب کنه اینه که خدا بوسیله من به شماها ثابت کنه که شرط شهید شدن، شهید بودن نیست.
چه قول داشته باشی چه نه، بخش زیادی از روتینهای زندگیت رو آدمهایی که تو دایرهی معاشرتی نزدیکت قرار میگیرن میسازن؛ این موضوع امروز صبح که داشتم از بیمارستان برمیگشتم خوابگاه، با یادآوری جمع صبحجمعههای خوابگاهمون تو بیرجند برام تداعی شد...
Repost from N/a
بچه ها من فهمیدم بخاطر استعاره اردیبهشت رنگی دنیام مخاطب این شعر الهه حتما منم ☺️😍 این بچه عاشق منه...
اصلنم قبول نمیکنم منظوراصلیش غیر از من کس دیگه باشه..حتی اگه خودش اینو بگه😌
ترانهی جدید؛
بعد از چند روز رژه رفتن توی ذهنم بالاخره چندشب پیش کامل شد؛ خوبیش اینه که این شعر بیصاحب نیست؛ در ستایش رفاقته، در ستایش رفیق :)
و زبون محبت آدمها باهم متفاوته دیگه قبول؟! من واقعا بندهی کلماتم!
خوبی بعدیشم اینه که سرشار از اون حرفهایی که دوست داشتم یهجری بگم، خصوصا بند آخرش...
ترانهی جدید؛
بعد از چند روز رژه رفتن توی ذهنم بالاخره چندشب پیش کامل شد؛ خوبیش اینه که این شعر بیصاحب نیست؛ در ستایش رفاقته، در ستایش رفیق :)
و زبون محبت آدمها باهم متفاوته دیگه قبول؟! من واقعا بندهی کلماتم!
خوبی بعدیشم اینه که سرشار از اون حرفهایی که دوست داشتم یهجری بگم، خصوصا بند آخرش...
#یک_فنجان_شعر ☕
آدم یه وقتایی حواسش نیست
چه نعمتایی با خودش داره
دلگیرم از این جادههایی که
من رو به سمتِ تو نمیاره
اردیبهشتِ رنگی دنیام،
تو روزای خاکستری بودی
تو آدم خوبِ جهان من
تو قصهی دیو و پری بودی
چیزی واسه از دست دادن نیست
دستای تو که باشه تو دستم
پای رفاقت که میون باشه
من تا ته این قصه رو هستم
اشکای من با شونههای تو
همسایهی دیوار به دیواره
حتی روزایی که ازم دوری
یادت منو تنها نمیذاره
ماهیِ قلبم اهلی تُنگت!
چشمام به دیدار تو خوشحالن
"آغوشدرمانی" بلد بودی
زخمای روحم دوستت دارن
اونقدر غرقم توی این دریا
حتی فراری بود از من عشق
یک روز اگه درگیرشم باهاش
بوی رفاقت داده حتما عشق!
#الهه_افروزی
هیئت داوران با تقدیر از «الهی خوشبخت بشی!» سیمرغ بلورین بهترین دعای یک بیمار برای پرستارش رو تقدیم میکنه به «خدا برات بسازه!»
واقعا که اگه این صحنههای پرستاری نبود، گذر عمر تو بیمارستان اونقدرا ارزش نداشت...
#بیمارستان
Repost from "چایـخونه"🇮🇷
تیمسار آریا که تیربارونش کردین میگفت:
اگه یه قدم بری عقب، دشمن صد قدم میاد جلو!
بعد یه روز به خودت میای میبینی دشمن اومده تا تو خونهات.
تا تو خصوصیترین بخش زندگیت!
اینو نامجو فهمید، من نفهمیدم..
📽 خاتون
#دیالوگ
