en
Feedback
ضاد [ ایسم ]

ضاد [ ایسم ]

Open in Telegram

دست‌نوشته‌ها و گردآوری‌های امیرمسعود ضرابی

Show more
9 016
Subscribers
No data24 hours
-227 days
-18330 days
Posts Archive
امید دارم آیندگان به نیکی درباره‌ام قضاوت کنند، نه فقط بر اساس آنچه که توضیح داده‌ام، بلکه بر اساس آنچه عمدا کنار گذاشته‌ام تا لذت کشف را به دیگران نیز بچشانم. - از کتاب درآمدی بر فلسفه ذهن به نوشته دکارت @Zaadism

تحقق کارهای بزرگ، نوعی کشمکش است. تحلیل‌برِ انرژی، تضعیف‌گر روحیه و ترسناک است. البته نه برای همیشه؛ اما وقتی غرق در کار کردن باشیم، ممکن است چنین حسی داشته باشد. حرف می‌زنیم تا خلا و بلاتکلیفی را پر کنیم. خلا برای اکثریت مردم ناگوار است. گویی سکوت به ما آسیبی می‌رساند یا باعث رنج‌مان می‌شود، به خصوص اگر سال‌ها به خودپسندی‌مان اجازه داده باشیم که با ما دروغ بگوید. این به یک دلیل بسیار زیان‌بار است: بزرگ‌ترین کار و هنر، از روبه‌رو شدن با خلا حاصل می‌شود. - خرده اطلاعات @Zaadism

تفاوت بین شرم و گناه در روش صحبت ما درباره‌ی خودمان است. شرم بر خودِ فرد متمرکز است، درحالی که گناه بر رفتار تمرکز دارد. این تفاوت فقط از لحاظ معنایی نیست. تفاوت بزرگی بین «من گند زدم» (گناه) و «من یک دست‌‌وپا چلفتی‌ام» (شرمساری) وجود دارد. اولی به معنای پذیرش انسانیتِ ناکاملِ خودمان است. دومی در اصل، اتهام‌زنی به موجودیت ماست. - خرده اطلاعات @Zaadism

بنیانگذارِ مسیحیت تصور می کرد که هیچ چیز جز گناهِ انسان‌ها آن‌ها را رنج نمی‌دهد؛ و این خطای او بود، خطای کسی که خود را بی‌گناه می‌دانست و در این مورد تجربه ای نداشت! بدین سان، روح او مملو از ترحمی شگفت انگیز و عجیب شد که تا سر حد یک شرّ پیش رفت، شرّی که پیروان او، که خود مبتکر گناه بودند، به ندرت از آن به عنوان شرّی بزرگ رنج می‌بردند. اما مسیحیان خواسته اند به رهبر خود حق داده و خطای او را با تبدیل کردن آن به یک «حقیقت»، تثبیت و تقدیس کنند. - از کتاب حکمت شادان به‌نوشته‌ی فردریش نیچه @Zaadism

بنیانگذارِ مسیحیت تصور می کرد که هیچ چیز جز گناهِ انسان‌ها آن‌ها را رنج نمی‌دهد؛ و این خطای او بود، خطای کسی که خود را بی‌گناه می‌دانست و در این مورد تجربه ای نداشت! بدین سان، روح او مملو از ترحمی شگفت انگیز و عجیب شد که تا سر حد یک شرّ پیش رفت، شرّی که پیروان او، که خود مبتکر گناه بودند، به ندرت از آن به عنوان شرّی بزرگ رنج می‌بردند. اما مسیحیان خواسته اند به رهبر خود حق داده و خطای او را با تبدیل کردن آن به یک «حقیقت»، تثبیت و تقدیس کنند. - از کتاب حکت شادان به‌نوشته‌ی فردریش نیچه @Zaadism

من همیشه طنز می‌گویم، از هرچیزی جنبه‌ی مسخره‌اش را در ذهنم مجسم می‌کنم و راجع به آن یاوه می‌گویم. این‌ها نشانه‌ای برای آدمی‌ست که ترسیده است. من همیشه می‌ترسم. از قدم‌زدن در خیابان می‌ترسم، از بوق ماشین‌ها، از صدای خنده‌ی بلند هر شخصی که نزدیک است، حتی از صدای موتورپمپ آب که بیرون درب خانه‌ام روشن است هم می‌ترسم. ترسیدن و خندیدن، این بهترین شیوه‌ی پنهان کردن است. اما باقی مواقعی که نمی‌ترسم، عصبانی‌ام. از خیابان، از بوق ماشین‌ها، از صدای خندیدن، از صدای موتورپمپ آب. از همه‌ی این‌ها عصبانی‌ام و البته از خودم. از خودم بیشتر از همه عصبانی‌ام و البته می‌ترسم. فقط به یک دلیل. چون هیچ‌وقت به خودم فرصت عزاداری و سوگواری نداده‌ام. چون هیچوقت گریه نکرده‌ام... - از شب‌نوشته‌ها @Zaadism

متاسفانه اکثر افراد وقتی شانس دومی به آن‌ها داده می‌شود، آن را به عنوان فرصتی برای تغییر یا تبدیل شدن به فردی بهتر نمی‌بینند، بلکه آن را تأییدی بر رفتارها و اعمال خود تلقی می‌کنند. - از شب‌نوشته‌ها @Zaadism

چرا می‌شود عاشق کتاب‌خوان‌ها شد؟! چندی پیش، مقاله‌ای در مجله تایم منتشر شد که نویسنده‌اش ادعا می‌کرد، آنچه «مطالعه ی عمیق» نامیده می‌شود به‌زودی از بین خواهد رفت؛ چرا که میزان مطالعه ی عمیق میان آدم‌ها کمتر شده و این روزها دیگر آدم‌ها سرسری کتاب می‌خوانند و با وجود مطالب خلاصه شده ی اینترنتی تعداد خواننده‌های کتاب‌ها روز به روز تقلیل پیدا می‌کند. نکته‌ی وحشتناک ماجرا این جاست که مطالعات ثابت کرده، کتاب‌خوان‌ها در قیاس با افراد عادی آدم‌های خوب‌تر و باهوش‌تری هستند و شاید تنها آدم‌هایی روی این کره ی خاکی باشند که ارزش عاشق شدن را داشته باشند. بر اساس مطالعاتی که روان‌شناسان در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۹ انجام داده‌اند، کسانی که رمان می‌خوانند میان انسان‌ها بیشترین قدرت همدلی با دیگران را دارند و قابلیتی دارند با عنوان «تئوری ذهن» که در کنار آنچه خود به آن اعتقاد دارند، می‌توانند عقاید، نظر و علائق دیگری دیگری را مدنظر قرار دهند و درباره‌ی آن قضاوت کنند. آن‌ها می‌توانند بدون این که عقاید دیگران را رد کنند یا از عقیده ی خودشان دست بردارند، از شنیدن عقاید دیگران لذت ببرند. تعجبی هم ندارد که کتاب‌خوان‌ها آدم‌های بهتری باشند. کتاب خواندن تجربه کردن زندگی دیگران با چشم غیرواقعی است. یاد گرفتن این نکته که چه طور بدون این که خودت در ماجرایی دخیل باشی، بتوانی دنیا را در چارچوب دیگری ببینی. کتاب‌خوان‌ها به روح هزاران آدم و خرد جمعی همه ی این آدم‌ها دسترسی دارند. آن‌ها چیزهایی دیده‌اند که غیر کتاب‌خوان‌ها امکان ندارد از آن سر دربیاورند و مرگ انسان‌هایی را تجربه کرده‌اند که شما هرگز آن‌ها را نمی‌شناسید. آن‌ها یاد گرفته‌اند که زن بودن چیست و مرد بودن یعنی چه. فهمیده‌اند که تماشای رنج دیگران یعنی چه. کتاب‌خوان‌ها بسیار از سن‌شان عاقل‌ترند. - از گردآوری‌ها مقالات سایکولوژی‌تودی @Zaadism

کلمات - این سیاهه‌ی بداقبال - ابزار دهانم نیستند که آویزه‌ی نامت کنم؛ خانه‌ام هستند که تو در کام فنجانش عشق می‌ریختی... - از شب‌نوشته‌ها @Zaadism

فارسی‌ام شکسته. واژگانم پریشیدند و جملاتم دیگر سیال و صیقلی نیستند. از غم است عزیزم، از غم سخت‌دلی و کژی کردار نامردمانی چون تو سنگین‌دل و نمک‌دان شکن. @Zaadism

«آدمی گاهی صبر نمی‌کند و بعدها مجبور می‌شود به‌خاطر آن صبر نکردن، مدت زیادی صبر کند!» این جمله از رولومِی رو که دو سه سال پیش توی کتابش به نام «انسان در جستجوی خویشتن» خوندم، بی‌هوا یادم به نوعِ روابطمون افتاد. خیلی سریع، خیلی بحث‌انگیز، خیلی پر شوق و اشتیاق اما شکننده و حتی خیلی هم کم‌رمق. چیزی که آدم‌ها را به هم وصل می‌کند، انگیزه‌ی بقاست اما چیزی که ما را در کنار هم حفظ می‌کند، بلاشک صبر است! گاهی آنقدر به جنون هیجان و نتیجه آغشته می‌شویم که یادمان می‌رود فرایند بر نتیجه مقدم است؛ یعنی تا روند را طی نکنیم به نتیجه نمی‌رسیم و حالا بماند که اصلا گیریم به نتیجه هم رسیدیم، حالا که چه؟! ‌ ولی قبل از شروعِ فرایند و ایجابِ صبر، انتظارات به صف می‌شوند و در مقابلِ انگیزه‌ی بقا، رژه می‌روند! یعنی من از تو چه می‌خواهم و در مقابل، مسئولِ برآورده ساختن چه انتظاراتی هستم. حالا چرا اصلا این بحثِ تکراری را پیش کشیدم؟ مدت مدیدی هست مثلا وقتی پا به کافه‌‌ای می‌گذارم و دختر و پسری را سر میزی می‌بینم، یا بلند بلند در حالِ خندیدن هستند، یا مطرح کردنِ توقعات‌شان از هم و یا دعوا و مشاجره که معمولا این قسمت هم از گورِ همین مبحث بلند می‌شود! ‌ حرف‌های زیادی در این‌باره زده شده و من فقط می‌خواهم بر حسبِ تجربه و مطالعاتم نکته‌ای بگویم و از این ورطه خودم را بکشم بیرون! چیزی که من فهمیدم این است که انتظارات، یک بده بستانِ محض نیست، بلکه چنگ به چنگ است با صبر! یعنی مثلا اگر من خدمتی را ارائه کردم، باید صبر داشته باشم تا نتیجه‌ی آن را ببینم و اگر تنها به قصدِ گرفتنِ پاسخ برآیم، زنجیره‌ی روابط را بهم زده‌ام، چرا که تمام نتایج می‌بایست از فیلترِ فرآیند بگذرند و این قدری طول می‌کشد. لذا بیایید وقتی که دارید انتظارات را به‌هم یادآوری می‌کنید، صبر را نیز چاشنی آن کنید. طوری نشود که بخواهید نتیجه‌ی بی‌صبری خود را بعدها با بهای صبرِ بیشتری بپردازید... از گردآوری‌ها به‌نوشته‌ی امیرمسعود ضرابی @Zaadism

من انسان قوی‌ای هستم ولی، گهگاهی دلم می‌خواهد یکی دست‌هایم را بگیرد و بگوید: درست خواهد شد...! @Zaadism

سلامتِ روان یعنی بازیافتنِ مسئولیت شخصی و آزادی فردی. نمی‌توان جیره‌خوارِ فعالیت‌های دیگران بود و ادعا کرد که سلامت روان دارم! از کتاب شجاعت خلاقیت به‌نوشته‌ی رولومی @Zaadism

بعضی از زخم‌ها آلوده‌اند. ربطی هم به گذشته و کودکی ندارد. اصلا ربطی به زمان ندارد. بعضی از زخم‌ها عامل عفونت در شخصیت‌اند. مهم نیست به چه شکل و در چه زمانی با آن مواجه شده‌اید؛ فقط تنها سوالی که اهمیت دارد این است: آیا این زخم، آن‌قدری عفونت‌زا هست که تا سال‌ها شخصیت من را به خودش آلوده کند؟ چه بخواهیم چه نه؛ معمولا زخم‌هایی که از «پدیده‌های آشنا» برمی‌داریم، آلوده‌اند. هر پدیده‌ی آشنایی از پدر و مادر گرفته تا قدیمی‌ترین دوروبری‌هایمان. هرچه آشناتر باشد، زخمی که از آن فرد یا آن پدیده به ما می‌رسد، آلوده‌تر است. دلیلش هم ساده است. راه انتشار زخم؛ باز گذاشتن مرزهاست؛ و فکر می‌کنید ما اغلب مرزهای شخصیتی خودمان را برای چه کسانی بازتر می‌گذاریم یا اصطلاحا شُل‌تر می‌گیریم؟ آفرین، آشناها. از شب‌نوشته‌ها امیرمسعود ضرابی @Zaadism

ساده باش، مثلِ کبریت که همیشه کبریت موند و نگفت می‌خوام فندک باشم، مثلِ پادریِ جلو هر اتاق که پامال شد و از جاش تکون نخورد. ساده باش مثل لباس سربازی، بدون هیچ آلایشی، مثلِ کوله‌پشتی که همه‌چیز رو توی خودش جا داد و آخ نگفت، مثل دلِ ساده‌ی خودت که غصه خورد و بالا نیاورد. ساده بگم، ساده باش ولی ساده لوح نباش... @Zaadism

چندوقت پیش در کتابی به نقل‌قول از برتراند راسل خواندم که گفته بود: جامعه‌ای که «تفکر» نمی‌کند، لاجرم به «ریاضیات» روی می‌آورد! این جمله برایم خیلی‌خیلی درخشان بود؛ آخر من از جمله افرادی بودم و البته هستم که با اعداد خیلی مشکل دارند و متاسفانه نمی‌توانم دست‌هایم را روی گوش‌هایم بگذارم و این‌چیزها را از اطرافیانم نشنوم. وقتی یک‌نفر دارد ازدواج می‌کند، اطرافیان می‌گویند: چقدر مهریه دادید؟! طرف دارد درس می‌خواند، دنبال رتبه‌ی تک‌رقمی است؛ سر یک کار مشغول می‌شویم، ابتدا از حقوقش می‌پرسند، وقتی می‌رویم خرید، زیبایی هرچیز را با قیمتش می‌سنجیم؛ می‌خواهیم خانه اجاره کنیم، کاری به هیچ‌چیزش نداریم و اول متراژش را می‌پرسیم؛ می‌خواهیم کتاب بخوانیم، اول تعداد صفحاتش را نگاه می‌کنیم و اگر زیاد باشد قیدش را می‌زنیم و مثال‌های بی‌شماری از این دست... ‌ تقریبا چندسالی هست که از خواندن آن جمله از راسل می‌گذرد؛ اما واقعا بوی تعفن اعداد، دارد خفه‌ام می‌کند. از این‌که هیچ‌چیزی کیفی نیست، از این‌که تا رقم و عدد و مبلغ و هزینه و ریاضیات هرچیز و هرکس را بررسی نکنیم؛ بهایی به آن‌چیز و آن‌فرد نمی‌دهیم. از این‌که به‌جای کلمات، با اعداد باهم حرف می‌زنیم؛ از این‌همه ریاضیات خسته‌ام. حتی از این‌که در رشته‌ی علوم انسانی هم، درس ریاضی در کنکور، طراز بالاتری دارد، خسته‌ام. من از هر آدمی که توی سرش به جای مغز، چرتکه و خط‌کش است، خسته‌ام. همین. به‌نوشته‌ی امیرمسعود ضرابی @Zaadism

به راهی که اکثر مردم می‌روند شک کن، اغلب مردم فقط تقلید می‌کنند. از متمایز بودن نترس، انگشت‌نما بودن بهتر از احمق بودن است. #مفروضات @Zaadism

وقتی از من می‌پرسی حالت چطور است؛ من باید یک بیمارستانِ روانی چندصد تخت‌خوابه را توی خودم آرام کنم و بعد بگویم: خوبم. #مغزیجات @Zaadism

وقتی از من می‌پرسی حالت چطور است؛ من باید یک بیمارستانِ روانی چندصد تخت‌خوابه را توی خودم آرام کنم و بعد بگویم: خوبم. #مغزیجات @zaadism

مسافری در شهر بلخ، جماعتی را ديد كه مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بيچاره مرتب داد و فرياد می‌زند و خدا و پيغمبر را به شهادت می‌گيرد كه والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهيد مرا به خاک بسپاريد؟ اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بی‌توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده و می‌گويند: پدرسوخته‌ی ملعون دروغ می‌گويد، مُرده. مسافر حيرت‌زده حكايت را پرسيد. گفتند: اين مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پيش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند كه مُرده و قاضی نيز به مرگ او گواهی داد. پس يكی از مقدسين شهر زنش را گرفت و يكی ديگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حيات می‌كند. حال آن‌كه ادعای مردی فاسق، در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. اين است كه به حكم قاضی به قبرستانش می‌بريم، زيرا كه دفن ميّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاً جايز نيست. #داستان ©Join | @janotancentre