en
Feedback
مرد خاکستری

مرد خاکستری

Open in Telegram

آنقدر بین سیاه و سفید می‌دَوَم تا خاکستری بسازم.

Show more
209
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1430 days
Posts Archive
استراگون: به من دست نزن! از من سوال نکن! با من حرف نزن! پیشم بمون! ولادیمیر: تا حالا ترکت کردم؟ استراگون: نه... ولی تو بدترش رو انجام دادی؛ گذاشتی که من برم.
ساموئل بکت / در انتظار گودو

من به تنهایی معتاد بودم. اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمی کردم مثل این بود که ضعیف تر می شدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم! اما وابسته اش شده بودم، تاریکی داخل اتاقم، برایم مثل نور آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی

~grayman
~grayman

و باد، آه ِ درختان است در سوگِ برگ‌ها ...

آدم‌ها جوان می‌میرند و بعد، شاعر می‌شوند تا رهگذری آن‌ها را بخواند من اما، سال‌هاست مرده‌ام گورم، سنگی ندارد حروف نامم را مِه گرفته و صدایم زیر قدم‌های عابران خُرد شده است. مادرم خاک را آب می‌دهد با سنگ سکوت بر سرم می‌زند و روی گورم، فواره‌ای می‌روید که زخم‌هایم را می‌گرید معجزه‌ای در مرگ نیست و مسیح شعر نمی‌خواند اما مادرم هربار که به خاکم می‌آید الفبا را از بر شده و نامم را بر اشک‌هایش می‌نویسد اما من، معنی نشده‌ام و صبح‌هایم را رد پای شب سیاه کرده است و رویاهایم، باکره خاک شده‌اند
مرد خاکستری

جای شن‌های ساعت شنی قطره‌های باران می‌گذارم.

ای آدم‌ها دردم می‌دهید اما عزیزتان می‌دارم نزدیکتان می‌دانم آیا ندیده‌اید لیسه‌ی سگ را بر دستِ سنگ انداز؟! من امروز مسخره‌ی عالمم مضحکه‌ی خاص به قصه‌ای مانندم ملال‌آور بی‌معنا من هر آنجایم که درد آنجاست زیرا من بر هر دانه‌ی اشک مصلوب شده‌ام من گناهانم یکسر نابخشودنی‌ست زیرا من در جانِ خود سوزانده‌ام محبت نه، کشتزارهای محبت را!
ولادیمیر مایاکوفسکی

دوستت داشتم چون کلاغی سپید که عاشق مترسکی رنگارنگ شده. بوسیدمت هر صبح و زخم برداشتم هر شب. آواز تو را سرخ می‌خواندم برای بادی که تنهایی را با هذیانی آبی می‌سرود و می‌شنیدمت اما بی‌رنگ. پر می‌کشیدم به آسمانی بی‌ابر تا ببینمت سبز و سفید و می‌گریختی با بادی سیاه تا چشم بر پروازم ببندی. در هیاهوی لاله‌زار بال‌هایم را دوختی و در انتظار سپیده‌دم قفسی از زخم‌هایم ساختی. مرا به میهمانی شبنم‌ها بردی و داغ شقایق بر تنم پوشاندی. بال گشودم از سوزِ دست‌هایت و عطر سوخته‌ی چوبت پَرهایم را سیاه کرد. زخم‌هایم ثمر دادند، تو را شراب گریستم و انگور برگونه‌هایم جوانه زد. با طلوع چشم‌هایم تو را نگریستم؛ عریان، بی‌صدا، بر باد چون مترسکی بی‌رنگ که برای زاغ‌های سیاه می‌رقصد.
مرد خاکستری

این زخم‌ها را نوازش می‌کنم ناامیدی‌ام را در آغوش می‌کشم من از جنون نفس می‌کشم به روح جنگل‌های بلوط ~Grayman

روحِ من کم سال است... @Grayman

دریا در خودش غرق می‌شود مانند تو که در چشمانت فرو می‌روی و من هر بار که انعکاس دریا را در آسمان می‌بینم، زمین می‌خورم. و هربار که سایه‌ات آینه را می‌پوشاند قامتم خمیده‌تر می‌شود. به دریا می‌روم تا در تو غرق شوم و هر آنچه از دست‌هایم مانده زیر آب دفن شود اما رد پایم ساحل را خیس می‌کند و پاهایم موج‌ها را به جزیره‌ای می‌برد که بی‌قراری‌شان درخت‌ها را از ریشه کنده و جای آن‌ها کویری کاشته است. - مانند آینه‌ام پرترک و مانند آسمانم، بی‌باران -
مرد خاکستری

سفر، نفرینِ مسافر بود برای گریختن از نرسیدن

طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته کوچه شک تا هوای خنک استغنا تا شب خیس محبت رفتم من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق رفتم ‚ رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی چیزها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز بره ای را دیدم بادبادک می خورد من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور کاغذی دیدم از جنس بهار موزه ای دیدم دور از سبزه مسجدی دور از آب سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال قاطری دیدم بارش انشا اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو من قطاری دیدم روشنایی می برد من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی خاک از شیشه آن پیدا بود کاکل پوپک خال های پر پروانه عکس غوکی در حوض و عبور مگس از کوچه تنهایی خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید و بلوغ خورشید و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت پله های که به سردابه الکل می رفت پله هایی که به قانون فساد گل سرخ و به ادراک ریاضی حیات پله هایی که به بام اشراق پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
سهراب سپهری / صدای پای آب

ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه! به خاطر اندوه دایره‌دایره و چیزهای دیگر...
رضا جمالی‌حاجیانی

گویی به انتها نمی‌رسد، خیسیِ طومار اندوهی که سوزانده‌ام. خاکستر واژه‌هایش بر آسمان حک شده‌اند و ابرها تا بهم می‌رسند، سطرهایش را در باد ضجه می‌زنند قطراتِ سرخی، بر سرم می‌بارند و پوستم را طوماری می‌کنند که سوزانده‌ام. دودش سایه‌ای می‌سازد که بر سرم صبوری می‌کند وزنِ خیالش در سینه‌ام می‌نشیند و ردّ ِ صدایی را خواب می‌بیند که در بیداری می‌سوزانَدَم حالا خواب و خیال، دیوان‌هایی شده‌اند که واژه‌های سیاهی را در چشم‌هایم، می‌ریزند. و اشک‌هایم زاده‌ی دفتری سوخته‌اند که عطرش، پلک‌هایم را دود می‌کند. در گریه‌ی پنهانم غرق می‌شوم و هرچه فرو می‌روم، طوماری می‌بینم که سوزانده‌ام.
مرد خاکستری

به يک‌جايی از زندگی که رسيدی، می‌فهمی رنج را نبايد امتداد داد! بايد مثل يک چاقو که چيزها را می‌برد و از ميانشان می‌گذرد، از بعضی آدم‌ها بگذری و برای هميشه قائله رنج‌آور را تمام کنی.
ویلیام‌ فاکنر

05. Pishro x Sorena - Lonely (Khazan Pt. 2) (Fama Remix).mp311.86 MB

پنجره چشم بسته و شب دهان باز کرده است در تاریکی می‌نشینم نور کدری از سرم درز می‌کند و خیال را بین دیوارها می‌چرخاند باد، بی‌نفس می‌وزد ستاره‌ای کور می‌تابد و رویا، از شاخه می‌ریزد. تابشِ سردِ مهتاب بر بام خیال را بر سرم یخ می‌زند. پوستم را می‌پوشم و گرمای تنهایی، خاطره را می‌سوزاند. عطر تلخِ خواب بر پلک‌هایم نشسته، زمان روی سقف زنگار بسته ناقوس لب می‌بندد و خستگی، بوی خاک می‌دهد وزنِ نفس‌هایم، مرا در اعماقم فرو می‌برد و در ذهنم، پژواکِ مکررِ جیرجیرکی، علیه برخاستن، برمی‌خیزد.
مرد خاکستری

به سراغ من اگر می‌آیید. پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند، از گل واشده‌ی دورترین بوته‌ی خاک. روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه‌ی معراج شقایق رفتند. پشت هیچستان، چتر خواهش باز است: تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می‌آید. آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی، سایه‌ی نارونی تا ابدیت جاری است. به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری