مرد خاکستری
Open in Telegram
209
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1430 days
Posts Archive
209
استراگون: به من دست نزن! از من سوال نکن! با من حرف نزن! پیشم بمون!
ولادیمیر: تا حالا ترکت کردم؟
استراگون: نه... ولی تو بدترش رو انجام دادی؛ گذاشتی که من برم.
ساموئل بکت / در انتظار گودو
209
من به تنهایی معتاد بودم. اگر هر روز کمی با خودم خلوت نمی کردم مثل این بود که ضعیف تر می شدم. چیزی نبود که به آن افتخار کنم!
اما وابسته اش شده بودم، تاریکی داخل اتاقم،
برایم مثل نور آفتاب بود.
چارلز بوکوفسکی
209
آدمها جوان میمیرند
و بعد، شاعر میشوند
تا رهگذری آنها را بخواند
من اما، سالهاست مردهام
گورم، سنگی ندارد
حروف نامم را مِه گرفته
و صدایم زیر قدمهای عابران
خُرد شده است.
مادرم خاک را آب میدهد
با سنگ سکوت بر سرم میزند
و روی گورم، فوارهای میروید
که زخمهایم را میگرید
معجزهای در مرگ نیست
و مسیح شعر نمیخواند
اما مادرم هربار که به خاکم میآید
الفبا را از بر شده
و نامم را بر اشکهایش مینویسد
اما من، معنی نشدهام
و صبحهایم را رد پای شب
سیاه کرده است
و رویاهایم، باکره خاک شدهاند
مرد خاکستری
209
ای آدمها دردم میدهید
اما عزیزتان میدارم نزدیکتان میدانم
آیا ندیدهاید لیسهی سگ را
بر دستِ سنگ انداز؟!
من امروز
مسخرهی عالمم
مضحکهی خاص
به قصهای مانندم ملالآور
بیمعنا
من
هر آنجایم که درد آنجاست
زیرا من
بر هر دانهی اشک مصلوب شدهام
من
گناهانم یکسر نابخشودنیست
زیرا من
در جانِ خود سوزاندهام
محبت نه،
کشتزارهای محبت را!
ولادیمیر مایاکوفسکی
209
دوستت داشتم
چون کلاغی سپید
که عاشق مترسکی رنگارنگ شده.
بوسیدمت هر صبح
و زخم برداشتم هر شب.
آواز تو را سرخ میخواندم
برای بادی که تنهایی را
با هذیانی آبی میسرود
و میشنیدمت اما بیرنگ.
پر میکشیدم به آسمانی بیابر
تا ببینمت سبز و سفید
و میگریختی با بادی سیاه
تا چشم بر پروازم ببندی.
در هیاهوی لالهزار
بالهایم را دوختی
و در انتظار سپیدهدم
قفسی از زخمهایم ساختی.
مرا به میهمانی شبنمها بردی
و داغ شقایق بر تنم پوشاندی.
بال گشودم از سوزِ دستهایت
و عطر سوختهی چوبت
پَرهایم را سیاه کرد.
زخمهایم ثمر دادند،
تو را شراب گریستم
و انگور برگونههایم جوانه زد.
با طلوع چشمهایم
تو را نگریستم؛
عریان، بیصدا، بر باد
چون مترسکی بیرنگ
که برای زاغهای سیاه میرقصد.
مرد خاکستری
209
این زخمها را نوازش میکنم
ناامیدیام را در آغوش میکشم
من از جنون نفس میکشم
به روح جنگلهای بلوط
~Grayman
209
دریا در خودش غرق میشود
مانند تو که در چشمانت فرو میروی
و من هر بار که انعکاس دریا را
در آسمان میبینم،
زمین میخورم.
و هربار که سایهات
آینه را میپوشاند
قامتم خمیدهتر میشود.
به دریا میروم
تا در تو غرق شوم
و هر آنچه از دستهایم مانده
زیر آب دفن شود
اما رد پایم ساحل را
خیس میکند
و پاهایم موجها را
به جزیرهای میبرد
که بیقراریشان درختها را
از ریشه کنده
و جای آنها کویری کاشته است.
- مانند آینهام پرترک
و مانند آسمانم، بیباران -
مرد خاکستری
209
طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به
باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سکوت خواهش
تا صدای پر تنهایی
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم
در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم
فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود
کاکل پوپک
خال های پر پروانه
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از
کوچه تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می آید
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت
پله های که به سردابه الکل می رفت
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات
پله هایی که به
بام اشراق
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت
سهراب سپهری / صدای پای آب
209
ممنونم به خاطر سنگی که در من انداختی دیوانه!
به خاطر اندوه دایرهدایره
و چیزهای دیگر...
رضا جمالیحاجیانی
209
گویی به انتها نمیرسد،
خیسیِ طومار اندوهی که سوزاندهام.
خاکستر واژههایش
بر آسمان حک شدهاند
و ابرها تا بهم میرسند،
سطرهایش را در باد ضجه میزنند
قطراتِ سرخی، بر سرم میبارند
و پوستم را
طوماری میکنند که سوزاندهام.
دودش سایهای میسازد
که بر سرم صبوری میکند
وزنِ خیالش در سینهام مینشیند
و ردّ ِ صدایی را خواب میبیند
که در بیداری میسوزانَدَم
حالا خواب و خیال، دیوانهایی شدهاند
که واژههای سیاهی را
در چشمهایم، میریزند.
و اشکهایم
زادهی دفتری سوختهاند
که عطرش، پلکهایم را دود میکند.
در گریهی پنهانم غرق میشوم
و هرچه فرو میروم،
طوماری میبینم که سوزاندهام.
مرد خاکستری
209
به يکجايی از زندگی که رسيدی، میفهمی رنج را نبايد امتداد داد! بايد مثل يک چاقو که چيزها را میبرد و از ميانشان میگذرد، از بعضی آدمها بگذری و برای هميشه قائله رنجآور را تمام کنی.
ویلیام فاکنر
209
پنجره چشم بسته
و شب دهان باز کرده است
در تاریکی مینشینم
نور کدری از سرم درز میکند
و خیال را بین دیوارها میچرخاند
باد، بینفس میوزد
ستارهای کور میتابد
و رویا، از شاخه میریزد.
تابشِ سردِ مهتاب بر بام
خیال را بر سرم یخ میزند.
پوستم را میپوشم
و گرمای تنهایی،
خاطره را میسوزاند.
عطر تلخِ خواب
بر پلکهایم نشسته،
زمان روی سقف زنگار بسته
ناقوس لب میبندد
و خستگی، بوی خاک میدهد
وزنِ نفسهایم،
مرا در اعماقم فرو میبرد
و در ذهنم،
پژواکِ مکررِ جیرجیرکی،
علیه برخاستن،
برمیخیزد.
مرد خاکستری
209
به سراغ من اگر میآیید.
پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر میآرند، از گل واشدهی دورترین بوتهی خاک.
روی شنها هم، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپهی معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا میآید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایهی نارونی تا ابدیت جاری است.
به سراغ من اگر میآیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
سهراب سپهری
