en
Feedback
🌺🌼📚کلاس ادبیات📚🌼🌺

🌺🌼📚کلاس ادبیات📚🌼🌺

Open in Telegram

اگر مرد عشقی کم خویش گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر

Show more
Iran150 078The category is not specified
211
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
حکایت جوجه‌اردک زشت (از مولانا/ دفتر دوم  مثنوی معنوی) روزی دست تقدیر، تخمی غریبه 🐣را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی🐔. جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند، مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد. به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود و نه با استعداد. به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند. مرغ داشت به بچه ها🐥🐥🐥 یاد می داد که آب 🌊خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه‌ی متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغابی🦆 بود!!! ⚘دایه را بگذار در خشک و بران اندر آ در بحرِ معنی چون بَطان ⚘گر ترا مادر بترساند ز آب تو مترس و سوی دریا ران شتاب ⚘تو بَطی بر خشک و بر تر زنده‌ای نی چو مرغ خانه خانه‌گنده‌ای ⚘تو ز کرّمنا بنی آدم شهی هم به خشکی هم به دریا پا نهی ▪بَط: مرغابی 🔺مولانا در این داستان به مخاطبانش گوشزد می کند که آدمی چون آن جوجه مرغابیِ عجیب و غریب است که اصلش از دریای وحدانیت است و مادرِ زمین او را پرورش جسمانی داده. او در این جهان خاکی مهمان است و یا اسیر دنیای مادی. اصل او زمینی نیست و امیال زمینی فرعند نه اصل. در نهایت، باید راهش را به سوی سرمنشا اصلی پیدا کند...

🍹«نکتار» ریشه در اساطیر یونان باستان دارد و نوشابۀ ویژۀ خدایان المپ بوده است. واژۀ nectar به‌معنی «غلبه‌کننده بر مرگ» است. این اصطلاح بعدها به «شهد» گل‌ و نوعی نوشیدنی که از آبمیوه و پوره و شکر تهیه می‌شود، و برابر فارسی آن را می‌توان «شهداب» (مصوب فرهنگستان) نامید، گفته شد. خدایان یونان باستان، علاوه بر نکتار، «آمبروسیا» (ambrosia/ἀμβροσία؛ a-: پیشوند منفی‌ساز + -mbrotos یا brotos: «فانی» و «میرا») هم، که خوراک مخصوصشان بود، صرف می‌کردند یا حتی به بدن خود می‌مالیدند و جوانی و عمر جاوید می‌یافتند. آمبروزیا/آمبروژا امروزه به خوراک گوارا و لذیذ و معطر گفته می‌شود. همچنین، نام نوعی سالاد و نام گونه‌ای گیاه هم هست که شاید سبب این نام‌گذاری، مقاومت بالا یا عطر خاص آن گیاه بوده باشد.

در متن بالا در مورد مسأله جبر و اختیار ، شما کدام اصل را می پذیرید و با آن موافق هستید؟
Anonymous voting

از منظر جامعه‌شناسی، مسئله جبر و اختیار نه صرفاً یک بحث فلسفی، بلکه پرسشی درباره رابطه فرد و ساختار اجتماعی است. جامعه‌شناسان می‌پرسند: تا چه اندازه انتخاب‌های ما محصول اراده شخصی‌اند و تا چه اندازه تحت تأثیر نیروهای اجتماعی قرار دارند؟ چند رویکرد اصلی عبارت‌اند از: ۱. جبر اجتماعی جامعه‌شناسانی مانند امیل دورکیم معتقد بودند که «واقعیت‌های اجتماعی» بر افراد فشار وارد می‌کنند. خانواده، آموزش، دین، قانون، طبقه اجتماعی و فرهنگ، شیوه اندیشیدن و رفتار افراد را شکل می‌دهند. در این نگاه، آزادی انسان محدود است و بسیاری از انتخاب‌های او از پیش توسط ساختارهای اجتماعی جهت‌دهی می‌شوند. ۲. اختیار و عاملیت در مقابل، نظریه‌پردازانی مانند ماکس وبر بر «کنش معنادار» تأکید کردند. انسان‌ها صرفاً تابع ساختار نیستند؛ آنها می‌توانند تفسیر کنند، تصمیم بگیرند و حتی قواعد اجتماعی را تغییر دهند. این رویکرد بر «عاملیت» (Agency) تأکید دارد. ۳. دیدگاه میانه جامعه‌شناسان معاصر، به‌ویژه آنتونی گیدنز، دوگانه جبر و اختیار را ناکافی می‌دانند. در نظریه ساخت‌یابی، ساختارها هم رفتار انسان را محدود می‌کنند و هم از طریق کنش انسان بازتولید یا دگرگون می‌شوند. بنابراین، انسان نه کاملاً آزاد است و نه کاملاً مجبور. ۴. دیدگاه انتقادی اندیشمندانی مانند پیر بوردیو نشان می‌دهند که عادت‌واره (Habitus)، سرمایه فرهنگی و موقعیت طبقاتی، بسیاری از انتخاب‌های ما را بدون آگاهی کامل هدایت می‌کنند. چیزی که «انتخاب شخصی» به نظر می‌رسد، اغلب ریشه در فرایندهای اجتماعی دارد. جمع‌بندی در جامعه‌شناسی امروز، اجماع غالب این است که: انسان دارای عاملیت است و می‌تواند انتخاب کند. اما این انتخاب‌ها همیشه در چارچوب محدودیت‌ها و فرصت‌های ناشی از ساختارهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی انجام می‌شوند. بنابراین، آزادی انسان مطلق نیست، بلکه موقعیت‌مند و مشروط است. به بیان جامعه‌شناختی، مسئله اصلی دیگر «جبر یا اختیار» نیست، بلکه میزان و چگونگی تعامل میان ساختار و عاملیت است؛ اینکه افراد چگونه درون ساختارهای اجتماعی عمل می‌کنند و تا چه حد قادر به تغییر همان ساختارها هستند.

▫️تصويرى از آب‌‌فروش دوره‌‌گرد ▫️در دوران قاجار
▫️تصويرى از آب‌‌فروش دوره‌‌گرد ▫️در دوران قاجار

#چالش شما چقدر با اصل جبر و اختیار آشنا هستید؟ کدامیک را قبول دارید؟

.       بدی مکن که در این کشتزارِ زود زوال                    به داس دهر همان                   بدروی که میکاری...                     #مولانا

یک بیت و یک نکته از صائب نیست اظهار جوانی‌، خجلت بی حاصلی است این که می دارم نهان از هم نشینان سال خویش #صائب به عقیده ی صائب چگونه زندگی کردن انسان (کیفیت)بسیار مهم تر و با ارزش تر از چقدر زندگی کردن او (کمیت)می باشد. به عبارتی دیگر انسان در طول و مسیر زندگی خود هر اندازه موفق تر و نسبت به هم نوعان خود تاثیر گذارتر و مفید تر باشد؛ وجودش در جامعه بیشتر احساس شده و مورد قبول و احترام اطرافیان و جامعه قرار خواهد گرفت و به عنوان فردی الگو و مورد اعتماد ،  رفتار و سخنانش بیشتر مورد توجه و دقت دیگران خواهد بود . در مقابل این افراد، انسانهایی هم هستند که اگر چه ممکن است طول عمر بیشتری داشته باشند. ولی بخاطر این که معمولی زندگی کردند و هیچ اثر و یادگاری قابل توجه به جا نگذاشتند، بیشتر مورد توجه مردم قرار نمی گیرند و انتظار کاری برجسته و تاثیر گذار هم از آنان نمی رود . صائب با توجه به شناخت کاملی که از خود و توانایی های خودش دارد ، از خودش رضایت چندانی ندارد و به قولی آن چنان که باید و شاید و توقعی که از خودش را داشته است .نتوانسته به خوبی حق آن را ادا کند . او این توقع را از خود داشته که بیشتر و بهتر از آنی که هست میتوانسته علم و تجربه کسب کرده ودر اختیار دیگران قرار دهد . بخاطر همین موضوع دوست نداشته در میان جمع سن و سالش را مطرح کند و گرنه منظورش این نبوده که خودش را جوان جلوه دهد. البته صائب همچون همیشه مثل یک ادیبی وارسته و متواضع رفتار کرده و قبل از این که به کسانی دیگر اشاره کند، مستقیما خودش را مورد خطاب قرار داده تا هم جانب بزرگی و ادب را رعایت کرده باشد و کسی از او رنجیده خاطر نگردد . وگرنه بزرگی مقام و منزلت او بر هیچ کس پوشیده نیست . پیام اصلی او این است که انسان برای کسب تجربه و علم هنر و دانایی قدم به این دنیا نهاده و در طول عمر این فرصت را دارد که ابتدا این فضایل را یاد بگیرد و در زندگی بکار بندد و سرانجام آنها را در اختیار دیگران قرار دهد . کسی که بتواند این مراحل را به خوبی و درستی ادا کند، واقعا زندگی خوب و تاثیر گذاری داشته و پیش وجدان درونی خود راضی است. و از طرفی به نظر صائب آن زندگی که فقط خوردن و خوابیدن و تکرار مکررات باشد و سود و فایده ای به هم نوعان نرساند ، بی حاصل و بی نتیجه است .

شیخ عبدالله بلیانی گفته است: درویشی نه نماز و روزه است و نه احیای شب است. این جمله اسباب بندگی است. درویشی، نرنجیدن است اگر این حاصل کنی واصل گشتی. نفحات الانس عبدالرحمن جامی وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن حافظ

📚#حکایت_نوکر_تنبل اربابی، نوکری تنبل داشت. روزی به او دستور داد: برو هویج و خیار بخر و بیاور. نوکر سهل انگاری کرد و جای هر دو، یکی را خرید و آورد. ارباب نوکر را سرزنش کرد و گفت: از این پس، هر وقت از تو کاری خواستم، به جای یک کار باید دو کار انجام بدهی. نوکر تنبل قبول کرد و گفت: چشم. روزی ارباب بیمار شد و به نوکر دستور داد که برود دنبال حکیم. نوکر رفت و حکیم را با یک مرد دیگر حاضر کرد. ارباب گفت: این مرد دیگر کیست؟ نوکر گفت: این قبرکن است. شما فرمودید هر وقت یک کار از من خواستی، دو کار انجام بدهم. اینک فرمان تو را انجام دادم. یک حکیم آوردم با یک قبر کن! اگر حکیم حالت را خوب کرد که چه بهتر وگرنه قبر کن حاضر است و دیگر نیازی به رفتن دوباره برای پیدا کردن قبرکن نیست! از لطائف السوائف فخرالدین علی صفی

داستان زندگانی: چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت ؟؟؟؟؟ روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سال‌ها در خانه‌ای سازمانی و مجلل زندگی می‌کرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محله‌های مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشته‌اش می‌بالید. هر عصر به پارک محله می‌رفت، اما با کسی هم‌صحبت نمی‌شد؛ زیرا احساس می‌کرد اطرافیانش هم‌سطح او نیستند. روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود: «من اینجا زندگی می‌کنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.» این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت: «جناب رئیس… چراغ را می‌شناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمی‌کند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بی‌نور و بی‌استفاده‌اند.» سپس ادامه داد: «من پنج سال است که اینجا زندگی می‌کنم، اما هرگز به کسی نگفته‌ام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بوده‌ام.» رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید. پیرمرد گفت: «آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راه‌آهن بوده است. آن یکی که روبه‌رویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است. و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئت‌مدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است. با این حال، هیچ‌کدام هرگز از مقام‌های گذشتهٔ خود سخن نگفته‌اند.» سپس افزود: «ما همه، از جمله من و شما، چراغ‌های خاموش‌شده‌ایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.» خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛ اما مردم طلوعش را تحسین می‌کنند و غروبش را از یاد می‌برند. این حقیقت زندگی است. مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتی‌اند و هویت واقعی انسان نیستند. اگر آن‌ها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت. به واقع زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛ شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند. اما وقتی بازی تمام می‌شود، همه دوباره در یک جعبه قرار می‌گیرند. و در پایان … هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم، آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است. آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوه‌هایمان برای انجام امور اداری باقی بماند… اما آن چه در حقیقت امر، از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشته‌ایم.

‌ ⭐️🌙 📕داستان _کوتاه_شب           « شیطان » ”می‌گویند روزی شیطان تصمیم گرفت از کار خود دست بکشد، بنابراین اعلام کرد می‌خواهد ابزارهایش را با قیمتی مناسب به فروش بگذارد. پس وسایل کارش را که شامل خود پرستی، نفرت، ترس، خشم، حرص، حسادت، شهوت، قدرت‌طلبی و… می‌شد به نمایش گذاشت.اما یکی از این ابزارها، بسیار کهنه و کار کرده به نظر می‌رسید و شیطان حاضر نبود آن را به قیمت ارزان بفروشد.کسی از او پرسید: این وسیله گران قیمت چیست؟ شیطان گفت: این نومیدی و افسردگی است. پرسیدند: چرا این همه گران است؟ شیطان گفت: زیرا این وسیله برای من بیش از ابزارهای دیگر مؤثر بوده است. هرگاه سایر وسایلم بی‌اثر می‌شوند فقط با این وسیله است که می‌توانم قلب انسان‌ها را بگشایم و کارم را انجام دهم. اگر بتوانم کسی را وادارم که احساس ناامیدی، یأس، دلسردی، مطرود بودن و تنهایی کند، می‌توانم هر چه که می‌خواهم با او بکنم. من این وسیله را روی همه‌ی انسان‌ها امتحان کردم و به همین دلیل این‌ چنین کهنه است.“

☘مسکینی به نزد امیر آمد و گفت: به مقتضای آیه «أِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ اِخْوَةٌ»؛ «مؤمنان برادر یکدیگرند.» ☘مرا در مال تو سهمی است؛ چرا که برادرت هستم. ☘امیر گفت تا یک دینار به او دادند. ☘مسکین گفت: ای امیر! این مبلغ کم است. ☘امیر گفت: ای درویش! تنها تو برادر من نیستی، بلکه همه مؤمنان عالم برادر من هستند. پس اگر مال مرا به همه ایشان قسمت کنند، به تو بیش از این نرسد.😂

● دمی بابیدل "نگه گر نیستی اشکی شو و از خویش بیرون آ چو مژگان چند پروازت به‌بال و پر کند بازی"(بیدل) "نگه" (نگاه) به مفهوم بینش و دیدِ ژرف برای شناخت از پدیده‌های متعلق به هستی و معرفتِ بیش‌تر است. نیای معانی (بیدل) با توجه به این مسأله می گوید: اگر دیدی (نگهی) برای معرفت نداری، در خودبینی (شاید هم خودبرتربینی) به‌سر مبر؛ بل در عوض، اشکی شو و از چشم خودبینی فرو ریز و هر گز پروازت (که می‌تواند اشاره به‌وسعتِ دید و گستره‌ی چشمِ حقیقت‌بین در حوزه‌ی معرفت تلقی شود) مانندِ مژگان، در حد " بال و پر" خودش - که  اشاره به تنگنا و محدودیت دیده‌ی خود بین دارد - نباشد؛زیرا پروازِ مژگان فقط در محدوده‌ی خودش؛ یعنی به‌هم خوردن مژه‌ها و لغزیدن آن‌ها بر روی خودشان خلاصه می‌شود و فراتر از محیطِ خود، مژه‌ها فضایی برای پرواز ندارند؛ اما اشک وقتی بیرون می‌شود، می‌تواند با بیرون شدن از خود، گستره‌ی وسیع‌تری را بپیماید. نتیجه‌ی ساده‌ی بیت: انسان نباید خودبین و خودبرتربین باشد. باید محدوده‌ی خودبینی را ترک کند تا حقیقت هستی را در گستره‌ی گسترده‌تر ببیند و مانند مژگان نباید در تنها در محدوده‌ی چشم گیرماند، بل اشک‌گونه از خود به بیرون سرازیر شود.