🌺🌼📚کلاس ادبیات📚🌼🌺
Open in Telegram
211
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
بر درگه خلق، بندگی ما را کشت
هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
فارغ نشویم یکدم از فکر معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!
#واعظ_قزوینی
هر اشتباهی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد در اون لحظه بهترین کاری بوده که میتونستی انجامش بدی.
هر انتخابی که تو زندگیت کردی؛ به احتمال زیاد بهترین تصمیمی بوده که میتونستی انتخابش کنی.
هر راهی که تو زندگیت رفتی؛به احتمال زیاد بهترین راهی بوده که میتونستی ازش عبور کنی.
و هر حسی که داشتی؛ به احتمال زیاد قوی ترین چیزی بوده که قلبت بهش باور داشته.
پس لطفا حسرت هیچی رو تو گذشته نخور! تو اون لحظه بهترینِ خودت بودی. همین.
اگر این عکسها را بهیاد میارید و باهاش خاطره دارید، بدونید که تو خوب زمانی زندگی کردید. دورانی که رفاه و تکنولوژی بهاندازه الآن نبود، ولی آرامش و احترام و دلخوشی تو لحظهلحظههای زندگیتون موج میزد.
.
مست کرد امشب نسیم مستِ شهریور مرا
گرچه باز از چشمِ تَر آبانم، از دلْ آذرم
ماه شهریور پر است از خاطراتِ عشق من
من به جان تا زنده باشم، عاشق شهریورم!
شاهدم باش ای سحر! کامشب تو خندیدی و من
همچنان گریان به یاد آن بتِ افسونگرم
آن بهشتِ آرزویم، تاجِ عمرم، هستیم
سایه پروردِ خیالم، نازنینم، دلبرم...
#مهدی اخوان ثالث،
نسیم شهریور، از دفتر ارغنون
.
سال ها پرسیدم از خود کیستم ؟
آتشم، شورم، شرابم، چیستم ؟
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم
#منسوب به بایزید_بسطامی
یه روز مولانا از شمس میپرسه که :
این اندوه عمیق بلاخره کِی تموم میشه؟
شمس هم میگه که:
اندوه تمام نمیشود، تو آنقدر وسیع میشوی که اندوه در تو گم میشود.
گیوه را میپوشم و به راه میافتیم. جمعیت زیادی از روبروی ما میآیند. مردی جلوتر از آنها قدم بر میدارد و حرف میزند. رخبهرخ ما میشوند. بابام میخواهد مرا از هجوم جمعیت در ببرد، اما مردی که پیشاپیش همه است در برابر بابام میایستد و با یک حرکت دو دست بابام را در دستهای خود میگیرد. نگاهی به پینههای دست بابام میاندازد. و به لب میبرد تا ببوسد. بابام دستهای خود را از میان دستهای سفید و تمیز او بیرون میکشد. مرد با حالتی گریهآمیز به دستهای بابام اشاره میکند:
👈« بگذار دستهایت را ببوسم ای مرد زحمتکش. من باید انتقام این دستهای پینهبسته را از مفتخورها و ظالمها بگیرم »
بابام خود را از دست آن مرد میرهاند. دست مرا میکشد و در گوشهای در جمعیت گم میشویم.
بابام با دستپاچگی میگوید:
👈این « نادعلی خان کریمی بود. چون میخواهد وکیل[نماینده کرمانشاه ]بشود و رای بیاورد به یاد دستهای پینهبستهی من افتاده است !!!
« سال های ابری »
علی اشرف درویشیان
🌸مهم نیست اون کت رو بار چندمه که میپوشی هنوز تمیز و نوه.
🌸مهم نیست غذای ساده برای مهمون هات تدارک دیدی مهم اینه با عشق و مهمون نوازیت خوشحالشون میکنی.
🌸مهم نیست که امروز وقت نکردی به خودت برسی، مهم اینه که از شخصیت و نگاه گرمت اطرافیانت لذت میبرن.
🌸مهم نیست که سطح شعور بقیه به دیدن خوبی هات نمیرسه، مهم اینه که خودت میدونی چقدر درست زندگی کردی.
🌟من میدونم که تو این زمونه
آدم ساده، مهربون و درست چقدر ارزشمنده. به خودت افتخار کن و یادت نره که چقدر ارزشمندی.🌟
یک بیت و یک نکته از صائب
نیست درمان مردم کج بحث را جز خامشی
ماهی لب بسته خون در دل کند قلاب را
#صائب
.
در این بیت صائب بار دیگر از فواید خاموشی و سکوت سخن می گوید و این بار با تصویر سازی متفاوت آن را به مخاطب یاد آوری می کند .
او کج بحثی را یک نوع مریضی و انسانهای کج بحث را بیمار می داند و همان طوری که برای هر بیمار و مرضی درمانی و دوایی وجود دارد ؛ بهترین راه برای درمان کج بحثی را خاموشی و سکوت می شناسد .
صائب با آوردن حرف قطعی (جز) در این بیت می خواهد به مخاطب بفهماند که تنها ترین راه و چاره در مقابله با کج بحثان ، سکوت است و سکوت ....و گرنه ادامه مباحثه با این افراد نه تنها به نتیجه ای نخواهد رسید بلکه موجب آزار و اذیت روحی و روانی خواهد شد.
در مصراع دوم صائب با آوردن معادل و مثالی زیبا فهم و درک این موضوع را بسیار آسان کرده و می گوید:
قلابِ ماهیگیری در داخل آب منتظر دهان باز کردن ماهی برای خوردن طعمه اش می شود ( صبر می کند که ماهی وسوسه شده و دهان باز کرده تا طعمه را بخورد و در دام بیفتد ) و ماهی تا دهان باز نکند، قلاب خون دل می خورد و بیتابی می کند . چون ماهی بدون باز کردن دهانش به هیچ وجه صید نخواهد شد و به دام نخواهد افتاد .
انسان کج بحث هم وقتی با سکوت طرف مقابل روبرو می شود، دیگر حرفی برای گفتن و سوژه ای برای ادامه دادن بحث نخواهد داشت و در نتیجه خلع سلاح شده و به هدف خود نخواهد رسید .
نکته ی جالب این بیت وجه شبهی (کج بودن وناراستی) است که صائب میان قلاب و کج بحث در نظر گرفته است . این گونه که شکل ظاهری قلاب ماهیگیری ذاتا کج می باشد که اگر راست بود هیچ وقت ماهی گرفتارش نمی شد.
انسان کج بحث هم چون صادق و رو راست نیست سعی می کند با این صفت زشت خود طرف مقابل را عمدا تحریک به مباحثه و مقابله ی بیشتر کرده و در نتیجه او را خسته کرده و مغلوب سازد.
از_چه_کسی_باید_تقدیر_کرد؟
🚢 *میگویند ارزش یک کاپیتان را وقتی میشود فهمید که کشتی گرفتار حادثه شود. اما یک سؤال مهم وجود دارد: اگر یک کاپیتان اصلاً اجازه ندهد کشتی گرفتار حادثه شود، چه؟*
🌊 فرض کنید دو کشتی، با فاصله چند ساعت، از یک بندر حرکت میکنند. هر دو یک مقصد دارند و هر دو باید از مسیری عبور کنند که در بخشی از آن، صخرهای خطرناک در زیر آب پنهان شده است.
🧭 کشتی اول به کاپیتانی سپرده شده که سالها تجربه دارد؛ مردی شجاع، جسور و محبوب خدمه.
⚠️ کشتی آرام پیش میرود تا اینکه ناگهان صدایی مهیب کشتی را میلرزاند. چند ثانیه بعد، همه میفهمند چه اتفاقی افتاده است: کشتی به صخره برخورد کرده است.
🌊 آب با سرعت وارد کشتی میشود. مسافران هراساناند. بچهها گریه میکنند و خدمه سراسیمهاند.
🧑✈️ اما کاپیتان نمیترسد. با صدای بلند دستور میدهد: «همه آرام باشند. قایقهای نجات را آماده کنید.»
🛟 خودش به میان مسافران میرود. یکی را آرام میکند، دیگری را به سمت قایق نجات هدایت میکند و تا آخرین لحظه کنار خدمه میماند.
🤝 سرانجام همه نجات پیدا میکنند. کاپیتان هم، طبق سنت، آخرین نفری است که کشتی را ترک میکند.
📺 صبح روز بعد، داستان در بندر میپیچد. مردم برای استقبال میآیند، خبرنگارها صف میکشند و عکس کاپیتان روی صفحه اول روزنامهها میرود: «قهرمانی که جان صدها نفر را نجات داد.»
🏆 برای او مراسم تقدیر برگزار میکنند. لوح تقدیر میدهند و از او در رادیو و تلویزیون دعوت میکنند.
🎙️ کاپیتان درباره آن شب حرف میزند: «در آن لحظه فقط به یک چیز فکر میکردم؛ نجات جان مسافران.»
👏 مردم تحت تأثیر قرار میگیرند. چند ماه بعد، از او برای سخنرانی دعوت میکنند.
🎤 موضوع سخنرانی؟ «چگونه در سختترین شرایط، رهبر بمانیم؟»
📚 کاپیتان معروف میشود. دورههای آموزشی برگزار میکند، کتاب مینویسد و داستان شجاعتش را برای مدیران و رهبران تعریف میکند.
🧭 اما حالا برگردیم به کشتی دوم.
🌊 کاپیتان دوم هم همان مسیر را طی میکند. او هم در همان شب به همان منطقه میرسد.
🔭 چند کیلومتر قبل از صخره، افسر کشتی چیزی را روی صفحه ناوبری میبیند. کاپیتان نقشه را نگاه میکند.
🗺️ چند لحظه سکوت میکند و بعد فقط میگوید: «دو درجه مسیر را تغییر بده.»
❓ افسر میپرسد: «دلیلش چیست؟»
🧭 کاپیتان جواب میدهد: «صخره.»
🌊 کشتی مسیرش را کمی تغییر میدهد. چند دقیقه بعد، از کنار صخره عبور میکند.
😌 هیچ اتفاقی نمیافتد.
🛳️ نه کسی میترسد، نه کسی زخمی میشود، نه قایق نجاتی به آب انداخته میشود و نه کشتی آسیب میبیند.
🌅 صبح، کشتی سالم به مقصد میرسد. مسافران پیاده میشوند، خداحافظی میکنند و هرکدام دنبال زندگی خودشان میروند.
🤫 و کاپیتان؟ او هم به اتاقش برمیگردد.
❌ هیچکس برایش جشن نمیگیرد.
📵 کسی به تلویزیون دعوتش نمیکند. هیچ روزنامهای دربارهاش نمینویسد و هیچکس برایش کف نمیزند.
👤 حتی مسافران نمیدانند که چند ساعت قبل، اگر او فقط کمی دیرتر متوجه میشد، ممکن بود همان کشتی به یک فاجعه تبدیل شود.
💡 و اینجاست که داستان عجیب میشود:
⚖️ کاپیتان اول در مدیریت بحران دیده شد؛ کاپیتان دوم در پیشگیری از بحران دیده نشد.
🏢 این فقط داستان دو کاپیتان نیست. در سازمانها هم همین اتفاق میافتد.
🚒 مدیری که بحران بزرگی را جمع میکند، قهرمان میشود؛ اما مدیری که با یک تصمیم درست اجازه نمیدهد بحران شکل بگیرد، شاید هیچوقت دیده نشود.
🔧 کارمندی که اشتباه بزرگی را در آخرین لحظه اصلاح میکند، تحسین میشود؛ اما کسی که از ابتدا جلوی آن اشتباه را گرفته، معمولاً دیده نمیشود.
🎯 ما برای نجاتیافتن جشن میگیریم؛ برای غرقنشدن نه.
🔍 شاید به همین دلیل، بعضی از ارزشمندترین موفقیتهای زندگی و مدیریت، قابل مشاهده نیستند.
🌿 چون موفقیتشان در چیزی است که اتفاق نیفتاده است.
🧠 و شاید یکی از سختترین کارهای یک مدیر همین باشد:
🎯 کاری کند که همهچیز خوب پیش برود؛ آنقدر خوب که هیچکس نفهمد چه فاجعهای میتوانست اتفاق بیفتد.
هرگز هایی که باید با طلا نوشت :
هرگز در یک زمان دنبال دو خرگوش ندو.
هرگز فرصت کم را با سرعت زیاد جبران نکن.
هرگز با مشت گره کرده نمیتوان به کسی دست داد.
هرگز با انگشت کثیف به عیوب دیگران اشاره نکن.
هرگز در حضور نفر سوم کسی را نصیحت نکن.
هرگز دریای آرام از کسی ناخدای قهرمان نمیسازد.
این که آدم یک جهان تنهاست بعضی وقتها
قصهای غمگین ولی زیباست بعضی وقتها
هرچه با لبخند پنهان میکنی اندوه را
ماه پشت ابر هم پیداست گاهی وقتها
خندهی شیرین گل یا گریهی تلخ گلاب؟
مرگ، بیش از زندگی با ماست بعضی وقتها
برگی از سرشاخهای افتاد و چیزی کم نشد
زندگی اینقدر بیمعناست بعضی وقتها
فرض کن سنجاقکی بر آب گاهی هم نشست
یا برای پر زدن برخاست بعضی وقتها
قدر شادیها و غمها را بدان، این لحظهها
آخرین غمها و شادیهاست بعضی وقتها
گرچه تنهایی ندارد چارهای، شادم که اشک
قدری از دلتنگی من کاست بعضی وقتها
فاضل نظری
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌾🍂
🌸
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگابتهاج
صبحتان بخیر دوستان... رزق و روزیتان فراوان... روحتان شادان و دلتان غزلخوان🌹🌺🌺🌺❤️❤️
در ۵۳ سالگی، ثروتمندترین مرد روی زمین حکم خود را شنید:
او فقط یک سال دیگر برای زندگی داشت.
آن مرد جان دیویسون راکفلر بود.
در ۲۵ سالگی صاحب یکی از بزرگترین پالایشگاههای نفت در آمریکا شد.
در ۳۱ سالگی قدرتمندترین شرکت جهان را اداره میکرد.
در ۳۸ سالگی، ۹۰٪ از کل نفت آمریکا را در کنترل خود داشت.
هر تصمیمش حسابشده بود.
هر ارتباطی، ابزاری برای نفوذ.
هر دلار، سرمایهگذاری برای چیزی بزرگتر.
در ۵۰ سالگی، راکفلر بر قلهٔ جهان ایستاده بود.
نخستین میلیاردر تاریخ؛ ثروتش معادل ۳۴۰ میلیارد دلار امروز بود.
او بازیِ پول را به کمال آموخته بود—
اما بازیِ زندگی را باخته بود.
⚖️ نقطهٔ شکست
در ۵۳ سالگی بدنش از کار افتاد.
درد هرگز متوقف نمیشد.
موهایش ریخت.
فقط میتوانست سوپ و فرنی بخورد.
خواب از او گریخت.
شادی نیز.
پزشکان بهروشنی گفتند:
«کمتر از یک سال برای زندگی داری.»
یکی از همکارانش بعدها نوشت:
«او نه میخوابید، نه لبخند میزد، و دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت.»
و آنگاه اتفاقی شگفتانگیز رخ داد.
مردی که همه چیز داشت، سرانجام فهمید—
هیچیک از آنها را با خود نخواهد برد.
✨ لحظهٔ بیداری
روزی راکفلر وکلای خود و حسابدارانش را فراخواند و گفت:
«ثروتم را بازسازمان دهید. آن را صرف بیمارستانها، پژوهش، و خیریه کنید.»
در سال ۱۹۱۳، بنیاد راکفلر را بنیان نهاد—
و جهان آغاز به تغییر کرد.
این بنیاد پژوهشهایی را تأمین مالی کرد که به کشف پنیسیلین انجامید
و میلیونها جان را نجات داد.
آموزش، پزشکی، و بهداشت عمومی را در سراسر جهان پیش برد.
و چیز دیگری نیز تغییر کرد—
خودِ راکفلر.
هرچه بیشتر میبخشید، سالمتر میشد.
درد فروکش کرد.
نیرو بازگشت.
سالی که قرار بود بمیرد گذشت.
سالی دیگر… و سالی دیگر.
او ۴۴ سالِ دیگر زیست—تا ۹۷ سالگی.
💡 بزرگترین درس او
در پایان عمر گفت:
«خدا به من آموخت که همه چیز از آنِ اوست، و من تنها مجرایی برای خواست اویم.»
نیمهٔ نخست زندگیاش در گردآوری گذشت.
نیمهٔ دومش در خدمت.
او نه فقط سالهایی بیشتر به دست آورد،
بلکه زندگیای نو—
سرشار از معنا، آرامش، و سپاسگزاری.
🕊 یادآوریای برای همهٔ ما
میتوانی در زندگی برنده شوی…
اما مشغولِ بازیِ اشتباهی باشی.
زیرا موفقیتِ بیهدف، تنها هیچِ گرانقیمتیست.
اما هیچگاه برای تغییر بازی دیر نیست.
راکفلر ۵۳ سال نخست زندگیاش را صرف ساختن یک امپراتوری کرد،
و ۴۴ سال پس از آن را صرف ساختن میراثی—
که هنوز هم جانها را نجات میدهد.
شاید…
اگر پزشکان او را نترسانده بودند،
هیچ چیز تغییر نمیکرد.
