🌺🌼📚کلاس ادبیات📚🌼🌺
Open in Telegram
210
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+130 days
Posts Archive
همچنان مهر توام مونس جان است که بود
همچنان ذکر توام ورد زبان است که بود
شوقم افزون شد و آرام کم و صبر نماند
در فراق تو، ولی عهد همان است که بود
کی بود کی که دگر بار بگویند اغیار
که فلان باز همان یار فلان است که بود؟
ما همانیم و همان مهر و محبت لیکن
یار با ما به عنایت نه چنان است که بود
سلمان ساوجی
.
نجاتِ انسانها
همیشه در کارهایِ بزرگ و باشکوه نیست؛
گاهی در این است که کسی
در زمانِ درست،
اندکی مهربانتر باشد.
دنیا بیشتر از آنکه به قهرمان
نیاز داشته باشد،
به دلهایِ بیدار نیاز دارد..
#آلبرکامو: طاعون
🍀گاهی خدا میخواهد با دست تو، به دیگران کمک کند.
وقتی دستی را به یاری میگیری
بدان که دست دیگرت در دست خداست...
شخصیت سالم هرگز تلاش نمیکند که دیگران را تحت تأثیر قرار دهد و یا برای خوشایند آنها لباس خاصی به تن کند. اهل بحث و جدل نیست و هنگامی که برخی افراد با تندخویی به بحث مینشینند، با خونسردی سخنها را میشنود و نظرش را ابراز میدارد امّا سعی ندارد دیگران را متقاعد کند که حق به جانب اوست.
در جواب مخالفت دیگران با عقایدش میگوید: «مسئلهای نیست، ما صرفاً با هم متفاوتیم.» و سپس، بدون تلاش برای مجاب کردن شخص مخالف، از کنار موضوع به سهولت میگذرد.
✍🏽 #وین_دایر
📕 عظمت خود را دریابید
.
🔴📜کهن_روایت
👈حاکم و کشاورز
✍روزی حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود که مرد میانسالی را در حال کار بر روی زمین کشاورزی دید.
حاکم پس از دیدن آن مرد بیمقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند .
روستایی بینوا با ترس و لرز در مقابل تخت حاکم ایستاد.
به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب هم به او بدهید... حاکم که از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد به مرد کشاورز گفت میتوانی بر سر کارت برگردی.
ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند، حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت!
همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا، منتظر توضیح حاکم بودند... حاکم از کشاورز پرسید : مرا می شناسی؟
کشاورز بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.
حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟
سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل که من و تو با هم دوست بودیم، در یک شب بارانی که درِ رحمت خدا باز بود، من رو با آسمان کردم و گفتم خدایا به حقّ این باران و رحمتت، مرا حاکم نیشابور کن! و تو محکم بر گردن من زدی و گفتی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم، هنوز اجابت نشده، آن وقت تو حکومت نیشابور را میخواهی؟!
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد...
حاکم گفت: این هم قاطر و پالانی که می خواستی، این کشیده هم تلافی همان کشیدهای که به من زدی...
فقط میخواستم بدانی که برای خدا، حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد... فقط ایمان و اعتقاد من و توست که فرق دارد... از خدا بخواه، و زیاد هم بخواه...
خدا بینهایت بخشنده و مهربان است و در بخشیدن بی انتهاست،
ولی به خواستهات ایمان داشته باش...
جامعه از بسیاری از مردها انتظار دارد
قوی باشند،
تحمل کنند،
اشک نریزند،
نترسند
و همیشه از پس همهچیز بربیایند.
اما مغز انسان، زن و مرد نمیشناسد.
وقتی اضطراب، غم، احساس شکست، تنهایی یا فشارهای مزمن برای مدت طولانی سرکوب شوند، از بین نمیروند؛ فقط شکلشان عوض میشود.
گاهی به صورت خشم ظاهر میشوند.
گاهی به شکل پرخاشگری.
گاهی اعتیاد،
فرسودگی شغلی
یا انزوای عاطفی.
و گاهی هم در شدیدترین حالت، افسردگی عمیق یا افکار خودکشی.
یکی از تلخترین واقعیتها این است که بسیاری از مردان، سالها با درد روانی زندگی میکنند، اما هیچوقت درباره آن حرف نمیزنند؛ نه چون احساس ندارند، بلکه چون از کودکی یاد گرفتهاند که آسیبپذیری، نشانهی ضعف است.
وقتی جملههایی مثل:
«مرد که گریه نمیکنه...»
«خودت رو جمع کن...»
«قوی باش...» بارها تکرار میشوند،
مرد کمکم یاد میگیرد احساساتش را پنهان کند؛
اما احساسات دفنشده، خاموش نمیشوند.
آنها در بدن، رفتار و روابط راهی برای دیده شدن پیدا میکنند.
سلامت روان، امتیاز نیست؛ یک نیاز انسانی است.
مردها هم به شنیده شدن نیاز دارند.
به امنیت برای بیان احساساتشان نیاز دارند.
به این نیاز دارند که بتوانند بدون ترس از قضاوت بگویند: «حالم خوب نیست.»
شاید یکی از بالغترین شکلهای مردانگی، این نباشد که همیشه قوی به نظر برسد؛ بلکه این باشد که بداند چه زمانی برای دردش کمک بخواهد.
اگه یهبار دیر رسید بدقول نیست.
اگه یهبار دروغ گفت دروغگو نیست.
اگه یهبار عصبانی شد پرخاشگر نیست.
اگه زیاد میخنده بیغم نیست.
اگه از اشتباهت میگذره ابله نیست.
اگه تو درست میگی لزوماً بقیه اشتباه نمیگن.
اگه یهبار بد لباس پوشید بدسلیقه نیست.
نسبت به آدما صفر و صد نباشید!
.
تنهایی را یاد گرفتم.
نه به این خاطر که کسی را نداشتم، بلکه به این خاطر که کسی نتوانست مرا واقعاً بفهمد.
آدمها میآیند و میروند؛ برخی میمانند، اما نه به این معنا که واقعاً همانجا هستند.
من یاد گرفتم که به تنهاییام افتخار کنم، نه به این خاطر که بد است، بلکه به این خاطر که مرا ساخته است.
هر شکستی، هر دردی، هر باری که زمین خوردم و دوباره بلند شدم، بخشی از من شد.
و این چیزی است که نمیتوانم با کسی شریک شوم ...
#چارلز_بوکوفسکی
#مرغ_باغ_ملکوت
روزهـا فکـر من این است و همـه شب سخنـم
که چــرا غـافــل از احــوال دل خــویشتنـــم؟
از کجـــا آمـــدەام؟ آمــــدنــم بهـــر چـــه بود؟
بـــه کجــــا مــیروم آخـــــر ننمــــایـــی وطنم
ماندەام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یــا چـه بــوده است مـراد وی از این ساختنـم
جــان که از عـــالــم علــــویست یقیــن میدانم
رخت خــــود بــاز بـــرآنـم که همـــانجـــا فکنم
مــــرغ بـــاغ ملکـــوتــم نیــــم از عـــالـم خاک
چنـــد روزی قفســی ســـــاختـــەام از بــــدنم
ای خــوش آن روز که پـرواز کنم تا بر دوست
بـه هـوای ســـــر کـویش پــر و بــالــی بــزنــم
مـی وصلــم بچشــــان، تـــا در زنـــدان ابـــد
از ســر عـربــده مستـــانه بــه هـم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکـــــه آورد مــــــرا، بــــاز بــــــرد در وطنـــــم
✍ #مولانا
🔴❤️*داستان عبرت انگیز* 💚
*خشنترین معلم مدرسه هر روز یک دانشآموز یتیم را در اتاقش حبس میکرد، اما وقتی دلیلش فاش شد، تمام شهر گریه کردند... 🚪*
آقای «احمدی» ناظم و معلم ریاضی مدرسه، به شدت سختگیر و بداخلاق معروف بود. هیچ دانشآموزی جرأت نداشت در کلاس او نفس بکشد.
در میان دانشآموزان، پسری به نام «سعید» بود که پدر و مادرش را در تصادف از دست داده بود و با مادربزرگ پیرش زندگی میکرد. سعید همیشه لباسهای کهنه میپوشید و اغلب بدون تغذیه به مدرسه میآمد.
آقای احمدی انگار با سعید لج بود. هر روز بهانهای میگرفت: «چرا مشقت بدخط است؟»، «چرا دیر رسیدی؟»، «چرا لباست اتو ندارد؟».
و جریمه همیشگی سعید این بود: «بعد از تعطیلی مدرسه، یک ساعت در اتاق من میمانی و حق نداری به خانه بروی!»
بقیه معلمها و دانشآموزان دلشان برای سعید میسوخت و پشت سر آقای احمدی حرف میزدند: «این مرد سنگدل است! نمیبیند این بچه یتیم است؟ چرا اینقدر او را اذیت میکند؟»
سعید هر روز با بغض به اتاق آقای احمدی میرفت و یک ساعت آنجا میماند.
سالها گذشت. آقای احمدی بازنشسته شد و سپس از دنیا رفت.
در مراسم خاکسپاری او، جمعیت زیادی آمده بودند. ناگهان یک مرد جوان شیکپوش با ماشین مدل بالا رسید و با چشمانی گریان به سمت تابوت دوید. او «سعید» بود که حالا یک مهندس موفق شده بود.
سعید پشت میکروفون رفت و با صدایی لرزان گفت:
«همه شما فکر میکردید آقای احمدی مرا تنبیه میکرد... اما اشتباه میکردید!
خانه مادربزرگ من در زمستانها بسیار سرد بود و ما غذای کافی نداشتیم. آقای احمدی این را میدانست.
او هر روز به بهانه تنبیه، مرا در اتاقش نگه میداشت. اما وقتی در بسته میشد، او بخاری برقیاش را روشن میکرد تا من گرم شوم. سهم ناهار خودش را به من میداد تا سیر شوم. و در آن یک ساعت، به من درسهای تقویتی میداد تا بتوانم بورسیه بگیرم و آیندهام را بسازم...
او بداخلاقی میکرد تا من غرورم نشکند و فکر نکنم دارد به من ترحم میکند. او پدر نداشتهی من بود، نه معلم خشن من...»
صدای گریه جمعیت بلند شد. کسانی که سالها آن معلم فداکار را قضاوت کرده بودند، حالا از شرمندگی سرشان را بالا نمیآوردند.
نتیجه اخلاقی:
پشت بسیاری از چهرههای عبوس و سختگیر، قلبهایی از طلا پنهان شده است.
گاهی «سختگیری»، بالاترین درجه «محبت» است که ما درک نمیکنیم. هرگز هیچ معلم یا مربی دلسوزی را زود قضاوت نکنیم.
یک چالش برای شاگردان:
اگر معلمی داری که فکر میکنی به تو سخت میگیرد، شاید دارد تو را برای پرواز آماده میکند.
معلمان سختگیر و جدی تر، دلسوزتر هستند ودر سرنوشت و آیندهٔ دانش آموزان تآثیر مثبت بیش تری دارند.
پی نوشت: درود بر همه معلمین دلسوز و مهربان و زحمتکش در طول تاریخ. روح همه معلمهای آسمانی هم شادباشه الهی.
