en
Feedback
🌺🦋دَِیَِدَِاَِرَِ عَِشَِـَِقَِ🦋🌺

🌺🦋دَِیَِدَِاَِرَِ عَِشَِـَِقَِ🦋🌺

Open in Telegram
421
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
حال‌من با دیدنت درلحظہ اے  تغییر  ڪرد ڪلبہ ے  ویرانہ ام   را  بودنت  تعمیر ڪرد ضرب آهنگ   تپش هاے  دلم آشفتہ شد آن زمانے ‌ڪہ نگاهم روی‌چشمت گیر ڪرد خواستم   تا  با تو  گویم ‌شدتِ دلدادگی رنگ  رخسارم  ولے حس مرا  تفسیر  ڪرد خواب‌ دیدم‌پیش رویم‌باز شددرب بهشت بے گمان  عشق  تو‌ رویاے مرا تعبیر ڪرد آمدم  راز  نهان  را   پیش  تو  افشا ڪنم مهر  بے حدم  بہ تو گویا دلم را شیر ڪرد خوانده‌ بودم‌ پیش‌گوش‌قاصدڪ‌عشق‌تورا تو‌خودت دیر آمدی!یا قاصدِ من دیر ڪرد؟ زار و بیمار  تو   بودم  عشق بے تڪرار من آمدے آغوش  تو  درمان شد و  تاثیر را 🥀p

شعرِ من در وصفِ تو آغاز می خواهد چه کار ؟ این غزل قافیّه ها را باز می خواهد چه کار؟ هر کسی همچون تو را دارد میان خانه اش پس حیاطِ پر گلِ دلباز می خواهد چه کار ؟ با خیالت خانه جنگل ... خانه دریا می شود کلبه ی من آه! چشم انداز می خواهد چه کار؟ ای خوش آن لحظه که با تو در قفس باشم دگر این کبوتر فرصت پرواز می خواهد چه کار؟ شاه و خیلش جملگی ماتِ رخ ات هستند، پس عرصه ی شطرنجِ تو سرباز می خواهد چه کار؟ گنج پنهان! مخزن الاسرارِ من آغوشِ توست این خزینه صد هزاران راز می خواهد چه کار؟ از لب دمساز تو من گفتنی ها گفتمی حضرت عیسی دگر اعجاز می خواهد چه کار؟ یک سمرقند و بخارا را به پایت ریختند شاعر بیچاره ات، قفقاز می خواهد چه کار؟ وصف مویِ تو سخن را به درازا می کشد پس زبان شعرِ من ایجاز می خواهد چه کار؟ غرقِ "آبادانی" ام کن با دلِ "کارونی" ات این منِ سرگشته را شیراز می خواهد چه کار ؟ 🥀p

من پُر از حرفم اگر همصحبتی پیدا شود آشنــایی در دیــارِ غـــربتی  پیدا شود حاضرم تنهایی م را با کسی قسمت کنم شانـه های محکم و بی منتی پیدا شود خوش ندارم اشکهایم را ببیند، این و آن گریه میخواهد دلم گر خلوتی پیدا شود پیـرِ دردم در جـوانی ، حـالِ غمگینِ مرا خوب میفهمد دلِ پُـر محنتی پیدا شود خـاطراتم را مرورش میکنم، با این امید گـوشه ای از زنـدگانی لـذتی پیدا شود بد نبودم سرنوشتِ من چرا اینگونه شد هرچه میگردم که شاید علتی پیدا شود نامِ خودرا در غزل نامیده ام سنگِ صبور مینویسم حرفِ دل تا فرصتی پیدا شود 🥀p

شاعری دلتنگ بود و زخمه بر گیتار زد با غزل ها درد دل کرد و خدا را جار زد آنطرف تر پیش شب بوها نشست و گریه کرد تا سه لَختی از شرابِ سرکش خُلّار زد شاعر آواره ی این کوچه ها نقاش بود با قلم نقش تو را بر سینه ی دیوار زد (سینه مالامال دردست ای دریغا) خواند و خواند طعنه ها بر سرنوشت شوم خود بسیار زد هر قدم گیتار و سیگار و غزل، نام تو بود دل به دریا، دل به رنج آخرین دیدار زد آمد و... دید آنچه را هرگز نباید... سخت بود دید یار او شدی و ضجه ای خونبار زد صفحه تلخ حوادث، صبح فردا، این خبر : شاعر افسرده ای دیشب خودش را دار زد 🥀p

. خواستم در بغلت عاشق مجنون باشم خواستي در طلبت شاعر دلخون باشم خواستم پر بکشم با تو اعماق بهشت خواستی پیش خودم اتش افزون باشم خواستم سحر تو را باطل بالشعر كنم خواستي پیش شما حضرت افسون باشم خواستم طبٌّ غرل در شعرا باب کنم خواستی صاحب این بدعت اکنون باشم میرزای دل تو حکم به تحریمم داد خواستی درد کشم عاشق توتون باشم خواستم فال بگیرم که تو شاید روزی خواستي دربه درعشق تـــو خاتون باشم ... 🥀p

دست بر دار از دلم دیوانه می خواهی چه کار همنشینی با دل ویرانه می خواهی چه کار در شبستانی چنین متروک و بی شمع و چراغ شور بخشی های این پروانه می خواهی چه کار زخمها در سینه دارم از قضای روزگار عشق را از کنج این ویرانه می خواهی چه کار استخوان سوز است بودن در هوای بی کسی از تن فرسوده ی من شانه می خواهی چه کار بال پروازم شکستند و دهانم دوختند عاشق گنگ و ز خود بیگانه می خواهی چه کار شد حقیقت پایمال و در دلم شوری نماند دیگر از من قصه و افسانه می خواهی چه کار ساغر و مینا شکست و میکده بر چیده شد گو که از ساقی می  پیمانه می خواهی چه کار آتشی افتاده در جنگل درختان سوختند در میان دود و آتش لانه می خواهی چه کار 🥀p

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشتِ ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردّ پایی تازه از پشتِ صنوبرها گذشت چشمِ آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیمِ بی قرارِ روزهای عاشقی هرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه‌ی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دستِ گل‌ها ناگهان عطرِ نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی کشته‌ای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منم سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی ‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🥀p

﷽ ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی ماه پشتِ ابر پنهان شد، گمان کردم تویی ردّ پایی تازه از پشتِ صنوبرها گذشت چشمِ آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی ای نسیمِ بی قرارِ روزهای عاشقی هرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی سایه‌ی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشت آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی باد پیراهن کشید از دستِ گل‌ها ناگهان عطرِ نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت غنچه‌ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی کشته‌ای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منم سایه‌ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی ‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🥀p

آخرش با من نگفتی راز این آزار چیست؟ من که تسلیم تو بودم بی پدر پیکار چیست؟ میکشی با دست پیش و میزنی با پای پس پشت سر اقرار جانم پیش رو انکار چیست؟ بی محلی کردنت دیگر حدیثی تازه نیست حرف ما نقل محافل گشته این رفتار چیست؟ دل بریدم از جهانی بس که پا بندت شدم قهقهه خندیدنت با دیگران هر بار چیست؟ هر بلایی خواستی خب بر سرم آورده ای پیش چشمم با رقیبان وعده ی دیدار چیست؟ دکمه ی پیراهنت باز است و غوغا میکند موی افشان کرده ای کوتاهی شلوار چیست؟ از زبان عشق میخوانم برایت ای دریغ در جواب دوستت دارم دو خط لیچار چیست؟ خشک و تر میسوزد از چشم غضب آلود تو من خطا کردم گناه مردم بازار چیست؟ ناز کن جانم فدایت با من اما قهر نه سقف دنیا بر سرم میریزد این آوار چیست؟ در کلاس عشق استادی به بد انداختن یا قبولم کن عزیزم یا بگو معیار چیست ؟ 🥀p

با نگاهِ شرم و شوخ ات خوش ادا تر می شوی با همین ترفند زیبا دلرباتر می شوی با کمی عشوه دلم را می کنی از جا ، ولی بعدا از احوال من بی اعتنا تر میشوی گرچه می دانی که جانم بسته بر جانت، چرا باز وقتی با منی سر به هوا تر میشوی پیش رویم سرد و مغروری و بی حد کم سخن غیر من با هر که دیدم آشنا تر می شوی می گریزی دائم از بودن کنارم بی دلیل     عمدا  از رویایمان دور و جداتر میشوی من همان دریا دلی هستم که داری در سکوت از نگاهِ ساحلم بی انتها تر می شوی 🥀p

شدم مجنون و چشمانت برایم درد سر دارد نگاهِ عاشقت در بند بندِ من اثر دارد چنان جنگِ جهانی ساختی در قلب و احساسم که از حالم فقط یک  عاشقِ زخمی خبر دارد پزشکم نسخه ای پیچده از انواع داروها نمی داند بدون تو تنفس هم ضرر دارد کجا رفتی؟ کجای این جهان هستی؟ نگاهم کن نباشی شاعرِ این شعر ها چشمانِ تر دارد گلِ زیبایِ محجوبم به طنازی نداری حرف نرو بی روسری بیرون که بدجوری خطر دارد بیا محض خدا پیشم نده آزار قلبم را که این دلواپسی ها از سرِ من دست بردارد 🥀p

آمدی دختر طناز دلم را ببری با فریبِ نگه ات تاب تمنا ببری لبِ خندانِ تو انداخت به جانم شرری بوسه ات کو که تبم را به مداوا ببری شوق با اشک اگر حلقه زند بر قدمت همه ای هستی عاشق به تماشا ببری سخت دلبسته ی مهرت شده هر ذره ی دل ذره را با خودت ای کاش که بالا ببری چقدر ضجه زنم آه! کشم تا اینکه غمِ این فاصله را از دلِ شیدا ببری چشمِ حسرت نگُذارد به سرم خواب دگر شبِ مجنون مرا تا به کجاها ببری 🥀p

چوخ گوزل حتماقولاغ آسون محشردی😢😢 تقدیمتون‌عزیزان‌ شب‌همگی‌بی‌غم