1 557
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1230 days
Posts Archive
1 557
"یکهو احساس میکنم که دستش را گرفتهام. هر دو سکوت کردهایم. صدای کارون سنگین است. دستش را آهسته فشار میدهم. لبخندش مثل گل میشکفد. آهسته میگویم:
-خب...حالا شما بگین.
-چی بگم؟
-از خودتون.
سرش را میاندازد پایین. خرمنِ گیسویش رها میشود رو شانهاش و بعد خیلی آهسته، آنچنان که به زحمت شنیده میشود میگوید:
-دوستتون دارم.
یکهو دلم از جا کنده میشود. اصلا انتظار ندارم. داغ میشوم. شقیقههام مثل چکش میزند. دست میگذارم زیر چانهاش.
سرش را بالا میگیرد. نگاهمان به هم پیوند میخورد. هر دو لبخند میزنیم و نمیدانیم چه میشود که ناگهان داغی لبانش را رو لبهام احساس میکنم بعد ازش فاصله می.گیرم. انگار همهچیز درخواب گذشته است. اصلا نمیتوانم باور کنم. هنوز از مستی گرمی لبهایش رها نشدهام.."
همسایهها
احمد محمود
1 557
"نمیدانم عید را تبریک بگویم یا نه؟ کوهها تازه و خرم میشوند، ولی نمیتوانم یقین کنم قلبِ تو هم تازه و خرم میشود. در این صورت ممکن است عید برای تو وجود نداشته باشد. روزِ عید، یعنی روز نشاط و نشاط را قلبِ انسان تعیین میکند نه تقویم و احکام نجومی.
چرا من مثلِ این شکوفه نمیخندم؟ برای اینکه بادهایی که میتوانند به من روح بدهند، بهاری که باید مرا بخنداند، هنوز خیلی از من دور است.
بپرس چطور؟
آن بادها الحان شیپورهایی هستند که از روی تپهها و کوهها به فقیر، اخبار میکنند اسلحه بردار و مرگ را از خانهات بیرون کن. بهارِ من موقعِ جدیدی است که به جای برگ به درخت، شمشیر به کفِ مظلوم میدهد.."
نامهی نیما یوشیج به بهاءالدین حسامزاده فروردین ۱۳۰۵
-------------------
به امیدِ آزادی
و به یاد تمام زنان و مردان شجاع این سرزمین که در راه آزادی جان باختند.
نام و یادشان جاودان..♥️
1 557
"دوست داشت اَسب باشد.."
اینجا کانالِ دومِ من و خصوصیتر از اِغما خواهد بود.
چیزایی که در لحظه حس میکنم، جایی میخونم و میبینم و یا اینکه از زبانِ خودم مینویسم..
(از نظم و روالِ اِغما و اون عاشقانه بودنِ صرف خبری نیست)
https://t.me/+40-zBPizdVFhNTY8
1 557
"ـــ در دنیا دو چیز را دوست داشتم، پراگ و تو را. موهایت را میبستی و من خوشحال بودم، چون هیچوقت نمیتوانستم بگویم که چقدر از دیدنِ تو با موهای بسته خوشم میآید.
تو تنها زنی بودی که میشد برایش منتظر بود.."
بهومیل هرابال
ترجمه عدنان غریفی
1 557
"پالتِ رنگ را از روی سهپایه برداشت و گفت که از دیدِ او پالتِ رنگِ هر نقاش مثل شناسنامهی اوست و هویت او آنجا بهوضوح نمایان است. گفت که دوست دارد علاوه بر رنگهای روی پالت از رنگهایی با او بگویم که در ذهنم جای دارند. گفت که آبی آسمانی متمایل به خاکستری را از همه بیشتر میپسندد. گفت که او را یادِ هوای گرفته میاندازد. گفت که هوای گرفته در او دلتنگی غیر قابلِ تحمل و در عین حال گذرا را دامن میزند.."
پرسه زن
یوسف آتیلگان
1 557
" باید دستش را میگرفتم و در آغوش میکشیدمش. باید چشمهایش را در سینهام پناه میدادم و بویِ موهایش میپیچید تویِ صورتم. باید میبوسیدمش.."
حسین دریابندی
1 557
"خورشید را بیدار کن
با سرانگشتانِ تازه و جوانت
طلوع همیشه به اختیارِ تو بوده است، تو که آشیانهی گرم و کوچکت کلیدِ روز است..
و یلدا روایتِ کوتاهِ مویِ توست..
پروا نکن
بگذار چشیده شود شیرینی رنگدانههای اَنارِ لبانت..
بگو،
بگو پلک میزنی یا پروانهای در چشمهات بال میزند؟!
میخندی یا شکوفهی بهار نارنج میشکفد؟!
حرف میزنی یا حریر میبافی به سکوتِ صدا؟!
وقتی که خوابی به چهرهات نگاه کن
لمس کن لطافتِ نمدارِ پوستِ تنت را..
و حق بده جز "تو" مضمونی برایِ شعر نداشته باشم..
اینها نابلدیست که میگویم،
تو همان شعرِ نغزی که هیچگاه از دهانِ ناشاعری مثلِ من سروده نخواهد شد..
من؛ هرآنچه تو نیستیام..
غروب همیشه از ویرانهی من تاریکیاش را به رخ میکشد
از انگشتانی که بند به بند بارِ موروثیِ انزوایی عمیق را تجربه میکند
و فاصله تنها چیزیست که میان من و تو مشترک است
می دانم،
میدانم صبحِ یکی از همین روزها کوچ میکنی
و خورشید دیگر هرگز طلوع نخواهد کرد.."
محمدرضا مکاری
1 557
"وقتی دستش را میگرفتم انگار زیباییاش از زیرِ شیارهایِ نازکِ پوستش مثل جریان برق به رگهایِ آبیِ دست من میریخت.."
1 557
من سرانگشتانِ بادم
بازیگوش در زلفات.
من بارانام،
غلتان روی کمرت
و گودی گلویت.
من رعدم،
خندان از موهای سیخ شدهی دستانت.."
تایلر نات گرگسون
برگردان: مهیار مظلومی
