لیمو 🍋👩🏻⚕️
Open in Telegram
2 776
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
2 776
.
قدیمیا که منو میشناسن میدونن که من یه دندون عقلی دارم که از قبل آزمون پره اینترنی قراره بکشمش. حالا چرا نمیکشیدمش؟ تنبلی! حوصله ی تو نوبت دکتر ننشستن! بخاطر همینه که از الان قسم خوردم بعدا اگه مطب دار شدم، منشیم حتما باید تایما رو یه جوری بچینه که هیچ مریضی معطلی طولانی نداشته باشه وگرنه کلاهم باهاش بدجوری تو هم میره.
.
بالاخره وقت خداحافظی رسیده. باید از شر این دندون خلاص شم. دندونم به کج ترین حالت ممکن درومده. کاملا متمایل به لپ. لبه ش هم تیزه و لپمو زخم کرده. زخمشم یکم التهاب داره و حس میکنم داره میره به سمت عفونت چون به سختی میتونم دهنمو باز کنم. وسطای یکی از کشیکا بود که دیگه درد امونم رو بریده بود. رفتم از داروخونه بیمارستان دو ورق آموکسی و مترونیدازول گرفتم شد ۶۷ هزارتومن :) همینو شاید چند روز پیش میگرفتم به زحمت ۱۵-۲۰ تومن میشد.
.
روز موعود فرا رسیده. میرم مطب دکتر و فرم بهم میدن که تشکیل پرونده بدم. اسم و فامیل و اطلاعات شخصی رو پر میکنم، به قسمت شغل که میرسم یه مکث کوتاه میکنم. از خودم میپرسم من الان چی هستم؟ کارم چیه؟ بنویسم دانشجوی پزشکی؟ یا بنویسم پزشک؟
حقیقتا خسته شدم از اینکه ۶ سال هر جا که میرم باید خودمو دانشجوی پزشکی معرفی کنم. این یکسال هم زودی میگذره. پس تصمیم میگیرم بنویسم «پزشک»
.
نوبتم میشه میرم داخل و دکتر معاینه میکنه دندونمو، میگه خانم دکتر ما به این حالت نمیگیم دندون عقل درومده. دندونت رسما داره از تو لپت در میاد. باید یه OPG بگیری من ببینم وضعیتت رو. میگم مشکلی نیست زحمتش رو بکشید. رو برگه ی سرنسخه ای که برام OPG نوشته، اسممو نوشته دکتر فلانی🥲 خوشحال میشم اما نه اندازه سابق. بدو بدو میرم مرکز تصویر برداری اون سمت خیابون که OPG م رو بگیرم. مرکز تصویربرداری به شدت شلوغه و جای سوزن انداختن نیست. واقعا حوصله ندارم تو نوبت بشینم. به خانومی که پذیرش نشسته میگم میشه کارمو زودتر راه بندازین؟ باید برم مطب دیرم شده( چه غلطا🤣)
اما نقشه م در کمال ناباوری جواب میده. منو اولین نفر میفرسته داخل. مریضای دیگه صداشون در میاد، منشی میگه خانوم دکتر مریض دارن سریع باید کارشون انجام شه که مریضاشون معطل نشن( بازم چه غلطا🤣🤣🤣) مریضا قانع میشن و میشینن سر جاشون. عکسمو میگیرم و بدو بدو میرم اون سمت خیابون مطب دکترم.
.
دکترم که OPGم رو دید گفت دندونت به جراحی نیاز داره. یه دندون عقل ساده نیست. گفتم مشکلی نیست فقط امشب انجام میشه؟ گفت اره بخواب بی حسی بزنم. بی حسی رو که زد باید یکمی تو اتاق انتظار میشستم تا اثر کنه. منشی هم صدام کرد که برم کارت بکشم. همزمان که مشغول پیدا کردن و دراوردن کارت از کیفم بودم منشی میگه که دندون تون نیاز به جراحی داره، هزینه ش میشه ۹۰۰ که اقای دکتر برای شما ۷۰۰ زدن. لطفا ۷۰۰ کارت بکشید.
خداوکیلی اینجاش خیلی کیف داد😅 دم آقای دکتر گرم.
.
میرم داخل که بخوابم رو یونیت و دندونم رو بکشم. استرس گرفتم حقیقتش چون تا حالا دندون نکشیدم.
تا میخوابم دکتر با یه وسیله ای میره تو دهنم و دندونمو فشار میده. صدای قرچ قرچ شنیده میشه و یکم درد داره. چشمامو بهم فشار میدم و میگم فکر کنم بی حسی کامل اثر … که دکتر با اقتدار میگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه و صدای انداخته شدن دندونم رو سینی فلزی رو میشنوم! به دکتر گفتم تموم شد؟! همین بود؟!
دکتر دوباره تکرار میکنه: گفتم که کسی زیر دست من اذیت نمیشه.
.
از مطب میام بیرون و تصمیم میگیرم یکمی قدم بزنم. همش این جمله ش تو سرم تکرار میشه :
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
کسی زیر دست من اذیت نمیشه
..
و به این فکر میکنم چقدر طرف باید تو رشته ش خفن و کاردرست باشه که با قاطعیت و اعتماد به نفس تو چشمای مریض نگاه کنه و بگه کسی زیر دست من اذیت نمیشه!
.
مربوط به ۳۰ مهر ۱۴۰۱ که الان تصمیم گرفتم پستش کنم.
2 776
یدونه اشاروتومی هم تنهایی انجام دادم که خیلی ذوقشو داشتم نشونتون بدم ولی الان دیگه اصلا دل و دماغی نمونده برام. فقط فیلمی که از رزیدنت رو گرفتم رو میذارم که شما هم ببینین.
.
( اشاروتومی: شبیه فاشیوتومی که تو هایلایت سوختگی نشونتون دادم منتها با عمق کمتر)
.
از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود. کم فشار میدادی تیغ پوست رو نمیبرید، زیاد فشار میدادی چربی رو زیاد رد میکردی و عمیق میشد. یه فشار خاصی لازم داره که باید دستت بیاد.
با اینکه کار آسونی به نظر میاد ولی سخت بود. موقع برش مدام نفس عمیق میکشیدم و رزیدنت و فلوشیپ تشویقم میکردن. آفرین! همینه! عالی داری پیش میری! همینو ادامه بده! عالی ! عالی! هنوز صداشون تو گوشمه.
تموم که شد همه از نتیجه راضی بودیم، سندروم کمپارتمان مریض هم برطرف شد🥹
2 776
همیشه به اینجا به چشم محلی برای ثبت بعضی خاطراتم نگاه کردم. اینکه این روزها گاهی اینجا مینویسم بخاطر این نیست که بخوام حواس کسی رو پرت کنم یا اتفاقاتی که میفته رو کوچیک بشمرم. فقط برای دل خودم مینویسم و برای اینکه یادم بمونه بعضی چیزا و بعضی روزها رو.
.
روزها دونه دونه بدون اینکه بفهمم دارن میگذرن و آبان رسید! پاییز یک سومش رفت و من حتی نفهمیدم کی پاییز شد. تو چرخه ی کشیک و پست کشیک گیر کردم. تو بیمارستان در نقش یک نیروی حمال هستم. حتی اون خدماتی که کف بیمارستان رو طی میکشه کارش به نظرم خیلی هدفمندتره. لاقل میدونه دارم با این کارم بیمارستان رو تمیز میکنم، اما من؟ من دارم خلاصه پرونده ای میزنم که مریض موقع ترخیص حتی نمیاد تحویل بگیره. شرح حال رو به صورت الکترونیک ثبت میکنم. برگه های مشاوره رو تو بیمارستان میارم و میبرم، پرستار زنگ میزنه بیا اورژانس مریض اومده به رزیدنت گزارش بده انگار که خودش چلاق باشه و نتونه زنگ بزنه به رزیدنت.
.
شکایت هم میکنی میگن شما کارورز هستید! معنی کارورز رو میدونید؟ یعنی کسی که داره کار میکنه تو بیمارستان تا برای کار کردن مستقل در آینده آماده بشه.
بهشون میگیم که این کارا که میسپرید به ما قرار نیست ما رو برای پزشک شدن و طبابت مستقل آماده کنه ها! میگن ما هم یه روزی جای شما بودیم و همین کارها رو کردیم پس دهنتون رو ببندید و کارتون رو انجام بدید وگرنه تجدید بخش تون میکنیم :)
.
بی نهایت دلم پره و خسته م. بعضی دوستامو میبینم که سرشون رو انداختن پایین و به وظایف حمالی شون به خوبی رسیدگی میکنن! گاهی از خودم میپرسم نکنه مشکل از منه؟ نکنه واقعا باید همینکارا رو بکنم و حق با بقیه ست؟
ولی میشینم با خودم فکر میکنم هیچ توجیهی پیدا نمیکنم.
.
انگاری دارم کابوس میبینم و نمیتونم از خواب بیدار شم. هر روز تو محیط بیمارستان جنگ و دعواس. یه روز همگروهیت میره زیرابت رو میزنه. یه روز استاد از یه رفتارت خوشش نمیاد. یه روز به رزیدنت بر میخوره و تصمیم میگیره که فیکس اورژانست کنه .. :)
خیلی اتفاقا این چند روز افتاده که خواستم بیام بنویسم تا یادم نره آدما چقدر سنگدل میتونن باشن ولی انقدر درگیر دفاع از خودم بودم که فرصت نشده. الانم دیگه نمیخوام راجبشون حرف بزنم چون مثل این میمونه که زخم کهنه رو بکنم و روش نمک بپاشم. دلم گرفته از آدما، از محیط بیمارستان، از مملکت، از زندگی، از همه چی. حس میکنم خیلی راه داریم تا این سیستم معیوب درست شه.
دلم میخواد زودتر دانشجویی م تموم شه. دوست ندارم زندگی کارمندی داشته باشم. دوست ندارم برای جایی یا کسی کار کنم. دوست ندارم هر کون نشوری به خودش اجازه بده که بیاد و بهم توهین کنه! فقط میخوام تموم بشه همه چی و از این سیستم برده داری خارج بشم.
واقعا خسته م! بی نهایت خسته م! امیدوارم این بخش زودتر تموم بشه و تجدید بخشم نکنن. حتی فکر یک روز بیشتر موندن تو این زندون دیوونه م میکنه!
.
۲ آبان ۱۴۰۱
2 776
.
کشیک اورژانس بودم. تمام دیشب رو دو ساعت خوابیدم. دندون عقلم هم تمام زورش رو زده که دیشب پدرمو در بیاره ولی آسمون داره روشن میشه و به لحظه ی تحویل کشیک نزدیک و نزدیکتر میشیم…
.
ساعت ۷:۳۰ صبح کشیک رو تحویل نفری بعدی میدم و بار و بندیلمو رو جمع میکنم و رهسپار میشم سمت بخش سوختگی. موقع ورود به اورژانس سوختگی از اتاق تعویض پانسمان صدای جیغ و داد و گریه میاد. از صداها به نظر میرسه یکی شون یه مرد مسن باشه و اون یکی خانمی هم سن و سال من. سعی میکنم به صداها توجه نکنم و زودتر خودمو به دفتر گروه برسونم که مبادا منشی عقده ای برام تاخیر بزنه.
.
درهای بخش که به روت باز میشه گرما سیلی میزنه به صورتت. بخش سوختگی گرمه! خیلی گرم! نه که کولرهاش خراب باشه یا پرسنل داخل بخش خیلی از گرما لذت ببرن ها! بخاطر مریضاست! چون پوستشون سوخته و به شدت در معرض هایپوترمی( کاهش دمای بدن) هستن. بخاطر سوختگی روشون پتو هم که نمیشه انداخت! نهایتا یه گان استریل بندازن. بالای سر هر مریض یکی دو تا وارمر روشنه که گرمشون کنه و بخاطر همینه که در ورودی بخش سوختگی دروازه ی جهنمه! داخل بخش از بوی مواد ضدعفونی کننده و گرما نمیتونی نفس بکشی. موقع ویزیت شرشر عرق میریزی در حالی که مریض داره از سرما میلرزه. چه پارادوکس عجیبی!
.
تا الان تمام بخشا رو رفتم و تقریبا همه جور مریضی دیدم. بدترین و فجیع ترین مریض های تروما رو دیدم، خودکشی با سیانور دیدم، خودکشی با قرص برنج دیدم، هر چیز بدی که فکر کنی دیدم اما با قاطعیت بهت میگم بخش سوختگی بدترین بخشیه که رفتم! هم از جهت بد بودن حال مریضاش، هم از جهت درد و رنجی که تو این بخش در جریانه، خونواده هایی که از هم میپاشن، عضوهای بدنی که قطع میشن، ادمایی که شغلشون رو برای همیشه از دست میدن، کسایی که زندگیشون و بدنشون دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشه. همه ی این مصیبت ها تو چند ثانیه اتفاق میفته.
مورد بعدی هم اینه که از جهت پزشکی نمیشه اونقدرا کار خاصی کرد. پوست که بسوزه دیگه درست بشو نیست. جراحای پلاستیک گرفت میکنن، فلپ میکنن، جدیدترین روش های دنیا رو به کار میگیرن اما بازم اون پوست دیگه مثل قبل نمیشه. در واقعا کارهایی که انجام میشه فقط برای حفظ اون عضو و زنده نگه داشتن بیماره.
.
سوختگی خیلی ترسناکه، سوختگی واقعا وحشتناکه، سوختگی در کسری از ثانیه اتفاق میفته. سوختگی زندگی آدما رو برای همیشه عوض میکنه. سوختگی آدما رو تنها میکنه، آدما رو ناتوان میکنه😣 ما نیاز داریم اگاهی راجع به سوختگی بیشتر بشه، مشاغل ایمن تر بشن، امنیت خونه ها بالاتر بره و کمتر شاهد انفجار گاز باشیم. نصف مریضامون بی اغراق بخاطر انفجار گاز دچار سوختگی شدن. واقعا سوختگی بدترین مشکلی هست که به نظرم میتونه برای یه نفر پیش بیاد. امیدوارم یه روزی بشه یه کارایی کرد که دیگه سوختگی اتفاق نیفته.
.
اگه به عکسی که دست کوچولو داخلشه دقت کنید میبینین دو تا استخوان ساعد بیمار توش مشخص و کاملا اکسپوزه! تاندونش به شدت آسیب دیده و به یه مو بنده! این دست مال یه پسر ۶ ساله ست که سعی داشته از تیر برق بره بالا. بهش گفتم میتونی دستت رو مشت کنی؟
دندوناشو رو هم فشار دار، اخم کرد، زور زد … چشمم به دستش بود ببینم حرکت میکنه یا نه، حتی یک میلیمتر هم حرکت نکرد. نگاهمو برگردوندم سمتش که بهش بگم کافیه و دیگه نیاز نیست زور بزنه که دیدم چشماش پر اشکه. اونجا بود که شکستن چیزی درونم رو حس کردم.
۲۶ مهر ۱۴۰۱
2 776
.
کشیک جراحی اطفالم و سرسام گرفتم. صدای گریه و جیغ ممتد بچه ها میاد. بخش اطفال اینجوریه که یکی گریه میکنه باقی بچه ها هم میزنن زیر گریه! واقعا عجیبه این پدیده. خلاصه خدانکنه اشک یکیشون دربیاد وگرنه دیگه نمیشه اورژانس رو جمعش کرد.
.
پدر یکی از بیمارا وسط اورژانس کولی بازی دراورد و کل جامعه ی پزشکی رو به فحش کشید و با نگهبانا درگیری فیزیکی داشت و تهدید کرد دکتر فلانی رو ببینم میکشمش! چرا چون دکتر مریض اورژانسی رو برده اتاق عمل، دو ساعته تو اتاق عمله، نیومده مریضشو ببینه و آقا به قباش برخورده.
.
تو بخش رفتم خلاصه پرونده زدم و واسه چندتا از مریضا تو دفترچه نسخه نوشتم و خوب که ۵ طبقه رو اومدم پایین ( آسانسور هم خراب بوده) پرستار بهم زنگ زده که چرا نسخه ی فلان مریضو ننوشتی! گفتم نوشتمش و از من اصرار و از پرستار انکار. پنج طبقه رو با پا دوباره میرم بالا و دفترچه رو نگاه میندازم و با نگاه خشم الود به پرستار نشونش میدم. نیشش رو تا بناگوش کش میده و میگه عه وا ندیدمش دکتر!
ندیدمش و مرگ! ندیدمش و زهرمار! مگه من مسخره ی پدرتم؟
.
اومدم تو اتاق دو دقیقه که پرستار تریاژ زنگ میزنه میگه بیا سه تا مریض «اورژانسی» داریم! میرم نگاه میندازم یکیشون فقط تب داره، یکی شون پوستش ریخته بیرون، یکیشونم یکسال پیش جراحی شکاف کام شده و اومده چکاپ شه! اونم تو اورژانس! پرستار مشغول تلفن ازش میپرسم این مریضا دقیقا چه ربطی به سرویس جراحی دارن! آیا ما ببریم اتاق عمل شکم مریضو باز کنیم کاری از دستمون برمیاد؟ این چه مدل تریاژ کردنه! ابروهاشو بالا میندازه و به تلفن حرف زدنش ادامه میده.
برمیگردم تو اتاق و نهار رو گذاشتن رو میزم. یه چیزی شبیه به کبابه اما نه بو و نه مزه ش شبیه کباب نیست. از بیرون غذا سفارش میدم برام بیارن و خوب که غذا رو تحویل میگیرم و میرم تو پاویون مستقر میشم میبینم قاشق چنگال نذاشتن. بیمارستان رو در به در دنبال یه قاشق چنگال میگردم و چیزی پیدا نمیکنم. میام تو اتاق دستامو میشورم و با دست شروع میکنم به غذا خوردن.
.
همون موقع یه پرستار مثل یک عدد گاو در پاویون که کلید نداره رو با لگد باز میکنه و سرشو میندازه میاد تو برگه مشاوره تحویل بده. دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده و داد میزنم نباید قبل اینکه بیای تو در بزنی؟ برمیگرده درو میبنده و پشت در منتظر میمونه.
.
میرم بیرون برگه رو تحویل بگیرم که یه پنج تا مریض اورژانسی همزمان میان، حالشون بده و دوتاشون رو نمیدونم باید چیکار کنم، رزیدنت تو اتاق عمله و گوشیشو جواب نمیده، پرستار بخش هر ۵ دقیقه زنگ میرنه میگه بیا بنویس که آزمایش مریضا رو رویت کردی من میخوام بخوابم، تو اورژانس همراهی مریضا کچلم کردن که بیا به مریضمون برس در حالی که حتی یکدونه تخت معاینه خالی هم نداریم مریضا رو بخوابونم معاینه کنم. از همه جهت فشار رومه و حس میکنم از توانم خارجه همه چی.
.
دو دقیقه میام تو اتاق میشینم تمرکز میکنم که الان دقیقا چه خاکی باید تو سرم بریزم و مریضا رو بر اساس وضعیتشون الویت بندی میکنم و همزمان به این فکر میکنم که چقدرررر از بخش اطفال متنفرم.
۲۴ مهر ۱۴۰۱
2 776
صبح شد و زنده موندم خدایا شکرت😂
راستی الان که دارم برمیگردم به سمت خونه هوا خیلی خوبه ها! جون میده واسه پیاده روی کردن و لذت بردن از نسیم خنک پاییزی. یه بطری کوچولو آب هم بردارید که بدنتون دهیدره نشه که دیگه عالیه ..
2 776
بازم طبق معمول دم ۴ صبحه و مریض نداریم و کشیک نمیدونم چندم جراحی ام. بی نهایت خسته ام. از همه چی. فقط مثل یه ربات میام کشیکامو میدم و میرم. حوصله ی هیچکس و هیچی هم ندارم.
.
امروز یه مریض از زندان اورده بودن که مشکوک به آپاندیسیت بود بعد میگفت درد به بیضه هام هم تیر میکشه. اینترن آقا نداشتیم بره معاینه کنه، خودمم خیلی راغب نبودم بیضه هاشو معاینه کنم. وایستادم تا خود رزیدنت بیاد.
.
وقتی رزیدنت اومد و با دست بدون دستکش مشغول معاینه ی شکمش بود گفتم اها راستی میگه درد به بیضه هامم تیر میکشه و رزیدنت بلافاصله دستشو بدون دستکش کرد تو شلوار مریض و معاینه بیضه کرد🙂
بعد تموم شدن معاینه ش گفت خب خانوم دکتر خودکارتو بده من اوردرش رو بذارم. اون لحظه واقعا یه سکته ناقص زدم چون خودکارمو امروز تازه خریده بودم و قرار بود یه هفته ای رو باهاش سر کنم نه اینکه بسپارمش به دستان بیضه ای رزیدنت و بعدشم بندازمش سطل آشغال🥲
.
خلاصه بلافاصله بعد اینکه گفت خودکارتو بده گفتم نه آقای دکتر شما خسته اید! خودم مینویسم! اذیت میشید بخدا! اونم از اون ور تعارف میکرد که امروز کشیکت سنگین بوده بده خودم بنویسم اذیت نشی🥲 دیگه آخرش با بدبختی راضیش کردم که داداش خودم اوردر میذارم تو برو🥲
.
بعدشم یه آبسه انال داشتیم که مجدد با دستان بدون دستکش باسن مریضو از هم باز کرد و لای چین باسنش پر از ترشحات چرکی و مدفوعش بود و دو دقیقه بعدش یکی از رزیدنتای ارتوپدی که هم دوره ی اقای دکتر بود اومد و سلام و احوال پرسی و باهاش دست داد.
[Heart Breaking]
اوه خدای من🥲💔
واقعا هنوزم نمیدونم چطور تا الان تشنج نکردم از دیدن این صحنه ها. امیدوارم تا صبح زنده بمونم.
۱۶ مهر ۱۴۰۱
2 776
الان که دارم مینویسم ساعت ۴:۴۰ صبحه و از هر وقت دیگه ای طی روز هشیارترم. کشیک اورژانس بودم. مریضامو منیج کردم و دیگه مریض جدیدی نداشتم. به یک نفر یه کمک پزشکی رسوندم که واقعا مهم بود. ینی از نظر خودم واقعا مهم بود و اولین بارم بود مستقل از هر استاد و رزیدنتی برای کسی پاراکلینیک درخواست میدادم و خودم تفسیر میکردم. لذت بخش بود! با اینکه هر روز تو بخشای مختلف اواره ام و همش دارم مینالم و غر میزنم از اینکه زندگی ندارم، لذت کمک امشبم همه رو شست برد!
کاش خودم نظام پزشکی داشته باشم و بتونم برای هر کسی کمک احتیاج داشت آزمایش و پاراکلینیک درخواست بدم. چیز زیادی نمونده تا اون روز…
.
دیدم مریض نداریم اومدم تو حیاط اورژانس و رو برانکارد خالی نشستم و پاهای آویزونمو با ریتم آهنگ تکون میدم. یه باد خنکی هم میاد که تا مغز استخونت حس میکنه دیگه پاییز شده. آسمون کم کم داره روشن میشه. میخوام اگه مریض نیومد طلوع آفتاب رو تماشا کنم.
.
حالم عجیب خوبه! حس وقتی که برای یک امتحان حسابی درس خوندم و از جون مایه گذاشتم و حالا که جواب اومده خیلی بهتر از حد انتظار شدم! حس پیروزی! قدرتمندی! انگار هیچی جلودارم نیست.
میدونم فردا باز غر میزنم و تمام روز حس لوزر بودن دارم، میدونم که واقعا هنوزم هیچی نیستم
اما
الان میخوام با تمام وجود از حال خوبم لذت ببرم
.
میدونم خبرای خوب تو راهه…
.
۵ مهر ۱۴۰۱
2 776
دوستان از روزی که اینترنت ها قطع شده من به واتساپ و اینستاگرام دسترسی نداشتم. تعدادی از عزیزان مشاوره ی مهرماه رو رزرو کرده بودن. منشی هم به واتساپ دسترسی نداره که پیام ها رو چک کنه. دوستانی که رزرو کرده بودن لطفا به ایدی زیر تو تلگرام پیام بدن و عکس فیش واریزی به همراه نام و نام خانوادگی و شماره تماس رو بفرستن که من باهاشون تماس بگیرم.
بابت تاخیر پیش اومده عذرخواهم 🙏🏻
آیدی تلگرام منشی:
@limoosup
2 776
دومین کشیک جراحیمه و مثل اسب دویدم امروز رو. امروز هوشمندانه تر عمل کردم و به جز سرپرستار که به لاک قرمزم گیر داد از سمت کس دیگه ای مورد تهاجم قرار نگرفتم.
.
نیم ساعت بود چشمام گرم خواب شده بود چون قرار بود ۳ صبح بیدار شم و ازمایش ۴۷ تا مریض رو تو پرونده ها بنویسم که واسه ویزیت ۵ صبح اماده باشه. سرپرستار اومد در اتاقمو زد بیدارم کرد که پاشو برگه سی تی اسکن پر کن. باید پاش مهر میزدم ولی مهر رزیدنت نداشتم. حالا رزیدنت کجا ؟ ساختمون اون وری.
.
با غرغر تو دلم پاشدم رفتم اون یکی ساختمون و مهرو گرفتم ازش که برگردم ساختمون اصلی. دم در ورودی احساس کردم چقدر قند خونم افتاده و ضعف دارم. رفتم از سوپر چیزی بگیرم که دیدم بسته ست. نگهبان گفت تا صبح باز نمیکنه خانوم دکتر. با سرافکندگی رفتم دکمه ی آسانسور رو زدم بیاد پایین. خانومی که کنارم وایستاده بود و همسن و سال خودم به نظر میرسید گفت حالا چی میخواستی از سوپر؟
گفتم چیز خاصی مدنظرم نبود، گفتم یه چرخی بزنم ببینم چی چشممو میگیره. گفت حالا بگو چی میخواستی؟ گفتم هیچی بخدا!
داخل پلاستیکی که دستش بود دو تا ابمیوه بزرگ سن ایچ بود. گفت یکی از اینا رو بردار لطفا. گفتم که اصلا نمیتونم همچین کاری بکنم و ممنونم از لطفش. ولی مگه ول میکرد؟
از اون اصرار و از من انکار.. تهش گفت پدر شوهرم تو آی سیوعه و حالش خوب نیست. اصلا نمیتونه بخوره اینا رو. شما هم به ظاهرا میخوره ادم دلسوز و مهربونی باشی. دوست دارم واسه تشکر از زحماتت یدونه از این ابمیوه ها رو بدم بهت، دست رد به سینه م بزنی بخدا که ناراحت میشم و اینا. اصن اینا رو بخور برای سلامتیش دعا کن.
دیگه منم ناچار یدونه ابمیوه برداشتم و انقدر نصفه شبی احساساتی شده بودم که زرتی تو آسانسور زدم زیر گریه. بغلم کرد و کلی برام دعاهای خوب کرد. رسیدیم به طبقه ی موردنظر من. پیاده شدم و مجدد کلی ازش تشکر کردم.
الانم رو تخت سفت و نمور پاویون نشستم در در حالی که اشکام دونه دونه میچکه رو ملافه آب سیبی که همراهی مریض بهم داد رو میخورم و به این فکر میکنم هنوز انسانیت و مهربانی نمرده🥺♥️
.
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
2 776
طب اورژانس نفس های اخرشه و من بی نهایت خوشحالم از اینکه این بخش رو گذروندم. هر چند آخر کشیکا انقدر بدنم درد میکرد که حتی جون نداشتم تا در بیمارستان برم که سوار اسنپ شم برگردم خونه… هر چند از دست یکی از رزیدنتا چندبار بغض کردم و به زور جلوی اشکامو گرفتم، اما بخش شیرینی بود.
.
این بخش واقعا برام هیجان انگیز بوده و دوسش داشتم حتی به اینکه شاید گزینه ی مناسبی باشه واسه تخصص خوندن فکر کردم ( چون تقریبا به چیز دیگه ای علاقمند نشدم، اونایی هم که علاقمند بودم اساتید یه کاری کردن متنفر بشم🙂)
.
طب اورژانس متاسفانه علی رغم فشار کاری زیاد و نقش مهمی که داره از جایگاهی که شایسته ش هست برخوردار نیست. کشیک های سنگین و برخورد با مریضای بدحال و همراهی های آژیته، نبرد بین مرگ و زندگی… تو این رشته واقعا جون آدما تو دستاته و لحظه ای غفلت میتونه باعث شه یه زندگی از دست بره.
.
مریضایی که سر مسخره ترین چیزها که ضروری نیست پا میشن میان اورژانس وقتت رو میگیرن و از اون طرف مریضایی که اورژانسی ترین مسائل رو شوخی میگیرن و انقدر مریض رو دیر میارن که آدم دلش کباب میشه برای مریض بیچاره ( یه مثالش که نشونتون دادم همون کیس میازیس) این دو دسته افراد واقعا آدمو عصبی میکنن…
.
مورد بعدی هم اینکه هیچ وقت اسمت شناخته نمیشه و معروف نمیشی. مثلا نمیگن دکتر فلانی جون بابامون رو نجات داد. در حالی که وقتی پامیشن میرن پیش یه دکتر رشته ی دیگه، حتی عمومی! که داروی خوبی بهشون میده و دردشون رو درمان میکنه یا خوب عملشون میکنه، میرن کل شهر و روستاشون رو پر میکنن که دکتر فلانی دستش شفاست، این همه بین دکترا چرخیدیم تهش دکتر فلانی دردمون رو فهمید و درمان کرد …
ولی تو طب اورژانس علی رغم اینکه دکتر نقش پررنگ و حیاتی داره هیچ وقت شناخته نمیشه. نهایتش مریض میگه رفتم اورژانس فلان بیمارستان و کارم راه افتاد، این وسط حرفی از دکتره به زبون نمیاد و این ناراحت کننده ست.
.
مورد بعدی حقوق ناچیزشه! بعد ۱۰ سال تحصیل آکادمیک و شغلی که سراسر استرس و بیخوابیه به ازای یه شیفت ۱۲ ساعته مرد افکن که یک دقیقه نمیتونی چشماتو رو هم بذاری و سراسر استرسه بهت ۲ تومن بدن! واقعا مضحکه! احتمالا الان ماشین حساباتون رو در میارین و حساب کتاب میکنین که اگه مثلا ۲۰ تا کشیک در ماه وایستن ۴۰ تومن گیرشون میاد، اوکی! ولی زندگی کردن چی؟ بعد این همه سال درس خوندن ایا حق اون شخص نیست یکم کنار خانواده باشه، خوش بگذرونه، چهارتا سفر بره؟ اینجوری که نمیشه… و این بحث حقوق کمش واقعا قلبمو به درد میاره.
.
خلاصه که درسته خیلی از طب اورژانس و هیجانش خوشم میاد اما
عزیزم من عاشقتم، ولی تو رابطه م😂
.
امیدوارم یه روزی وضعیت طب اورژانس تو مملکت مون بهتر بشه چون واقعا حقش خیلی بیشتر از این حرفاست.
2 776
الان که دارم این متن رو مینویسم یه ربع به ۵ صبح ۱۳ مرداده و کشیک روانم. با یکی از پسرا اف بندی کردیم و ۴ ساعت رفتم خوابیدم منتها همون ۴ ساعت هم خواب بخش و اورژانس و مریض بدحال میدیدم🥲 ساعت ۴ پسره بهم زنگ زد که پاشو بیا نوبت توعه. با یه حال زاری از جام پاشدم و اومدم تو بخش. پرستار اومد و سلام کرد و به محض اینکه جواب سلامشو دادم یهویی زدم زیر گریه😂 کاملا ناخوداگاه. پرستاره گفت ای بابا چیشده خانوم دکتر؟ با گریه گفتم برای چی من ۴ صبح باید اینجا باشم؟ من خسته م خوابم میاد از دیوونه ها خسته شدم. پرستارمون با لبخند گفت عیبی نداره درست تموم میشه میری کار میکنی کلی پول در میاری همه ی این شبا یادت میره!
قراره یادم بره این شبا رو؟
واقعا امیدوارم !
.
۱۳ مرداد ۱۴۰۱ بخش روانپزشکی
