لیمو 🍋👩🏻⚕️
Open in Telegram
2 776
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
2 776
چند روزه میخواستم بیام بنویسم که به به اردیبهشت شده و هوا چه نازه و چقدر عاشق زندگی ام و رفتم کلی وسیله مسیله برای پانسیون محل طرحم خریدم که اونجا رو خونه کنم و چقدر عاشق محل طرحم هستم و دلم براش تنگ شده!
که امروز صبح زنگ زدن و گفتن که یدونه پزشک جدید اومده و قراره بیاد پانسیون ما ! یعنی تو اون چس مثقال جا قراره ۳ نفر زندگی کنیم! چه خبره ؟؟؟ مگه خوابگاه دانشجوییه ؟!
انقدرررر از صبح عصبانی ام ، انقدر بهم ریختم که خدا میدونه! حس میکنم به حریمم تجاوز شده. کلی برای اونجا زحمت کشیدم و عیب و ایراداشو رفع کردم که قابل سکونت بشه، که خونه بشه. حالا میخوان یکی دیگه رو هم بردارن بیارن. صبح زنگ زدم به مسئول پانسیونا و اون روی سلیطه م رو نشونش دادم و در جواب گفت پزشکای قبلی ۳-۴ نفری همینجا زندگی میکردن! یعنی توجیه شون اینه که چون اونا ۳-۴ نفری تونستن شما هم باید بتونید!
منم با عصبانیت گفتم پزشکای دیگه تون رو لابد از جنگل اورده بودین! من با این شرایط نمیتونم!
انقدررررر عصبانی ام! انقدرررر عصبانی ام که خداروشکر اونجا نبودم وگرنه خرخره شون رو میجویدم. شنبه که برم همه شون رو پاره میکنم. واقعا شورش رو دراوردن دیگه. خودشون نمیتونن حتی یه روز اونجا زندگی کنن بعد ما رو چپوندن اونجا. توجیه شونم فقط اینه که پزشکای قبلی اینجوری زندگی کردن! ینی خاک تو سر پزشکای قبلی! هر چی میکشیم از سکوت و کوتاه اومدن مونه! وگرنه اینجوری زبونشون برامون دراز نبود!
۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
2 776
امروز بعد از ۲۰ روز سنگینِ کاری برگشتم خونه که تا آخر ماه رو خونه باشم و به کارام برسم. کل یک هفته آخر رو روزشماری میکردم تا ۲۰ فروردین برسه و برگردم خونه. امروز برگشتم اما احساس خونه بودن ندارم. خیلی احساس غریبی دارم! انگار مهمونم! حتی الان که تو تخت گرم و نرمم با لحاف دونفره م هستم و خیالم راحته که هر چقدرم ملق بزنم دست و پام از گوشه لحاف نمیزنه بیرون، هنوز هم حس خونه بودن ندارم! عجیبه انگار غریب شدم اینجا. دلم واسه پانسیون محل طرحم تنگ شده!
از سمتی تو پانسیونم هم حس خونه بودن ندارم. پس خونه کجاست ؟!
انگار از اینجا مونده و از اونجا رونده شدم! امشب انقدر بابت این مساله حالم بد بود که اشکم درومد.
دوست دارم خونه ی خودم رو داشته باشم. خونه ای که فقط متعلق به خودم باشه. خونه ای که وقتی بین شهرها جابجا میشم احساس سرگردون بودن نداشته باشم. دلم برای «خونه بودن» تنگ شده🥺
۲۰ فروردین ۱۴۰۳
2 776
الان که ۷:۳۶ صبح ۱۲ فروردین ۱۴۰۳ هست در حالی که چشمام بخاطر شیفت اورژانس دیشب به حدی قرمزه که انگار گل کشیدم تو تختم دراز کشیدم و دارم زور میزنم از جام بلند شم که ساعت ۸ برم درمانگاه رو تحویل بگیرم. بی نهایت خسته م و سردرد دارم.
دیشب وسط هیاهوی اورژانس وقتی یه مریض در رفتگی کتف اومده بود و با خانوم دکتر هم خونه م رفتم که به متخصص طب اورژانسمون واسه ریداکشن معرفیش کنیم و راجع به گرافیش سوال کنیم یه چهره آشنا دیدم. یکی از ماه ترین رزیدنت های طب اورژانس مون زمانی که من اینترن طب سرپایی بودم که آخرین کشیک رزیدنتیش هم تو دوره ی ما بود و همه از سال پایینی و نرس و خدمات ابراز دلتنگی میکردن از اینکه دیگه داره از بیمارستانمون میره. حالا اینجا بود! وسط اورژانس ما و متخصص طب اورژانس! هنوزم همونقدر موقر و متین و با آرامش🥹 دیدن یه چهره آشنای دیگه در کنار یکی دیگه از متخصصای جراحی و قلب و .. مون باعث شد یه لحظه حس خونه بودن بهم دست بده. با خودم گفتم عه اینا که همه رزیدنتای خودمونن🥹 پس خیلی هم غریب نیستم اینجا.
رفتم پیششون خودم رو معرفی کردم گفتم من زمانی که ماه اخر رزیدنتی تون بود اینترتون بودم. اقای دکتر گفت به به پس الان دیگه همکارمون هستی و خیلی خوش اومدی و کمکی خواستی من در خدمتم و اینا. خیلی خوشحال شدم که دیدمشون🥹
دیشبم کنار هم خونه م شیفت آبزرو وایستادم ببینم بقیه چجوری طبابت میکنن. بازم وایمیستم چون خیلی مفید بود. خصوصا کنار پزشک های سن بالا و با تجربه مون حتما باید وایستم که چم و خم کار دستم بیاد. خیلی خوشحالم که طرحمو اومدم اورژانس. درسته که کارم سنگینه و عملا دارم پاره میشم ولی دارم طبابت رو یاد میگیرم. مطمئنم اگه میرفتم بهداشت یا انتقال خون بی سواد میموندم. کم کم دارم با پزشکی آشتی میکنم. هر چند هنوزم بعضی روزا هست که ازش متنفررررررم ولی این روزا برام دوست داشتنی تر شده🥹 علی رغم تمام بیچارگی ها و کمردردها و فلاکت هایی که تو زندگیم رقم زده😂
۱۲ فروردین ۱۴۰۳
2 776
امشب بعد از حدود ۴۰ روز تماما درمانگاه نشستن شیفت اورژانس داشتم. از اول ماه که برنامه رو دادن و دیدم این ماه ۵ تا شیفت اورژانس دارم خودمو به هر دری زدم که شیفتامو جابجا کنم و برم درمانگاه. واقعا مستاصل بودم و احساس بیچارگی میکردم، درست مثل تایم اینترنی که خودمو به آب و آتیش میزدم که مورنینگ ندم.
چون تایم عیده و همکارا خیلی هاشون مسافرتن هیچ جوره نشد که برنامه رو جابجا کنم. دیگه پذیرفتم که امشب کشیک اورژانسم و سعی کردم باهاش کنار بیام و سعی کنم به خودم مسلط باشم.
با اینکه شیفت سبک و خلوتی نبود اما باید بگم خیلی آسون و خوب گذشت واقعا! اصلا کاملا با تصوراتم فرق داشت. اصلا و ابدا شبیه شیفت های اورژانس ماه اولم نبود! اون موقعا که یه نوارقلب میدادن دستم حتی بلد نبودم بخونم و باید گردنمو جلوی این و اون کج میکردم که بیا این نوار رو ببین مشکل داره یا نه. هر چند هنوزم خیلی چیزا رو بلد نیستم و کلیییییی راه دارم تا واقعا باسواد و مسلط بشم اما از ماه اول زمین تا آسمون فرق کردم و تبدیل به یه ادم دیگه شدم و دیدن این پیشرفت خیلی برام لذت بخش بود.
راجع به جو اورژانس بهتون بگم که اگه شما هم مثل من از اورژانس و اینکه نکنه اتفاقی بیفته و جایی خرابکاری کنید واهمه دارید، بذارید خیالتون رو راحت کنم که نرس های اورژانس واقعا هر کدومشون برای خودشون یه پا پزشکن و خودشون همه کارا رو خودکار انجام میدن. اصلا و ابدا نترسین که جایی بمونین. واقعا با سواد و با تجربه ان و هر جایی هم بلد نباشین بهتون میگن اوردر چی بذارین. گاها حتی خودشون اوردر میذارن شما فقط میرین پاش مهر میزنین! همین!
خلاصه که امشب دیدم عه! کشیک اورژانس اونقدرام بد نیستا! کیسا هم متنوعن! درمانگاه همش سرماخوردگی پشت سرماخوردگی، بعد یه مدت تکراری و خسته کننده میشه واقعا! بعد تو درمانگاه خودتی و خودت اما تو اورژانس همکارای دیگه عم هستن و جو دوستانه تر و بهتری داره.
حالا حرفم به این معنی نیست که دیگه شیفته ی اورژانس شدم و میخوام همه شیفتام اورژانس باشه :)) چون که من اصولا آدمی ام که خیلی تو حاشیه امن حرکت میکنم. حرفم اینه که اونقدرا هم ترسناک نبود. به نظرم گاهی لازمه با بعضی چیزا که خیلی ازشون میترسیم و مدام ازشون فرار میکنیم واقعا رو به رو بشیم تا به چشم ببینیم اون غول گنده ای که ازش ساخته بودیم نبودن.
امیدوارم به زودی قلق اورژانس هم مثل درمانگاه دستم بیاد و راه بیفتم. امشب خیلی خوشحالم و از پزشکی رضایت دارم ^.^
کاش تافت بزنیم همینجوری بمونه
۴ فروردین ۱۴۰۳
2 776
شب تولدم دلم میخواست بیام اینجا بنویسم از اینکه چقدر این سال علی رغم اینکه سخت بود برام مفید و پربار بود اما اون روز ۱۴۰ تا مریض دیده بودم و چنان خسته بودم که بیهوش شدم.
بعدشم که برگشتم خونه مامانم زورکی ما رو انداخت تو ماشین که بریم باغ و اصلا فرصت پیش نیومد. الانم باز دارم وسایلمو جمع میکنم که فردا برگردم محل طرحم چون یه هفته ای قراره اونجا باشم. انقدر برنامه ی این ماهم رو بد چیدن که خدا میدونه! کل عید رو شیفتم! ۳۳ تا شیفت ۶ ساعته دارم! بهشون میگم چه خبره !!! ساعت موظفی من مشخصه چرا بیشتر شیفت میذارین، میگن نیرو نداریم مجبوریم. حالا اضافه کار میدیم بهتون! اضافه کار ساعتی ۶۰ تومن یعنی ۱ دلار که ۶ ماه دیگه پرداخت میشه! این ۱ دلار ۶ ماه دیگه چقدر ارزش داره؟ واقعا خنده داره. احساس میکنم دارم مفت حمالی میکنم. واقعا ناراحت کننده ست.
باید یه فکر اساسی بابت شیفت هام بردارم و یه اعتراض اساسی بکنم چون تقریبا میشه گفت کل ماه رو اونجا شیفتم! اگه میخواستم کل ماه اونجا باشم که دیوونه نبودم برم اورژانس! میرفتم روستا امتیازشم بیشتر بود!
واقعا یه وضعیت فاکداپی دارم که دلم میخواد بشینم به حال خودم گریه کنم. بابام همش بهم میگه فکر کن دو سال رفتی سربازی ! تازه ببین چقدر حقوق دارن بهت میدن! برو خداتو شکر کن. نمیدونم چرا اصلا دلم نمیخواد خدامو شکر کنم! این چه زندگیه آخه!
خلاصه دو دیقه حال خودت خوبه هم نمیذارن ادامه دار باشه. همش باید بشینی دو دو تا چهارتا کنی و ببینی چقدر داره میره تو پاچه ت. حیف این عمر و جوونی که واسه اینا و تو این شرایط تباه بشه.
۲۸ اسفند ۱۴۰۲
2 776
الان که دارم این متن رو مینویسم ۱۲ شبه و تازه از شیفت برگشتم و از شدت کمر درد دارم اشک میریزم. ۶۰ تا مریض شیفت صبح دیدم و ۱۰۵ تا شب. با دو تا مریض دعوا کردم و اعصابمم داغونه. چقدر بعضی ها احمق و زبون نفهم میتونن باشن! چهار ساعت توضیح دادم که اقا دگزا بده! عوارضش اینا و ایناست! اصلا گوشی که داری سرچ کن بخون! باز تهش میگه حالا نمیشه یه دگزا بدی؟🤯 انگار دارم اب تو هاون میکوبم! نوشتم و دادم دستش گفتم بزن تا جونت در بیاد.
لیاقت بعضی ها همینه. واقعا نمیدونم چرا سر چندرغاز پول دارم اعصاب و روانمو به فنا میدم برای مردم بی لیاقت. لیاقتشون همون دکتراییه که فله ای بهشون انتی بیوتیک میدن. لیاقتشون همینه که واسه یه UTI ساده برن بستری بشن چون به تمام انتی بیوتیک ها مقاومن. امروز یه کیس UTI داشتم که به هر چی انتی بیوتیک که فکرشو بکنی مقاوم بود! تا به حال همچین چیزی ندیده بودم! هیچی دیگه! فرستادمش بره بستری بشه.
گاهی حس میکنم لیاقت بعضیا همینه. هرچقدر هم سعی کنی آگاهشون کنی نمیفهمن. امروز صبح برای یه مادری ده دقیقه توضیح دادم که گلوی بچه ش چرک نداره و نیازی به انتی بیوتیک نداره. بین مریضا یه دیقه رفتم دسشویی و دیدم جلوی داروخونه وایستاده و میگه یه شربت سفکسیم هم آزاد بذارین برام🙂
یعنی برای گاووو اون همه توضیح داده بودم قطعا میفهمید. خیلی تلاش کردم این دو ماه که مثل ادم طبابت کنم. اما فقط روح و روان خودم آزرده میشه و تهشم میشم اون دکتر بده. از فردا همه چی مینویسم براشون چون لیاقت این مردم همینه! واقعا ناراحتم. فکر میکردم با پیشرفت تکنولوژی مردم اگاه تری خواهیم داشت، اما الان یه مشت احمق داریم که به لطف دسترسی به اینترنت و گوگل فکر میکنن با یه سرچ تو گوگل دکتر شدن و بیشتر از ما میفهمن.
امروز یه مریضه اومده بود میگفت علائمو سرچ کردم این داروها رو اورد تو گوگل برای مریضیم، رفتم داروخونه گفتن بدون نسخه پزشک نمیدیم، اومدم که برام نسخه کنی!
منم یه بیلاخ گنده نشونش دادم و هر چی که خودم صلاح میدونستم نوشتم که بفهمه اینجا رئیس کیه! :))
نسخه رو نمیگیره و میره پیش یه دکتر دیگه؟ خب به تخمدان نازم :))
از این به بعد پلن همینه.
دیگه خودمو اذیت نمیکنم سر کسی که ارزش کارمو نمیدونه.
۱۸ اسفند ۱۴۰۲
2 776
این متن رو قرار بود تا اخر بهمن بنویسم و اینجا به عنوان حسن ختام بهمن ۱۴۰۲ یادگاری بذارم اما الان ۱ اسفنده ولی شما فکر کنید مثلا ۳۰ بهمنه باشه؟
ماه اول طرحم تموم شد. چطور بود؟ حقیقتا متشنج و پاره کننده :)) اولین بار بود مسئولیت مریضا واقعنی گردنم بود. تو اینترنی اصلا نگرانی از این بابت نداشتم چون نظام پزشکی نداشتم و مریض چیزیش میشد کسی نمیتونست بیاد یقه م رو بگیره و میرفتن سر وقت رزیدنت، ولی اینجا خودم بودم و خودم.
روزهای اول وحشتناک و پر از اضطراب بود. مریض تا از در وارد میشد و میومد بشینه رو صندلی که بگه چشه من دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که خدایا چی ممکنه باشه؟ مریض قلبی نباشه یه وقت؟ میس نکنم چیزی رو؟ قشنگ سکته میکردم.
کم کم بیماری های رایجی که تو درمونگاه بیشتر میومدن رو یاد گرفتم و یه سری داروها رو به لیست داروهای پرکاربردم اضافه کردم و راه افتادم. قطعا هنوزم خیلی چیزا بلد نیستم و باید یاد بگیرم ولی از اون قسمت ترسناکش دیگه گذشتم. بعضی روزا که خوب پیش میرفت و مریضا خوش اخلاق بودن و منم مودم خوب بود واقعا حال میکردم با طبابت :)) ببین وااااااقعا حال میکردم ها! بعضی روزا هم که کیس هایی میومدن که بلد نبودم، یا مریضا کله مو خراب میکردن، یا مریض سطح ۴،۵ فلای میدادم اورژانس و از تریاژ زنگ میزدن باهام دعوا میکردن :)) واقعا مضطرب و از کارم متنفر میشدم. به نظرم بخش زیادی از اضطراب از بلد نبودن میاد! فکر میکنم یادبگیرم حل بشه.
حالا همه اینا بُعد شغلی بودش، مساله دیگه ای که این ماه باهاش درگیر بودم و باعث شد خیلی یهویی یه فشار گنده بهم وارد بشه جدا شدن از خانواده بود. نه که فکر کنید از دوری و دلتنگی مامان بابام غمباد گرفته باشما :)) فقط گرسنه میشدم و کسی نبود که بهش غر بزنم
«این ناهار ما چی شد زن ؟؟؟؟ »
بعد بابامم نبود که ظرفا رو بشوره. کلا دو تا قابلمه اونجا دارم.بشقاب و کاسه و پیش دستی و اینا هم از هر کدوم ۳ تا دارم. یهو به خودم اومدم دیدم ظرفام تموم شده و باید ظرفا رو بشورم که ظرف تمیز داشته باشم 😂🤦🏻♀️
دیگه خلاصه منی که تو خونه مون فقط میخوردم و میخوابیدم و دست به سیاه سفید نمیزدم یهویی کل بار زندگی و کارام رو دوش خودم افتاده بود و خیلی سخت و جدید بود اوضاع برام. البته اینم وقتی چند روزی ازش گذشت و دیدم زندگی بدون والدین چه مزایایی میتونه داشته باشه خیلی مورد استقبالم قرار گرفت و الان دارم روز شماری میکنم که دوباره برگردم محل طرحم :))
پانسیونم با یکی از خانوم دکترهای طرحی مشترکه و تو یه خونه زندگی میکنیم و به نظرم واقعا دختر خوبیه و ازش خوشم اومده. این چند وقت چندباری با هم اشپزی کردیم و رازهای بقا رو ازش آموختم :)) اولش خیلی ناراحت بودم که قراره با یکی دیگه همخونه باشم چون من حریم شخصی داشتن خیلی خیلی برام مهمه و فکر میکردم از اینکه یه نفر دائم بیخ گوشم باشه روانی بشم اما دیدم نه !بودنش اتفاقا خیلی هم خوبه!
یکی از بهترین قسمت هاش اینه که از شیفت که برمیگشتیم و مشغول آشپزی و کارای خونه میشدیم راجع به مریضایی که اون روز دیدیم با هم صحبت میکردیم و من راجع به منیج کردن و درمان اونایی که بلد نبودم ازش میپرسیدم و خیلی خوب راهنماییم میکرد و این خیلی بهم کمک میکرد. چون خانوم دکتر ۳ ماه زودتر از من طرحش شروع شده و تجربه بیشتری داره.
خلاصه خیلی خوبه که هست و خیلی چیزا دارم ازش یادمیگیرم. دختر خیلی خوبی هم هست و واقعا دوست داشتنیه اما تمام سعی م اینه حد و حدود روابطم رو حفظ کنم و خیلی نزدیک نشیم به هم چون با هم همکاریم. کلا سعی میکنم خیلی محتاطتر و محافظه کارانه تر از قبل پیش برم.
دیگه چی بگم؟
زندگی خیلی جدی شده. واقعا همه چیز جدی شده. دیگه رسما از خانواده جدا شدم و ۹۰٪ هزینه هام با خودمه. جدیدا خیلی به اینکه سر و سامون بگیرم و خونه ی مستقل خودمو داشته باشم فکر میکنم. اینکه طرحم باعث شده ناخوادگاه تو این مسیر بیفتم به نظرم خیلی خوبه. میتونم امتحانش کنم و اگر مزایاش به معایبش میچربید کم کم جدی براش برنامه ریزی کنم. واقعا احساس بزرگسال بودن میکنم دیگه. هم بامزه س هم ترسناکه. ولی تو این اوضاع اقتصادی بیشتر ترسناکه. حقوقم کلا ۱۲ تومنه و من به شدت موجود پرخرجی هستم و به هیچی هم نه نمیگم متاسفانه :)) باید مدیریت هزینه هام رو یاد بگیرم واقعا وگرنه نمیشع دووم آورد تو این اوضاع.
۳۰ بهمن ۱۴۰۲
2 776
همین الان از شیفت نمیدونم چندم این ماه برگشتم پانسون و از خستگی احساس مرگ دارم :)) مطمئنم یک هفته شده که از طرحم میگذره چون همه چیز آسون تر شده همونطور که همه دوستام گفته بودن که هفته ی اول جهنمه برات. خوشحالم از پسش براومدم.
شاید براتون جالب باشه بدونید که من هرگز در دوران تحصیلم موقع اتوسکوپی موفق نشده بودم پرده گوش رو ببینم اما از روز اول طرح که برام یه مریض گوش درد اومد خیلی راحت و واضح تونستم پرده گوش رو ببینم و معاینه کنم! مریض های بعدیش رو هم همینطور! بعد الان برام سوال شده که چرا اون موقع نمیتونستم ببینمش! کاری نداشت واقعا🤓
امشب یدونه اوتیت مدیا داشتم که پرده ش پاره شده بود و چرک و اینا از گوشش میومد. قشنگ تونستم پرفوره شدنش رو ببینم و واقعا خیلی خوشحال شدم :))
یه مریض دیگه هم داشتم که خیلی قشنگ تونستم تشخیص بدم و خیلی با خودم اون لحظه حال کردم و تو ذهنم بود که شب بیام اینجا بنویسم ولی هر چی فکر میکنم اصلا یادم نمیاد چی بود🥸 ۶۵ تا مریض دیدم🫣
چند نفرم امشب بهم گفتن چقدر مهربون و با حوصله این! گفتم عزیزم اول طرحمه😂 برو یک ماه دیگه بیا بعد میبینی چقدر مهربون و با حوصله م😂
دیگه چی بگم؟
خیلی خسته م اصلا حوصله ندارم تایپ کنم. باز ۷ ساعت دیگه هم باید پاشم برم درمانگاه. واسه همین ترجیح میدم الان بخوابم.
مراقب خودتون باشین. بوس😘
۱۲ بهمن ۱۴۰۲
2 776
امشب پنجمین شیفت درمانگاهم رو دادم، به نظرم کم کم راه افتادم. نسخه چندتا از مریضی های رایج رو مسلط شدم، دیگه با از در وارد شدن هر مریض تا زمانی که بگه چش شده استرس نمیگیرم که خدایا چه کیسی ممکنه باشه. اونایی که بلد نباشم هم میفرستم اورژانس یا ارجاع میدم.
کتاب های نسخه نویسیمم کنار دستم رو میز بازه و راحت چک میکنم همه چی رو از روشون. امشب یکی از مریضا گفت خانوم دکتر چرا از کتاب نگاه میکنی دارو میدی! مگه بلد نیستی؟ گفتم من پزشک طرحی ام، تازه هفته اولمه که کارمو شروع کردم، میترسم دستپاچه بشم داروی اشتباهی بدم برای همین چک میکنم که خیالم راحت شه. خود شما اولین هفته ای که تازه رفته بودی سر کار استرس نداشتی؟ گفت چرا والا راست میگین!
خلاصه که بله! همینی که هست! اینجا رئیس منم حرفم نباشه! 🤣
یه مریض دیگه هم اومد یه سری بثورات پوستی داشت که بعد اینکه کلی بالا تا پایینشو معاینه کردم گفتم راستشو بخوای بلد نیستم و نمیدونم چیه! خانومه خیلی خوشحال شد و گفت مرسی از صداقتتون و اینکه داروی الکی ننوشتین و قول داد فردا بره متخصص پوست.
کلا فکر میکنم اینجا مردم آرومی داره. آدمای خوبی به نظر میان. با فرهنگ هم هستن اکثرا. هر چند همه جا خوب و بد داره اما تا اینجا که برآیند بگیریم مردم خوبی بودن. منم خیلی با حوصله بودم حالا نمیدونم چون اول کارم بود یا از ترس این بود که از مردم کتک نخورم :)) همه هی میگفتن چه خوبی و چه مهربونی و اینا. دست به استعلاجیمم خیلی خوب بود. فکر کنم فردا نصف شهر غایب بشن سرکار و مدرسه شون :))
دو روزه که دیگه از اون مرحله انکار خارج شدم و پذیرفتم که دو سال آینده زندگی من قراره تو این شهر و به طرح بگذره و دیگه هر روز دم به دقیقه آبغوره نمیگیرم. کلا سطح انتظاراتم رو خیلی آوردم پایین و دارم سعی میکنم با مردم اینجا ادغام شم. امروز آخرای شیفت چند بار حس کردم دارم با همون لهجه مردم اینجا باهاشون حرف میزنم و پشمام ریخت :)) کلا خیلی خیلی آدم تاثیر پذیری ام و زود با محیط و آدما هم جهت میشم.
دیگه چی بگم؟
اها ! فردا اولین شیفت اورژانسمه و استرس دارم براش. امیدوارم به خیر بگذره. هر چند روز اول طرحم واقعا زیر بار فشار روانی و استرس زاییده بودم و پنیک اتک داشتم اما حس میکنم کم کم دارم بهش عادت میکنم و گودرتمند میشم :)) امیدوارم زود بگذره و خوش بگذره.
۷ بهمن ۱۴۰۲
2 776
الان که ساعت ۴ صبحه و بخاطر قهوه ی عصر خواب از سرم پریده گفتم بیام بنویسم از این روزا. بعد حدود ۲ سال پرس و جو و تحقیق و انتظاررررر واسه جراحی بینی م بالاخره قسمت شد که پیش دکتر مورد نظرم جراحی م رو انجام بدم. واقعا نمیدونید چقدر سخت بود که از دکتر نوبت بگیرم و برنامه هامو هماهنگ کنم که تایم عمل آف باشم و مامانم که پیله کرده بود این همه دکتر شهر خودمون هست چرا تهران؟ رو قانع کنم که من فقط میخوام همین دکتر عملم کنه. کلی متغیر و موانع دیگه هم پیش رو داشتم و دونه دونه باید از سر راهم برشون میداشتم.
موانع رو نهایتا دونه دونه پشت سر گذاشتم ولی خب استرس زیادی هم کشیدم این مدت. خصوصا روز قبل عمل که دیدم اصلا باهام تماس نگرفتن بگن فردا باید کدوم کلینیک برم و تلفن رو هم جواب نمیدادن و من مجبور شدم حضوری برم مطب دکترم پیگیر بشم که فردا کجا باید برم و اونجا بهم گفتن عزیزم ما باهات تماس گرفتیم یه هفته پیش جواب ندادی و عملت رو کنسل کردیم !!! ( در حالی که هزینه هم از یک ماه پیش واریز شده بود)
خلاصه نهایتا مشخص شد که دو رقم اخر شماره م رو تمام مدت اشتباه میگرفتن و مشکل از سمت اونا بوده. لیست عمل اون روز دکتر هم پر شده بود و منم واقعا برای تک تک روزام برنامه ریزی کرده بودم و نمیتونستم تایم عملم رو عقب بندازم، پس کمی از اون روی سلیطه م رو در لفافه نمایان کردم و خانوم منشی گفت فردا ۶:۳۰ صبح کلینیک باش نفر اول لیست عمل میذارمت.
فرداش از ساعت ۶ تو کلینیک بودم. کلینیکش خیلی شیک و تمیز بود و همه خیلی مهربون و خوش برخورد بودن ولی من در حد مرگ استرس داشتم، نه بابت نتیجه ها! بابت بیهوشی و پروسه ی عمل و اینا! واقعا میترسیدم بمیرم به هوش نیام یا اینکه معده م کاملا خالی نشده باشه زیر بیهوشی آسپیره کنم خفه بشم :)) خلاصه تا رفتم داخل دکترم منتظرم نشسته بود و یه معاینه سریع کرد و ازم پرسید چجوری میخوام و وقتی رو تخت خوابیدم و دکتر بیهوشیم اومد و باهام احوال پرسی کرد گفتم لطفا یواش اینتوبه م کنین دردم نگیره :))))) در حالیکه داشت ماده بیهوشی رو تو آنژیوکتم اینجکت میکرد خندید و بقیه ش رو یادم نمیاد دیگه.
بعدش که تو ریکاوری بودم و داشتم به هوش میومدم واقعاااااا درد شدیدی داشتم. نمیدونم شایدم چون همه میگفتن اصلا درد نداشتن بعد عمل من انتظاراتم خیلی بالا بود. خلاصه گویا انقدر کولی بازی دراورده بودم من درد دارم، که پتدین هم گرفته بودم. بعدشم که اومدم تو بخش بستری فقط یادمه درد داشتم.
بعدش که دیگه هوشیار شده بودم وقت ترخیص بود منو بردن پایین که اونجا مامانم و خاله م منتظرم بودن و خیلی خوشحال بودن( واقعا نمیدونم چرا😂)
اول از همه گوشیمو گرفتم استوری های دکترمو چک کردم چون بینی هایی که خوب میشه رو استوری میکنه معمولا. گویا اولین استوری صبحش من بودم. من دیدمش ولی خودمو نشناختم. ینی متوجه نشدم این منم :))
بعد که رسیدم خونه و داشتم دایرکتا رو چک میکردم دیدم چند نفر استوری دکترمو برام فرستادن و گفتن مبارکه :)) بعد که دقیق شدم دیدم عهههه این که منم! :))
واقعا پشمام ریخت از این همه دقتتون :))
بعدشم کم کم کبودی شروع شد و کل حدقه چشممو گرفت و در حد مرگ ورم کردم و دست به دامن یه سری داروهای نسبتا خطرناکی شدم که ورمم رو بخوابونم چون واقعا اوضاع جالبی نداشتم و از شدت ورم چشمام هم باز نمیشد دیگه. دو روز اول خیلی سختم بود و صدبار گفتم بار اول و اخرمه که میرم اتاق عمل. امروز که روز پنجم بود و ورم ها تا حد قابل قبولی خوابیدن و قیافه م شبیه آدمیزاد شده و نوک گردالی بینی م خیلی ناز از زیر آتل نمایان شده دیدم نه اونقدرام سخت نبود و ارزشش رو داشت.
خلاصه بعد از دو سال کشتی گرفتن با انواع و اقسام موانع مختلف من بینی م رو پیش دکتری که میخواستم عمل کردم ولی اگه فکر میکنین اخر بدبختیامه باید بگم نه ! چون طرحم بالافاصله از فردای روزی که آتلم رو باز کنم شروع میشه! تاکید کردم تا حد امکان اول ماه برام کشیک نچینن چون واقعا توان کشیک وایستادن و مستقلا مریض منیج کردن بعد ۳ ماه دوری از جو بیمارستان رو ندارم و حس میکنم همه چی یادم رفته. حالا اینکه تا چه حد براشون مهم باشه و طبق خواسته من کشیک هامو بچینن نمیدونم.
واسه اونم کلی استرس دارم. برای اولین باره دارم از خونه و خونواده م جدا میشم و میرم شهر غریب و خیلی چیزایی که اکثر آدما وقتی ۱۸-۱۹ سالگی دانشگاه شهر دیگه قبول میشن تجربه کردن من تازه قراره تجربه کنم. البته قطعا من یه دختر ۱۸ ساله نیستم و خیلی قوی تر و مستقل تر از یه دانشجوی ترم یکی قراره استارت بزنم ولی خب بازم یه تجربه ناشناخته س که میترسونتم. باید صبر کنیم و ببینیم چی پیش میاد… دیگه چی؟ همینا دیگه! بوس♥️
۲۹ دی ۱۴۰۲
2 776
همین الان از شهر محل طرحم با حال شِت برگشتم و میخوام راجع بهش بنویسم چون میدونم یکم که بگذره مغزم به هر چیزی چنگ میزنه تا حالی که دارمو فراموش کنم.
طرحم ۲۱ فاکینگ ماه تو یه بیمارستان با محرومیت ۴.۵ از ۵ عه. از صبح که با بابام رفتیم اونجا و جو خاله زنگ گونه شهر و محیط کار رو دیدم یه بغض گنده چسبید ته گلوم. هی تحمل کردم تحمل کردم … تا آخراش که دیگه باید مهرهام رو میگرفتم و باید از فیلتر حراست رد میشدم و کلی تاکید داشتن که تو از امروز کارمند دولتی و حواست باشه ما همه جا شما رو رصد میکنیم. خیلی تاکید داشتن رو این مساله🙂
مهر اخرو که ازشون گرفتم و نشستم تو ماشین زدم زیر گریه و تا خود خونه مون مثل اسب اشک ریختم. واقعا دلم نمیخواد کارمند جایی باشم. نمیخوام واسه هیچ جا کار کنم. نمیخوام برم طرح. هم خیلی ترسیدم هم واقعا نمیتونم جو شهر کوچیک رو تحمل کنم. تازززززه شهر من ۴.۵ از ۵ عه محرومیتش. اگه میرفتم شهر ۳ از ۵ که مطمئنم سکته میکردم.
پاویونش داغووووون بود!
یکدونه تخت و یدونه کمد . دسشویی و حموم تو حلق هم و یه اتاق که یه سینک ظرفشویی و یدونه گاز مربوط به عهد دقیانوس بود داخلش. همین! تمام!
به بابام گفتم من حتی یک روزم نمیتونم اینجا بمونم. باید برام خونه بگیری. کلا اوضاع خیلی برای شهر ۴.۵ پنجم بی ریخت بود! نمیدونم ۳ پنجم اینا چجوری ان دیگه!
خلاصه که از تصور اینکه ۲۱ ماهم رو باید اونجا زندگی کنم پنیک کردم و دارم سکته میکنم. چقدر خوش خیال بودم گفتم میمونم همونجا طرحمم تمدید میکنم تا امتیاز مطب جمع شه! هه! چی فکر میکردیم و چی شد… تف تو این زندگی :)
۱۹ دی ۱۴۰۲
2 776
امروز که سمت بیمارستانای آموزشی دوران دانشجوییم یه کاری داشتم چقدر برام عجیب بود که خیلی راحت از جلو بیمارستانامون گذشتم بدون اینکه احساساتی بشم راجع به اینکه ۴ سال از عمرم تو این دو تا بیمارستان گذشته. بدون اینکه حتی یادم بیاد چه حجم استرسی تو هر کدوم از این بیمارستانا کشیدم و چه شبایی که نخوابیدم.
رفتم خرید، چنتا لباس پرو کردم، از مامانم نظر پرسیدم و نهایتا کارت کشیدمو اومدم بیرون. به مامانم گفتم چقدر دلم واسه خرید رفتن تنگ شده بود! اصلا یادم رفته بود خرید کردن چقدر لذت بخشه! نمیگم نمیشد بری خرید ها! نه اصلا! تایم برای همه چی بود اما رمقی نبود! هر تایم آزادی گیر میاوردم ترجیح میدادم خونه بمونم استراحت کنم یا بخوابم.
چقدر این دو سال اخر زندگیم داغون بود. همش یا کشیک بودم یا پست کشیک. خسته و بی رمق بودم. تا خستگی کشیک ها و امتحان این بخش در میرفت میرسیدیم به امتحان پایان بخش بعدی. حوصله خودمم نداشتم. جز بیمارستان و خونه هم جایی نمیرفتم بنابراین لباسی جز همون لباسای روتینی که بیمارستان میپوشیدم نیازم نبود که بابتش برم خرید. چقدر تباه بود این دو سال آخر! چجوری میتونستم اون همه بیخوابی بکشم؟ چجوری میتونستم کنارش کار دیگه هم بکنم؟ چجوری همه چی رو مدیریت میکردم حتی دست و پا شکسته؟
الان که دو ماهه درسم تموم شده و خونه ام واقعا از فکر کردن به اون روزا فقط دلسوزی برای خودم عایدم میشه. چقدر بدبختی کشیدما! واقعا فلاکت بار زندگی میکردم. لایف استایل داغون! خواب داغون! غذا همش بیرون و فست فود! ۱۵ کیلو افزایش وزن! اعصاب داغون! هر هفته روان درمانی و گریه!
وسط این آشفته بازار روان درمانی و دکترم بودن که نجاتم دادن. وگرنه مطمئنم که از پسش برنمیومدم. واقعا به خودم افتخار میکنم که از پس همه اون سختی ها براومدم اما گاهی از خودم میپرسم خب که چی! خودت رو به فلاکت انداختی و بهترین سال های عمرت رو صرف درس خوندن و بیمارستان کردی که الان پاشی طرح بری یه منطقه محروم واسه ماهی ۱۰ تومن؟ خداوکیلی؟ :))))))
خیلی ناراحت طرحمم این روزا… امشب داشتم تو تلگرام چرخ میزدم که برخوردم به فیلمی که برای امتحان عملی آتل بخش طب سرپایی م گرفته بودم که تحویل استاد بدم. قیافه خسته و بی رمقم بعد ۱۸ تا کشیک وحشیانه و اون آخرش که دوست فیلمبردارم سعی داره نکاتی که جا انداختمو با ایما و اشاره یادم بندازه که بگم :)) و منی که انقدر خستم که با نیش باز و بدون اینکه برام مهم باشه که کاملا مشخصه یکی داره بهم میرسونه همونا رو تکرار میکنم🤣🤣🤣
ای خدا عجب روزایی بود 🥹
۱۱ دی ۱۴۰۲
2 776
تنها دلیل دووم آوردنم تو هفته قبل این بود که امروز دو تا جلسه پشت هم با روانپزشکم روان درمانی داشتم اونم بعد ۳ هفته! چقدر خوب بود که استرس تموم شدن تایم و باقی موندن حرفامو نداشتم😅
امروز یکمی گله کردم از آدما که چرا نمیشه به هیچکی اعتماد کرد، چرا نمیشه از کسی خاطر جمع بود، چرا دوست پیدا کردن انقدر سخت شده، چرا آدما بعد نمک خوردن نمک دون میشکنن، چرا نمیتونم یه دوستی مثل خودم پیدا کنم، اگه رابطه م با همین چندنفر که تو زندگیمن هم تموم بشه و تنها و بیچاره بشم چی؟
روانپزشکم حرف قشنگی زد؛
گفت که آدما تو زندگیت میان و میرن و هر کدوم یه ردپایی رو قلبت میذارن که جاش درد داره. درد بعضیاشون بخاطر اینه که بابت از دست دادن اون روزها و حس خوب و خاطرات قشنگ سوگوارشون میشی، درد بعضیاشونم بخاطر حس بد و اتفاقات بدی هست که برات رقم زدن. همه شون یه دوره ی سوگی رو دارن که تو باید پشت سر بذاری تا هی لول آپ بشی و بری مرحله بالاتر.
باید این درد رو تحمل کنی و پشت سر بذاری چون تورو پخته میکنه و بخشی از بزرگ شدنته.
این مسیر سوگ گاهی اوقات راحت طی میشه و گاهی خیلی سخت. مهم اینه که بدونی گذراست و تو رو به مرحله ی جدیدی میبره و ازت آدم قوی تری میسازه.
این وسط تنها چیزی که مهمه اینه که درگیر اهداف و مسیر خودت باشی. نه فکر کنی با اومدن آدمی تو زندگیت قراره خوشبخت بشی و نه با از دست دادن آدمی بدبخت. تو در هر صورت داری محکم و قوی مسیرت رو پیش میری و آدما هم میان و میرن. خوشحالیت رو به وجود آدما گره نزن! قرار نیست بود و نبودشون زندگیت و کسی که هستی رو تغییر بده. شل کن و از مسیر لذت ببر! زندگی و آدما همینن که هستن!
جلسه ی امروزمون زیاد به دلم نشست🩵
۲۵ آبان ۱۴۰۲
2 776
چند وقت اخیر یه نفر سعی داشت برام مشکلاتی ایجاد کنه و من طبق معمول سعی داشتم خیلی قوی و مستقل خودم از پس همه چی بر بیام و پیش خانواده م دم نزنم که یه وقت فکر نکنن من هنوزم وابسته شونم. کلا عادتمه :)) حاضرم پاره بشم ولی تنهایی جمع کنم همه چی رو.
تا اینکه یه روز که دیگه خیلی فشار روم زیاد بود و حس کردم از پسش برنمیام با گریه رفتم پیش بابام و داستانو براش تعریف کردم. حقیقتش فکر میکردم سرزنشم کنه بابت ساده لوحی همیشگی م اما چنان ساپورت قوی ای از سمتش دیدم که کرک و پرم ریخت. دلمو قرص قرص کرد که همه جوره پشتمه و واقعا هم تا تهش عین کوه پشتم وایستاد.
بعد از مدت ها اصرار به تنهایی براومدن از پس همه چی دیدم چقدر خوبه که آدم یه تکیه گاه داشته باشه که وقتایی که کم میاره بهش رجوع کنه. چقدر خوبه که بابام هست. چقدر خوبه که خانواده دارم و چقدر ارزشمنده خانواده داشتن. حس کردم چقدر باید قدر خانواده م رو بیشتر بدونم چون بالا برم پایین بیام تهش فقط خانوادمن که واقعا میتونم بهشون تکیه کنم. درسته گاهی تو سر و کله هم میزنیم و اختلاف نظر زیادی با هم داریم (که تو هر خانواده ای کاملا نرمال و طبیعیه) اما تهش تنها کسایی هستیم که به داد هم میرسیم و همدیگه رو جمع میکنیم.
تو این مسیر ضرر مالی دیدم که تماما واگذارش میکنم به خدا چون خودش خوب میدونه اون پول با چه زحمتی بدست اومده و با چه نیت خیری صرف چه کاری شده بوده … تهش از این اتفاق درس میگیرم و سعی میکنم تصمیم هام رو بیشتر با عقلم بگیرم نه دلم. آخ! امان از این دلم! امان از این دلم!❤️🩹
۲۲ آذر ۱۴۰۲
