لیمو 🍋👩🏻⚕️
Open in Telegram
2 776
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
2 776
امشب اومدم بنویسم و دیدم متن قبلیم برای ۴ روز پیشه، در حالی که وقتی به اون شیفته که جراح محبوبم آنکالش بود فکر میکنم انگاری ۱۰ روز پیشه! خرداد داره سخت میگذره ها! عجیب!
خرداد اما برام ماه مهمی بوده. یکی از کارایی که مدت ها دلم میخواسته انجام بدم و هی دل دل میکردم رو چهارشنبه انجام میدم. خیلی ترسیدم ولی میدونم الان انجامش ندم دیگه ممکنه هیچ وقت فرصتش پیش نیاد.
امروز داشتم فکر میکردم که چه بد که ۲۸ سالمه. نهایتا الان باید ۲۴-۲۵ ساله میبودم. من تازه مشکلات اساسی زندگیمو حل کردم و کم کم دارم استیبل میشم و میخوام ببینم دنیا دست کیه، ولی اخه تو سن ۲۸ سالگی؟ خیلیا میگن سن مهم نیست و فقط یه عدده اما به شخصه نشاط اون سال ها رو تو خودم نمیبینم. درسته نشاط اون موقعا رو ندارم اما عوضش الان خیلی قوی تر، مستقل تر و خفن تر شدم، اما اینا مهم تره یا نشاط و جوانی؟
نمیدونم…
یکم فشار روم زیاده و زیر بار شیفت ها له شدم اما با خودم فکر میکنم که اگه شیفت نمیرفتم چیکار میکردم؟ احتمالا میشستم گوشه ی خونه و تمام تایمم رو تو فضاهای مجازی میگذروندم. از برخورد با ادمهای با سطح سوشواکونومیک پایین و ای کیو زیر ۸۰ تو شیفت ها خسته شدم. اما تصمیم گرفتم همه ی اینا رو خوب ببینم و خوب لمس کنم تا عمیقا درک کنم که دیگه جای موندن نیست و وقت ترک کردنه. میخوام اون کاسه ی صبر قشنگ لبریز بشه که تحمل سختی های مسیر ممکن بشه برام و اگه روزی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم بدونم که هیچ پل سالمی پشت سرم نمونده و راه برگشتی نیست.
از وقتی شیفت مامایی گذاشتن برامون به وفور کیس HPV میبینم. وحشتناکه اوضاع! خیلیاشون دختر بچه های ساده ای هستن که ۱۳-۱۴ سالگی شوهر کردن و جز شوهر با کسی ارتباطی نداشتن. تا اسم HPV میاد همه فکر میکنیم اوه اوه ببین طرف چیکاره ست! در صورتی که خیلی ها این وسط قربانی ان و روحشونم خبر نداره شریک جنسی شون هرز میپره، بهشونم میگی این ضایعات چیه رو پوستت؟ اکثرشون فکر میکنن بخاط اصلاح کردن با ژیلت اینجوری شدن. حتی نمیدونن HPV دارن! واقعا درد بی درمونه و یک انتخاب اشتباه تو این جامعه ی الوده میتونه سلامتیت رو به فنا بده. تو این دوره زمونه فقط مگر با خدا وارد رابطه بشی که خیالت راحت باشه :))
خلاصه گارداسیل هاتون رو بزنید و درم رو آدمای جدید قفل کنید که اوضاع خیلی خرابه.
۲۰ خرداد ۱۴۰۴
2 776
امروز نمیدونم چندمین روز طرحمه اما شلوغ ترین شیفت کل دوران طرحم بود بی اغراق! یکدونه خودکار نو رو تموم کردم. از ساعت ۱۱ شب رفتم کمک متخصص طب مون و یک نفس تا ساعت ۲ شب داشتیم با هم بیمار می دیدیم و تعیین تکلیف میکردیم. تیم پرستارای امشب مون ۱۰/۱۰ بودن و با کمک شون خداروشکر اورژانس جمع شد.
تنها قسمت سخت شیفت ها میدونین چیه؟ اونجا که همراه بیمار میاد رو استیشن خراب میشه و هر ۵ دقیقه میپرسه کار ما کی انجام میشه. یا اونجا که میگی ترخیصه یا چمیدونم بستری عه و خودش و تک به تک همراهی هاش هر کدوم دونه دونه میان و میخوان باهاشون حرف بزنی، بعد تو ده تا پرونده دستته و داری تند تند اوردر میذاری و هزاران نفر دارن زیر گوشت حرف میزنن و باید تمرکزت رو حفظ کنی و بهشون محل ندی که مبادا تو اوردرت خطایی یا اشتباهی ازت سر بزنه. این سخت ترین قسمته برام و واقعا آژیته م میکنه.
کاش میشد همراهی بیمارا رو میوت کرد. یا مثلا سین کرد و جوابشون رو نداد :)) ول میکنن مگه ! یک ریز حرف میزنن. یه طیف وسیعی هم آی کیو شون در حد ۷۰-۸۰ عه، توضیح میدی باز عین منگل ها نگاهت میکنن. اونا دیگه واقعا اعصابت رو میسابن. کلا دوست دارم در ادامه پروسه شغلیم کمترین برخورد و اصطکاک رو با بیمارا داشته باشم. مثلا بیهوشی به نظرم خیلی جذابه. بیماری خوبه که بیهوش باشه و نه خودش حرف بزنه نه همراهاش :))
امشب فهمیدم یکی از رزیدنتای جراحی محبوب دوران اینترنیم هم جدیدا اومده طرحش رو بیمارستان ما. امشب که میخواستم ویزیت جراحی بذارم از بچه ها پرسیدم آنکال کیه و وقتی گفتن دکتر جاذبی عه یه لحظه با خودم گفتم عه چه فامیل آشنایی! و وقتی گفتن خانوم هم هست گفتم خودشه!😍 من معمولا واسه ویزیتا خودم زنگ نمیزنم و پرستارامون زحمتشو میکشن اما امشب خودم زنگ زدم شرح حال کامل دادم :)) دکتر جاذبی منو یاد دکتر معیاری میندازه. همونقدر شیک و ناز و قوی. خیلی ازش خوشم میاد واقعا. امیدوارم بزرگ شدم دکتر معیاری بشم.
۱۶ خرداد ۱۴۰۴
2 776
این یادداشت فقط جهت آپدیت از وضعیت پیشی هاست. چشماشون خوب شده و امشب برمیگردن پیش مامانشون🙂↔️✅
2 776
متن امشب/ امروز به مناسبت ۵۰۰ امین روز طرحمه. هلاکم واقعا، از این شیفت به اون شیفت اما چاره ای نیست. شیفت امشب شلوغ بود اما شلوغ خوب! از اون شلوغا که شیفت تو مشتته و از پس همه چی برمیای. اوایل شیفت هوس بستنی کرده بودم و اورژانس استیبل بود، تصمیم گرفتم برم بوفه بیمارستان یه بستنی بگیرم یکم گلوکوز به مغزم برسه که دو تا بچه گربه اندازه کف دست دیدم که داشتن بین همراه بیمارای ۴-۵ ساله شوت میشدن. با کله ای که خراب شده بود رفتم حسابی دعواشون کردم و گربه ها رو برداشتم که ببرم جای دیگه بذارم که دیدم طفلکی ها هر کدوم یک چشمشون از شدت عفونت بسته شده🥲 واقعا قلبم آتیش گرفت براشون. عفونت چشمشون کم نبود این توله سگ های بی فرهنگ هم داشتن اذیتشون میکردن. در لحظه تصمیم گرفتم بزنمشون زیر بغل و بیارمشون پانسیونم و درمانشون کنم. آخه پرنسس خانوم به درمان آدما اکتفا نمیکنه و دوست داره حیوونا رو هم درمان کنه💅🏻
خلاصه با دو تا گربه نیم وجبی تو دستام بدو بدو دویدم سمت پانسیون. اونم وسط شیفت. طبق معمول که ترک کشیک کارمه، خدا نگهدارمه😂
گذاشتمشون تو حیاطم، براشون غذا هم گذاشتم و برگشتم شیفت.
لابه لای بیمارای امشب حدس بزنین کیو دیدم؟
بیماری گوگولی دو قطبی م که هر شب بین ساعت ۲-۴ میومد و میگفت خوابم نمیبره اما اینبار ۱۰ شب! دست و پاش رو دستبند زده بودن و دو تا مامور هم همراهش بودن🥲 رفتم جلو گفتم عهههه چیشده! اینجا چیکار میکنی! چرا دستبند به دست و پاته؟
مامورا گفتن دارن میبرنش بیمارستان ابن سینا بستری ش کنن. گویا شاکی داشته و براش حکم قضایی گرفتن :( بعد همش به مامورا میگفت این خانوم دکتر منو میشناسه! خانوم دکتر مگه منو نمیشناسی؟ بهشون بگو من حالم خوبه!🥲
انقدر دلم گرفت براش. گفتم ببین چند وقته خوابت بهم ریخته همش میای اینجا. برو یه مدت بیمارستان بستری شون داروهات رو تنظیم کنن حالت بهتر شه باز برمیگردی. انقدرم یه طور خنگولانه و بامزه ای این آدم ساده ست که گفت باشه. میرم زود برمیگردم! عین بچه ۴ ساله میمونه 🥺🥲💖
یکی دو تا بیمار دیگه هم جالب بودن و تو ذهنم بود که تعریف کنم اما الان یادم نیست. ساعتای ۴ شیفتم تموم شد و برگشتم پانسیون با یه کیسه دارو واسه پیشی هام. اول با سرم شستشو و گاز استریل کامل چشماشون رو شستم و به محض اینکه دبری هایی که رو چشماشون خشک شده بود کنار رفت، یه عالمه چرک از چشمشون خارج شد🥺
خداروشکر بعد شستشو چشمشون باز شد یکمی و قطره هاشون رو ریختم. براشون مرغ هم پختم بهشون دادم و الان خوابیدن🥹 منم دیگه کم کم بخوابم که ساعت ۲ باز شیفتم. خدایا کمک کن که دیگه اخراشه.
۱۴ خرداد ۱۴۰۴
2 776
امشب داشتم تو گالریم دنبال یه ویدیویی میگشتم که رسیدم به یه ویدیو مربوط به ۳ آذر که خودم نشسته بودم جلوی دوربین و حرف میزدم و در واقع سعی داشتم یه سلف تراپی داشته باشم. و چقدر همه چیز متفاوت بود اون موقع. چیزایی که اون موقع برام ارزش و هدف بود رو الان کاملا رها کردم و دیگه بهشون فکر نمیکنم حتی! زندگی چقدر غیرقابل پیشبینی عه، نه؟
مشتاقم بدونم ۶ ماه دیگه کجا ام و چی تو سرم میگذره و زندگی چه خوابی برام دیده. کاش میشد گاهی زندگی رو مثل یه فیلم بزنیم جلو و ببینیم چی میشه نه؟🥹
اما ۶ ماه دیگه مون بستگی داره به همین شب هایی که خسته و داغون از سرکار برمیگردیم، غذایی که طی روز میخوریم، روابطی که تجربه میکنیم و پولی که در میاریم، نه؟
به نظرم بهتره فعلا به هیچی فکر نکنم و تراکتور وار با نهایت قدرت کار کنم و روزا رو پشت سر بذارم و منتظر بمونم و ببینم که زندگی چه خوابی برام دیده🍒
۱۱ خرداد ۱۴۰۴
2 776
امشب باز درمانگاه خصوصیه شیفت بودم. عصرش با یه حال شتی از خواب بیدار شدم. بغض و گریه داشتم، زنگ زدم به مامانم گریه کردم. این بنده خدا هم فکر میکنه من غصه هام از تنهاییه و باید از تنهایی در بیام سریع میگه میخوای بگم خواهرت بیاد پیشت؟ باباتو بفرستم بیاد چند روز پیشت بمونه؟ آف نداری دو روز بیای مشهد تو خونه باشی؟ در صورتی که من واقعا هیچ مشکلی با تنهاییم ندارم و حالم از دیدن آدم های زیاد تو شیفت های متعدد و پشت سر هم بد شده. دلم نمیخواد حتی کسی کنارم نفس بکشه. دلم سکوت و تنهایی و خلوت کردن با خودم رو میخواد.
خلاصه پس از درک نشدن یه میکاپ اسموکی خیلی شدید کردم که پف چشمامو بپوشونه و مقنعه کشیدم به سر که برم شیفت. تو شیفتم هم همچنان ناراحت بودم و وسط بیمارا دو سه بار گریه م گرفت اما سریع خودمو جمع و جور کردم. مدام ساعتو نگاه میکردم ببینم چقدر دیگه شیفتم تموم میشه و میتونم برم خونه یه دل سیر گریه کنم بلکه یکم فشاری که روم هست کمتر بشه.
بعد شیفت که جلوی در اورژانس پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت پانسیونم، نوتیف پیام یکی از صمیمی ترین دوستام که فرانسه ست اومد که نوشته بود «بیداری؟»
همونجا زنگ زدم بهش و زدم زیر گریه گفتم اصلا حالم خوب نیست و راه افتادم سمت پانسیون. اومدم در رو باز کنم دیدم یه سوسک گنده با شاخک های دراز و چندش گوشه چهارچوب دره و قطعا به محض اینکه من کلید بندازم و در باز بشه سوسکه سر میخوره و میفته دست من ( اینکه تو اون حال مغزم تا این حد پردازش کرده بود در نوع خودش عجیبه :)) باز داشتم گریه میکردم و به دوستم شرح میدادم ببین الان رو چهارچوب در یه سوسکه و من نمیتونم برم تو خونه که در واحد رو به روییم باز شد و یه اقای دکتری که جدید بود و هیچ ایده ای ندارم کیه بدون سلام و علیک و با دمپایی تو دستش اومد سوسک رو برام کشت و در سکوت برگشت به واحدش😂😂😂
قبل اینکه درو ببنده با همون حالت گریون گفتم ممنون و گفت خواهش میکنم و درو بست🤣🤣🤣
ببین چقدر کله ش خراب شده نصفه شبی😂😂😬😬
هیچی دیگه نیم ساعت اول یکم پرفشار گریه کردم، عین تاکسی خطی تو ۴۰ متر پانسیون راه میرفتم و حرف میزدم و هرازگاهی از جلوی اینه که رد میشدم قیافه مو میدیدم با ریمل هایی که ریخته بود زیر چشمم و ارایشی که زیر چشمم پخش شده بود و از دیدن صحنه ی دراماتیکی که خلق کرده بودم لذت میبردم😂
باقیش به خنده گذشت و راجع به درس هایی که از اتفاقات جدید گرفتم و امتحان عملی مورد مشابهی که برام پیش اومده بود و سربلند ازش بیرون اومدم صحبت کردیم. کلی بهم افتخار و نازنازیم کرد.
راجع به درس گرفتن از اتفاقات زندگی قبلنا یادمه نوشتم. که اگه از هر اتفاقی که تو زندگیمون میفته درسش رو نگیریم، اون اتفاق انقدرررر تو زندگیمون تکرار میشه تا بالاخره درس لازمه رو بگیریم و پاسش کنیم. سر اتفاقی ۴ سال از عمر نازنینم رو گذاشتم و بارها fail شدم و آدم نشدم و تکرار و تکرار تا بالاخره درسش رو گرفتم. حالا همون اتفاق مجدد برام افتاد و مثل یه دختر عاقل و با اقتدار جای اینکه دوباره ۲-۳ دیگه از عمرم رو حرومش کنم، در همون دقایق اول فیتیله پیچش کردم و ضربه فنی. تمام. من پاس شدم و دیگه از یه سوراخ مجدد گزیده نشدم. این خیلی خوشحال کننده بود برای من و دوستم و با کلی خنده جشنش گرفتیم.
از آدمی که این روزها بهش تبدیل شدم جدا خوشم میاد. قوی و با اقتدار و سخت جون و سخت کوش. هر چند پرده ها رو بزنی کنار اون زیر یه ظرف بلور بسیار حساس و شکننده قایم شده، ولی پرده ها انقدر ضخیمه که دست هر کسی بهش نمیرسه. آفرین به من.
۵ خرداد ۱۴۰۴
2 776
امشب باز درمونگاه خصوصیه شیفت بودم. مردم اونجا نانازی و با فرهنگ هستن و با نسخه دامپزشک نمیان که من واسه اسب شون دارو بنویسم :)) اونجا میان علائم رو میگن و منتظر میمونن ببینن من نظرم چیه. I like that. واقعا ناراحت کننده ست که بخاطر شیفت های فشرده ی بیمارستان احتمالا از ماه آینده نمیتونم اونجا شیفت برم.
امشب پرستارا و پرسنل اونجا میگفتن عجب آدم خوش روزی ای هستی، شبایی که اینجا شیفتی غلغله میشه، شبایی که نیستی هم میان سراغتو میگیرن ببینن کی شیفتی. بعضیاشونم فامیلت رو نمیدونن و میگن همون خانوم دکتره که خط چشم رنگی میکشه، یا اونی که پوستش خیلی خوبه :))
نیم ساعت پیش از شیفت برگشتم و جلوی اورژانس سه تا ماشین پلیس و گارد ویژه بود. معلوم نیست امشب تو اورژانس چه خبرایی بوده. اومدم خونه همخونه م خواب بود و مستقیم اومدم تو تخت که بیدار نشه. چشمامو مالیدم و ریملم ریخت تو چشمم، مجبور شدم پاشم ارایشمو پاک کنم. باز اومدم بخوابم دیدم خیلی گرسنمه، گفتم ولش کن بهش فکر نکن، این همخونه بیچاره خوابیده، بذار راحت بخوابه. ولی انقدر فکر دلمه های کلمی که مامانم برام فرستاده بود بهم فشار اورد که پاشدم و ساعت ۳ صبح دلمه ها رو از یخچال دراوردم.
دلمه کلم غذاییه که تا چند سال پیش ازش نفرت داشتم ولی الان عاشقشم. این حجم از تغییر سلایق جدن عجیبه. عجیب و یه جورایی ترسناک. مثلا یک روز بیدار شی و آدمی که سالهاست عاشقشی رو دیگه دوست نداشته باشی. وحشتناکه، نه ؟!
۳ خرداد ۱۴۰۴
2 776
امروز بعد مدت ها رفتم درمونگاه بیمارستان نشستم و روانم ساییده شد. بیمارای الکی با شکایت های مضحک و درخواست های کسشر. بیمار اومده با نسخه دامپزشک برای حیوونش که من داروهای حیوونش رو روی بیمه خودش ثبت کنم!😐 بهشم میگی نمیشه و ویزیت رو پس میدی میگه پس چرا قبلا مینوشتن! ۲۰ تومن ویزیت میدن انگار پزشک و مهر نظامش رو خریدن و باید هر سازی زدن براشون برقصی.
متخصص پوست مون رو تو درمونگاه دیدم که اونم طرحیه، ۳ روز درمونگاه میشینه و گفت کارانه این ماه براش ۱ میلیون و ۵۰۰ ریختن! فکر کن! پوست قبول شی، اون همه درس بخونی، بهت ۱.۵۰۰ کارانه بدن. پروانه هم ندن که بتونی بیرون مطب خودتو داشته باشی.
واقعا سیرکه اینجا.
نصف بیمارا که معتقدن گرمازده شدن و باید سرم تقویتی بگیرن، فشار نصف شونم میگیری ۱۶ عه! باید دارو بدی فشار بیاری پایین.
یه خانومه اومده بود رنگش عین زردچوبه بود، ادرارش نمی اومد و فشارش ۲۰ و همراهیش اعتقاد داشت یه سرم تقویتی بگیره خوب میشه. یه کپتو بهش دادم و ده بار تاکید کردم همین الان مریضتو برمیداری میبری اورژانس، نیاز به بستری داره. باز میبینم بیرون نشسته به امید اینکه من بهش سرم تقویتی بدم😐
بردمش جلو منشی و دوربین و دوباره تاکید کردم باید بری اورژانس، حالش خوب نیست و خانوم منشی شما شاهد باش که ده بار بهش گفتم بره اورژانس چون حال بیمارش خوب نیست. دو روز دیگه چیزیش شد نیاد یقه منو بگیره. همراهیش گفت میذاریم تو خونه بمیره، بهتر از اینه تو اون جلاد خونه مریض مون رو به کشتن بدین😐
یه چندتا بیمار دیگه هم داشتم که سر داروهاشون و اینکه چرا سرم و امپول ندادم باهاشون بحثم شد. از شیفت که برگشتم اول نشستم تک تک شیفتای درمانگاهی که داشتم رو با اورژانس جابجا کردم، بعدشم زنگ زدم به مامانم و نیم ساعت بی وقفه گریه کردم. واقعا از این مردم بیزارم. سرت به عرش هم برسه و اخرین مدارک علمی رو داشته باشی نهایتا سر و کارت با همین مردمه. واقعا صبرم لبریز شده دیگه. پشت تلفن دارم پیش مامانم غر میزنم و گریه میکنم، اون از پشت تلفن شروع کرده که دختر گلم من که میگم باید از ایران بری. اینجا فایده نداره. تو که شوهر و دلبستگی ای نداری، جمع کن برو و خودتو نجات بده😩
همه چیز دست به دست هم داده و در جهتی قرار گرفته که رفتن بیشتر از هر وقتی تو ذهنم پررنگ بشه. حس میکنم هیچ راه دیگه ای باقی نمونده. واقعا نمیدونم چیکار کنم. اوضاع افتضاحه.
۱ خرداد ۱۴۰۴
2 776
تو توییتر تویتت کردم
خرداد اومد بازم چشامون به تابستونه 🍉🍒
میخوایم چشامون زیر آفتاب خواب بمونه☀️
بعد به خودم گفتم که تابستون چیزی جز شیفت زیاد و بیمارای گاستروانتریت در انتظارت نیست زن. منتظر چی هستی دقیقا ؟😂
امیدوارم خرداد اتفاقای بهتری در انتظارم باشه. ببینم تو خراد چیا میام مینویسم اینجا👀
۱ خرداد ۱۴۰۴
2 776
مدتیه همش شیفت شبم، روزا ۱۱-۱۲ مثل سوسک پیف پاف خورده از خواب بیدار میشم، اگه مامانم غذا فرستاده باشه که غذا دارم اگر نه از بیرون سفارش میدم، یه سر باشگاه میرم چون باید مراقب سلامتی پرنسس خانوم باشیم و بعدشم اماده میشم برای شیفت بعدی. هر روز تقریبا همین تکرار میشه. یکمی خسته ام و دلم اتفاقات هیجان انگیز میخواد اما فعلا باید صبر کنم گویا چون وقتش نیست. دقیقا ۱۷۳ روز دیگه از طرحم مونده. سخت میگذره اما مطمئنم زود میگذره. بعدش وقت تصمیمات بزرگ میرسه. تصمیمات بزرگ و سر نوشت ساز.
این روزا دارم فکر میکنم. خیلی زیاد. موندن یا رفتن؟ اگه رفتن، به کجا؟ با چه پلنی؟ آیا واقعا باید همه چیز رو رها کنم و برم یا کنار پدر و مادر پیرم بمونم؟
دیدی گاهی به ته خط میرسی و دیگه مطلقا هیچ امیدی به هیچی برات نمیمونه؟ الان تو همون نقطه ام نسبت به طبابت تو ایران. رزیدنتی که اصلااااا، یعنی فرش قرمز هم پهن کنن بگن بیا برو بدون ازمون هر چی میخوای بخون واقعا حاضر نیستم، عمومی موندن و زیبایی کار کردن هم تو این شرایط مملکت و قیمت دلار نه. راهی جز رفتن نمونده. زندگی اینجا توهین هر روزه به شعورمونه. تو سال ۲۰۲۵ تو جز گرما برقا میره! آنتنا میپره! برمیگردیم به عهد هجر و هیچ کاری نمیشه کرد! کجای دنیا همچین خبریه! آیا واقعا لیاقت من همچین زندگی ایه؟ این چه وضعیتیه؟ حقوقا با تاخیر پرداخت میشن، یه عالمه با طرح پلکان و کوفت و زهرمار تو سرش میزنن. واقعا این حق منه بعد این همه سال درس خوندن و شغلی با این حجم استرس و بیخوابی؟ نه این حق من نیست.
هیچ چیزی قرار نیست درست بشه. فقط روز به روز شرایط پیچیده تر و بدتر میشه. هر کی زودتر خودشو از این منجلاب بیرون بکشه برنده ست. بخاطر همین این روزا خیلی جدی دارم فکر میکنم به برنامه م برای آینده و امیدوارم یه تصمیم درست حسابی بگیرم. امیدوارم زودتر طرحم تموم بشه و برنامه م مشخص بشه. اینجا همه چیز خیلی آنستیبل و غیرقابل تحمل شده دیگه.
۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
2 776
دیشب شیفت شب اورژانس بودم و طبق معمول نصف شهر رو ویزیت کردم. چندتا بیمار دارم تو هر شیفتی که هستم سر و کله شون پیدا میشه و دیگه میشناسمشون. یکیشون یه اقای قد بلندیه که به محض اینکه میشینه رو صندلی میگه سلام من اختلال دو قطبی دارم و دارو فلان میخورم، الان اضطراب دارم و خوابم نمیبره، معمولا هم تو بازه ساعتی ۲-۴ میاد. قبلشم معمولا زنگ میزنه تریاژ میپرسه پزشک کیه و وقتی مطمئن شد من شیفتم پا میشه میاد و تو هر نوبت مراجعه ش هم بدون استثنا به این مساله اشاره میکنه :)) یعنی سناریو تکراریه، کلمه به کلمه جملاتش رو حفظم. بامزه :))
یکی دیگه یه اقاییه که با دردهای عصبی میاد، هر سری میاد ارجاعش میدم به اعصاب و روان ولی بازم میاد، هر دفعه کتورولاک و گاباپنتین میگیره. بعدشم بلا استثنا میاد در اتاقم میگه دردام بهتر نشده، منم میگم باید بری پیش متخصص اعصاب و روان و میگه باشه و خداحافظی. این معمولا بین ساعت ۱۱ شب تا ۱ میاد چون صبح زود باید شرکت باشه :)) ببین دیگه چقدر میاد و میره که این چیزا رو میدونم راجبش.
یکی دیگه هم یه خانومیه که ناشنواست، دو تا پسر دو قلو ۴ ساله داره که اینا مدامممم مریضن. هر سری با مشکل تب و سرفه میاد. هر دفعه میگم به بچه ت ۸ سی سی استامینوفن باید بدی، تو ۳ سی سی میدی بخاطر همینه تبش پایین نمیاد. میگه باشه تشکر میکنه و میره. باز دفعه بعدی میاد شرح حال میگیرم میبینم همون ۳ سی سی داشته میداده! خب زن ! 😂😭😂😭😂
هم حرص درار هستن هم بامزه. خلاصه دیشب بین این هیستریکا داشتم قل میخوردم که یه خانومی اومد با شوهرش که من زیر دلم درد میکنه و الان دل درد شدید دارم و رفتم فلان جا دو تا کتورولاک هم زدم و خوب نشدم. گفتم خونریزی نداری؟ گفت کمه، اونقدر نیست، دردم زیاده فقط. یاد اون بیمارمون افتادم که با درد کمر اومد و نیم ساعت بعد تو دستشویی بیمارستان زایمان کرد. کاملا حس کردم یه کاسه ای زیر نیم کاسه شه. پرسیدم پریودت عقب نیفتاده؟ گفت یه دو هفته س ، مهم نیست ، من همیشه عقب جلو میشه پریودام. گفتم تست ندادی؟ باردار نبودی؟ گفت نه تستم منفی بوده. برگه تریاژو مهر زدم دادم دست شوهرش گفتم برو تشکیل پرونده بده. به محض اینکه شوهرش رفت بیرون و تنها شدیم بهش گفتم چی خوردی؟ داری سقط میکنی؟
گفت سه تا قرص واژینال گذاشتم، دو تا هم زیر زبونم. شوهرم نفهمه تورو خدا. تنها واکنشم این بود که دهنت سرویس😂
شرح حال گیری تو اورژانس واسه بعضی بیمارا بیشتر شبیه به جلسه بازجویی میمونه و باید کاراگاه بازی در بیاری و به زور جزئیات رو از زیر زبون بیمار بیرون بکشی تا بتونی معما رو حل کنی. نتونی از زبون بیمار به نفع تشخیص افتراقی هات حرفی بیرون بکشی، بیمار میس میشه. همینقدر ساده.
خلاصه که لا به لای بیمارایی که فکر میکنی هیستریک و تکراری ان و این که کاری نداره، گاهی همچین بیمارایی میان و بهت گوشزد میکنن که همیشه حواست جمع باشه و با دقت بیماراتو ببینی.
آخر شیفتم ضعف شدید و سرگیجه و معده درد و تهوع اومد سراغم و فشارمو چک کردیم ۸ بود! شیفتم تموم شد بچه ها برام سرم با مخلفات گذاشتن و زیر سرم از شدت خستگی خوابم برد.
۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
2 776
مدتیه یه درمونگاه خصوصی چندتا شیفت شب میرم و اخر شبا که تا دیر وقت درمونگاهیم، سرویس درمونگاه منو میرسونه پانسیونم. معمولا جلو میشینم، شیشه رو میدم پایین و تمام مسیری که تو شهر طی میکنیم رو نفس عمیق میکشم که اکسیژن برسه به مغزم. بعضی خیابونا درختچه های یاس شون پر گله و بوی خوبشون هوش از سرم میپرونه.
از این شهر خوشم میاد، از ادماش هم همینطور. گاهی دلتنگ خونه میشم ولی مدام به خودم یاداوری میکنم که دیگه به حد کافی بزرگ شدم و باید برای خودم خونه ای داشته باشم. اما خونه کجاست؟ اینجا؟ شهر دیگه؟ کشور دیگه؟ قاره دیگه؟
کجا میتونم برای خودم خونه ی امن و محکمی بسازم که هر لحظه نگران فرو ریختنش با باد و طوفان نباشم؟ تنهایی از پسش برمیام یا اینکه نیاز به همراه دارم؟ از کجا باید شروع کنم؟ به کجا باید برسم؟ و هزاران سوال دیگه که تو فکرم هست اما نهایتا به جوابی نمیرسم براشون.
احساس میکنم فعلا فقط صبر کردن و پیش رفتن با جریان زندگی میتونه کمکم کنه. اینکه فکرمو از همه چیز خالی کنم و فقط برم و برم تا مسیر جلوی پام روشن بشه و بفهمم کار درست چیه. چقدر عجیبه که تا همین چند سال پیش مامان بابام برای زندگیم تصمیم میگرفتن اما الان برای خودم خانومی شدم و خودم باید تصمیمات مهم زندگیمو بگیرم! هم عجیبه و هم خیلی سخت. تصمیماتی که بعد طرحم میگیرم میتونه سرنوشت و آینده م رو خیلی تغییر بده. امیدوارم تصمیمات خوبی بگیرم. همون تصمیمی که تهش به صلاحم میشه و برام بهتره.
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
