212
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-830 days
Posts Archive
ديگه هيچی اونقدر خوشحال یا ناراحتم نمیكنه، بیشتر منطقی برخورد میكنم تا احساسی!
نمیدونم اسمش بلوغه يا چيزی درون من مرده..
چند وقته عکسهای قدیمیم رو که میبینم بجای اینکه بگم چقدر زشت بودم میگم؛
نگا اون موقع ها چه چشمام میخندیدن
«ما دوام آوردیم در روزگاری که همه در برابرمان نقاب خوب بودن را برداشتند و حتی به گفتههای خودشان هم پشت کردند.»
اگه افکارم رو یه لیوان چای در نظر بگیریم من اون تیکه بیسکوییتم که قرار بود برم تو و بیام بیرون ولی الان شناور دارم تاب میخورم.
