en
Feedback
Mahdi Tardast

Mahdi Tardast

Open in Telegram

محمد مهدی تردست (و قلم، ما را به هم نزدیک کرد!) اینستاگرام: https://www.instagram.com/mahditardastt/ ارتباط کاری: @mohammadmahditardast پلی‌لیست: https://t.me/wannalistenn

Show more
678
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+230 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+18
in 0 channels
Get PRO
July '26
+11
in 0 channels
Get PRO
June '26
+16
in 0 channels
Get PRO
May '26
+8
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+4
in 0 channels
Get PRO
January '26
+7
in 0 channels
Get PRO
December '25
+9
in 3 channels
Get PRO
November '25
+6
in 2 channels
Get PRO
October '25
+8
in 0 channels
Get PRO
September '25
+13
in 0 channels
Get PRO
August '25
+17
in 2 channels
Get PRO
July '25
+3
in 0 channels
Get PRO
June '25
+16
in 2 channels
Get PRO
May '25
+9
in 0 channels
Get PRO
April '25
+14
in 1 channels
Get PRO
March '25
+31
in 0 channels
Get PRO
February '25
+10
in 1 channels
Get PRO
January '25
+11
in 0 channels
Get PRO
December '24
+31
in 2 channels
Get PRO
November '24
+13
in 2 channels
Get PRO
October '24
+17
in 1 channels
Get PRO
September '24
+18
in 2 channels
Get PRO
August '24
+22
in 0 channels
Get PRO
July '24
+40
in 4 channels
Get PRO
June '24
+43
in 1 channels
Get PRO
May '24
+25
in 2 channels
Get PRO
April '24
+18
in 0 channels
Get PRO
March '24
+17
in 2 channels
Get PRO
February '24
+39
in 0 channels
Get PRO
January '24
+34
in 1 channels
Get PRO
December '23
+43
in 2 channels
Get PRO
November '23
+47
in 3 channels
Get PRO
October '23
+37
in 1 channels
Get PRO
September '23
+13
in 0 channels
Get PRO
August '23
+33
in 0 channels
Get PRO
July '23
+75
in 0 channels
Get PRO
June '23
+50
in 0 channels
Get PRO
May '23
+74
in 0 channels
Get PRO
April '23
+323
in 0 channels
Get PRO
March '23
+300
in 0 channels
Get PRO
February '23
+45
in 0 channels
Get PRO
January '23
+180
in 0 channels
Get PRO
December '22
+83
in 0 channels
Get PRO
November '22
+186
in 0 channels
Get PRO
October '22
+303
in 0 channels
Get PRO
September '22
+332
in 0 channels
Get PRO
August '22
+288
in 0 channels
Get PRO
July '22
+375
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September0
07 September0
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September+1
01 September0
Channel Posts

2
ایرانی بودن با تمام مصیبت‌هایش به زبان فارسی‌اش می‌ارزد...
181
3
آمده‌ام عشق بنوشانی‌ام!
آمده‌ام عشق بنوشانی‌ام!
235
4
به ماه مانندی؛ بسیار دور، بسیار زیبا...
256
5
آنچه بر ما می‌گذشت آنچه ما تجربه می‌کردیم، دیگر گفتن نداشت، مانند یک ویروس تمام وجودمان را دچار کرده بود و ما با زخمی باز و پر از درد، ادامه می‌دادیم به مسیری که دیگر حتی انتهایش را هم نمی‌دانستیم. آنچه مارا آزار می‌داد مصداقی از ناامیدی بود؛ ما دیگر نمی‌توانستیم به چیزی امید داشته باشیم... •تردست
316
6
با یک جهان عدو، ای تن تنها چگونه‌ای؟ در جستجوی خلوت فردا چگونه‌ای؟ گفتی که می‌روی به طواف سکوت خویش در انتهای این‌همه غوغا چگونه‌ای؟ با چشم‌های خسته‌ی از خواب روزگار در امتداد مبهم رویا چگونه‌ای؟ وقتی که نور نیست در این بزم بی‌کسی با لنگر امید و تمنا چگونه‌ای؟ وقتی یقین به مسلخ تردید می‌رود در مرگ تلخ واژه و معنا چگونه‌ای؟ مسموم جام درکی و بیداری مدام با زهر این حقیقت پیدا چگونه‌ای؟ تاوان تلخ فهم جهان، روی دوش توست با این عذاب ممتد و پیدا چگونه‌ای؟ سنگین شده‌ست بغض فضا در گلوی شب در انتهایِ درّه‌یِ دنیا چگونه‌ای؟ تبعیدیِ همیشگیِ کهکشانِ درد با مرگِ هر ستاره‌یِ تنها چگونه‌ای؟ افتاده‌ای به ورطه‌ی تکرار بی‌دلیل در این مدار بسته و رسوا چگونه‌ای؟ ویران شده‌ست معبد پندار پاک تو با مرگ این قداست زیبا چگونه‌ای؟ فریاد می‌زنی و جوابی نمی‌رسد در انعکاسِ خالیِ آوا چگونه‌ای؟ خنجر زده‌ست بر دلِ شب، آفتابِ سرد با این طلوعِ یخ‌زده اینجا چگونه‌ای؟ ساعت شکسته، عقربه‌ها غرقِ در سکون در بُهتِ این زمانه‌ی درجا چگونه‌ای؟ در آینه غریبه به تو زُل زده‌ست و بس با این غریبه در شبِ حاشا چگونه‌ای؟ آیینه‌ها دروغ به خوردِ تو می‌دهند در بازتابِ این غم پیدا چگونه‌ای؟ در صدهزار بُعدِ دگر، سایه‌های توست ای انعکاسِ گمشده، اینجا چگونه‌ای؟ پوسیده است ریشه‌ی باور درونِ تو در ریزشِ سکوت و تماشا چگونه‌ای؟ بستند پایِ باورِ ما را به بندِ جبر در صحنه‌ی نمایشِ دنیا چگونه‌ای؟ این زندگی بهانه‌ی تلخی برای مرگ در این مسیرِ رو به عدم، تو چگونه‌ای؟ اینجا سراب بوده و هستی دروغِ محض با این فریبِ زشت و هویدا چگونه‌ای؟ تابوتِ خاطراتِ خودت را کشیده‌ای با نعشِ آرزو، تک و تنها چگونه‌ای؟ وقتی که از تمامِ خودت دست می‌کشی در انهدامِ ممتدِ فردا چگونه‌ای؟ افتاده در میانه‌ی پرگارِ سرنوشت با جبرِ این تسلسلِ درجا چگونه‌ای؟ یک ذره‌ی غبار در آغوشِ کهکشان در بُهتِ این فضایِ معمّا چگونه‌ای؟ عمرت فقط دَمی‌ست به تقویمِ کائنات با این مجالِ اندک و تنها چگونه‌ای؟ از خاک آمدی و به خاکت کِشد زمان در چرخه‌ی گردش اشیا چگونه‌ای؟ گم می‌شوی میانِ غبارِ زمان و مرگ در انتهایِ قصه‌ی دنیا چگونه‌ای؟ •محمد مهدی تردست
126
7
... یک ذره‌ی غبار در آغوشِ کهکشان در بُهتِ این فضایِ معمّا چگونه‌ای؟ عمرت فقط دَمی‌ست به تقویمِ کائنات با این مجالِ اندک و تن+1
... یک ذره‌ی غبار در آغوشِ کهکشان در بُهتِ این فضایِ معمّا چگونه‌ای؟ عمرت فقط دَمی‌ست به تقویمِ کائنات با این مجالِ اندک و تنها چگونه‌ای؟ از خاک آمدی و به خاکت کِشد زمان در چرخه‌ی گردش اشیا چگونه‌ای؟ گم می‌شوی میانِ غبارِ زمان و مرگ در انتهایِ قصه‌ی دنیا چگونه‌ای؟
371
8
شبی که عکس تو را روبروی ماه گرفتم به اشتباه تو را با تو اشتباه گرفتم #طه_محتشم
شبی که عکس تو را روبروی ماه گرفتم به اشتباه تو را با تو اشتباه گرفتم #طه_محتشم
314
9
چیزی که نکشتت ساکت‌ترت می‌کنه. (و شاید گوشه گیرتر)
359
10
محمد گفت، don't hate the players,hate the game به فارسی اگر برگردانیمش می‌شود: از بازیکن‌ها متنفر نشو، از بازی متنفر شو. آن موقع که شنیدمش بلافاصله پذیرفتم، پیش خودم گفتم عجب حرف خوبی، تایید کردم و به ستایش حرفش دست زدم. الان چند روز است که میگذرد و به آن جمله که فکر میکنم، دیگر جایی برای ستایش نمی‌بینم، من فکر می‌کنم این بازی را همین بازیکن ها ساخته‌اند، تک تکشان با عقاید و رفتار‌هایشان به روی این بازی تاثیر گذاشته‌اند، بسیاریشان بی‌اخلاقی کرده‌اند، الان که فکر می‌کنم من از این بازی آنقدرها هم بدم نمی‌آید، بدم نمی‌آید چون در اکثر اجبار‌هایش رگ یا اگر کوچکتر بخواهم بگویم مویرگی از اختیار وجود دارد، بازیکن‌ها می‌توانستند درست بازی کنند. خیلی وقت‌ها نقشه راه مشخص بود، خودشان جاده خاکی را انتخاب کردند، من از تمام بی‌اخلاقی های بازیکن‌های‌ این بازی بدم می‌آید، می‌توانستند دروغ نگویند، می‌توانست فلان کار را نکنند، می‌توانستند زیر فلان قول نزنند یا اصلا فلان قول را ندهند، دستشان باز بود، من حتی می‌توانستم در مواجهه با بسیاری از رذالت‌ها آن‌ها را با یک ببخشید و اصلاح رفتار ببخشم. مطمئنم خدایشان هم همینطور. اما تصمیمشان این بود که در این بازی بازیکن بدی باشند، این هم از انتخابشان بود وگرنه من در همین زمین بازی که شما میگویید باید از آن متنفر باشم بازیکن‌هایی را می‌بینم که از تمام تر های مثبت، تریند! خوب‌تریند، مهربان‌ترینند، وفادارترینند و فلان چیز مثبت ترین. نه من این بازیکن ها را دوست ندارم، من حتی خودم که بازیکن این بازی‌ هستم را هم دوست ندارم. سفید شویی بازی را نمیکنم اما گناه بازیکن‌ها را هم پاک نمی‌کنم. به شکل مزخرفی بسیاری از اتفاقات انتخابشان بوده است... •تردست
355
11
آخرین بازدید همین الان؟ تو چگونه گذشته ای از من یخ زدم پایِ صفحه‌ای تاریک مات ماندم از این‌همه رفتن! مثلِ یک وصله‌ی بد و ناجور کَندی‌ام از لباسِ آغوشت من در این گوشه غرقِ آوارم رفته نامم به کل فراموشت مثلِ اشکی که می‌چکد از چشم می‌شوم غرقِ وسعتِ دریا مشتِ خود را چه ساده وا کردی ریختم در سکوتِ این دنیا! سایه‌ات رفت و در گلویم ماند بغضِ تلخی که می‌کشد فریاد آنقدر مُرده‌ام در این شب‌ها که تو هم می‌بری مرا از یاد! صبح شد، دردها سرِ جایند آفتابی که می‌زند سرد است قهوه‌ای تلخ و صندلی خالی مردِ این قصه کوهی از درد است! می‌زنم پُک به آخرین سیگار خیره بر قطره‌هایِ این باران آخرین بازدیدِ تو یعنی: مرگِ یک مردِ خسته در طوفان! •تردست
388
12
محمد گفت، don't hate the players,hate the game به فارسی اگر برگردانیمش می‌شود: از بازیکن‌ها متنفر نشو، از بازی متنفر شو. آن موقع که شنیدمش بلافاصله پذیرفتم، پیش خودم گفتم عجب حرف خوبی، تایید کردم و به ستایش حرفش دست زدم. الان چند روز است که میگذرد و به آن جمله که فکر میکنم، دیگر جایی برای ستایش نمی‌بینم، من فکر می‌کنم این بازی را همین بازیکن ها ساخته‌اند، تک تکشان با عقاید و رفتار‌هایشان به روی این بازی تاثیر گذاشته‌اند، بسیاریشان بی‌اخلاقی کرده‌اند، الان که فکر می‌کنم من از این بازی آنقدرها هم بدم نمی‌آید، بدم نمی‌آید چون در اکثر اجبار‌هایش رگ یا اگر کوچکتر بخواهم بگویم مویرگی از اختیار وجود دارد، بازیکن‌ها می‌توانستند درست بازی کنند. خیلی وقت‌ها نقشه راه مشخص بود، خودشان جاده خاکی را انتخاب کردند، من از تمام بی‌اخلاقی های بازیکن‌های‌ این بازی بدم می‌آید، می‌توانستند دروغ نگویند، می‌توانست فلان کار را نکنند، می‌توانستند زیر فلان قول نزنند یا اصلا فلان قول را ندهند، دستشان باز بود، من حتی می‌توانستم در مواجهه با بسیاری از رذالت‌ها آن‌ها را با یک ببخشید و اصلاح رفتار ببخشم. مطمئنم خدایشان هم همینطور. اما تصمیمشان این بود که در این بازی بازیکن بدی باشند، این هم از انتخابشان بود وگرنه من در همین زمین بازی که شما میگویید باید از آن متنفر باشم بازیکن‌هایی را می‌بینم که از تمام تر های مثبت، تریند! خوب‌تریند، مهربان‌ترینند، وفادارترینند و فلان چیز مثبت ترین. نه من این بازیکن ها را دوست ندارم، من حتی خودم که بازیکن این بازی‌ هستم را هم دوست ندارم. سفید شویی بازی را نمیکنم اما گناه بازیکن‌ها را هم پاک نمی‌کنم. به شکل مزخرفی بسیاری از اتفاقات انتخابشان بوده است... •تردست
1
13
شده‌‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند... دیگر برایم مهم نبود آدمیزاد ها چه دیدگاه و نظری داشتند، برایم مهم نبود هر رویداد را چگونه ارزیابی می‌کردند، برایم مهم نبود چگونه صحبت می‌کردند، خوب یا بد، درست یا غلط، زیبا یا زشت، همه و همه پیش من یکبار پذیرفته می‌شد و سکوتی که بعدش می‌آمد. در صحبت‌ها هیچ چیز قیمتی‌ای نمیدیدم، حرف‌های تکراری، کنش‌های تکراری، رفتارهای گله‌ای. من رنجیده بودم. اما حاصل تمام آن رنجیدن‌ها رسیدن به یک فردیتی بود که دیگر برای اینکه کسی چیزی را بپذیرد تلاش ‌ نمی‌کرد. نمی‌ارزید آخر؛ مدام دستمال ببندی روی سری که اصلا دغدغه‌اش را ندارد. من که بودم مگر، چه میخواستم بکنم؟ هدفم چه بود؟ هرچه بود مهم نیست، تصمیم گرفتم خودم را توی دریا غرق کنم تا موج سوار هر موجی باشم که از فلان‌جا به مقصد فلان‌جا، نادانسته همراه جریان می‌شود. می‌گویم حق با شماست، و ادامه می‌دهم. شده‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند! •تردست
266
14
شده‌‌ام قطب موافقی که دفع می‌کند...
215
15
تاسِ بختم را که می‌ریزم، همیشه جفتِ هیچ بختِ من از کودکی در جستجویِ گور بود اینجا باشه تا بعدا کاملش کنم.
240
16
به عقب نگاه می‌کنی و تصمیم‌ برای آینده می‌گیری. به عقب نگاه کردم و تصمیم برای آینده گرفتم. برای من هیچ توضیح دادنی دیگر ارزش نداشت. نمی‌ارزید که بخواهم خودم را توصیف کنم، نمی‌ارزید که بخواهم درمورد آنچه درونم می‌گذرد توضیحی اضافه کنم، فرقی نمی‌کرد آخر. من می‌گفتم دردم می‌گیرد، خب روی دردم نمک می‌ریختند، من می‌گفتم سختم است، سختی‌اش را بیشتر می‌کردند. من می‌گفتم فلان رفتار نه تنها خاطر من را آزرده می‌کند بلکه چنان زخمی جا می‌گذارد که تمام دریا‌ها را می‌توانم با همان زخم سرخ کنم و باز تمام چاقوها را سمت من می‌آوردند. من تماماً بی پناه بودم! من شده بودم لیستی از آنچه مرا می‌آزارد‌هایی برای آنها که در حریم خودم راه داده بودم و آن‌ها دوباره آزار می‌دادند و جلوی آن لیست یک تیک به تیک‌های قبلیشان اضافه می‌کردند. پاره‌اش کردم. هم لیست را و هم زبانم را که دیگر حرف نزنم. •تردست
278
17
دیگر خسته شده بودم، آنقدر که برای دیدن جهان از دید دیگران و درک کردنشان، عینکشان را قرض گرفتم و پای صحبت‌هایشان نشستم و کور شدم و کر، من فکر میکردم در این جهان حداقل به اندازه تعارف یک عینک به دیگران حق دارم... اینکه عینک به دست، دست به سوی کسی دراز کنی و بگویی، بیا! یکبار هم از نگاه من آنچه رخ می‌دهد را ببین. یکبار هم کفش من را بپوش. منِ ساده که برای درک شما هر کفشی که خواستید را پوشیدم، بعضی‌هایشان پایم را می‌زد و بعضی آنقدر گشاد بود که راه نمی‌شد رفت. منت نمی‌گذارم، فقط میگویم کاش فقط به اندازه یک دانه گندم هم هم‌غذای من می‌شدی، یکبار هم که شده عینک من را می‌زدی و یکبار هم که شده کفش من را می‌پوشیدی... من فقط یکبار درک شدن را از این جهان طلبکارم. •تردست
248
18
این روزها درگیر یک تکرارِ بیمارم این روزها بیمارم و درگیرِ تکرارم می‌خندم و در سینه‌ام طوفانِ اندوه است پنهان شده کوهی ز غم، در پشتِ دیوارم هر شب به جایِ خواب، با کابوس می‌جنگم تا صبحِ فردا با غمی نمناک، بیدارم خط می‌کشم روی خودم در صفحه‌ی تقدیر من جوهری چرخنده در زندان پرگارم هی می‌دوم با پایِ خسته، در مسیری کور دیگر برایِ سایه‌یِ خود نیز سربارم از آدمک‌های دروغین سخت می‌ترسم از این‌همه لبخندِ بی‌معنی چه بیزارم دنبالِ یک پایان برای قصه می‌گردم اما میانِ این قفس، مسدود و ناچارم «تردست»م و در آستینم معجزاتی نیست باید که خود را از دل آوار بردارم!
299
19
خانه‌یِ امید را با خاک یکسان کرده‌ام درد را در استخوانِ خویش مهمان کرده‌ام آتشی بودم که از سرمایِ تلخِ روزگار شعله‌هایم را درونِ سینه پنهان کرده‌ام سینه‌ام آرامگاهی شد برایِ آرزو مرگِ خود را با سکوتی تلخ درمان کرده‌ام سال‌ها با آینه در گیرودارِ جنگ و خون من علیهِ ذاتِ خود اعلامِ عصیان کرده‌ام مشت بر دیوارِ روحِ خسته خود میزنم با شرابی از جنون عمریست پیمان کرده‌ام خسته‌ام از این نقابِ خنده‌هایِ لعنتی بغضِ را من در گلویِ خویش زندان کرده‌ام در نبردِ تن‌به‌تن با سایه‌ی مخدوشِ خود دستِ خالی را گلاویزِ گریبان کرده‌ام هیچ‌کس در خلوتم عمقِ سقوطم را ندید دردهایم را میانِ شعر عریان کرده‌ام خسته‌ام از بازیِ این روزگارِ تلخ و شوم پرده‌ی آخر خودم را تیرباران کرده‌ام •تردست
421
20
ما آدم‌های "در ابتدا نرمی" بودیم، رنج‌ها و آسایش‌ها، غم‌ها و شادی‌ها، گریه‌ها و خنده‌ها و تا دلتان بخواهد از همین ترکیبات متضاد که البته کفه دومش همیشه روی ترازو بالاتر بود... همیشه غم‌ها بسیار و شادی ها کم، همیشه رنج‌ها بسیار و آسایش‌ها کم... همیشه انگار آب سرد رویمان ریخته شد... اما انگار چیزی درون ما تغییر کرده است، چیزی شبیه به بی‌صدا شدن، شبیه سنگ شدن، فکر می‌کنم جملگی شده‌ایم تعریف کلمه‌ی "سِر".
259