en
Feedback
من یک درختم!

من یک درختم!

Open in Telegram

سر در آسمان پای بر زمین‌... @maryamshavandi

Show more
207
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+5
in 2 channels
November '24
+12
in 0 channels
Get PRO
October '24
+26
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 1 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 1 channels
Get PRO
April '240
in 1 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 2 channels
Get PRO
January '24
+210
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December0
20 December0
19 December0
18 December0
17 December0
16 December+2
15 December0
14 December0
13 December+1
12 December0
11 December0
10 December0
09 December0
08 December0
07 December0
06 December0
05 December0
04 December+1
03 December+1
02 December0
01 December0
Channel Posts
در شعاع مرگ بوده‌اید تا‌به‌حال؟ من این هفته بودم. با اینکه روی کاغذ چندان مبحث مردنم جدی نبود، اما وقتی دکتر گفت ریه‌ام درگیر عفونت شده و باید بستری شوم یکباره خودم را باختم. صحنه‌های مرگ دیگران با کرونا را پیش چشم آوردم و از حال منقطع شدم. خیلی جالبه زمانی که به مردن فکر کردم دو صحنه را در آینده به یاد آوردم. اول صحنه خداحافظی از بچه‌هام و دیگر زمانی که در بستر مرگ به سیدالشهدا سلام می‌کنم. هنوز هم از از این دوصحنه در آینده سلول‌های بدنم به رعشه می‌افتد.. چیست آدمی؟ جز خاطری که در آینده می‌جوید؟ و چه چیزی جز مرگ می‌تواند این خاطر را به ذهن ما بکوبد؟ @derakhte_tafakor

2
برای شب‌های عاشقی عشقی که بین شلوغی‌های جهان پرشتاب فراموش شده بود اما دردی عجیب آمد و یادآوریش کرد.. یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بود که از پا درمان من بیفتد چشمم به چشمش افتاد اما نبود چشمی کز برق آن شرر در ارکان من بیفتد یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد ماهم به انتقامِ، ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد دور فلک فکنده در چاهم و عجب نیست ماهش به دور آه و افغان من بیفتد از گوهر مرادم چشم امید بسته است این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد دست خیال یازد شب در کمند مهتاب رستم اگر به چاه زندان من بیفتد خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد #شهریار
0
3
اما اگر درست نگاه کنیم می‌بینیم که می‌شود در دنیای جدید تعامل شغلی را در بسترهای نو تعریف کرد. این بسترهای نو می‌تواند دورکاری زنان و یا فعالیت‌هایی از جنس تولید محتوای مجازی و شغل‌های بدون دفتر باشد. طبیعتا پذیرفتن هرکدام از این‌ها ما را از اصول کهنه دور می‌کند، تا جایی که منتقد مشهور سینما از پشت تلفن با مهربانی می‌گوید: «خانم چه دختر خوش‌زبونی دارید!» و بعد اضافه می‌کند: «من منتظر می‌مونم تا به کار بچه‌ها برسید.» با این که شنیدن این‌ها بی‌اندازه به ما قوت قلب می‌دهد، اما چیزی وجود دارد که هنوز درست نشده و آن هم پیدا کردن نقطه اتکایی برای رهایی از فشار است. نقطه‌ای میان مردوارگی شغلی و نمایش قربانی. میان پنهان کردن اقتضائات زنانه و دستمایه عاطفی قرار دادن همان اقتضائات. میان شرمساری بیش از حد از رعایت نکردن اصول‌ها و مبتذل ساختن اصول‌مندی. نوشتن از این مرزهایی که باید قواعدش را بشناسیم همان­قدر که آگاهمان می‌کند می‌تواند غمگینمان هم بسازد. فکر به این که محدودیت‌های عالم گاه چقدر بیشتر معنای محدودیت می‌گیرند، چقدر لیلای درون ما در برابر فشارها راه گم می‌کند و چقدر که لباس زمان به تن کارهای ما کوتاه است هنوز.
0
4
روایتی از خانه‌داری و زیست فرهنگی قربانی شدن لیلا در الگوهای مردانه کار دفترهای برنامه‌ریزی ادعاهای بزرگی دارند. خیال می‌کنند با چهار خط و چند جدول می‌توانند افسار زمان را بکشند. یا از دقیقه‌ها لباس بدوزند و بکشند سر کارهای ما. این کارها اما یاغی‌تر از آن‌اند که با لباس و افسار به چنگ ما بیایند: جلسه مدرسه، نوشتن مطلب، دیدن فیلم، پاک کردن سبزی، شام، جلسه کاری و… اگرچه نهایتا چندتایشان تیک می‌خورند، اما موقع خواب می‌بینیم انگار ۲۴ ساعت برای شبانه‌روز ما چه کم است. مطالب نوشته نشده هنوز انتظار می‌کشند که بعد از خواب بچه‌ها تکمیل شوند و فیلم‌های نیمه‌دیده هم. و انگار این لباس‌های زمان هنوز نپوشیده آب رفته و تنگ شده‌اند. با همه این‌ها، گفتن از مشکلات کار و خانه‌داری، شکوه و شکایت نیست، یک انتخاب است و این انتخاب تنها نقل روزگار من هم نیست. هر زنی که گوشه‌ای از دنیا دغدغه دارد کاری کند، با این فکرها درگیر است. اما ماجرا وقتی به ته قیف می‌رسد که بپرسیم: ما ز‌ن‌های خانه‌دار با این درگیری چه می‌کنیم؟ یا چطور خودمان را از فشارها رها می‌کنیم؟ پاسخ من این است که یا خود را شبیه مردان می‌کنیم، و یا قربانی.   چند سال پیش مجبور شدم برای شرکت در یک جلسه مهم، پسر دوساله‌ام را همراه خودم ببرم. با اینکه کار به غایت سختی بود و نگاه اطرافیان هم چندان خوب نبود، اما تا مدت‌ها این کار را یکی از قله‌های پیشرفت و تهور خودم می‌دانستم و در هر جمعی اگر کسی از محدودیت‌های فعالیت زن خانه‌دار می‌گفت با افتخار آن خاطره را مثال می‌زدم. چیزی که آن روزها در درون من رخ داده بود، تمایل برای قربانی نشان دادن خود بود. وارد شدن به یک بازی دوسر برد که یعنی ببینید اگر موفقم با چه شرایطی موفقم و اگر هم قصوری دارم و نمی‌توان کارم را به درستی انجام دهم به خاطر این شرایط است. شاید طرح این موضوع کمی بی‌رحمانه باشد، اما واقعیت این است که تا بر خود بی‌رحم نباشیم نمی‌توانیم به لایه‌های درونی وجودمان سرک بکشیم و خود را بشناسیم. موقعیت مظلوم‌نمایی و یا قربانی اگرچه مختص زنان نیست، اما وقتی مُهر زنانه می‌خورد مولفه‌هایی از شرایط جامعه و تلقی از زیست زنانه را در بر می‌گیرد. این موقعیت به طرز دقیقی در فیلم «لیلا» ساخته داریوش مهرجویی توصیف شده. وقتی لیلا بعد از فراهم کردن ازدواج همسرش با زنی دیگر، و درست در روز عروسی آنها به خانه می‌آید و شروع می‌کند به رفت‌وروب و تمیزی. از جابجایی وسایل آشپزخانه گرفته تا گل‌آرایی نشیمن و بعد هم اتاق خواب. جایی که لیلا ملحفه‌های تازه را روی تخت­خواب می‌کشد اوج استیصال مخاطب است و نجوایی که در درونمان فریاد می‌زند: «تسلیم نشو لعنتی!» و لیلا بی‌تفاوت به این فریادهای بی‌صدای ما در گلدان اتاق خواب هم گل می‌گذارد و پرده را کنار می‌زند تا نشان دهد چقدر بین سیاهی لباسش تا سفیدی چیدمان اتاق راه دوری است. لیلا در این فیلم در مقابل فشارهایی که متحمل می‌شود تنها یک تاکتیک دفاعی بلد است و آن هم نمایش قربانی شدن است. نشان دادن این که ببینید راهی جز مدارا ندارم. ببینید که در خود می‌شکنم اما صحنه را به هم نمی‌ریزم. او دوست دارد با این کار، نفس بی‌قرار خود را آرام کند و هر چه پیش می‌رود بیشتر ذبح تقدیر می‌شود. این واکنش دفاعی برای بسیاری از ما اتفاق افتاده است. خصوصا اگر زن باشیم می‌توانیم در زندگی مثال‌های متعدد برای این موقعیت به یاد آوریم. برای من به عنوان یک زن خانه‌دار و با انبوهی از وظایف خانه که قرار بوده با وظایف خارج از خانه نیز گره بخورد بسیار رخ داده و به نوعی در مقابل کمال‌خواهی و تلاش مستمر برای بی‌نقص جلوه دادن قرار گرفته. بسیاری از اوقات تلاش می‌کردم وقتی با کارشناسان و منتقدان سینما تلفنی حرف می‌زنم صدای بچه‌ها را به حداقل برسانم، یا وقتی مصاحبه می‌گیرم تمام شرایط خانه را در ثبات و آرامش نگه دارم. اما اغلب درست در موقعیت‌های حساس این شیشه آرامش ترک برداشته و از جایی صدای دعوای دو وروجک بلند شده. پروژه کما‌لگرایی شکست خورده و آن‌وقت معلوم شده من شبیه پژوهشگرهای دیگر نیستم که در یک دفتر دنج در امیرآباد یا خیابان فاطمی پایم را روی پایم بیندازم و به مصاحبه‌شونده‌ها زنگ بزنم. بعد از برملا شدن همه چیز، و بعد از طی کردن سکوتی کوتاه، یکباره از خودم می‌پرسم: چرا فکر می‌کنم صدای بچه‌ها یک جور آبروریزی است؟ چه الگویی از شرایط مصاحبه در ذهن من کاشته شده که این اتفاق روزمره را ناخوشایند می‌دانم؟ واقعیت این است که همه چیز به همان الگوی مردانه کار برمی‌گردد. ما ز‌ن‌ها خیال می‌کنیم چون در مراودات و ساختار شغلی مردان، حضور بچه‌ها حذف شده، پس این یک اصل است. اگر اسم آن فراهم کردن شرایط بی‌نقص کار و پنهان کردن صدای بچه‌ها، «کمال‌گرایی» بود پس لابد «کمال» در شیوه مردانه کار است. و ناخودآگاه هر اتفاقی که این شیوه را در هم بشکند، مایه خجالت می­‌شود.
0
5
🔺وسترنی که وسترن نبود 🎬 نقد فیلم "قاتلان ماه کامل" 🖋️نویسنده: مریم شوندی ♦️ @filmologyclub | #Criticism+9
🔺وسترنی که وسترن نبود 🎬 نقد فیلم "قاتلان ماه کامل" 🖋️نویسنده: مریم شوندی ♦️ @filmologyclub | #Criticism
0
6
♦️این فیلم کوتاه رو حتما ببینید! نخستین فیلم شانتال آکرمن، فیلم کوتاهی است به نام «شهرم را منفجر کن» که در سال 1968 در سن 18
♦️این فیلم کوتاه رو حتما ببینید! نخستین فیلم شانتال آکرمن، فیلم کوتاهی است به نام «شهرم را منفجر کن» که در سال 1968 در سن 18 سالگی ساخت. آکرمن در فیلمش نقش دختر جوانی را بازی کرده که خسته از زندگی ملال‌آور روزمره است و نمی‌خواهد به قواعد نرمال زندگی روزمره تن دهد و در نتیجه علیه آن‌ها طغیان می‌کند. رفتار دخترک، شورش علیه همه عادت‌ها و کارهای روزمره زن‌ها (به طور مشخص زنان خانه‌دار) است از آشپزی گرفته تا خوردن، شستن ظروف، تمیز کردن زمین، واکس زدن کفش‌ها، و مرتب کردن وسایل خانه. در این یادداشت به این فیلم کوتاه به عنوان یک برخورد نزدیک و متفاوت با #آشپزخانه اشاره کردم. @derakhte_tafakor
0
7
https://newspaper.hamshahrionline.ir/id/213138/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF.html
0
8
دست‌نوشته‌های یک خانه‌دار عشق سینما (قسمت دوم) در آشپزخانه‌ها چه می‌گذرد؟ اگر قرار باشد تنها یک فیلم در عمرم بسازم، حتما در مورد آشپزخانه خواهد بود. آشپزخانه جایی است که همه آدم‌ها با آن سروکار دارند و همه از آن استفاده می‌کنند، اما فقط زن‌های خانه‌بادار آن را خوب می‌شناسند. هیچ‌کس جز یک زن خانه‌دار نمی‌داند نزدیک بودن سینک ظرفشویی به گاز چه نعمتی است، یا روشن بودن قالیچه کف آشپزخانه چه دردسرهایی دارد. شاید به ذهن هیچ‌کس خطور نکند طراحی بالکن آشپزخانه چقدر بر سرنوشت یک خانه و اهالی‌اش اثرگذار است، و یا حضور یک میز و صندلی نقلی برای صبحانه و آفتابی که صبح‌ها روی آن می‌تابد. لکه‌های روی کابینت، ظرف شیشه‌ای ماکارانی، گلدان پتوس و حتی قوری چینی که درش کمی ترک برداشته همه داستان‌های طولانی دارند که تنها زن خانه‌دار از آنها خبر دارد. داستان‌هایی که رنگ روزمرگی دارند اما تازه‌اند. مثل داستان‌های کودکی بارها شنیده‌ایم‌شان اما باز هم دوست داریم از زبان آدم‌های دیگر روایت شود. با همه این زیبایی‌ها، آشپزخانه می‌تواند روایتگر روزهای ملال و تکرارمان هم باشد. شانتال آکرمن، فیلمساز مشهور بلژیکی، در اولین فیلم کوتاه خود با نام «شهرم را منفجر کن» یک کابوس دهشتناک از آشپزخانه را به تصویر می‌کشد. کابوسی دوازده دقیقه‌ای از زنی که در آشپزخانه خود را حبس می‌کند و در ساختاری غیر معمول کارهایش را پی می‌گیرد و سرانجام نابود می‌شود. او با به هجو کشیدن زندگی نرمال زنانه در نقش مجنونی که پس از رخوت تمام به بحران رسیده، داستان خود را از آشپزخانه و زن به صورت ما می‌کوبد. با اینکه روایت آکرمن به عنوان یک زن فیلمساز چندان خوشایند نیست، اما چراغی را در ذهن ما روشن می‌کند که واقعیت‌ها می‌تواند در پس حجاب تلقی‌های کلیشه‌ای، بی‌نهایت ترسناک باشند. ایده‌ای که آکرمن بعدها در «ژان دیلمن» به نحوی دیگر تکرار می‌کند. آشپزخانه در سینمای مهرجویی اما لطیف و قرارمند است. از پس همه تصویرهای آشپزخانه‌های ایرانی، قابی از گفتگوهای یواشکی در فیلم «مهمان مامان» یک قاب مماس با زندگی ایرانی است. صحنه‌ای که در آن پدر و مادر خانواده به دور از چشم مهمان در حال تشر زدن و کلنجار رفتن با مسئله آبروداری هستند. اینجا به بهترین شکل یکی از ابعاد آشپزخانه ایرانی نمایان می‌شود: پستو! ما در آشپزخانه‌هایمان چیزهایی پنهان می‌کنیم، با دختر نوجوانمان حرف‌های زنانه میزنیم، پسر کوچکمان را نهیب می‌زنیم که جلو مهمان مودب باشد و گاهی پنهانی به خورشتی که کم است آب اضافه می¬کنیم. آشپزخانه جایی است که زن‌ها در آن احساس آرامش دارند، جایی که حس می‌کنند چشم‌های بیگانه مهمان به آن راه ندارد و پس از آن می‌توانند پستوی خانه را پر از یواشکی‌های خودمانی کنند. در «جدایی نادر از سیمین»نیز آشپزخانه با طراحی خاص شلوغ و سبزرنگش همواره در گوشه ذهن ما جا خوش کرده، جایی که در آن حرف‌های مهمی ردوبدل شد که اگر آشپزخانه نبود می‌توانست هرگز بر زبان نیاید. با همه این‌ها آیا می‌شود گفت آشپزخانه یک قلمرو زنانه است؟ در «کریمر علیه کریمر» داستین هافمن روز بعد از طلاقش از مریل استریپ به آشپزخانه می‌رود تا برای پسرش صبحانه آماده کند و اینجا تازه اول داستان است تا نشان دهد که چقدر یک مرد می‌تواند با وسایل و وظایف آشپزخانه‌ای بیگانه باشد. گویی پدر خانواده به قلمرویی وارد شده که تا روز قبل اصلا به آن راه نداشته. این روایت سنتی از یک خانواده آمریکایی با تمام فرازو فرودهای شیرینش، یک کاراکتر زنانه برای آشپزخانه می‌سازد که در ادامه تعیین کننده است. پدر خانواده به مرور تبدیل به نقشی می‌شود که به خوبی از پس کارهای خانه و خارج خانه بر می‌آید و اینجا با وجود اینکه یک مرد در آشپزخانه مانده تا برای پسرش تست فرانسوی درست کند، اما آشپزخانه را مردانه نکرده. این قلمرو همیشه به نقش زن چسبنده می‌ماند تا وقتی که مادر برگردد. در سینمای امروز اما به سختی می‌توان این چسبندگی را دید و به همین علت آشپزخانه شخصیتی متعین ندارد. در سینمای کلاسیک آمریکا آشپزخانه به عنوان آیکنی در داستان طبقه‌های فرودست حضور فعال دارد. در سینمای ژاپن آشپزخانه به سبب جایی برای سامان دادن کارهای خانه تقدیس می‌شود. فیلم‌های ازو موید این گزاره‌اند. چیزی که در سینمای اروپا به شدت نفی می‌شود و مثلا در فیلم‌های بونوئل و رنوار آشپزخانه را محلی برای تجمع وظایف پیشخدمت‌ها می‌بینیم و نه بیشتر. قصه‌های آشپزخانه تمامی ندارد، هر جا آدم‌ها هستند، خانه‌ای برقرار است و قلب همه خانه‌ها هم آشپزخانه. فیلم‌های خوب هر اندازه که به جهان آدم‌های قصه نزدیک می‌شوند، آشپزخانه‌ها را خوب می‌فهمند، شاید به اندازه ما زن‌های خانه‌دار.
0
9
مقاله خانم دکتر بهارک محمودی درباره نقش سفره ایرانی در سینمای ایران با رویکرد نشانه شناسی بسیار توصیه می‌کنم خوندنش رو یلداتون هم مبارک🌹
0
10
امشب در برنامه #سینما_زاویه درباره نقش سفره ایرانی در بازنمایی فرهنگ ایرانی در سینما حرف می‌زنیم. موضوعی که کمتر بهش پرداخته
امشب در برنامه #سینما_زاویه درباره نقش سفره ایرانی در بازنمایی فرهنگ ایرانی در سینما حرف می‌زنیم. موضوعی که کمتر بهش پرداخته شده و می‌تونه سرفصل مهم پژوهشی باشه
0
11
ابتذال شادی ساسی مبتذل است. اما نه فقط به دلیل محتواهای اروتیک، بلکه بیشتر به خاطر تقلیل معنای شادی و بذل علت شادبودن. چیزی که در ساحت برنامه ریزی فرهنگی همواره به آن بی‌توجهی شده، فرهنگ شادی و بسترسازی درست برای آن است. ما اغلب فرهنگ را در القائات رسانه‌ای، کتاب‌، لباس و نمایش و هنر دنبال می‌کنیم و از آن به عنوان سلطه حس جمعی و مدیریت بروز احساسات غافل می‌شویم. اینکه مردم چگونه شادی و غم خود را به نمایش می‌گذارند و چگونه مناسک شادی و غم را برگزار می‌کنند یک مبحث فرهنگی مهم و تاریخ‌مند است. ساسی و هر موسیقی چندرسانه‌ای مبتذل دیگر می‌تواند این خط مهم فرهنگی را تحت تاثیر قرار دهد. مردمی که تا چندسال پیش با "گل می‌روید به باغ" احساس شعف می‌کردند امروز با خاله لیلا قرار است شاد شوند. کودکان نسل قبل که صبح‌های جمعه با مسابقه تلفنی عمو فتیله‌ای‌ها سرگرم می‌شدند، امروز با دابسمش سرگرم‌اند. و از همه مهم‌تر، عمه‌بزرگ‌های فامیل که در جوانی با موسیقی محلی مراسم مهمانی خود را در روستاها برگزار می‌کردند حالا با رقص‌نور و صدای نخراشیده‌ی آهنگ شش و هشتی در عروسی‌ها می‌رقصند. برای اغلب آن‌ها به وقت شادی اصلا مهم نیست که صاحب آهنگ کیست و درباره آن چه می‌گویند. آن‌ها با هرچیزی که "دم دست" باشد بساط شادی و سرگرمی و مراسم را جور می‌کنند. و حالا خوب است بپرسیم چه کسی قرار است این "دم‌دستی‌ها" را تولید کند؟ رسانه رسمی، بازار آزاد و یا بازار زیرزمینی؟ #ساسی @derakhte_tafakor
0
12
این روزها در رادیو گفتگو مشغول پخت‌وپز برنامه سینما زاویه هستیم امشب درباره جنگل پرتقال صحبت می‌کنیم فیلمی که به نحو بسیار دق
این روزها در رادیو گفتگو مشغول پخت‌وپز برنامه سینما زاویه هستیم امشب درباره جنگل پرتقال صحبت می‌کنیم فیلمی که به نحو بسیار دقیقی از درون‌نگری و تغییر حرف میزنه، بدون اداهای پرتکلف و کلیشه‌ای رایج سینمای ایران ساعت ۱۹ امشب بشنوید ما رو
0
13
روایت‌های نامه‌نگارانه، همواره این امکان را به ما می‌دهند که از نگاهی تاریخمند به مسائل نگاه کنیم. اولین چالش مستند "میان انقلابها" همین است. استفاده روایتی که عامدانه از امکان عینیت دادن به شخصیت‌ها صرف‌نظر می‌کند و به جای آن تصاویری از مستند از دو انقلاب ایران و رومانی را به صدای راویان گره‌ می‌زند. این مستند داستان دو زن را میان انقلاب اسلامی ایران(۱۹۷۹) و انقلاب رومانی(۱۹۸۹) را با نامه‌هایی پس از جدایی این دو دوست گزارش می‌کند. گزارشی که ما را به طور موازی هم در میان تاریخ می‌برد و هم در اعماق شخصیت دو زن. ما "میان انقلاب‌ها" را دوست خواهیم داشت و هم‌زمان از آن ترس داریم. دوستش داریم چون از تاریخ ما می‌گوید و ترس داریم چون غریبه‌ای از تاریخ ما می‌گوید. با این‌که خبری از تحریف تاریخ نیست و فیلم‌ها با صداقت کامل انتخاب شده، اما نوع چینش قابها، استفاده از رنگ و موسیقی و از همه مهم‌تر نریشن‌نامه‌ها و محتوایشان علیه اسلامیت انقلاب ایران جهان مولف را به تصویر می‌کشد. این مستند فرم خوبی از ایده همزمان "صداقت" و "مصادره به مطلوب" است. فیلم با زیرکی کامل از دروغ گفتن ابا دارد. به سنت فیلم‌های ضدایرانی سالهای گذشته، مانند پرسپولیس یا بدون دخترم هرگز، تصورات غیرواقع را تفت نمی‌دهد اما در عوض به شکل هنرمندانه‌ای راست‌ها را درخدمت روایت خودش می‌آورد. برای مثال بعد از نشان دادن تکه فیلم‌هایی از مردمی که به جمهوری اسلامی رای می‌دهند، تصاویر ویرانی و قبرستان اوراق‌ها را نمایش می‌دهد. و یا از زنان رزمنده چادری تصویری خوفناک با ماسک‌های شیمیایی می‌سازد. در صحنه‌های تشییع پیکر امام خمینی و زمانی که قرار است مخاطب اندوه را از چهره مردم ماتم‌زده دریافت کند صدای زهرا این فرصت را می‌دزدد و نامه‌ای را برای دوست رومانیایی‌اش می‌خواند و می‌گوید ماموران خانه‌اش را زیرو رو کرده‌اند و نهایتا نیز عاقبتی شوم که مدت‌ها منتظرش بوده شاملش می‌شود. در ایده اصلی مستند، ایران کشوری است که بعد از انقلاب در گرداب سیاهی فرو می‌رود، رومانی هم از این قاعده مستثنی نیست اما نه به اندازه ایران. و نگاه ناامیدانه مولف از تغییرهای سیاسی ناگهان در سراسر مستند جاری می‌شود. نگاهی که در آن نه ایران جای خوبی است، نه رومانی و نه هیچ نقطه‌ای از دنیا که تعریف انسان را در منظومه تاریخ خود تغییر می‌دهد. #میان_انقلابها #مستند #betweenrevolutions @derakhte_tafakor
0
14
درباره مستند between revolutions(2023) در پست زیر بخونید
درباره مستند between revolutions(2023) در پست زیر بخونید
0
15
غصه - آنتون چخوف.pdf
0
16
🔺ضیافت تکنیک‌ها 🎬 نقد فیلم "Oppenheimer" 🖋️نویسنده: مریم شوندی ♦️ @filmologyclub | #Criticism+9
🔺ضیافت تکنیک‌ها 🎬 نقد فیلم "Oppenheimer" 🖋️نویسنده: مریم شوندی ♦️ @filmologyclub | #Criticism
0
17
جنگل پرتقال و فریب‌هایی که دوستش داریم اگر بپذیریم که ذات اصلی سینما فریب است، می‌توانیم بگوییم جنگل پرتقال از سینمایی‌ترین فیلم‌های ایرانی است. عنصر روایی فیلم بر «وانمودگی» استوار است و کنش‌های دو شخصیت اصلی بر این عنصر روایی حرکت می‌کند. این عنصر هم در درون داستان جریان دارد و هم در تخاطب با بیننده. یعنی همزمان که شخصیت‌های داستان در حال فریب یکدیگرند ما نیز در این میان فریب می‌خوریم و این از مهم‌ترین نقاط درخشان فیلم است. علی بهاریان که معلمی ناموفق و سرخورده است برای گرفتن مدرک خود ناخواسته پا به گذشته می‌گذارد. گذشته برای سهراب یا همان علی بهاریان یک نمود مکانی دارد، تنکابن؛ شهری که در آن سال‌ها ادبیات نمایشی خوانده و پر از خاطراتی است که چندان مایل نیست مهرش باز شود. با تطبیق این نمود مکانی می‌توانیم تمام داستان فیلم را سفر به گذشته‌ای بدانیم که قرار است برای سهراب نقطه تغییری باشد. او همواره میان بودگی و وانمودگی در رفت و آمد است و سفرش به تنکابن مانند تقدیری شیرین او را در رها شدن از وانمود کمک می‌کند. او هرچه بیشتر آدم‌های شهر را می‌بیند بیشتر سر از نقاب بر می‌دارد و خاطرات، چهره واقعی او را برملا می‌کنند. فیلم بر یک زمینه حرکت می‌کند که قرار است مخاطب را تا نقطه تحول به دنبال خود بکشاند. زمینه، کلنجار درونی شخصیت سهراب و نزاع او بر سر مقبولیت است. همین کشمکش‌ها که رفته‌رفته از حالت درونی به برون‌ریزی و حسادت کشیده می‌شود، یک علت تام برای پنهان کردن خود واقعی اوست. او دائماً برای جارو کردن رذیلت‌هایش زیر فرش، به تخریب و تحقیر دیگران دست می‌زند و همین امر او را هرچه بیشتر در مسیر وانمود قرار می‌دهد. دو اسم بودن شخصیت اصلی که هم علی است و هم سهراب نیز بر این تأکید دارد که هویت او دچار دوگانگی است. این دوگانگی آنقدر در وجود او عمیق است که ما را برای دیدن سرنوشت یک آدم فرومایه به دنبال خود می‌کشد. گرفتن مدرک و تلاش سهراب برای به دست آوردنش هم به نوعی تجسم خلق او در نشان دادن کارهای ویترینی و نمایشی است. سرنوشت او با مدرکش عجین می‌شود چرا که مدرک هم مانند خود سهراب وجهی نمایشی و تهی دارد. سهراب در تنکابن ناخواسته درگیر داستانی قدیمی درباره رابطه عاشقانه‌اش با مریم سیفی می‌شود. ورود مریم به داستان با آنکه سعی در نشان دادن ذات شفاف و بی‌پرده سهراب برای مخاطب دارد اما در ابتدا بیشتر ما را در باور چهره جعلی سهراب فرو می‌برد. این روند ادامه دارد تا یک پلان کلیدی در خانه مریم و زوم دوربین بر چهره او کنار گرامافون و زیر نور ملیح اتاق. یک لبخند ساده که گویی از سر عشق و یادآوری خاطرات قدیمی است، اما طولی نمی‌کشد که می‌فهمیم مریم هم در حال بازی کردن نقش بوده تا در موقعیت مناسب دست سهراب را رو کند. این موقعیت جذاب و بموقع هم توانست مریم را در وضعیت پرفورمنس مضاعف (بازی در بازی) قرار دهد تا بگوید برخلاف ادعای سهراب او واقعاً بازیگر خوبی است و چهره بی‌نقاب سهراب را بر ما عیان می‌کند. از این جای داستان به بعد، یعنی بعد از رفتن سهراب از خانه مریم، موقعیت بازسازی شروع می‌شود. سهراب رفته‌رفته درصدد تطبیق خود واقعی‌اش با نمود خارجی برمی‌آید و این روند بدون شعار و شتاب اتفاق می‌افتد. انتخاب او برای تیغ زدن موها به جای استفاده از پودر، هدیه دادن صفحه به مریم و نیز سفر در جاده الموت نوعی بازگشت به خود و پالایش است؛ استعاره‌هایی که برای مخاطب تازه و بدیع است و مانند دل به دریا زدن نخ‌نما و فرسوده نشده است. نکته قابل ستایش در فیلم درآمیختن واقعیت و وهم است. در چند جای فیلم شاهد این آمیختن بودیم که بهترین آن در میهمانی شبانه و هنگام خواندن نمایشنامه اتفاق افتاد. سهراب نمایشنامه را خواند و همه او را تشویق کردند، اتفاقی که به نظر می‌آمد باید وهم باشد اما با کدگذاری چند فکت دیگر در فیلم اینکه آیا صحنه خواب و توهم بوده یا واقعی، برای بیننده جای شک ایجاد می‌کند؛ حسی که همزمان برای سهراب هم می‌افتد و او نمی‌داند عاقبت توانسته خود را برای دانشجویان ادبیات نمایشی ثابت کند یا نه. اما نهایتاً دست از کشف این ماجرا بر می‌دارد تا خودش را از عذاب دست و پا زدن برای مقبولیت برهاند. این رها کردن در موقعیتی نهایی است، زمانی که دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارد. او چاره‌ای ندارد جز این که فقط خودش باشد. باد بردن مدرک نیز در سکانس انتهایی مؤید همین تغییر سهراب است، مدرکی که می‌تواند با یک باد از دست برود مثل وانمودی زیبا از یک واقعیت تهی و دوست‌نداشتنی است. https://irannewspaper.ir/8337/23/75103
0
18
گاهی فکر می‌کنم چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستم مانند مردپالتوپوش فیلم هشت‌ونیم، یکباره از وسط شلوغی‌های زندگی پرواز کنم و بشوم یک بادبادک. این تصویر فلینی از کابوس قهرمانش، برای تمام ماهایی که میان ماشین‌ها و هوش‌مصنوعی‌ها و زندگی عصر مدرن گیرافتاده‌ایم، یک رویاست. برای من اما این صحنه گذشته از حس رهایی، رویایی است که می‌تواند به یک سرانجام پر از تنهایی ختم شود؛ یک تنهایی رویایی. برای ما زن‌های خانه‌دار تنهایی نعمت است. خصوصا اگر مادر باشیم و شلوغی‌های زندگی امانمان را بریده باشد، می‌توانیم بهتر درک کنیم این کالای کمیاب، چقدر گران‌قیمت و درخشان است. مهمانی‌های شلوغ، آخر هفته‌های پرازدحام و بچه‌هایی که کارهایشان تمامی ندارد، می‌تواند هر آدمیزادی را تشنه تنهایی کند. اغلب ما تنهایی را در معنای منفی و به‌مفهوم انزوا و بی‌کسی می‌دانیم و به‌کار می‌بریم، اما بعد مثبت و سازنده آن یعنی فردیت و خلوت را نادیده می‌گیریم. ژیل دلوز، جایی درباره ژان لوک‌گدار و تنهایی‌اش می‌گوید: «او سخت و مدام کار می‌کند که حاصلش تنهایی است. او تنهای تنهاست. ولی نه یک تنهایی معمولی. تنهایی او خالی نیست، مملو از رویاها، خیال‌پردازی‌ها و آدم‌های گوناگون است. تنهایی او خلاق است!» حالا با حرف‌های دلوز هم راحت‌تر می‌شود فهمید که تنهایی‌ای که خالی نیست یک نیاز اساسی است و هم می‌شود خیلی راحت به گدار حسادت کرد. چون احتمالا در زندگی تجربه این را نداشته که کسانی برای هر کار ساده و پیش‌پاافتاده‌ای مدام صدایش بزنند: مامان! البته تنهایی در انتهای طیف خودش هم قدری خطرناک می‌شود. شاید برای درک این میزان خطر، کافی باشد 3کلمه نویسنده، هتل و کوبریک را به‌خاطر بیاوریم اما این را نمی‌شود انکار کرد که برای داشتن یک زندگی متعارف، دز مشخصی از تنهایی، ضروری و لازم است. من برای این دز مشخص، گاهی مجبورم کمی دیرتر از بچه‌ها بخوابم تا فیلم ببینم. دوستی را می‌شناسم که بچه‌هایش را به پرستار می‌سپارد تا چند ساعت در هفته به کتابخانه برود. دوستان دیگرم به تکنولوژی افتراسکول مجهز شده‌اند تا با خیال راحت سرکار بروند. یادآوری تمام اینها برایم کمی عذاب‌آور می‌شود. آیا ما موجوداتی را به‌دنیا آورده‌ایم که می‌خواهیم از دستشان خلاص شویم؟ می‌گویید فقط گاهی؟ آیا ما موجوداتی را به دنیا آورده‌ایم که می‌خواهیم گاهی از دستشان خلاص شویم؟ قضیه هنوز هم وحشتناک است. ما مادرها همیشه بین «عشق و اتصال به فرزند» و «انقطاع از فرزند برای حفظ فردیت خود» در رفت‌وآمدیم. میان «بیابغلم بشین» و «امشب بابا برات قصه میگه». صبح‌ها صدای بوسه‌هایمان تا ته کوچه می‌رود و شب‌ها صدای جروبحث‌هایمان. کنار سرویس مدرسه پر از ذوق می‌شویم و تا زنگ دوم نشده دلتنگشان. اما می‌شود به‌راحتی اعتراف کرد که در لحظات دلبستگی چقدر زمان کارکرد خود را از دست می‌دهد و آنقدر کش می‌آید تا چیزی از احساس رقیقمان جا نماند. مثل اسلوموشن در قاب تصویر پر می‌شود. برعکس مواقعی که می‌خواهیم رها باشیم صحنه‌ها با کات‌های سریع از پی هم می‌گذرند و این قاب‌ها اما کفاف ما و تمنای ما را نمی‌دهد. ما مادرها گاهی دوست داریم در قابی بدون بچه‌ها دیده‌شویم، قابی از یک زن که می‌تواند خارج از جایگاه همیشگی تعریف و دیده‌شود. گاهی دوست داریم مثل مرد پالتوپوش فیلم فلینی بادبادکی باشیم تنها در آسمان، اگرچه می‌دانیم نخ‌ها در دست بچه‌هاست و عاقبت صاف می‌افتیم پایین در آغوش‌شان. ما مادرها همان سقوط را هم دوست داریم. چاپ شده در صفحه آخر روزنامه همشهری https://newspaper.hamshahrionline.ir/id/211024/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%81%D9%84%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87.html
0
19
این متن را هر وقت می‌خونم گریه می‌کنم... آدمیزاد چیه جز لختی گوشت و استخوان و خروارها دلتنگی؟!
0
20
ژان دیلمان فیلم عجیبیه و حوصله و صبر زیادی هم برای دیدن می‌خواد از اون فیلم‌ها که جز عاشقان سینما در تحمل کسی نیست:)) اما عجیبه چون پیوند محکمی با واقعیت داره، و از این جهت خلاف قراردادهای سینماست. اگر دوست داشتید ببینیدش تا درباره‌ش حرف بزنیم..
0