999
Subscribers
-224 hours
-57 days
-1630 days
Posts Archive
999
از زندگی با مردم، از حرف زدن، عاجزم!
کاملا در خود فرو رفتهام، به خودم فکر میکنم چیزی ندارم به کسی بگویم.. هرگز؛ به هیچکس!
کافکا
999
ناتوانی ام مدام بیشتر می شود، ناتوانی در فکر کردن، در دیدن، تشخیص حقیقتِ اشیاء، بیاد آوردن، سهیم شدن در یک تجربه؛ دارم مثل سنگ می شوم. این حقیقت دارد...
کافکا
999
جایی برای رفتن نداشتیم ما را بسته بندی کردند بین چند تکه استخوان سخت که هر روز به مجسمه ای ماندگار فکر میکردم رنج و اندوه ما را تراشیده بود و هرچه سعی می کردم بیرون بزنم ترک های روی پوستم بیشتر می شد
پريساصالحى
999
"لم تكن دموعًا، كانت أشخاصًا يتساقطون من عيوننا للأبد"
این اَشک نبود،کسانی بودند
که برای همیشه از چَشمانِ ما افتادند...
أحمدجمعة
999
اوضاع خیلی کثیف تر و بدتر از سابق می گذرد
روزها را یکی بعد از دیگری قتل عام می کنیم
در انتظار ترکیدن
و امید روز بهتری نیست...
صادقهدایت
999
مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می میرم...
و فردا چطور؟!
طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشتهام...
999
زیباترین انسانهایی که تاکنون شناختهام آنهایی بودند که رنج میکشیدند،دچار فقدان شده بودند و با این حال راه خود را از اعماق درد و رنج گشودند و بیرون آمدند.
999
نماند شوقی که با آن سر بکنم روزگار پر دردم را
نه دلگرمیای که گرم بکند این نالههای سردم را...
999
گذشت و گذشت،
زمستان ها یکی پس از دیگری سپری شدند،
حالا آدم های امیدوار دیگر وجود ندارند،
اما امیدشان همچنان باقی ست،
مستقل از زیستن،
به شکلِ معنی،
در افق های دور دست،
جایی که نگاه به ابدیت می رود،
جایی که آسمان در زمین تمام می شود،
جایی برای هرگز نرسیدن…
999
«أحبك طبعاً
وإلا ماذا يمكن أن أفعل
في وطن منهوب وحزين...؟»
آری، قطعاً دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمین و غارت شده چه میتوانستم بکنم...؟
عبدالعظيم فنجان
999
شبیه مِه شده بودی
نه میشد در آغوشت گرفت
و نه آنسوی تو را دید تنها میشد
در تو گم شد که شدم !
999
شبیه مِه شده بودی
نه میشد در آغوشت گرفت
و نه آنسوی تو را دید تنها می شد.
در تو گم شد که شدم !
