en
Feedback
جنونِ نوشتار

جنونِ نوشتار

Open in Telegram

از نگاهِ اثر، نویسنده هم‌زمان همه و هیچ است؛ هم‌چون خدا! ژاک دریدا، نوشتار و تفاوت. «درباره‌ی نوشتن و اندیشیدن» ID: @AbdullahMohaysen Donation (حمایتِ مادی از درس‌گفتارها): شماره‌ی کارت 5894 6312 0621 8992 Insta: instagram.com/abdullah.mohaysen

Show more
299
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+13
in 0 channels
November '24
+17
in 0 channels
Get PRO
October '24
+29
in 2 channels
Get PRO
September '24
+5
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 1 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '24
+4
in 0 channels
Get PRO
April '24
+63
in 1 channels
Get PRO
March '24
+6
in 0 channels
Get PRO
February '24
+8
in 0 channels
Get PRO
January '24
+7
in 0 channels
Get PRO
December '23
+12
in 0 channels
Get PRO
November '23
+5
in 0 channels
Get PRO
October '23
+32
in 0 channels
Get PRO
September '23
+1
in 0 channels
Get PRO
August '23
+3
in 0 channels
Get PRO
July '23
+11
in 0 channels
Get PRO
June '23
+4
in 0 channels
Get PRO
May '23
+2
in 0 channels
Get PRO
April '23
+6
in 0 channels
Get PRO
March '23
+3
in 0 channels
Get PRO
February '23
+9
in 0 channels
Get PRO
January '23
+7
in 0 channels
Get PRO
December '22
+9
in 0 channels
Get PRO
November '22
+11
in 0 channels
Get PRO
October '22
+3
in 0 channels
Get PRO
September '22
+7
in 0 channels
Get PRO
August '22
+56
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '220
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+181
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December0
20 December+1
19 December+1
18 December+1
17 December0
16 December+1
15 December+1
14 December0
13 December0
12 December+1
11 December+1
10 December+1
09 December+1
08 December0
07 December0
06 December0
05 December+3
04 December+1
03 December0
02 December0
01 December0
Channel Posts
با این همه و به طریقی هم‌دلانه، اشتراوس به‌خاطرِ دریافتِ نبضِ حاکم بر زمانه که از وخامتِ فهمِ بشری خبر می‌دهد، تنها در همین دریافت و لو سطحی، محق باقی می‌ماند. او در درون درد و دهشت و فروپاشیِ مبانیِ هزاران‌ساله‌ی اخلاق و سیاست تنفس می‌کند؛ دهشت و فروپاشی‌ای که نمود و تعیّنِ آن را در سال‌های جنگِ دومِ جهانی و پس از آن به خوبی لمس کرده و چشیده است. او خطر و هنوز بی‌پاسخ‌ماندنِ مسائلِ هولناکی که نیچه و هایدگر بر آن‌ها و از سرِ ضرورت دست گذاشته‌اند به‌خوبی درک کرده است. فضایی که بیش از یک قرن و تا امروز تنفسِ هر انسانِ منصف و شریفی را اگر نگوییم ناممکن بل بسیار سخت کرده است. به همین خاطر اشتراوس مذبوحانه به این‌سو و آن‌سوی فلسفه‌ی سیاسیِ فیلسوفانِ پس از افلاطون و حتی به‌سوی فیلسوفانی که سنتِ فلسفیِ غربی، عامدانه از آن‌ها سخن نمی‌گوید از جمله فارابی و ابن‌میمون می‌رود تا مگر در آن‌ها امکانی نادیده‌گرفته‌شده بیابد؛ آن دسته فیلسوفانی که این سنت نادیده می‌گیرد تا خود را یک‌پارچه و بی‌نیاز نشان دهد و یا آن‌ها را طبقِ روالِ معمولِ ناشی از گفتمانِ استشراق تنها شروح یا پانوشت‌هایی بر فلسفه‌ی اروپایی نشان دهد. اشتراوس در پیِ این امکان است تا بتواند با به فعلیت در آوردنش، پشتوانه‌ای برای بی‌بنیادیِ اخلاق و سیاستِ معاصر دست‌وپا کند. با این وجود آن‌چه تاکنون از فضای کلی و نه تفصیلیِ فکری‌اش دستگیرم شده آن است که او در حد و اندازه‌ی پرسش‌هایی که مطرح‌شده است، نیست و سرانجام همانندِ اغلبِ دیگر متفکران یا همان دانش‌وران ناتوان از پاسخ‌گویی به آن‌هاست. تنها مزیتِ تفکرِ اشتراوس در این است که او حداقل به‌عکسِ بسیاری از هم‌قطارانش، برای الزاماتِ هولناک و نامعلومی که هشدارهای دو فیلسوفِ یادشده در پی خواهند داشت گوشِ شنوایی داشته است؛ به‌عکس آن همه متفکری که نه‌تنها خطرهای موردِ اشاره را نمی‌بینند، بلکه با نگاهی عاقل اندر سفیه و تحقیرآمیز این دست فیلسوفان (نیچه و هایدگر) را جز مُشتی شاعرمسلک که حرف‌های مبهم و چندپهلو می‌زنند نمی‌یابند تا طبقِ رویه‌ی رایج به همان فرار یا پاک‌کردن صورت‌مسئله‌ها اقدام کنند. چنان‌که همراه با انبوهی از لفاظی‌ها و گردوغبار راه‌انداختن‌ها، به زعمِ خود نحله‌های فکریِ جدید پیشِ رویِ انسان‌های دغدغه‌مند تولید کنند. تنوعی از محصولاتِ به‌ظاهر جذاب و البته اغواگر که عقلِ هر ساده‌دلی در عرصه‌ی تفکر را به راحتی می‌برند. محصولاتی که تاریخِ انقضای کوتاهی دارند و طبعا در آینده‌ی تفکر خیلی زود از یادها خواهند رفت. از این‌رو اشتراوس آن زندگیِ دومِ ضروری را به‌منزله‌ی یک متفکر که زندگیِ پس از مواجهه با نیچه است را پشت سر گذاشته است، اما خواه‌ناخواه از آن‌جا که عجول است توسطِ این هیولا بلعیده می‌شود. گویی در اقیانوسی‌ست که پیش از غرق‌شدن، مخاطب را تنها به عمق و پهنای نقطه‌ای که در آن، در حال غرق‌شدن است با سر و صدایش متنبه و متوجه می‌کند. * ریشه‌های آلمانی، لئو اشتراوس، ترجمه‌ی شروین مقیمی، نشر پگاه روزگار نو، ص ۲۰۵ ** همان، صص ۱۲۳-۱۲۴ @JonouneNeveshtar

2
نگاهی به کتاب ریشه‌های آلمانی (مجموعه‌ی یادداشت‌ها و مقالاتی از لئو اشتراوس) من در تقلاهای اشتراوس گونه‌ای درماندگی از یافتن پاسخ به پرسش‌ها و دشواره‌های روبروی‌اش می‌بینم؛ با این وجود درماندگی‌اش را شرافتمندانه می‌بینم. از این‌رو نفسِ تلاش و تقلای او را علی‌رغمِ خوانش‌ها و تفسیرهای عجولانه و سطحی‌اش از فیلسوفانی هم‌چون نیچه و هایدگر و مسائلِ ضروری و البته بسیار خطرناکی که این دو فیلسوف مطرح ساخته‌اند، بسیار شایسته‌ی احترام می‌بینم. او فروتنانه در برابر این دو فیلسوف در بابِ بزرگی‌شان اقرار می‌کند. او با نقل قولی از کانت به تفاوتِ «متفکر» و «دانش‌ور/ پژوهش‌گر» اشاره می‌کند و با فروتنی خود را یک دانش‌ور معرفی می‌کند: «می‌دانم که بسیاری از افراد که خود را فیلسوف می‌نامند، غالبا در بهترین حالت، دانش‌ورند. دانش‌ور از اساس وابسته به متفکران بزرگ است.. دانش‌ور محتاط است، روش‌مند است و نه جسور. او به مانند متفکرانِ بزرگ، در قله‌های دست‌رس‌ناپذیر و در میان غبار و مه، از دیدگانِ ما محو نمی‌شود.. ما دانش‌وران هم‌چون خدایانِ هومری در یک حلقه‌ی طلسم‌شده به سر می‌بریم، حلقه‌ای که از ما در برابرِ متفکرانِ بزرگ محافظت می‌کند. واقعیتِ عدمِ توافقِ متفکرانِ بزرگ است که وجودِ دانش‌وران را ممکن می‌سازد».* اشتراوس عجول است و شاید از آن‌جا که او خود را یک دانش‌ور می‌نامد بهتر می‌توان دلیلِ این عجول‌بودن را درک کرد؛ عجول بودنی که گویا به یک بیماریِ همه‌گیر در جهانِ تفکرِ معاصر تبدیل شده است. چنان‌که بر اساسِ همین تمایزِ یادشده بایستی بسیاری از متفکران را با همه‌ی دبدبده و کبکبه‌شان بایستی دانش‌ور دید. دانش‌ورانی که ناچار متوجهِ سرعتِ تغییرات هستند و در نتیجه اغلب قادر نیستند بنیادی‌تر به منشاءهای مشابهِ این تغییرات بنگرند؛ شاید از همین رو بود که هایدگر اعلام کرد: «علم، نمی‌اندیشد»؛ چراکه اساساً دانش مشروعیتِ هستی‌اش را مدیونِ کشفیات و تولیدِ داده‌های جدید و قیل‌و‌قال بسیارکردن بر سرِ آن‌هاست. در حالی که تفکر بالعکس کُند و در جهتِ مخالف حرکت می‌کند. اشتراوس نیز بر همین اساس دغدغه‌ی «تمدن» را دارد، اما نمی‌تواند خوب دریابد که این تمدن به دستِ همان اموری که وی خواستار است از آن‌ها محافظت کند، خواه‌ناخواه در حالِ مهیا ساختنِ اسبابِ ویرانی‌اش است. هم‌چنین از آن‌جا که از نسبتِ ذاتیِ میانِ هستی و انسان بی‌خبر است و یا اگر هم به‌واسطه‌ی هایدگر به این نسبت آگاه شده، چنان‌که از نقدهایش به این هستی‌شناسی برمی‌آید نگاهی بسیار سطحی به این امر دارد؛ چراکه تنها دغدغه‌مندِ هستیِ انسان به تنهایی‌ست، و بر این اساس نیز سرانجام نه انسان را خوب می‌تواند بشناسد و نه هستی را. به همین خاطر نیز گادامر در پاسخ به نامه‌ی انتقادآمیزِ اشتراوس به کتابِ «حقیقت و روش» با لحنی ناامید عنوان می‌کند: «من نمی‌توانم با تببینِ اسف‌بارِ شما از هستی‌شناسیِ هرمنوتیکی کنار بیایم».** اشتراوس به‌طرزِ عمیق‌تری ناتوان از پرداختن به پیش‌فرض‌های‌اش است و لجاجتِ او بر سرِ هنوز اعتبارداشتن‌شان ناچار، باقی‌ماندنش در همان راهِ امنِ پیشین را تنها پاسخ جلوه می‌دهد تا آن‌که به سیاقِ خودش به توجیه‌کردنِ آن قانع می‌شود. @JonouneNeveshtar
0
3
@JonouneNeveshtar
@JonouneNeveshtar
0
4
@JonouneNeveshtar
0
5
هر لحظه جهانی را زندگی می‌کنم به‌منزله‌ی یک طوفان که سپس با جهانی دیگر به‌منزله‌ی یک طوفان ویران می‌شود. «آینده» مصدرِ طوفان‌هاست و من ناچار به «اکنون»، اکنونی که به ناگاه در برابرش خُرد و له می‌شود پناه می‌برم. سپس که خُرد و له شد، آینده دوباره و با شدتی هولناک‌تر وزیدن می‌گیرد و مرا به گوشه‌ای از گذشته پرتاب می‌کند. به کودکی‌ای که در چشمِ اکنونِ خُرد و له شده، محافظانِ بیشتری در برابرِ طوفان‌های آینده داشت: مشغول‌بودنی به بازیِ بی‌دریغ و بی‌پایان. اراده‌ای سمج که راه‌اش را از هر مانعِ جدیدی که بزرگ‌ترها می‌گذاشتند در آفرینش‌گری و خلقِ مدامش در لحظه به پیش می‌راند؛ تا آن‌که سرانجام یکی از مانع‌ها کارگر می‌شوند و از لحظه‌ای به بعد، خالی از آن اراده‌ی مهیبی که آینده را به مواجهه می‌گرفت و دعوت می‌کرد، شد؛ از آن لحظه‌ی نامعلوم و گم‌شده در مه و غبار، مسخ و آماده‌ی هر بار ویران‌شدن به‌دستِ طوفانی از آینده به‌سوی آینده حرکت می‌کند. کودکی‌ای که در آن هر «اکنون» به‌خاطرِ آن اراده‌ی ازدست‌رفته حکمِ استقامتی بزرگ در برابرِ آینده بود. آینده و اکنون در آن اراده، درهم می‌پیچید و موجودی شایسته‌ی زندگی، شایسته‌ی خلقِ مدام، شایسته‌ی به خدا شبیه شدن، شایسته‌ی «تألُّه» می‌شد. اما اکنون جز تاختنِ بی‌محابای آینده و سپس سرگشتگی میانِ لحظه‌های دورِ گذشته باقی نمانده؛ سرگشتگی در جست‌وجویی که سرانجام شاید درست تشخیص داد که دقیقا در کدام لحظه و دقیقه و چرا و چگونه آن اراده‌ی مهیب از دست رفت. آن لحظه و دقیقه‌ای که گویا به دیارِ فراموشی و بی‌نامی وانهاده‌شده. آن لحظه و دقیقه‌ای که پس از آن، اسبِ چوبینِ آینده به حقه‌ای اودیسه‌وار به درونِ قلعه‌ها و مرزهای زندگی حمله‌ور شد تا مرگ در زندگی خانه کند و تکثیر شود. این چنین شد که تعادلِ آینده و گذشته در نبودِ اکنون درهم شکست. @JonouneNeveshtar
0
6
وقتی سرانجام با هر آن‌چه در سخن اضافه و انتقال‌ناپذیر مواجه می‌شوی؛ با آن‌چه هر آن‌چه در عرصه‌اش ظاهر و سپس محو می‌شود: به جای‌های بسیار نادیدنی، سرزمین‌های بی‌نام رفته‌ام؛ تنها با زبان، با نام دیدنی می‌شوند. زبانم اما از من خودش را می‌رباید و نام‌هایی که از آن زبانِ گریخته مانده‌اند همگی بی‌حرف‌های اضافه، بی‌دستورها و نحوهایش، پراکنده و گسسته‌اند و هم‌چنین اگر هم انگشتِ سبابه‌ام را چون بدان جهت‌ها اشاره کنم، عرصه از اضلاع تُهی می‌شود. از این‌رو هیچ‌کس را مگر هیچ‌شده‌ای یارای هم‌سفری‌ام نیست. گنگ و مبهم و تاریکم و آن جا‌ی‌ها، آن سرزمین‌ها نیز گنگ و مبهم و تاریک می‌مانند؛ چراکه از آن پدر، آن آدمِ نام‌آموخته به دستِ پروردگارش فراتر رفته‌ام*. جای‌ها و سرزمین‌هایی که خالق‌شان، پروردگارشان، او نیست؛ بل فراموشی‌ست. *وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ﴿البقرة، ۳۱﴾ @JonouneNeveshtar
0
7
@JonouneNeveshtar
0
8
همه‌ی این شعبده‌ها و نمایشِ فرمول‌ها و اعدادِ بزرگی که پس از آن بیننده در اولین مواجهه با اطلاعات و احتمالاتی که از دلِ این اطلاعات به او الهام شده و سپس مرعوبش می‌کنند، بر اساسِ پیش‌فرض یا تعریفِ خاصی از زمان مبتنی‌ست؛ تعریفی که ماهیتِ زمان را اندازه‌گیریِ «امرِ حاضر» می‌داند. تعریفی که با ارسطو بنیان‌گذاری شد و از زمانِ او تا فیزیکِ مدرن با وجودِ همه‌ی پیچیدگی‌های امروزش باقی مانده است. هستیِ هر چیز با مقیاسِ یادشده اندازه‌گیری می‌شود و به‌رسمیت شناخته می‌شود. اما آن‌چه در این تعریف از زمان، از خودِ زمان «حاضر» و «هست» دانسته می‌شود «اکنون» است؛ به‌عبارتی دیگر تبعاتِ این تعریف از زمان از کار انداختنِ هستیِ متفاوتِ گذشته و آینده یا ناوجود معرفی کردنِ آن‌ها است. با این وجود آن‌چه در قیاس با زمانه‌ی ارسطو دگرگون گشته، اندازه‌ی امتداد و ماندگاریِ این اکنون است. امروزه و در فیزیکِ مدرن «اکنون» با صدم و هزارمِ و ... ثانیه به چنگ می‌آید. «اکنون» تا پیش از این رویه در فیزیک - رویه‌ای که توأمان با گالیله و دکارت بنیان‌گذاری شد - به‌منزله‌ی حضورِ امرِ حاضر معنای امتدادیافته‌تری داشت، اما با سربرآوردنِ عدد و تقسیماتی که در خودِ عدد ادامه پیدا می‌کنند این «اکنون» نیز به امری تقریبا شبه‌نابوده و «نیست» مبدل شد؛ چراکه با توجه به پیش‌فرضِ ارسطویی و سپس آگوستینی از زمان، آن‌چه از زمان به‌منزله‌ی امری حاضر باقی می‌ماند نه گذشته (نه‌دیگراکنون) و نه آینده (نه‌هنوزاکنون)، بلکه خودِ اکنون است. به این سیاق امروزه دامنه‌ی حضورِ اکنون، به‌واسطه‌ی همین به صدم و هزارم و ... ثانیه رسیدن‌اش چنان باریک و نحیف گشته که آن هم به نیستی بیشتر نزدیک‌تر است تا هستی. نتیجه آن‌که انسانِ امروز به‌طرزِ روتین و جاافتاده‌ای احساس می‌کند «اکنون» و سپس زمان ندارد. این احساسِ غلبه‌یافته بر تمامیتِ ذهنِ بشری تنها او را به یک سراسیمگی مداوم در همه‌ی تصمیم‌ها می‌رساند. چنان‌که به‌همراهِ آن‌چه ارسطو در ذهن‌ها کاشت، هستی از اکنون‌اش نیز مدام در حالِ رخت بربستن است. او و هرآن‌چه‌هست مبدل به شئ‌ای در گذر یا گذشته، شده است که آینده‌اش نیز بر اساسِ این سرعتِ گذرها بازتفسیر می‌شود. او از یاد برده است که هستی تنها و تنها «امرِ حاضر» و زمان تنها به‌منزله‌ی «اکنون» و سرانجام این اکنونِ صدم و هزارمِ ...ِ ثانیه‌ای نیست. زیاد هم مرعوبِ این اعداد و توان‌ها و سپس احتمالاتِ حماسی‌اش نشوید؛ چراکه آن‌گاه جنایت‌پذیر می‌شوید. شاید کمی بهتر است ترمزِ ساعت و تقویمی که در ذهنتان غلبه یافته و تعیین‌کننده شده است را بکشید. شاید «آن‌جا-روبه‌رو» امکان‌های دیگری برای انتخاب و فعلیت‌بخشیدن‌شان - غیر از آن‌چه ساعت و تقویم تعیین می‌کردند - باشند! @JonouneNeveshtar
0
9
@JonouneNeveshtar
@JonouneNeveshtar
0
10
این نوشته نیز که تقریبا ۸ ماه پیش نوشته شده به‌منزله‌ی آن‌چه «متافیزیکِ استشراق» می‌نامم چندان با نوشته‌ی امروز بی‌ارتباط نیست. شاید برای روشن‌کردن بنیادهای اتفاقاتی که در چند ماهِ گذشته در منطقه روی داد، چنین روی‌کردی با وجودِ آن‌که در ساحتی هستی‌شناسانه انجام گرفته، کمی کمک‌رسان باشد. من معتقدم مشکلِ عمیقِ انسانِ امروز که در منطقه‌ی ما عیان‌تر و آشکارتر از همه‌ی جاهای دیگر است، همین روی‌گردانی از تاریخمندی و سپس تصلبِ سختِ سنت به‌منزله‌ی نگاهی تاریخی است که علی‌رغم این‌که غرب را مدینه‌ی فاضله نشان می‌دهد از همان مدینه به طرزی شدیدتر و از باقیِ مدینه‌ها به طرزی خفیفت‌تر بنیاد می‌گیرد. البته روی‌کردِ هستی‌شناسانه اسباب را به اموری مبهمی که ناشی از گونه‌ای توهمِ توطئه باشد، انعکاس نمی‌دهد. بلکه آن را مربوط به گونه‌ی فهمِ همه‌ی انسان‌ها از هستی می‌داند که اکنون فراگیر شده و چه جنایت‌کار و چه قربانیِ جنایت را شامل می‌شود. این معضل از همه‌ی دوگانه‌های تولیدشده و رسوخ‌یافته فراتر می‌رود. هم‌چنین خواستارشدن علاجی تعجیلی از این روی‌کرد به‌سانِ همان افتادن در دامِ دوگانه‌ها و خیر و شر سازی است. هستی‌شناسی بیشتر از آن‌که رفعِ خطر کند اشاره به توجه عمیق‌ترِ ما به منشاءِ خطرها را در پی دارد. @JonouneNeveshtar
0
11
چگونه علمِ تاریخ «ناتاریخی» می‌شود؟ تأمل و نگاهی تطبیقی به بند ۶ کتاب هستی و زمان از آن‌جا که وضعِ غالبِ دازاین «گریز» یا روی‌گردانی از هستی‌ست و دازاین در زندگی روزمرّه بر اساسِ سقوط (درافتادگی) از زیر بار مسائل و چالش‌ها شانه خالی می‌کند به همگنان/Dasman روی می‌آورد. همگنان، پاسخ و رفعِ مسائل و چالش‌ها را بر عهده می‌گیرد و آن‌ها را برای خلاصیِ دازاین، اموری حل‌شده، بدیهی و خودپیدا عیان می‌کند. همین امر می‌تواند به شکل عمیق‌تری گریبان‌گیرِ دازاین در مقامِ پژوهش‌گر و در این‌جا پژوهش‌گرِ تاریخ شود؛ چنان‌که در این سطح، فراداده یا سنت است که وظیفه‌ی پاسخ‌گویی به مسائل و چالش‌های تاریخی را به عهده می‌گیرد. سنت که هستی‌اش به‌عنوانِ یک امکانِ حاصل‌شده، مشروط به تاریخمندی - و یا آن‌که تاریخمندی بنیادِ آن - است، خودِ این بنیاد را با جعلِ پاسخ‌هایی که همواره خودشان را بدیهی و خودپیدا عیان می‌کنند، به‌کلی پنهان و سرانجام منکرِ می‌شود. از این‌رو سنت خود را متصلب و ایستا هم‌چون یک حقیقتِ ازلی آشکار می‌کند. دازاین در چنین سنتی کم‌کم به شکلِ یک تابعِ صرف درمی‌آید؛ تابعی که در آن اختیار و آزادی‌اش را به سنت واسپرده و حکم‌ها و گزاره‌های تولیدشده در آن را به‌منزله‌ی راهنماها و راهبرهای خود برمی‌گزیند تا از «پرسش» و «گزینش» خلاص گردد. بر همین اساس علمِ تاریخِ حاصل‌شده از چنین دازاینی از آن‌جا که به‌طورِ کلی با بنیادِ تاریخمندی‌اش گسست یافته «ناتاریخی» می‌شود. به همین جهت سنت نیز کم‌کم به‌منزله‌ی امری خودبنیاد و خودبسنده آشکار شده و به تبعِ آن، امری نازمانی و سپس نازمانمند می‌گردد. چنین سنتی بر تکرارِ بی‌حاصلِ خود در اکنون و آینده تاکید می‌کند؛ چنان‌که بی‌توجه و عاری از نسبتی زنده با مسائلی که در اکنون و آینده خواستارِ مطرح‌شدن هستند، صرفا پاسخ‌هایی پا درهوا تولید می‌کند و در جهتِ دیگر، مسائلِ مطرح‌شده را ناضروری، شبه‌مسئله و یا معدوم معرفی می‌کند. هایدگر عنوان می‌کند که سنت در ادامه برای مضاعف‌کردنِ بی‌بنیادی و به‌طورِ کلی تیشه به ریشه‌ی تاریخمندی زدن، دازاین را به مطالعه‌ی شکل‌های متکثر و متنوع و بی‌مناسبت با بنیادِ خودِ آن سنت ترغیب و متمایل می‌کند تا سرانجام این بی‌بنیادی را کتمان کند. می‌توان از فحوای آن‌چه گذشت، آن تمایلِ بی‌حدوحصرِ مطالعه‌ی تاریخ‌ها و فرهنگ‌ها که در قرونِ جدید توسطِ اروپائیان شکل گرفت و در قامتِ امری هم‌چون «استشراق» تعین یافت به این نتیجه رسید که پدیده‌ی مذکور در تاریخ‌نویسی را در حکمِ گونه‌ای کتمانِ بی‌بنیادیِ خاصِ اروپا دانست. کتمانی که بر اساسِ پیش‌فرضِ خاصی از زمان و تاریخ، در متافیزیک و سپس علمِ اروپایی به‌منزله‌ی سنت، متصلب و ایستا گشت و دازاینِ اروپایی را در مقامِ پژوهش‌گرِ تاریخ به سببِ تراکم، تولید و انباشتِ داده‌هایی که این علم را فربه کرده‌اند، به این پندار قانع ساخته که این «خود» اکنون کاملا بدیهی و خودپیداست؛ چنان‌که از دورانی به بعد بر اساسِ همان تعریف و شناختِ خودش به‌عنوانِ یک موجودِ برتر می‌تواند به شناخت و معرفی دیگران در درجه‌ی اول برای خودش و در درجه‌ی دوم برای همان دیگران، همت کند. این بی‌بنیادی که ناشی از تصلبِ سنت است، آن‌چه توسطِ سنت برجسته شده است را به قلمروِ بداهت آورده و عیان می‌کند. سپس ره‌زنِ هر گونه دست‌رسی به سرچشمه‌های سرآغازین می‌شود؛ سرچشمه‌هایی که اکنون «مقولات» و «مفاهیمِ» سنت را در سیاقِ خاصی فرآورده‌اند. مقولات و مفاهیمی که در متافیزیکِ غرب و پیش از آن یونان شکل گرفته‌اند؛ و چندان نیز با مقولات و مفاهیمی که در سنت و متافیزیکِ شرقی پی گرفته و سپس تقویم شدند، بی‌مناسبت نیستند، بلکه تبارشان از یونان سرچشمه گرفته است. مقولات و مفاهیمی که بر اساسِ الگوی خاصی از «برنهادن/وضع‌کردن» بالیدن گرفته‌اند و اکنون جهان‌گیر گشته‌اند و شیوه‌ی مناسبت برقرار کردن با هستندگان را هم‌چون یک «منبع» برای بهره‌برداری رقم می‌زنند که تعرُّض‌آمیز است. شیوه‌ای که سرانجام انسان را نیز به همان سیاق به‌منزله‌ی یک منبع برمی‌نهند. علمِ تاریخ نیز به کمکِ سنتی فراگیرشده که بنیادش را کتمان کرده و با آن کاملا بی‌نسبت گشته به‌جای دازاین‌ها و سنت‌هایشان سخن می‌گوید و این سخن‌گفتن را حقیقی (ابژکتیو) و از جانبِ ایشان جا می‌اندازد. چنان‌که حتی دازاین‌های تاریخ‌نویس در این سنت‌های متصلب‌شده را بی‌ارتباط به سرچشمه‌ها «ناتاریخی» می‌کند. پی‌آمدِ نخستینِ چنین وضعیتی تضاد و تقابلِ عمیقِ تاریخ‌های بی‌تاریخمندی‌شده است که خواستِ چیرگی و مصرف‌کردنِ یکدیگر به‌منزله‌ی یک منبع بر آن‌ها غلبه دارد؛ جایی‌که سرچشمه‌ها و پیوند و وابستگی‌شان به یکدیگر دیده و سپس «بازاندیشیده» نمی‌شوند. @JonouneNeveshtar
0
12
@JonouneNeveshtar
0
13
هرچه هست شب است شبی بی‌کران که اندیشه‌های کوچک‌مان در آن مستحیل می‌شوند میلیاردها سال آن طرف‌تر دوباره چیزی را به یاد نخواهم آورد @JonouneNeveshtar
0
14
@JonouneNeveshtar
0
15
چرا مرا کافی نیستی ای  آفتابِ زیبا؟ و ناگهان از راه سر می‌رسد و بر ما فرو می‌افتد آن بیدارگرِ شگفت آن بانگِ مردم‌آفرین! فردریش هولدرلین انسان در هرحال و درهمه‌جا، هیچ‌چیز برایش کافی نیست؛ چراکه آینده، هست؛ آینده به‌منزله‌ی امری همواره غایب. آن‌چه حفره‌ی انسان است، آینده است. او یک تعویقِ مدام را به‌منزله‌ی یک نامتناهی به‌همراه‌اش دارد که با هیچ‌چیزی پُر نمی‌شود. حفره‌ای به‌منزله‌ی دوزخی که انسان با خود این‌سو و آن‌سو می‌برد. آینده، آینه‌ی تماما کدری‌ست که انسان خواستار است به مددِ آن‌چه گذشته، شفاف‌اش کند تا سرانجام تمامیت‌اش را در آن به تماشا بنشیند. از این‌رو انسان، عطشِ رفع‌ناشدنیِ تماشای خودش است. در هرچه کشف می‌کند یا می‌سازد به‌منزله‌ی اموری گذرنده، تکه‌های بسیار ریزی از انعکاسِ خودش در آن‌ها را می‌بیند، اما هرگز به مددِ این گذرنده‌ها و گذشته‌شده‌ها، پازلِ نهایی و مدِّ نظرش تکمیل نمی‌شود تا آرام گیرد. آرامش، دروغِ بزرگِ امید است؛ امید به رؤیتِ تمامیتِ انسان در همین زندگی و سرانجام یافتنِ آن‌چه کافی‌ست: خودش. @JonouneNeveshtar
0
16
شاید عاقلانه نباشد که از فلسفه و آن‌چه می‌تواند از آن ناشی شود، انتظارِ دفعِ مخاطراتی را داشته باشیم که تقدیرِ فلسفه [بر آن است که] برعکس، آن‌ها را برانگیزاند. اما شاید نیز این هم عاقلانه نباشد که گمان کنیم علاجِ آن‌ها به یاریِ کمک‌هایی [بیرون از فلسفه] امکان‌پذیر است که به قولِ نیچه، چیزی جز گریزگاه نیستند. پس آیا در بن‌بست هستیم؟ آیا تنها خودمان هستیم که خود را در بن‌بست می‌دانیم؟ یا هنوز خیلی چیزها باید در این مورد بیاموزیم؟ اگر هر قدر هم که جزئی، شروع به رویارویی با چنین پرسش‌هایی کنیم تا آن‌ها بیش از پیش اندیشه‌برانگیز شوند، در این صورت، بیهوده نخواهد بود که خود را به تعمق در معمایی موظف بداینم که معمای زایشِ فلسفه است. دیالوگ با هایدگر، ژان بوفره، ترجمه‌ی شروین اولیایی، نشر ققنوس، ص ۵۸ @JonouneNeveshtar
0
17
در ادامه‌ی سخنِ پارمنیدس: همان‌طور که هستی گرایش به آن دارد که به «فراموشی» سپرده شود، دازاین نیز گرایشی ذاتی دارد به آن‌چه هایدگر «سقوط» می‌نامد. جنبشِ پدیدارشناسی، ص ۵۸۵ پ.ن: یعنی تمایلِ اساسی در انسان، گریز از مواجهه با هستی - و مسئولیتی که هستی به او برای تحققِ خودش حوالت می‌دهد - است. هستی نیز در برابر خود را در پسِ هستندگان غایب می‌کند تا آن‌ها به جایش برجسته شوند. @JonouneNeveshtar
0
18
در حقیقت، هستن هست؛ اما به‌هیچ‌وجه [این قاعده] بالعکس نیست ...؛ اما میرایان - کسانی که دو سرحدِ هیچ‌چیز را نمی‌دانند [و نمی‌توانند ببینند] به تحیر در آن سرگردانند. چراکه ناپختگی، روانی مستعدِ پریشان‌گویی را در سینه‌هاشان به جنبش درمی‌آورد. خود را رها می‌کنند تا این‌جا و آن‌جا برده شوند. کَر هستند و کور، مبهوت، نسلِ بدونِ نقد [تشخیص]، که گفتنِ « این است»، «این نیست»، «همان است» و «به‌هیچ‌وجه همان نیست» تقدیرشان است. همواره در جهتِ معکوس پیش می‌روند. پارمنیدس نوشتن، در انتهای راه‌اش سرانجام کنارآمدن و پذیرفتنِ «آن‌چه هست» است. دل‌پذیریافتنِ این طنین که «همین است که هست» و خود را نه جدا از آن، بلکه با آن خود را یکی دیدن، بی‌نام‌شدن، محو، نامتناهی؛ طنینی که تا پیش از طیِ این راه و فهمِ ضرورت‌های پنهانِ حاکم بر آن، حالی جز انکار و تهوع به‌دست نمی‌داده است. «همین است که هست» یا «هست، هست» که پارمنیدس بی‌هیچ غل‌وغشی آن را فریاد می‌زد. سنگین‌بارترین سخنِ واضح و گویایِ زمان در پسِ هر اکنون که همه‌ی بشریت جز او و امثالِ او، تاب و توانِ کنارآمدن و پذیرفتنِ آن را ندارد. همه‌ی بشریت با مارکس به سخن آمدند که نمی‌توان با تفسیرِ جهان یا ترجمه‌ی همان سخنِ واضح‌اش کنار آمد، پس بایستی آن را تغییر داد. از این‌رو هر نویسنده نیز در آغازِ راه‌اش تلاش می‌کند تا «آن‌چه هست» را دور بزند. جهان و مخلوقاتی بر اساسِ «آن‌چه باید باشدِ» تمنا و آرزو شده‌اش، می‌سازد؛ نویسنده با خود می‌گوید: باید چنین شود! اما جهان و مخلوقاتِ او نیز «آن‌چه باید باشدِ» نویسنده‌شان را برای خود یک «آن‌چه هست» می‌بینند؛ پس آن‌ها نیز به سراغِ «آن‌چه باید باشدِ» خودشان می‌روند، اما خودشان نیز در انتها در دایره‌ی «آن‌چه هستِ» نویسنده‌شان، همان‌طور که نویسنده‌شان در دایره‌ی «آن‌چه هستِ» نویسنده‌اش زندانی‌ست، زندانی‌اند و این‌چنین طنینِ تمناها در همه‌ی آن‌چه هست‌ها می‌پیچد و بر دیوارهای بلندشان چنگ می‌اندازد؛ اما از چشمِ ابدیِ پارمنیدس‌ها و اسپینوزاهایشان، همه‌ی این تمناها پشتِ دیوارها، درون‌ماندگار می‌شوند و این‌گونه است که اغلبِ ساکنانِ این آن‌چه هست‌ها، ناخرسندند. آن‌چه هست‌هایی که نویسندگانی پیشین و پیشین‌تر در سلسله‌ای نامتناهی از نارضایتی‌ها واضعِ آن بوده‌اند و این‌چنین است که از همه‌ی جهان‌ها و مخلوقات‌شان گویی که این طنین در برابرِ طنین سابق انعکاس می‌یابد که: «آن‌چه هست، کافی نیست!» @JonouneNeveshtar
0
19
@JonouneNeveshtar
0
20
انسان از آغازِ هستی‌اش خود را بسی کم شاد کرده است. برادران گناهِ نخستین همین است و همین. هر چه خود را بیشتر شاد کنیم آزردنِ دیگران و در اندیشه‌ی آزار بودن را بیشتر از یاد می‌بریم. فردریش نیچه پ.ن: در این شبِ زیبا و همراه با نسیم‌های سخاوتمندِ بهاری‌اش احساسی از اطمینان و رهاییِ بی‌دریغ با من است. «ابدیت» این حاکمِ بی‌چون‌چرایِ ریه‌هایم و «دور» که تأویلِ خجسته‌ی آنی‌ست که هستم، همراه با انبوهی از جمعیت‌های «یاد» که در سرزمینِ پهناورِ خیالم در جوش و خروشند، شادی‌ای به وسعتِ این کلمات ارزانی‌ام داده‌اند. در نزدیکی‌های سی‌وهفت سال به تقویمِ زمین که در تقویمی دیگر به موازاتِ آن، عُمرها و سرنوشت‌های بی‌شمارِ دیگری را که از سر گذرانده‌ام و شاید هم باز که در قامتِ تنی دیگر بگذرانم، بر بلندایِ قله‌یِ رضایتی ایستاده‌ام همه سرشار از مکاشفاتی بی‌همتا. گمان نخواهم کرد که چه اکنون و چه در زندگانی‌ها و مرگ‌های آینده از عطشم برای حقیقت و هستی بکاهم؛ چراکه همه‌ی حقیقت و هستی‌ام در نحوه‌های گوناگون‌اش رهنِ دانستن و وجدهای گاه‌وبی‌گاهِ آن است. ستایش‌گرِ همه‌ی راه‌ها و عمرهایی هستم که اراده‌ام را به چنین سمتی رهنمون کردند. به سمتِ خدایان؛ نیروهایی که تبارشان در من است. همه برای آن لحظه‌ای که سرانجام به لبخندی بدونِ چهره و نیرویی بدونِ نام خواهم شد. @JonouneNeveshtar
0