"منظومه بارونی"
Open in Telegram
"وی به اصطلاح شاعر است" Insta: @Ashkanmoqiman @a_M_s80 #منظومهبارونی #اشکان_مقیمان
Show more420
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+1530 days
Posts Archive
ریشه در اعماقِ اقیانوس دارد
شاید
این گیسو پریشان کرده
بیدِ وحشیِ باران
یا، نه، دریاییست گویی، واژگونه، برفراز شهر،
شهرِ سوگواران.
هرزمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر،
با تشویش:
رنگ این شبهای وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران؟
چشم ها و چشمه ها خشک اند.
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ،
همچنان که نام ها در ننگ!
هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد.
آه، باران، ای امیدِ جانِ بیداران!
بر پلیدی ها
که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا، چیره خواهی شد؟
فریدون مشیری
صبح یا لحظه ای رو به یاد میارم که هیچ رویایی در خاطرم نبود و بین بیداری و هجوم ناگاه افکار چند دقیقه ای فاصله افتاده بود.
این روز ها عمیقا به چنین لحظه هایی نیاز دارم، لحظه هایی که خواب نیستم و بیدارم اما نه تاثیرات کابوس و خیالات درهم و ورهم نیمه شب روی اون اثر داره، و نه افکار و هزارتا صدایی که از گوشه و کنار تاریخ در پی فتح لحظات هستن.
شاید به نظرتون برسه که دراگ یا الکل بهترین راه حل برای رسیدن به چنین لحظاتی هستن اما معمولا این موارد کوتاه مدت و آسیب زا و گاهی احمقانه ان، یا جواب بعدی و عالمانه شما این باشه که اصلا چنین لحظاتی در مقابل منطق ذهنی انسان سرپا عمل میکنن و احتمالا تمام این واژه های در هم ریخته حاصل مجموعه ای از همون افکارن و بله، پاسخ شما درسته! اصلا اینقدر صداها و اتفاقات و گذشته و حال و آیندهی اجتماعی و فردی بر آشفتهست که به شخصه، نه به خواب نیازی دارم و نه بیداری، بلکه اون احساس عدم که حاصل نبودن نیست و سراسر حاصل حضوره میتونه برام جالب باشه.
در هر حال سوال بعدی اینه که چرا اینارو میگم؟! راستش نمیدونم، احتمالا لحظه ای حس کردم که بین تمام افکار و غرق شدن هام به چنین لحظه ای نیاز دارم و دنبال آخرین باری گشتم که بعدش حداقل حس کردم که خالی ام و همچین سکانسی رو به یاد آوردم و کشش دادم، شاید که این مرور و گفتن ازش خودش یکم از عمق چنین روز هایی کم و به عمق چنین لحظه ها، جواب ها یا حداقل توان و امکان حرف زدن در من اضافه کنه.
هیچ شاعری شعری نگفت
شعر ها شاعرانشان را یافتند
و در آن ها جاری شدند
همچو آب
که آغوش رود را
پیام خلفی
