Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
Closed channel
Dr. Morris Setudega استاد دانشگاه، رواندرمانگر سیستمی, عضو انجمن روانشناسان APA عضو مشاوران و سوپر ویژن سویس BSO عضو انجمن systemis سویس نوشته های خودم از صفحه اصلی +Think# و مطالب آموزشی ترجمه شده از جزوات تدریس در دانشگاه #dr_morris_setudegan
Show more567
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
✨ یک نگاه سیستمی به خیانت
از نگاه سیستمی، کمی فهرستهای رایج "علل خیانت" مشکلساز خواهند شد؛ چون این کاتگوری ها اغلب خیانت را به ویژگیهای یک فرد تقلیل میدهند، در حالی که رویکرد سیستمی بیشتر میپرسد:
"خیانت در این رابطه چه کارکردی برای سیستم دارد؟"
در این نگاه، خیانت صرفا یک رفتار فردی نیست، بلکه گاهی یک
نشانه (Symptom) در سیستم رابطه است.
در رویکرد سیستمی، خیانت معمولاً نتیجه یک علت واحد نیست. خیانت را نمیتوان صرفا با مفاهیمی مانند ضعف اخلاقی، نارضایتی جنسی یا ویژگیهای شخصیتی توضیح داد. هرچند این عوامل میتوانند نقش داشته باشند، اما پرسش اصلی این است که خیانت در بافت رابطه و شبکه روابط پیرامون آن چه معنایی پیدا میکند.
گاهی خیانت تلاشی ناخودآگاه برای خروج از بنبست رابطه است. در روابطی که تعارضها سالها سرکوب شدهاند، خیانت ممکن است آن بحرانی را آشکار کند که زوج مدتها از مواجهه با آن اجتناب کردهاند.
در برخی خانوادهها، صمیمیت و فاصله به شکلی متعادل تنظیم نمیشود. یکی از طرفین ممکن است از نزدیکی بیش از حد احساس خفگی کند و بدون آنکه بتواند مرزهای خود را به شکل مستقیم بیان کند، از طریق رابطهای بیرون از ازدواج فاصلهای جدید ایجاد کند. در این معنا، خیانت میتواند راهی ناکارآمد برای تنظیم فاصله عاطفی باشد.
گاهی خیانت در خدمت حفظ تعادل یک سیستم قرار میگیرد. برای مثال، تعارضهای حلنشده با خانواده اصلی، احساس ناتوانی در جدایی روانی از والدین، یا نقشهای تثبیتشده در رابطه میتوانند زمینهای ایجاد کنند که خیانت به شکلی ناخودآگاه بخشی از تعادل موجود را حفظ کند.
از نگاه سیستمی، مسئله فقط این نیست که "چه کسی خیانت کرد؟" بلکه این است که:
👈چه الگوهایی پیش از خیانت در رابطه وجود داشت؟
👈چه نیازهایی امکان بیان مستقیم نداشتند؟
👈خیانت چه تغییری در نظام رابطه ایجاد کرد؟
👈چه کسانی به طور مستقیم یا غیرمستقیم تحت تأثیر آن قرار گرفتند؟
👈و پس از آشکار شدن خیانت، چه چیزهایی در سیستم تغییر کرد؟
این پرسشها به معنای توجیه خیانت نیستند. مسئولیت رفتار همچنان بر عهده فرد است. اما فهم سیستمی تلاش میکند خیانت را نه صرفا به عنوان خطای یک نفر، بلکه به عنوان رویدادی در بستر یک شبکه پیچیده از روابط، قواعد، مرزها و الگوهای ارتباطی درک کند.
در بسیاری از موارد، خیانت بیش از آنکه علت فروپاشی رابطه باشد، نشانهای از فرایندهایی است که مدتها پیش از آن در رابطه آغاز شدهاند.
به نظرم مهمترین جمله سیستمی درباره خیانت این است:
'"خیانت را نمیتوان فقط با پرسش از فرد خائن فهمید؛ باید پرسید این رفتار در سیستم چه کارکردی پیدا کرده است."
یادواوری کنم که البته این جمله به هیچ وجه مسئولیت فرد را از بین نمیبرد, فقط سطح تحلیل را از فرد به سیستم گسترش میدهد.
موریس،ستودگان
#خیانت
#نگاه_سیستمی
Think+We
2-2✨علل خیانت نگاهی چند بعدی
در تصویر بالا که جدید نیست دست نویس ان را در گنجینه پیدا میکنید پاسخ به یکی از دوستان در مورد خیانت و علل ان است.
علل خیانت میتوانند گوناگون باشند؛
- نارضایتی جنسی
- تنوعطلبی
- نبود صمیمیت عاطفی
- عزتنفس پایین
- نیاز به تأیید شدن
- انتقامجویی
- مشکلات ارتباطی
- فرصتهای محیطی
- ضعف مرزبندی
- عدم تعهد
- بحرانهای زندگی
(میانسالی، تغییرات مهم)
- هیجانخواهی و ماجراجویی
-الگوهای خانوادگی و تجربیات کودکی
خیانت پدیدهای تکعلتی نیست و معمولاً حاصل تعامل عوامل فردی، رابطهای و اجتماعی است. برخلاف تصور رایج، خیانت تنها به دلیل نارضایتی جنسی رخ نمیدهد، بلکه میتواند ریشه در نیازهای عاطفی، ویژگیهای شخصیتی، بحرانهای زندگی و حتی فرصتهای محیطی داشته باشد.
از مهمترین عوامل خیانت میتوان به نبود صمیمیت عاطفی در رابطه اشاره کرد. زمانی که فرد احساس کند دیده، شنیده یا درک نمیشود، ممکن است به دنبال دریافت این نیازها در بیرون از رابطه باشد. مشکلات ارتباطی و ناتوانی زوجین در بیان خواستهها و تعارضها نیز میتواند فاصله عاطفی را افزایش دهد.
در برخی موارد، نارضایتی جنسی یا تفاوت در نیازها و انتظارات جنسی نقش مهمی ایفا میکند. در موارد دیگر، مسئله بیشتر به ویژگیهای فردی مربوط است؛ مانند عزتنفس پایین، نیاز مفرط به تأیید شدن، هیجانخواهی یا تنوعطلبی که فرد را به جستوجوی تجربههای جدید سوق میدهد.
گاهی خیانت میتواند واکنشی به آسیبهای رابطه باشد؛ برای مثال در قالب انتقامجویی، خشمهای حلنشده یا احساس نادیده گرفته شدن. همچنین برخی افراد در دورههای خاصی از زندگی، مانند بحران میانسالی یا هنگام مواجهه با تغییرات مهم، ممکن است آسیبپذیری بیشتری نسبت به خیانت پیدا کنند.
نباید نقش فرصتهای محیطی را نیز نادیده گرفت. نزدیکی مداوم با فردی جذاب، روابط کاری صمیمانه، فضای مجازی و نبود مرزهای روشن میتوانند احتمال شکلگیری روابط خارج از تعهد را افزایش دهند. در این میان، ضعف در تعهد و مرزبندی نیز از عوامل مهم محسوب میشود.
در نهایت، برخی ریشههای خیانت را میتوان در تجربیات کودکی، الگوهای خانوادگی و سبک دلبستگی جستوجو کرد. افرادی که در خانواده شاهد خیانت بودهاند یا در روابط اولیه خود امنیت عاطفی کافی را تجربه نکردهاند، ممکن است در روابط بزرگسالی با چالشهای بیشتری در زمینه صمیمیت و وفاداری روبهرو شوند.
بنابراین خیانت را نمیتوان صرفاً نتیجه ضعف اخلاقی یا کمبود عشق دانست؛ بلکه پدیدهای پیچیده است که از تعامل عوامل فردی، رابطهای و اجتماعی شکل میگیرد و برای فهم آن باید به کل سیستم رابطه توجه کرد، نه فقط به یک علت واحد.
ادامه دارد...
موریس ستودگان
Think+We
#خیانت
۱-۲
✨بچه خوب یا همئوستاز سیستم
اکثر ما در خانواده هایمان بچههای خوب و مشکل ساز را تجربه کردهایم. ما اغلب تصور میکنیم "بچه خوب" همان کودکی است که حرفشنو، آرام و بیدردسر در خانه و مدرسه است؛ کودکی که به حرف والدین گوش داده و خواستههای والدین را عملی و برآورده میکند و مشکلی ایجاد نمیکند. اما همیشه اینگونه نیست که این کودکان ذاتا مطیعتر یا سازگارتر باشند.
بسیاری از کودکانی که به ظاهر "خوب" یا مطیع به نظر میرسند، در واقع یاد گرفتهاند که برای حفظ تعادل عاطفی خانواده (همئوستاز سیستم)، از نیازها، خشمها، هیجانها و خواستههای اولیه خود چشمپوشی کنند. آنها فکر و احساس میکنند که گزینه دیگری ندارند جز این رفتار. گاهی کودکان از سر عشق و دلسوزی نسبت به والدین افسرده، مضطرب یا رنجکشیده، نقش مراقب را بر عهده میگیرند و میآموزند که نباید باری بر دوش خانواده باشند – در اینجا یک جابجایی نقش شکل میگیرد. پیام آشکار یا پنهانی که دریافت میکنند این است، "سیستم خانواده همین حالا هم به اندازه کافی رنج میکشد؛ تو نباید دیگر مشکل جدیدی ایجاد کنی."
از منظر سیستمی، این کودکان نه صرفا برای رشد خود، بلکه برای حفظ ثبات کل سیستم خانواده عمل میکنند. انها بخشی از هیجانها، اعتراضها و نیازهای طبیعی خود را سرکوب میکنند تا تعادل خانواده به هم نخورد. به همین دلیل، آنچه از بیرون "بلوغ" یا "خوب بودن" به نظر میرسد، گاهی شکلی از سازگاری اجباری با شرایط خانوادگی است.
پیامد این الگو میتواند در بزرگسالی به شکل دشواری در نه گفتن، احساس مسئولیت افراطی نسبت به دیگران، احساس گناه هنگام مراقبت از خود، فراموش کردن نیازهای شخصی، فرسودگی عاطفی و حتی ناتوانی در تشخیص خواستههای واقعی خود ظاهر شود. چنین افرادی اغلب یاد گرفتهاند که برای حفظ رابطه، نیازهای خود را کنار بگذارند؛ زیرا زمانی بقای عاطفی خانواده به همین فداکاری وابسته بوده است.
نکتهٔ مهم این است که در نگاه سیستمی، مشکل در "خوب بودن" کودک نیست؛ مشکل زمانی شکل میگیرد که کودک برای حفظ تعادل خانواده، ناچار شود بخشی از خود واقعیاش را قربانی کند. در این حالت، کودک به جای آنکه عضو خانواده باشد، به تنظیمکننده هیجانهای خانواده همان همئوستاز سیستم تبدیل میشود.
موریس ستودگان ۲۰۲۶
Think+We
✨بچه خوب یا همئوستاز سیستم
اکثر ما در خانواده هایمان بچههای خوب و مشکل ساز را تجربه کردهایم. ما اغلب تصور میکنیم "بچه خوب" همان کودکی است که حرفشنو، آرام و بیدردسر در خانه و مدرسه است؛ کودکی که به حرف والدین گوش داده و خواستههای والدین را عملی و برآورده میکند و مشکلی ایجاد نمیکند. اما همیشه اینگونه نیست که این کودکان ذاتا مطیعتر یا سازگارتر باشند.
بسیاری از کودکانی که به ظاهر "خوب" یا مطیع به نظر میرسند، در واقع یاد گرفتهاند که برای حفظ تعادل عاطفی خانواده (همئوستاز سیستم)، از نیازها، خشمها، هیجانها و خواستههای اولیه خود چشمپوشی کنند. آنها فکر و احساس میکنند که گزینه دیگری ندارند جز این رفتار. گاهی کودکان از سر عشق و دلسوزی نسبت به والدین افسرده، مضطرب یا رنجکشیده، نقش مراقب را بر عهده میگیرند و میآموزند که نباید باری بر دوش خانواده باشند – در اینجا یک جابجایی نقش شکل میگیرد. پیام آشکار یا پنهانی که دریافت میکنند این است، "سیستم خانواده همین حالا هم به اندازه کافی رنج میکشد؛ تو نباید دیگر مشکل جدیدی ایجاد کنی."
از منظر سیستمی، این کودکان نه صرفا برای رشد خود، بلکه برای حفظ ثبات کل سیستم خانواده عمل میکنند. انها بخشی از هیجانها، اعتراضها و نیازهای طبیعی خود را سرکوب میکنند تا تعادل خانواده به هم نخورد. به همین دلیل، آنچه از بیرون "بلوغ" یا "خوب بودن" به نظر میرسد، گاهی شکلی از سازگاری اجباری با شرایط خانوادگی است.
پیامد این الگو میتواند در بزرگسالی به شکل دشواری در نه گفتن، احساس مسئولیت افراطی نسبت به دیگران، احساس گناه هنگام مراقبت از خود، فراموش کردن نیازهای شخصی، فرسودگی عاطفی و حتی ناتوانی در تشخیص خواستههای واقعی خود ظاهر شود. چنین افرادی اغلب یاد گرفتهاند که برای حفظ رابطه، نیازهای خود را کنار بگذارند؛ زیرا زمانی بقای عاطفی خانواده به همین فداکاری وابسته بوده است.
نکتهٔ مهم این است که در نگاه سیستمی، مشکل در "خوب بودن" کودک نیست؛ مشکل زمانی شکل میگیرد که کودک برای حفظ تعادل خانواده، ناچار شود بخشی از خود واقعیاش را قربانی کند. در این حالت، کودک به جای آنکه عضو خانواده باشد، به تنظیمکننده هیجانهای خانواده همان همئوستاز سیستم تبدیل شود.
موریس ستودگان ۲۰۲۶
Think+We
✨بچه خوب یا همئوستاز سیستم
اکثر ما در خانواده هایمان بچههای خوب و مشکل ساز را تجربه کروهایم. ما اغلب تصور میکنیم "بچه خوب" همان کودکی است که حرفشنو، آرام و بیدردسر در خانه و مدرسه است؛ کودکی که به حرف والدین گوش داده و خواستههای والدین را عملی و برآورده میکند و مشکلی ایجاد نمیکند. اما همیشه اینگونه نیست که این کودکان ذاتا مطیعتر یا سازگارتر باشند.
بسیاری از کودکانی که به ظاهر "خوب" یا مطیع به نظر میرسند، در واقع یاد گرفتهاند که برای حفظ تعادل عاطفی خانواده (همئوستاز سیستم)، از نیازها، خشمها، هیجانها و خواستههای اولیه خود چشمپوشی کنند. آنها فکر و احساس میکنند که گزینه دیگری ندارند جز این رفتار. گاهی کودکان از سر عشق و دلسوزی نسبت به والدین افسرده، مضطرب یا رنجکشیده، نقش مراقب را بر عهده میگیرند و میآموزند که نباید باری بر دوش خانواده باشند – در اینجا یک جابجایی نقش شکل میگیرد. پیام آشکار یا پنهانی که دریافت میکنند این است، "سیستم خانواده همین حالا هم به اندازه کافی رنج میکشد؛ تو نباید دیگر مشکل جدیدی ایجاد کنی."
از منظر سیستمی، این کودکان نه صرفا برای رشد خود، بلکه برای حفظ ثبات کل سیستم خانواده عمل میکنند. انها بخشی از هیجانها، اعتراضها و نیازهای طبیعی خود را سرکوب میکنند تا تعادل خانواده به هم نخورد. به همین دلیل، آنچه از بیرون "بلوغ" یا "خوب بودن" به نظر میرسد، گاهی شکلی از سازگاری اجباری با شرایط خانوادگی است.
پیامد این الگو میتواند در بزرگسالی به شکل دشواری در نه گفتن، احساس مسئولیت افراطی نسبت به دیگران، احساس گناه هنگام مراقبت از خود، فراموش کردن نیازهای شخصی، فرسودگی عاطفی و حتی ناتوانی در تشخیص خواستههای واقعی خود ظاهر شود. چنین افرادی اغلب یاد گرفتهاند که برای حفظ رابطه، نیازهای خود را کنار بگذارند؛ زیرا زمانی بقای عاطفی خانواده به همین فداکاری وابسته بوده است.
نکتهٔ مهم این است که در نگاه سیستمی، مشکل در "خوب بودن" کودک نیست؛ مشکل زمانی شکل میگیرد که کودک برای حفظ تعادل خانواده، ناچار شود بخشی از خود واقعیاش را قربانی کند. در این حالت، کودک به جای آنکه عضو خانواده باشد، به تنظیمکننده هیجانهای خانواده همان همئوستاز سیستم تبدیل شود.
موریس ستودگان ۲۰۲۶
Think+We
پیوند تنها از میل و اشتیاق ساخته نمیشود؛ بلکه بنایی است از تاریخ مشترک، خاطره، بدن، زبان و فانتزی. به همین دلیل، بازنویسی یک پیوند صرفاً بازسازماندهی اشتیاق نیست، بلکه بازتعریف بخشی از هویت سوژه نیز هست.
پایان یک رابطه، فقدان یک فرد است؛ اما سوگ عمیق، فقدان جهانی است که با حضور آن فرد سازمان یافته بود. از این رو، آنچه در سوگ از دست میرود فقط دیگری نیست، بلکه بخشی از شیوه بودن ما در جهان نیز دگرگون میشود.
موریس ستودگان
تابستان ۲۶
✨✨✨✨
⭕️⭕️⭕️⭕️
دوستان یک عرعرزشی اکانت جعلی ساخته با اسم من و به افراد پیام داده و درخواست پول کرده یا لجن پراکنی همه اونهایی که من بهشون پیام میدم و به من پیام میدن تو پی وی میبینن که یک چیزی اتومات میاد.
حواستون باشه دابل چک کنین با من و من وویس کوتاه میدم. صدا و لهجه منم که همه میشناسین
✨یک تحلیل کوتاه از نقل وقول ادام فیلیپس
این نقلقول از گفتوگوی Adam Phillips با Hermione Lee تو مجله Interview Magazine تو ماه مارچ ۲۰۲۶ آمده؛ گفتوگویی با عنوان:
“Adam Phillips Is No One’s Guru”
"چیزی که از همه بیشتر نسبت به آن محتاطم، میل آدمی به تحت کنترل بودن است. برایم جالب است که آدمها چقدر زیرکانه راههایی برای تحت کنترل بودن پیدا میکنند، خواه بهدست آدمها، خواه بهدست ایدهها، یا هر چیز دیگر.
امر قابل تامل این است که آدمها بتوانند بدون جستوجوی اقتدار، یا به تعبیر نامناسبی، بدون طلب یک راهحل نهایی، خودشان فکر کنند و خودشان حرف بزنند. ما هیچ راهحل نهاییای نمیخواهیم. من هیچ نتیجهگیریای نمیخواهم."
این گفتگو نظر منو خیلی جلب کرد بخاطر موقعیت فعلی ما تو ایران. چیزی که آدام فیلیپس تو این گفتوگو میگه، فقط نقد "اقتدار بیرونی" نیست؛ اون داره به یک میل عمیق روانی اشاره میکنه، اینکه انسانها اغلب از آزادی واقعی میترسن و ترجیح میدن چیزی یا کسی براشون فکر کنه. فیلیپس این رو تو قالب روانکاوی میبینه؛ ما فقط قربانی کنترل نیستیم؛ خیلی وقتها خودمون فعالانه بدنبال کنترلشدن میریم. این میتونه گاهی یک ایدئولوژی، یک رهبر، یک مکتب، یک رابطه حتی،
یا حتی یک "نظریهی روانشناسی" باشه که تبدیلش میکنیم به چیزی که اضطراب آزادی و ابهام رو از ما بگیره.
و این دقیقا همونجایی هست که حرفش به وینیکات، لاکان و حتی فروم نزدیک میشه. مثلا منو یاد حرف Erich Fromm میندازه که میگه "انسانها همیشه آزادی را نمیخواهند؛ گاهی از آن فرار میکنند، چون آزادی یعنی مسئولیت، عدم قطعیت، و تنهایی انتخاب."
فیلیپس بهشدت ضد "guru culture" هست. برای همین میگه: "ما هیچ راهحل نهاییای نمیخواهیم."
چون از نگاه ایشون، "راهحل نهایی" پایان گفتوگو هست و مرگ گفتمان؛ پایان فکرکردن زنده. و این نگاه خیلی به سنت روانکاوی بریتانیای نزدیکه، بخصوص به Donald Winnicott که باور داره رشد روانی یعنی توانایی تحمل ابهام، ناتمامی، و"ندانستن". میگه انسان بالغ کسی نیست که به پاسخ نهایی رسیده باشه؛ کسی هست که بتونه بدون پناه بردن به اقتدار مطلق، فکر کنه و حرف بزنه. حتی جملهی:
“people being able to think and speak for themselves.”
تو روانکاوی معنای عمیقی داره گرچه ساده به نظر میرسه. خیلی از آدمها درواقع "با زبان دیگری" حرف میزنند: زبان خانواده، ایدئولوژی، مذهب، فرهنگ، یا حتی زبان درمانگرشون. چون خودشون بازتاب نشدن که صدای خودشون باشن. از این دیدگاه شاید درمان، در بهترین حالت، یعنی آدم کمکم صدای خودش رو پیدا کنه.
از این زاویه، فیلیپس شبیه متفکری هست که نه وعدهی رستگاری میده، نه نسخهی نهایی، نه "شفای کامل". بیشتر روی رشد تاکید داره و این شاید یعنی توانایی زندگیکردن بدون نیاز به پاسخ مطلق.
و این جملهاش خیلی مهمه به نظرم... "خواستنِ یک guru یعنی خواستن کنترلشدن."
و این فقط نقد سیاست یا مذهب نیست؛ حتی تو عشق، درمان، دانشگاه، و گروههای فکری هم میتونه اتفاق بیفته. به همین دلیل، حرفش یک جور دفاع از "سوژهبودن" هست؛ اینکه انسان بتونه خودش فکر کنه، حتی اگه مضطرب، ناتمام و نامطمئن باشه.
دکتر موریس ستودگان
Think+We
✨یک تحلیل کوتاه از نقل وقول ادام فیلیپس
این نقلقول از گفتوگوی Adam Phillips با Hermione Lee تو مجله Interview Magazine تو ماه مارچ ۲۰۲۶ آمده؛ گفتوگویی با عنوان:
“Adam Phillips Is No One’s Guru”
"چیزی که از همه بیشتر نسبت به آن محتاطم، میل آدمی به تحت کنترل بودن است. برایم جالب است که آدمها چقدر زیرکانه راههایی برای تحت کنترل بودن پیدا میکنند، خواه بهدست آدمها، خواه بهدست ایدهها، یا هر چیز دیگر.
امر قابل تامل این است که آدمها بتوانند بدون جستوجوی اقتدار، یا به تعبیر نامناسبی، بدون طلب یک راهحل نهایی، خودشان فکر کنند و خودشان حرف بزنند. ما هیچ راهحل نهاییای نمیخواهیم. من هیچ نتیجهگیریای نمیخواهم."
این گفتگو نظر منو خیلی جلب کرد بخاطر موقعیت فعلی ما تو ایران. چیزی که آدام فیلیپس تو این گفتوگو میگه، فقط نقد "اقتدار بیرونی" نیست؛ اون داره به یک میل عمیق روانی اشاره میکنه، اینکه انسانها اغلب از آزادی واقعی میترسن و ترجیح میدن چیزی یا کسی براشون فکر کنه. فیلیپس این رو تو قالب روانکاوی میبینه؛ ما فقط قربانی کنترل نیستیم؛ خیلی وقتها خودمون فعالانه بدنبال کنترلشدن میریم. این میتونه گاهی یک ایدئولوژی، یک رهبر، یک مکتب، یک رابطه حتی،
یا حتی یک "نظریهی روانشناسی" باشه که تبدیلش میکنیم به چیزی که اضطراب آزادی و ابهام رو از ما بگیره.
و این دقیقا همونجایی هست که حرفش به وینیکات، لاکان و حتی فروم نزدیک میشه. مثلا منو یاد حرف Erich Fromm میندازه که میگه "انسانها همیشه آزادی را نمیخواهند؛ گاهی از آن فرار میکنند، چون آزادی یعنی مسئولیت، عدم قطعیت، و تنهایی انتخاب."
فیلیپس بهشدت ضد "guru culture" هست. برای همین میگه: "ما هیچ راهحل نهاییای نمیخواهیم."
چون از نگاه ایشون، "راهحل نهایی" پایان گفتوگو هست و مرگ گفتمان؛ پایان فکرکردن زنده. و این نگاه خیلی به سنت روانکاوی بریتانیای نزدیکه، بخصوص به Donald Winnicott که باور داره رشد روانی یعنی توانایی تحمل ابهام، ناتمامی، و"ندانستن". میگه انسان بالغ کسی نیست که به پاسخ نهایی رسیده باشه؛ کسی هست که بتونه بدون پناه بردن به اقتدار مطلق، فکر کنه و حرف بزنه. حتی جملهی:
“people being able to think and speak for themselves.”
تو روانکاوی معنای عمیقی داره گرچه ساده به نظر میرسه. خیلی از آدمها درواقع "با زبان دیگری" حرف میزنند: زبان خانواده، ایدئولوژی، مذهب، فرهنگ، یا حتی زبان درمانگرشون. چون خودشون بازتاب نشدن که صدای خودشون باشن. از این دیدگاه شاید درمان، در بهترین حالت، یعنی آدم کمکم صدای خودش رو پیدا کنه.
از این زاویه، فیلیپس شبیه متفکری هست که نه وعدهی رستگاری میده، نه نسخهی نهایی، نه "شفای کامل". بیشتر روی رشد تاکید داره و این شاید یعنی توانایی زندگیکردن بدون نیاز به پاسخ مطلق.
و این جملهاش خیلی مهمه به نظرم... "خواستنِ یک guru یعنی خواستن کنترلشدن."
و این فقط نقد سیاست یا مذهب نیست؛ حتی تو عشق، درمان، دانشگاه، و گروههای فکری هم میتونه اتفاق بیفته. به همین دلیل، حرفش یک جور دفاع از "سوژهبودن" هست؛ اینکه انسان بتونه خودش فکر کنه، حتی اگه مضطرب، ناتمام و نامطمئن باشه.
دکتر موریس ستودگان
Think+
دوستان عزیز و همراهان +Think،
ظاهرا امروز بعضیها دوباره تونستن به اینترنت وصل بشن و دوباره خوش آمدید. بدون شما روزها بی رنگ بود.
این روزها دوباره یادمون میارن که هیچ چیز ابدی نیست؛
نه خاموشی،
نه سرکوب،
نه تاریکی.
اگرچه گاهی برای نفس کشیدن، دیدن، شنیدن و زنده موندن بهای بسیار سنگینی پرداخت میکنیم، اما باز هم باید مراقب باشیم، هوشیار بمونیم و انسانیت و خرد رو تا ثبات آزادی پیشه کنیم. و از قدیم گفتن سلام مستمندان بی طمع نیست و اگه امروز اینترنت که حق ماست آزاد شد، باز هم اگاه باشیم که این دامی جدید نباشه. هوشیار باشیم!
تاریکی شاید بلندمدت به نظر برسه، ولی نور ذاتا گسترشپذیره. و در نهایت، نور بر تاریکی پیروز میشه؛
همونطور که خرد، دیر یا زود، بر جهل غلبه میکنه.
خوشحالم که دوباره بعضی از صداها برگشتن و باور دارم بزودی همه در کنار هم در آزادی خواهیم بود.
مراقب خودمون و همدیگه باشیم. 👑
پاینده ایران یکپارچه 👑
موریس ستودگان
✨دمکراسی گارانتی یک بهشت سیاسی یا شانس اصلاح یک سیستم است؟
برنده جایزه نوبل Amartya Sen یکی از مهمترین متفکرانی است که تلاش کرد از دمکراسی نه فقط بهعنوان یک نظام سیاسی، بلکه بهعنوان یک سازوکار انسانی برای محافظت از زندگی مردم دفاع کند. از نگاه او، دمکراسی صرفا صندوق رای یا رقابت احزاب نیست؛ بلکه فرایندی است که در آن انسانها میتوانند رنج، نیاز، خشم و خواستههای خود را وارد فضای عمومی کنند و قدرت سیاسی را وادار به پاسخگویی سازند.
سن در کتاب Development as Freedom توسعه را فقط رشد اقتصادی نمیداند. او معتقد است جامعه زمانی توسعهیافته است که انسانها آزادی واقعی برای زیستن، انتخاب کردن، سخن گفتن و اثر گذاشتن بر سرنوشت خود داشته باشند. از این منظر، فقر فقط کمبود پول نیست؛ بلکه ناتوانی انسان در تبدیل تواناییهایش به یک زندگی انسانی و شرافتمندانه است. در این چارچوب، دمکراسی اهمیت پیدا میکند؛ زیرا امکان میدهد محرومیتها دیده شوند.
جامعهای که در آن رسانه آزاد، نقد عمومی و امکان اعتراض وجود دارد، کمتر دچار نابینایی سیاسی میشود. آمارتیا سن جملهای مشهور دارد که به یکی از مهمترین استدلالهای او تبدیل شده است:
"هیچ قحطی بزرگی در یک کشور دارای دمکراسی فعال و مطبوعات آزاد رخ نداده است."
منظور او این نیست که دمکراسی فقر را از بین میبرد یا همه مشکلات را حل میکند، بلکه میخواهد نشان دهد دمکراسی مانع تبدیل بحران به فاجعه میشود. در حکومتهای اقتدارگرا و دیکتاتوری، اطلاعات پنهان میشود، ترس گسترش مییابد و حاکمان اغلب واقعیت را آنگونه که هست نمیبینند. وقتی کسی جرأت نقد نداشته باشد، حتی فاجعه نیز ممکن است انکار شود.
سن با مقایسه قحطی چین در دوران Mao Zedong و وضعیت هند پس از استقلال، نشان میدهد که چگونه ساختار سیاسی میتواند میان زندگی و مرگ میلیونها نفر تفاوت ایجاد کند. در چین تکحزبی، سانسور و ترس باعث شد ابعاد واقعی قحطی پنهان بماند و میلیونها نفر جان خود را از دست بدهند. اما در هند، با وجود فقر گسترده، دولت به دلیل وجود انتخابات و مطبوعات آزاد ناچار بود به بحران واکنش نشان دهد؛ زیرا میدانست نارضایتی عمومی میتواند قدرت سیاسی را تهدید کند.
از همینجا میتوان فهمید چرا بسیاری از متفکران معتقدند دمکراسی بهترین ابزار شناختهشده برای حمایت از مردم است. نه به این دلیل که کامل یا بینقص است، بلکه چون امکان اصلاح، نقد و کنترل قدرت را فراهم میکند. در دیکتاتوری، اگر حاکم اشتباه کند یا فاسد شود، مردم اغلب راهی برای تغییر ندارند. اما در نظامهای دمکراتیک، رسانه، جامعه مدنی، انتخابات و اعتراض عمومی میتوانند قدرت را محدود کنند.
ازاینرو دمکراسی در اصل نوعی "سیستم هشدار اجتماعی" است.
روزنامهنگار، فعال مدنی، استاد دانشگاه، کارگر معترض یا حتی شهروند عادی، همگی بخشی از این سیستم هشدارند. آنها پیش از آنکه بحران به فروپاشی تبدیل شود، جامعه را آگاه میکنند. به همین دلیل، حکومتهایی که صدای مخالف را خاموش میکنند، معمولاا در بلندمدت دچار نوعی کوری سیاسی میشوند؛ زیرا دیگر کسی حقیقت را به آنها نمیگوید.
از منظر روانشناسی اجتماعی نیز، دمکراسی فقط یک ساختار سیاسی نیست؛ بلکه به انسان احساس "توان اثرگذاری" میدهد. وقتی افراد احساس کنند هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خود ندارند، جامعه بهتدریج دچار درماندگی، بیاعتمادی و خشم انباشته میشود. اما مشارکت سیاسی، آزادی بیان و امکان نقد، میتواند حس agency یا عاملیت انسانی را تقویت کند.
البته Amartya Sen هرگز ادعا نمیکند که هر انتخاباتی به معنای دمکراسی واقعی است. دمکراسی بدون آموزش، رسانه مستقل، فرهنگ گفتوگو و نهادهای پاسخگو میتواند به پوپولیسم، فریب افکار عمومی یا سلطه اکثریت تبدیل شود. تاریخ نشان داده حتی جوامع دمکراتیک نیز ممکن است گرفتار جنگ، تبعیض یا موجهای خطرناک سیاسی شوند.
با این حال، تفاوت اساسی در این است که دمکراسی امکان اصلاح خود را دارد. اشتباه در یک نظام دمکراتیک میتواند آشکار، نقد و تا حدی جبران شود؛ اما در نظامهای بسته، اشتباه اغلب مقدس و غیرقابل نقد میشود و همین امر راه را برای فاجعه باز میکند.
شاید دقیقترین جمعبندی این باشد که دمکراسی نه تضمینکننده بهشت سیاسی، بلکه بهترین ابزار شناختهشده برای جلوگیری از تمرکز بیمهار قدرت است. و تاریخ بارها نشان داده است که بسیاری از بزرگترین فجایع انسانی زمانی رخ دادهاند که قدرت دیگر صدای مردم را نمیشنیده است و حجم این فاحعه برای ما ایرانیان ناآشنا نیست.
دکتر موریس ستودگان
Think+
✨هویت، پایایی و آزادی
از نگاه روانشناسی اجتماعی و تحولی، میشود گفت بخشی از نسل جوان ایران در دهههای اخیر با سه نیاز بنیادین روبهرو بوده که احساس میکند بهصورت مزمن سرکوب یا ناکام ماندهاند:
هویت، آزادی، و پایایی.
این سه فقط خواسته سیاسی نسل جوان نیستند؛ عموما به ساختار روان انسان مربوطاند. وقتی این نیازها طولانیمدت ناکام بمانند، جامعه وارد وضعیت فرسودگی، درماندگی، خشم انباشته، و گاهی انفجار اجتماعی میشود.
۱. هویت — من کی هستم؟
در روانشناسی، شکلگیری هویت یکی از اصلیترین وظایف نوجوانی و جوانی است؛ چیزی که Erik Erikson آن را بحران "هویت در برابر سردرگمی نقش" مینامید.
بسیاری از جوانان ایرانی احساس کردهاند که میان "خود واقعی" و "خود قابلقبول اجتماعی" فاصله عمیقی وجود دارد؛ یعنی برای بقا باید بخشی از خود را پنهان کنند: سبک زندگی، پوشش، عقاید، گرایش، موسیقی، روابط، یا حتی زبان و بدنشان.
وقتی فرد نتواند هویت خود را آزادانه تجربه و بیان کند، چندین پیامد روانی شکل میگیرد:
👈احساس بیگانگی از خود
👈دوپاره شدن شخصیت اجتماعی و خصوصی
👈فرسودگی روانی ناشی از نقشبازی مداوم
👈خشم نسبت به ساختارهایی که "حق تعریف خود" را محدود میکنند.
برای همین، بسیاری از اعتراضهای نسل جوان فقط اعتراض اقتصادی نبود و نیست؛ نوعی تلاش برای بازپسگیری "حقِ بودن" بود و هست.
۲. آزادی — نیاز به عاملیت و انتخاب
در نظریه "خودمختاری" و "استقلال" در روانشناسی، انسان نیاز دارد احساس کند بر زندگیاش اثر دارد و فقط موضوعِ کنترل نیست. این همان چیزی است که در نظریه خودتعیینگری Edward Deci و Richard Ryan مطرح میشود.
وقتی جوان احساس کند:
👈آیندهاش توسط ساختارها تعیین میشود،
👈انتخابهای شخصیاش محدود است،
👈یا صدایش بیاثر است،
بهتدریج دچار "درماندگی آموختهشده" میشود؛ مفهومی که Martin Seligman توضیح داده بود. اما نکته مهم این است:
درماندگی همیشه به سکوت منجر نمیشود. گاهی بعد از سالها فشار، به انفجار ناگهانی تبدیل میشود؛ بخصوص وقتی نسل جدید دیگر ترس نسل قبل را به ارث نبرد.
در چنین شرایطی، اعتراض فقط واکنش سیاسی نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن حس "من میتوانم اثر بگذارم" و "تعیین کنم".
۳. پایایی — نیاز به امنیت روانی و آینده قابلپیشبینی و ایستا
ذهن انسان برای رشد سالم، نیاز به حدی از پیشبینیپذیری دارد. اگر فرد نداند:
👈آیا میتواند کار پیدا کند،
👈آیا ارزش پولش حفظ میشود،
👈آیا آیندهاش امن است،
👈یا آیا قوانین فردا تغییر میکنند،
👈یا فایده تحصیلاتش چیست،
سیستم عصبی در وضعیت "هشدار مزمن" permanent vigilance باقی میماند. اضطراب مزمن فقط یک احساس نیست؛ به خستگی روانی، تحریکپذیری، ناامیدی و حتی پرخاشگری اجتماعی تا حد emotional burn out منجر میشود. چیزی که امروز بسیاری در ایران درگیر ان هستند.
بسیاری از جوانان ایرانی در سالهای اخیر احساس کردهاند که:
👈نمیتوانند برای آینده برنامهریزی کنند،
👈تلاش لزوما به نتیجه منصفانه منتهی نمیشود،
👈و مسیر زندگی دائما ناپایدار است.
وقتی انسان نه هویت پایدار دارد، نه آزادی کافی، و نه آینده قابلاتکا، احساس میکند چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است.
در روانشناسی جنبشهای اجتماعی، این وضعیت میتواند زمینهساز کنش جمعی و قیام شود؛ چون اعتراض در اینجا فقط دیگر یک مطالبه سیاسی نیست، بلکه تبدیل میشود به تلاش برای بازسازی کرامت روانی و انسانی. و البته هیچ جنبش اجتماعی را نمیشود فقط با یک علت توضیح داد. عوامل اقتصادی، سیاسی، تاریخی، فرهنگی و نسلی همه نقش دارند. اما از منظر روانشناسی، این سه نیاز بنیادین — هویت، آزادی و پایایی — میتوانند توضیح دهند چرا بخشی از نسل جوان احساس کرده که ادامه وضعیت موجود از نظر روانی دیگر قابلتحمل نیست.
دکتر موریس ستودگان
داخل میدیا میدیدم؛ وقتی پرینس چارلز تو مجلس آمریکا حضور پیدا میکنه، بسیاری از سیاستمداران دموکرات ایستاده برای پادشاه بریتانیا کف میزنن و اون رو نشانه احترام به سنت و تاریخ خودشون میدونن.
اما اگه یک ایرانی بگه "ما پادشاهی میخوایم"، فوراً متهم میشه که میخواد به عقب برگرده.
این همان دابلمورال یا استاندارد دوگانه چپ هاست و به نوعی آشنای دنیای سیاست:
چیزی که برای خودشون چپهای دمکرات "فرهنگ و ثبات" محسوب میشه، برای ایرانیها ناگهان "ارتجاع" نامگزاری میشه.
تعجب نمیکنید مثل من از این نگاه امپریالیستی چپهای دمکرات ...؟
موریس ستودگان
انقلاب شیروخورشید
ترجمه متن بالا از رون لیم کتاب embrace (پذیرش):
بگذار مردم به تو شک کنند.
بگذار پشت سرت حرف بزنند. بگذار دربارهات غیبت کنند. بگذار هرچه میخواهند بگویند.
تو لازم نیست چیزی را به کسی ثابت کنی، جز به خودت. ثابت کردن ارزش خودت چیزی را در زندگیات تغییر نمیدهد.
کارهایی را که میدانی باید انجام بدهی، انجام بده. روی همانها تمرکز کن.
همیشه کسانی خواهند بود که به تو شک کنند. همیشه کسانی خواهند بود که حرف مفت بزنند.
بگذار آنها کار خودشان را بکنند.
تو کار خودت را بکن.
آدمهایی که در کنار تو هستند، از تو حمایت خواهند کرد. همین کافی است.
روی مسیر خودت تمرکز کن.
هر چیزی یا هر کسی که در این مسیر نیست، بیاهمیت است.
Think+
✨روز شما
روانشناسان و مشاوران همدل خجسته ✨
به امید ایران آزاد و فردای روشن 👑
✨فهمیدن به جای پذیرفتن و پرسیدن بهجای رضایت و سکوت
ستم معمولا از جایی شکل میگیره که ما انسانها یا توانایی، یا جرات روبرو شدن با پیچیدگیهای واقعیت رو نداریم. وقتی واقعیت بیش از اندازه مبهم، متناقض یا تهدیدکننده به نظر میرسه، ذهن ما تمایل پیدا میکنه به سادهسازی، به پناه بردن به روایتهای آماده و قطعی. در چنین وضعی، خیلی ها ترجیح میدن بهجای پرسشگری و تحمل اون ابهام و پی بردن به اون تناقض درونی، چیزی که شنیدن رو بیچونوچرا بپذیرن. متاسفانه این پذیرشِ منفعلانه، کمکم به یک هنجار تبدیل میشه و فضایی میسازه که توش، قدرت بدون نظارت و نقد باقی میمونه.
از طرف دیگه، از نگاه روانشناسی ترس از طرد شدن، میل به تعلق، و نیاز به امنیت روانی باعث میشه ما از به چالش کشیدن باورهای غالب (ایدئولوژی) نه الزاما باور اکثریت خودداری کنیم و گاهی فریب پروپاگانداها رو بخوریم. نتیجه این میشه که ستم نه فقط ازسمت عاملان قدرت، بلکه از طریق سکوت و همراهی ناخواستهی تودهها بازتولید میشه. یا متفاوت تر و سیستمی بگیم، ستم صرفا دیگه محصول ارادهی ستمگران نیست؛ بیشتر حاصل برهمکنش بین قدرت، ترس، ناآگاهی، و ناتوانی تو اندیشیدن انتقادی هست. به نظرم ستم از اونجا شروع میشه که ما انسانها، بهجای فهمیدن، به پذیرفتن رضایت میدیم؛ و بهجای پرسیدن، سکوت رو انتخاب میکنیم.
دکتر موریس ستودگان
۲۸ آپریل ۲۰۲۶
Repost from Reza Pahlavi | رضا پهلوی
اطلاعیه کارزار ایران را پس میگیریم: معرفی پیامرسان کاملا امن «زمزمه» برای حفظ ارتباط با یکدیگر در زمان قطع اینترنت
پیامرسان «زمزمه» که توسط گروهی از برنامهنویسان آزادیخواه و مورد اعتماد طراحی و ساخته شده است، در حال حاضر فقط برای تلفنهای اندروید و به صورت فایل APK در دسترس است، و به زودی بر روی گوگلپلی نیز قرار میگیرد.
هر چه عده بیشتری این پیامرسان را نصب کنند، کارآیی آن در زمان قطع اینترنت بالاتر خواهد بود. بنابراین توصیه میکنیم که زمزمه را هماکنون نصب و در همه گروههای خانوادگی و دوستی نیز تبلیغ کنید.
لینک دانلود:
https://zemzeme.app/download.html
@OfficialRezaPahlavi
