سلول رهایی ایسی 🦦
Open in Telegram
ایسی هستم🌱 پرستار 🤍 با ارزش و فاخر و انگیزشی؟ نه کپی نکن 👀 شیفتهی دنیای فیلم و سریال و کتاب 🎬 📚 غمباز و دستپروردهی غم به خصوص آهنگهای غمگین✨️ @Reply1998_bot نوا: https://t.me/ECMusiiic نما:https://t.me/ECMediaaa
Show more368
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-230 days
Posts Archive
دیروز یا پریروز بود
داشتم به همین فک میکردم
که با وجود همهی اون چه که نگرانم میکنه هم اون هنوز دوستم داره هم من:)
به یک روتین پر و پیمون نیاز دارم...
از اینایی که وقت نکنم پیام چک کنم یا گوشی دستم بگیرم.
حدس و توضیحی هم برای جزئیات و روزمرههایی که رفته و در جریانه و قراره بیاد ندارم...
فقط شناورم و زمانی که رسیدم به نوک صخره و تیزیش رفت تو قلبم میگم وااااا.
زندگی من پر از موقعیتهاییه که برای تعریفش به بقیه میتونم این طوری بگم:
من این جوری بودم که واااااا
مدتیه نمیفهمم شب و روزم چه طوری میگذره و از هم عبور میکنه...
نمیدونم با زمان و زمانه دارم به کجا کشیده میشم و انگار همه چی رو از قبل دیدم و دیگه دل خوش به این دنیا نیستم.
انتقام تدریجی رو ازم گرفتی قشنگم ولی به خدا من اگر زوری جایی عضو شم حتما بعدش لفت میدم...
بابا چنل برای ثبت روزمره و خاطرات و حس و حاله.
مگه ممبر این قدر مهمه ؟؟!
تازه نوشته بود مدتیه چنلتون رو میخونم
( یکی دو روز بود که تازه جوین شده بود!!!)
یک لحظه نگاهم افتاد به بات
یه بنده خدایی چندین روز پیش جوین شده بود و یه کم بعد یه پیام داد که:
میشه عضو چنلم شی؟
من حوصله نداشتم و البته کلا همیشه هر چنلی جوین شدم خودم باید میخواستم نه این مدلی.
بعد از چند روز لفت داد
بعد الان هم بعد از گذشت چند روز از لفتش بات رو بلاک کرده.
حقیقتا نمیفهمم:))))))
دیروز یکی از بچهها تو دایرکت صدام زد و وقتی جواب دادم گفت فقط میخواستم ببینم هستی...
راستش هستم ولی خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم و روزا به کجا میرن.
نهایت روزمره هام هم همیناس که خاص هم نیس...
حتی خودمم نخوام قسمت اینه این جلسات دندونپزشکی یه شکلی مداوم و همیشگی باشه تو زندگیم.
امروز صدای ابزارشون رو از بیرون اتاق میشنوم چون وقتی نشستن روی یونیت معاینه و گرافی رو رویت کردن و گفتن ترمیم نمیخواد...
دقیقا همین امروز که طبق معمول دیشبش بعد کلی اورثینک فقط ۳ ساعت خوابیدم و صبح گفتم این آخرین باره پامو میذارم دندونپزشکی...
بعدم با آمادگی کامل در حین انتظارم ژلوفن خوردم.
( البته یه دندون عقلم رو حساب نکردم )
مثلا مامانم این انتقاد رو خیلی بهم داره و میگه از الف ( دختردایی ) خبر نمیگیری ولی دقیقا همین الان دلیلم واسه نوشتن جملات اینه که یادش افتادم و فکر کردم که چندین ماهه اصلا ندیدمش...
مث خیلی از آدمایی که ندیدم.
خیلی از آدمها فکر میکنن چون از بقیه خبر نمیگیرم بیمعرفتم...
مخصوصا که برای مثال تو فضای مجازی این قدر کمرنگ شدم که انگار از اول وجود نداشتم...
ولی خدا شاهده مدل من اینه که دورادور نگاهم به آدمایی که دوستشون دارم هست :)))
