en
Feedback
بهارِ عشق🤍🌺

بهارِ عشق🤍🌺

Open in Telegram

رنجور عشق به نشود جز به بوی یار... سعدی 『 میشه نری؟ 』 مجله هنری ،ادبی،اجتماعی بهارِ عشق💜 https://t.me/boost/lovespring0 چهارشنبه، ۲۷ دی ۱۳۹۶

Show more
4 493
Subscribers
-624 hours
+377 days
+14030 days
Posts Archive
مدیران بزرگوار لطفا 10 تا 22 NO post 🔰

😍قبولی کنکور با برترینها 👇👇👇 Https://t.me/Ravaan_Yaar انگلیسی ازصفرتاصد ❤️@engmarya_k کتابهای نایاب و ممنوعه ❤️@kabuluniversitybooks من یک روان شناس کودک هستم ❤️@psy_nadiehzareei حفظ "لغات 504" در 25 روز ❤️@englishmarya جذب جنس مخالف بااسرارروانشناسی ❤️@psychology_gazor چگونه اعتماد به نفس خود را تقویت کنیم ❤️@goftemanclinic اصطلاحات&گرامرانگلیسی ❤️@hlasari انگلیسی کودکان و نوجوانان ❤️@englishkidsenglish ترنم احساس ❤️@ehsas_trannom انگلیسی آسان Easy English آموزش رایگان ❤️@assimpleasabc گروه خریدوفروش کتاب دست دوم ❤️@bookklland روانشناسی | راه سبز ❤️@ravanshenasi_rahesabz ذهن زیبا ❤️@zehn_ziba1 کنکورستان ارشد و دکتری ❤️@seniorexam اصفهان زیبا ❤️@esfahan_20 بیش فعالی و اختلالات یادگیری ❤️@darmangarld کانال طرح واره درمانی ندای مهر و امید ❤️@nedayemehromid نوازش روح، دنیایی از همه رنگ ... ❤️@navazesh_e_rooh گلها ❤️@goolfs بیا گوش کن ❤️@bia_goosh_kon گلچین متن و اشعار ❤️@abbaskazemi1353 کافه موسیقی ❤️@musiccccafe شخصیت شناسی با فیلم ❤️@personareel اشتباهات رایج زبان ❤️@fixenglish1 روانـشـنـاسـی فـردی ❤️@psychology9i معرفی عارفان ❤️@m_arefan رشد سالم ❤️@healthy_growth بهار عشق ❤️@lovespring0 دلنوشته های شیک ❤️@alightrain کانال آزمون استخدامی دستگاههای اجرایی ❤️@estekhdami_ap99 مولانا شمس تبریزی ❤️@molana23 روانشناس خود باشید ❤️@roshanapsychology آکادمی آنلاین زبان ملل پلاس ❤️@melalplus ادبیات انگلیسی ❤️@literatureenglishteacher ذهن آگاهی ❤️@zehnagaheman چگونه باکودکم رفتارکنم؟ ❤️@childrentherapy طرحواره های ناسازگار دوران کودکی چیست؟ ❤️@schematherapychannel آیلتس "7" رایگان 45 روزه ❤️@specialielts رویکردهای درمانی تخصصی روانشناسی ❤️@psycho_approaches گرامر+گرامر برای صحبت کردن ❤️@grammarfad درخواستpdfرایگان کتابهای روانشناسی ❤️@ravan_book مثل بلبل انگلیسی صحبت کن ❤️@grobp1 🔹 @pishtab

📌آموزش واژگان و گرامر انگلیسی به زبان ساده👇🏼 با کلی مثال و تمرین🤩 @Motarjem_sho1 @Motarjem_sho1 ✅هر دانشجویی به یه همچین فولدری احتیاج داره که پر باشه از فیلم‌های آموزشی، مقاله و ابزارهای مورد نیاز. ✅این فولدر کلی ویدئو و فایل‌های آموزشی در حوزه‌های مختلف روانشناسی؛زبان؛ادبیات،کنکوری داره و کلی اطلاعات مفید و فرصت‌های شغلی بهتون میده 😍فقط کافیه دکمه‌ی ADD رو بزنید و این فولدر تخصصی رو در تلگرام خود ذخیره کنی 👇👇👇 #ظرفیت_محدود https://t.me/addlist/L1r7ZofHr1o3MTU0

مدیران بزرگوار لطفا 10 تا 22 NO post 🔰

شب خوش تا فردایی بهتر بدرود♥️💋

photo content

رنج آورتر از همه این است که هر چقدر هم اندوهگین و شکسته باشی، زندگی نه می‌ایستد و نه صبر ‌می‌کند.
وشب بخیر…

سکه‌ی ماه مرجان🌱

حالا پی بردم که پُر ارزش‌ترین قسمتِ من همین تاریکی، همین سکوت بوده. #صادق_هدایت

photo content
+1

با چشم‌هایت حرف دارم می‌خواهم ناگفته‌های بسیاری را برایت بگویم از بهار از بغض‌های نبودنت از نامه‌های چشمانم که همیشه بی‌جواب ماند باور نمی‌کنی تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود اما دلتنگی آغوشت رهایم نمی‌کند به راستی عشق بزرگ‌ترین آرامش جهان است... #سید_علی_صالحی

اما تو نشانه‌ای تو، که یعنی رویایی وجود دارد... #بیژن_الهی

sticker.webp0.34 KB

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت387 -رفتی بیرون خودت رو اذیت نکنیا . -باشه. -خیل ی دوست دارم. -منم خیلی دوست دارم. گوشی رو با اکراه به سمت سامان گرفتم . گفتن خداحافظی خیلی سخت بود. دلش یر می خواست گفتنش، که من نداشتم. با سامان حرف می زد و من نگاهش می کردم. پا یان وقت رو اعالم کردند. سامان گوشی رو دوباره به طرف گوشم آورد و من  حرف آخر سی اوش رو شنیدم: -دروغ گفتم، دوست ندارم، می می رم برات. * * * دم در خونه چادر رو از روی سرم برداشتم. تا کردم  و توی دستم گرفتم مامان دم در منتظرم بود. کیؾ و چادر توی دستم رو به مامان دادم. کفشم رو از پام درآوردم. مامان بهم نگاهی کرد و بعد با غرغر پرسید: -مگه چقدر گریه کردی؟ رنگ به صورتت نیست.  چشم هات یه ذره شده. سیاوش رو دیدی ؟ خوب بود؟  لاغر نشده بود؟ پشت هم سوال می پرسید. من به طرف اتاقم رفتم. اون هم با چادر و کیؾ توی  دستش دنبالم راه افتاد. دم در به طرفش برگشتم، چادر و کیفم رو از دستش  گرفتم و گفتم: -سیاوش حالش خوب بود. یه کوچولو صبر کنی،  االان می آم همه چی رو برات تعریف می کنم. قبول کرد.من هم در رو بستم و آروم قفلش کردم. چادر و کیفم رو روی تخت انداختم. به طرؾ آینه رفتم. شال رو آروم از روی سرم  برداشتم و زیر پام انداختم. موهام رو باز کردم. خیلی بلند بود. تا کمرم بود. سیاوش از من خواسته بود، دیگه بی تابی نکنم. من  هم می خواستم دیگه بی تابی نکنم و قوی باشم.  نگاهی به موها ی بلندم کردم. برای قوی بودن زیادی تو دست و پام وول می خوردند. "آخر چرا با عشق سر کردی ... محدوده را  محدودتر کرد ی" در کشو میز آرایشم رو باز کردم. قیچی رو بیرون  کشیدم من سهمی از دنیا نمی خواهم ... می خواستم حاالا نمی خواهم. " این بیرون بدون سیاوش زندون بود. من هم با ید این  جدایی رو تحمل می کردم. فقط می موند این موهام؛  تا همه چیز در شرایط مساوی با سیاوش قرار بگیره. تا وقتی به آینه نگاه  می کنم، یادم نیاد که سیاوش موهاش نیست. شال زیر پام رو مرتب کردم. گوشواره ی توی  گوشم رو عقب دادم. "شال سپید روی دوشت کو ... گیلاس ها ی پشت  گوشت کو" سرم رو پا یین آوردم. همه ی موهام رو با دستم به  قسمت جلوی سرم آوردم. با یه دست موهام رو نگه  داشتم و با دست دیگه م قیچی  رو به قسمت انتها یی ترین ریشه ی موهام بردم. قیچی رو آروم آروم حرکت دادم. دسته ای بلند از  موهام روی شالم ریخت. "با چشم و ابرویت چه ها کردی ... با خرمن مویت چه ها کردی" دوباره قیچی رو آروم آروم میون موهام به رقص  در آوردم، دسته ای دیگه از موهام هم روی شال  زیر پام ریخت. "تنها یی ام را شیر خواهم داد ... اوضاع را تغییر خواهم داد" و باز قیچی رو میون موهام حرکت دادم. چه قدر  لذت داشت. سرم رو باالا گرفتم. آینه می گفت کمی دیگه با ید کوتاهشون کنم. از بازی قیچی با موهام خوشم اومده بود. موهام کوتاه شد. خیلی کوتاه. دیگه می تونستم قوی باشم و همه چی رو تحمل کنم. دیگه غصه ی سر بی موی سیاوش رو نمی خوردم. ؼصه ی اون موها ی سیاه و شفافش رو. چه مدت بود که دست تو موهاش نکرده بودم ؟  خودم رو تو ی آینه نگاه کردم. یه روزی فکر می کردم که اگه موهام ذره ای کوتاه بشه، جنون می گیرم؛ اما موهام کوتاه کوتاه بود و  عجیب اینکه ا ین موها ی کوتاه بهم آرامش می داد. وقتی دوست داشتن سیاوش رو شروع کردم، کم کم  جذب همه چیزش شدم. شا ید اولین بار سیاوش رو با  رفتارهاش سنجیدم و دل دادم، اما از همون اول موها ی سیاه روی سرش رو  دوست داشتم. دست من که نبود، از همون اول  دوست داشتم دستم رو توی موهاش  بچرخونم 💔 ادامه دارد.... ‌‌‌‌░⃟⃟🌸

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت386 وقتی چشمم به شیشه ها و میله ها یی افتاد که سیاوش رو با ید از پشت اون ها می دیدم، دلم گرفت. چه قدر سخت بود جنگیدن با چشم هات، وقتی که دلت می خواد مثل ابر بهار بباری. نگاه سامان روم سنگینی میکرد. به طرفش برگشتم، گفت: -زن داداش جلوی سیاوش گریه نکنی ها. چه قدر خوب بلد بود کی "زنداداش" بگه. چه قدر  وقت شناس بود ! هر بار می گفت دلم تکون می خورد. چشم ها رو آروم بستم و باز کردم. اگه گریه م می گرفت بعدا می تونستم بزنم زیرش که من قولی برای گریه نکردن ندادم. به شیشه ی لعنتی که دیوار بین ما و سیاوش بود زل  زده بودم. حت ی پلک زدن رو هم فراموش کردم. فقط برای لحظه ای که سیاوش رو دیدم، چشم ها رو  از شدت پلک نزدن طولانی و سوزش لحظه ای  بستم. بستم و تو خیالم سیاوشی رو که دیده بودم، مجسم  کردم؛ موها ی سیاوش... چشم هام رو باز کردم. سیاوش با یه لباس فرم سورمه ای پشت شیشه نگاهم  می کرد و لبخند می زد. تنها عکس العمل طبیعیم زل زدن به صورتش نه، به  سرش بود. موهاش رو از ته تراشیده بود. خم شدم،  روی صندلی زمخت و  سخت نشستم. سامان به خودش اومد. سرم رو باالا  گرفتم و نگاهی به سامان کردم، اشک تو چشم هاش  جمع شده بود. وقتی اون اشک  داشت، من با ید چه خاکی تو سرم می کردم؟ سیاوش حق نداشت موهاش رو، موهای دوست  داشتنیش رو حتی کوتاه کنه. چه برسه که از ته  بزنه. گوشی تلفن دست سامان بود، با سیاوش حرف می  زد، سیاوش هم باهاش حرف می زد، اما فقط به من  نگاه می کرد. من هم به سرش  نگاه می کردم و بی صدا و خفه گریه می کردم. بی  صدا در حال خفه شدن بودم. موها ی دوست داشتنیش  نبود. صورتش کمی لاغر و تیره شده بود. چرا می خند ید؟ چرا می خندید؟ به سامان اشاره کرد که گوشی رو به من بده. سامان گوشی رو به سمت من گرفت، خوب بود که  اون نمی خندید، و گرنه من می تونستم با همین  گوشی تو سرش بکوبم. گوشی تلفن رو ازش گرفتم، هیچ صدایی از حنجره  م درنمی اومد. فقط و فقط گریه می کردم. اونم نه  دیگه بی صدا، بلند بلند هق می زدم. سیاوش هم به صدای گریه م گوش می کرد.  دیگه هم لبخند نمی زد. وقتی که آروم گرفتم، با  صدایی که کم کم یادم رفته بود چه  قدر آرامش بخشه، گفت: -می دونی خیلی دوست دارم عزیز دلم؟  این حرفش مثل یه سرعت گیر بود. یه دفعه گریه م  قطع شد. بهش لبخند زدم: -میدونم، ولی تو بگو، دلم برای شنیدنش تنگ شده  سیاوش. سامان کمی ازم فاصله گرفت. -می خوای تا وقتی، وقت داریم فقط بگم چه قدر  دوست دارم. تنها حرفیه که خودم دوست دارم بگم و  خسته هم نمی شم. بهش لبخند زدم. شال روی سرم رو کمی از روی گردنم کنار زدم و گردنبند رو بهش نشون دادم: -نگاه کن؛ گردنبندیه که تو برام توی کشو گذاشته  بودی، بهم میآد؟ گوشی تلفن رو تو دستش جا به جا کرد : -خانم خوشگل من همه چی بهش می آد. -خیلی کار خوبی کردی که برام گرفتی ش، دلم داره  اون بیرون بدون تو می پوسه. خوبه که یه یادگاری  ازت دارم تا دلم رو بهش خوش کنم -عزیز دلم من اینجا بهم بد نمی گذره، خیلی هم  تحویلم می گیرن، تو اون ب یرون خوش باشی،  مطمئن باش منم خوبم. دروغ از این شاخ دار تر می شد، تو زندون به کسی خوش هم می گذشت؟ با صدایی دو رگه پرسیدم: -چرا موهات رو از ته زدی؟ با کف دستش سرش رو لمس کرد و گفت: -اینجا تمیز نگه داشتنشون سخته. همه می زنن. کؾ دستم رو روی شیشه گذاشتم، اون هم کف دستش  رو دقیقا روبه روی دستم گذاشت: -زود بیا بیرون سیاوش. زود بیا . -قول میدم زود بیام. من کاری نکردم، خیلی زود  پیشتم. سامان بهمون نزدیک شد: -االان وقتمون تموم می شه. فقط گریه کردیا  زنداداش. وقت همیشه برخلاف میل من می گذشت. با من سر  جنگ داشت. گوشی تلفن رو به لب هام نزدیک تر کردم و گفتم: -هر وقت بیای بیرون، دیگه یه لحظه هم ولت نمی کنم. هر جا بری میآم پیشت. لبخندی زد: -نما یشگاه هم میآی؟ -سینما هم میآم. باهاش شوخی می کردم، اما اشک هام راه خودشون  رو می رفتند. کاری هم به من نداشتند. -سارا اشک هات رو پاک کن، گریه کنی اینجا  زندون تر می شه ها . -نمی تونم. خودشون میآن. -تحمل کن، تو فقط آروم باش؛ وکیلم همه چی رو  حل می کنه. -پس کی سیاوش؟ من خسته شدم. -دلم برای بغل کردنت یه ذره شده. به شوخی گفت. فقط لحنش شوخ بود، تمنا ی چشم  هاش چیز دیگه ای می گفت. -منم دلم برای بودن تو بغلت تنگ شده. -دیگه دلت برای چیا تنگ شده؟ وقتی می افتاد روی دور شوخی، من از پسش بر  نمی اومدم. -با ید برم سیاوش، کاشکی می شد پیشت بمونم. چشماش رو ریز کرد و تو گوشی زمزمه کرد: -آخ اگه می شد، من هزار سال هم این تو می موندم،  عین خیالم نبود. -منتظرتم سیاوش، خیلی زود بیا . ‌‌‌‌░⃟⃟🌸

#سهم_من_از_عاشقانه_هایت #قسمت385 االان هم خونه نبود. خونه نبود و من دوباره گوشی به دست شده بودم. دوباره شماره ی سامان رو گرفتم. سر سیاوش با کسی رودروایسی نداشتم. برای اولین بار با همون بوق اول سامان جواب داد: -الو ... سالم. -سلام... خوبین؟ منتظر بودم که زنگ بزنی. -من هم منتظر زنگ شما بودم. کمی هم گالیه می کردم. -به خدا می خواستم وقتی زنگ بزنم که بتونیم حتما  بریم ملاقات. اون هفته بابا و مامان رفتن. منم نرفتم.  همه با هم نمی تونیم بریم. صبر کنید من بهتون خبر می دم. حواسم هست. دوباره منتظر با ید می موندم. احساس می کردم زیر  بار این انتظارها ی پشت هم کمر خم کردم. -سیاوش حالش خوب بود؟ مادرتون چیزی از  ملاقاتشون نگفتن؟ ریز خندید و گفت: -مامان که بعد مالقات حالش بهتر شده، ولی بابا  خیلی راضی نبود. مثل اینکه سیاوش مرتب از شما  پرسیده؛ بابا رو هم کفری کرده. مامان بهش قول داده که من شما رو برای مالقات  پیشش ببرم. شما نترس روی این داداش ما زیاده! کاش می شد من هم می تونستم به سامان بگم به یکی بگه تا به سیاوش پیؽوم بده که من هالک دیدنشم. من  هم دارم برای یه لحظه  دیدنش جون میدم. من هم از دلتنگی رو به قبله م. ولی من که مرد نبودم تا از عشق و احساسم بگم.  اگه می گفتم چی می شد. مثلا سامان فکر نمی کرد  که چقدر بی حیام؟  -آقا سامان پس من منتظر زنگتون می مونم. شب روز بعدش بود که سامان بهم زنگ زد و ازم  خواست آماده باشم تا فردا به مالقات سیاوش بریم. حاال من فقط یه شب رو با ید منتظر می موندم. برای  دیدن سیاوش فقط یه شب فاصله بود. انگار تموم درد  انتظار تو این یه شب به  صورت فشرده جمع شده بود. با خوشحالی به مامان گفتم. مامان از این همه ذوقم  اشک ریخت، ولی هیچی نمی تونست باعث بشه من اشک بریزم. من خوشحال  بودم. گردنبند ی که سیاوش برام گرفته بود رو به  گردنم بستم. چادری مشک ی که مامان بزرگ از کربال برام آورده  بود رو آماده کردم. کل شب رو روی هم رفته دو  ساعت نخوابی دم. اگه به خاطر مامان و بابا نبود، چادرم رو روی سرم  می انداختم و دم در می نشستم. تب دیدن سیاوش از صبح یقه م رو گرفته بود. بابا سر کار نرفت. مامان هم متوجه حال عجیبم شده  بود. بعد سه ماه سیاوش رو می دیدم. با بابا و مامان پا یین رفتم. سامان با مری م و یاسمن  سر کوچه منتظرم بود. تو حال خودم نبودم. قدم ها یی که بر می داشتم، قدم  ها ی نامطمئن بودند. سامان با دیدن بابا از ماشین پیاده شد. با بابا دست داد. من هم تموم حواسم رو به یاسمن دادم. موها ی سرش  بلند تر شده بود. بیشتر از قبل دست و پا می زد. شباهتش به سامان حاالا بیشتر از قبل شده بود. با نگاه از مامان و بابا خداحافظی کردم. مامان فقط خیره ی من بود. دست هاش رو توب هم  مشت کرده بود. فقط وقتی در ماشین رو باز کردم،  دست هاش رو از هم جدا کرد و چادر من رو مرتب کرد. بعد هم در رو بست. سامان نشست. از آینه ی جلوی ماشین نگاهی بهم  کرد: -خب بریم؟ با سر بهش اشاره کردم که بریم. دستم رو به طرف جلو دراز کردم، مریم منظورم رو  فهمید و یاسمن رو بهم داد . یاسمن رو رو ی پام نشوندم و تا برسیم دست ها ی  سفید مشت شده ش رو چندین و چند بار بوسیدم.  استرس و اضطرابم رو کم می کرد. وقتی سامان ماشین رو نگه داشت. نگاهی به دور و  برم کردم. قلبم بنا ی ناآروم ی گذاشت. نگاهی به در  طوسی رنگ زندان کردم. حصارها ی دورش خیلی بلند بود. خیلی عجیب بود  که آدم ها ی اون تو نفسشون بند نمی اومد. سیاوشم  هم اون تو بود. نفس من داشت این بیرون، پشت در زندان بند می  اومد. سامان پیاده شده بود و منتظر من بود. متوجه ی سر در گمیم شده بود. منتظر بود یاسمن  رو بدم به مریم و با هم داخل بریم. یاسمن رو دست مریم دادم.دوشادوش سامان به سمت زندان رفتیم. ؼم خودم رو فراموش کردم و به بقیه نگاه می کردم. همه ؼمگین بودند. نمی دونستم چرا این قدر تو صورتشون غم  خودنما یی می کرد. مات و مبهوت آدم ها یی بودم که  به هم توجهی نداشتند و به در زل زده بودند. زندگی اینجا جریان نداشت. انگار دنیا توی این  نقطه، میون درخت ها ی تازه سبز شده ی اون ور  زندون متوقف شده بود. با سامان داخل شدیم. هر لحظه که جلوتر می رفتم، قدم برداشتن سخت تر  می شد. چادر رو نمی تونستم درست روی سرم نگه دارم.  گوشه ی چادر زیر پام گیر کرد. نزدی ک بود زمین بخورم، اما به موقع سر آستین پیرهن سامان رو گرفتم. سامان هم بازوم رو گرفت. نگاهی با طعم دلسوزی بهم انداخت. چشم هام تار و تارتر می شد. توی دلم از خدا می خواستم که چشم هام یه امروز  رو بازیشون نگیره. یه امروز رو اشک خرج نکنه. ‌‌‌‌░⃟⃟🌸

یکی از نشونه های عزت نفس داشتن اینه که وقتی یکی خودشو برات کمرنگ میکنه و ازت فاصله میگیره، میپذیری و اصرار نمیکنی.

photo content

عصرتون بخیر ❤️❤️
عصرتون بخیر ❤️❤️