Knocking around~
Closed channel
Daily babblings of a mess named Andréa🎀 Queer, they/them Raging Feminist Certified Fangirl تریگر وارنینگ: من دربارهی مسائل روانی و آزاردهنده زیاد صحبت میکنم اگر اذیت میشید حواستون باشه.
Show more700
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-68630 days
Posts Archive
پنج سال پیش که این چنل رو زدم، هیچوقت فکرش رو نمیکردم که یه روزی هزار و سیصد نفر جوین بشن تا پستهاش رو بخونن. از سال ۲۰۱۹ تا الان اتفاقات زیادی افتاده و هم اینجا تغییر کرده و هم من.
راستش مدت نسبتاً طولانیایه که دیگه اینجا مثل سابق احساس "راحتی" نمیکنم و دلایل زیادی هم داره که اینجا جای گفتنش نیست چون بعضیهاش خیلی شخصیه.
خلاصه که با یه سری تغییرات، خودم رو منتقل میکنم به یه چنل دیگه به این امید که اونجا این حس راحتی بهم برگرده چون راستش ترجیح میدم هیچی نگم اگه قراره authentic نباشه و "خودم" نباشم چون پوینت یک چنل دیلی چیه واقعاً؟
لینکش رو اینجا میذارم تا اگه همچنان میخواستید من رو بخونید، گمم نکنید (ممنونم میشم اگه نپرسید "چرا؟ چی شده؟").
ممنونم که پنج سال و نیم با من گشت و گذار کردید. یک اِرای جدید شاید..؟🤍
https://t.me/thequeercat
درک مردها از تاریخ و جریانهای سیاسی، خیلی با درک زنها فرق میکنه. همونطور که درک جامعهی سیسهت از تاریخ با درک جامعهی کوییر خیلی متفاوته. از نظر مردها علم همیشه در دسترس بوده و از وقتی یادشون میاد مدرسه و دانشگاه مکانهایی بودن برای تحصیل ولی برای زنها در دسترس بودن علم تازگی داره چون قرنها حتی حضورشون توی فضاهای علمی هم ممنوع بوده چه برسه به اینکه بتونن برن مدرسه و تحصیل کنن، دانشگاه رفتن بماند. اصولاً حضور در محیطهای آکادمیک، هنوز که هنوزه برای زنها حکم جنگیدن رو داره.
برای جامعهی سیسهت هم ازدواج قانونی همیشه وجود داشته و قدمت تاریخی داره اما برای جامعهی کوییر ازدواج "همین دیروز" توی بعضی قانونی شده و خیلی تازهتره.
#Quote
تجربهی مدرنیته برای زنان و مردان تجربهای یکسان و مشابه نیست.
چرا شد محو از یاد تو نامم؟- افسانه نجمآبادی
وسط مقالهی "بامداد خمار: رنج سکسوالیته و عشق در ایران مدرن" متوجه شدم که اکچلی رمان "بامداد خمار" رو وقتی نوجوان بودم خوندم و یادم اومد که تا مدتها بعدش کلهم کیری بود=))
خدایا چطور ممکنه وجود یک نفر توی خونه من رو آزار بده؟ به محض این که در رو باز میکنه و میاد تو، دیگه من اذیتم و به شدت مضطرب و عصبی میشم.
It's like I've been bitten by snakes too many times and now even a faint "hiss" sound that could be the wind, makes me shiver and the sight of anything snake-like could force me to hide inside a cave, even if it was just the tail of a mouse.
Always waiting for the other shoe to drop. Always waiting for the "but" after hearing a nice thing. Always waiting for the moment I turn invisible and unheard. Always waiting for the pain.
باورم نمیشه خودم باید نوبت بگیرم، خودم با پای خودم برم اونجا، تنهایی برم عکس دندون بگیرم و بعد تنهای تنها برم تا دکتر دندونم رو درست کنه و بگا برم. پس مامانم چی😭
