en
Feedback
Cafuné

Cafuné

Open in Telegram

cafune "حرکت دادن نرم انگشتان میان موهای کسی که دوستش داریم"

Show more
236
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-130 days
Posts Archive

کی انقد زود ریکشن میده؟

زندگی طاقت فرسا بود و من خود فرسوده در هیاهوی دردهایم، صدای خودم را هم گم کرده بودم قلبم را نگویم که آن را هم جا گذاشته بودم در لابه‌لای روزمرگی‌ها دفن شد، بی‌آن‌که کسی بفهمد هنوز می‌تپد، اما نه برای زندگی زندگی که چه بگویم.. نفس کشیدن هم از روی اجبار بود انگار روحی درونم نبود، فقط بدنی که یاد گرفته بود چطور وانمود کند هنوز زنده است زندگی تمام شده بود ولی عمرم نه و چه عذابی‌ست، ماندن در جهانی که دیگر جایی برای بودنت ندارد. -رعنا

مثل یه غم همیشگی که همیشه باهاته، مثل یه سایه، فقط گاهی که نور میوفته سایه کم‌رنگ‌ تر میشه. و بقیه فکر می‌کنن همون لحظه‌ های روشن تویی. اما تو میدونی اصلِ ماجرا اون لحظه‌ هاییه که سکوت هست، خلأ هست، همون غمی که انگار باهاش یکی شدی. این حس یه جور خستگیِ عمیقه، انگار از سال‌ها قبل توت ریشه کرده.

شاید واسه دیواری که خراب کردی تا آخر عمر اشک بریزی، اما فراموش نکن که با یه آجر لق هرگز نمیتونی خونتو بسازی.

رفته بود تاب‌بازی با همان درختِ هم‌بازی تاب‌بازی، آخه احمق رفته بودی که خود را بندازی؟

اکنون به نظر میرسد صبور تر شده ام، اما در عوض چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.

خراب شد تصویرش حتی اگر خدا فرستد باران اسیدی برای تطهیرش برف و پاکی برای تشبیهش محمد و عیسی برای تضمینش یا که شیطان برای تقصیرش تمام شد خراب شد تصویرش.

درمانیم اولسادا سنده اولرم ایستمرم سنده هر دردیمه درمانیم اولوب نینمیسن؟

هرکسی از این دنیا چیزی برمیدارد من دست برداشتم

من به کسی دل داده بودم که ندیده بودمش منتظر کسی مانده بودم که نبود چشم انتظار راه کسی بودم که خواستن بلد نبود. من منتظر بودم هر لحظه و همه جا. هنگام سوختن زبانم به دلیل حواس پرتی موقع خوردن چای، موقع خاموش کردن گوشی قبل خواب، هنگامی که آدم ها از روبه‌روی تخت بیمارستانم رد میشدند، روز تولدم، من صبح و شب در انتظار بودم. بی قراری هایم، بد اخلاقی ها، قهر ها، همه از سر دلتنگی بود. دلِ تنگی که دلدارش را ندیده بود. دلداری که امانت دار خوبی نبود. خودم از همه چیز به وضوح آگاه بودم و میدانستم اما ترجیح خودم بود. انتظارت را به دلخوشی کنار دیگران ترجیح داده بودم و گله ای نداشتم، دوستت داشتم. وقتی حس کردم که دیگر نا ندارم زمانی بود که دیدم تنها نگهدارنده‌ی این ارتباط میان ما، من هستم و من. وقتی بود که دیدم نمیتوانم از جمع من و تو، ما بسازم. مایی وجود نداشت چون تویی وجود نداشت اکنون من رها هستم، نه که وقتی چشم انتظارت بودم اسیر بودم، نه. رها از هرگونه فکری، روحی، قلبی. ممنونم از تو، خیلی چیز ها به من افزودی، امیدوارم ارزش جای خالی سینه ام را داشته باشند، چرا که من خیلی مراقب قلبم بودم، تو هم بودی اما از جایی به بعد آن را فراموش کردی. فدای سرت عزیزدلم دیگر کسی چشم انتظارت نیست، دیگر کسی نیست که با شنیدن صدایت دست پاچه شود، دیگر کسی نیست که با هر تغییر لحنت مضطرب شود، شب تا صبح خوابش نبرد و از درد معده رنج ببرد، تو هم آزاد و رهایی؛ فدای سرم! تو آخرین امید من به عشق بودی، آخرین امید به دوست داشتن و دوست داشته شدن. من تورا همانطور که بودی دوست داشتم با تمام خوبی ها و بدی ها. از ته قلب زخمی ام تو را دوست داشتم و تمام تلاشم را کردم تا خودم را در دلت جا کنم.نشد. یا جا نبود، یا جای من نبود. قول میدهم دیگر کسی را اندازه تو دوست نداشته باشم، وقتی از تو ثمری حاصل نشد، همان بهتر که از هیچکس بهره حاصل نشود. 04/01/17 -رعنا فتحی

من به کسی دل داده بودم که ندیده بودمش منتظر کسی مانده بودم که نبود چشم انتظار راه کسی بودم که نمیخواست. من منتظر بودم هر لحظه و همه جا. هنگام سوختن زبانم به دلیل حواس پرتی موقع خوردن چای، موقع خاموش کردن گوشی قبل خواب، هنگامی که آدم ها از روبه‌روی تخت بیمارستانم رد میشدند، روز تولدم، من صبح و شب در انتظار بودم. بی قراری هایم، بد اخلاقی ها، قهر ها، همه از سر دلتنگی بود. دلِ تنگی که دلدارش را ندیده بود. دلداری که امانت دار خوبی نبود. خودم از همه چیز به وضوح آگاه بودم و میدانستم اما ترجیح خودم بود. انتظارت را به دلخوشی کنار دیگران ترجیح داده بودم و گله ای نداشتم، دوستت داشتم. وقتی حس کردم که دیگر نا ندارم زمانی بود که دیدم تنها نگهدارنده‌ی این ارتباط میان ما، من هستم و من. من به کسی دل داده بودم که ندیده بودمش منتظر کسی مانده بودم که نبود چشم انتظار راه کسی بودم که نمیخواست. من منتظر بودم هر لحظه و همه جا. هنگام سوختن زبانم به دلیل حواس پرتی موقع خوردن چای، موقع خاموش کردن گوشی قبل خواب، هنگامی که آدم ها از روبه‌روی تخت بیمارستانم رد میشدند، روز تولدم، من صبح و شب در انتظار بودم. بی قراری هایم، بد اخلاقی ها، قهر ها، همه از سر دلتنگی بود. دلِ تنگی که دلدارش را ندیده بود. دلداری که امانت دار خوبی نبود. خودم از همه چیز به وضوح آگاه بودم و میدانستم اما ترجیح خودم بود. انتظارت را به دلخوشی کنار دیگران ترجیح داده بودم و گله ای نداشتم، دوستت داشتم. وقتی حس کردم که دیگر نا ندارم زمانی بود که دیدم تنها نگهدارنده‌ی این ارتباط میان ما، من هستم و من. وقتی بود که دیدم نمیتوانم از جمع من و تو، ما بسازم. مایی وجود نداشت چون تویی وجود نداشت اکنون من رها هستم، نه که وقتی چشم انتظارت بودم اسیر بودم، نه. رها از هرگونه فکری، روحی، قلبی. ممنونم از تو، خیلی چیز ها به من افزودی، امیدوارم ارزش جای خالی سینه ام را داشته باشند، چرا که من خیلی مراقب قلبم بودم، تو هم بودی اما از جایی به بعد آن را فراموش کردی. فدای سرت عزیزدلم دیگر کسی چشم انتظارت نیست، دیگر کسی نیست که با شنیدن صدایت دست پاچه شود، دیگر کسی نیست که با هر تغییر لحنت مضطرب شود، شب تا صبح خوابش نبرد و از درد معده رنج ببرد، تو هم آزاد و رهایی؛ فدای سرم!

photo content

Dariush-Nafas-128.mp37.20 MB

ما همانند شیشه بودیم؛ اگر پاکمان میکردند میدرخشیدیم، اما آنها شکستند، ماهم بریدیم! پس گله ای نیست.

حسرت دیدار روی تو، بِه از حضور بی معنای هرز دلان

Omid-Baraan-256.mp311.45 MB

photo content