زَر وَرَق
Open in Telegram
290
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+830 days
Posts Archive
290
بچهها این پیج کاری منه. توش پوستر و چارت پوستال که طراحیاش مال خودمون هست رو میفروشیم. هنوز شروع نکردیم اما به زودی استارتش رو میزنیم. خوشحال میشم ما رو فالو کنید و حمایت و از این جور داستانا که میدونم خیلی شنیدید.
@instagram.com/dak.keh
290
چقدر جالب که از فردا میترسم و هنوز به بهتر کردنش امید دارم و چه جالبتر که شبها دقایقی قبل از خواب تموم غم دنیا رو قورت میدم.
@zaarvaaraagh
290
هیچ چیز تو زندگیم تکراری نیست. برعکس حتی میتونه جالب هم باشه فقط دیگه من رو خوشحال نمیکنه.
@zaarvaaraagh
290
این روزها سراسر استرسم. حس میکنم باید هرکاری در توانم هست رو قبول کنم و انجام بدم و از طرفی احساس ضعیف بودن میکنم. احساس اینکه برای کاری ساخته نشدم و تا دنیا دنیاست باید حسرت زندگی ایدهآل خودم رو بخورم. نمیدونم چقدر مونده تا کم بیارم اما میترسم. از هیولای خودخوری که گوشه تختم کمین کرده و هر لحظه ممکنه تا کمر من رو ببلعه میترسم. حس میکنم احساس ضعیف بودن چیزی وحشتناکتر از ضعیف بودنه. شما که قدت بلنده بگو ترس از فردا الان کجای زندگیمه.
@zaarvaaraagh
290
دغدغههام خنده دار شدن. قبلا ذوق داشتم که به هدفام برسم تا زندگیم قشنگتر بشه. الان گاهی معمولیترین کارها رو به سختی انجان میدم تا حس کنم هنوز زندم.
@zaarvaaraagh
290
نوشته بود آدم ناامید دلیلی برای ترسیدن نداره. اگر از چیزی میترسی بدون هنوز یه چسه امیدی تو دلت مونده. خیلی وقتا سر همین رو بگیری میتونی از کثافتی که توشی سالم بیرون بیای. اگر ترس نشونه امیدواری نبود این گربههای سر کوچه که بهشون غذا میدی برا اینکه چیزیشون نشه از دست من و تو فرار نمیکردن. امید دارن که میتونن با فرار زنده بمونن. ترسیدن همیشه بد نیست. گاهی بهت میفهمونه هنوز چیزی تموم نشده.
@zaarvaaraagh
290
اینی که میگن یه مدت دور باش که دلشون برات تنگ بشه تا ببینی برای کیا مهمی رو انجام ندید ولی. من انجامش دادم دیدم هیچکس به تخمش نیست و افسردهتر از قبل شدم.
@zaarvaaraagh
290
تعارف که نداریم خوشگله. من خودمو از همیشه بیشتر نزدیک به پایان دادن به زندگیم میبینم. نه تو انتخاب راهم خوب بودم نه تو انتخاب دوست و آدما. زندگیم کیریه و راه خوبی جلوی پام نیست. صرفا میتونم صبحا پاشم و شب بخوابم. خالی تر از همیشهام و دورترین فاصله رو از آرزوهام دارم.
من روزی سراسر شوق زندگی بودم. فکر کردن به انتخابم خوشحالم میکرد. حس میکردم جایگاه کوچیکی تو زندگی آدما دارم و بابتش احساس مفید بودن داشتم. الان فکر کردن به اون روزا باعث شرمندگیم میشه. انگار ول شدم تو دریا و اونقدر از ساحل دورم که کسی دست و پا زدنم رو نمیبینه. نمیدونم کی و کجا تموم میشه اما حس میکنم وقتی تموم بشه دیگه چیزی از من برای احساس کردن سبک شدنم نمونده. انتظار بیشتری داشتم ولی خب الان اینجام. خسته و نیازمند یه خواب طولانی.
