en
Feedback
پادچپ

پادچپ

Open in Telegram

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
631
Subscribers
No data24 hours
+107 days
+9130 days
Posts Archive
سوسیالیسم باید به‌عنوان یک دین طبقه‌بندی شود، نه یک سیستم اقتصادی، زیرا دقیقاً مانند یک دین رفتار می‌کند و هر بار که آن‌را به‌عنوان علم آزمایش می‌کنید، با همان معیارها شکست می‌خورد. سوسیالیسم بر پایه ایمان به‌جای شواهد اداره می‌شود. یک قرن قحطی، گولاگ و اقتصادهای فروپاشیده از اتحاد جماهیر شوروی تا ونزوئلا هرگز یک مؤمن واقعی را متزلزل نمی‌کند. هر شکست، همان پاسخی را دریافت می‌کند که ادیان هنگام شکست پیشگویی‌هایشان می‌دهند: این سوسیالیسم واقعی نبود، درست انجام نشد، دفعه بعد متفاوت خواهد بود. این فرضیه‌ای نیست که به داده‌ها پاسخ دهد. سوسیالیسم فرجام‌شناسی خاص خود را دارد. مارکس وعده یک وضعیت نهایی تاریخ را داده بود که در آن تضاد طبقاتی از بین می‌رود و فراوانی فرا می‌رسد، نسخه‌ای سکولار از همان سرزمین موعودی که هر دین هزاره‌گرا موعظه کرده است. این سوسیالیسم شهیدان، متون مقدس، بدعت‌ها و مؤمنان واقعی دارد که با کتاب سرمایه همان‌طور که دیگران با کتاب مقدس رفتار می‌کنند، رفتار می‌کنند، به‌جای این‌که متن را با واقعیت مقایسه کنند، از فصل و آیه برای حل‌و‌فصل استدلال‌ها نقلِ‌قول می‌کنند. هیچ یک از این‌ها دلیلی برای ممنوع کردن آن نیست. آزادی مذهبی به‌این معنی است که مردم می‌توانند زندگی خصوصی خود را حول هر عقیده‌ای که انتخاب می‌کنند، از جمله این، سازمان‌دهی کنند. یک کمون از بزرگسالانی که داوطلبانه همه‌چیز را روی هم می‌گذارند، کار را تقسیم می‌کنند و مالکیت خصوصی را بین خود رد می‌کنند، دقیقاً همان کاری را انجام می‌دهند که صومعه‌ها هزار سال انجام داده‌اند. بگذارید آن‌ها را انجام دهند. وقتی بزرگسالان راضی، ایمان خود را با پول خودشان زندگی می‌کنند، به هیچ‌کس آسیبی نمی‌رسد. این خط باید دقیقاً همان‌جایی باشد که برای هر دین دیگری قرار دارد: شما می‌توانید آن را انجام دهید، نمی‌توانید آن را تحمیل کنید. یک مسیحی نمی‌تواند شما را مجبور به پرداخت عشر کند. یک سوسیالیست نباید قدرت بیشتری برای مجبور کردن شما به مالکیت اشتراکی داشته باشد، همان‌طور که یک مورمون برای مجبور کردن شما به کلیسای خود ندارد. سوسیالیسم داوطلبانه در میان مؤمنان یک سبک زندگی است. اما سوسیالیسمی که توسط دولت بر افرادی که هرگز تغییر دین نداده‌اند تحمیل می‌شود را نمی‌توان ذیل دسته‌بندی اقتصاد طبقه‌بندی کرد، بلکه یک تغییر دین اجباری (با یک کد مالیاتی ضمیمه) است. یک جنایت مذهبی علیه بشریت. @antileft01

photo content

«مارکس و انگلس هرگز سعی نکردند با استدلال، نظرات مخالفان خود را رد کنند. آن‌ها به مخالفان توهین، تمسخر، استهزا، سوءظن و تهمت
«مارکس و انگلس هرگز سعی نکردند با استدلال، نظرات مخالفان خود را رد کنند. آن‌ها به مخالفان توهین، تمسخر، استهزا، سوءظن و تهمت می‌زدند و جانشینان آن‌ها نیز تفاوتی ندارند. جدل‌های آن‌ها هرگز متوجه خود استدلال‌ها نیست، بل‌که همیشه متوجه شخص حریف است.» لودویگ فون میزس

آقای مرز، باید این را از صمیم قلب بپذیرید! حقایق ناخوشایندی که اقتصاددان خاویر میلی بازگو می‌کند: ✓ مالیات دزدی است. ✓ تورم، مالیات پنهانی است که فقیرترین‌ها را مجازات می‌کند. ✓ دولت هرگز ثروت ایجاد نمی‌کند؛ بل‌که آن‌را از دیگران می‌گیرد. ✓ کسری بودجه امروز، مالیات و تورم فردا است. ✓ کارآفرینان استثمارگر نیستند؛ آن‌ها کسانی هستند که فرصت‌ها را تشخیص می‌دهند، سرمایه‌گذاری می‌کنند و ریسک می‌کنند. ✓ سود شرکت‌ها غیراخلاقی نیست؛ بل‌که پاداش خدمت بهتر به مصرف‌کننده است. ✓ رقابت به‌نفع مصرف‌کننده است؛ امتیازات دولتی به‌نفع صاحبان قدرت است. ✓ حمایت‌گرایی، از مصرف‌کننده محافظت نمی‌کند؛ بل‌که از شرکت‌های ناکارآمد محافظت می‌کند. ✓ تجارت آزاد ثروتمند می‌کند؛ مداخله‌گرایی فقیر می‌کند. ✓ کنترل قیمت‌ها باعث کمبود، تنگناهای عرضه و بازار سیاه می‌شود. ✓ هیچ بوروکراتی اطلاعات لازم برای جای‌گزینی بازار را ندارد. ✓ با توزیع مجدد ثروت نمی‌توان با فقر مبارزه کرد، بل‌که با ایجاد شرایطی برای تولید ثروت بیشتر می‌توان با آن مبارزه کرد. ✓ آزادی اقتصادی امتیاز ثروتمندان نیست؛ بل‌که مهمترین ابزار برای پیشرفت فقرا است. ✓ ایده‌ها مهم هستند؛ تغییر در ایده‌ها مقدم بر تغییر در واقعیت است. ✓ سیاست‌مداران پول خودشان را خرج نمی‌کنند؛ آن‌ها پول شما را خرج می‌کنند. ✓ کارآفرین سوگولی سرمایه‌دار نیست؛ آن‌ها شریک دولت هستند. ✓ هیچ حقی نمی‌تواند وجود داشته باشد اگر کسی شخص دیگری را مجبور به کار برای تأمین مالی آن کند. @antileft01

photo content

اگر تمام سازندگان موتورِقطار به‌ناگاه بی‌عقل شوند و به‌جای آن شروع به‌ساخت واگن سرپوشیده کنند کسی این ادعا را قبول نمی‌کند که
اگر تمام سازندگان موتورِقطار به‌ناگاه بی‌عقل شوند و به‌جای آن شروع به‌ساخت واگن سرپوشیده کنند کسی این ادعا را قبول نمی‌کند که این یک بدعت مترقی است؛ یا این‌که لوکوموتیو شکست خورده است؛ و بسیاری از انسان‌ها به خلأ صنعتی قدم می‌گذارند تا شروع به‌ساخت موتور قطار کنند؛ اما وقتی این اتفاق در [ساحتِ] فلسفه می‌افتد وقتی ذِن بودایی و امثالش به‌عنوان آخرین کلام اندیشه‌ی انسان به‌ما عرضه می‌شوند، هیچ‌کس چندان [که باید] انتخاب نکرده که به خلأ روشن‌فکری قدم بگذارد تا کار فکر انسان را متحمل شود. سِرِشت: کتاب: برای روشن‌فکر جدید نویسنده: آیِن رِند برگردان: آرش آقائی نشر: آماره @antileft01

این سیستم [کمونیسم ـ چپ‌گرایی] نه تنها دروغ‌گو تولید می‌کند - بل‌که افرادی را تولید می‌کند که دیگر نمی‌توانند حقیقت را از روایتی که برای انتشار آن آموزش دیده‌اند، به‌وضوح تشخیص دهند. این محیط هم‌چنین نوعی سازگاری شناختی ایجاد می‌کند که اغلب به‌عنوان دوگانه‌اندیشی توصیف می‌شود - توانایی داشتن دو باور متناقض به‌طور هم‌زمان و پذیرش هر دو به‌عنوان حقیقت در صورت لزوم. این صرفاً دروغ گفتن به‌دیگران نیست، بل‌که یک تحمل درونی آموخته شده نسبت به خود تناقض است، جایی که تناقضات تحمل می‌شوند زیرا بقا به آن بستگی دارد. به معنای واقعی کلمه، ذهن‌ها را می‌چرخاند. لهستانی‌ها، چک‌ها، مجارستانی‌ها و دیگرانی که این را تجربه کرده‌اند، وقتی این الگو را در نهادهای غربی امروز می‌بینند، فوراً آن را تشخیص می‌دهند. محاکمه‌های نمایشی اوباش توییتر. سخنرانی اجباری. آزمون‌های ایدئولوژیک برای استخدام. پنهان کردن حقایق ناخوشایند در حافظه. اعترافات آیینی به امتیازات. از نظر یک پساکمونیست، این امر غیرقابل انکار است. از نظر چشمانی که فقط آزادی را شناخته‌اند، مانند یک جنبش اجتماعی پرشور، هرچند گمراه‌کننده، به‌نظر می‌رسد. آن شکاف در ادراک - بین کسانی که واژگانی برای zakłamanie دارند و کسانی که ندارند - ممکن است یکی از مهمترین خطوط گسل در دنیای غرب امروز باشد. زیرا شما نمی‌توانید با بیماری‌ای که نمی‌توانید نامی برایش بگذارید مبارزه کنید. و نمی‌توانید چیزی را که زبان شما هرگز برای توصیف آن ساخته نشده است، نام ببرید. پس اولین وظیفه، ترجمه است - نه فقط ترجمه کلمات، بلکه ترجمه درک زنده‌ای که آن کلمات دارند. دروغ یک اشکال در این سیستم نیست. این خود سیستم است. تا زمانی که این موضوع درک نشود، غرب دائماً با تعجب متوجه خواهد شد که نهادهایی که به آن‌ها اعتماد داشته، بی‌سروصدا از درون تهی شده‌اند. ۲/۲ @antileft01

آن‌چه غرب هنوز نمی‌فهمد: هسته حقیقی کمونیسم: دروغ سیستماتیک اکثر مردم غرب فکر می‌کنند کمونیسم را می‌فهمند. آن‌ها صف‌های نان، گولاگ‌ها، برنامه‌های پنج‌ساله شکست‌خورده و اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده را تصویر می‌کنند. آن‌ها با آن به‌عنوان یک نظریه اقتصادی بی‌اعتبار رفتار می‌کنند - آزمایشی که ثابت کرد لغو مالکیت خصوصی کارساز نیست. پرونده بسته شد، تاریخ به‌پیش رفت. این سوءتفاهم ممکن است خطرناک‌ترین شکست فکری زمان ما باشد. کمونیسم هرگز در درجه اول یک سیستم اقتصادی نبود. اقتصاد سطح بود. در زیر آن چیزی بسیار موذیانه‌تر نهفته بود: یک تعهد کامل، سیستماتیک و نهادینه شده به دروغ‌گویی. نه بی‌صداقتی گاه‌به‌گاه. نه تحریف یا تبلیغات به‌معنای معمول. چیزی عمیق‌تر - یک جنگ تمدنی علیه خود حقیقت، که از طریق هر موسسه، هر کلاس درس، هر روزنامه، هر مکالمه‌ای، تا زمانی که خود واقعیت قابل مذاکره شد و دروغ به هوایی که مردم تنفس می‌کردند تبدیل شد. کلماتی که از دست می‌دهیم زبان لهستانی، که در طول دهه‌ها زندگی تحت این سیستم شکل گرفته است، کلماتی برای این پدیده تولید کرده است که معادل انگلیسی به سادگی نمی‌تواند با آن‌ها برابری کند: Zakłamanie [zah-kwah-MAH-nyeh] وضعیتی از دروغگویی کامل، فراگیر و اجتماعی، شرایطی که در آن کل جامعه چنان از دروغ اشباع شده است که حقیقت تقریباً غیرقابل دسترس می‌شود. Obłuda [ob-woo-dah] ریاکاری عمیق و نمایشی، شکاف بین آن‌چه اعلام می‌شود و آن‌چه در واقع انجام می‌شود، نقابی که آن‌قدر طولانی پوشیده می‌شود که مانند یک چهره به‌نظر می‌رسد. اینها کلماتی برای دروغ‌گویان فردی نیستند. آن‌ها یک سیستم را توصیف می‌کنند - شیوه‌ای از سازمان‌دهی اجتماعی که بر اساس دروغ‌گویی سازمان‌یافته ساخته شده است، جایی که دروغ استثنا نیست، بل‌که اساس است. انگلیسی هیچ کلمه واحدی برای هیچ یک از این مفاهیم ندارد و این شکاف زبانی تصادفی نیست. این نشان‌دهنده شکافی در تجربه است. فرهنگ‌هایی که تحت کمونیسم زندگی نکرده‌اند، فاقد این واژگان هستند، زیرا فاقد زخم هستند. و چون واژگان کافی ندارند، وقتی چیزی در لباس جدید دوباره ظاهر می‌شود، برای تشخیص آن مشکل دارند. تداوم: کمونیسم، چپ‌گرایی، ووکیسم آن‌چه ما امروز ووکیسم (wokeism) می‌نامیم، یا چپ رادیکال گسترده‌تر، پدیده جدیدی نیست. این همان سیستم عاملی است که روی سخت‌افزار به‌روز شده اجرا می‌شود. جزئیات تغییر کرده‌اند - به‌جای پرولتاریا، گروه‌های هویتی به‌حاشیه رانده شده داریم؛ به‌جای دشمنان طبقاتی بورژوا، نژادپرستان و تراجنسیتی‌ستیزها داریم؛ به جای رئالیسم سوسیالیستی، بیانیه‌های DEI داریم. اما ساختارِ عمیق همان است. آن ساختار عمیق این است: حقیقت کشف نمی‌شود، بل‌که به‌آن نسبت داده می‌شود. واقعیت چیزی نیست که صادقانه فهمیده شود، بل‌که چیزی است که باید به‌صورت استراتژیک روایت شود. زبان ابزاری برای ارتباط نیست، بل‌که سلاحی از قدرت است. و هر کسی که در برابر روایت تایید شده مقاومت کند، صرفاً اشتباه نمی‌کند - آن‌ها خطرناک هستند و باید ساکت، شرمنده یا نابود شوند. این zakłamanie به شکل مدرن آن است. این obłuda با نشان حقوق بشر است. همان جنبشی که اصرار دارد مردان می‌توانند زن شوند، با همان شور و شوق، اصرار خواهد داشت که زیر سوال بردن این موضوع، عملی خشونت‌آمیز است. همان نهادهایی که ادعا می‌کنند از تحقیق آزاد حمایت می‌کنند، به‌طور سیستماتیک مخالفت را سرکوب می‌کنند. همان افرادی که تحمل را به‌عنوان بالاترین ارزش خود مطرح می‌کنند، جزو متعصب‌ترین نیروها در زندگی عمومی هستند. این تناقض تصادفی نیست - ساختاری است. این سیستمی است که طبق طراحی عمل می‌کند. چرا غرب هنوز نمی‌فهمد افرادی که در آزادی بزرگ شده‌اند، تا حدی تمایل دارند فرض کنند که بازیگران بد می‌دانند که دروغ می‌گویند. این‌که جایی در پشت عمل‌کرد ایدئولوژیک، یک عامل بدبین وجود دارد که به‌طور خصوصی واقعیت را تصدیق می‌کند. این فرض اشتباه است و به‌همین دلیل است که غربی‌ها دائماً آن‌چه را که با آن سر و کار دارند، دستِ‌کم می‌گیرند. دروغ تمامیت‌خواه، در مرحله بلوغ خود، بدبینانه نیست. باور می‌شود. یا بهتر بگوییم، شرایطی را ایجاد می‌کند که در آن تمایز بین باور و عمل‌کرد به‌طور کامل فرو می‌ریزد. مردم یاد می‌گیرند چیزهایی را که باور ندارند، آن‌قدر روان و برای مدت طولانی بگویند که دسترسی به آن‌چه واقعاً فکر می‌کنند را از دست بدهند. ۱/۲ @antileft01

مخرب‌ترین پروژه فکری قرن بیستم. مکتب فرانکفورت. شما باید بدانید که چه بود، چه ساخت و چرا هنوز در آن زندگی می‌کنید. ۱. موسسه تحقیقات اجتماعی در سال ۱۹۲۳ در فرانکفورت تأسیس شد و در سال ۱۹۳۴، زمانی که هیتلر به قدرت رسید، به دانشگاه کلمبیا منتقل شد. تمدنی که آن‌ها تصمیم به نابودی آن گرفته بودند، زمانی که تمدن دیگری سعی در کشتن آن‌ها داشت، به آن‌ها پناه داد. آن‌ها پنج دهه بعدی را صرف تولید زیرساخت‌های نظری برای آن نابودی کردند. خود تمدن غربی مشکل بود: عقل، روشن‌گری، خانواده، سنت، اقتدار. این‌ها اصلاح نشدند. برچیده شدند. ۲. آن‌ها آن را نظریه انتقادی نامیدند - و خود این نام یک برنامه است. همه‌چیز باید مورد انتقاد قرار گیرد؛ هیچ‌چیز نباید ساخته شود. در دیالکتیک روشن‌گری (۱۹۴۴)، آدورنو و هورکهایمر استدلال کردند که عقلِ غربی - عقلی که نیوتن و حکومت قانون را تولید کرد - بذر آشویتس را در خود جای داده است. نه این‌که از عقل سوءاستفاده شده باشد، بلکه خود عقل، تا به نتیجه برسد، اردوگاه مرگ را ایجاد می‌کند. این نقدی بر نهادها نبود. این کیفرخواستی علیه خود تمدن بود. ۳. آدورنو به آن‌ها سلاح روانی داد. شخصیت اقتدارگرا (۱۹۵۰) محافظه‌کاری، ایمان مذهبی، میهن‌پرستی و خانواده سنتی را نه به‌عنوان مواضع سیاسی، بل‌که به‌عنوان نشانه‌های یک شخصیت پروتوفاشیستی طبقه‌بندی کرد. اگر به ملت یا اقتدار پدر اعتقاد دارید، پیشافاشیست هستید. حریف دیگر اشتباه نمی‌کرد - او بیمار بود. شما در مورد یک آسیب‌شناسی بحث نمی‌کنید. شما آن را درمان می‌کنید. این امر گفت‌وگو را غیرممکن می‌کرد. شما کسی را که اشتباه می‌کند متقاعد نمی‌کنید؛ شما کسی را که بیمار است تشخیص می‌دهید. سیاست به تِراپی تبدیل می‌شود و اختلاف نظر به پاتولوژی. ۴. مارکوزه به آن‌ها سلاح سیاسی داد. کتاب «تحمل سرکوب‌گرانه» (۱۹۶۵) استدلال کرد که تحمل ایده‌های نادرست، خود نوعی ظلم است. بنابراین، تحمل واقعی مستلزم سرکوب ایده‌های نامتساهل است. چپ‌ها تصمیم می‌گیرند که کدام ایده‌ها نامتساهل هستند. بقیه باید ساکت شوند - نه به دلیل تساهل، بل‌که «به نام آن». سانسوری که لباس آزادی‌خواهی پوشیده شده است. ۵. نسلی که در دانشگاه‌های کلمبیا، برکلی و ییل آثار مارکوزه را خوانده بود، بعدها دانشگاه‌ها، رسانه‌ها، بنیادها، سازمان‌های مردم‌نهاد، بخش‌های تعدیل محتوا و دستگاه‌های نظارتی اتحادیه اروپا را اداره کرد. آن‌ها این استدلال را صادقانه به‌کار بستند، زیرا آن‌را به‌عنوان فلسفه آموخته بودند. این بزرگترین دستاورد مکتب فرانکفورت بود: این مکتب، معتقدان واقعی را پرورش داد. ۶. نظریه فرانسوی ابزارها را برداشت و آن‌ها را با زیبایی‌شناسی جای‌گزین کرد. فوکو نقد قدرت را ادبی کرد. دریدا نقد معنا را فلسفی کرد. دلوز نقد هویت را زیبا ساخت. یک برنامه سیاسی به یک حساسیت فرهنگی تبدیل شد. می‌توانید با یک برنامه بحث کنید اما یک حساسیت در هوایی است که تنفس می‌کنید. زمانی که این ایده‌ها از طریق مجرای فرانسوی به دانشگاه‌های آمریکایی رسیدند، دیگر ایدئولوژی نبودند. آن‌ها آب بودند. ماهی نمی‌دانست که خیس شده است. ۷. یک تمدن بر سه ستون استوار است: حقیقت وجود دارد و عقل به آن دسترسی دارد؛ خیر از شر قابل تشخیص است؛ و میراثی وجود دارد که ارزش انتقال دارد. مکتب فرانکفورت به هر سه حمله کرد - به‌طور سیستماتیک و با پیچیدگی فکری قابل توجه. این مکتب نسلی را پرورش داد که می‌داند چگونه ساختارشکنی کند و فراموش کرده است که چگونه بسازد. نسلی که قدرت را همه‌جا و زیبایی را هیچ‌جا نمی‌بیند. دستاورد نهایی این بود که تخریب را به‌عنوان پیشرفت جلوه دهد. هر نهاد موروثی مورد سوءظن قرار گرفت؛ هر محدودیتی به ظلم تبدیل شد؛ هر عمل حفاظتی ارتجاعی شد. ساختارشکنی به پیش‌فرض تبدیل شد، در حالی که ساخت و ساز به‌چیزی تبدیل شد که نیاز به توجیه خود داشت. پاسخ، نظریه دیگری نیست. این چیزی است که مکتب فرانکفورت بیش از همه از آن می‌ترسید: سازنده‌ای که صرفاً می‌سازد، دانشمندی که شواهد را دنبال می‌کند، پدری که آن‌چه را که به او منتقل شده است، منتقل می‌کند. ماشین ساختارشکنی با این فرض کار می‌کند که هیچ‌چیز ارزش ساختن ندارد. اشتباهش را ثابت کنید. حقیقت را بگویید، شجاعت داشته باشید و بسازید. @antileft01

photo content

سوسیالیسم مدل کسب‌وکار بی‌نظیری برای سیاست‌مداران است: وابستگی ایجاد می‌کند و وابستگی، رأی‌دهندگان را به‌وجود می‌آورد. کسانی که از طریق پرداخت‌های انتقالی، یارانه‌ها، امنیت «اجتماعی» و امتیازات برنامه‌ریزی‌شده مرکزی، از دولت ارتزاق می‌کنند، به‌کسی رأی می‌دهند که شیرهای آب را باز می‌کند. سیاست‌مدار به تأمین‌کننده تبدیل می‌شود، شهروند به مشتری. هرچه وابستگی بیشتر باشد، قدرت بیشتر است. به‌همین دلیل است که آن‌ها را دوست دارند. نه از روی ایدئولوژی، بل‌که از روی منفعت شخصی محض. از سوی دیگر، سرمایه‌داری یک تهدید وجودی برای طبقه سیاسی است. سرمایه‌داری به مسئولیت شخصی، ریسک، نوآوری و ابتکار خصوصی پاداش می‌دهد. مردم را مستقل از دولت - و بنابراین غیرقابل کنترل - می‌کند. کسانی که امرار معاش می‌کنند، تصمیمات خود را می‌گیرند و ثروت خود را ایجاد می‌کنند، نیازی به حامی در برلین، بروکسل یا هر جای دیگر ندارند. هر مقرراتی که برای «رام کردن بازار» در نظر گرفته شده است، در واقع ابزاری برای خفه کردن رقابت و محافظت از منافع تثبیت‌شده است. بازار آزاد به‌یک سیاست‌مدار به‌عنوان میانجی نیاز ندارد. سیاست‌مدار به بازار آزاد به‌عنوان دشمن نیاز دارد. از این رو همان لفاظی قدیمی تکرار می‌شود: سرمایه‌داری به‌عنوان «حریص»، «ناعادلانه» و «ضداجتماعی» معرفی می‌شود - در حالی که دولت، که از طریق زور انحصار ایجاد می‌کند، بازتوزیع می‌کند و کنترل می‌کند، خود را به‌عنوان یک مرجع اخلاقی معرفی می‌کند. این قدیمی‌ترین استراتژی قدرت است: فروش وابستگی به‌عنوان یک فضیلت و استقلال به‌عنوان یک تهدید. دولت هیچ علاقه‌ای به افراد آزاد ندارد. به رعایای سپاس‌گزار خود علاقه دارد. سوسیالیسم رعایا را فراهم می‌کند. سرمایه‌داری افراد آزاد را فراهم می‌کند.

photo content

بحث بر سر این‌که آیا نازیسم «چپ‌گرا» بود یا «راست‌گرا»، معمولاً در برچسب‌ها گم می‌شود. از دیدگاه کلی، جالب‌ترین سوال، سوال دی
بحث بر سر این‌که آیا نازیسم «چپ‌گرا» بود یا «راست‌گرا»، معمولاً در برچسب‌ها گم می‌شود. از دیدگاه کلی، جالب‌ترین سوال، سوال دیگری است: دولت چقدر بر اقتصاد و زندگی فرد قدرت داشت؟ رژیم نازی در قیمت‌ها، دست‌مزدها، تولید، تجارت و تخصیص منابع دخالت می‌کرد. هر چه می‌خواهید اسمش را بگذارید. اما آن [جامعه] بسیار دور از یک جامعه بازار آزاد و بسیار نزدیک به‌یک جامعه سوسیالیستی بود.

این نوشته به‌طور کامل توضیح می‌دهد که چرا «چپ‌ها» وسواس دارند که از نظر اخلاقی برتر باشند. «آیا تا به‌حال از خود پرسیده‌اید که چرا همیشه ضعیف‌ترین افراد، کم‌کفایت‌ترین افراد و آدم‌های با بهره هوشی متوسط، تمام هویت خود را بر اساس اخلاق و مدارا بنا می‌کنند؟» روان‌شناسی پشت آن این است: «تمام انسان‌ها انگیزه مشترک عمیقی برای مهم بودن، مورد احترام قرار گرفتن، رسیدن به‌چیزی بیرونی، چه پول، مقام، یک شریک جذاب یا مهارت واقعی در چیزی، دارند. در دنیای واقعی، همه این‌ها از طریق شایستگی، قدرت و هوش سنجیده می‌شوند و این دقیقاً مشکل افرادی است که در این معیارها کم می‌آورند. آن‌ها هنوز انگیزه را احساس می‌کنند، اما نمی‌توانند به هدف برسند، حداقل نه به اندازه‌ای که دیگران می‌توانند، و ناخودآگاه احساس کمبودی را که با حقارت عینیِ واقعی همراه است، تجربه می‌کنند. لذا برای جلوگیری از احساس بی‌فایده بودن و بی‌اهمیت بودن، هدف را تغییر می‌دهند. به‌جای شایستگی، هدف تبدیل به‌یک فرد خوب شدن می‌شود، هدفی که کاملاً توسط خودشان تعریف شده و نیازی به‌مهارتِ قابل اندازه‌گیری، رقابت و کار واقعی برای اعلام پیروزی در آن نیست. این امر دقیقاً همان احساس موفقیت را به آن‌ها می‌دهد، بدون این‌که هرگز نیازی به توسعه هیچ یک از شایستگی‌هایی که معمولاً برای کسب موفقیت واقعی لازم است، داشته باشند. این مسیری است که افراد ضعیف و ناتوان در پیش می‌گیرند زیرا این تنها بازی باقی مانده است که در آن هنوز می‌توانند خود را برنده بنامند.» شما می‌توانید ۱۰۰۰ سال تلاش کنید تا توضیح بهتری برای چپ‌ها و طرز فکرشان پیدا کنید، اما نمی‌توانید، چون واقعیت همین است. اگر در هر چیز دیگری شکست بخورید، تمام زندگی‌تان را صرف «برتری اخلاقی» می‌کنید.

photo content

اثر کانتیلون (Cantillon Effect) چیست؟ تأثیر آن روی اقتصاد عمومی چگونه است؟ اثر کانتیلون (Cantillon Effect) نظریه‌ای اقتصادی است که به‌بررسی نحوه تأثیرگذاری نابرابر خلقِ پول جدید بر اقتصاد و توزیع ثروت می‌پردازد. در ادامه، این پدیده را از زوایای مختلف بررسی می‌کنیم. اثر کانتیلون چیست؟ اثر کانتیلون نظریه‌ای است که بیان می‌کند پول جدیدی که به اقتصاد وارد می‌شود، به‌طور متوازن و یک‌باره در جامعه پخش نمی‌شود. در واقع، این پول از کانال‌های مشخصی وارد می‌شود و ابتدا در اختیار گروه‌های خاصی (نزدیک‌ترین افراد به‌منبع پول) قرار می‌گیرد. این فرآیند باعث تغییر در قیمت‌های نسبی کالاها و خدمات شده و در نهایت به‌توزیع مجدد قدرت خرید به‌نفع دریافت‌کنندگان اولیه پول جدید منجر می‌شود. علت نام‌گذاری این پدیده این اثر به نام ریچارد کانتیلون (Richard Cantillon)، اقتصاددان ایرلندی-فرانسوی قرن هجدهم (متولد ۱۶۸۰ - درگذشته ۱۷۳۴) نام‌گذاری شده است. او برای اولین‌بار این مفهوم را در کتاب خود با عنوان "Essay on the Nature of Trade in General" (که در سال ۱۷۵۵ منتشر شد) مطرح کرد. چگونگی به وجود آمدن اثر کانتیلون فرآیند شکل‌گیری این اثر به شرح زیر است: ۱. ورود پول جدید: پول جدید (معمولاً توسط بانک مرکزی) از یک نقطه خاص وارد اقتصاد می‌شود. ۲. مزیت دریافت‌کنندگان اولیه: اولین افرادی که به‌پول جدید دسترسی پیدا می‌کنند (مانند بانک‌ها و مؤسسات مالی بزرگ)، می‌توانند آن را قبل از افزایش عمومی قیمت‌ها خرج یا سرمایه‌گذاری کنند. ۳. انتشار تدریجی تورم: با خرج شدن این پول، تقاضا برای کالاهای خاص افزایش یافته و قیمت آن‌ها بالا می‌رود. ۴. تغییر قیمت‌های نسبی: این افزایش قیمت به‌صورت هم‌زمان و یک‌نواخت برای همه کالاها رخ نمی‌دهد، بل‌که به‌تدریج در اقتصاد منتشر می‌شود. ۵. کاهش قدرت خرید دریافت‌کنندگان دیرهنگام: تا زمانی که تورم به‌همه بخش‌های اقتصاد برسد، دریافت‌کنندگان بعدی (مانند کارگران و پس‌اندازکنندگان) با افزایش قیمت‌ها مواجه‌شده و قدرت خریدشان کاهش می‌یابد. کانتیلون این فرآیند را به رودخانه‌ای تشبیه می‌کند که با دو برابر شدن حجم آب، سرعت جریان آن دو برابر نمی‌شود. تأثیر اثر کانتیلون بر اقتصاد این پدیده تأثیرات قابل توجهی بر اقتصاد دارد: - نابرابری اقتصادی: مهم‌ترین پیامد، انتقال ثروت از فقرا به ثروتمندان است. دریافت‌کنندگان اولیه پول (نزدیک به‌قدرت) سود می‌برند و دریافت‌کنندگان بعدی (جامعه عمومی) متضرر می‌شوند. - حباب قیمت دارایی‌ها: پول جدید اغلب به سمت بازارهای مالی (سهام، مسکن) سرازیر می‌شود و باعث ایجاد حباب قیمتی می‌گردد. - تخصیص نادرست منابع: تغییر در قیمت‌های نسبی، سیگنال‌های اشتباهی به‌تولیدکنندگان داده و منجر به‌تخصیص نادرست منابع و سرمایه‌گذاری‌های غیرمفید می‌شود. - مالیات پنهان: اثر کانتیلون به‌عنوان یک "مالیات پنهان" عمل می‌کند که بدون تصویب قانون، قدرت خرید مردم را کاهش می‌دهد. راه‌های اقتصادی پیش‌گیری برای مقابله با اثر کانتیلون، راه‌کارهای مختلفی پیش‌نهاد شده است: - پول سالم (Sound Money): استفاده از پولی که عرضه آن دست‌کاری نشود، مانند طلا یا ارزهای دیجیتال غیرمتمرکز مانند بیت‌کوین. - توزیع مستقیم پول: به‌جای تزریق پول به‌سیستم مالی، آن را به‌صورت یک‌سان بین همه مردم توزیع کنند. - کاهش مخارج دولت: کاهش هزینه‌های دولت و کسری بودجه برای کاهش نیاز به خلق پول جدید. - نرخ بهره تعیین‌شده توسط بازار: اجازه دهند نرخ بهره توسط بازار تعیین شود نه با دخالت دولت. - ایجاد تعادل در خلق پول: ایجاد تعادل بیشتر بین خلق پول توسط بخش خصوصی و دولتی. در نهایت، اثر کانتیلون نشان می‌دهد که پول در اقتصاد "خنثی" نیست و نحوه خلق و ورود آن، تأثیرات عمیق و پایداری بر توزیع ثروت و ساختار اقتصادی دارد. @antileft01

«شما نمی‌توانید با نابود کردن ثروتمندان به فقرا کمک کنید. نمی‌توانید با تضعیف قوی‌ترها، ضعیف‌ترها را تقویت کنید. نمی‌توانید ب
«شما نمی‌توانید با نابود کردن ثروتمندان به فقرا کمک کنید. نمی‌توانید با تضعیف قوی‌ترها، ضعیف‌ترها را تقویت کنید. نمی‌توانید با دل‌سرد کردن پس‌اندازکنندگان به رفاه برسید. نمی‌توانید با نابود کردن کسی که حقوق‌بگیر را استخدام می‌کند، او را ارتقا دهید.» — آبراهام لینکلن

آیا چپ‌‌ها می‌توانند کارآفرین باشند؟ یک تناقض در مورد برخی از چپ‌ها وجود دارد که مرا مجذوب خود می‌کند. آن‌ها سال‌ها به شما می‌گویند که کسب‌وکارها استثمار می‌کنند، مالکیت خصوصی دزدی است، صاحبان کسب‌وکار انگل هستند و استخدام کارگران بدترین نوع استثمار است. اما بعد به‌خیابان می‌روید و آن‌ها را در حال راه‌اندازی یک کسب‌وکار می‌بینید. و نه تنها این: استخدام کارمند. ناگهان، مالکیت خصوصی وقتی مال خودشان باشد، آن‌قدرها هم بد نیست. سود وقتی به‌حساب بانکی‌شان واریز می‌شود، دیگر استثمار نیست. و کارِ مزدی، وقتی رئیس می‌شوند، دیگر استثمار نیست. جالب‌ترین چیز این است که هیچ‌کدام از آن‌ها ایده‌هایشان را رها نمی‌کنند: آن‌ها به‌سادگی برای خودشان استثنا قائل می‌شوند. صاحبِ کسب‌وکاری که مثل آن‌ها فکر نمی‌کند، یک استثمارگر است. صاحبِ کسب‌وکاری که مثل آن‌ها فکر می‌کند، یک کارآفرین با آگاهی طبقاتی است. به‌همین دلیل است که مسخره می‌دانم که پس از سود بردن از چیزی که به‌شدت محکومش می‌کردند، هنوز هم سعی می‌کنند به‌ما توضیح دهند که ایدئولوژی‌شان از نظر اخلاقی برتر است. ما از شما نمی‌خواهیم که انسجام ایدئولوژیک خود را به‌حد افراط برسانید و خود را از جهان منزوی کنید، از تمام مالکیت خصوصی صرف نظر کنید، یا خارج از اقتصادی که ادعا می‌کنید از آن متنفرید، زندگی کنید. ما صرفاً چیزی بسیار ساده‌تر و با حداقل انسجام می‌خواهیم: صاحب کسب و کار نباشید. زیرا زندگی در سیستمی که از آن انتقاد می‌کنید یک چیز است و تبدیل شدن به دقیقاً همان چیزی که قسم خورده‌اید نابودش کنید، کاملاً چیز دیگری است. اگر سال‌ها به‌ما بگویید که کسب‌و‌کارهای خصوصی از کارگران سوءاستفاده می‌کنند، انباشت سرمایه غیراخلاقی است و رابطه استخدامی نوعی سلطه است، کاملاً ریاکارانه است که در نهایت شما صاحب سرمایه، اداره کننده شرکت و استخدام‌کننده کارمندان شوید. چپ‌گراها، ثابت قدم باشید. پایان.

photo content